در مبارک زادروز میلاد ابوالفضل العباس، سلام الله علیه و روز جانباز می خواهم از یک جانباز بنویسم. از مردی که شهادت را زیست می کرد. بزرگمردی که امروز در مزار شهدا خوسف به شهادت آرام گرفته است. او را به عنوان نماد جانبازان در قاب یک خاطره می ستایم؛ برای من محمود، نه فقط جامع صفات پسنیده که معلمِ اخلاق نیکو هم بود. به معنای درست تر، "محمود الخصایل" بود و به رفتار در آورنده باورهایش. سال 1366 بود که قرار بود در رکابش عازم جبهه شویم. در پادگان بسیج، دیدم رزمنده ای بسیجی، لباس نگرفت. گفت: لباس های دور قبل را دارم. گفتم چقدر جالب. چه ایثارگر. البته او تنها ترین نفر نبود که چنین می کرد اما اولین نفری بود که آن روز دیدم والا بسیاری از بچه ها حواس شان به "زیِ بسیجی" بود. هوای بند پوتین خود را هم داشتند. آن روز راه افتادیم طرف جبهه میانی، مقصد ایلام بود. لشکر 21 امام رضا. راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به منطقه ای که از برف پوشیده شده بود. سرمای هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد. انگار زلزله در جان ها افتاده بود که می لرزیدیم از سرما. چشم چرخاندم در اتوبوس و همان برادری را دیدم که لباس نگرفت و با همان کهنه لباس های دور قبل آمده بود. چهره ساده و صمیمی اش در خواب معصومانه تر به نظر می رسید. نگران این بودم که سرما، خوابش را برآشوبد. در همین حین حاج محمود جمع آور را دیدم که بلوز خود را در آورد و روی او انداخت. خودش ماند و سرمایی که با او هم شوخی نداشت. در آن هوایی که معمولا هرکس به خود می پیچد، او گره را باز کرده بود تا دیگری بتواند لحظاتی گرم تر بخوابد. با خود گفتم محمود ایثارگرتر است. هر چه پیشتر می رفتیم، هر روزی که بر ما می گذشت در این ماموریت به بزرگی روح او بیشتر ایمان می آوردیم. واقعا از دنیای دیگری بود انگار. ملکوت را در زمین زندگی می کرد. هرجا قرار بود چیزی بدهند، عامدانه آخرین نفر می شد و هرجا قرار بود خطر کنیم، عاشقانه اولین نفر بود. چیزی هم که می گویم، خاص نبود، لقمه نانی بود و پوتینی و جورابی و... از این قبیل اما همین اندک را هم نمی گرفت. فقط تفنگش باید خوب می بود. باید تر و تمیز و آماده به کار می بود. یک مقدارحساس بود و الا اگر همان لقمه خشک نان هم به او نمی رسید، ابایی نداشت. اجازه بدهید بگویم ما به مردانی چنین نیاز داریم. به ویژه در جایگاه مسئولیت، اگر به این مدل زندگی نزدیک شویم همه چیز درست می شود. کاش چنین شود!

ب / شماره 5505 / دوشنبه / 15 بهمن 1403 / صفحه 2

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14031115.pdf

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  |