|
مسابقه بود میان بچه ها. نه در بردن و خوردن یا خوردن و بردن که در بسیار گذاشتن و کمتر برداشتن. در مقدم شمردن دیگران بر خویش در همان اندک امکاناتی که بود. در مقدم شمردن خویش در مواجهه با خطر در خط مقدم. من عاشق این سبک زیستی شان بودم و هستم. دیدم که می گویم. نه در امکانات حداقلی که حتی حواس شان به لقمه های نان خشک روی چفیه بود. سعی می کردند کمتر بردارند تا به همسنگرشان لقمه ای بیشتر برسد. گاه بیشتر نان می ماند از بس همه برای هم گذاشته بودند. چنین بودند که به منتخبِ خدا تبدیل می شدند و شایستگی شهادت یافتند. در باور ما، هرکسی که نمی تواند شهید بشود. لیاقت می خواهد آن هم اکتسابی است. نقد جان باید داد، ناخالصی ها را باید از جان زدود و از دیده و دل غبار روبی کرد تا به آینه گی رسید. تا زلال شد و ذوالجلال را در خویش دید. چنین شدند که زمین با همه فراخی برای شان تنگ شد. مثل پیراهنی که دکمه انداز می شود در بر آدم. دریغا که آنان . آنان که می توانستند وعده های انقلاب را و آرمان های بلند امام را محقق کنند. آنان رفتند و ما ماندیم که به جای بال، بارِ انقلاب شدیم. ماندند جماعتی که مسابقه شان به جای خدمت به خلق، به حلق کشیدنِ حق مردم است. دبش خور می کنند همه چیز را. این را بدانند اما که دست شهدا بر یقه شان محکم خواهد شد. هم امروز و هم فردایی که یوم الحساب است در محضر خداوند علیم و عادل. خداوند روی حق الناس حساس است. روی حرمت شهدا غیرت دارد. آنان که در این کشور و نظام، به بیراهه میل پیدا می کنند بدانند که بدعملی شان به حساب انقلاب نوشته می شود. همین نوشته را حرف به حرف در قیامت از آنان حساب خواهند کشید. حتی در همین دنیا هم دست عقوبت الهی رهایشان نخواهد کرد. بدانند که فقط بر مال نمی زنند و" حرز" از بیت المال نمی شکنند، سرمایه اجتماعی ایران شهدا را می فرسایند و برای این باید پاسگو باشند. همین! ب / شماره 5552 / پنجشنبه / 28 فروردین 1404 / صفحه 3 https://archive.birjandemrooz.com/PDF/14040128.pdf
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 11:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|