یه بنده خدایی می گفت پسرم یک دوستی داشت خییلی پسر عالیی بود. مودب با شخصیت، دوست دار و دوست داشتنی. درس خوان. کاردان و کار کن و در یک کلام. عالی. من همیشه حسرت خوبی اون بچه رو می خوردم و با خود می نالیدم که که چرا بچه من به خوبی او نیست. پیگیر که شدم فهمیدم پدر آن بچه هم راننده کامیون است و اهل جاده و بیابان. نیست که مدام مراقب فرزندش باشد. من اما هستم و خیر سرم صاحب جایگاه و دارای مدرک بالا هستم. اما بچه من کجا و بچه او کجا؟! می گفت، ناراضی از آنچه هست و در آرزوی آنچه دوست داشتم بشود، متوسل شدم به امام رضا (ع) . خواستم بفهمم چرا بچه آن راننده کامیون از پسر من بهتراست. من آدم بی توجهی نبودم بلکه کلی برنامه داشتم برای فرزندم. همه را هم اجرایی می کردم. از کلاس های متعدد تا برنامه های خانودگی. هیچ گاه کم نمی گذاشتم اما مانده بودم که چرا برداشتم در مقایسه با آن بچه، چندان به چشم نمی آید. می گفت یک شب تو خواب مشرف شدم محضر حضرت رضا (ع)، هنوز چیزی نپرسیده بودم که حضرت به من رو کردند و فرمودند: آن راننده کامیون هرموقع می خواهد سرویس برود شهرستان، خروجی مشهد از ماشین پیاده می شود و – رو به حرم- می گوید، آقا من نیستم بالای سر زن و بچه ام . زندگی و تربیت بچه هام را سپردم دست شما.. و ما هم تربیت بچه هاش را به عهده گرفتیم. اما تو به علم و معلومات خودت مغروری می گویی من بچه ام رادرست تربیت می کنم این حاصل تربیت توست و اون بچه حاصل نگاه و عنایت و تربیت ما.... این ماجرا را چه واقعی بدانیم و چه حکایتی بر سبیل تمثیل، فرق نمی کند. تربیت اهل بیت، امانت داری اولیای خدا، چیز دیگری است. ما هم فرزندان خود را بسپاریم. خودمان را بسپاریم و بکوشیم به سبکی زندگی کنیم که آنان تعلیم مان می فرمایند. با احیای امر امامت در زندگی، زندگانیی پر برکت خواهیم داشت که زیبایی هایش، آرامشش، جای کمبودها را پر خواهد کرد. هر جا هستیم، رابطه درس آموزی مان از اهل بیت را به برنامه ای روزانه تبدیل کنیم. ما که به راه آنان برویم، بچه هامان هم خواهند آمد. آن وقت همه چیز زیباتر خواهد شد. ان شاالله.

ب / شماره 5052/ یکشنبه، 28 خرداد ۱۴۰۲ / صفحه 3 /

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/14020328.pdf

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  |