انصاریان، شیخ حسین انصاریان، آیت الله انصاریان، استاد انصاریان و.... به هر نام که بخوانند حکایت از یک حقیقت می کند. حقیقتی به نام معرفت که در واقعیت وجودی انسانی جمع شده است تا از او شمعِ جمع بسازد. چراغ انجمن شود و خلقی را به راه خالق بیاورد. نه به حکم و تحکم که به مهرورزی و اخلاق. همان که رسول اعظم الهی به مکارم اش بعثت اش فلسفه یافت و او خود "طبیب دوار بطبه" شد تا به دنبال بیمار بگردد و شفا دهد. شیخ حسین انصاریان از این جنس است. به همین خاطر است که در دل ها راه باز می کند. برای من اما تا نامش بر زبان قلم جاری می شود، صدایی در جانم "پلی" می شود که می خواند؛

در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوست / گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوست

برمی گردم به چهاردهه پیش پای منبر شیخ که عاشقانه می خواند ابیاتِ "معینی کرمانشاهی" را؛

گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟ / دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوست

فقط زبان او نمی خواند که انگار صدا از دلش برمی خواست؛

گفت در آن آب و گِل، دیده ام از دور دل / او به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

اشک ها هم انگار می خواندند. قطره، قطره نه، که مثل باران بهاری می باریدند همنفس شیخ که؛

گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است / ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

شنوندگان هم دیگر همنفس شیخ می شدند و هم ناله و همزبان و هم اشک؛

در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود / دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!

او می خواند و می گریست. خلایق می گریستند و می خواندند. حکایتی شده بود که بعد از چهار دهه هنوز برایم زنده است. زنده و تازه تا معادل تعریف شیخ شود در هر لحظه. این وامی است که از او دارم و دومین وام هم ترجمه لطیف قرآن است که آیات را عجیب در دل می نشاند. تفسیر او بر آیات هم گره از ذهن می گشاید و در پنجره معرفت می بندد. او به واقع نعمتی است الهی که روزی امروزیان شده است. اینک که مراسم نکوداشت او برگزار شده است حق دیدم به قلمی، حق قدمی از او را ادا کنم که برای هدایت خلق برمی دارد. البته حق قدم او بسار فراوان است اما مرا همین یک قلم است. یا علی!

ب / شماره 5436 / شنبه / 19 آبان 1403 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14030819.pdf

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  |