|
همین یکی دو روز پیش بود که از “حرمتِ همسایگی ” گفتیم. از این که غمِ همسایه، ما را هم بر سفره غم می نشاند. قصه انفجار دانشگاه کابل بود و به خون غلطیدن ده ها جوان پر آینده کشور همسایه و ماتمی که افغانستان را سیاه پوشانده بود. خود را عزادار خواندیم به حق و هنوز سوگواریم در آن عزا. “حرمتِ همسایگی، چنین اقتضائی دارد اما وقتی “همسایگی” با “هموطنی” کنار هم قرار می گیرد، حرمتی مضاعف می یابد و داغ هم ضریب پیدا می کند و به قاعده باید فغان هم بلند تر شود. اما قصه ای که خواهم گفت از آن نوع نیست که الحمد ا… به غیرت شهیدان و همت امنیت بانان ایران زمین، دست متجاسران از اقدامی چنان کوتاه است اما حوادث، اما غفلت ها، اما تلخ روزی ها، دستی بلند دارند در تطاول که گاه از تلخ روزی های همسایه چیزی کم نمی آورد. این درست که نه جنس آن یکی است و نه اندازه آن اما به مصداق برجسته شدن یک لکه سیاه در ردایی سفید، بزرگ به چشم می آید خیلی بیشتر از پشت و رو سیاه بودن ردایی سیاه. ما هم سفید رویان سفید اقبال می دانیم خود را و لذاست که همان تک لکه ها عذاب مان می دهد به ویژه که در خانه همسایه هموطن مان اتفاق می افتد. در سیستان و بلو چستان. همین همسایه ای که گلیم رنگارنگش به گلیم ما کوک در کوک و به هم پیوسته شده است. مثل خانه ای که دیوارش تکیه داده باشد به دیوار ما لذاست که بیش از هر دیار دیگری درک می کنیم مصائب آن منطقه را و احساس تکلیف می کنیم برای توجه دادن اذهان. برای گرفتن دستِ اندیشه و تدبیر دولتیان و بردنشان به جغرافیای مظلوم و محروم سیستان و بلوچستان وخواندنِ قصه تلخ “هوتک” ها و “گاندوها” و دخترک ها و پسرک های این دیار که برای کاسه ای آب، گاه دستِ کاسه دار را هم از دست می دهند. آخر، آب شرب بعد از اکسیژن حیاتی ترین نیاز برای زندگی است. بی آب نمی توان زندگی کرد. نمی شود. این را همه می دانیم اما چرا همچنان این قصه دارد گره های تازه می خورد؟ چه کسی باید گره ها را باز کند و آخر داستان را به آبِ گوارا، شیرین تمام کند؟ تلخ است اما می خواهم صریح بنویسم وقتی دارید آستین ها را برای شستن صورت تان، مرتب تا بالا می زنید. وقتی دستانتان خنکای آب را به صورت تان می پاشد به جای خالی دستِ تازه دخترکان بلوچ بیاندیشید. از خود بپرسید و همه از خود بپرسیم سهم هر کدام ما از دست نداشته او چقدر است؟ اگر دین داریم “دَین ” هم بر ذمه، داریم نسبت به مردم. اگر خجالت نمی کشیدم می گفتم وقتی آستین ها تان را برای وضو بالا می زنید به فکر آستین های خالی دخترکان شرقِ ایران هم باشید که دیگر دستی برای عریظه نوشتن و شرح حال کردن ندارند. شما مسئولان را اهل دین و مردانگی می دانیم و از مومنان و جوانمردان، توقع صد چندانِ دیگران است. کاری کنید که دیگر کسی برای قدحی آب، سلامت خود را از دست ندهد. تلاش کنید تا لک برندارد آرزوی پدر و مادری برای رساندن آب به دست فرزند خویش…. ب / شماره 4330 / چهار شنبه 21 آبان ۱۳۹۹ / صفحه 3 / http://birjandemrooz.com/?p=25692 http://archive.birjandemrooz.com/PDF/990821.pdf
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|