️ زخم برداشته‌ايم از دشنه‌هاي نفوذ. هزار زخم اما بيشتر به مرهم گذاشتن زخم‌ها همت کرده‌ايم تا بستن منفذ‌هايي که از آن زخم برداشته ايم. ماجراي زريباف و کلاهي و کشميري و.... داستان‌هاي کوتاهي نبودند که در صفحه‌اي از تاريخ به نقطه پايان برسند. به مثل، رمان هزار جلدي است اين قصه پُر غصه نفوذ که هر روز هم صفحاتي بر آن افزوده مي‌شود. ماجراي ترورِ شهيد هنيه در تهران بار ديگر اين بحث را و البته توامان ضرورت برخورد با نفوذي‌ها را دوباره به صدر مباحث و مسائل آورد. ضرورتي که حياتي‌تر از هميشه نيز هست. براي ما اين که- مثلا -از کشور ديگر فردي را،جايگاهي را، هدف بگيرند و بزنند- به‌رغم تلخي ماجرا- قابل هضم‌تر است تا اين که دشمن در ميان ما نفوذ کند و به دست نفوذي‌هايي که با ما هم شناسنامه اند، جنايتي را مرتکب شود که دست صهيونيست‌ها از آن کوتاه است. کار يک بار و دوبار نيست که به پانوشت‌هاي مسلسل نشريات هفتگي مي‌ماند آنچه در اين ميان مي‌خوانيم. روان آشوب و حنظل ناک است براي کامِ ما که مدام از ميان ما يارگيري کنند و ياران واقعي ما را به انواع ترور فيزيکي و رواني و شخصيتي، از ميدان به در کنند. مي‌دانيم تا به حال در اين زمينه هم بسيار کار شده است. کم خبر نخوانده‌ايم ازانهدام باند‌هاي نفوذ. کم سينه ديوار گذاشته نشده‌اند کساني که سينه ما را هدف گرفته‌اند. اما در اين ميان، دشمن آسيبي که بايد نديده است. زهر خندهايش براي او مي‌ماند و" تلخ اشک"‌هايش براي ما. او ما را به دست خودمان مي‌تراشد بي‌آن که دستِ خودش زخم بردارد و هزينه سنگين بدهد. ماجراي ما و نفوذي‌ها، قصه درخت و تبر است که دسته‌اش از جنس اوست اما تنه‌اش را مي‌اندازد. مگر در ترور دانشمندان شهيد که سرمايه‌هاي بزرگ ملي بودند، جز دستِ به خون آلوده زادگان بر همين خاک در ميان بود؟ ايراني بودند اما چرا؟ چرا به راحتي دشمن از ميان ما يار مي‌گيرد؟ يکي از پاسخ‌هايي که مي‌شود جلوي علامت سؤال گذاشت اين است که وقتي آدم‌ها را قاب شده و آنکادر تعريف مي‌کنيم، وقتي افراد با يک ظاهر رفتاري و گفتاري راه به جايگاه‌هاي حساس مي‌برند، حريف هم نفوذي‌هايش را در همين قالب و کادر ارائه مي‌کند. مثل اصل جنس. يادم هست سال‌ها پيش که کتاب خاطرات مسترهمفر- جاسوس کارکشته بريتانيا و عامل ايجاد وهابيت- را مي‌خواندم، به فصلي رسيدم که مقامات بالادستي، همفر را به ساختماني مي‌برند که افراد تربيت شده براي نفوذ به حوزه علميه نجف آنجايند. نه تنها لباس و گفتارشان شبيه است که حتي در نوع فکر کردن هم شباهت بسيار دارند. اين گونه است که وقتي نفوذ داده مي‌شوند، در رصد رفتار و گفتار و حتي پندارشان نمي‌شود به بدلي بودن شان پي برد. تلاش فراوان بايد کرد تا دست شان باز شود. قصه الي کوهن در سوريه هم اظهر من الشمس است. جاسوس اسرائيل که به دليل مخالفت نمايي با اسرائيل تا مرز نخست وزيري سوريه هم رفت اما سرانجام به دام افتاد. او نفوذي اما اسرائيلي بود ولي نفوذي‌هاي در ميان ما از خود ما هستند. همان حکايتِ قتل عامِ درختان با تبري که دسته‌اش از شاخه خود درخت است....

جمهوری اسلامی / شماره 12885 / یکشنبه 28 مرداد 1403 / صفحه 3 / خبر

https://jepress.ir/?newsid=335737

https://jepress.ir/archive/pdf/1403/05/28/3.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  |