وجودش کلاس درس بود، درس هاي به عمل در آمده، راه که مي رفت، نگاه که مي کرد، لبخند که مي زد، «کونوا دعاة الناس بغير السنتکم» را درس مي گرفتي، سخن که مي گفت آيه جادلهم بالتي هي احسن در ذهنت پرنورتر مي شد، گام که بر مي داشت راه رفتنش را از «مرحا» خالي خالي مي يافتي، زيرا حضرت آيت ا...ميرزاجوادآقا تهراني، به تواضع مشي مي کرد و به خضوع مشق.آن چه ايشان را در دل و ديده مردمان - به عنايت خداوند - شکوهي صدچندان و عزتي دوصدچندان بخشيده بود، فراتر از جايگاه علمي و شأن فقهي و کسوت کلامي مشي اخلاقي و مکتب معرفتي ايشان بود و کم نبودند کساني که در تماس با منزل ايشان، مي شنيدند، «جواد» هستم، بي پيشوند و پسوند، بي عنوان و القاب. پيش آمده بود، که بنده خدايي زنگ زده بود که منزل حضرت آيت ا...ميرزاجوادآقا تهراني را گرفته است و شنيده بود من «جواد» هستم، بنده خدا تماس را قطع کرده بود و دوباره گرفته بود و باز شنيده بود: «جواد» هستم، تا آخر دريافته بود اين جواد، همان درياي اخلاق و معرفت است. آن چه مرحوم ميرزا را بزرگ کرد، تواضع و اخلاقش بود. اصلا در کلاس عبوديت، هرچه بيشتر سر فرود آوري، بيشتر قد مي کشي، رکوعت، فاصله ات تا آسمان را به نصف مي رساند، به سجده که افتادي، قامت از خورشيد هم کشيده تر خواهي داشت و ميرزا چنين بود....

خراسان - مورخ دوشنبه 1391/11/16 شماره انتشار 18333 /صفحه۱۲/اندیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 9:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  |