همسایه از همسایه ارث می برد. این ضرب المثلی معروف در همه جای ایران است و در دیار ما، خراسان جنوبی، که به فرهنگ، جانمایه گرفته است. این ضرب المثل، بسامدی بیشتر و گستره ای افزون تر دارد. مهربان مردم ما، همسایه را عزیز می دارند و دردِ او را دردِ خویش می شمارند. فقط کافی است فریادی به داغ و درد برخیزد تا هرکس به هر کاری مشغول است، دست بکشد و به یاری به میدان آید. حالا گاهی میدان کمک است و یک بار هم عرصه همدلی و غمخواری و مواسات. ما به این شیوه بزرگ شده ایم پس زخم داغ و طعم اشک را می شناسیم. لذا با مردمانی چون شما می توانم- بی تعارف- بگویم، بغضم شکست. صادقانه می گویم. بغضی که در گلویم گیر کرده بود شکست. چشم هایم به باران بهاری دچار شدند در نیمه راه ماه دوم پاییز. هربار که جایی می خوان و یا به تکرار برای خود زمزمه می کنم #جان_پدر_کجاستی حکایت همین می شود بهار می زند به چشم هایم که از اندوه پاییز دانشگاه کابل که به خون نشسته است. راستی آن آدم کشان خبیث می توانند بفهمند پدر را، جان را، نگرانی را؟ نمی دانم پدری بر سر خویش داشته اند یا نه. اگر داشته باشند با خواندن همین جمله باید تفنگ بر زمین بگذارند و دست به آسمان توبه برند- اگر نگوئیم با انتحار در یک بیابان زمین را از لوث وجود خود پاک کنند- خسته ام. یاد قربانیان دانشگاه کابل شکسته ترم می کند. ایرانی هستیم آخر و از اول زندگی، برادران افغانستانی را در کنار خویش و بر سفره خویش داشته ایم. برادرتر از پیش شده ایم ما ایرانی ها. حق داریم چنین بسوزیم از آتشی که در خانه همسایه برپاست. از جهلی که دانش را در آن دیار تاب نمی آورد. از کوردلانی که نمی توانند نگاه های باز را تاب آورند. از هرجایی های دوره گردی که سفره مرگ خود را این بار در افغانستان پهن کرده اند. ما ایرانی هستیم و می فهمییم انفجار و ترور چه طعم گسی زیر زبان یک ملت می گذارد. 17 هزار بار به تعداد شهدای ترور به ماتم نشسته ایم. می دانیم قصه را. ما تجربه فراق هزاران رزمنده "جاوید الاثر" را به جان، تجربه کرده ایم. می دانیم رفتن و نیامدن چه معنایی دارد. همین است که بیش از همه مردم جهان، حسرت و انتظار فوران کرده در #جان_پدر_ کجاستی؟ را می فهمییم. خدا به آن پدر منتظر و همه پدرهای و مادر های منتظر که فرزندان شان هرگز به خانه بازنخواهند گشت صبر دهد. خدا امید هیچ پدر و مادری را ناامید نکند در روز های پیش رو و فرداهایی که خواهند آمد. خدا کند این آخرین باران بهاری باشد که در نیمه راه پاییز به چشم ها می زند. خدا کند جمع شود این سفره جهل و تباهی که خود را عین حق می پندارند و فتوای مرگ می دهند و دست در خون بی گناهان می شویند. خدا کند در هیچ جای جهان، ماجراهایی از این دست اتفاق نیفتد. خدا کند هر پسری، دختری، زنی ، مردی، کودکی که "می رود" به سلامت "برگردد" وتماس هیچ پدری به 140 بار تکرار و  پیام هیچ پدری بی جواب نماند.

ب / شماره 4328 / دوشنبه 19 آبان ۱۳۹۹ / صفحه 3 / 

http://archive.birjandemrooz.com/PDF/990819.pdf

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 14:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  |