ننوشته برای من روضه می شود آنچه خواهم نوشت. انگار اشک ها پیش قراول کلمات می شوند در این نوشته. رازی است در میان که دل را و دیده را قبل از کلمات، به سینه زنی وامی دارد. رازی است میان شهدای گمنام و مادری که مزارش کم است. این سو هزار در هزار مزار داریم که روی شان نوشته است "شهید گمنام" و آن سو نامی است بشکوه میان همه عوالم به نام بلند فاطمه زهرا، سلام الله علیها، که مزاری ندارد. مادر بی مزار ماست و برادرانِ مزاردار اما گمنام. حق می دهید بر ا ین دو تصویر به اندازه هزار قصیده بگریم؟ نمی دانم چگونه باید قلم زد در این میان؟ چه باید نوشت؟ اما کسی در من می خواند؛ هیچ آداب و ترتیبی مجوی هرچه می خواهد دل تنگت بگوی من هم دلتنگم. فاش می گویم دلتنگم برای برادرانم. برای آنان که در نسبت مادری همه برادر بودیم بر دامن حضرت زهرا(س). برادر بودیم هرچند بعد از 14 قرن پای مان به دنیا باز شد اما می خواستیم در کوچه بنی هاشم، راه ببندیم بر هرکس می خواهد بی وضو بدان گام بگذارد. می خواستیم دیوار بکشیم برای کسانی که حرمت این کوچه را پاس نمی دارند. ما را خدا 14 قرن بعد آفریده بود اما دل مان 14 قرن از خودما بزرگتر بود. 14 قرن داغ دیده بود و درد داشت. به همین خاطر بود تا نام مادر می شد رمز عملیات، غیرت در رگ ها فوران می کرد. چنان می زدیم که دشمن، نشانی خانه اش را هم از یاد ببرد چه رسد که باز بخواهد گرد و خاک کند در محله بنی هاشم. ما نسبت به مادرمان غیرت داشتیم و داریم و نشان خواهیم داد در رکاب مهدی زهرا، در عصر ظهور. دنیا خواهد دید غیرت فاطمی را. ما غیرت داریم نسبت به مادرمان همان طور که او نسبت به ما غیرت داشت و دارد و نشان خواهد داد به دنیا در عصر ظهور. همین غیرت بود که برادران مان می خواستند به افتخار گمنامی برسند. می خواستند مزارشا ناپیدا باشد. می خواستند غربت شان روضه ای باشد که همه را یاد مادر بیندازد. مادری که نامش در ملک و ملکوت معجزه می کند اما مزارش همچنان ناپیداست.....

ب / شماره 5198 / شنبه 25 آذر 1402 / صفحه 3

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14020925.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ساعت 11:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  |