بهار، با گل و سبزه می آید. چشم، چشمه شکوفا می شود تا زمین بخندد و زیبایی را سرمه چشم مردمان کند. زمان و زمین که به ساعتِ سعد برسند، می شکفند. این رسم خوبی است که جامعه هم باید درس کند و بخواند و به رسمی پسندیده برای خود تبدیل کند. دیده‌اید بعضی آدم‌ها را که وقتی می‌آیند، انگار بهار آمده؟ وقتی حرف می‌زنند، دل‌ها آرام می‌شود؟ و وقتی دست بالا می‌برند، نه برای زدن، که برای گشودن گرهی از کار خلق خداست؟ این ها همان گل هایی هستند که می شکفند و جامعه را به شکوفایی می رسانند. مثل درخت های مثمر هم میوه دارند و هم سایه. همسایگی با اینان، آسودگی است. تلفیقی از آرامش و آسایش. چقدر خوب است که ما آدم ها این را تمرین نماییم و به تکرار این تمرین را در رفتار خویش نهادینه کنیم که میوه باشیم، سایه باشیم نه سیل که ویرانگری ذاتی آن است. یعنی آدم باید بشود پناه، نه خطر. یعنی در جمع اگر باشد، امید هست؛ و اگر نباشد، جایش چنان خالی‌ست که چشم ها او را انتظار می کشد و دل ها او را آرزو می کند.

آدم باید آن‌قدر "آدم" باشد که وقتی می‌آید، نَفَس‌ها راحت دم و بازدم را تکرار کنند و به هر تکرار شادتر شوند ، نه آنکه دل‌ها بلرزد. باید آن‌قدر مردِ میدان خیر باشد که اسمش یادآور گره‌گشایی باشد، نه گره‌افکنی. دستش مدام گشوده باشد برای دست گرفتن نه مشت باشد برای برسر این و آن کوفتن.

این روزها جامعه بیشتر از هر وقت، محتاج این جنس آدم‌هاست. آدم‌هایی که شر نمی‌رسانند، خیر می‌پراکنند. مثل نسیم، مثل نور، بی‌ادعا، اما بی‌نیاز از معرفی. در کوچه‌های تنگ زندگیِ مردمان گشایش ایجاد می کنند. همین‌ها چراغ‌اند برای روشنی. دست خدایند برای رفع مشکل.

کاش ما هم از آن جماعت باشیم که اگر رد شدیم، یادگاری‌مان لبخند باشد، نه آه. که اگر رفتیم، جای خالی‌مان به نیکی یاد شود. این‌طور است که می‌شود آدم شد، می‌شود عزیز شد، می‌شود رضا شد. می شود سبک امام رضا(ع) را زندگی کرد. می شود مدرسه ای شد تعلیم دهنده تا دیگران هم خوبی را زندگی کنند و توسعه دهنده نیکی ها باشند.....

ب / شماره 5574 / چهارشنبه / 24 اردیبهشت 1404 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14040224.pdf

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  |