بنده خدایی ما را با یک مثال از افتادن به ورطه افکار منفی بر حذر داشته است. اول این حکایت را نوشته که؛ "می‌گویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان و سپس رهایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. روباهِ خسته، هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله!... از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش» ‌اش را به هم می‌زند و در نهايت از گرسنگي و انزوا مي ميرد." همه این ها به خاطر آن زنگوله لعنتی است که به گردنش بسته شده است. شکارچی او را نکشت اما کاری کرد که حتما بمیرد. از این حکایت می توانیم به زندگی خودمان نگاه کنیم. زنگوله را احساس می کنیم آیا؟ راوی حکایت به همین نکته توجه می دهد؛ دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. دنبال خودش می‌ دود، خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش گره می زند. معلوم است که نتیجه همان خواهد شد که برای روباه اتفاق افتاد. مهم نیست که آدم، خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. افکار منفی خودش او را به بردگی گرفته و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی؟ فاجعه بارتر از سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله! مشکلات هم روز افزون می شود. تا آن زنگوله افکار منفی را از گردن باز نکنیم، تا به جور دیگر دیدن نرسیم، تا نگاه مان مثبت نشود زندگی مان هم مثبت نخواهد شد. خوب ببینیم، خوب تعبیر کنیم، زندگی هم در مدار خوبی ها قرار خواهد گرفت.

ب / شماره 5187 / یکشنبه 12 آذر 1402 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14020912.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 11:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  |