|
خودم که آمدم دوغم ندادی/ به دنبال سرم ماست می فرستی؟ این را به ضرب المثل مردم خراسان جنوبی بر زبان می آورند. بسیار هم شنیده ایم از هم دیاری های فرهیخته مان. این البته اصلاح شده یک حکایت است که با این تعریف؛ " به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده" در این حکایت، مردی که به بددستی و نسیه خواری معروف است، به سراق بقالی می رود تا دوغ بگیرد اما به خاطر سوابقش دکان دار او را دست خالی باز می گرداند. بعد مرد نسیه خوار وقتی می شنود همان مغازه ماست خوبی آورده، نوکرش را می فرستد پی ماست. برای این که دیگران متوجه بددستی او در بازپرداخت بدهی نشوند، به نوکرش می گوید نمی خواهد پول ببری. به مرد بقال این پیغام را برسان خودش می داند؛" به آن نشانی که خودم آمدم دوغم ندادی ، نوکرم می آید ماستش بده". خب جواب هم معلوم است که نوکر هم چون ارباب دست خالی باز خواهد گشت. آنچه اما هم استانی های ما به آن نظر دارند از جنسُ حکایت دوم است که می گوید؛" فقیری به ثروتمندی گفت: اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟ ثروتمند گفت: تو را کفن می کنم و به گور می سپارم. فقیر گفت: امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان، و چون مُردم، بی کفن به خاک بسپار ." آن ضرب المثل دقیقا ناظر به این نوع رفتار است. ماجرایی که-متاسفانه- حکایتِ رفتاری بسیاری از ماست. تا زنده ایم قدر یکدیگر را نمی دانیم ولی بعد از مردن ، می خواهیم برای یکدیگر سنگ تمام بگذاریم. کاری که هیچ کمکی به ما نمی کند. به چراغی می ماند که بعد از افتادن فرد در چاه برایش بیاورند. به بخاریی می ماند که بعد از مردن فرد در یخبندان روشن کنند. کاری که هیچ فایده ای ندارد. مفهوم تصریح شده در این ضرب المثل می گوید تا هستیم قدر هم را بدانیم. تا می توانیم دست همدیگر را بگیریم. تا نیاز هست از یکدیگر رفع نیاز کنیم و الا وقتی که دیر شد، از دور به نزدیک آمدن هیچ سودی عاید هیچ کس نخواهد کرد. وقتی کنار همیم کاسه دوغ را به میان بیاوریم. مهربان باشیم. ماستی که بعد بیاید و لطفی که بعد مرگ تمام شود همان شروع نشود بهتر است. ب / شماره 5151 / یکشنبه 30 مهر 1402 / صفحه 4 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14020730.pdf
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|