از نام تو هم

- حتی -

می ترسند

هادی، امام هدایت

آنان از هرچه

نقی است

پاکیزگی است می ترسند

مثل سیاهی از نور

مثل تباهی از شور

مثل نجاست از طهارت

آواز کوچه خاکی شان

- نه کوچه باغی -

نه شعر است

نه بهره ای از شعور دارد

و نه حتی

سر سوزنی شجاعت

در آن جاری است

هر چه هست از ترس است

آنان می ترسند

پارس کردن شان

- هم حتی -

نشان هراس است

توهین نمی کنم

پارس کردن

اقتضای طبیعت

حیوانی است به نام سگ

که هزار بار

بر آدمی نمایان

شرف دارد

توهین

خود اوست

خفاشی به نام «شاهین»

شامی مسلک

که به دروغ

فامیل «نجفی» در شناسنامه دارد

توهین خود اوست

بی هنری

که آوازش

آوازه حرام دارد

و خبث باطنش

از کلامش پیداست

توهین خود اوست

«خفاش شامی»

که از نور

 می ترسد

و از روز نیز هم

حال آن که شما

امام نورید

و پیشوای روز

شب هم با شما صبح می شود

وقتی خورشید چشمانتان

طلوع می کند

حالا نه مردگان

که مرداران

- که هرگز بیدار نمی شوند -

هر چه می خواهند

یاوه ببافند

و در بازار اسرائیلیات

به شیطان بفروشند

تا تابعیت جهنم را بگیرند

مهم نیست

مهم این است که ما

بر صراط مستقیم شما

زنده ایم و ایستاده

و آن دروغ

آن توهین

آن تهمت انسانیت

که نه «شاهین» است

و نه «نجفی»

بل خفاشی است شامی

مرده است

او همان لحظه ای مرد

که دهان به توهین گشود

او مرد

پس از این

هر لحظه

مرگ را

نزدیک تر از سایه

همسایه خویش خواهد داشت

به او

و کسانی که چون اویند

پیغام برید

شمارش معکوس را

از عددی نه چندان بزرگ

شروع کنند

لحظه صفر

لحظه صفیر گلوله غیرت

نزدیک است

خیلی نزدیک

... و الیس الصبح بقریب؟

خراسان - مورخ یکشنبه 1391/02/31 شماره انتشار 18123 /صفحه2

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
درس آموزی از مکتب امام هادی(ع)
 

زندگی بی الگو، مثل خیاطی بی مدل است، بی اندازه بریدن و بی قاعده دوختن و ... روشن است که جامه ای چنین بر هیچ قامتی ساز نمی آید، بلکه بر تن هر کس بپوشند، نه تنها عیب پوش نخواهد بود که خود عیبی بر عیب ها خواهد شد و دیده ها را خواهد آزرد. زندگی بی الگو، مثل ساختمانی است که بی هندسه و مهندس بنا کنند، بی طرح و نقشه و باز روشن است که بنایی چنین اگر هم پا بگیرد، انسانی عاقل به اختیار در آن جا نخواهد گرفت که بنایی این گونه نه تنها پناهی برای اهل خویش نخواهد بود که خود به تهدیدی برای آنان بدل خواهد شد.

قصه زندگی هم همین است تنها کسانی صاحب زندگی موفق و قرین صواب می شوند که الگویی حقیقی و سرشار از حقیقت داشته باشند و این نیز خط تمایز پیروان امامت از دیگر ملت هاست و ما نیز تا جایی موفق هستیم که زندگی را بر اساس هندسه معرفی شده توسط امامت تعریف می کنیم و این تعریف را به معرفت و معرفت را به رفتار در می آوریم.

پس این را به یاد همگان باید آورد که کلام ائمه(ع) چراغی همواره روشن است که در پرتو آن می توان و باید راه را از بیراهه بازشناخت. رفتارهای اجتماعی را بر اساس آن ساختارمند کرد و ساختمان تعاملات جمعی و فردی را مهندسی کرد.

در این هندسه، به قاعده، «مسخره کردن» دیگران جایی ندارد. چه ساختمان تعاملات اجتماعی را با مصالح بنا می کنند و «تمسخر دیگران» عین فساد است به ویژه برای مسخره کننده لذاست که در کلام نورانی حضرت امام هادی(ع) می خوانیم: «مسخره کردن و شوخی های - بی مورد- از بی خردی است و کار انسان های نادان» چه همان گونه که خردمند و دانا سنگ بر شیشه خانه کسی نمی زند، سنگ بر شخصیت و حرمت کسی هم نمی زند، اما سنگ اندازی و دست اندازی کار نادانان است.

پس مراقب زبان و حتی ایما و اشاره های خویش باید بود، مبادا با تمسخر دیگران به بی خردی و نادانی میل کند که بی خرد با بی خردان همنشین و هم کنش خواهد شد و این نیز بدعاقبتی در پیش دارد چنان که در کلام روشن و روشنی آفرین حضرت امام علی النقی علیه السلام می خوانیم: «همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور، نشانه پستی و شرارت تو خواهد بود» که اگر نه این بود، شوق همنشینی به همراهی تبدیل نمی شد و به همزبانی نیز هم، تا برخی کوته نظران برای جلب نگاه پرشرارت دشمنان حق، به تمسخر مفاهیم بلند و به سنگ اندازی به برج و باروی بنای رفیع حقیقت بپردازند.

چنان که این روزها، برخی به ارتداد، به خبث باطن، به شرارت ظاهر و به هر چه زشتی است دست یازند تا پنجه در چهره آفتاب کشند، غافل از این که آفتاب را قامت چنان بلند است که کسی را تاب پنجه کشیدن نیست. چنان که در طول تاریخ هر کس خواست آفتاب را نشانه بگیرد، خود نشانه تیر غیرت خداوندی شد و این بار نیز چنین خواهد شد مطمئن باشید. یقین کنید، غیرت مسلمانی، صاعقه خواهد شد و زندگی پر از باطل و حیات خبیثه شرارت پیشه هرزه گرد را به آتش خواهد کشید ...

 خراسان - مورخ یکشنبه 1391/02/31 شماره انتشار 18123 /صفحه12/اندیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
روایتی از جلسه «انصارالمهدی» به یاد شهید سیدعلیرضا قوام
 
 

شاهد -جرات داری به چشمان شهید نگاه کن. جرات داری نگاه بده به نگاه شهید «سیدعلیرضا قوام»! من که سرم را پایین می اندازم، نمی توانم به چشمان خورشید نشان سید که از قاب تصویر مرا می نگرد نگاه کنم. قصه هم فقط نتوانستن به خورشید نگریستن نیست، شرمم از نگاه هم هست. آخر قرار بود میراث دار شهید و شهادت باشیم، اما «مرده ریگ» دنیا، قرارمان را برهم زد، من که نمی توانم به چشمان شهید نگاه کنم. استادشاکری که لب به قرآن باز می کند، سوره قدر می خواند و من با خود می گویم بین شب و قدر و شهادت چقدر قرابت است. اصلا باید از شب قدر سرفراز بیرون بیایی تا به شهادت برسی. قاری، به خواندن سوره کوثر لب متبرک می کند تا بدانیم میان قدر و شهادت و کوثر چه رابطه رمزآلودی است...

پایان قرآن به آغاز پخش کلیپی گره می خورد از خط مقدم لشکر ۲۱ امام رضا(ع)و غواصانی که قبل از آب، در شهادت غوص کرده بودند چنان که سیدعلیرضا قوام، نماز شب خود را در آب می خواند و سجده بر آب می زد و چه شکوهی دارد این سجده، سجده ای بر آب! ... این صدای آهنگران است که تصاویر را زنده می کند:

یاد «خرمشهر» و «آبادان» بخیر

یاد «مهران»، یاد «حاج عمران» بخیر

آی «سوسنگرد»، سردارت کجاست

آن قدیمی یاور و یارت کجاست ...

آهنگران می خواند و همنوایی اش هق هق گریه جاماندگان از قافله شهادت است که از حنجره بسیجی ها بر می خیزد ...

برنامه بعدی مراسم هیئت انصارالمهدی به یاد شهیدقوام، خاطره گویی «برادر خدامی» است و او خاطره ای می گوید تا ما را نسبت به خطرهایی که ایمانمان را تهدید می کند بیشتر هوشیار کند. او می گفت: یک خودروی دست دوم از جهاد سازندگی دست شهید بود، یکی از شب های زمستان فرزندش، دچار تب و لرز شد و او به هر دری زد برای رساندنش به بیمارستان، خودرویی نیافت، سرانجام او را بر شانه کشید و دوان دوان خود را به بیمارستان رساند. گفتم: سید! ماشین که توی خانه بود، پس چرا بچه را پیاده آوردی؟ گفت: ماشین مال بیت المال است و کار اداری، نه کار شخصی ... او می گفت و من یاد پرونده ۳ هزار میلیاردی فساد بزرگ افتادم و یاد وقاحت برخی ها که، «بیت المال» را از «مال البیت» هم برای خود حلال تر می دانند، از آن هایی که پاداش های صدمیلیون تومانی می گیرند، در روزگاری که کارگرشان برای یک ماه کار صدهزار تومان می گیرد. یاد کسانی می افتم که چون رئیس می شوند، قارون و فرعون را یک جا می بلعند، یاد ...

حالم دارد از بعضی ها به هم می خورد، یادم را پس می گیرم و به شهید می دهم و آنان که خاطرات شهید را می گویند، از تک تک شان تا علی آرام که صمیمانه از شهید می گویند و از روزهای خدایی دفاع مقدس، از علیرضا قوام می گویند که شهادت را زندگی کرده بود و با این که می توانست در کاشمر بماند و مسئولیت های بالا بگیرد اما پست ها را وانهاد تا با شهادت به خدایش برسد، بالاخره سجده بر آب، آن قدر آبرو می آورد که انسان را به خدا برساند...

خراسان رضوی - مورخ شنبه 1391/02/30 شماره انتشار 18122 /صفحه7/فرهنگی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
کلمات امانت خدايند و خداوند -جل  و علا- خود بهتر مي داند اين امانت گران‌سنگ را در ذهن و زبان کدام انسان به وديعت بگذارد تا جهاني را برانگيزاند. کلمات از جنس علم و دانش‌اند، همان که در کلام آسماني به نور تعبير شده است؛ «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء» علم روشني است، روشن بخش است و خداوند آن را در هر قلبي که -که صاحب آن قلب، پيشتر قلب خود را براي پذيرش نور آماده کرده باشد- قرار مي دهد. چنان که مولوي،حافظ، سعدي و... امانت دار اين کلمات شدند و در اين ميانه، قامت بلند مردي چشم را مي نوازد که کلامش رهين علم بود، علمي از جنس نور؛ حکيم ابوالقاسم فردوسي که اهل نظر ،کلام او را جان يافته در قرآن و نهج البلاغه مي دانند و راز حماسه آفريني سخنش را نيز بي ارتباط از آيات جهاد و خطبه هاي بيداري بخش و ايستادگي آفرين مولا علي(ع) در نهج البلاغه نمي دانند و بزرگمرد عرصه علم و نهج البلاغه پژوه بزرگ، استاد جعفر شهيدي -که خدايش با صاحب نهج البلاغه محشور گرداند- ميان سطور فردوسي و خطبه هاي نوراني نهج البلاغه، رابطه اي عميق يافته است و چنان که در کلام اين بزرگ مي توان يافت که نورانيت کلام فردوسي، به دليل روشني جستن از نهج البلاغه است، پس تکريم شاهنامه، اداي احترام به نهج البلاغه و قرآن است که هر چه نور است از آن است و نورانيت کلام انسان نيز به دليل نور نيوشيدن از کلام حضرت حق است و کلام حق است که باعث خيزش در انسان مي شود، چنان که باعث رويش در طبيعت و وقتي زمان مي تواند تازه شود و زمين مي تواند هر سال فصل به فصل جامه نو کند و هر بار آيتي و نشانه اي براي دوست باشد، چرا انسان چنين نشود و چرا کلام ملهم از آيات خداوندي با انسان چنان نکند که او گوش هوش به پيغام اهل راز کند و چرا کلام سراسر حماسه فردوسي بزرگ، ما را بر سر پيمان به غيرت نياورد؟ آري، فردوسي، با کلامش، در همه زمان ها، به دور زمين ايران، حصاري از غيرت کشيده است، که هر گاه بيگانه به اين سوي چشم بد داشته باشد، به تير آرش گرفتار خواهد شد و هر زمان، ضحاک وار بخواهد بر اين ملک پاي بگذارد، کاوه ها، درفش بر خواهند کشيد و بنيان او را برخواهند افکند و اگر همه جهان استکبار توران شود و همه سربازانش، افراسياب، همه ايراني ها رستم خواهند شد و پا در رکاب رخش خواهند گذاشت و تورانيان جديد را خواهند تاراند و چنان با همه جان و توان به دفاع از ايران بر خصم خواهند تاخت که حتي سهراب دلبستگي شان هم آنان را از وظيفه دور نکند که در مرام رستم ها، سهراب، زماني عزيز است که سرباز ميهن باشد اما اگر - به هر دليل - در جبهه مخالف بود، مهر پدري بر او نخواهد جنبيد و تيغ حکم خواهد کرد بايدها را. اگر دشمن هزار ديو به ميدان آورد و هفت خان خطر بگستراند، باز رستم همه را در هم خواهد کوفت و به سلامت خواهد گذشت تا ايران سرافراز بماند. رستم فردوسي، يک نماد است از همه ايرانيان غيرتمند که هرگز نمي ميرند که هر بار در آوردگاه، با شهادت جاني تازه مي گيرند و در هر زمان در قامت بلند سرداري رشيد چهره مي کنند تا ايران اسلامي سرفراز بماند. چنان که مانده است، چنان که در عاشوراي هشت ساله دفاع مقدس فرزندان غيرت ايراني، هر کدام رستم شدند در برابر دشمن، فرامرز شدند، يل شدند، بهمن شدند و دشمن را در هم شکستند. گيو و توس و... فردوسي، در قامت صياد شيرازي، کاوه، چمران، قرني، بابايي، همت، باکري، شوشتري... تجلي يافتند و راه دشمن را سد کردند پس، بعيد نيست اگر اين بيت فردوسي، را که گفت:

بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده کردم بدين پارسي

را اين جور بخوانيم که رنج سي ساله فردوسي نه تنها زبان فارسي را نجات داد که روحيه دلاوري و شجاعت اسلامي ايراني را نيز ارتقا بخشيد. هنوز اين بيت نوراني و غيرت افزاکه در زمان دفاع مقدس هم حرکت آفرين بود، بسيارمان را در ياد مانده است که؛

اگر سر به سر تن به دشمن دهيم از آن به که کشور به دشمن دهيم

و بي مناسبت نخواهد بود اگر در کنار اين کلام فردوسي، يادي بکنيم از امام قهرمان و غيرتمندمان، حضرت روح ا... که مي گويند وقتي يکي از فرماندهان نظامي -به گمانم تيمسار ظهيرنژاد- نقشه جبهه را پهن کرده بود و توضيح مي داد که فلان مناطق را گرفته ايم و فلان منطقه از ايران هنوز در دست دشمن است، امام دست خويش بر نقشه گذاشت و فرمود آقاي ظهيرنژاد -يا فرماندهي که توضيح مي داد- من ترجيح مي دهم دستم قطع شود اما به اندازه يک دست هم از خاک ايران جدا نشود. اين البته قريب به مضمون است اما عين حقيقت است. امام هرگز اجازه نمي داد يک وجب از خاک ما در اختيار دشمن قرار بگيرد اجازه هم نداد و نسل ما رستم وار بر دشمن تاختند تا او را از اين خاک برانداختند و درس آموخته از مکتب نبوي و علوي همچنان راست قامت ايستاده اند...

چنان که اگر فردوسي امروز بود در شرح قهرماني هاشان «شجاعت نامه» مي سرود و باز مي تواند، شاهنامه او را هم شرح اين رشادت ها دانست که کلام ويژگي هاي بزرگي دارد و آن را در گوش همه زمان ها و زمين ها مي شود خواند.

و حرف آخر؛ کلام فرودسي، هسته غيرت داشت. هر شعرش، بمب هسته اي سرفرازي بود، براي ايران، پس شاهنامه را به ياد شهيدان و در بزرگداشت دانشمندان و قهرمان امروز خوانش بايد کرد...

ويژه‌نامه - ويژه نامه بزرگداشت حکيم ابوالقاسم فردوسي - مورخ دوشنبه 1391/02/25 شماره انتشار 18118/صفحه105
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

تنها ساختمان ها و بناها نيستند که به معماري نياز دارند، تنها کارخانه ها و سازه ها نيستند که نيازمند مهندسي اند که از قضا زبان، به عنوان معيار انساني و تميزدهنده آن از ديگر موجودات بيش از هر چيز ديگر به معماري و مهندسي نياز دارد و رفيع ترين کاخ ها و بلندترين برج ها و باروها در ساحت انساني با کلمات شکل مي گيرد و در اين رهگذار، حکيم ابوالقاسم فردوسي، از بلندآوازه ترين معماران کلام و مهندسان انديشه است که نامش با مانايي زبان پارسي و آوازه ديارش با فرهنگ ايراني چنان عجين است که نام بردن از هر يک، ياد ديگري را هم تداعي مي کند و کيست که زبان به قندزبان پارسي شيرين کند اما به ياد حلاوت فردوسي پاکزاد نيفتد؟ کيست که تاريخ و فرهنگ ايران زمين را بخواند و به احترام حکيم فرزانه توس، برنخيزد؟ و اين نيز يکي از رازهاي ماندگاري کلمه و کلام است که در رهگذار تاريخ، شاهان و حاکمان فراوان آمده اند و همه هم رفته اند، آن چه اما مانده است «شاهنامه» است و در طول اعصار و قرون بناهاي زيادي سر به فلک کشيده اند اما جز ويراني، سرانجامي نداشته اند ولي بنايي که فردوسي بزرگ پي افکنده است، نه تنها از باد و باران گزند نديده است که هر روز بيشتر قامت مي کشد و چشم ها را به تماشا مي خواند و چه پرشکوه گفت خود حکيم که؛

... پي افکندم از نظم کاخي بلند / که از برف و باران نيابد گزند...

و گزندي نيافت نيز و ما پس از قرن ها، زير اين بناي امن زبان و فرهنگ خويش به سلامت داريم و تاريخ هفت هزارساله ايران را نيز روايت و نمايندگي مي کنيم.

فردوسي، نه تنها معمار سخن بلکه معمار انديشه و فرهنگ هم بود و بنيان هاي کلام او ريشه در آموزه هاي رفيع ديني دارد تا جايي که بزرگان او را در شمار بهروان جدي از کلام خداوند و نهج البلاغه دانسته اند و زبان پاک و نگاه شسته و پيراسته او را نيز مي توان برخوردار از روشنايي کلام حق دانست که با وجود عظمتي که براي دلاوران ايران قائل است هرگز حتي دشمن را به بدنامي و هتک و دشنام ياد نمي کند جايي که مي خواهد از سرانجام نبرد رستم و اسفنديار بگويد؛

...ببينيم تا اسب اسفنديار / سوي آخور آيد همي بي سوار

و يا باره رستم جنگجوي / به ايوان نهد بي خداوند روي...

و اين خود درس روشن قرآن مجيد است؛ «اي کساني که ايمان آورده ايد، براي خدا، حق گفتن را به پا خيزيد و به عدالت گواهي دهيد و دشمني با گروهي ديگر وادارتان نکند که عدالت نورزيد. عدالت ورزيد که به تقوا نزديک تر است و از خدا بترسيد که او به هر کاري که مي کنيد، آگاه است» ماعده، آيه۸

آري فردوسي پاک زاد و پاک نهاد و پاک زبان در برابر افراسياب هم مروت روا مي دارد و همواره با معماري کلام و نظم در سخن و رفتار، چهره انساني را ترسيم مي کند که تجسم عمل به وصيت مولا علي(ع) است که مي فرمايد: «اوصيکم به تقوي ا... و نظم امرکم» و اهل نظم زبان به تقواي طهارت مي دهد، آن گونه که فردوسي داد و در خاک پاي نبي و وصي قامت مي کشد به جاودانگي آن گونه که حکيم سخن بدان رسيد و هر که مي خواهد به اين ساحت بلند ره يابد، بايد همان راهي را برود که خداوندگار شاهنامه رفت و ايران نيز به چنين فرزنداني احتياج دارد، در همه ادوار و امروز به آنان محتاج تر است. در روزگاري که بمب هاي دروغ، فريب، نيرنگ و ريا از هر سو مي بارد و بناي اعتقادي و اخلاق جامعه را هدف گرفته است به فردوسي و شاني نياز دارد که پي اندازند از نظم کاخي بلند، که از دروغ و فريب گزند نبيند و حتي سياوش سان از آتش تهاجم به سلامت بگذرد...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/02/25 شماره انتشار 18118 /صفحه۵/سرای حکیم سخن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
اين جا پايتخت است، نه بسان پايتخت هاي ديگر. اين جا پايتخت است به حرمت آفتابي که هرگز غروب نمي کند و سريري که جز مشهد به جاي ديگر نمي رود چنان که کعبه در مکه ماندگار است و انوار بيت ا... الحرام از آن جا تا اقصاي جهان مي رود. اين جا مشهد است آقاي رئيس جمهور! پايتخت همه جمهوري که شما نه به رياست که به خدمتگزاري آنان افتخار مي کنيد و بايد هم بکنيد چه ملتي که به فرموده امام انقلاب از مسلمانان عهد رسول ا... بهترند خدمتگزاري آنان هم افتخاري بزرگ است. لذاست که اوتاد و اولياءا... همواره خدمت به زائران امام رضا(ع) و مشهد را هم وظيفه مي دانند و هم سعادت و حالا اين وظيفه براي شما نوشته شده است تا با انجام شايسته آن، سعادت نيز تقديرتان شود.آقاي احمدي نژاد! در اين چند روز از نيازها و مطالبات مشهد و خراسان رضوي کم نگفته اند و کم ننوشته اند و کم هم نشنيده ايد شما، من هم سر بازگويي آن ها را ندارم فقط به انتظار مي نشينيم برنامه هايتان را و چشم مي دوزيم به تحقق برنامه ها که مطالبات را به انجام رساند و ما را بر آستانه تکليف قرار دهد براي انجام وظيفه مشهدي بودن و آفتاب نشين حضرت شمس الشموس شدن.اما آقاي دکتر! رئيس محترم شوراي عالي انقلاب فرهنگي، يک حرف را اجازه دهيد اين قلم بنويسد و آن اين که «پايتخت معنوي ايران» بايد نه تنها براي ايران که براي جهان، فرهنگ توليد کند، پيام بسازد و بفرستد و هم جامعه را و هم کشور را و حتي جهان را بر اساس فرهنگ رضوي مديريت کند. آقاي دکتر! بر خلاف بسياري که «مديريت جهان» را تنها يک شعار مي دانند من باور دارم، ما مي توانيم با توليد پيام هاي رضوي، جهان را مديريت کنيم که آيات حق جاري شده در کلام ائمه نه براي يک عصر و يک نسل و يک سرزمين که براي همه زمان ها و زمين ها و عصرها و نسل هاست اگر پيام توليد نکنيم، اگر از آفتاب در آفتاب انوار محمدي و علوي و حسيني و صادقي و رضوي و مهدوي، بهره نگيريم و اگر نتوانيم هندسه انسان کامل را ترسيم کنيم، آن وقت «مديريت جهان» يک شعار خواهد بود، چه ما نه قدرت فائقه نظامي هستيم و نه اقتصادي، اما مي توانيم و بايد قدرت برتر فرهنگي شويم و اين از کشوري با ديرينه سالي ايران با فرهنگ غني اسلامي و ايراني و مخصوصا با درياي معارف رضوي هم برمي آيد و هم انتظار است. براي تحقق اين انتظار هم همه امکانات بايد فراهم باشد تا صاحب نظران و جستجوگران نور و پژوهشگران فرهنگ رضوي، بتوانند با توليد پيام، قدم هاي بلندي در اين راستا بردارند. آقاي رئيس جمهور! باور دارم اگر ما بتوانيم در زلال فرهنگ رضوي جان جلا دهيم هم مشکلات جان خودمان و جامعه مان حل خواهد شد و هم خواهيم توانست براي اصلاح جهان قدم برداريم که آن وقت ما «ذات يافته از هستي بخش» خواهيم بود که «توان هستي بخشي مان هم صد چندان خواهد شد».آقاي احمدي نژاد! مشهد و فرهنگ رضوي را دريابيد، آن وقت قله ها زير گام هاي ايرانيان خواهد بود...والسلام
 
خراسان - مورخ یکشنبه 1391/02/24 شماره انتشار 18117 /صفحه اول و۲
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

چشم هایم

به دست توست مادر

که زمین را

به آسمان

گره می زند

به فصل قنوت

و اجابت می شود

به مهربانی خداوند

تا ترجمه کند

مهر را

به همه زبان هایی که

فرزندان می خوانند

و می فهمند

چشم هایم به دست های توست مادر

که باران آسمان

و جوشش چشمه های زمین را

درس زلالی

و جاری شدن می دهد

دست های تو

کتاب مهر خدایند

که هر خط

هزار درس می دهند

و هر درس زندگی ساز می شود

چشم هایم به دست های توست مادر

که وقتی باز می شود

مهربانی

به اندازه همه زمین

در همه زمان

وسعت پیدا می کند

و جغرافیایی معرفت

شکل می گیرد

مادر!

ای زیباترین نام

چشم هایم به دست های توست

که اشارت هایش

حق را نشان می دهد

و چشم هایت

که چشمه تعلیم است

و من در نگاه

به چشم هایت

که معلم زندگی است

درس می آموزم

چگونه زیستن را

و حتی چگونه مردن را

پس به احترام

بر زمین می افتم

تا خاک پایت را

که خداوند بزرگ

پاک آفریده است را

ببوسم

بوسه باران کنم

که بهشت را

به من نشان می دهد

بهشتی که

پر از سلام خداوند است

و من می توانم

هر لحظه در این سلام

سلامت را

و سعادت را

و بزرگی را

و مهربانی را

جشن بگیرم

و شکرانه این بشکوه نیز

سجده ای است

بر خاک

- به شکر خداوند-

که آدمی را

تا افلاک بر می کشد

و من

افلاک نشین

خاک بوی گام های توام مادر

ای ترجمه مهر خداوندی ....

خراسان - مورخ شنبه 1391/02/23 شماره انتشار 18116 /صفحه۹/اجتماعي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

وقتی حروف الفبا را

تحریر کردند

حرف اول «زن» را

از اول «زندگی» گرفتند

و دومین حرفش را نیز

تا زن

با زندگی

هم معنا شود

و زن

زندگی است

در این دنیا

که لحظه هایش را

خشت بنای زندگی می کند

تا خانواده

در اوج

رفعت تعالی را

حس کند

و به بندگی برسند

و از آن تا اوج آزادی

و آزادگی

یک نفس

پرواز کنند

که زن را

توان باز کردن پرها

و پرواز دادن است

و او را دامنی است

پاک

گره خورده با معراج

که مردان را

به اوج می رساند

چنان که پیش از این

چنین کرده است

و هیچ مردی

به بزرگی نرسیده است

مگر آن که کودکی

و کوچکی خود را

با عصای دست زنی

به نام پرشکوه مادر

پا به پا رفته

و شیوه راه رفتن آموخته است

و هیچ شهیدی

جان پرشکوه نکرده است

مگر آن که

از جان زنی

به نام پرشکوه مادر

شهد ننوشیده باشد ...

زن زندگی است

از جان

تا جهان

و تا جنان

وقتی

بر صراط مستقیم فاطمه

- سلام ا... علیها -

عارفانه گام بر می دارد

و کوثر می شود

و جاودانه

تا باطل باورانی که

حقیقت را

پیامبر را

ابتر می دانستند

هم بفهمند

کوثر

در قامت فاطمه

قد می کشد

و در نسل فاطمه

جاودانه می شود

و زن

این جاودانگی را

نسل به نسل

و عصر به عصر

باز می خواند

و به فرزندان خویش

می آموزد

که زندگی

بر صراط مستقیم فاطمه(س)

جاودانگی است

ابتر کسی است

که فاطمه را

سلام ا... علیها

نمی شناسد

و لب هایش

- هرگز -

از کوثر

جرعه ای ننوشیده است

ابتر کسی است که

زنده است

و زندگی نمی کند ....

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/02/23 شماره انتشار 18116 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

روزانه يک ميليون و ۵۰۰ هزار سفر درون شهري در مشهد با اتوبوس انجام مي شود، حالا اگر ميانگين اين سفرها را ۱۰ دقيقه در نظر بگيريم، با رقم تأمل برانگيز ۱۵ ميليون دقيقه زمان مواجه خواهيم شد، يعني ۲۵۰ هزار ساعت، يعني يک سرمايه عظيم زماني که به مثل آن را با طلا مقايسه مي کنند و بارها شنيده ايم و خوانده ايم که «وقت طلاست» حرف درستي هم است. طلا هم که خيلي ارزش دارد و به گاه فروش نيز ما به ازاي آن قابل توجه است. حالا بايد پرسيد وقت طلا گونه شهروندان مشهدي، هزينه چه مي شود؟ و آيا نمي شود براي اين وقت برنامه ريزي کرد؟ يادم هست چندي پيش در يک نشست در اين باره به برخي مسئولان شهري تذکر دادم و گفتم: به اتوبوس و فرصت سفر، به مثابه يک رسانه نگاه کنيم و با توليد پيام هاي متناسب به ازاي «طلاي وقت مردم»، گوهر ارزشمندتر دانش و روش درست شهروندي بياموزيم، مسئولان البته در آن جلسه، از اين نگاه استقبال کردند اما... فکر مي کنم همين ۳ نقطه خيلي چيزها را برساند و يکي از آن چيزها اين که کاري نشده است و ما همچنان روزانه، ۲۵۰ هزار ساعت زمان قيمتي تر از طلا را که سرمايه اي تجديد ناشدني است به هيچ تبديل مي کنيم، حال آن که مي شود و بايد براي اين زمان برنامه ريزي کرد، از جمله برنامه ها مي تواند اين باشد که هر روز يک آموزه، يک حديث، يا يک مطلب کوتاه از امام رضا(ع) يا درباره ايشان، به مردم آموخت و شناخت آحاد جامعه را نسبت به حضرت شمس الشموس(ع) ارتقا داد. حيف است، در کنار آفتاب بود و کور زندگي کرد. کفران نعمت است تشنه لب از کنار دريا گذشتن، پس بياييد و بياييم از وقتي که در اختيار داريم، براي شناخت بهتر امام و درس گرفتن از حيات طيبه ايشان براي زندگي خودمان کاري بکنيم و در ازاي طلاي زمان و سرمايه تجديد ناپذير وقت، سعادت و فلاح دو جهان به دست آوريم و ديگر اين که وقتي مردم ديگر کشورها و ديگر ديار شناخت شان نسبت به آثار باستاني، مفاخر و مواهب ديارشان آن قدر کامل است که هر کدام مي توانند هم بلد شهر خود باشند و هم سفير آن، ما نبايد همه دانسته ها و داشته هايمان از امام رضا(ع) در اندازه يک نشاني دادن از حرم باشد بلکه ما مشهدي ها بايد آن قدر در مورد امام(ع) بدانيم و دانسته ها را به عمل دربياوريم که نه تنها نشاني حرم را بدانيم و بگوييم که خود به نشانه اي سر راه کساني تبديل شويم که مي خواهند در فرهنگ رضوي، جان، تابناک و جهان خويش را بر اساس هندسه معرفتي حرم بنا کنند. آري هر مشهدي بايد يک نشانه از فرهنگ رضوي و يک شاخص براي شناخت امام باشد و براي اين خيلي بايد کوشيد و هيچ زماني را نبايد از دست داد و ماجراي زمان سفر و اتوبوس مي تواند آغازي باشد بر اصلاح نگاهمان تا هم ارزش زمان را بدانيم و هم به ازاي آن ارزش والاتر شناخت معصوم را به دست آوريم و از آن در ذهن و زندگي خود چراغي بسازيم که هيچ گاه، دچار سياهي و تباهي و گمراهي نشويم، بلکه همواره هم سالک راه حق باشيم و هم دليلي براي ديگران که ما را ببينند و راه را بيابند و همه رضوي شويم...

حرف آخر همان حرف اول است؛ روزانه ۲۵۰ هزار ساعت- حداقل- زمان در اختيار مديران شهري است و شايسته است با برنامه ريزي از آن براي ارتقاي دانش و اخلاق شهروندان استفاده کنند...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1391/02/21 شماره انتشار 18115 /صفحه ۶/جامعه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
بگو نان از چه مي خوري تا بگويم دينت چيست، اين يک ضرب المثل است با اين سويه نگاه که ميان دين با لقمه اي که مي خوريم و ديانت با سفره اي که مي اندازيم رابطه اي عميق وجود دارد، آن قدر که بدون توجه به مناسکي که دين مداران بدان همت مي کنند، مي توان با عنايت به شيوه کسب روزي آنان حکم به چيستي دين و چگونگي دين داري افراد کرد حالا با اين سويه نگاه به بازار توليد توجه کنيم. فکر مي کنيد به چه نتيجه اي خواهيم رسيد؟ من قصد داوري ندارم، اما وقتي يک کالايي را مي خريم و مصرف مي کنيم و با زواياي آن آشنا مي شويم، خود به خود نسبت به مارک و برند آن داوري خواهيم کرد و اين قضاوت در مواجهه هاي ديگر با آن کالا هم اثرگذار خواهد بود. اگر يک کالايي با مارک خاص، صاحب کيفيت باشد به سوي آن جذب خواهيم شد و اگر بد باشد از آن روي بر خواهيم تافت و از خريد آن دست خواهيم شست. اين البته يک روي سکه است. روي دوم سکه داوري است که نسبت به سازندگان کالا خواهيم کرد، که اگر کالا خوب باشد آنان را افرادي صاحب علم، خردمند، مومن و توانا خواهيم خواند که با توليد کالاي خوب، دين خويش را نيز تبليغ کرده اند اما اگر کالايي بد باشد، باز به بدخويي و بدکاري و بدديني صاحبان آن توجه خواهيم داشت چه باور داريم افراد مومن هرگز کالاي بد توليد نمي کنند و کساني که به آبروي خود و آبروي کارخانه خود و در فرازي بالاتر به آبروي کشور خود توجه دارند، همه تلاش خود را خواهند کرد تا کالايي که توليد مي کنند، از کيفيت بالا برخوردار باشد و هم آنان را آبرو افزايد و هم بسان نشان کشورشان باشد تا هر کجا که دروازه صادرات امتداد مي يابد همواره پرچم کشورشان را در اهتزاز داشته باشد. آري انسان مومن، درعرصه توليد، ايمان خويش را تبليغ مي کند، هويت خود را نشان مي دهد و اعتماد جهاني را نيز کسب مي کند، پس خوب است بلکه واجب است و بلکه اوجب واجب است در سالي که عنوان «توليد ملي و حمايت از کار و سرمايه ايراني» بر پيشاني دارد همه توليدکنندگان علاوه بر رسالت اقتصادي، بار سنگين تکليف فرهنگي و ملي را هم بيش از گذشته بر شانه حس کنند و براي به سلامت رساندن اين بار به مقصد نيز برنامه ريزي کنند. اين که رهبر انقلاب، نگاه ها را به اين سو توجه داده اند، يک اتفاق ساده نيست يک رويکرد مبارک است، يک هوشيار باش و هشدار است تا بيدارمان کند تا بدانيم «توليد ملي» بايد «افتخار ملي» هم باشد. به گونه اي که کالاي ايراني هر جا مي رود، نام پرآوازه کند و افتخار بازآورد. «صدور انقلاب» که تنها درعرصه سياسي و فرهنگي نيست، در عرصه اقتصاد نيز صدور انقلاب بايد وجهه همت جهادگران عرصه توليد باشد. کالاي خوب و باکيفيت وقتي به دست مصرف کننده خارجي برسد بسيار بيشتر از چند مقاله و سخنراني نتيجه مي دهد چه سخن حرف است که ناآزموده مي نمايد اما کالا سخني است به رفتار درآمده و آزمون شده، پس توجه صدچندان بايد کرد در عرصه توليد که براي محقق شدن «حمايت از کار و سرمايه ايراني» بايد «توليد ملي» به افتخار ملي تبديل شود و اين نيز نيازمند اين است که توليدکنندگان ما، خود به اين باور برسند و آن را به عمل درآورند. پيامبر بزرگوار تنها به سخن ابلاغ و تبليغ دين نمي کرد بلکه وقتي سنگ هاي قبر را محکم چيد، همگان را به اين باور ديني توجه داد که هر کاري که انجام مي دهيد بايد بهترين باشد، حتي اگر قبري مي سازيم که مرده اي در آن است بايد کار را درست انجام دهيم هر چند سستي بناي قبر هم نه به مرده و نه به ديگران ضربه نمي زند اما به باور توليد و کار خوب و به اعتماد مردم لطمه مي زند و عجيب هم لطمه مي زند. لذا هر جا که هستيم، هر کالايي و حتي هر خدماتي که توليد و ارائه مي کنيم، بايد همواره بهترين باشد و در مسير بهترشدن، اين هم آموزه اي ديني است و هم رسالتي انساني و ايراني. پس براي توليد خوب تلاش کنيم تا جايي که مصرف کننده وقتي وارد بازار شد خريد کالاي ايراني، اولويت نخست او باشد، هم در بازار داخل ايران و هم در بازار جهاني، ايران را به محصول خوب و ايراني را به کار خوب بايد بشناسند واين نيازمند اين است که اول خود ما باور کنيم بايد خوب توليد کنيم، پس باور کنيم و براي فراگيرشدن اين باور هم بکوشيم که توليد ملي با کيفيت هم وظيفه ديني است هم تکليف ملي و هم رسالت انساني.....
 
خراسان - مورخ دوشنبه 1391/02/18 شماره انتشار 18112 /صفحه اول و۲
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 هیچ سروی

به بلند بالایی تو سراغ ندارم شهید

که هر سرو

در برابر باد

لااقل سر شاخه هایش تا می خورد

اما تو چنان قامت راست می کردی

که توفان می شکست

و شکست سهم دشمن بود

هر جا

نام تو به میان می آمد

و خودت به میدان

و ا...اکبر

که پیروزی

مترادف نام مردی بود

که عشقی بزرگ به حسین داشت

به نام عبدالحسین

و عشقی بزرگ تر

به بی بی فاطمه زهرا(س)

که می شد او را

«عبدالزهرا» هم نامید

و پسر زهرا(س) نیز هم

که همه شهدا

فرزندان بلافصل عقیدتی بی بی  هستند

که اگر نبودند

زیر باران بمب و گلوله

قامت نمی کشیدند

و برای احیای راه حسین(ع)

جان نمی باختند

اگر این نسبت نبود

نام بی بی زهرا(س)

به رمز

راز پیروزترین عملیات ها نمی شد

ورق بزنیم تقویم دفاع مقدس را

از بیت  المقدس

تا والفجر ۸

تا کربلای ۵

و تا ...

هر جا رمز

نام زهرا بود - سلام ا...علیها -

غیرت چنان به جوش می آمد

که جز شکست

برای دشمن رقم نمی خورد

و تو عبدالحسین

عبدالحسین برونسی

خود یک رمز بودی

از یک راز

که هر که حلال اندیش

حلال گفتار

و حلال کردار باشد

و از حرام روی بگرداند

لیاقت می یابد

خود را فرزند اعتقادی زهرا(س) بداند

و بی بی  نیز او را بپذیرد

چنان که تو را پذیرفت

و در همه زندگی

سایه پر مهر چادرش

بر سرت بود

از شهر تا جبهه

تا سخت ترین عملیات ها

تا عبور از میدان مین

تو هر جا رفتی

مادر پناهت بود

به مهربانی

به غیرت

و مگر غیرت  فاطمی

تو را به یاری حسین(ع) نخوانده بود

پس مگر می شود

مادر حسین(ع)

تو را تنها بگذارد؟

نه، تو تنها نبودی

حتی وقتی

تنها به شهادت رسیدی

و پیکرت سال های سال

تنها در میان رمل ها ماند

تو همواره

زیر سایه مهر مادر بودی

و شک ندارم

فرشتگان

به اذن بی بی 

زائر مزارت بودند

برونسی بزرگ

در رفتنت

رمزی بود به نام هجرت

در طریق حسین

و در باز آمدنت

رازی به نام رجعت

در مسیر فاطمیه(س)

و ما در تابوتت

عطر یاس فاطمی را

استشمام کردیم

بویی از بهشت ...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1391/02/17 شماره انتشار 18111 /صفحه۷/هدیه یاس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

بزرگي تو

و معلمي

کار تو کشف ستاره هاست

نه در آسمان

که در زمين

تا شکوفا شوند

و بر آسمان هم حتي

نور بيفشانند

آن چنان که فرشته ها

به تماشا

پنجره آسمان را بر زمين بگشايند

و هرکدام از ستاره هاي تو

نشانه اي باشند

براي راهي روشن

به مقصدي روشن تر

* بزرگي تو

معلمي

و کشف ستاره ها

هنري است که خداوند

- به عشق و حکمت-

در نگاه و زبان و دست تو قرار داده است

و تو را

به رسالت عشق

مبعوث فرموده

تا در شهر و روستا

و حتي

کوهها و بيابان هاي دور

در ميان عشاير

از ييلاق

تا قشلاق

به کشف ستاره ها بپردازي

و آنان را بپردازي

آنقدر که هرکدام

خود چراغي شوند

فرا راه امروز و فردا...

* بزرگي تو

و معلمي

کشف ستاره ها کار توست

و رمز طلوع صبح

نيز از چشمان تو مي تراود...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1391/02/12 شماره انتشار 18107 /صفحه اول
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 فقط برای آن هایی که معلمی را عشق می دانند نه شغل

الف ... ب،پ»...

به هر حرفی که می آموزی

معلم

بینایی می بخشی

و بصیرت نیز

که کور

فقط آن نیست که نبیند

آن که نخواند و نفهمد

کورتر از کور است

که کوری چشم را

به بینایی جان

می توان درمان کرد

می توان راه را یافت

می شود رفت

اما کوری جان را

بی سوادی را

نفهمیدن را

سخت تر می شود درمان کرد...

الف...ب... پ

به هر حرف که می آموزی

معلم

نور می افشانی

به هر کلمه

خورشید نقاشی می کنی

و  آدم ها را

 به صبح می رسانی

و صبح تنها آن  نیست

 که خورشید از مشرقش طلوع می کند

صبح حقیقی

با بیداری جان

و طلوع خورشید دانش

رقم می خورد

الف....ب...پ

به هر حرفی که می آموزی

معلم

و زیبا شدن را

خوب شدن را

خدایی شدن را

می آموزی

تا زندگی

چند گام به تعالی

به اعتلا

به حقیقت

نزدیک تر شود

درس تو

هم زمزمه محبت است

و هم دست گرفتن

و پا به پا بردن

و شیوه درست رفتن

و درست زندگی کردن آموختن

از این روست

که تقویم زندگی

بچه های خوب

جمعه دارد

اما تعطیلی ندارد

گریز ندارد

بلکه هروله دارد

به سوی کلاس

الف...ب...پ

به هر حرف که می آموزی معلم

بهتر رفتن را

تعلیم می کنی

لذاست که تا خورشید چشمانت

طلوع می کند

و از لبانت نور می تراود

راه فلاح و رستگاری

باز است

افتادن هم اگر باشد

برخاستنی

به دنبال دارد

... و ما ایستادگان کلاس درس توایم

معلم

ای خدا را نشانه

ای معرفت را

دلیل جاودانه

ای عشق را

حجتی عارفانه

ای معلم

ای آفتاب بی غروب زمانه...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1391/02/12 شماره انتشار 18107 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

قامت کشيده اي

مثل درخت تناور

اي کارگر

و شاخه سار تلاشت

پر از ميوه هاي شيرين ساختن است

تو اهل ساختني

و سوختن

شمع اگر نور مي افشاند

پيشتر از اين

با دستان خورشيد نشان تو

شکل گرفته است

همان دستاني که

۱۴ قرن

با ذخيره نور و عطر

که از لبان پيامبر(ص) گرفت

هم شامه ها را مي نوازد

همه چشم ها را

کاش مي توانستم

آن قدر قد بکشم

که بتوانم

بر سر شاخه هايت

- دستانت -

بوسه بزنم

همان جايي که

پيامبر

- به مهر و حکمت و کرامت -

بوسيد

همان دست هايي

که مظهر شان خلاقيت خداوندي اند

تو در مکتب محمد(ص) بزرگي

و در مدرسه عشق سرفراز

کوچک

کسي است که تو را کوچک بشمارد

حقير کسي است که

در چهره آفتاب سوخته

و در مسجد دستانت

- که پينه بسته است -

جز به کرامت نگاه کند

تو کارگري

پرچمي در اهتزاز

براي وطنم

براي معرفي ايران بزرگ

که امروزه

جهانيان همديگر را

نه به شعار و گفته

که به شعور و ساخته

مي سنجند و مي شناسند

و ايران را نيز

با ساخته هاي دست تو

عيار مي سنجند

و ايراني را هم

ساخته هاي خوب دست تو

شناسنامه خوبي هاي يک ملت است

و استحکام آن

نشانگر قوام فرهنگ ما ...

تو بزرگي کارگر

قامت کشيده چون

سروها و صنوبرها

پر ميوه تر از همه درختان

زلال مثل چشمه ها

در دستان تو

ذخيره عطر و نور و معرفت ۱۴ قرن باقي است

و قرن هاي آينده نيز

سهم خود را

از دستان تو خواهند گرفت

که معطر

به بوسه پيامبر(ص) است

تو عزيزي کارگر

و عزت آفرين

نگاهت رنگ آفتاب دارد

و دستانت بوي بهشت ...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/02/11 شماره انتشار 18106 /صفحه۶/جامعه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 
* رهن کامل آپارتمان / سه خوابه، ۱۷۰ متر، طبقه اول، کف سراميک، گچ بري، داراي سه سرويس با کليه امکانات رفاهي - بولوار ۷ تير، رهن 7.5 ميليون تومان.

* آپارتمان - رهن کامل، حاشيه خيابان کوهسنگي، ۲۰۲ متر، سه خوابه، انباري، طرح شکسته، ۱۰ ميليون تومان.

* يک واحد آپارتمان ۳ خوابه، حداقل ۲۰۰ متر زيربنا به ميزان ۱۰ ميليون تومان رهن کامل داده مي شود / بولوار سجاد...

* اجاره به زوج، ۱۴۰ متر دو خواب همکف، نوساز با حياط، ۱۰۰ هزار تومان اجاره، ۲۰۰ هزار تومان رهن، خيابان دانشجو، دانشجوي ۲۰....

* منزل اجاره اي نوساز، دو خواب، کف سراميک، اپن، تلفن، اجاره ۹۰، رهن ۵۰۰ هزار تومان بولوار سازمان آب....

* يک باب منزل مسکوني ويلايي در فارغ التحصيلان با ۱۲۵ متر زيربنا، همکف دوخوابه، ۵۰ متر پارکينگ، با تمام امکانات، يک ميليون رهن، ۱۰۰ هزار تومان اجاره...

اين ها، آگهي هاي خانه هاي اجاره اي است. عجله نکنيد، فورا پا به کفش نشويد براي رفتن، چون دير شده است يعني شما ۱۰ سال دير آمده ايد. مثلا اگر شما روز پنجم و هفتم ارديبهشت سال ۱۳۸۱ به خانه نياز داشتيد با اين قيمت ها مي توانستيد لااقل براي يک سال زميني براي نشستن و سقفي بالاي سر خود داشته باشيد زياد هم نگران نبوديد، چون به گواهي فيش هاي حقوقي باقي مانده از آن زمان، يک کارمند يا کارگر معمولي مثل من و همکارانم، حدود ۳۵۰ هزار تومان حقوق مي گرفتيم و خيلي راحت مي توانستيم، پول رهن جور کنيم يا با يک سوم حقوق مان، آپارتمان يا خانه اي در شأن خود اجاره کنيم اما امروز؟... بخوانيد به گواهي نيازمندي هاي روزنامه خراسان به تاريخ ۱۳ ارديبهشت ۹۱

* آپارتمان ۷۵ متري/دانشجو/طبقه سوم/شيک، يک ميليون رهن ۴۸۰ هزار تومان اجاره

* آپارتمان ۲۱۰ متري، ۴ خواب، طبقه سوم، فول، بدون آسانسور، ۵۰ ميليون رهن، يک ميليون و پانصد هزار تومان اجاره/سجاد

* آپارتمان ۸۰ متر، طبقه سوم، فقط زوج، ۴ ميليون رهن، ۶۰۰ هزار تومان اجاره / جلال آل احمد

* آپارتمان ۹۵ متري، طبقه سوم، ۲۰ ميليون رهن، ۳۰۰ هزار تومان اجاره/سازمان آب

و... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل اما يک نکته؛ حقوق ها شده چيزي حدود ۴ برابر، اجاره خانه ها را خودتان حساب کنيد. من که رياضي ام چندان خوب نيست، اما سرانگشتي که حساب مي کنم دلم پر از غصه مي شود از قصه اجاره نشيني، قصه اي که خواندن هر بندش، آه از نهاد آدمي برمي آورد و گاه حتي چشم را در اشک و دل را در خون مي شويد اما... حرف ها و وعده ها، پر اميد است که قرار است به سامان شود بي سر و ساماني اجاره نشيني، قرار است مديريت شود همه چيز، من هم دعا مي کنم، شما هم آمين بگوييد، چنين شود اما... فکر مي کنم ديگر حرفي نمانده است. مسئولان بايد عمل کنند...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1391/02/10 شماره انتشار 18105 /صفحه۲/اخبار

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 9:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پايتخت هاي سياسي، خيلي اهميت دارند، کانون تصميم سازي و تصميم گيري اند. تصميم سازها غالبا و تصميم گيرها کاملا در پايتخت هستند لذا مي توان گفت اعتبارات اقتصادي و حتي اعتبار شخصيتي هم آن جاست. اصلا رسانه، آن جاست و فرهنگ آن جاست و هنر آن جا قد مي کشد و حتي هنرمندان ديگر شهرها نيز، آن جا را دريا مي دانند که بايد تني به آب آن جا زد لذا رحل اقامت نيز بدان شهر مي افکنند، تهران را نگاه کنيد چقدر «فربه» شده است. هر کس مي خواهد ديده شود، مي خواهد خود را برکشد، لاجرم مي رود تهراني و لااقل تهران نشين مي شود و صد البته سعي مي کند از فرق سر تا انگشت پا تهراني هم بشود. چون تهران «پايتخت» است و همه چيز نيز پاي «تخت»! اما يک مسئله هست که اگر روزي قرار باشد، «پايتخت» به سمنان، شيراز، اصفهان و تبريز و يا هر کجاي ديگر منتقل شود، همه شأنيت پايتختي نيز از تهران به آن شهر مي رود. هنر مي رود، رسانه مي رود و تصميم نيز هم. اما ما يک پايتخت ديگر هم داريم که هيچ جا نمي رود و آن «پايتخت معنوي ايران» است؛ مشهدالرضا(ع) پايتختي که شأنيت خويش را با مشهد و شهادتگاه امام هشتم شدن به دست آورده است نه براساس قراردادهاي سياسي و عرفي و اجتماعي و حتي حقوقي. لذا مشهد را «پايتخت معنوي ايران» دانستن يک تعارف نيست که فقط بر کاغذ نقش بسته باشد و باز به تعارف، کلمه به کلمه اش از زبان ها صادر شود، بلکه واقعيت است با حقيقتي به نام حرم مطهر امام رضا عليه السلام و خورشيدي که نه تنها «شمس توس» که «حضرت شمس الشموس» است و خورشيد روزي خور خوان نور او.

آفتاب نشين هاي درگاهش نيز، حوزه علميه اي است ديرينه سال که ستاره هاي فراواني در آسمان معرفت و انديشه دارد و دانشگاهي بزرگ به نام فردوسي که دهه ۷۰ حيات خود را مي گذراند اما«دامن پرورده هايش»خود صاحب «دامن نور» شده اند و صاحب جاني که جهاني را روشني مي بخشد، در کنار آن دانشگاه آزاد است که اگر چه جوان تر است اما قامت چنان رفعت بخشيده که بتوان سربالا گرفت و دست بلند کرد براي ميوه چيدن از خوشه هاي معرفتش. دانشگاه علوم پزشکي و پيام نور و ... نيز هر کدام ظرفيتي هستند براي توليد پيام و صد البته دانشگاهي به نام «علوم اسلامي رضوي» و دانشگاه امام رضا(ع) که خويشاوندي وثيقي با حريم و حرم دارد پس «پايتخت» خواندن مشهد براي عرصه معرفت و معنويت، نه يک تعارف بلکه يک واقعيت است اما بايد ديد، مسئولان هم باور دارند اين را؟ يا در حد يک شعار و يک تعارف به آن نگاه مي کنند، اگر تعارف است که صد حرف و حديث در پي دارد و اگر باور به واقعيت رسيده مسئولان است هزار حرف و حديث. از جمله اين که مگر «پايتخت معنوي ايران اسلامي» نبايد از لوازم متناسب با اين نام گذاري برخوردار باشد؟ و نيز اين که چقدر براي فراهم آمدن اين لوازم و بسترسازي اقتضائات آن تلاش شده است؟ و باز اين که وقتي قرار است «پايتخت معنوي ايران» معنويت را پايتخت باشد و به عنوان يک مرکز توليد پيام براي همه کشور عمل کند آيا ساز وکارهاي آن، آن گونه که بايد فراهم است يا نه؟ آيا عزمي براي فراهم سازي آن هست يا نه... اگر مشهد پايتخت معنوي ايران است که هست، بايد لااقل در حوزه نرم افزاري توليد معنويت به آن توجه شود. بايد نقش مشهد در معماري فرهنگ پندار و رفتار مردم برجسته شود. بايد در مشهد «سبک زندگي» طراحي شود که نزديک ترين سبک زندگي به حيات ائمه(ع) باشد و اين سبک هم به همه کشور ارائه شود.

بايد حوزه ها و دانشگاه و مراکز فرهنگ ساز اين شهر، چنان کارآمد شوند که بتوانند همه کشور را مديريت معنوي کنند. بايد دوربين رسانه هاي ديداري و ميکروفن رسانه هاي شنيداري و قلم رسانه هاي مکتوب همان طور که در عرصه سياست و اقتصاد و... تهران را رصد مي کنند وپيام هاي توليد شده در آن را به همه کشور وحتي جهان مخابره مي کنند، مشهد را هم ببينند و پيام هاي توليد شده اين پايتخت را هم به قلب مردمان سرزمين هاي دور و نزديک برسانند. به خصوص در مناسبت هاي مذهبي بايد قوي ترين گروه هاي رسانه اي کشور در مشهد مستقر باشند (مثل جشن هاي ولادت امام رضا(ع) که سال گذشته چنين شد) و رويدادهاي اين پايتخت معنوي را روايت کنند و نهادهاي مسئول هم بايد نسبت به ارتقاي فرهنگ و معنويت در اين شهر چنان سامانمند تلاش کنند که همه استان ها و شهرها و روستاهاي کشور حتي کشورهاي ديگر هم خود را نيازمند مشهد و فرهنگ مشهد بدانند والا اگر قرار باشد در مناسبت  هاي مذهبي که بستر اول معنويت است، رسانه ها و مسئولان مشهد را نبينند و يا درجه چندم به حساب آورند، ديگر ناميدن مشهدالرضا(ع) به عنوان پايتخت معنوي ايران چندان جديت نخواهد داشت. اين درست که راز اصلي اين نام گذاري، وجود حرم شريف امام هشتم(ع) است اما گشايش اين راز مي طلبد تا هم فرهنگ رضوي توليد و هم به همه جا صادر شود تا مشهد نقش تاريخي خود را در ارتقاي معنويت ايرانيان و ايران ايفا کند و الا چه فرق است بين مشهد و اهواز و بوشهر و... که عنوان «پايتخت معنوي » ندارند؟

بگذريم حدود ۳ سالي از نام گذاري مشهد به عنوان «پايتخت معنوي ايران» مي گذرد. فکر مي کنم زمان مناسبي است تا نگاهي به گذشته داشته باشيم و ببينيم پس از نام گذاري چه کرده ايم و چقدر توانسته ايم از مشهد براي توليد پيام و ارسال آن و ساماندهي سبک زندگي مردم، اقدام کنيم ؟ به راستي چه کرده ايم؟

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/02/09 شماره انتشار 18104 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

نسيم به غيرت سليماني

در برگ هاي تقويم مي پيچد

نه يک بار 

 و دوبار

بل هزار و چهارصد و سيزده بار 

 ومن به مسلماني

همراه مي شوم

با نسيم 

 و مي روم

- نه، مي آيم-

تاريخ را 

 قدم به قدم

نفس به نفس 

 به سالي

که ۱۰ از هجرت گذرانده است 

 اما هزار از غيرت

گويي هزار در هزار سال است 

 که پيامبر را

محمدمهربان را به خاطر نمي آورد

و کوچه گرد شهري مي شوم

که از نبي الله

فقط يک نام برخويش دارد؛

مدينة النبي!

اما ريحانة النبي را

در خويش تاب نمي آورد

و صدايش را

به خطابه يا به گريه

تحمل نمي کند

و رخ در رخ علي

- هموکه او را نيز مثل رسول ا... از ياد برده اند-

مي شوند که؛

به فاطمه بگو

يا روز گريه کند 

 يا شب...

و چقدر سرد است شب هاي مدينه

و چقدر سخت و سرد است روزهايش

که ديگر گرماي ياد

و يادگار صدايش

که از حلقوم زهرا

- سلام الله عليها-

اذان مي شود هم

اين سردي و سختي را بر نمي آشوبد

يثرب شده است دوباره انگار 

 اين شهري که

مدينة النبي اش مي خواندند...

اما امروز 

 اما امشب

نه از «نبي» خبري است

و نه از «مدنيت»

روستايي است بزرگ

به نام «يثرب»

- با مردماني که نمي دانم چه بايد خواندشان-

و همان بهتر که هيچ نخوانمشان!...

اما امروز 

 اما امشب

گويا همه زمين

- منهاي يثرب-

مي گريد 

 و چشم ها

- منهاي مردمان آن ديار-

مي بارد 

 وقتي شما

در بيت الاحزان

به شيواترين بيان

مي گرييد 

 و من

هزار و چهارصدسالگي

اشک هاي مسلماني  ام

که از چشم هاي سلمان

تا امروز

و تا هميشه خواهم باريد

و با همين چشمان باراني

در خانه شما طواف مي کنم

که يک سويش علي است

رو به ديوار

با شانه هايي که مي لرزند

يک سو شماييد

که بر فرداي تنهاتر شدن علي مي گرييد

و آن سوتر 

 حسن است

و حسين است

و زينب است 

 و ام کلثوم

که جامه يتيمي مي پوشند

و ماييم 

 همه ما

که سياهي جامه يتيمي را

به تن مي کنيم

و مي گرييم

و آماده مي شويم

تا امشب

- به دور از چشم نامحرم-

با گريه هاي بي صدا

پيکر شمايي را بر شانه کشيم

که شهر تاب شنيدن گريه هايتان را نداشت

آماده مي شويم

تا امشب

بر شما نماز بگزاريم

و چقدر تلخ است

وقتي علي

گرماي حمايت شما را

- حتي در نماز-

پشت سر خويش حس نکند

و مجبور باشد

شما را پيش رو بگذارد

و نمازي را

تکبير بگويد که سجده ندارد

که اگر آن نماز سجده مي داشت

معلوم نبود

 سربردارد

و تا مسجد کوفه دوام بياورد

خوب شد

اين نماز سجده نداشت

و الا علي

که به پشتگرمي شما

زره بي پشت مي پوشيد

چگونه مي توانست

قامت راست کند

از اين غم...

آه مادر ... مادر... مادر...

همناله با هر که

اهل بيت عشق است

همه يتيمي خويش را

مي گرييم

در روزگاري 

 که نفس هاي

مهديتان

بيش از هميشه

به گوش مي رسد

و شايد در همين فرداهاي نزديک 

 در رکابش

به زيارت بيت الاحزان

و آن حرم ناپيدا بياييم...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1391/02/05 شماره انتشار 18102 /صفحه۲
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

شهادت بي بي فاطمه سلام ا... عليها، نقطه اوج حيات طيبه ايشان بود و دري فراروي همه بشر در همه زمان ها و زمين ها، اين درست. اين هم قبول که شب و روزهايي که پس از رحلت حضرت رسول ا...(ص) بر حضرت زهرا(س) گذشت، تلخ ترين، سنگين ترين از يک سو و حماسي ترين و پرشکوه ترين ايامي بود که از سوي ديگر در زندگي ايشان شکل گرفت و بايد انسان را نيز شکل و جهت دهد که وقتي فاطمه(س) به فرياد مي آيد، وقتي خطبه مي خواند، وقتي به مسجد مي آيد براي بيان حق و وقتي به سوي قبر پدر مي رود براي اداي نفريني در راستاي احياي حق و... هر شکلي و هر جهتي جز اين باطل است و هميشه بايد خود را و زندگي خود را در هندسه زهرايي تعريف کرد اين ها همه قبول، اما به اين حقيقت هم بايد توجه داشت که حضرت قبل از شهادت و لااقل ۱۸سال- طبق نقل معروف- زندگي کرده اند.از کودکي تا دختري، تا همسري، تا مادري و اين چيزي است که نبايد از آن غفلت کرد که از قضا امروزه براي اصلاح سبک زندگي و ارتقاي اخلاقي رفتار خويش به شدت به درس هايي از اين فرازهاي زندگي بي بي محتاجيم اما دريغ که از کودکي آن حضرت چيزي نمي دانيم تا به فرزندان خويش تعليم کنيم که اسوه زندگي چنين کودکي را بزرگي مي کرد و زندگي. اما از دوران زندگي ايشان با مولا اميرالمومنين علي عليه السلام سطور نوراني به يادگار مانده است که با خوانش هزار باره و به رفتار درآوردن آن بايد زندگاني خويش را روشني بخشيم، چه بد است و بسيار بد است، جامعه اي که به لحاظ اعتقادي، مدل زندگاني چون علي(ع) و زهرا(س) پيش رو دارد، از آن روي برتابد و نگاه به جاهاي دور و گم و گنگ بيندازد، نگوييم که روي برنگردانده ايم و با احترام همچنان به اين اسوه ها نظر داريم که اگر روي بر نمي گردانديم، وضعيت زندگي ما اين نبود و نمودار طلاق در جامعه چنين پرشتاب به سمت بالا نمي رفت تا در کشوري که به نام، خود را پيرو علي(ع) و زهرا(س) مي دانند نسبت طلاق به ازدواج، يک به چهار شود، تازه اين طلاق رسمي و ثبت شده است والا طلاق عاطفي را هم اگر در شمار آورند معلوم نيست نسبت چه تغيير فاجعه باري خواهد داشت. ما به واقع اگر از زندگي بي بي درس بگيريم، قصه چنين پرغصه نمي شود، چنان که اگر رابطه «مادر- فرزندي» ما نيز بر اساس مدل فاطمي باشد، باز چنين تلخ کام و تيره روزگار نبوديم، نمي خواهم به پرونده هاي قضايي ارجاع دهم، فقط بياييم در خانه خويش يک شب رفتارهايمان را عيار بسنجيم آن وقت درخواهيم يافت، چه فاصله طولاني با حيات فاطمي داريم.گذشته از اين، روابط اجتماعي ما و احساس مسئوليتي که نسبت به آحاد جامعه داريم چه نسبتي با کنش و روش حضرت فاطمه(س) دارد؟ خانواده بي بي، افطاري خود را، سه شب پياپي، به فقير و يتيم و اسير مي بخشند و به آب افطار مي کنند و نسبت به سرنوشت نيازمندان جامعه تا جايي احساس مسئوليت مي کنند که لقمه از دهان خويش مي گيرند، مبادا دهاني گرسنه باشد، اما ما... نگوييم بهتر است. اگر بعضي هايمان براي درآوردن لقمه از دهان ديگران، دهانشان را نشکنيم جوانمردي کرده ايم! اگر براي تصاحب حق ديگران آبرويشان را به آتش نکشيم تا قيامت هم خود را از آنان طلبکار مي دانيم آيا اين رفتار نشان رويگرداني از مشي نبوي و علوي و فاطمي نيست؟ وقتي آنان سه شب شام نخوردند تا ديگران گرسنه نباشند و ما- برخي هايمان- سه هزار ميليارد مي بلعيم چه داريم که بگوييم؟بگذريم، شقشقيه اي بود که بر قلم آمد و گذشت... شهادت حضرت زهرا، آيت خداست تا ما را پيغامي باشد براي بازگشت به زندگاني فاطمي. اين نشانه را دريابيم و پي اصلاح رفتار خويش و اخلاق خود برخيزيم که اگر چنين نکنيم و باز پاي به همان کوچه پيشين بگذاريم دردهايمان چاره نخواهد شد. پس اين روزها که در کوي و برزن، مخصوصا در شهر امام رضا(ع) روضه بي بي فاطمه(س) را مي خوانند، ما نيز چشم ها را به اشک بسپاريم، تا فرصت جور ديگر ديدن را بيابند و از اين پس فاطمي وار به زندگي نگاه کنيم.

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1391/02/05 شماره انتشار 18102 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

فدک یک آیه بود

یک نشانه

تو رسالت پدر را

نبوت را

با ولایت علی(ع)

گره زدی

وگرنه

نه یک باغ

نه یک دشت

که همه دنیا هم

کوچک تر از آن بود

که زبان به نامش بگردانی

فدک در کلام شما

تفسیری از غدیر بود

و دریغ که انگار

فقط شما و شماری اندک

-به تعداد-

اما بزرگ و پرشمار به معرفت

غدیر را در یاد داشتند

و هنوز

صدای آسمانی رسول ا...(ص)

در جانشان جاری بود

من کنت مولاه

فهذا علی مولاه

و هنوز می شنیدند

اللهم وال من والاه

و عاد من عاداه

و شما

و آن گروه اندک اما پرشمار

پی جوی محبت خدا بودید

و فدک فقط یک اشاره بود

شما

علی(ع) را می خواستید

حق را طلب می کردید

 حقی که با علی(ع) بود

و مگرنه این که

رسول ا...(ص)

به کلام آسمانی خویش فرمود

علی مع الحق

والحق مع علی

پس هر کس

با علی(ع) است با حق است

و هر کس با حق است با علی(ع) است

و شما معلم علوی بودید

و سرداری که

سلاحش

کلامی بود از جنس آیه

بی آن که سپری داشته باشد

حتی پشت در

حتی به گاه خطر

به گاه شعله کشیدن آتش

چقدر شما شبیه علی(ع) هستید بی بی

چقدر شبیه نبی هستید بی بی

کلامتان بوی وحی دارد

و دریغ که قرآن

برای بعضی ها

زینت لب طاقچه بود

وگرنه مگر می شود

وقتی شما

سخن می گویید نشنید؟

مگر می شود

ترنم آیات خدا را حس نکرد؟

مگر می شود....

فدک یک اشاره بود

به علی(ع)

که امتداد رسول ا... است

و خلق را ولی ا...

و امامت حق اوست

و امامت او

حق همه ما

که در عصرها و نسل های مختلف

پای به زمین می گذاریم

و حرف شما

آن روز

و امروز

و همیشه

طلب حق ماست

که در امامت مولا احیا می شود

آری فدک یک اشاره بود

اشارتی به سوی علی(ع)

و هنوز انگشت نورانی شما

به اشارت

ولایت حق را نشان می دهد

... و کور شویم اگر نبینیم

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/02/04 شماره انتشار 18101 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
نه، اين ديگر مسئله اي انتظامي نيست که يک پسرک ۱۰ساله بخواهد از يک پيرزن زورگيري کند، کيفش را قاپ بزند، آن هم در روز روشن اين يک مسئله اي انتظامي نيست که پسرک ۱۰ساله، چاقوي آشپزخانه هم به همراه داشته باشد، اين يک مسئله هزار وجهي است که هر گوشه اش يک جا را مي گيرد و انتظامي دانستن چنين مسئله اي، يعني نديدن ۹۹۹ وجه ديگر ماجرا. يعني نقطه پايان گذاشتن بر پرونده، قبل از آن که شروع شود. يعني خيلي چيزهاي ديگر... اجازه بدهيد ماجرا را از اول تعريف کنم، يک آدم مورد اعتماد، يک شهروند مسئول، پنجشنبه گذشته مي گفت: در زيرگذر ميدان استقلال مشهد، آن هم روز روشن، شاهد زورگيري يک پسرک ۱۰ساله از يک پيرزن بودم، که پسرک کيف را چنگ زد اما پيرزن با همه وجود کيف را مي کشيد، زمين خورد و رها نکرد کيف را پسرک، اما تلاش مي کرد، صداي کمک پيرزن بلند بود، پسرک تا مرا ديد که به شتاب به سويش مي دوم، فرار کرد با چاقوي آشپزخانه اي که در دست داشت و... اين ماجرا را مي گذارم کنار ماجرايي که چند روز پيش يک خانم شهروند که از بس درد داشت صدايش به جيغ مي کشيد از ماجرايي گفت که در ميدان احمد آباد، دو موتورسوار قصد زورگيري از او را داشته اند اما چون موفق نشده اند، حرف هاي نامربوط به او گفته اند و باز هم او از ماجراي حمله ۲موتورسوار به پسر همسايه شان مي گفت که او را زده اند با چوب و..... اين چند ماجرا را که شنيدم و در آن تامل کردم به اين نتيجه رسيدم که اين فقط يک مسئله انتظامي نيست که فورا بگوييم آقاي پليس، بگير، آقاي قاضي، ببند، نه. مسئله فراتر از اين حرف هاست و از قضا، در بحث زورگيري به جرات مي توان از کاهش آمار زورگيري در مشهد گفت، حتي بدون اين که پليس آمار بدهد. اين را بر اساس تماس هاي مردمي با روزنامه مي گويم که پيشترها، شهروندان فراواني در تماس هاي روزانه با خراسان از پديده شوم زورگيري مي گفتند، در گفت وگوي مردم هم، صحبت و خبر و نقل از زورگيري زياد به گوش مي رسيد. ستون حرف مردم خراسان نيز پيام هاي انتقادي زيادي دريافت مي کرد، اما چندي است که از اين خبرهاي تلخ، کمتر مي شنويم و در ميان پيامک هاي دريافتي از مردم نيز پيام هاي تشکر و قدرداني از پليس و متوليان به چشم مي خورد... اما اين موارد و ماجراي پسرک ۱۰ساله قطعا فقط يک مسئله انتظامي نيست. دليل چنين کارهايي را بايد در خيلي جاها جست در خانه، در مدرسه، در جامعه و حتي در هشدار بانک مرکزي که به صراحت از تورم گفته با اين تاکيد که گراني يارانه ها را بي اثر مي کند... فکر مي کنم عقلاي قوم بايد بنشينند به تدبير و بر خيزند به تصميم و کاري بکنند. براي اين هم، همه ارکان حکومت و مردم بايد همراهي کنند. مسائل اجتماعي، با سر انگشت تدبير باز مي شود نه به دندان....
 
خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/02/02 شماره انتشار 18099 /صفحه اول
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  |