|
قصه نیست این، عین واقعیتی است که زیست کرده ایم. زمستان 1357، در کمبود نفت، نانوایی های شهر از نفس افتاده بود. سفره ها از نان داشت خالی می شد. خبر رسید به روستا و روستا برخاست. انگار رستاخیز شده بود. مردان به صحرا زدند تا هیزم بیاورند. زنان آستین بالازدند تا آردِ در خانه را خمیر کنند. مردان که برگشتند با هیزم، خمیر ها هم رسیده بود. مردان بی احساس خستگی آتش در تنور کردند. زنان هم با قوتی افزون تر نان پختند. صبح روز بعد کلی نان بود که از هر خانه بیرون می آمد تا راهی شهر شود برای سفره های بی نشانی. مادر آن روزها کارش همین بود. مادرها کارشان همین بود و پدرها نیز هم. انقلاب پیروز شد. هنوز به آرامش نرسیدیم که جنگ شروع شد باز مادر بود و زنان روستایی و تنور هایی که هر روز روشن می شد. مادر بود و زنان قوم و خویش که می نشستند به بافتن لباس و هرچه مایحتاج جبهه بود. از آن سال ها سی و شش سال می گذرد. باز دوباره سال 1403. مادر پیر شده است. مادر های بسیاری پیر شده اند و خیلی ها هم دیگر نیستند اما روحیه شان تکثیر شده است. مادر دست هایش را توان کار نیست اما می گوید فلان مبلغ را به مردم لبنان و غزه کمک کنید. رقمی که می گوید می شود اندازه چند ماه هزینه زندگی اش. اما او همان مادر است. از همان مادر هایی که گرسنگی و خستگی را به ستوه می آوردند تا بتوانند برای هموطنان خود کاری بکنند. حالا اما می خواهند در مددرسانی به هموطنان عقیدتی هم کم نگذارند. حالا روستا رونق ندارد. خشکسالی حتی اجازه روییدن هیزم را نمی دهد چه رسد به گندم. اما آن روحیه هست. نسل به نسل هم منتقل می شود. چنین است که مردم دیار ما در کنار دیگر هموطنان مان، مثل کوه پشت مقاومت ایستاده اند. کمک به غزه و لبنان را به هر شکل برخود فرض می دانند. حرفِ رهبر انقلاب روی زمین نمی ماند چه رسد به حُکمِ ولاییِ" بر همهی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند." مردم ما سفره شان هم اگر رونق نداشته باشد، غیرت شان پر رونق لقمه از دهان خود می گیرد تا در معرکه کودکی گرسنه نماند. ب / شماره 5438 / دوشنبه / 21 آبان 1403 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14030821.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|