ما مردمان داستان و حکایتیم. از دیرباز چنین بود. حرف ها مان را در قالب حکایت ماندگار می کردیم. به آن شکل قصه می داریم تا درس شود برای غصه زدایی از زندگی مردم. ما با قصه هامان قد می کشیم با حکایت هامان حکمت را می آوزیم و تعلیم می کنیم. ما دیرینه ای به این زبان گویا داریم لذا با حکایت ارتباط برقرار می کنیم. من وقتی این حکایت را خواندم با خودم عهد کردم برای شما هم باز بخوانم. مطمئنم فراروزی شما هم راوی آن خواهید بود برای گروهی دیگر. خواندنی هم هست. بخوانید؛" مرد زاهدی در کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد وخستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت وبه راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به اوداد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: آیا آن سنگ را به من می دهی؟ زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی نگجید. او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا اخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: من خیلی فکر کردم تو با این که می‌دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلی راحت ان را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عوض چیز گرانبهایی از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم." بله، حکایت ما را به چیزی ارزشمندتر توجه می دهد. خصلتی انسانی که به فضیلت تبدیل شده است؛ سخاوت و کرامت. این است که دست های دهنده را برکت می بخشد والا بسیاری مال برایشان حکم جان دارد. دارند اما توان داد و دهش ندارند. این عین نداری است. وقتی ثروتی در خدمت خلق، زایا نشود به وزر و وبال تبدل و بار دوش صاحب خویش خواهد شد. بخشندگی اما سبکباری و سبکبالی می آورد. تمرین کنیم سخاوت را تا بزرگ شویم.....

ب / شماره 5132 / پنجشنبه 6 مهر 1402 / صفحه 4

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14020706.pdf

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  |