|
ما جنگ ندیده نیستیم هرچند هرگز جنگ طلب نبوده ایم. اما یک تجربه داریم که ما را" جنگ بلد" کرده است. هم مبارزه را تا قله حماسه می رسانیم و هم زندگی را روز به روز شیرین تر می کنیم. صهیونیستها و یانکی ها فکر میکردند اگر موشک بفرستند، لبها را از خنده میبندند. اگر ترور کنند، زندگی را هم میکُشند. اگر جاسوس بفرستند، اعتماد را می دزدند. خب لابد کتابهایشان درباره ایران را اشتباهی خواندهاند یا اصلاً ترجمهاش غلط بوده. چون ما را نمیشود اینجوری ترساند. دیدند و دنیا هم دید ما را. شهر به شهرِ ما پر از راننده هایی است که مثل همیشه حتی به جای ترمز، بوق میزند. نوجوانانی که در صف نانوایی با پیرمرد های بازنشسته کل می اندازند جوانها هنوز توی صف فلافلی، با سس اضافه دعوا میکنند. دخترها هنوز گلِ سرشان را با رنگ کیفشان ست میکنند، و پسرها هنوز با کلی استرس برای خرید گل، و با کلی اعتماد به سقف، میروند خواستگاری. آن ها بمب می زدند که ما را بترسلنند ما اما تحویل نگرفتیم و پرسیدیم قیمت هندوانه چند شده! هنوز وقتی عروسی میشود، صدای بوق ماشینها از شوق است نه از وحشت. ما مردمی هستیم که وقتی عزا میشود، همسایهها خودشان را میرسانند برای تسلیت و سرسلامتی. وقتی ماسینی خام.ش کند، کلی آدم پیدا می شود که با نگاه تخصصی رهنمود می دهند. همه اش هم که نتواند خودرو را روشن کند، بی خیال هوای گرم و عرق ریزان، ماشین را آنقدر هول می دهند که یا روشن شود یا به جای امن برسد. صهیونیست جان که الهی جان در بدن نداشته باشی! تو که اهل جاسوسی، یک دور توی کوچههای ما بزن. ببین با اینهمه فشارِ جنگ تو و اربابت و تحریم و ترور، مردم چطور حواسشان به حال هم هست. ببین چقدر هوای هم را دارند! ببین چقدر قفسه مغازه ها مثل خشاب تفنگ سربازان مان پر است! اینها را با دوربین حرارتی نمیشود دید. باید دل داشته باشی، آن هم ایرانی. ما زندگی را از زیر آوار در میآوریم، گردگیری میکنیم، میگذاریم سر سفره. ما از ترکش، خاطره میسازیم، از سوگ، شعر. ما مردمی هستیم که اگر مسجد را بزنند، نماز را وسط خیابان میخوانیم. اگر گل را بشکنند، دوباره میکاریم. اگر شهید بدهیم، مثل شاهد راهش را ادامه می دهیم. عزا بسازی به کوری چشمت در کنارش عروسی هم میگیریم. ما بلدیم زندگی کنیم. بلدیم با درد بخندیم. بلدیم با نصف نان و دو فنجان چای، یک دنیا مهماننوازی کنیم. بلدیم به کافه برویم و قهوه بخوریم و به ریش نداشته نتانیاهو و ترامپ و ریش بلند خاخام های دیوانه ات بخندیم. فقط من اهل قهوه نیستم. من چای می خورم و می خندم. شماها هستید که به موش ها آبرو دادین از بس ترس در پناهگاه به جسم و جان تان لرزه می اندازد. ما بلدیم روی خاکریز شجاع، پرچم امید بلند کنیم. راستی روزهایی که عربده می کشیدی و آتش به پا می کردی و بمب می زدی، ما با زندگیمان را میزنیم به دلِ کوچهها، به پنجرههای آفتابی، به لبخند دختر بچهای با موهای بافته. اصلا ما می رفتیمکوهسنگی و بستنی متری اصغر مشتی می خوردیم و توی باغ دورِ استخر راه می رفتیم و کیف می کردیم. چشمِ جاسوس هایت تا ابد کور، ما داریم زندگی می کردیم و زندگی می کنیم! (کارنشد)
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ساعت 14:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|