می گریستیم به پهنای صورتمان. خون بود که از دل برمی‌خاست و از دیده می‌تراوید. به برادر مرده، نه، ببخشید، برادر کشته می‌مانست حال مان. وقتی امام قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت، در خویش آوار شدیم، اما هیچگاه نگفتیم چرا؟ نگفتیم مگر اسکول جبهه بودیم که جنگیدیم. نگفتیم اگر می خواستید قطعنامه را بپذیرید چرا دو هفته پیش، تردید در جنگ را در اندازه خیانت به رسول الله، اعلام کردید.

هیچ چون و چرا نکردیم. فقط با دلخوری از خودمان پرسیدیم که آیا ما کم و سبک گذاشتیم که امام چنین سنگین برداشت؟! برای خود دنبال جواب بودیم نه این که حضور در جبهه و زیر آتش طلبکارمان کند. آن روز احساس بدهکاری داشتیم. هنوز هم بدهکار مردم و انقلابیم. برای من قابل فهم نیست حالا چطور برخی‌ها با چند برنامه در تلویزیون می‌شوند صاحب همه چیز. خود را صاحب حق می دانند که که بیاید و که نیاید. یاد جانباز شهیدی افتادم. یاد بچه‌های جنگ که خود را برای انقلاب و در خدمت کشور می‌خواستند نه انقلاب و وطن را برای خود. حاضر بودند پای کار انقلاب، از دشمنی خونی که با صدام داشتیم هم دست بشویند چه رسد به هموطنی که مثل ما فکر نمی‌کند اما ریشه در این خاک دارد. واقعا جای نسل دفاع مقدس و نگاه بلندشان چقدر خالی است در رفتار بسیاری از ماها…

انصاف نیوز / 5 شهریور 1402

http://www.ensafnews.com/432445/

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  |