خانه اش تمیز بود. تمیزِ تمیز. انگار برق انداخته بودند. خیلی حساس بود که اندک غباری هم روی چیزی ننشیند. خیلی این نظم و نظافتش، به زیبایی از دیده می گذشت و بردل می نشست . سفره هم که انداخت، اوج هنرمندی بود و غذایش، امضای عملی پای هنرش. جای تحسین داشت اما بعد که سفره دلش را باز کرد دیدیم که برخلاف خانه و سفره اش، اصلا تمیز نیست که حتی کثیف هم هست و به هم ریخته نیز. حرف هایش، نگاهش، باورش و...مثل زباله بود. با خود می گفتی حیف از آن هنر و افسوس از این بی هنری. کاش مي شد،همان گونه که شب ها، همه زباله هاي خانه شان را داخل کيسه و پشت در منزل مي گذارند تا رفتگران پرتلاش، آن ها را جمع کنند و زمين کوچه هم کثيف نشود، مي توانستيم زباله هاي اخلاقي خود را هم در کيسه اي بپيچيم که بوي تعفنش شامه کسي را نيازارد و به رفتگران مي داديم تا ببرند، چقدر خوب بود. آن وقت مي توانستيم خانه قلبمان را مثل خانه زندگي مان تميز نگه داريم و چقدر تميز مي شد آن وقت همه زندگي ما. چقدر خوب مي شد، زباله هاي قهر و کينه را هر چند بزرگ و حجيم و قديمي دور مي ريختيم و جا را براي مهر و محبت باز مي کرديم و کالاهاي لوکس دوستي و عشق و صفا را در خانه دل مي چيديم و مبلماني چشم نواز و دلپسند ارائه مي کرديم تا همگان سليقه عالي ما را ببينند. چقدر خوب مي شد اگر چنين مي شد، اگر چنين بشود، البته اين شدني است اگر ما خود بخواهيم و اين قدر به اجناس بنجل و قديمي قهرو کينه و کدورت دل نبنديم، اما وقتي در نهاد جامعه مي بينم که برخي ها تندخويي کلامي را به بالاترين حد رسانده اند و از ديگر سو برخي در جامعه ، آن «تندگويي»ها را به «تندخويي» و «کلمات» را به «مشت» تبديل مي کنند افسوس مي خورم و چقدر تاسف آور مي شود روزگار ما وقتي اين کلام «الکس هيلي» را باز مي خوانيم که شرح روزگار ماست؛ "وقتي مشت خود را گره مي کنيد، نه کسي مي تواند چيزي در کفتان بگذارد و نه مي توانيد چيزي از زمين بلند کنيد" درست هم مي گويد اين ظريف نگر، زيرا اگر دست هامان مشت نبود، مي شد معلمان اخلاق نسخه نجات زندگي را در دست مان بگذارند، مي شد يک نفر با يک شاخه گل از يک بلوا جلوگيري کند، مي شد يک نفر با يک ليوان آب آتشفشان جان آدمي را خاموش کند. مي شد موانع را از سر راه برداريم. مي شد گره هاي کور را باز و بينا کرد، مي شد... اما افسوس بايد خورد که برخي از ما به مشت بسته عادت مي کنيم.حاضر به بخشش نيستيم. چون خطاي احتمالي دوست و رفيق و خويشاوند و همسايه و همکار را براي خود چنان بزرگ و کينه را چنان بزرگ تر تصور مي کنيم که تواني براي از ميان برداشتن اين زشت روي حجيم ، نمي ماند. مگر ما مي توانيم کوه ها را جا به جا کنيم که کوه کينه را از سر راه برداريم. اما غافليم که مشکل بزرگي خطا و کينه نيست مشکل از کوچکي ماست که «کاه» خطا را کوه يافته ايم و در مقابلش کوهستان قهر و کينه کشيده ايم حال آن که بزرگي مي گفت« هرگاه احساس کردي گناه کسي آن قدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي، بدان که اشکال در کوچکي قلب توست نه در بزرگي گناه او » و چقدر دقيق است اين کلام . کاش کليدي بشود براي زندگي ما. مايي که هرازگاه به بهانه کوچکي جا، خانه خود را عوض مي کنيم، يک بار هم شده قلب خود را بزرگ کنيم آن وقت خواهیم دید که دلِ بزرگ داشتن حتی از خانه بزرگ داشتن هم آرامش آفرین تر و آسایش آور تر است....

 ب / شماره 3613 / دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 / صفحه اول و 3 / چ2

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  |