اگر اين جنگ تا امروز هم ادامه مي يافت، شما مرد ميدان نبوديد که اگر بوديد در همان عاشوراي ۸ ساله نسبت خود را با امام حسين عليه السلام با پوشيدن جامه رزم مشخص مي کرديد. نه اين که حالا، پس از بيست و دو سال که از پايان و سي سال که از آغاز جنگ مي گذرد، بدون اثبات برادري مدعي ارث و ميراث شده ايد. اگر صداقت داشتيد، آن روزها قامت مي کشيديد تا قامت مردانگي خم نشود. نه اين که قصه چنان شود که وقتي رزمندگان ما، پس از شکستن خط يک و دو و سه دشمن وقتي مي خواستند نفس دشمن را ببرند خود هم از نفس بيفتند. برويد و آمار را مطالعه کنيد که از جمعيت کشور چه تعداد اهل رزم بودند و چه تعداد مثل شما اهل بزم. اگر صداقت داشتيد جبهه آنقدر پر از نيرو مي شد که دست فرماندهان براي انجام عمليات هاي متعدد، در جبهه ها و زمان هاي مختلف باز مي بود. نه اين که در هر سال جز يکي دو عمليات بزرگ بقيه عمليات ها جريان ساز نبود. شما که اين قدر حرف مي زنيد آن قدر سواد داريد که کتاب هاي کارنامه عمليات ها را بخوانيد. آن قدر حاليتان هست که بر سبيل حساب «دو دو تا چهارتا» تعداد يگان هاي رزم ايران و عراق را در آغاز و در پايان جنگ مقايسه کنيد تا بفهميد نسبت جمعيت دو کشور چگونه بود و نسبت يگان هاي رزم شان چه. اگر صداقت داشتيد زمان جنگ حرف و ادعايتان را عملي مي کرديد نه امروز که از جبهه گفتن هزينه ندارد.چقدر اين بيت شعر خدا بيامرز آغاسي شرح حال شماست که:

وقت جنگ آمد، تماشاگر شدند/صلح آمد، لاله پرپر شدند!...

بله، با شما هستم، «لاله هاي پرپر» و مردان «شهادتخواه» زمان صلح !با شما هستم مدعيان رزمندگي امروز! شما صادق نيستيد. حرف مومنان را عملشان تاييد مي کند اما ميان سخن و عملکرد شما فاصله از زمين تا آسمان است. ديروزتان را ملت ديده است و هنوز به ياد دارد کجا بوديد وقتي جنگ بود و عرصه بر مردان عالم تنگ. تازه ما هم از ياد ببريم، پرونده ها نام شما را ثبت کرده اند. پس حق داريم حرف هاي امروزتان را باور نکنيم و باور نمي کنيم هم، مطمئن باشيد!اگر جنگ تا امروز هم طول مي کشيد، باز شما مرد جنگ نبوديد. اما مانده ام در اين پررويي تان که ضرب المثل «سنگ پاي قزوين» را از سکه انداخته است. حالا شما طلبکار شده ايد. يک گروهتان ديروز يقه بچه هاي جنگ را مي گرفتند که چرا بعد از فتح خرمشهر جنگيديد و يک گروهتان امروز يقه آناني را جر مي دهيد که چرا قطعنامه را پذيرفتيد و جنگ را پايان داديد. گروه اول در همان سال هاي اول جنگ که هنوز خرمشهر در اسارت بود هيچ گلوله اي که نه، کلامي هم به سمت دشمن شليک نکردند و گروه دوم هم در همه هشت سال جنگ سرشان پايين بود و حالا طلبکار شده اند وقاحت را هم به حدي رسانده اند که به هوشمندي وکياست امام خميني هم طعنه مي زنند که فلان و فلان و فلان پايان جنگ و قبول قطعنامه را بر امام تحميل کردند. اطلاعات غلط دادند... دروغ گفتند و ... انگار امام از همه جا بي خبر بود؟! انگار اينان بهتر از امام مي فهميدند و باخبر بودند که حالا پس از ۲۲ سال از پايان جنگ از خواب بيدار شده اند! بگذريم، اين روزها حرف هايي مي شنويم و مي خوانيم که جاي سکوت نمي گذارد و بايد به فرياد گفت اگر اين جنگ تا امروز هم طول مي کشيد شما مرد جبهه و جهاد نبوديد. اگر پايان يافتن آن گونه جنگ مقصري داشته باشد شماها هستيد که به جبهه نرفتيد. نه فرماندهان و مسئولاني که لحظه به لحظه عمرشان با دفاع مقدس عجين بود...

اگر شما اهل جبهه مي بوديد، همه خطوط آن چنان از نيرو پر مي شد که فرماندهان مجبور نمي شدند براي عمليات در غرب، نيروها را از جنوب به آن منطقه بکشانند و استرس اين جبهه را داشته باشند.اگر اهل کمک به جبهه هم بوديد، اگر مرد بوديد وضعيت اقتصادي نيز ما را نه تنها به آن شرايط نمي کشاند بلکه ما را در موضع برتر قرار مي داد. عراق، همه توانش را به جنگ آورد، اما شما چه کار کرديد، چقدر جنگيديد، چقدر کمک کرديد، چقدر همراه بوديد که امروز از همه طلبکاريد؟

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/31 شماره انتشار 17655 /صفحه۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:35  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
... به استقبال دهه کرامت
 

ماه را مي ماني

در کنار خورشيد

اي مادرترين دختر دنيا

پاکيزه

باهره

طاهره

عصمت چشيده

فاطمه شده

فاطمه معصومه

نامت

مريم را به خاطر مي آورد

و زنده مي کند

پاک ترين خاطره را

که خدا در ياد انسان

زنده شد

و مسيح زاده شد

بر سبيل معجزه

از دامن

مريم

پاکيزه

طاهره

باهره

و مريم- اين قديسه-

پاک ترين ماند

و

مادرترين دختر دنيا

و شما-بي بي معصومه (س)-

در هزاره هاي بعد

مادرترين دختر دنيا شديد

وقتي بر کرانه دامن خويش

به پاکي و طهارت

هزار در هزار فقيه

پروريديد

مثل ستاره

در دامن ماه

ماه را مانندي فاطمه

معصومه فاطمه

تکرار فاطمه

خواهر هفتمين خورشيد امامت

پرچمدار ولايت

مفسر کرامت

آينه دار شهامت

تو مادرترين دختر عالمي

که در کنار خود

يک حوزه فرزند پروريدي

آن سان که عشق

هم چون برادرت

مولا امام رضا

خورشيد مي پرورد

* از قم تا مشهد

از فاطمه معصومه

تا

علي بن موسي الرضا

تا امام رضا

ضامن ترين روايت عشقيد بر آهوان

و خورشيد را هم-حتي-

شفاعت مي کنيد

و قم عشق مي شود

نور مي شود

شور مي شود

و شيطان-

- آن لعين رجيم-

از شهر شما

دور مي شود

کور مي شود

و شما نور مي شويد

از قم تا مشهد

از مشهد تا شکوه

يک نفس عشق فاصله است...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1389/06/31 شماره انتشار 17655 /صفحه۷/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۷۶)
 

-مدرسه، عشق است؛ درس عشق است؛ کتاب، عشق است؛ معلم عشق است ، جمال دوستي ها را عشق است و کساني مي توانند به عشق برسند که مدرسه را، درس را، کتاب را،معلم را دوست داشته باشند. يادمان باشد، براي رسيدن به فردا، امروز بايد از کوچه مدرسه گذشت. بايد کلاس به کلاس را رفت، کتاب به کتاب را خواند. از معلم به معلم درس آموخت ... اين است که فردا را پرشکوه تر از امروز مي کند و مردان پرشکوه تاريخ، همان هايي که با شنيدن نامشان، جانمان از احترامشان پر مي شود. همان ها که لااقل در خيابان هامان، آرزوي چون آنان شدن را داريم از همين مدرسه ها و پشت همين نيمکت ها قد کشيده اند. نه اين که عالم و دانشمند و موفق و پرتوان از مادرزاده شده يا از آسمان به زمين آمده باشند، نه، مطمئن باشيد از پشت همين نيمکت ها چنان قد کشيده اند که در پهنه تاريخ چشم ها را خيره خويش کرده اند. پس اگر شما هم مي خواهيد فردا تاريخ به احترام شما تمام قد برخيزد و آيندگان، شما را به عنوان الگوي موفق به فرزندان خود معرفي کنند امروز تمام قد و با تمام همت به درس خواندن و آموختن و پرورش يافتن برخيزيد و رفتار و هندسه رفتاري و آموزشي نخبگان و الگوهاي علمي و اخلاقي را سرمشق زندگي خود قرار دهيد تا از راهي که آنان با هزينه زياد از ميان سنگلاخ ها طي کرده اند، با کمترين هزينه به سوي موفقيت برويد. فکر مي کنم درباره بزرگان چيزهايي خوانده يا شنيده باشيد. حتي اگر از متقدمان و بزرگان گذشته فاکتور بگيريم. در همين سي و چهل سال گذشته آن قدر انسان ها به بزرگي قامت کشيده اند که بشود به انگشت اشاره يا بي اشاره آنان را نشان داد و با نشان دادن آنان راه موفقيت را هم فراديد آورد تا هرکس را که چشم براي ديدن و انديشه اي براي فهميدن است، راه خود را بيابد. آري بزرگاني چون استاد مطهري، شهيد بهشتي ، پروفسور حسابي ، دکتر شريعتي، دکتر چمران، دکتر کاظمي و...پژوهشگران موسسه رويان، دانشمندان هسته اي و...همه و همه ديروز مثل شما، کودکي را به نوجواني گره زدند اما در لحظه به لحظه زندگي چشم به آموختن و دل به تربيت شدن داشتند.

اينان با سعي و تلاش و توسل و توکل موانع را کنار زدند و خود را به قله ها رساندند؛ حتي از زمين خوردن هم نهراسيدند بلکه هرگاه زمين خوردند، با اراده افزون تر يا علي گفتند و برخاستند، چون فعل «خواستن» را خوب صرف کردند، خوب هم به موفقيت رسيدند و اينک نوبت شماست.شمايي که بايد بزرگان را ببينيد راه بزرگ شدن را بيابيد و بزرگ شويد چه کشور و جهان به افراد قامت کشيده نياز دارد و جامعه براي موفقيت به کارهاي بزرگ محتاج است و کارهاي بزرگ هم از آدم هاي بزرگ ساخته است پس بزرگ شويد چون صاحبان فرداي سرزميني هستيد که عزت و استقلال خود را مديون بزرگان ديگر است و حالا شما ميراث دار ايران مستقل و آزاد. پس جوري درس بخوانيد که فردا هرکدامتان، يک امام خميني، يک آيت ا...خامنه اي، يک بهشتي ، يک مطهري، يک حسابي، يک شريعتي، يک چمران شويد و توسعه و معنويت را در ايران توسعه و تعميق بخشيد. يادتان باشد، فردا از آن آدم هاي بزرگ است و کوچک پنداران و کوچک کرداران، به جايي نمي رسند و مباد که دانش آموز ايراني جز براي بزرگ شدن و بزرگي بخشيدن راهي مدرسه شود...!

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/31 شماره انتشار 17655 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مشکل داريم، جامعه هم مشکل کم ندارد، هر کس هم براي رفع مشکل و حل مسائلي که به مشکل تبديل شده است، يک نسخه مي پيچد، من اما معتقدم، چاره کار و پاسخ مسائل را بايد در «فرهنگ شهادت» يافت. در اين فرهنگ به مکتب تبديل شده است که مي شود راز و رمز زندگي موفق را يافت. بگذاريد اين چنين بگويم که وقتي کسي از من پرسيد: شما اين همه مي گوييد عاشورا مشکل ها را حل مي کند، اگر چنين است پس چرا روزگار ما اين همه مسئله و مشکل دارد؟ گفتم: مسئله و مشکل درست از همان جايي آغاز مي شود که ما نتوانسته ايم نسبت خود را با عاشورا مشخص کنيم وگرنه مسائل، پاسخ مي گرفت و مشکلات هم رفع مي شد. من بزرگ ترين عامل وجود مشکلات را در اين مي دانم که آدم خوب هايمان هم به اندازه يک تماشاچي از عاشورا سهم مي برند، آن هم با ۱۴ قرن فاصله حال آن که پاسخ ما در «لژنشيني براي تماشا» نيست بلکه در ميان معرکه و در مقتل است. کساني مي توانند با کليد شهود، مشکلات را رفع کنند که از گذر شهادت به زندگي رسيده باشند. اهالي وادي زندگي و شهادت و شهيد باوري در زندگي، اهل ايثارند، آن هم در اوج. پس چشم از حسد پر نمي کنند، پس آتش به ايمان خويش نمي کشند. پس دستشان به ياري مردم دراز است، پس آب را قبل از آن که به لب هاي پرعطش خود نزديک کنند، عطش از لب ديگران مي گيرند.

«شهيدباوران» در زندگي ظلم ستيز هستد، پس نه خود ظلم مي کنند، نه شانه به زير بار ظلم مي دهند و نه به ظلم بر مردم رضايت مي دهند. بلکه همه جان، آتش مي شوند و به جان ظلم مي افتند لذا هميشه ميان شهيد و ستم سوزي يک رابطه ماندگار است. «شهيدباوران» ايستادن در برابر بيداد و ايستادگي بر پيمان ظلم ستيزي را به جان تضمين مي  کنند.

در زندگي شکل يافته در مدرسه شهادت، نظم و قانون مداري و قاعده مندي در اوج است. لذا اگر آحاد جامعه به اين مکتب پاي بند و در کلاس آن قامت کشيده باشند مشکلات جامعه حل خواهد شد، از ترافيک تا توسعه، از صف تا ... بله، آدم هايي که به فهم شهادت رسيده باشند، حتي سد معبر نمي کنند، چه رسد به مسائل ديگر. در ساخت و ساز ساختمان هم طبق قانون عمل مي کنند، در اداره و محل کار قبل از زمان مشخص حاضر و بعد از ساعت پايان خارج مي شوند و در زمان کار، همه بازه زماني را «پيک کاري» مي دانند و هرگز وقت خود را به باطل کاري و بطالت برگزار نمي کنند. بلکه همه مدت حضورشان در کار «زمان مفيد» است بدون پرت کاري. پس ديگر نه پروژه اي ناموفق رها مي شد و نه کار مردم روي زمين مي ماند...

باورمندان شهادت در زندگي، اهل آسان کردن مشکلات سخت براي مردم هستند، حتي اگر خودشان در سختي هاي هولناک گرفتار باشند. باورمندان «شهادت در زندگي» از شجاعت چنان سرشارند که جز از خداوند از هيچ کس نمي ترسند و اين شجاعت منطقي و عالمانه همه زندگي شان را چنان مي گيرد که هيچ دشمني جرات هماوردي با آنان را ندارد. آنان علاوه بر شجاعت در ميدان جنگ، در ميدان زندگي هم شجاعانه تصميم مي گيرند... فکر مي کنم در اين زمان که با شتاب به افق سند چشم انداز توسعه نزديک مي شويم به چنين مديراني نياز داريم که عالمانه بينديشند، مومنانه مشورت و شجاعانه عمل کنند. حالا با شناخت اين مولفه ها به جامعه نگاه کنيد. آيا حس نمي کنيد شهيد و شهادت به حاشيه رفته است و براي درست شدن روزگار و اوضاع مردم به شدت نيازمند ميدان داري اين تفکر هستيم؟

لطفا بحث را سياسي نکنيد! من هيچ علاقه اي به سياسي شدن بحث و نيز عناصري که با سياست بازي گاه مفاهيم ارزشي را مصادره مي کنند، ندارم. از کساني که گاه در پوشش ارزش ها کارهاي خاص مي کنند هم هيچ گاه دل خوش نبوده ام. من از مکتب شکل گرفته بر محوريت شهادت، سخن مي گويم که از قضا بيش از همه جريانات و مفاهيم مظلوم واقع شده است و بايد اين مظلوميت برطرف شود و آن وقت خواهيم ديد، نه به کسي ظلمي مي شود و نه کسي دست به ظلم بلند مي کند تا کسي سوزش سيلي مظلوميت را بر گونه خود احساس کند. توفيق اين مکتب را هم ما در دفاع مقدس تجربه کرده ايم. جايي که گاه همه معبرها قفل بود و تدبيرها هم چاره کار نمي شد، اين مکتب بود که بر اساس چند«ت» چاره کار مي شد، يعني: تامل، تفکر، تدبر. توسل و توکل کاري مي کرد که همه برنامه هاي دشمن را به هم مي ريخت.

من معتقدم امروز هم مشکلات را مي توان رفع کرد حتي اگر به اندازه کوه ها باشد. مي شود سدها را شکست، سنگ ها را از سر راه برداشت و خود را و جامعه را و کشور را به مقصد رساند. مي شود حتي مسائل شخصي زندگي را هم بر همين اساس حل کرد اين نيز مي طلبد تا بستر را براي ورود اين فرهنگ به جامعه آماده کنيم. صريح عرض کنم: فاصله آن چه امروز هست با آن چه بايد باشد، بسيار است. البته قصد واگويي دردها را ندارم اما يادآوري برخي از آن ها اگر چه کام را تلخ مي کند اما شايد کساني را به خود بياورد و نتيجه شيريني داشته باشد، پس بگذاريد بگويم امروز فرهنگ زندگي شهيدباوري غريب است که اگر نه اين بود، صداي دردناک بسياري از جانبازان به فرياد تبديل نمي شد. بله، جانبازان درد دارند، خانواده هاي شهدا هزار در هزار سخن دارند و بچه هاي شهدا در زير باران نگاه هاي طلبکاران در حقيقت بدهکار گاه تا مرحله حسرت داشتن پدر پيش مي روند و با خويش مي گويند کاش پدرمان شهيد نشده بود!

هنوز در کتب درسي از دبستان تا دانشگاه چندان که بايد به دفاع مقدس نپرداخته اند. هنوز جز انگشت شمار اثر هنري فاخري در سينما و تلويزيون درباره حماسه دفاع مقدس ساخته نشده است. هنوز فيلم نامه نويسان و رمان نويسان ما احساس نکرده اند که دين بزرگي بر دوش دارند که بايد ادا کنند. هنوز سرداران و اميران و شهيدان ما غريب مي مانند و چه سخت است اين غربت.

در اين ويژه نامه هم دوستانم با دستان پر وضو و انديشه هاي پاک از مظلوميت ها، از کم گذاشتن ها و زياد برخاستن ها نيز، از غفلت ها و تغافل ها در کنار قصورها و تقصيرها بسيار گفته اند که تقديمتان مي شود.

... بگذريم، حرف، فراوان است زيرا درد، فراوان است اما در خانه اگر کس است همين قدر هم زياد است. چون اگر کسي باشد، پي کار را مي گيرد اما اگر در خانه کسي نباشد کاري نمي شود کرد. من اما باور دارم فراوانند کساني که دل به مکتب دفاع مقدس و مرام شهدا دارند. پس اميد دارم به امروز، به فردا که عشق باز، چشم ها را به مهرباني باز کند و ما دگرباره بر مدار زندگي شهيد باور، زندگاني نو بسازيم.

پس باز هم بگذريم، هفته دفاع مقدس بر همه مدافعان ديروز و امروز و فرداي اين ملک مبارک باد ...

 ويژه نامه هفته دفاع مقدس - مورخ چهارشنبه 1389/06/31 شماره انتشار 17655

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
يک عشق در ۵ روايت
 
 
اگر از من بپرسند چند سال عمر داري، من «ماه هاي حضورم در جبهه» را اعلام خواهم کرد. مگر نه اين که فرموده اند«انما المياة عقيدة و جهاد» . زندگي من هم همان روزها بود و امروز، اگر قابل باشد، نقشي از آن بر خويش خواهد داشت. پس بگذاريد از روزهاي حيات بگويم و از خاطرات روشني که هرگز از يادم نخواهد رفت، از خاطرات روزهاي پرخطر در جبهه.....

 مهربان ترين مادر دنيا

هميشه او را مادر صدا زده ام، بدون آن که نسب خوني ام به او برسد. اصلا برايم مهم نيست که شجره نامه هاي نسب شناسانه مرا به او پيوند نمي دهند.مهم اين است که شجره نامه  عقيده، شناسنامه مرا به او پيوند مي دهد و يک احساس خوش، مرا چون برگي بر شاخه هاي به آسمان کشيده شده او مي روياند. من شال سبز بر گردن نمي آويزم، اما براي اهتزاز پرچم سبز و سفيد و سرخ گردن مي گذارم و مطمئنم که مي توانم با همه وجود او را مادر صدا کنم و او هم مثل يک مادر جوابم را خواهد داد. چنان که پيش از اين داده است. او لااقل پنج بار در شب تاريک، به دنبالم آمده و مرا از دست مرگ رهانيده است.

مجنوني چند قدم آن سوي جزيره

اول بار، هنگامي بود که سال ۶۵ در بازگشت از جزيره مجنون گم شده بودم. شب بود و چادر سياه شب زمين را هم فرا گرفته بود و من نوجواني ۱۶ ساله، ناآشنا و تنها به هر سو سرک مي کشيدم، اما هرچه مي گشتم، نشان آشنايي کمتر مي يافتم. کمتر خودرويي در آن مسير تردد مي کرد. اگر هم يافت مي شد، خطر نمي کرد که در کنار بيگانه اي توقف کند. چه بايد مي کردم، به کجا بايد مي رفتم؟ چه کسي را بايد صدا مي زدم؟ چه کسي مهربان تر از مادر؟ او را صدا زدم. مادري که دست به پهلو، کوچه هاي تاريخ را به دنبال فرزندانش مي چرخد. مادري که هيچ فرزندي را از ياد نمي برد. مادري که به اندازه همه ياران حسن و حسين، فرزند دارد. هرکس سوداي حسين داشته باشد مي تواند او را مادر صدا بزند و ما هم اگر در سر سوداي حسين نداشتيم، پس چه چيزي ما را به حوالي فرات کشانده بود؟

سوداي ما، سر الاسرار عشق، کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا بود. پس حق داشتيم مادر را صدا بزنيم و صدا زدم و چه زود شنيد و قاصد فرستاد. نجواهايم با بي بي به پايان نرسيده بود که اولين خودرو کنارم توقف کرد. بچه هاي بهداري بودند، مرا به واحد خود بردند و با گردان ما هم تماس گرفتند و خبر دادند و من آن شب در احساس خوش فيض حضور مادر خوابيدم...

در آغوش خمپاره ها

دوم بار، باز من بودم و خرمشهر و کوچه هاي تاريکي که فقط انفجار گلوله ها و خمپاره ها روشنش مي کرد مقر ما در «دژ» بود، اما از خرمشهر تا آن جا را فقط گلوله ها خوب طي مي کردند، نوجوان خراساني ناآشنا و تنها کجا مي توانست راه خويش را بيابد؟

به همان سمتي که احساس مي کردم مقرمان باشد راه افتادم و باز هم حکايت تاريکي و شب و بي چراغي ، در تاريکي در حاشيه جاده احساس کردم ساختماني نيمه مخروبه قرار دارد، گفتم مي روم آنجا ، تا صبح مي مانم فردا در مهرباني خورشيد راه را خواهم يافت.

رفتم و دراز کشيدم کنار يک ديوار اما...انفجار خمپاره ها اين سوال را برايم پيش آورد که انفجار يک گلوله در اين جا آيا جمع مفقودان را به اضافه يک نخواهد کرد؟ در جاده اگر اتفاقي بيفتد لااقل کسي جنازه ام را خواهد يافت. باز احساس تنهايي همه وجودم را گرفت و باز صداي يا فاطمه زهرايم در آن سکوت زخمي، اذان شد بر نمازي که مي بايست بخوانم. از آن خرابه بيرون آمدم، خسته،گرسنه ، در راه مانده و نجوايي که جانم را جلا مي داد و احساس مقدسي که مي گفت ما تنها نيستيم در اين ديار و باز صدا زدم مادر را، با همه وجود و او باز هم با همه مهرباني قاصدي از پي فرستاد. اين بار قاصدها از لشکر ديگري بودند و مرا با خود بردند با اين قرار که فردا به گردان خودمان بروم و آن شب ميهمان قاصدهايي بودم که حتم داشتم مادر فرستاده بود، آن ها به فرماندهي ما اطلاع دادند و فردا وقتي راهي مقر گردان شدم از کنار همانجايي گذرمان افتاد که چند دقيقه اي در ويرانه هايش آرميده بودم و تابلويي که اين عبارت بر آن نوشته شده بود:« وارد نشويد، منطقه به شدت آلوده است »و من گلوله ها و نارنجک هاي عمل نکرده را هر سو مي ديدم و عجيب که در ميان همين گلوله ها راه رفته بودم و روي آن ها خوابيده بودم اما...

انفجار يکي از آن ها مي توانست کاري کند که شما هرگز اين خاطرات را نخوانيد، اما مگر مادر اجازه مي داد؟اويي که جناب عزرائيل بدون اجازه پا به کفش کن خانه اش نمي گذاشت مگر اجازه مي داد، برگي از درخت فرو افتد؟ نه او نمي گذاشت و همان مهر مادري بود که ما را سرگشته آن کوي کرده بود...

«خرمن آتش»

سوم، روزهاي آغازين عمليات کربلاي پنج بود، واحد آتشبار ما با آتش سنگين دشمن هدف قرار گرفت و جهنمي از آتش شکل گرفت. گلوله هاي دشمن از يک سو و مهمات توپخانه اي ما از سوي ديگر، شلمچه را به يک قطعه آتش تبديل کرده بود. گلوله ها بود که منفجر مي شد و توپ هاي ما هم با سنگرها در آتش مي سوخت. بايد مي گريختيم از خرمن آتش. با چند نفر از بچه ها يا زهراگويان و مادرخوانان سوار يک تويوتا شديم و راننده با سرعت خودرو را مي راند تا از انفجار گلوله هايي که هر لحظه بيشتر مي شد ما را به در برد.

ماشين به چپ و راست مي رفت با چراغ خاموش به کشتي مانند شده بود که به توفان گرفتار آمده بود. رفت و رفت تا به واحد کاتيوشا رسيديم و چنان گيج و منگ بوديم که با صداي شليک کاتيوشاي خودي، خيز مي رفتيم ، پس از ساعاتي آرميدن در مقر آن ها براي بازسازي واحد خودمان برگشتيم به دشتي که سوخته بود، مسير حرکت خودرو را نگاه مي کرديم و ايمانمان کامل تر مي شد، که در آن بيابان، ديگري بود که ما را به سلامت مي گذراند و الا اگر ما مثل اسکي بازهاي ماهر هم بوديم يک بار به مانع بر مي خورديم و انفجار يک راکت عمل نکرده طومار همه ما را در هم مي پيچيد، اما نگاه مادر، مجال انفجار را از گلوله ها و راکت ها گرفته بود. آخر رمز عمليات کربلاي پنج نام مادر بود يا زهرا(س) او باز هم نگاهم کرده بود و من خود را نظر کرده مهري مي دانستم که پايان نداشت.

يک بار ديگر، بالاي کوه

چهارم، عمليات بيت المقدس ۲ سال ۶۶ و باز هم رمز پرشکوه يا زهرا(س). و راستي که نام مادر چه مي کند. باور کنيد نام مادر فرزند را خيلي سرغيرت مي آورد، خيلي. کسي بيايد و به مادر سيلي بزند. حتي اگر هزار و چهارصد سال هم گذشته باشد، بچه که نمي تواند اين را فراموش کند. بالاخره سيلي را چنان مي زند که طرف بلند نشود. شايد راز توفيق بالاتر همه عمليات هايي که با رمز يا زهرا آغاز مي شد هم در همين جنبيدن رگ غيرت بچه ها باشد. ما خوب مي جنگيديم با نوادگان تفکر باطلي که نور زهرا را از جامعه دريغ کرده بودند و اينک در فرسنگ ها فاصله زماني و زميني اما در بي فاصلگي معنوي، ما بوديم که مي بايست ارتفاعات مشرف به سليمانيه را مي گرفتيم، گوجار، اولاغلو و... بايد فتح مي شد. از يک طرف ما بوديم با ابتدايي ترين سلاح ها و کمترين حجم آتش پشتيباني و از آن سو کماندوهاي عراقي و جنگ در حالي آغاز شد که آن ها برتري ارتفاع را هم داشتند و با

گلوله هاي برفي هم مي توانستند جلوي ما را بگيرند. اما مادر، اما نام او، اما ياد او چنان آتش در ما برپا کرده بود که کوه يخ را ذوب مي کرد، چه رسد به ارتفاع دو متري برف نشسته بر ارتفاعات و آدم هاي برفي عراقي، ما آن ها را ذوب کرديم و ارتفاعات را گرفتيم. پاتک هايشان را هم دفع کرديم، مردانه، در هم کوبيديمشان... اما رابطه من و مادر؛ فرمانده گفت برو جلوتر از بقيه بچه ها، آن جا، چهارصد، پانصد متري که بروي به يک جاده مي رسي، آن جا بمان و مراقب باش. سنگر نيست. برف است اما تو بايد نقش سنگر کمين را داشته باشي و تردد دشمن را زير نظر بگيري، به محض ديدن دشمن شليک کن، ما مي رسيم و چنين شد که من رفتم از لابه لاي درخت هاي بلوط، جلوتر و باز هم جلوتر، کنار جايي که حدس مي زدم بايد جاده باشد سنگر گرفتم و با سرنيزه و کلاه سنگر کندم و ماندم تا لحظه شليک و ... شليک کردم. دشمن هم شليک کرد، بچه هاي ما هم رسيدند و تيراندازي کردند، دشمن زد، اما، ما محکم تر زديم. آتشبار هم به کمک ما آمد تا در زير آتش سنگين دشمن بي ياور نباشيم. دلم هوايي شده بود اما مي ترسيدم. قاصدي در دل مرا به رفتن مي خواند و من پاهايم به زمين چسبيده بود، اين را بچه هاي جنگ به خوبي مي دانستند که در لحظه هايي که آدم سخت بوي بهشت مي گرفت، پيشکش مي کردند بهشت را، اگر مي پذيرفتي مي رفتي و گرنه، زخم مي خوردي و مي ماندي تا به تقاص آن «نه» يک عمر بسوزي. شايد اين سوختن، ساختن خود و ديگران را در پي داشته باشد... .

من آن جا در آن زيباترين لحظات، بدترين تصميم زندگي را گرفتم، به قاصدي که در من منتظر جواب بود گفتم «نه» و همين «نه» بيست و چند سال است که بدجوري از من تقاص مي گيرد، بدجوري، کاش «بله» را گفته بودم آخر ايجاب از آن سو بود و قبول از طرف من، من قبول نکردم تا با ايجاب، شهادت ايجاد شود، افسوس، افسوس، افسوس.... در همين زمان فرمانده گفت برو برو و تيربارچي را کمک کن تا شيار را ببندد و دشمن نتواند بچه ها را قيچي کند، من رفتم و هنوز چند قدمي از سنگر خود دور نشده بودم که گلوله اي درست به وسط همان سنگر اصابت کرد که من ساخته بودم و موج انفجارش مرا به زمين کوفت، اين اولين سيلي بود که بر گونه ام مي خورد و دومين سيلي، پايم را سوزاند. من برخاستم، خودم را به شيار رساندم اما خداي من، بچه ها! تيربارچي...

صداي ضعيفي برخاست: بيا! ما زخمي شديم! فکر کردم شوخي مي کنند، فکر کردم مثل هميشه است اما نه ... آن ها داشتند مي لرزيدند، بيشتر از من، جلوتر رفتم ديدم دست يکي از بچه ها قطع شده و دو نفر ديگر هم زخمي هستند پرسيدم چه شده؟ گفتند عراقي ها بالا مي آمدند، ضامن نارنجک را کشيدم که پرتاب کنم اما دستم يخ زده بود، در دستم منفجر شد و همه زخمي شديم. تازه صداي دندان هايشان را شنيدم که مثل من بر هم مي خورد، در حوالي صبح، هوا ناجوانمردانه سرد بود. گفتم مي روم و کمک مي آورم. اما هرچه مي رفتم کمتر کسي را مي يافتم، خداي من آ ن ها کجا رفته بودند؟ جايي که بچه ها بر برف خوابيده بودند به چشم مي خورد اما از خود آن ها خبري نبود. فقط تير بود که از اين سو به آن سو مي باريد و از بالاي درخت ها سمينوف ها بودند که شليک مي کردند، حدس زدم بچه ها عقب کشيده اند، بايد خود را به آنها مي رساندم، اما در آن برف و بوران که برف و گلوله با هم مي باريد مگر مي شد جهت را تشخيص داد... بايد کاري مي کردم، بچه ها زخمي و منتظر بودند، اگر کمک نمي رسيد يخ مي زدند و آخرين نفس هايشان هم در آن زمهرير، قنديل مي شد.

باز ياد مادر افتادم و حتم داشتم نگاه نگرانش، متوجه ماست. ما او را خوانده بوديم و مگر مي شد آن مهربان ترين نيايد؟ نام مادر کليد بود براي ما در برابر قفل هاي زنگ زده، يا زهرا (س) را با همه وجود گفتم و به سمتي که ديدم از سوي درخت ها بدان سو شليک مي شود، رفتم. بالاي درخت ها، عراقي ها بودند و آن سو بچه هاي ما .... من با چتر نگاه مادر از باران تيرها و ترکش هايي که از سوي خودي ها و عراقي ها مي باريد گذشتم، مي افتادم و برمي خاستم و مادر مادر مي کردم، زخمي که در پايم ميزبان ترکش شده بود، داشت بهانه مي گرفت. زمهرير هوا هم بدتر، بر من تازيانه مي زد، من اما مي افتادم و برمي خاستم بي آن که از گلوله ها هراسي داشته باشم. نگاه مادر آن قدر حرمت داشت که گلوله ها از آن نگذرد. رفتم و رفتم تا به نيروهاي خودي رسيدم. آن جا خبر را به بچه ها رساندم و فرماندهان را از حال تيربارچي هاي زخمي آگاه کردم و مهرمادر را پاس داشتم.

گذر از کمين

پنجم، سال ۶۷، عمليات مرصاد، آخرين روزهاي جنگي که دشمن تحميل کرده بود و ما به دفاع مقدس تبديلش کرديم. تنگه حسن آباد، در استان کرمانشاه، نهايت جايي بود که قدم منافقين به آن رسيده بود و بايد به خون مي شستيم اين خاک عزيز را. به ما گفتند، از گردنه از يال راست تنگه حسن آباد، که امروز مرصاد خوانده مي شود، بايد بگذريم و آن جا خبري نيست، منطقه اي که بايد درگير بشويم جاي ديگري است. از گردنه که بالا مي رفتيم، هي شمارش مي دادند، نکند کسي جابماند، نکند کسي وارد ستون شود، گفته بودند، احتمال آلودگي منطقه وجود دارد اما احتمال پايين بود و ما يال را رد کرديم، از ارتفاع پايين مي آمديم که ناگهان از چهارسو رگبار گلوله ها بر ما باريدن گرفت، ما به کمين منافقين که نفوذ کرده بودند افتاديم. خداي من! در آموزش ها شنيده بودم که احتمال فرار از کمين ۲ درصد است و ۹۸ درصد احتمال شکست، اما بايد کاري مي کرديم. رگبارهاي اوليه چند تن از بهترين فرزندان اين آب و خاک را بر زمين انداخت و ما مبهوت در هم ريختيم، سازمانمان را از دست داديم و يک گروهان در گودالي کوچک روي هم ريختيم. آن جا مي شد با چند نارنجک کار را تمام کرد اما .... ما را مادري است مهربان که هرگز ما را از ياد نمي برد. آن جا هم به ياريمان آمد، او را که صدا زديم، دو نفر با لباس کردي رسيدند، خدايا! دوست هستند يا دشمن! چه مي خواهند بکنند؟ ضامن نارنجک را براي کشيدن آماده کرديم، اما، آن ها دوست بودند، بچه هاي قرارگاه رمضان گفتند:« زودتر از اين گودال بيرون بياييد و بکشيد و به سمت يال، از همان جايي که آمديد، بالا بکشيد و با بچه هاي ما دست بدهيد»، اما از آن بالا هم ما را مي زدند! آن ها تماس گرفتند و آتش از يک سو قطع شد، ما به سرعت آرايش مجدد گرفتيم، با بچه هاي رمضان دست داديم و جنگ را که مغلوب شده بود، شکل ديگر بخشيديم. امان خصم را بريديم، کمين آن ها را که ناشيانه خودشان هم از آن بيرون آمده بودند، به قربانگاه خودشان تبديل کرديم تا ثابت شود وقتي نگاهي نگران بچه هاست ۲ درصد از ۹۸ درصد بيشتر است. ما آن ها را که سيلي اول را هم زده بودند و به کمين مان انداخته بودند، تار و مار کرديم به گونه اي که وقتي اذان شهر را يک بسيجي با حنجره اي خسته اما پرنشاط در جان و جاده و کوه طنين انداز کرد، آن منطقه هم پاک پاک شده بود تا جهاد نيز در عداد مطهرات قرار گيرد. ما توانستيم با نيروهاي قرارگاه و گرداني که سمت راست ما عمل مي کرد دست بدهيم و دست هاي ناپاک را از خاک پاکمان قطع کنيم...

آن روزها گذشت، اما من هنوز نه تنها مديون آن روزها هستم که همين روزها هم هرجا تنهايم، هرجا کارم گره مي خورد، هرجا دردي جانم را پرشرر مي کند، او را صدا مي زنم، مادر را و چنان زود پاسخ مي دهد که مادري مهربان پاسخ بچه گريان و کم تحملش را ...

من «سيد» نيستم، اما سعيد هستم که مادري چنين دارم. اگر شجره نامه هاي نسب شناسنامه مرا به او پيوند نمي دهد، اما من فرزند عقيدتي و تبارشناسي او هستم و به جرات او را مادر صدا مي زنم و او به مهرباني به رويم لبخند مي زند. السلام عليک ياامي، يا فاطمة الزهرا

ويژه‌نامه - ويژه نامه هفته دفاع مقدس - مورخ چهارشنبه 1389/06/31 شماره انتشار 17655

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(٢٧٥)
 

تا نواخته شدن زنگ مدرسه، چيزي نمانده است، ساعت ها در حرکت معکوس به لحظه «صفر» نزديک مي شوند تا دانش آموزان را در مسير رسيدن به «بيست» قرار دهند. خانواده نيز به عنوان اولين پايگاه تربيتي و تا حدودي آموزشي خود را آماده مي کند تا فرزندان خويش را راهي مدرسه کند، جايي که آموزش بايد با پرورش همراه شود تا فرزندان امروز و مديران فرداي جامعه «تعليم و تربيت» را يک جا در فکر و رفتار خود نهادينه کنند. اين روزها، اضطراب قشنگي در نگاه دانش آموزان به چشم مي خورد و دل هايي که براي همديگر تنگ شده است خود را براي دوباره ديدن هم در کلاسي بالاتر آماده مي کنند و دست ها براي در آغوش کشيدن دوستان سال قبل باز مي شوند و اين است که اضطراب را زيبا مي کند اما اين جناب اضطراب لحظه هاي نه چندان قشنگ هم دارد و آن جدا شدن بچه ها از زمان آزاد و رسيدن به زمان نظم، قاعده مندي، زود بيداري، درس خواندن و ... است که براي برخي دانش آموزان لااقل در روزهاي آغاز مهر، شايد کمي نامهربان بنمايد. اين جاست که خانواده و مخصوصا والدين بايد با روان سازي کارها و تهيه امکانات اين اضطراب را کاهش دهند و از چند روز زودتر، با نظم زيرپوستي در زندگي، فرزندان خود را به زمان رفتن به کلاس مهيا کنند. تهيه امکانات مطابق استانداردهاي آموزشي نيز مي تواند از استرس رفتن به مدرسه مخصوصا در ميان کودکان بکاهد. از سوي ديگر والدين محترم بايد جوري برنامه ريزي کنند که با برنامه ريزي آموزشي نه تنها در تعارض نباشد بلکه همپوشاني هم داشته باشد هم به لحاظ آماده بودن امکانات در منزل و هم به لحاظ کمک هاي آموزشي و پرورشي اين مي تواند فرآيند آموزش و تربيت را تسهيل کند و در هدفمندي تعميق بخشد.نکته ديگري که در آغاز فصل مدرسه که بايد آن را نوروز تعليم و بهار پرورش هم خواند، مسئله آمد و شد بچه ها و مخصوصا دختر بچه ها به مدرسه است که همواره از مسائل دغدغه آميز براي همه و مخصوصا خانواده است. براي کاهش اين دغدغه يافتن سرويس مناسب رفت و آمد با راننده شناخته شده و مورد اعتماد يکي از مولفه هاي مهم است و در کنار اين بايد فرزندان خود را نسبت به خطرهايي که ممکن است در راه با آن مواجه شوند آگاه کنيم از چگونگي رد شدن از خيابان و رعايت مقررات عبور و مرور تا نحوه مواجهه با افراد غريبه تا چگونگي پناه بردن به پليس و افراد معتمد به هنگام احساس خطر. بچه  بايد بداند هرگز و هرگز به غريبه نبايد اعتماد کند. حتي اگر غريبه نشاني آشنا داد و گفت مثلا پدرت يا مادرت مرا دنبال تو فرستاده است، هرگز نبايد با او همراه شوند بلکه در اولين فرصت بايد او را به مربيان و مسئولان مدرسه، افراد معتمد و در صورت دسترسي به پليس معرفي کند. بچه ها بايد بدانند پليس بهترين دوست و مورد اعتمادترين رفيق است. پس بايد در صورت ضرورت از او کمک بخواهند و يادشان باشد افراد خلافکار همواره از پليس مي ترسند و از مواجه شدن با او هراس دارند پس شايسته است او به پليس اعتماد کند و او را دوست خود بپندارد و خود نيز با درست رفتار کردن خويش را دوست پليس بداند. گذشته از اين، پيرمردان و افراد معتمد محل به اضافه مربيان مدرسه افرادي هستند که دانش آموزان مي توانند به گاه مواجهه با ماجراها و آدم هاي مشکوک از آنان کمک بگيرند و ... به هر روي بايد بچه ها را از خطر مصون نگه داشت و راه هاي رسيدن به مصونيت را هم به آنان آموخت ...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/06/30 شماره انتشار 17654 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۷۴)
 

به زمين نخورده، همه بدنمان درد مي گيرد، شکست نخورده فقط در برابر اندک ناملايماتي، اميد خود را از دست مي دهيم، روشن است اين نگاه، جز شکست نخواهد ديد. اما اگر بپذيريم «موفقيت  آن نيست که هرگز زمين نخوري، موفقيت آن است که بعد از هر زمين خوردن برخيزي» آن وقت همه چيز تغيير مي کند و اين نگاه آدمي را تا قله رفيع پيروزي مي کشاند و هزاران مانع را حتي اگر به بزرگي کوه هم باشند از سر راه برمي دارد، چه زيبا گفته اند:«کوه را کسي از سر راه برمي دارد که از برداشتن سنگ ريزه ها شروع کند» بله، مي شود موانع را اگر به بزرگي و سختي کوه هاي سنگي باشند هم-حتي- از سر راه برداشت، ولي بايد خواست، بايد برنامه داشت، بايد تلاش کرد... اين ها را به جواني گفتم که با پذيرفته نشدن در کنکور، خود را در پايان راه شکست مي ديد و زندگي را بر خود و خانواده اش «نسخه بدل جهنم» کرده بود.از اين افراد اطراف شما هم حتما هستند و شما هم حتما شنيده ايد از اين جوانان که فکر مي کنند تقويم آرزوهاشان به پايان رسيده است،اما به «نوروز ورود به دانشگاه»نرسيده اند تا اين عيد را جشن بگيرند و پذيرفته اند تقويمي براي سالي ديگر و آغازي ديگر و موفقيتي ديگر نيست. اين نااميدي را پذيرفته اند و به اعضاي خانواده هم منتقل کرده اند، حال آن که هنوز در آغاز راه هستند و ده ها تقويم زمان در اختيارشان است تا هر روزش را با موفقيت بنويسند و آن گونه که هم خود جامه موفقيت بپوشند و شهد توفيق بنوشند و هم به ضرب المثلي براي هوشياري ديگر نااميدان بدل شوند. براي اين هم اول بايد نگاه خود را تغيير دهند. اصلا هر کس به دنبال موفقيت است بايد آن را اول در ذهن خود بسازد تا در زندگي بتواند به آن دست يابد و در مرحله دوم براي اجراي اين ساخته ذهني، خواستن را با اراده و برنامه صرف کند. چه گفته اند« فاصله بين داشتن و نداشتن، صرف فعل خواستن است» و مرحله سوم هم اين خواستن را با نقشه راه بايد با تلاش و با توانستن همراه کرد، آن وقت سنت خداوندي تقدير آدمي مي شود که سرانجام سعي و کوشش موفقيت است و هيچ کس به موفقيت نمي رسد مگر آن که از جاده سعي و تلاش بگذرد. خداوند بزرگ هم کليد موفقيت را زير بالش خوابيدگان نمي گذارد، مطمئن باشيد، اجازه بدهيد نکته اي که چند روز پيش خواندم را دوباره با هم بخوانيم که «خداوند روزي دهنده پرندگان است اما روزي آن ها را داخل لانه شان نمي ريزد، بلکه بايد بروند و تلاش کنند تا به دانه برسند» نديده ايم اين همه پرنده در پرواز را؟ خب پس ما هم براي رسيدن به «روزي موفقيت »بايد برويم و به اصطلاح «اگر چه هر رفتني به معناي رسيدن نيست اما براي رسيدن لاجرم بايد رفت» پس براي ورود به دانشگاه هم بايد از نقشه راهي که در کتاب ها طراحي شده است عبور کرد پرتلاش، با برنامه و صد البته پرنشاط و پراميد. راه اين است، راه موفقيت اين است والا با کليد خيال فقط دروازه رويا باز مي شود...

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/29 شماره انتشار 17653 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

نه، اين ها پزشک نيستند. پزشک که بيمار را شکل پول نمي بيند. پزشکي حرمت دارد، پزشک هم. پزشک متجلي کننده شأن شافي بودن خداوند است. نگاهش به بيمار «عمل صالح» خوانده مي شود و براساس آموزه هاي ديني هر بيماري را که درمان کند مثل زماني که از مادر زاده شده پاک مي شود. اين را آيت ا... فاطمي نيا در آخرين برنامه «اين شب ها» رمضان به نقل از شيخ بهايي فرمودند و حتي به حسرت گفتند که کاش پزشکي هم مي خواندند تا از اين فيض بهره مند شوند. پزشک قسم خورده است بدون چشم داشت آن چنان مادي و حتي بدون در نظر گرفتن عقيده و مرام و مليت بيمار را مداوا کند و نه تنها کم نيستند که فراوانند پزشکاني که به اين سوگند تا آخر پايبندند و حتي از جان خود براي نجات بيماران و مخصوصا مجروحان در ميادين جنگ مي گذرند، پزشکاني که پي درمان بيماران مرزها را هم پشت سر مي گذارند پزشکاني که هزينه درمان بيمار را و حتي خرج زندگي اش را هم مي پردازند. پزشکاني که از درمانگر تن به مقام شامخ طبيبي جان هم قامت برمي کشند و من از اين ها کم نديده ام. اما برخي هم هستند که طبابت را با تجارت آن هم از نوع سياهش اشتباه گرفته اند، بيمار را به شکل اسکناس مي بينند و قبل از آن که به درمان او فکر کنند، توان مالي و وزن پولي اش را ترازو مي کنند و شما هم از اين آدم ها در جامه پزشکي حتما ديده ايد. اجازه بدهيد شرح درد يک خانواده را برايتان بگويم که از بس از «پزشک  نما»ي جماعت بي مهري و زخم زبان شنيده اند چنان درد بر شانه شان نشسته که درد بيماري يادشان رفته است، حال آن که به فرموده رهبر انقلاب بايد شرايط به گونه اي باشد، که بيمار فقط درد بيماري اش را تحمل کند نه اين که مثل اين خانواده، درد بيمارستان و درد پزشک و درد پول و درد بي حرمتي هم همه خانواده را زمين گير کند. اين شهروند نوشته است؛ «با احترام، به عرض مي رساند، مادرم که افتخار مادري شهيد را هم دارد دو سال قبل مريض شد و پس از مراجعه به آقاي دکتر... پس از پرداخت ۸۰۰ هزار تومان زير ميزي در بيمارستان ... جراحي شد. پس از عمل براي شيمي درماني به دکتر... و سپس براي ام.آر.آي به بيمارستان معرفي شد اما پس از دو سال که دوباره به دکتر اول مراجعه کرديم گفت: دوباره بايد عمل جراحي انجام شود.گفتند بايد عمل ديگري بشود و وسايلي مي خواهد که من خودم تهيه مي کنم و صورت مي دهم ولي شما يک ميليون تومان بياوريد و بالاخره عمل انجام شد که بعضي همکاران معتقد بودند يک پيرزن نبايد دوباره عمل شود به هر حال خيلي هزينه روي دست خانواده ما گذاشتند بعد دخترم مراجعه کرد به مطب ايشان که ۱۵۰ هزار تومان، اضافه بر آن يک ميليون تومان وسايل داخل معده را بگيرند در ساعت ۷ شب که مطب پرمريض است و ايشان مي گويد الان ندارم برويد به تدريج بياييد من روي نسخه ها فاکتور مي دهم از بنياد شهيد بگيريد من عصباني شدم که چه طور يک ميليون تومان را نقد گرفتند ولي ۱۵۰ هزار تومان را به تدريج بدهند تلفن کردم اول خيلي با احترام صحبت کردم ولي ايشان سربالا جواب دادند و حرف هايي زد ند که در شأن يک پزشک نبود البته من حداکثر ۵۰ درصد جواب حرف هاي وي را دادم اما بعد پشيمان شدم. اما شما خود را بگذاريد جاي من چه مي کرديد؟ راستي وقتي دکتر ... با يک پيرزن مادر شهيد چنين رفتاري دارد با ديگران چه خواهد کرد؟»خب، حالا به من حق مي دهيد بگويم اگر اين ادعا درست باشد اين قبيل افراد با وجود تخصصي که در پزشکي دارند، پزشک نيستند که پزشک، صاحب شأن خدايي است. اينان حداکثر «پزشک نما» هستند که هم با آبروي پزشکان شريف تجارت مي کنند و هم با سلامت مردم و چه سياه است اين تجارت. کاش جامعه پاک و سفيدپوش پزشکي از اين قبيل افراد دامن مي شست تا حرمت پزشکان سالم و سخت کوش بيشتر محفوظ مي ماند...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/06/28 شماره انتشار 17652 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

 قديم ها ضرب المثلي بود که معتقد بود، «وقت، طلاست» اين روزها نمي دانم بر سر اين ضرب المثل چه آمده است. چون اگر هنوز وقت طلا بود برايش فکر مي کردند تا چنين مفت هدر نرود.

يادتان هست که در روزهاي سه شنبه و چهارشنبه گذشته در گزارش هاي مرتبط با بحث صف هاي کيلومتري گاز CNG و يک دنيا گلايه مردم، نوشتيم هر شبانه روز ۴ ميليون و ۹۶۸ هزار دقيقه يعني معادل حدود 9.5 سال از زندگي مشهدي ها فقط در صف CNG هدر مي رود بگذريم از صف هاي ديگر که سر راه مردم است از انتظار و صف اتوبوس، صف نان، صف... حالا حساب کنيد چند ساعت از عمر آدمي در صف هدر مي رود، حال آن که اگر باور «وقت طلاست» وجود داشت و مخصوصا مسئولان چنين اعتقادي داشتند قصه اين نبود که هست.

لااقل به مرور زمان از صف هاي کيلومتري CNG کاسته مي شد نه اين که در ازاي آن هر روز طول مسير بيشتري را اشغال کند. اگر وقت مردم براي مسئولان مهم بود، قبل از آن که خانه اي در خور فيل بنا کنند، همه فيل بانان را با قطار فيل هايشان به ميهماني نمي خواندند و اين حالا قصه ماست و CNG. اگر وقت طلا بود، اول جايگاه هاي مورد نياز را تامين مي کردند بعد مردم را به سمت آن سوق مي دادند يا لاقل به فرآيند ايجاد جايگاه ها چنان شتاب مي بخشيدند که به مرور زمان از صف ها کاسته شود، نه اين وضعي که هست و آدمي با گذر از کنار صف، همه وجودش از غصه پر مي شود که اين قصه کي به سرخواهد آمد. به نظر من دست اندرکاران امر، به مردم بدهکارند.

به اندازه زماني که از آنان در صف هدر مي رود به اندازه «طلاهاي ناب و تجديدناپذير زمان» که هر روزه دور ريخته مي شود، به اندازه روح و رواني که دچار فرسايش مي شود، به اندازه... و تا اوضاع چنين است هر روز بر آمار بدهکاري کساني که مي توانند مشکل را حل کنند، اما به هر دليل کاهلي مي کنند افزوده مي شود.

چه خوب است با يک برنامه ضربتي براي ايجاد جايگاه هاي CNG، ثابت کنيم وقت هنوز طلاست و براي طلاي عمر مردم، ارزشي بالا قائل هستيم...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1389/06/28 شماره انتشار 17652 /صفحه اول

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(٢٧٣)
 

-برخي کلمات چنان بار منفي دارد که نه تنها زندگي فرد و خانواده اش را که سرنوشت يک جامعه را تحت تاثير قرار مي دهد. حتي بالاتر، جهان بيني او را هم متاثر مي کند. به اين کلمات دقت کنيد؛« همه همين جوري هستند» اين جمله اگر از زبان يک انسان عالم و عادل پس از مواجهه با انساني نيک کردار و خوش رفتار جاري شود خوب است. هم نگاه زيبابين را توسعه مي دهد و هم آدم هاي نيک کردار را. اما متاسفانه بيشتر اين کلمات را از زبان افرادي مي شنويم که مي خواهند «غلط کاري» خود را توجيه کنند. تا مي گويي چرا کارت را درست انجام نمي دهي... چرا کم کاري مي کني...چرا دست به بد مي آلايي ...چرا لبانت بوي دود و دم مي دهد... چرا... چرا... چرا...شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد همه اين جوري هستند. يعني همه از زير کار در مي روند...از زير بار مسئوليت شانه خالي مي کنند...بدقولي و بدکاري و بدتوليدي دارند...دست هاي همه به خيانت آلوده است...لب هاي همه بوي دود و دم مي دهد...پس اين جامعه جاي زندگي نيست. اين آدم ها که همه اين جوري اند، ارزش دوست داشتن ندارند...خب اين نگاه خيلي خطرناک است، هم از اين زاويه که توجيه کننده کارهاي نادرست است و هم از اين نظر که انسان ها را نسبت به هم بدبين مي کند، حال آن که به واقع اين گونه نيست. اگر گروهي کم کاري مي کنند، بسياري کار خود را درست انجام مي دهند و حتي به کمک ديگران هم مي شتابند. اگر اندکي اهل دود و دم هستند، بسياري هم دست پاک دارند، هم دل پاک و هم لب پاک. اگر دست قليلي از مردم کج است راست دستان و راست داستانان فراوان  اند که اگر نه اين بود جامعه از هم مي پاشيد و نظم ها و قاعده ها مضمحل مي شد، حال آن که اين گونه نيست. منتهي بايد کوشيد اين نگاه و اين کلمات شيطاني«همه اين جوري اند» را از لب گويندگانش پاک کرد و با اصلاح نگاه ، به آنان توان تحمل انتقاد و به ديگر زبان انتقاد بخشيد. بايد با استدلال، منطق باطل شان را در هم شکست تا بتوان آنان را هوشيار کرد، به خود آورد و به اصلاح رفتار واداشت و حتي براي افسوس خوردن هايشان هم راهکار ارائه کرد چه وقتي اينان به بطلان فرضيه «همه اين جوري اند» رسيدند، نفس به آه برخواهند کشيد و خواهند گفت؛«کاش زندگي بهتر از اين بود » آرزوي خوبي، که پاسخ مشخص دارد؛ به جاي اين آرزو که اگر در مرحله آرزو بماند، هيچ چيز جز بر جا نشستن بيشتر پيامد ندارد، بخواهيد که خودتان بهتر از اين باشيد.همه مان بهتر از اين باشيم، آن وقت زندگي هم بهتر از اين مي شود چه اين خود ما هستيم که زندگي ها را مي سازيم. لحظه لحظه زمان با ذره ذره رفتار و کردار ما، شکل مي گيرد. آدم هاي خوب ، زندگي خوب دارند. پس بايد کوشيد خوب شد، خوب ديد. خوب گفت تا همه چيز خوب شود خوبي ميوه اي است که بر سر شاخه هاي درخت خوبي مي رويد که در زمين خوب ريشه گرفته باشد و از آب خوب سيراب شده باشد. پس خوب باشيم تا «همه اين جوري اند» هم خوب شود...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/06/28 شماره انتشار 17652 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

* گفت: مسواک که مي زنم، گاهي لثه هايم خون مي آيد... من که خود وضعي چنين داشتم، بي صبرانه پرسيدم: خب چه کار مي کني؟ منتظر بودم تا راهکار درست مسواک زدن را بگويد تا من هم همان کار را انجام دهم. اما او، گفت: چند مدت است که مسواک نزده ام! من هم سبک شدم انگار. اول دنبال راه کار درست مسواک زدن بودم اما حالا به يک توجيه براي مسواک نزدن رسيده بودم چون لثه من هم خوني مي شد!...

* اين توجيه گري خاص يک مسئله تنها نيست ابزار کار برخي از ماهاست تا از عذاب وجدان در مقابل سهل انگاري و اهمال کاري نجات پيدا کنيم. تازه طلبکار هم باشيم که مثلا چرا اين همه دندان ها مشکل دارد و کسي کاري نمي کند و دست هامان را براي گرفتن يقه مسئولان بهداشتي و درماني و حتي کشوري دراز مي کنيم!* گذشته از بحث سلامت، در بحث امنيت هم، وظيفه شهروندي خود را و نيز وظيفه اخلاقي و ديني خود را از ياد مي بريم و توليد و نگهباني امنيت را فقط وظيفه پليس و دستگاه قضا و... مي دانيم، حال آنکه امنيت يک مقوله چند وجهي است با مولفه هاي گوناگون که نقش آفرينان گوناگون را هم طلب مي کند و براي هر شهروند نقش حياتي و مشخص تعريف شده است.پس حق نداريم با بي تفاوتي از کنار مسائل بگذريم. مطمئن باشيد اگر به فرض وقتي زورگير يقه يک نفر را مي گيرد، ديگر افراد واکنش نشان دهند او هرگز موفق نخواهد شد و اگر حساسيت ها افزون شود در مکان خلوت هم جرأت يقه گرفتن از مردم را به خود نخواهد داد. اجازه بدهيد يک‌نمونه عيني براي شما تعريف کنم؛ يک نوجوان دوچرخه اش را کنار ديوار گذاشته بود و با دوستانش در زمين حاشيه خيابان مشغول بازي فوتبال بود که يک مرد دوچرخه اش را برداشت و سوار شد و... آي دزد! بگيريد دزد را...

اول از گلوي يک نوجوان ديگر بلند شد. صاحب دوچرخه به دنبال دزد دويد با همه نوجواني اش، يک جوان ديگر هم سوار بر دوچرخه اي ديگر به تعقيب سارق پرداخت رهگذر موتورسوار هم که ماجرا را فهميد از کوچه ديگر رفت او از جلوي سارق درآمد، صداي آي دزد چند نفر ديگر را هم متوجه کرد و به حرکت درآورد. مرد دزد مجبور شد دوچرخه را بيندازد و پا به فرار بگذارد...

* خب اگر نوجوان اولي مي گفت شهر پليس دارد و داد نمي زد، جوان دوچرخه سوار و مرد موتورسوار هم مي گفتند شهر پليس و قانون دارد و حقوق مي گيرند براي حفظ امنيت و مهار سرقت و... سارق هم دوچرخه را برده بود، هم به سرقت هاي بعدي طمع مي کرد هم نوجوان دوچرخه از دست داده، يک خاطره تلخ براي هميشه در ذهنش مي ماند و زندگي اش را تحت تأثير قرار مي داد و هم خيلي عوارض ديگر شکل مي گرفت. اما اين شهروندان به دنبال توجيه نبودند، بلکه وظيفه مندانه رفتار کردند تا سارق ناکام بماند فکر مي کنم اگر خود ما هوشيار باشيم و تکليف خود را درست انجام دهيم بسياري از ناهنجاري ها از ميان مي رود...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/06/27 شماره انتشار 17651 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(٢٧٢)
 

گفت: «قسم بخور که راست مي گويي» و طرف چنان قسم مي خورد که مي خواست آسمان را به زمين بياورد. تعجب کردم انگار اصل در سخن گفتن بر «دروغ» است که براي راست سخن گفتن بايد هزار قسم و آيه آورد. حال آن که نه تنها در ميان مسلمانان و جامعه اسلامي که در جامعه انساني و جامعه قانونمند و اخلاقي، اصل بر راست گويي و راست کرداري است و آن چه مردم مي گويند صدق و کردارشان صادق است مگر آن که عکس آن با دليل و سند روشن شود. من خارج از کشور نرفته ام و با فرهنگ ديگر کشورها زياد آشنايي ندارم، اما فکر نمي کنم جاي ديگر هم اين قدر قسم و آيه براي محکم کاري لابه لاي جملات کارسازي شود. فکر نمي کنم نگاه مردم به هم اين گونه باشد که براي باور شدن سخنشان همه مقدسات را رديف کنند و از جان عزيزانشان هم مايه بگذارند تا ديگران بپذيرند کلامشان راست است. اگر به جاهايي که قسم خوردن لازم است دقت کنيم و آن را در آموزه هاي ديني بيابيم و فهرست کنيم درخواهيم يافت فقط در جاهاي مخصوص مجاز به قسم خوردن هستيم نه اين که حرمت قسم خوردن به مقدسات را چنين سبک بشماريم که براي گرفتن يک نوشابه و حتي کمتر از آن هم زبان به قسم بگشاييم. از سوي ديگر گاه افراد ظن شان سوء است و با سوءظن به مردم نگاه مي کنند و پشت قباله سخن آنان هزار مقوم ديگر هم مي خواهند. اگر اين افراد در جايگاه مسئول هم باشند با اين نگاه هم گناه بدبيني را مي پراکنند و هم بذر ساده سازي گناه را در ذهن و ضمير افراد مي افشانند.براي من توهيني بالاتر از اين نيست که وقتي سخني مي گويم کسي بگويد: دروغ؟! يا قسم بخور که راست مي گويي! من اين را توهين بزرگ مي دانم و از دو زاويه ، چون هم به شخصيت من توهين شده و هم گناه کبيره و ايمان سوز دروغ، ساده سازي شده است به اين شکل که افراد فراوان دروغ مي گويند و براي دروغ نبودن سخن شان بايد دليل بياورند و دم دست ترين دليل و سند شفاهي هم قسم است. من آدم زودگذري هستم. خيلي چيزها را فراموش مي کنم. خيلي چيزها را نمي بينم و معتقدم اگر نه هر روز، لااقل هر هفته بايد حساب رفتارمان و نحوه تعامل با ديگران را پس از محاسبه صفر کنيم. يعني دل خود را از کينه و قهر و زشت انديشي پاک کنيم ، آب و جارو بزنيم تا يادها و خاطرات بد از ميان برود و بارها هم اين خاطرات را به «زباله هاي متعفن»تشبيه کرده ام که هيچ آدم عاقلي در خانه نگه نمي دارد.اما به اين سادگي ها نمي توانم حساب دلگيري ام از کسي که بگويد دروغ مي گويي يا قسم بخور که راست مي گويي پاک کنم. من حسابم را با سارقي که سال هاي قبل به خانه ام زد، پيش خود و خدا، با گذشتن از او صفر کردم و از او چيزي در دلم نيست. حساب کارهايي که شده و آن ها را ظلم در حق خود پنداشته ام را هم پاک کرده ام و بستانکاري خود را از کساني که در حقم ناجوانمردي روا داشته اند را هم ناديده گرفته ام، اما نتوانسته ام اين حساب را با کساني که با ساده سازي گناه و اتهام دروغ، ارتکاب دروغ را شدني مي کنند، هنوز صاف کنم . کاش حواسمان باشد وقتي با هم صحبت مي کنيم، به هم توهين نکنيم و ارتکاب گناه را هم آسان فرا ديد چشم ها قرار ندهيم و طرفه اين که وقتي «بازار مسلمين» از چنان شاني برخوردار است که کالاي خريد و فروش شده در آن محکوم به طهارت و حليت است مگر آن که خلاف آن ثابت شود. سخني که شهروند مسلمان بر زبان مي آورد هم صادق و درست است مگر آن که خلاف آن با دليل و مدرک ثابت شود. فکر نمي کنم کسي که براي خريد به بازار مي رود نسبت به طهارت و حليت کالا طرف را قسم دهد.اما در گفتار با هم چنين حرمت قسم را حرمت انسان را ، حرمت کلام را سبک مي شماريم...

خراسان - مورخ شنبه 1389/06/27 شماره انتشار 17651 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۷۱)
 

مادر بود و نگران امروز و فرداي فرزندانش و فرزندان اين ملک که بايد فردا صاحبان اين کشور و تقديرکنندگان سرنوشت و تدبيرکنندگان امور مملکت باشند. او مي گفت خانواده ها بايد اولين کلاس درس زندگي باشند براي بچه ها. بايد در خانه زيبايي و زشتي رفتارها مميزي شود و چشم بچه ها به شناخت آن برسد تا وارد اجتماع که شد، شيادان بدي را خوبي، ناجوانمردي را زرنگي و همکاري با قانون براي شکار قاچاقچيان و نامردان و نامردمان را آدم فروشي برايش ترجمه نکنند. خانواده در کنار نهاد آموزش به اضافه پرورش بايد تکميل کننده هم باشند و نه خنثي کننده هم کتاب هاي ما هم بايد زندگي ساز باشد و رفتار ما نيز هم. اگر رويدادها گاه «زندگي باز» مي شود و گاهي زندگي ساز، علتش را بايد در رفتار تربيتي خود بجوييم. اين شهروند حرف هاي شنيدني ديگر هم داشت و گريز زد به فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني و گفت برنامه ريزان و نويسندگان و کارگردانان بايد محصولاتي توليد کنند که به واقع فرهنگي و فرهنگ ساز باشد اما نه در ستيز با فرهنگ  ديني و ملي. او معتقد بود فيلم ها و سريال ها و رسانه ها بايد طريقه صحيح لباس پوشيدن، درست حرف زدن، سالم زندگي کردن، انساني رفتار کردن، قرآني تعامل کردن، ايراني بودن و ... همه و همه را به مخاطب بياموزد و خط قرمزهاي اخلاقي را حفظ کند و هنرمندانه رفتار کند نه اين که شکستن خط قرمزها را هنر بداند. وي معتقد بود، بسياري از کارهاي هنري، پريشاني ذهن را به سوغات مي آورد و نه تنها درست زندگي کردن را آموزش نمي دهد بلکه ناخواسته- تاکيد مي کنم- ناخواسته هنجارهاي درست زندگي را هم با چالش مواجه مي کند. او شاهد مثال هايي هم ذکر مي کرد از اين قبيل فيلم  و سريال ها و از رفتار نه چندان قشنگ هنرپيشه ها مي گفت که گاه خجالت آور مي شد. لااقل اين قبيل رفتارها در بسياري از خانواده ها جلف تلقي مي شود.حرف ديگر اين مادر نگران هم همان ضرب المثل معروف را به خاطر مي آورد که با اندک دستکاري چنين مي شود؛ «از ماهواره نناليم که از ماست که بر ماست» و اگر نگوييم سکس پنهان، نحوه رفتار و گفتار برخي هنرپيشه ها پر از صحنه هايي است که ادامه اش به خيال بيننده واگذار مي شود و اين ذهن و ضمير مخاطب را درهم مي ريزد. پس اگر مي خواهيم افراد از همان اول راه صلاح و فلاح را در پش گيرند و به کژ راهه باز نگردند بايد در شيوه مديريت ذهن مخاطب از سوي فيلم ها و سريال ها تجديدنظر شود تا به تجديد نگاه جامعه هم منجر شود. نکته اين که، اگر نگاه ها اصلاح شود و به سمت زيبايي سوق پيدا کند، همه چيز درست مي شود و چنان که باباطاهر، مي گويد «هر آن چه ديده بيند، دل کند ياد». خب وقتي ديده را به خوب ديدن عادت دهيم و گوش را به خوب شنيدن و زبان را به خوب گفتن، آن وقت دل هم ياد خوبي ها خواهد افتاد و فکر نيز در اختيار نيکي ها قرار خواهد گرفت تا لازم نباشد جناب باباطاهر «بسازد خنجري از جنس فولاد»، تا «زند بر ديده تا دل گردد آزاد» بلکه عينک هم خواهد گرفت براي ديده تا خوب ببيند و دلش ياد خوبي ها کند و آن وقت به دنبال خوبي خواهد رفت و خوب پنداري به خوب گفتاري و سپس به خوب رفتاري بدل خواهد شد و انسان به حق مسلم خود از زيبايي خواهد رسيد. پس بايد از فيلم سازان خواست هم نگاه خود را اصلاح کنند و هم نگاه آحاد جامعه را به سمت زيبايي ها توجه دهند تا به زيبا ديدن چنان عادت کنيم که هيچ شيطاني نتواند ما را به گمراهي بکشاند و به سمت زشتي ها سوق دهد...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/24 شماره انتشار 17649 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(٢٧٠)
 

آدم اگر براي زندگي اش مقصد مشخص نکند، مثل آب راکد در برکه به مرداب تبديل مي شود و لحظه هايش هم بوي مردار مي گيرد. اين درست که هر رفتني به معناي نرسيدن نيست، اما براي رسيدن ناگزير بايد پا به راه شد و رفت. پس وقتي مقصد مشخص شد، آن وقت بايد بهترين و کم هزينه ترين و پرفايده ترين راه را براي رسيدن شناسايي کرد و با عزم و با توکل به پيش رفت در چنين شناختن و تشخيص و در چنين عزم و رفتن است که آدمي روز به روز هم به مقصد نزديک تر و هم بزرگ تر و صاحب قيمت تر مي شود. تصويري که عارف بزرگوار، حضرت آيت ا... العظمي بهجت از زندگي به دست مي دادند، هوشيار باشي بود براي تعيين هدف و رفتن به سوي آن که بر قيمت آدمي مي افزايد. ايشان مي فرمودند: «ما آمده ايم زندگي کنيم تا قيمت پيدا کنيم، نه اين که به هر قيمتي زندگي کنيم... » آري بايد چنان زندگي کنيم که هر روزش بر قيمت ما افزوده شود چنان که وقتي دانش آموز به مدرسه مي رود هر روز بر دانشش و بر آموخته هايش اضافه مي شود، او قيمتي افزون تر مي يابد از حيث کسب علم و ما، همه ما در هر مقطع سني که هستيم بايد چنان زندگي کنيم که هر روز بيش از روز قبل قيمت پيدا کنيم. يعني بايد «بندگي» ما هر روز اوج بيشتري داشته باشد تا جايي که ما را به پرواز بلند بکشاند تا ارزش افزون تري پيدا کنيم. ما پرورش يافتگان مکتبي هستيم که به تاکيد تعليم و هشدارمان مي دهد که اگر آدمي دو روزش مثل هم باشد مغبون و اگر امروزش از ديروز بدتر باشد ملعون است و در اين مکتب رستگاري از آن کساني است که امروزشان از ديروز و فردايشان از امروز بهتر باشد و ... چنين است که انسان مي تواند به لحظه لحظه زندگي پرارزش و قيمت خود بيفزايد و اين انسان حق ندارد به هر قيمتي زندگي کند و براي هر روز زندگي، قيمتي ترين گوهرهايش را به تاراج دهد. يک روز صداقت و راست گويي را سر راه منفعت قرباني کند و به نام دروغ مصلحتي «دروغ منفعتي» بگويد و براي اين گناه کبيره لباس نيکو هم بپوشاند و در ادامه اين دروغ گفتاري به دروغ رفتاري هم دست بيالايد و پس از حرام کلمه، لقمه حرام هم به حلقوم برد. چه اگر دروغ به آساني از دهان بيرون آمد، لقمه حرام هم به همان آساني و حتي آسان تر به گلو فرو خواهد رفت و قبل از قيامت که او را به جهنم برد، جهنم را در همين دنيا در وجودش برپا خواهد کرد. آن که يک روز صداقت را به ثمن بخس بفروشد، ديگر روز عفت و حيا را با هرزگي عوض خواهد کرد و جامه نجابت را از تن به در خواهد کرد تا نانجيبي را عريان پوشي کند. چند صباحي که بگذرد گوهرهاي عفت و حميت و شجاعت و تقوا و ... را يکي از پي ديگري از دست خواهد داد به بهاي دستاوردهاي کوچک، چنان که کودک ناآگاه طلا را به پفک عوض مي کند و ... نتيجه اين خواهد شد که اين «زندگي به هر قيمت»، همه قيمت ها و ارزش ها را نابود خواهد کرد. آن وقت، شرح حال روز ما، آن خواهد شد که باز در کلام حضرت آيت ا... بهجت (ره) آمده است: «زندگي ما؛ حکايت مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند: فروختي؟ گفت: نخريدند، ولي تمام شد!!!» بله، اگر قيمت زندگي را از دست بدهيم و به هر قيمتي بخواهيم زندگي کنيم. به بي ارزشي مفرط مبتلا خواهيم شد که کسي خريدارش نيست. اما تمام مي شود و اين تعبير دقيق «خسران» است سرنوشتي که براي همه انسان هاست، مگر براي کساني که ايمان به حقيقت آوردند و عمل صالح انجام دادند و حق و صبر را پيشه خود ساختند...

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/22 شماره انتشار 17647 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(٢۶٩)

رسیدیم به ایستگاه آخر عشق. باید پیاده شویم آن هم پس از یک ماه پرواز و سخت است این. انس گرفته بودیم با رمضان که به باور من در میان همه ماه ها، «ماه ترین» است و مانوسانه ترین ماه نیز هم. در رمضان به رازهایی می رسیدیم که در غیر آن میسر نبود. در لحظه لحظه این ماه، نفس به نفس به خدا نزدیک تر می شدیم و روز به روز نیز بزرگ تر. انگار آدمیان در همین ماه است که یک سال - حداقل - بزرگ می شوند و آنانی که به فهم رمضان نمی رسند، بزرگ نمی شوند هر چند سالی بر آن ها بگذرد.

اما آنانی که رمضان را فهم می کنند آن قدر قد می کشند که دستانشان به آسمان برسد و آن قدر بزرگ می شوند که توان فهم رازهای بزرگ را داشته باشند.

آری به پایان رسیدیم. پایان فصلی که به «میهمانی خداوند» نامبردار گشته بود و ما اگر چه همیشه سفره نشین نعمت های الهی هستیم اما این بار به شکل خاص الخاص دعوت شده بودیم و سر سفره این بار نعمت هایی گذاشته بودند که ویژه بود. هوشمندی مثال می زد که ما همیشه در خانه خود سر سفره می نشینیم اما گاهی اوقات پدر خانواده، خانواده اش را به رستورانی، باغی، جایی دعوت می کند و سفره ویژه می اندازد، حالا قصه رمضان هم همان سفره ویژه بود برای همه بندگان خدا، حالا چقدر از این دعوت شدگان به سفره رسیدند یا نه، مسئله دیگری است اما سفره پهن شد و بسیاری رسیدند، گروهی حرکت کردند اما نرسیدند و گروهی هم در خواب ماندند و این به خودشان مربوط است و سفره همچنان عظیم است فقط خدا کند آن قدر توش و توان اندوخته باشیم از این سفره که سالی را به آن سر کنیم و لااقل به رمضان بعدی برسیم.چه حیف است پس از یک ماه روزه داری چند گام جلوتر از سال قبل نباشیم، حیف است که مغبون شویم. پس همین روز آخر با خود و خدای خود عهد بندیم چراغی که در رمضان روشن شد در دل ها، تا رمضان بعدی پرفروغ نگه داریم تا فرصت شود در رمضان بعدی بر این نور بیفزاییم.

یادمان باشد، هدف از شب های احیا هم این نبود که فقط تا سحر بیدار بمانیم بلکه این بود که بیدار شویم و بیدار بمانیم و مبادا خواب ما را فرا گیرد که شکار شیطان شویم. بزرگی مردم را به بیداری می خواند و شب احیا را، نه احیای شب که احیای خویشتن می دانست و تاکید می کرد باید خود را احیا کنیم، هم احیا و هم مهیای یک سال عبودیت کردن و مثال می زد، بعد از عمل مرحله احیا انجام می شود در بیمارستان و ما نیز باید پس از این که در رمضان «عمل بندگی» انجام دادیم، به خود احیایی بپردازیم تا زندگی بر سبیل حیات طیبه پرشکوه تر از پیش انجام شود.

رمضان به پایان آمد، سفر  ه های مهربان افطاری جمع شد و سفره های پر رمز و راز و معرفت انگیز سحر نیز هم، اما خدا کند آن قدر خوی و خصلت رمضانی گرفته باشیم که بتوانیم رازهای عشق را بخوانیم. آن قدر از سحوری معرفت بار برداشته باشیم که جز در برابر خالق سر خم نکنیم ...

و باز رسیدیم به بازگویی آن چه بارها به حسرت گفته ایم و باز به خود امید هم داده ایم که؛

به پایان آمد این دفتر / حکایت همچنان باقی

و خدا کند باقی باشد قصه عشق و داستان رمضان، هر چند تقویم ها به ماه شوال رسیده باشد ...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/18 شماره انتشار 17645 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۸)
 

يکم: شما همسايه اي داريد که مراقب «سايه» شماست و مدام به کار رصد گفتار و پندار و کردار شما، چشم مي گرداند. قلم او به کار سياهه نويسي رفتار شماست و شما هم اين را از شخصي امين و مورد اعتماد شنيده ايد. خب چه مي کنيد؟ آيا مراقب رفتار خود نخواهيد بود تا نقطه ضعفي به دست اين همسايه کنجکاو و تا حدودي مخالف ندهيد؟ فکر مي کنم عقل اقتضا مي کند آدمي، دامن خود را از برخي مسائل برچيند تا گرفتار چنين همسايه اي نشود.

دوم: همکاري داريد که از شما خوشش نمي آيد. به نوعي شما را رقيب خود مي داند و احساس مي کند شما جايش را تنگ کرده ايد و او در حالي که خود را برتر از شما مي داند، بايد در مقابل شما احترام بگذارد. شما هم مي دانيد اين همکار تلاش مي کند تا شما را ضايع کند و با مشکل تراشي و مشکل نمايي چوب لاي چرخ کار شما بگذارد. اين را هم از زبان فردي موثق شنيده ايد که آن همکار رقيب گفته است روزي ريشه شما را خواهد زد، خب چه مي کنيد؟ به ويژه که مي دانيد او هر روز در پي يافتن نقطه ضعف شماست و برنامه دارد که شما را با دست خودتان بزند. راستي چه کار مي کنيد؟

سوم: دشمني داريد که به صداي بلند مي گويد: همه توانش را مي گذارد تا شما را نابود کند . به طور رسمي هم اعلام مي کند از ستون پنجم و از همه تجهيزات در اختيار عليه شما استفاده خواهد کرد. باز پاسخ شما به او چيست؟ آيا شما هم بر هوشياري خود مي افزاييد و خاکريز بر پا مي کنيد و سنگر مي زنيد و مسلح و آماده مي شويد براي مقابله يا آسوده خاطر مي خوابيد و دست به هيچ اقدامي نمي زنيد. نظر عقلا در چنين هنگامه اي چيست؟ آيا هيچ صاحب خردي را سراغ داريد که دست روي دست گذاشتن و بي عملي را تجويز کند، هيچ «ساده مردي »را ديده ايد که در چنين بحبوحه اي بياسايد، بگذريم از اين که عقلا همه توان خود را بسيج مي کنند براي مقابله با دشمن...

چهارم: يک فرد موثق، يعني موثق ترين و صاحب اعتبارترين کسي که مي شناسيم دارد به ما مي گويد دشمن در کمين شماست. براي مان هشدارنامه مي فرستد که اين دشمن قسم خورده است شما را نابود کند. پاسخ ما چيست در مقابل اين موثق ترين هشداردهنده؟ بله، خداوند علي اعلا، هشدارمان مي دهد که شيطان با شما دشمني آشکار دارد. قرآن گواهي مي دهد که شيطان قسم خورده است نابودمان کند حالا آيا شرط انصاف است اين هشدارها را آن هم از خداوند حکيم ناديده بگيريم و همان کاري را انجام دهيم که اسمش بازي در زمين حريف است. حريفي به اسم شيطان؟ اين رفتار ما، انگار ترجمه ماجراي ۱۴ قرن پيش است که وقتي حضرت رسول (ص) از کفار قريش مي پرسيدند که اگر من به شما خبر دهم خطري عظيم دارد شما را تهديد مي کند و به مثل پشت همين کوه خطري هولناک است، آيا باور مي کنيد و آنان مي گفتند بله، چون از تو سخن خلاف واقع نشنيده ايم اما وقتي پيامبر(ص) از خطر شيطان و آتش دوزخ سخن به ميان مي آوردند و آنان را هشدار مي دادند اين مردم نمي پذيرفتند درست مثل ما که در برابر مخالفت احتمالي همسايه و همکار تمام قد مي ايستيم اما در برابر دشمني آشکار شيطان هيچ اقدامي نمي کنيم. به راستي اين رفتار ما چقدر شبيه رفتار قريشيان است حال آن که اصحاب پيامبر اکرم(ص) ، با دريافت خطر شيطان، به قيمت جان مي کوشيدند تا از دام شيطان برهند و به سر منزل مقصود برسند، اما...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/17 شماره انتشار 17644 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۷)
 

بگو ... با... با... بگو بابا... عزيزم! بگو ما... ما...ن... مامان ... همه ما وقتي طفل بوديم و در آغاز آموختن، اين کلمات را شنيده ايم، به تکرارش گفتن آموخته ايم و باز بزرگ که شده ايم همين درس را براي فرزندانمان تکرار کرده ايم و از بازگويي اش توسط کودک مان لذت برده ايم. هم به او آموخته ايم که بگويد بابا... مامان و هم به «جان» گفتن پاسخش داده ايم و باز لذت برده ايم تا جايي که مي گويند براي پدر و مادر زماني شيرين تر از فصل گويا شدن فرزند نيست و در مثل مي گويند که مردي زنداني حاضر بود همه دارايي اش را ببخشد تا آزادش کنند و نکردند، سال بعد گفتند پول را بده و برو، مرد زنداني گفت حالا هيچ نمي دهم، گفتند پارسال همه زندگي ات را مي دادي، خب حالا نصفش را بده و برو! مرد گفت: پارسال کودکي داشتم که سخن گفتن مي آموخت و من براي شنيدن «بابا» گفتنش حاضر بودم همه چيزم را بدهم اما الان او بزرگ شده است.بله، پدر و مادر به بچه مي آموزند و لذت مي برند، پاسخ مي گويند و لذت مي برند يعني هم آموختن کلمه از آن آنان است و هم پاسخ گفتن و اين نمونه اي کوچک است از رابطه خدا با انسان که هم دعا گفتن را به آدمي تعليم مي فرمايد و هم اجابت کردن توسط ذات اقدس حضرت حق است. يعني هم به ما مي آموزد چگونه او را بخوانيم و هم دعاهامان را به جان و جهان اجابت مي کند و عجيب اين که هر چه بزرگ تر شويم دعاخواني ما را بيشتر دوست دارد نه مثل پدر و مادر که گاه از بابا و مامان گفتن بچه به عذاب مي آيند و ديگر پاسخش نه جان که شايد حتي مرگ باشد!اما خداوند، اين مهربان ترين مهربانان، هر چه او را بخوانيم نيکوتر اجابت مي فرمايد و آن قدر فرموده است: « مرا بخوانيد» که ما با همه گناهانمان جرات مي کنيم صدايش کنيم و باز او به شان «ستار» بودنش چشم بر گناهانمان مي پوشد و جوابمان مي دهد. گاه حتي آداب و تربيت را هم از ياد مي بريم و زماني که همه ما را فراموش کرده اند، دست در دامن لطف بزرگي مي زنيم که خود را فراموش کرده بوديم و باز او اجابت مان مي فرمايد اما زيباتر خواهد بود اين خوانش و نيايش با ادب بندگي همراه باشد و با آداب دعاخواني، آيت ا... تهراني ضمن توجه دادن به ادب دعا، بر نکته اي ظريف تاکيد مي ورزند به اين شرح که:اگر انسان براي غير دعا کند، از آن دعا دو دعا متولد مي شود؛ يکي دعاي فرشتگان و يکي هم دعاي خداوند. از طرفي رواياتي مطرح بود که نتيجه دعا براي غير، اين است که فرشته به داعي مي گويد براي تو دو برابر است. شايد شبهه شود که لسان اين دسته از روايات که دارد فرشته به داعي مي گويد «لک مثلاه» لسان اخبار است نه انشاء؛ يعني فرشته دارد به داعي خبر مي دهد و برايش دعا نمي کند!جمع بين اين روايات اين است که فرشته در هر حال براي داعي دعا مي کند. در آن روايتي که از امام هفتم (عليه السلام) بود اين طور داشت: « من دعا لاخوانه من المومنين و المومنات و المسلمين و المسلمات وکل ا... به عن کل مومن ملکا يدعو له»؛ هر کس که براي برادران و خواهران ايماني و اسلامي اش دعا کند، خداوند به ازاي هر مومن، يک فرشته براي او مي گمارد که برايش دعا کند. يعني آن فرشته ها هم براي دعا کننده، از خدا درخواست مي کنند. تمام رواياتي که در آن بود که فرشته مي گويد « لک مثلاه» با اين روايت تفسير مي شود.فرشته چه کاره است که بخواهد چيزي به کسي بدهد؟! مگر از خودش اختياري دارد که حاجت بنده را به او بدهد؟ اين که مي گويد «لک مثلاه»، معنايش اين است که من هم از خدا خواستم که دو برابر به تو بدهد.وي افزود: من با اين روايت، بين باقي روايات اين باب جمع کردم. اين روايت صريح مي گويد: « وکل ا... به عن کل مومن ملکا يدعو له»؛ يعني فرشته هم براي او دعا مي کند و از خدا درخواست مي کند. پس صحيح است که بگوييم از دعاي او دعاي فرشته اي متولد مي شود. آن روايات هم اشاره به همين مطلب داشت. حتي در آن مرتبه بالاتر هم موضوع همين بود که خداوند به عدد تمام مومنين از آدم تا خاتم، از خاتم تا قيامت، فرشته مي گمارد که او را دعا کنند.وي در ادامه بيان داشت: اين در ارتباط با ملک است. اما در مورد خود خدا بحث چيست؟ در بالاترين مرتبه اش هم بحث اين بود که از عرش ندا مي آيد که صد هزار برابر از آن تو است. معناي اين عبارت چيست؟ آيا اخبار است يا انشاء؟ اگر يادتان باشد، تعبير اين بود:« اذا دعا الرجل لاخيه يظهر الغيب نودي من العرش و لک مائة الف ضعف مثله». آيا معنايش اين است که خدا به او خبر مي دهد؟ يا نه، خداوند انشاء اعطا مي فرمايد؟ حقيقت اين است که خدا اعطا را انشاء مي فرمايد؛ نه اين که خبر بدهد.»پس اين شرط ادب را به جا آوريم و براي ديگران دعا کنيم تا خدا هم براي ما دعا کند. اين درس حضرت فاطمه(س) است که به گاه دعا ديگران را مقدم مي شمردند و وقتي امام مجتبي(ع) علت پرسيد، بي بي فرمودند: اول همسايه و بعد خانه. آري، در دعا ديگران را مقدم شماريم تا در شمار دعاي خداوند قرار گيريم...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/06/16 شماره انتشار 17643 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

 همه جانشان را گذاشته اند کف دست، تا جامعه ايمن و سالم و سرشار از آرامش باشد. شب از روز بازشناخته نمي شود در زندگي شان، گويي گره خورده است اين نيمه روشن زمان با نيمه تاريک زمين. وقتي که ما در تعطيلي هستيم، آنان در آماده باش هستند، عيد باشد يا عزا، نوروز باشد يا عاشورا، شب يلدا باشد يا شب قدر، فرقي نمي کند. بايد سر پست، سال را تحويل کنند، در ماموريت، روز را نو کنند، در محل کار به تنهايي عاشورا را اشک بريزند يا قرآن به سر بگذارند در شب قدر، بله آنان سرکار هستند بدون تعطيلي و اين اقتضاي شغلشان است که در طول زمان به اقتضاي عشقشان هم تبديل مي شود و به اقتضاي زندگي شان نيز هم برخي گروه هاي اجتماعي از محل کار که خارج مي شوند همه چيز تمام است برايشان تا فردا باز سر کار حاضر شوند اما اينان وقتي سرکار نيستند هم بايد سر کار باشند و ذهنشان مدام درگير کار. بله، اين شب هاي قدر، اين روزهاي رمضان که کارمندان ساعتي چند، ديرتر سر کار حاضر شدند و زودتر مرخص، اينان زودتر آمدند و ديرتر رفتند پس وظيفه شهروندي اقتضا مي کند از اينان قدرداني کنيم. از پليس که مدام در پي ارتقاي امنيت و آرامش است، از پليس راهنمايي و رانندگي که نيمه شب هاي قدر هم در پي ساماندهي ترافيک بود، از مرزباناني که چشم بر هم نگذاشتند تا ما در نهايت آرامش، روزه بگيريم. در اوج امنيت شب هاي قدر را قدر بدانيم و زن و بچه مردم با احساس آرامش در پناه  نگاه هوشيار پليس در مراسم شب احيا در حرم و مساجد مختلف، تا حوالي سحر در آمد و شد باشند. بايد تقدير کنيم از اين سروقامتان و نيز دستاني را به دعا توانا بخواهيم که در کادر پزشکي بيمارستان ها، «سلامت بان» جان مردم بودند. پرسنل اورژانس که همواره اورژانسي به داد مردم مي رسيدند و... بايد صلوات فرستاد براي بروبچه هاي خستگي ناپذير اتوبوس راني که در نهايت تعهد و ادب و مهرباني اين شب ها را، رمضان را، در خدمت همشهريان بودند تا مردم با خيال راحت هم خود آمد و شد کنند و هم زن و بچه خود را با اطمينان خاطرراهي اين سو  و آن سوي شهر و مخصوصا حرم مطهر کنند. راستي چگونه مي شود سخن از قدرداني گفت و از آتش نشانان سخن به ميان نياورد. اينان که همواره با مهار آتش نگهبان قسمت بهشتي زندگي مردم هستند و حتي از کسبه محترم که با ارائه خدمات شبانه به زائران و مجاوران سفره افطار و سحري مردم را تدارک مي ديدند و... من قدر مي دانم همه اينان را که در ماه مبارک رمضان و شب هاي احيا عطر ملکوت را به مشام اهل زمين مي رساندند، مخصوصا «سربازان گمنام امام زمان(عج)» که همواره براي ارتقاي امنيت کشور شب را به روز و روز را به شب گره مي زدند و مي زنند و مدام هوشيار اوضاع را رصد مي کنند تا مبادا بلور نازک خاطر مردم ترک بردارد و... اينک که به پايان ماه عزيز رمضان مي رسيم، خوب است درس گرفته از ماه خدا، به آغاز تقدير از بندگان خوب و شب بيدار خدا برسيم و با تکريم شان به شکر خداوند ارتقا يابيم. من لم يشکر المخلوق لم يشکر الخالق به اين تعليم مان مي کند که آدميان خدمت گزار را قدر بدانيم تا به شکرانه حضرت خالق برسيم...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1389/06/15 شماره انتشار 17642 /صفحه اول

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۶)
 

بعضي از ما اهل دعا هستيم. حتي زياد هم دعا مي کنيم اما دايره دعاهايمان از مساحت خانه خودمان هم فراتر نمي رود. اگر همه دعاهايمان را فهرست کنند مي بينيم جز براي خود چيزي نخواسته ايم. اصلا انگار در دايره دعامان کس ديگري وجود ندارد. متاسفانه به کوچکي خود دعا مي کنيم نه به بزرگي حضرت حق که بايد اجابت کند دعاها را. نمي دانم چرا، اين را به گمانم پيشتر هم نوشته ام، که اين قبيل دعا کردن ها مرا ياد آن ماجرا مي اندازد که وقتي ابر پرباران شد، باغچه گفت: ببار، ابر گفت: کجا؟ باغچه گفت: اين جا باغ گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ باغ گفت اين جا. مزرعه گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ مزرعه گفت: اين جا، زمين گفت: ببار! ابر گفت: کجا؟ زمين گفت: همه جا! بله، هر کدام به وسعت دست ها و آغوش خود، طلب باران مي کردند. حال آن که ظرفيت آسمان و ابر بيشتر از اين ها بود، اما زمين همه جا را گفت و ... اين قصه ما آدم ها هم هست هر کداممان باغچه و باغ و مزرعه خود را مي بينيم در صورتي که همان عزيزي که گفته اجابت  مان مي کند اگر او را بخوانيم، کرامتش براي همه است. رحمتش عام است و مهرباني اش نيز هم. پس بکوشيم در اين لحظه هاي نوراني، که «اندرون از طعام خالي» است و فرصت آن که در خويش «نور معرفت» بينيم فراهم است، دست هايمان را چنان به آسمان بفرستيم که فاصله زمين و آسمان به صفر برسد. در اين لحظه ها که دست در دامن عرش مي زنيم براي هم دعا کنيم. من براي تو، تو براي من و نيز براي همه حالا که قرار است رفع گرسنگي را بخواهيم چرا فقط براي خود؟ خدايي که مي تواند مرا سير کند توان سير کردن همه را دارد. پس «اللهم اشبع کل جائع» چرا دايره دعا را چنان تنگ بگيريم که فقط خود در آن قرار بگيريم؟ چشم از خود برگيريم تا همه را ببينيم و بخوانيم «اللهم اکس کل عريان» وقتي عضوي از بدنمان درد مي گيرد فقط همان را در نظر نياوريم بلکه به حرمت وسعت شفاي خداي شافي دعا کنيم و بخوانيم «اللهم اشف کل مريض». در دعا اصلا نبايد حسود بود بلکه بايد دل دريا کرد تا دست هايي که در آسمان پرواز مي کند، آزادي را براي همه بخواهد و به زمين آورد به حرمت «اللهم فک کل اسير» در دعا بايد از اسيران ظاهري فراتر رفت و چنان دعا کرد و آمين گفت که همه از بند اسارت نفس و شيطان آزاد شويم. از آمين گو سخن به ميان آمد، من باور دارم گاه، حرمت «آمين گوست» که دعاي دعا کننده را مستجاب مي کند و خدا آن قدر عاشق تواضع آمين گوست که گاه ابر را هم همراه او مي کند، چنان که در قصه اي تمثيلي مي خوانيم در بيابان دو همراه بودند و هوا سوزان، يکي گفت دعا کنيم خدا ابري بفرستد تا سايه سرما شود در زير تيغ خورشيد. اولي به دومي گفت دعا کن، دومي با خود گفت آن قدر گناه کرده ام که شرمم مي کند دعا کنم. با کدام رو خدا را بخوانم؟ پس به اولي گفت شما از ظاهرتان پيداست، اهل صلاحيد دعا بفرماييد تا به اجابت رسد و اولي دعا کرد و دومي آمين گفت و ابري پديدار شد بر سرشان اما وقتي راهشان از هم جدا شد، ابر بر سر آمين گو رفت... آري گاه آن که صادقانه آمين مي گويد گره گشا مي شود، پس براي همه دعا کنيم و همه آمين بگويند تا راه آسمان باز شود. خوبي ها را هم براي همه بخواهيم تا در هم افزايي خوبي ها، همه از آن بهره مند شويم و جامعه اي داشته باشيم سرشار از نور که همه جايش روشن باشد و چشمان همه نيز روشن شود، البته بايد هم آداب دعا را رعايت کرد و هم ادب دعا خواندن و آمين گفتن را رعايت کرد. آيت ا... شيخ مجتبي تهراني در اين باره مي گويند: « اهل معرفت گفته اند که يک «قرآن نازل» داريم و يک «قرآن صاعد» داريم؛ آن هم کلام است، اين هم کلام است؛ آن کلام رب است با عبد. اين کلام عبد است با رب؛ هر دو هم قرآن است. بنابراين اصلا اين ماه اختصاص به اين رد و بدل شدن سخنان بين «رب و عبد» و «عبد و رب» دارد. از آن طرف، قرآن نازل شده است و از اين طرف هم قرآن صاعد- بالا رونده- را داريم که عبارت است از آن راز و نيازهايي که بندگان صالح خداوند و اولياي خاص حق- به اذن رب- با او داشته اند و سخن گفته اند.ما از آن سخن گفتن ها، به «ادعيه ماثوره» ائمه اطهار تعبير مي کنيم. اصلا ماه رمضان ماه «قرآن» و «دعا» است و اين آداب ظاهري که در اين ماه داريم، همه براي فراهم کردن زمينه همين رابطه «رب و عبد» و «عبد و رب» است تا اين ها با هم حرف بزنند، که از پايين به بالا، يعني از طرف عبد به سوي رب، تقاضا و طلب و سوال و درخواست است که ما از آن تعبير مي کنيم به «دعا». پس دعا سخني بين عبد و رب است. يعني بنده با پروردگارش صحبت مي کند و از او درخواست مي کند.به اين تعبيراتي که علي (ع) در اين مناجات به کار برده است نگاه کنيد: «اللهم صل علي محمد وعلي آل محمد و اسمع ندائي اذا ناديتک واسمع دعائي اذا دعوتک». اول صلوات مي فرستد و بعد شروع مي کند به گفتن آن جملات تا به اين جا مي رسد که «واقبل علي اذا ناجيتک». اين جا ديگر بحث «مناجات» است. «ندا» يعني اين که انسان کسي را با صداي بلند فرا بخواند. «دعا» هم با صدا است، اما صداي بلند نيست. «مناجات و نجوا» بي صدا است.لذا اين جا تعبير مي کند «واقبل علي»، ديگر نمي گويد «واسمع»؛ چون مناجات جنبه صوتي ندارد و صدا و آهنگ ندارد؛ بلکه يک امر دروني و قلبي است. اين از تعبيرات زيبا و لطيف علي (ع) است. البته هم دعا و هم ندا و هم نجوا، نوعي رابطه «بين اثنيني» و دو طرفه هستند، ولي اين تفاوت ها را با يکديگر دارند...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/06/14 شماره انتشار 17641 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 
 

 عظمت سحر، حرمت افطار و زيبايي لحظه، لحظه رمضان تو را وامي دارد که به برکت واژه هايي که اين روزها ذکر مي شود و دل ها را به مهر مي خواند، «حق اجراي» حکم قصاص را تا پايان رمضان به تاخير بيندازي. احساس عفو حتي براي چند روز، حلاوت تأسي به اوليا ءا... را در جانت مي ريزد. ياد مالک اشتر مي افتي که جسارت ها را نه تنها جواب نداد بلکه، به دعا براي هدايت متجاسران چراغ معرفت را شعله ورتر کرد. ياد ائمه بزرگوار مي افتي که تقدير آدمي را از مهرباني سرشار مي خواهند و «لذت عفو» را پرشکوه مي دانند. ياد «بزرگاني» مي افتي که «کوچکي گناهکار» را، حتي اگر دستانش رنگي شده باشد بزرگوارانه مي بخشند و دستانش، نگاهش و زندگي اش را به زلال «بخشش» مي شويند. حال آن که حقشان بود نبخشند. حقشان است قصاص، هيچ کس هم آدمي را به دليل استفاده از حقش نمي تواند مذمت کند اما گذشتن از حق خويش بر سبيل ايثار است که شکوه صد چندان به آدمي مي بخشد و او را به مرحله «ابرار» مي رساند. به باور من، کسي که از حق خود مي گذرد، از حق قصاص دست مي شويد، انفاق گري است بزرگ و پاداش اين کرامت و گذشت هم همان وعده خداوند است؛ رسيدن به مرحله ابرار! پاداش ابرار هم در کلام خداوند روشن است؛ «ان الابرار لفي نعيم» بزرگ ترين نعمت هم رسيدن به سلام خداوندي است و به راستي چه چيزي بالاتر از اين براي انسان ميسر است؟ قصاص، اگر چه حق اولياي دم است اما آيا جز تشفي خاطر، نتيجه ديگري دارد؛حال آن که عفو و ايثار هم خاطر آزرده را شفا مي دهد و هم آدمي را تا رتبه ابرار برمي کشد و ابرار هم نعمت نشين لطف خدايند براي هميشه. کاش حالا که دارد رمضان به پايان مي رسد، آنان که حقي از کسي طلبکارند، آنان که سياهه اي از رفتار ناجوانمردانه در حق خويش دارند،به حرمت مولاعلي(ع) قلم عفو را بردارند و بر جرايم اعمال بندگان خدا بکشند تا خداوند هم جرايم اعمال همه ما را به آب کرامت بشويد...

رمضان رو به پايان است ما، اما بايد در آغاز مرور درس هاي رمضان باشيم. درس هايي که ما را به مروت ومدارا مي خواند. درس هايي که دستانمان را تا بخشيدن زندگي دوباره به يک بنده گنهکار اما نادم و پشيمان برمي کشد. درس هايي که مهرباني را به اوج مي رساند تا از خود بگذريم، از حق خود بگذريم. آب و نان از لب خويش برگيريم و به ديگري ببخشيم. درس هايي که ما را در کلاس عفو و گذشت شاگرد ممتاز مي کند....

خراسان - مورخ شنبه 1389/06/13 شماره انتشار 17640 /صفحه۱۳/حوادث
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 دست ها به آسمان رفت، فريادها نيز هم و خدا کند خالي باز نگشته باشد دست ها. خدا کند، فريادها اجابت شده باشد. خدا کند اين «شب احيا» ها به احياي مجدد خود ما منجر شده باشد که اگر چنين شده باشد دست ها به آسمان نرفته آسمان به زمين خواهد آمد.

اگر احيا شويم، به فهم عملي خليفة اللهي انسان خواهيم رسيد و در بندگي، نام بردار خواهيم شد، آن وقت توان «کن فيکون» خواهيم يافت. آري براي رسيدن به اين «اقتدار»، بايد «عبد» شد. عبد که شديم مثل خدا مي شويم در زمين.

«کن» که بگوئيم. امر «کن» که از زبان ما صادر شود با «يکون» اجابت خواهد شد. اين وعده خداست. پس اين که در آغاز نوشتار به اين نکته اشارت کرديم که خدا کند دست ها خالي بازنگردد، نه به اين معناست که در آن سو شايد جواب نباشد، قصه اين سو است و اين سوي قصه هم آن است که دست هاي ما را فريادهاي ما را اخلاص پر شدن و اجابت نباشد والا خدا همه جهان را خالص براي ما خواسته است و ما را خالص براي خود. اگر ما خود را براي او خالص کنيم کرامت او آسمان ها را به ما مي بخشد.

آن وقت هر جا که باشيم، آسمان زير پر ماست. به هر زبان که بخوانيمش اجابتمان مي کند. آن وقت خود ما مي شويم يک دعاي اجابت شده چنانکه اولياء ا... شده اند. معصومان در اوج و دنباله روانشان به نسبت پيروي در امتداد آنان.

من نگران اجابت نيستم، نگران جوابي هستم که به خدا مي دهيم. نگران همان سوالي که در عهد است از ما پرسيد و ما هنوز در پاسخ مانده ايم؛ پرسيدمان که «الست بربکم» و ما هنوز مانده ايم در پاسخ «بلي» بگوئيم که اگر مي گفتيم، مطمئن باشيد زندگي ما اين نبود و رفتار زندگي ساز ما هم چنين وضعيتي نداشت.

با خود که مي توانيم روراست باشيم. زندگي ما رنگ و بوي «بلي» گفتن ندارد که اگر مي داشت، هر کداممان يک «علي» مي شديم در اندازه خود. اگر مي داشت «دروغ» اين زشت ترين رفتارها، به امر بديهي در زندگي فردي و اجتماعي ما تبديل نمي شد.

اگر اهل «بلي» گفتن بوديم، قهر و کينه درها را بر مهرباني نمي بست و حسد آتش به ايمانمان نمي کشيد.

اگر بنده بوديم، بيم «نان» ما را از گفتن حقايق باز نمي داشت و از ديگر سو چنان زبان بي اختيار رها نمي کرديم که «آبروي» مردم با «آب روان» اشتباه بگيريم و در آن تن بشوئيم. اگر «بلي» را مي فهميديم. گروهي در همسايگي ما، غم نان، ايمانشان را تهديد نمي کرد و... بگذريم.

در خانه اگر کس است، يک حرف بس است و چون کسي نباشد، هزار سخن و صد هزار فرياد هم کاري از پيش نمي برد. فقط خدا کند ما که در شب هاي قدر مشهدنشين انوار حرم رضوي بوديم و مسجدنشين بک ياا... و بمحمد... و بعلي... و بفاطمة... بفهميم قرآن به سرگرفتن يعني چه و ياا... گفتن چه معنايي دارد و يادمان بماند وقتي خدا را به محمد(ص) قسم مي دهيم بايد خلق و خوي محمدي داشته باشيم و زماني که از علي (ع) و فاطمه(س) مي گوئيم بايد زندگي هم براين اساس بنا کنيم والا رابطه پدر و فرزندي مان هم با حضرت رسول و مولا علي محقق نخواهد شد، که اينان پدران امت اسلام هستند و ما قصه مان ترجمه عملي ضرب المثل «پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد» پس مراقب باشيم رابطه ما با رسول ا... و مولاعلي، گم نشود در رفتاري که مي کنيم...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1389/06/13 شماره انتشار 17640 /صفحه۷/فرهنگی هنری
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

 هرکس شب احيايي دارد، شوق آدم ها را به مکان اشتياق مي کشاند. من اما اين شب ها حالم دگرگون مي شود. در زير آسماني از واژه ها و فريادها گرفتار آمده ام. واژه ها «احيا» را واجب و خواب را بر من حرام کرده اند و مرا به اين فهم رسانده اند که «شب احياي» من بايد به دنبال احياي صداقت ها و حقيقت ها و... باشم. پس اگر قلم به فرياد مي آيد اين را بگذاريد به حساب «شب احيا» بگذاريد به حساب مولا علي (عليه السلام) که راز برخاستن است. راستي وقتي کودک دست به زانو مي گيرد و يا علي مي گويد وقد راست مي کند آيا از اين قلم خواهند پذيرفت، يا علي نگفتن را و نايستادن را؟ پس يا علي! يا علي! يا علي!...ديگران جوشن مي خوانند، من به اين يقين رسيده ام که بايد جوشن نوشيد و جوشن پوشيد. ديگران دست در آسمان دارند و زبان به دعا، من اما باور دارم بايد دست به يقه برخي کرد و زبان به فرياد گشود، اين را هم بگذاريد به حساب جراتي که نام امام علي(ع) به آدمي مي دهد و اورا به اعتراض مي کشاند و اينک من معترض هستم، به اين که چرا بايد در کشور امام علي(ع) روابط اقتصادي دچار بيماري هايي شود که با روح عدالت ناسازگار است.چرا برخي ها بايد به آلاف والوف برسند و کاخ هم برايشان کم باشد و بسياري توان خاکسترنشيني هم نداشته باشند. چرا بايد روابط اداري برخي ها باعث شود گروهي برکشيده شوند و شايستگاني را فرصت تلاش نماند. چرا بايد رفتار برخي از ماها به گونه اي باشد که حتي «عبادت ها» هم به ضد خود تبديل شود. مگر نه اين که ريا، نماز را هم به شرک مي کشاند، چرا بايد زبان هامان حرمت روزه  و رمضان را پاس ندارند و بيماري اجتماعي غيبت و تهمت و... انسانيت ما را به وضعيت اورژانسي درآورد؟ چرا بايد نهاد خانواده، نهاد جامعه زير بمباران تبليغاتي دشمن به ويرانه تبديل شود و آمار طلاق روبه فزوني هولناک بگذارد. آخر جامعه اي که رمضان دارد، شب احيا دارد، قرآن به سر مي گذارد که وضعش نبايد اين باشد! چرا برخي هامان چنان بدبينانه به هم، به رفتار و کارنامه هم و يا حتي کارنامه مسئولان نگاه مي کنيم که گويا اصلا سپيدي نمي بينيم و بيماري سياه نمايي، فرصت ديدن سپيدي ها را نمي دهد و انگار هيچ کار مفيدي در مملکت نشده است و هيچ مسئولي را از قطعات سفيد روزگار سهمي نيست.از سوي ديگر چرا برخي ها، چنان به سپيدنمايي مشغولند که بيغوله هاي سياه را هم نمي بينند؟ به باور من سياه نمايي سپيدي ها جنايت است و سپيدنمايي سياهي ها خيانت، مسلمان اهل شب احيا و رهيافته به شب قدر بايد حق بين و حق گرد وحق جو باشد. بايد واقعيت ها را بيان کند و در مسير حقيقت ها گام بردارد.ديگران در مراسم شب احيا بک ياا...گويان و بمحمد خوانان و بعلي نوشان سر به زير قرآن مي گذارند، من اما بر سر ايمان خويش چون بيد مي لرزم که شب احياي قلم من به کجا خواهد انجاميد آيا به سحرروشن راه خواهم يافت و يا... بگذريم، خبرنگار بودن، رسالت سختي است در زمانه اي که سپيدنمايي سياهي و سياه نمايي سپيدي، ميدان مسابقه اين گروه و آن دسته مي شود. بايد خبرنگار بماني، ببيني،بنويسي و از دايره اخلاق خارج نشوي، بايد بدون هراس از زخم زبان ها و طعنه ها و خستگي ها و دلمردگي ها براي اصلاح جامعه تلاش کني.بايد يادت باشد اگر ديگران مالتان را وقف مي کنند، تو بايد خودت را وقف کني، خودت را و قلمت را...هر کسي شب احيايي دارد و شب احياي من و قلم هم اين گونه است ديگر...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/11 شماره انتشار 17639 /صفحه۲/سیاست

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 بيست و پنج ساله بود که شهيد شد. متولد ۱۳۴۰ و شهيد ۱۳۶۵، درست بيست و پنج سال و اين براي بسياري يعني هنوز در فاصله نوجواني و جواني ماندن اما محمود کاوه که دو جهش نسلي را تجربه کرده بود به يک باره در قامت يک چهره ملي و تاريخي ظهور کرد، که در راستاي ارتقاي غرور ملي نقش اساسي داشت. همه مي دانيم که ما ايرانيان، قومي هستيم که با بزرگانمان بزرگي مي کنيم. هنوز نام رستم ما را به خروش وا مي دارد. آوازه کاوه آهنگر هنوز در جانمان جاري است. هنوز با سياووش از آتش گذر مي کنيم و براي پهلوي دريده سهراب مويه مي کنيم. اسفنديار را با چشماني «رويين» مي خواهيم و آرش را به وسعت مرزهاي ايران دوست مي داريم و... اينان بزرگاني بودند که شايد فقط در قالب اسطوره شکل گرفته باشند اما محمود کاوه، بروجردي، همت، باکري، چمران، صياد شيرازي، شيرودي، بابايي، فهميده و... اسطوره اي به اسوه تبديل شده بودند که در ارتقاي غرور ملي نقش برجسته داشتند، آن چنان که خيلي افراد تلاش مي کردند، مثل آنان لباس بپوشند، مثل آنان سخن بگويند و مثل آنان زندگي کنند و خود را بچه هاي کاوه مي دانستند هر چند از نظر سن شناسنامه اي، دو برابر او سن داشتند.

يادم هست روزهاي دفاع مقدس که بسياري از رزمنده ها دوست داشتند در رکاب محمود کاوه باشند و حتي سر اين که کاوه مشهدي است يا قايني به چالش برمي خاستند و مردم هر شهر او را از خود مي دانستند، نام او در جبهه به خصوص کردستان باعث تقويت روحيه رزمندگان و در هم شکستن روحيه ضد انقلاب مي شد.ما با کاوه به چنان اعتماد به نفسي رسيده بوديم که برنامه هاي راهپيمايي و رژه اي را که در شهرهاي امن مرکزي ايران برگزار مي کرديم، در شهرهاي آلوده به ضد انقلاب و در نزديکي پايگاه دشمن هم برگزار مي کرديم، در اوج امنيت. حضور کاوه آن قدر اعتماد به نفس مي داد که هر رزمنده در خود توان مضاعفي احساس مي کرد و من از رزمنده اي شنيدم که گاه وقتي پاي کار مي رسيديم، هر گروهان ما جاي يک گردان عمل مي کرد و کاوه چنان شخصيتي به رزمندگان مي داد که هر فرد در خود توان چند نفر را مي ديد و گويي در شکوه فرماندهي محمود کاوه و اعتماد به نفس نيروهايش مي شد ترجمه عيني و عملي «کم من فئة قليلة غلبت فئة کثيرة باذن ا...» را خواند و به دريافت تازه اي از «ان يکن منکم عشرون صابرون يغلبوا مائتين» رسيد. کاوه، سرباز مکتب مولا علي(ع) بود و در اندازه خويش يک مالک اشتر، هم چنان مهربان و هم چنان قاطع و هم چنان ولايت پذير. به باور من امروز براي ارتقاي اعتماد به نفس و غرور ملي نيازمند باز تعريف چهره هاي مقتدري مثل کاوه هستيم. با چنين مرداني است که مي توانيم در برابر همه دشمنان و همه احتمالات حتي در عرصه سازندگي و توسعه علم، سربلند بيرون آييم و قله نشين افتخار شويم...

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/11 شماره انتشار 17639 /صفحه۷/فرهنگی هنری
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۵)
 

- اين شب ها کم اشک نباريده ايم به نام مولا علي(ع). کم چنگ در دامنش نزده ايم. اين همه دعا خوانده ايم، اين همه العفو گفته ايم. اين همه استغفار کرده ايم. قرآن به سر گذاشته ايم و ... حيف است، دگر باره سر از زير بيعت قرآن خارج کنيم. حيف است با قرآن غريبه شويم و اين «قرب» را از دست بدهيم. حيف است نامه اي که به استغفار دگر باره سفيد کرده ايم باز پر از خطوط سياه گناه شود. حيف است باز جايي که با العفو علف هاي هرز را برچيده ايم باز «هرزه »ها برويند. حيف است حالا که دست مان متبرک به دامن دوست شده است باز اين دامن نوراني را از دست بدهيم و باز به تاريکي بيفتيم و حيف است حالا که لب هايمان به نام مولا علي عليه السلام متبرک شده است دگرباره به رفتار معاويه وار عادت کند. حيف است اين همه زيبايي را از دست بدهيم. حيف است باور کنيد حيف است.* اين فضاي نوراني را قدر بدانيم و زيبايي  هايش را دائمي کنيم. در خانه و در ميان خانواده رفتار علوي در پيش گيريم و در جامعه نيز هم. استاد امجد راه اين گونه ماندن را عمل به سيره علوي مي داند و در فرازهايي از سخنانش مي گويد:* «قولا بالحق» حق را بگوييد. همه ضرر کرده اند. همه خسران ديده اند.يک سيلي بي جا کسي بخورد همه ما مسئول هستيم. به ويژه طبقات علماي بزرگ که من خاک پايشان هستم. من اگر ظلم مي کنم به من بگو. ستايشگري بي جا نکن. مديحه سرايي نه، انتقاد.نقد، نه ايرادگيري. نقد مثل آيينه است. اين ستايش گري و مديحه سرايي هاي بي جا، اين غرور و خودبزرگ بيني، انسان را از خدا دور مي کند.ما همه برادريم، بايد به هم کمک کنيم. ما دعا مي کنيم و انتظار داريم دعايمان مستجاب شود. امر به معروف و نهي از منکر نمي کنيم. فکر مي کنيم نهي از منکر فقط موي يک خانمي بيرون بود، فقط اين منکر است. بله اين هم هست و نبايد اين چنين باشد. اما تنها منکر که اين نيست. اين مملکتي که آن قدر هزينه برداشته، اين همه نيروي انساني متدين و مخلص در راهش فدا شده اند. آقاي چمران کي هست؟ نفر اول رشته خودش در آمريکا. به عنوان يک بسيجي فداي شما شده. آقاي مطهري، شرق و غرب عالم را بگرديد در مکتب تشيع مثل مطهري پيدا نمي کنيد. شهيد مدني کي هست؟ قبل از شهادتش اميرالمومنين را به خواب ديد، ناراحت بود از اين که شهيد نشده، امام فرمودند: پسرم شهيد مي شوي. آن آيت ا... بزرگ، آيت ا... مدني شب احياء رفت بالاي منبر گفت: مردم شما آمده ايد از گناهانتان توبه کنيد، من آمده ام از ثواب هاي خودم توبه کنم.* کجا داريم مي رويم؟ چه مي کنيم؟ مي گويند انتقاد کنيم نظام تضعيف مي شود؟ اتفاقا با امر به معروف نظام تقويت مي شود. اختلال نظام عقلا و شرعا حرام است. حفظ نظام اوجب واجبات است. اگر امر به معروف نکنيم، اگر تذکر ندهيم اختلال پيش مي آيد. اين سيدابوترابي با من خيلي رفيق بود. ۱۰ سال زير شکنجه و شلاق بعثي ها آخ نگفت. رفقاي ما هر کدام ۱۰ سال، ۸ سال توي زندان بودند. اين مردم داغ ديده هستند. الان اين جانبازان شيميايي توي خانه چه مي کنند. اين همه شهيد، اين همه جانباز. نظام را بايد حفظ کرد. ولي نه اين که تذکر حرام است، تملق حرام است. نقد نهادينه بايد در جامعه باشد. همه بايد همديگر را نقد کنيم چرا افکار ما جمع نمي شود. چرا نمي توانيم مشکلات جامعه را حل کنيم. اين همه اختلافات. اگر کسي خودش را بزرگ ببيند از خدا دور مي شود. اگر کسي براي خودش ارزش قايل مي شود بايد براي ديگران هم ارزش قايل باشد. براي همسرش، همسايه اش.«ا... ا... في القرآن» قرآن سر گرفتن يعني چه؟ يعني خدايا من تابع قرآن هستم.* جرجرداق مسيحي مي گويد: من ۲۰۰ مرتبه نهج البلاغه را مطالعه کردم. مسلمان! همين وصيت نامه را وقت نداريم يک بار بخوانيم. ما کجاييم؟ يک مسيحي! خدايا عاقبتش را بخير کن، خدايا هر کس دوست علي(ع) است از هر مذهبي عاقبتش به خير کن.* بي غيرتي خيلي بد است. قديم اگر يک مردي به مردي مي گفت: «بي غيرت» مي مرد. بدترين فحش بود. اگر زني به زني مي گفت: بي حيا آن زن مي مرد. زني که منتظر فرج است بايد عفت و حيا داشته باشد. اگر دولت است بايد شفقت و رسيدگي به مردم داشته باشد، مردم اصل هستند. اگر علما هستند بايد به زهد و نصيحت منتظر باشند. اگر جوان است بايد به توبه و انابه باشد. اگر محصل رغبت به درس داشته باشد. اين دعاها تربيت است.* خدايا به ما توفيق بده دنبال مکتب علي(ع) برويم. مکتب علي(ع) حق پرستي است. مکتب حمايت از مظلوم و دشمني با ظالم است. خدايا توفيق بده همين قسمت از وصيت نامه علي(ع) را عمل کنيم. روز قيامت انسان مي خواهند. چشم بينا و بصيرت مي خواهند. ممکن است من از دنيا بروم يک جانور عجيب و غريبي باشم. ولو به منبر نشسته باشم، ولو بر مسند نشسته باشم. آن جا روز قيامت بايد انسان باشيم. ما بايد در اين مجالس درست بشويم. خدايا ما را مورد پسند امام زمان قرار بده.واي بر مسئولي که در اتاقش را ببندد و بگويد مي خواهم نماز اول وقت بخوانم و مردم پشت در باشند. مردم، مسئولان مملکت نوکر شما هستند بايد وظايفشان را انجام بدهند.* ا...اکبر به خاک بيفت و بگو من بنده هيچ کس نيستم. خودمان را گم کرديم. کسي که قايل به عظمت براي خودش باشد ملعون است.هر آدم خودخواه و مغروري که ادعاي سرکشي کند اين ذليل مي شود. اين شب ها از خدا بخواهيم استعفاي ما را بپذيرد. ما نمي خواهيم خدا باشيم. مي خواهيم بنده باشيم ...»* آري اگر مي خواهيم انسان بشويم، اگر مي خواهيم با انسانيت ساخته شويم، اول بايد خود را بشکنيم، ويران کنيم تا دوباره فرصت ساختن فراهم شود. خود را که شکستيم قيمت هم پيدا مي کنيم. خود را که ساختيم، خواهيم توانست جهان را هم بسازيم...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/11 شماره انتشار 17639 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

اين روزها، وقتي زنگ تلفن به صدا در مي آيد سعي مي کنم نشنوم. خدا خدا مي کنم زود قطع شود.وقتي هم که گوشي را برمي دارم با همه وجود خدا خدا مي کنم ، آن طرف نيازمندي نباشد، گره به کار افتاده، که مرا توان بازکردن آن گره نباشد. شما که غريبه نيستيد خيلي وقت ها که گوشي تلفن را برمي دارم، آن سوي خط، صدايي دردآلود است که گاه در انفجار بغضش که غرور نگفتن و نخواستنش را پاره پاره مي کند، از مشکلاتش مي گويد و سياهه بلند تلخ روزي هايش را بيان مي کند و مرا نه توان رفع مشکل است ونه تاب شنيدن. پس بعضي وقت ها نشنيدن و نديدن مسکني است براي دردهايي که آوار مي شود اما... مي ترسم چيزي بنويسم آن وقت...بگذريم.امام علي(ع) قبل از آن که حاکم باشد ، نخلستان مي ساخت و وقف مي کرد، به عنوان يک شهروند خود را در برابر جامعه و مردمانش و نيازمندانش مسئول مي دانست حالا ما مدعيان «هزار آتشه» شيعگي چه مي کنيم؟ مولا ما را از آتش جهنم پرهيز مي داد، ما، اما، بعضي هامان، آتش جهنم را هم به فروش مي رسانند تا به منفعتي برسند!تا به قول شاعر، اگر نانشان آجر شد، آن را به قيمت گزاف تر بفروشند!

تعجب نکنيد رنگ رخساره جامعه ما خبر مي دهد از سر درون رفتار ما، که ديگر «سر »نيست بلکه آشکار است.امام علي عليه السلام هيچ گاه از نيازمندان ، از شکم هاي خالي و دل هاي پر از سفره هاي خالي و چشم هاي پر از اشک مردمان غفلت نمي فرمود بلکه به گاه حکومت هم همنشين سفره هاي خالي بود آب از کوزه هاي سفالي مي نوشيد و در کنار پير نابينا مي نشست و همبازي يتيمان مي شد اما، اما بعضي هامان در رفتار خود از اين شيوه امام اثري و نشاني مي بينيم يا «معاويه» را هم شرمنده مي کنيم با رفتارمان؛ جلوي حرفم را نگيريد، بگذاريد لااقل در اين ايام که به نام مولاي مردي و مردانگي است، لااقل از نامردي و نامرادي که دارد در رفتار برخي هامان نهادينه مي شود فرياد بياورم، نمي دانم کسي مي شنود يا نه اما من مي گويم براي اين مسلماني که بعضي هامان داريم، قيامت تسمه از گرده مان خواهند کشيد!سري به حاشيه هاي شهر بزنيم، روستاها پيشکش ، ببينيم چه مي گذرد بر مردم، نگوييم وظايف حکومت است که تمشيت امورشان کند، اين حرف حقي است اما نافي وظيفه ما نيست ما هم نسبت به هم مسئوليم.

ما هم نسبت به گرسنگي هم مسئوليم. اين درست که چون بام وظيفه مسئولان و حاکميت بسيار وسيع است، برفشان هم وسيع و سنگين است.اما بر بام خانه تک تک ما هم برف مي نشيند. چه طور آن وقت همه پارو به دست مي شويم اما در قبال هم، با چشم بسته عبور مي کنيم؟ مگر ما شيعه مولا علي نيستيم پس اين همه بي عملي و گاه معاويه خويي چيست که از ما سر مي زند؟به حاشيه شهرها هم نمي خواهد سر بزنيد. اين را به مسئولان مي گويم. اين را به تصميم سازان و تصميم گيران مي گويم.

فقط محض رضاي خدا بياييد و سبد هزينه خانوار را فهرست کنيد، قيمت ها را بنويسيد، آن وقت نگاهي به فيش حقوقي کارمندان و کارگران بيندازيد و براي يک ماه هم خود را جاي آنان بگذاريد، تا ما هم ياد بگيريم چه طور زندگي کنيم. بگذريم از اين که فراوانند افرادي که از همين آب باريکه هم محرومند آن وقت بايد زمين نيازهاشان را به کدام آب، جواب دهند، راستي چگونه؟من که جراتي ندارم اما اين شب ها و اين روزها متعلق به مردي است که تجسم جرات و غيرت خداوندي است. پس به حرمت اين بزرگ، کاري کنند مسئولان ، کاري کنند آن هايي که کاري از دست شان بر مي آيد. کاري کنند تا اين شب ها، آه دل محرومان به دعا تبديل شود، نه دعاها به آه و آه ها به ...بگذريم. اين شب ها، شب دعاست. مسئولان بايد کاري بکنند، توانگران بايد همت کنند، همه بايد به احترام امام علي (ع) شيعه وار کار کنيم...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/06/09 شماره انتشار 17638 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

 من قرآن به سر نمي گذارم. آخر قرآن به سر گذاشتن به اين معناست که حرف و حکم قرآن بر سر ما جا دارد، يعني سر مي دهيم به حکم قرآن، يعني قرآن، آيه به آيه اش بر همه انديشه ما نور مي پاشاند. يعني من سر مي دهم به راه قرآن و کلي معاني ديگر، اما من به خود که نگاه مي کنم مي بينم اهل هيچ کدام از اين معاني در زندگي ام نبوده ام. تعارف که نداريم، زندگي ام را بازخواني مي کنم مي بينم، سر به زير حکم قرآن نداشته ام حتي سر به اخلاقيات قرآني هم نسپرده ام که اگر چنين بود در کنار نماز، به اداي زکات هم همت داشتم.در کنار عبادات به عبوديت هم فکر مي کردم. اگر حتي يک آيه قرآن در زندگي ام به عمل در مي آمد، آن قدر روشني افزا مي شد که هرروز به چاه وچاله شيطان نيفتم. اگر واقعا سر به زير حکم قرآن داشتم، نه ظلم مي کردم و نه ظلم مي پذيرفتم. نه دست به تعدي در حق ديگران دراز مي کردم و نه در حق خويش ستم روا مي داشتم. اگر قرآن بر من حکم مي کرد امروزه فقر چنان بر حاشيه شهر چنگ نمي انداخت که نفس کشيدن براي شهر هم مشکل شود. من باور ندارم که مي شود قرآن به سرگرفت و اين همه مشکلات را شاهد بود، قرآن به سرگرفت و فهميد يک خانواده «بيابان نشين» شده اند و برجاي نشست. نمي شود فهميد يک پيرزن، يک مادر براي اجاره کردن يک خانه لنگ ۵۰۰ هزار تومان است و بي تفاوت بود، نمي شود شنيد در چنين زماني بعضي ها در عروسي  شاهانه شان، در زندگي شاهانه شان، در ريخت وپاش هاي سوپرشاهانه شان اين مبلغ پول خرد هم حساب نمي شود و بر جاي نشست. نمي شود قرآن را باور داشت وآن وقت دل را چونان انبان پراز کينه به شيطان سپرد. نمي شود از قرآن گفت و شنيد، آن وقت، جوري زندگي کرد که با قرآن هيچ نسبتي نداشته باشد.من تعجب مي کنم وقتي برخي بک يا ا... بک يا ا... گويان قرآن به سر مي گذارند، وقتي جوشن مي خوانند و زبان به «سبحانک لا اله الا انت» مي گشايند حال آن که در زندگي مان هزاران خدا داريم و براي خداي احد و واحد جا کم است.تعجب مي کنم وقتي مي خوانيم «الغوث، الغوث، خلصنا من النار يارب»، آن وقت خود جهنم افروز مي شويم. راستي چه معنا دارد اين «جهنم سازي» و آن الغوث خواني ها. قرآن را بايد کساني به سر بگيرند که سر به قرآن بسپارند. کساني بايد اشک هاشان در حرم امام رضا(ع) هزار فرشته را در صف داشته باشد، که زندگي شان شبيه زندگي امام رضا باشد.من، اما، نه زندگي قرآني دارم و نه با امام رضا(ع) خويشاوندم. پس... پس شما برايم دعا کنيد شما که پيش خدا آبرو داريد. شما که خويشاوند معنوي امام رضاييد براي من هم دعا کنيد براي همه دعا کنيد تا سر ناقابل ما هم به فيض قرآن به سر گرفتن برسد. دعا کنيد به گونه اي زندگي کنيم که رويمان بشود الغوث بگوييم و لااقل خود جهنم نساخته باشيم تا بتوانيم خلصنا من  النار يارب بخوانيم... اولين شب احياي من به گلايه از خود گذشت و الا شما که خوبيد، شما را که در سر هواي قرآن است. من اما وقتي سنگ هايم را با خودم وا مي کنم خجالت مي کشم قرآن به سر بگذارم. به حرم بروم، به جمع مردم پا بگذارم. اما... به سرم زده است لااقل براي شبيه شما شدن، تنهايي قرآن به سربگذارم. تنهايي دستانم را در آسمان رها کنم و مثل شما خوبان بخوانم «سبحانک يالا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يارب» شايد براي من هم فرجي بشود...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1389/06/09 شماره انتشار 17638 /صفحه٧/فرهنگی و هنری
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۴)
 امشب بهشت از هميشه بيشتر در دسترس است. مي شود از لابه لاي مناجات با فرشته ها دست داد. مي شود گوشه هاي زمين را به آسمان گره زد. مي شود چنان از منيت هاي زميني فاصله گرفت که به فهم پرواز رسيد و براي هميشه در حال پرواز بود. اين اشک ها امشب بايد همه پلشتي ها را از جانمان بشويد تا بتوانيم جهانمان را هم از زشتي ها پالايش کنيم. اين اشک ها بايد چنان چشم هايمان را بشويد که جز خوبي و زيبايي نبينيم. اين لحظه ها را که آسمان در حسرت زمين مي سوزد و فرشتگان براي تکريم مقام انسان دوباره به سجده مي افتند بايد قدر دانست. بايد شب قدر را قدر دانست. بايد زندگي را قدر دانست و با وجين علف هاي هرز چنان کرد که باغ زندگي براي هميشه پر از گل و شکوفه شود. اجازه بدهيد حالا که لبانتان براي ترنم کلام حق مهياست و دلتان در هواي مولا علي (ع)، اين امام همه زندگي مي تپد، درس هاي زندگي را در کلام آيت ا... امجد بخوانيم که مي گويند: * ما خود خدا پنداريم. امشب بايد استعفا بدهيم. اول خودم که بدترين آدم ها هستم. اين همه بزرگان را ديده ام و آدم نشدم، چون شما جوان هستيد پاک هستيد، اما نماز. اگر نمازي که آيت ا... بهجت مي خواند نماز است پس اين که ما مي خوانيم چيست؟* همان علما که به فقه و اصول اشتغال داشتند، از پيش مي ديدند و خبر مي دادند بدون اين که اظهار کنند که ما اهل کرامت و علم غيب هستيم. آقايي مي گفت با جماعتي بوديم، آقا امام زمان (عج) تشريف آوردند و امامت کردند ولي و حمد سوره را حسابي ساده قرائت کردند. آدمي که راستگو بود، نه مثل امروز ي ها.* ما فکر مي کنيم بايد موقع دعا حتما داد بزنيم و رو به قبله باشيم تا خدا دعاي ما را بشنود، در حالي که اين طوري نيست.دعا يک شرط دارد: ادعوني استجب لکم. فقط مرا بخوانيد. وقتي چيزي را مي خواهيد نمي دهند، بعدها بهترش را مي دهند، يک کمي صبر کنيد.* علي مرد است. علي مرد است. لعنت به هر چي نامرد است. اسلام مرد پرور است. بيا در مکتب اسلام و بشنو درس مروت، عطوفت، آزادگي، احسان و وفا. اسلام کربلا رفتن نيست، خولي هم کربلا رفته، شمر هم رفته، اسلام مي خواهد آدم بسازد، مي خواهد مرد بسازد. ما در فرهنگمان به انسان هاي بزرگوار حتي اگر زن باشند مي گوييم مرد.* ظواهر چيزي نيست، با يک شست و شو پاک مي شود، خباثت، خودپرستي، خودخواهي، خود خداپنداري بد است.خدا از رگ گردن به من نزديک تراست، جوان خودت را دوست داشته باش. از خدا دور نشو، با رفيق بد نگرد، نرو دست به هر شيطاني نده. اين طرف و آن طرف نرو مرشدت خدا است. اين قدر حقه باز و دغل توي جامعه هست، ممکن است روي هوا برويد. واجب و حرام، زندگي معمولي سير و سلوک فقط اين است. با نماز همه چيز درست مي شود.* آخرين حرف انسان بهترين حرف انسان است. آخرين حرف علي (ع) چيست؟ نامه اي که به امام حسن(ع) و امام حسين (ع) نوشت، همان وصيت نامه حضرت علي (ع) «اوصيکما بتقوي ا...». همه بگوييم بسم ا... الرحمن الرحيم افسوس که اين همه گنج هاي گران بها داريم و فقط به الفاظ بسنده مي کنيم. اين ها مرد هستند. علي (ع) مرد است. حسين (ع) مرد است. لعنت به هر چه نامرد است.* مشکل ما دنيا پرستي است. مشکل ما غم نان و بيم جان است. مي ترسم اگر حرف بزنم من را بگيرند مي ترسم عمامه ام را بردارند. «قولابالحق» حق را بگوييد.به خاطر دنيا انسان پا روي حقايق بگذارد؟ تير به امام حسين (ع) بزند؟ سر امام حسين (ع) را از بدن جدا کند؟ علي (ع) را بکشد؟ براي چه؟ براي دنيا! «لاتبغياالدنيا وان بغتکما».مکتب علي (ع) اين است، دوستان علي (ع) به دنيا دلبستگي ندارند. که اگر ميز را از دستش گرفتي منکر خدا بشود، دين و مذهب را رها کند. اگر که ميز پيدا کرد خدا را بنده نباشد. کجاييم؟

کجا مي رويم؟ اين تذهبون.

* ... و راستي اين تذهبون؟ به کجا مي رويم ما؟ به اين فکر کرده ايم اين راهي که در پيش گرفته ايم نه به کعبه که ما را به ترکستان هم نمي رساند.

حال آن که ما آمده ايم تا دوباره از زمين راهي به سوي آسمان بگشاييم و دگر باره همنفس فرشتگان شويم در بهشت پس هشدار که بيدار بايد بود و ... اين تذهبون؟..

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/06/09 شماره انتشار 17638 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

مسلمانيم ما؟ به شناسنامه ها نگاه نکنيم، شناسه ها بايد ما را تعريف کنند. دوباره مي پرسم، مسلمانيم ما؟ به پدر و مادرمان نگاه نکنيم چون هر کس فرزند اعتقاد، اخلاق و رفتار خويش است. رابطه خوني و نسبي همه جا قابل تعريف نيست. سه باره مي پرسم، مسلمانيم ما؟ به لب هاي روزه دارمان و به نمازهامان هم چندان استناد نکنيم، چون اگر اين روايت نبوي را باور داشته باشيم که مي فرمايند «من اصبح و لم يهتم بامورالمسلمين فليس بمسلم» آن وقت براي خود بايد به دنبال نام ديگري بگرديم، چون مسلمان نمي تواند در برابر مسائل و مصائب مسلمانان بي تفاوت باشد. نمي تواند آوار بلا را بر سر برادران و خواهران اعتقادي اش ببيند و به بهانه نداشتن سردرد، دستمال همت را از پيشاني خود باز کند. مسلمان، دستمال مي بندد به سري که درد نمي کند تا «درد» بگيرد براي روزها و شب هاي هولناکي که هم کيشانش تحمل مي کنند. تا «درد» بگيرد براي عضوهايي که از پيکره انسانيت به «درد» آمده است. تا «درد» بگيرد براي پاکستان که امروز دچار يک بلاي خانمان برانداز است، اما ... تا امروز انگار نه دستمالي در کار بود و نه سردردي، روزها از وقوع سيل مي گذرد و بر سيل زدگان به اندازه قرن ها گذشت، ولي ما از جاي نجنبيديم خواب بوديم انگار، هنوز هم خوابيم انگار والا اگر بيدار بوديم صداي شيون اين همسايه را مي شنيديم، کاري مي کرديم، در خور شأن خويش، شايسته  نام ايران و ايراني، اما نکرديم چرايش را نمي دانم، يعني نمي خواهم بدانم. فقط مي خواهم به ياد آورم که ما اين جوري نبوديم. اين شيوه غريب، با فرهنگ ايراني ما سازگار نيست و با آموزه هاي اسلام و رسم مسلماني هم ناسازگار است، اين خوي، اين خصلت، اين نگاه بهت زده، اين قلب هاي خالي از احساس، مال ما نيست، ما را، يک جايي سحر کرده اند انگار، که نه صداي همسايه در پاکستان و نه نداي هم وطن در ايران ما را بر سر حميت و همت نمي آورد. زنان همسايه آواره و بي پناهند و در همين ملک هم کم نيستند «ناموس خدا» که بايد بر سر غيرت بياوردمان روزگارشان، اما انگار... به گفته آن شاعر شرمنده از عاطفه ها: «بر عاطفه هايي که در ما مرده است» فاتحه مع الصلوات! حالا نمي خواهم بگويم فاتحه بخوانيم بر مرگ غيرت، بلکه مي خواهم بگويم بياييد فاتحه را به نيت گشايش، به اميد به جوش آمدن غيرت مسلماني و ايراني مان بخوانيم. صلوات را هم به نذر کساني بفرستيم که از امروز مومنانه و«و جهان وطني» اقدام خواهند کرد. روي سخن با مردم است دولت بايد وظيفه خود را در راستاي تعميق حسن همجواري، بسط منافع ملي و صدالبته و حتي فارغ از محاسبات هزينه فايده اي بر قاعده مسلماني انجام دهد و کشور مسلمان پاکستان را ياري کند. اما اين هرگز نافي وظيفه ما نيست. انجام وظيفه نيز بار بزرگ و گراني است که بر شانه همه ما سنگيني مي کند. در چنين حوادثي است که تو بايد برخيزي ... من بايد برخيزم. تا کسي بر جاي نشسته نماند. يادمان نرود که در حادثه «زلزله بم» و پيشترها زلزله رودبار و منجيل و ديگر حوادث، پاکستاني ها در کنار ما بودند. دست هاشان طعم همت داشت و نگاهشان پيغام مهرباني حتي اگر هم اين نبود حالا آن نگاه هاي بهت زده و نگران، آن دست هاي خسته و زخمي، ما را به ياري مي خواند، چه جوابي داريم براي آن ها؟ چه جوابي داريم براي پرسش مسلماني خويش؟ چه جوابي داريم براي شهيد اين شب ها که مظهر مهرباني و فتوت و جوانمردي است؟ چه جوابي داريم براي پيامبر بزرگوار که امروز، ميليون، ميليون مسلمان آواره اند، راستي چه جوابي داريم؟ براي غيرت خود چه پاسخي داريم؟ فکر مي کنم اين روزها بايد به دنبال پاسخ در رفتارمان بگرديم. پاکستان، آزمون غيرت و عيارسنج صداقت ماست....

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/08 شماره انتشار 17637 /صفحه۲

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۳)
 

روزه، يک راز است بين عابد و معبود و هم سرالاسرار است بين عبد و مالک. کاش لب فرو بستن از طعام و شراب، عطر عبادت بگيرد و ما را به حضرت معبود برساند. کاش اين ماه رمضان، سرگشايي کند و ما را از خدايي به عبوديت بکشاند. کاش اين شب هاي قدر، قدر خود را بدانيم و زندگي خود را چنان طراحي و اجرا کنيم که هرلحظه ما صاحب قدر شويم و لحظه ديگر صاحب قدر مضاعف. کاش در اين شب ها، به فهم مولي علي برسيم، اي کاش علي شدن را تمرين کنيم تا اندکي به ايشان شبيه شويم در روزگاري که کيمياي جوانمردي مي تواند جامعه را نجات دهد. اين شب ها، مراقب باشيم، نفس هايي که مي تواند عطر عبادت بگيرد و فراتر رود و به عبوديت برسد، درگير «نفس اماره» نشود.اين شب ها را بايد دريافت، فکر مي کنم براي اين «دريافت» و براي يافتن «در»هاي بندگي، بايد قلم بگذارم تا رشته سخن را به کلام استاد اخلاق حضرت آيت ا... امجد گره بزنم، که نفسش مي تواند ما را از شر نفس وا رهاند. ايشان در فرازهايي از سخنان خود درباره ماه رمضان مي گويند:

* اين شب هاي ماه مبارک رمضان اگر زنده باشم برنامه ما ضديت با خودبيني و خودخواهي است تا براي خود من. رمضان يعني سوزندگي، رمض يعني سوزاندن.

حاصل عمرم يک سخن بيش نيست:/ سوختم و سوختم و سوختم.

اين ماه رمضان بايد از اين منيت ها دور شويم. بزرگ ترين عيب انسان خودبيني و خودبزرگ بيني است.

موسي مي فرمايد: چطور از پل صراط بگذرم؟ مي فرمايد: کسي که صدقه بدهد، صدقه خوب است ولو به يک دانه خرما. مي گويد: بهشت مي خواهم. خدا مي فرمايد: تسبيح بگوييد بهشتي مي شويد، سبحان ا... الحمدلله، وقتي مي گوييد الحمدلله ديگر حيوان نيستيد.* جوان نترس. استغفار يعني خدايا هر چي بدي است از من بگير و هر چه خوبي است به من بده. وقتي مي گوييد استغفرا...، جزو ملائکه هستيد. نجات از آتش هم استغفرا... است. گريه بي  معرفت فايده ندارد. اسلام فهم مي خواهد، تحول مي خواهد. احساسات لازم است، اما تعقل مهم تر است. اسلام دين تعقل و عقل و فهم و درک است. چرا ما با فهم مبارزه مي کنيم؟ چرا ما با عقل مبارزه مي کنيم؟ همه پيغمبران آمده اند که ما عاقل شويم.* آقايان اگر مي خواهيد خدا ببخشدتان، ببخشيد. البته حق خودتان را بگيريد، اما اگر کسي توان ادا ندارد ببخشيد. خدايا هر کس مديون ما هست بيامرز، هر کس غيبت و تهمت به ما زده بيامرز. غيبت اين نيست که من پشت سر شما حرفي بزنم در جمعي و بعد بيايم به شما بگويم غيبتتان را کردم. بايد پيش کسي که غيبت کرده ام بگويم اشتباه کردم. توبه. توبه چيست؟ بداني خدا مي تواند عذابت کند. دعا چيست؟ بداني خدا هر کاري به مصلحت تو است انجام مي دهد. توسل چيست؟ بداني محمد و آل محمد يار خدا هستند. عجيب ترين مسئله چيست؟ مرگ. چيزي که مورد اتفاق همه هست. در همه چيز حتي خدا اختلاف است اما در مرگ هيچ اختلافي نيست، يعني کسي منکر مرگ نيست. بعضي ها فکر مي کنند مرگ پايان همه چيز است، نخير. مرگ اول زندگي است. مرگ دو جور است، مي تواند الذ لذات باشد.* اين قبر هم سنگ و خاک نيست، تا چشم کار کند بهشت است و تا چشم کار کند جهنم است. عمل انسان مهم است. «جان کندن» مي دانيد يعني چه؟ طبق آن چه من از روايات و مکتب فهميده ام، اگر همه شکنجه هاي عالم را در يک کپسول و شکنجه جان کندن را در يک کپسول ديگر بگذارند، جان کندن سنگين تر است، براي کسي که توي راه نباشد.* اي جوان وقتي مي آيي علي مولي مي خواني، مادرت منتظرت است بايد اطلاع بدهي و اجرت را خراب نکني ...* رمضان فصل خودسازي است و اين شب ها اوج پرواز است براي کساني که از فرصت بهره مي  گيرند و از قيد و بندهاي خود خداپنداري و از منيت ها رها مي شوند. اين شب ها که نام علي راز برخاستن است، بايد برخاست به خودسازي و بايد برخاست و بايد برخاست...

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/08 شماره انتشار 17637 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

زدند که پرچم را بر زمين اندازند. انفجاري که رجايي و باهنر را جامه شهادت پوشاند علاوه بر اين دو سردار بزرگ، «پرچم در اهتزاز عزت ايران» را هدف گرفته بود، مي خواستند پرچم را بر زمين بيندازند، غافل از اين که، ريشه به جاست اگر شاخه اي از درخت بيندازند، راه «رجا» نيز بر مردمي که ايمان آورده اند به «لاتيئسوا من روح ا...» هرگز بسته نمي شود هر چند بزرگمردي به نام رجايي از ميان، خونين جامه برخيزد. اين ملک هم آن قدر توانا هست که به رغم خواست بدخواهان، هزاران «باهنر» را در دامن هنرمندانه خويش بپرورد و چنين نيز شد که نقشه شوم منافقان، تعبيري معکوس يافت، رجايي و باهنر هم خود با شهادت جاودانه شدند و هم چشمان مردمان را به جاودانگي باز کردند و هم اعتماد به نفس به جوانان اين مرز و بوم دادند که در خويش توان قامت کشيدن به سان رجايي و باهنر بيابند. پرچمي که بر زمينش مي خواستند در پرتو هدايت هاي امام عظيم الشأن انقلاب بر سر دستان بلند مردي قرار گرفت که تا خورشيد قد مي کشيد. آيت ا... خامنه اي، قامت کشيده به ميدان آمد تا راز سربلندي انقلاب امام خميني به صريح ترين زبان بيان شود.... و امروز، سالروز شهادت رجايي و باهنر است که «باهنر اميد» ما را به سوي روزهاي روشن بشارت دادند و امروز تا هميشه ياد آن عزيزان در شمار پرشکوه ترين خاطره هاي تاريخ اين ملک جاودانه خواهد ماند.

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/08 شماره انتشار 17637 /صفحه۲
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

اين روزها کم نديده ام آدم هايي که از درآمد چند صد ميليون توماني فوتباليست ها مي گويند و از اخلاق و رفتارشان و مخصوصا در بحث شعائر ديني از خود مي پرسند چرا اينان چنين قدر مي بينند و بر صدر مي نشينند و ... از جمله در جمعي بودم که بحث دريافتي هاي چندصد ميليوني فوتباليست ها را که با مصاحبه علي دايي و ۸۰۰ ميليون تومان و باقي قضايا زنده شده بود مطرح مي کردند. آن ها پرسش هايي داشتند که من برايشان هيچ جوابي نداشتم، حالا اين پرسش ها را مي نويسم شايد شما پاسخي داشته باشيد، شايد کسي برايش پاسخي بيابد. شايد هم نه. شما هم سياهه پرسش ها را طولاني تر کنيد. آن ها پرسيدند، کار فوتباليست  سخت تر است يا کار بروبچه هايي که مشغول پاک سازي مناطق عملياتي از مين هستند؟ کار فوتباليست  پرمسئوليت تر است يا کار پزشک که شب و روز بايد در خدمت سلامت مردم باشد؟ يکي از اين ميان اشاره اي کرد به چاه هاي نفت آتش گرفته که آخرين نمونه اش را در نفت شهر داشتيم و مي پرسيد، کار مهندسان مهار کننده آتش براي کشور مفيدتر است يا فلان فوتباليست؟ فکر مي کنيد همه مهندسان و کارگراني که اين آتش را مهار کردند در طول سال به اندازه يک فصل فلان ستاره فوتبال، حقوق دريافت مي کنند؟ آيا به اندازه يک بازيکن دست چندم در رسانه ها مطرح مي شوند. ديگري گفت مسابقه و تمرين در امنيت کجا و به دنبال اشرار زير رگبار گلوله دويدن کجا؟ آيا فوتباليست جماعت در همه عمر خود به اندازه يک ماه «مرزبان» دشواري تحمل مي کند؟ از بچه هايي که با امکانات محدود به کمين مي روند تا اشرار نتوانند به اين سوي مرز بيايند چيزي نمي گوييم، راستي حقوق شما چقدر است آقاي خبرنگار؟ آيا حقوق تمام همکارانتان در تحريريه روزنامه به اندازه دريافتي يک ستاره فوتبال است؟ با خودم حساب و کتاب کردم ديدم نه، تحريريه ما و خبرنگاران شهرستان هاي ما سرجمع به اندازه يک ستاره نمي گيريم. تازه براي ما ريال به ريالي که مي گيريم حرمت دارد اما ۸۰۰ ميليون تومان براي آقاي دايي پولي نيست. از ما مستقيم ماليات گرفته مي شود قبل از آن که فيش حقوقي به دست خود ما برسد، اما فوتباليست ها براي فرار از ماليات هزار راه در رو دارند. ديگري گفت ياد پرستاران افتادم که در سختي روزگار، سختي کار را هم تحمل مي کنند و ياد مهندسان و کارکنان معدن و ... همه اقشار جامعه که کار سخت و زيان آور را انجام مي دهند افتادم و افسوس خوردم. نگوييم در همه دنيا پول هاي صد چندان هم مصرف مي شود به پاي فوتبال. چون خواهم پرسيد در کدام کشور اين همه پول از بيت المال و بودجه عمومي پاي فوتبال شکست خورده و تحقير شده ريخته مي شود؟ در اروپا اگر ميلياردي پول مي دهند، از درآمدهاي باشگاه و توسط بخش خصوصي است نه از اموال عمومي. تازه آن ها با فوتبال خود در خدمت توسعه و ترويج فرهنگ کشور خود هستند اما فوتبال ما جز واردات رفتاري آن هم از نوع ناهنجار آن چه گلي به سر فرهنگ جامعه زده است.البته قصد اين را ندارم که بگويم در اين فوتبال را گل بگيريد، حرف من اين است که به سر و ريخت فوتبال و فوتباليست ها نگاه کنيد و به اندازه اي که بايد هزينه کنيد. هيچ عاقلي بدون هزينه - فايده کردن، اين همه پول را در چاه نمي ريزد حال آن که اين نتايج به دست آمده از فوتبال چاه ويل ساخته که از آن چيزي عايد مردم نمي شود. برويد و فوتبال را درست کنيد تا هم در عرصه فرهنگ و هم در وادي احياي غرور ملي اثر گذار باشد نه اين گونه که هست و الا در اين شرايط من به جاي مسئولان از همه مرزبانان، پزشکان، خلبانان، خبرنگاران، مهندسان، معلمان، کارگران و رفتگران، کشاورزان و از همه عذر مي خواهم که در کنار چشم بستن بر تلاش همه، همه چشم ها و دوربين ها را به روي فوتبال باز کرده ايم. اصلا هم قصد پرسش ندارم که آيا براي ديگر مشاغل و طرح مشکلات آنان در تلويزيون به اندازه يک فوتباليست زمان در نظر مي گيرند يا نه. به خود تلويزيوني ها مربوط است اما من شرمنده مردم مي شوم وقتي روزگارشان را مي بينم و روزگار پر غرور جماعت توپ گرد را مي بينم که به کره زمين هم فخر مي فروشند. گاهي حالم به هم مي خورد که برخي ارباب سياست در تبليغات انتخاباتي به سوي اين جماعت دست دراز مي کنند، حال  آن که... بگذريم... مردم نسبت به اين پول ها که صرف برخي از اين جماعت مي شود خيلي حرف دارند آن هم در زمانه اي که برخي از مردم در پرداخت بليت واحد مشکل دارند اما فوتباليست ها از هواپيماي اختصاصي سخن مي گويند...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/06/07 شماره انتشار 17636 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
 

آب، پيش از اين معناي زندگي داشت و آبادي، اما مايه حيات مي شود گاه جور ديگري  ترجمه شود، آن گونه که در پاکستان و در شهر من شد و خانه ام را با خود برد. تا ديروز هر چه مي ديدم، آب بود، آبادي بود و زندگاني و امروز تا چشم کار مي کند سيل است و ويراني، مرگ است و بي جاني اما...

در انتهاي چشمانم هنوز اميد چراغ خويش را روشن دارد. من صدايم را به «يا للمسلمين» بلند کرده ام، آيا مسلمانان تنهايم خواهند گذاشت؟ نه، شيطان مي خواهد اميدم را به نااميدي گره زند. مي گويد تنهايي ات به مرگ پيوند خواهد خورد من اما «ولا تيئسوا من روح ا...» خوانان صداي برادران و خواهران مسلمان را مي شنوم که از دور و نزديک،از ايران به ياري ام مي آيند.

بلا باريد از آسمان اما مطمئنم اين بار رحمت از زمين خواهد جوشيد. اين ابتلا و آزمايش خداست، هم براي من که در سيل گرفتار آمدم و هم براي تو که در مرز سلامت صدايم را مي شنوي. من به امتحان صبر مشغولم، اميدوارم تو در امتحان همت و جوانمردي سربلند بيرون آيي...

اين سيل را، اين ويراني را، چاره اي بايد و آباداني شايد که با هم افزايي جهاني ممکن است. من بر مي خيزم، تو به ياري مي آيي. جهان به ياري مي آيد، ما دوباره زندگي خواهيم کرد،شهر ما به مهر مردم مهربان آباد خواهد شد. من نام خيابان خانه ام را «ايران» خواهم گذاشت و مسجد محله ام را به نام مشهدالرضا خواهم خواند، زيرا که زندگي دوباره را با کمک تو به اميد پيوند مي زنم.

من شما را مي شناسم، ايراني به خيرخواهي و غيرت نامبردار است. حتي به زنان و کودکان و پيران اميد از دست داده هم نويد داده ام که دوستان ايراني ما به ياري خواهند آمد. گفته ام نااميد نباشيد. اين بار دست محبت و مهرباني خدا از آستين به مهر و همت بالا رفته ايرانيان به در خواهد آمد و ما را ياري خواهد کرد. حالا زن و مرد، کوچک و بزرگ، منتظر همت شمايند آي ايراني ها! ما همه منتظريم...

خراسان - مورخ یکشنبه 1389/06/07 شماره انتشار 17636 /صفحه۸/آینه تماشا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۲)
 

با يک گل بهار نمي شود، اين يک ضرب المثل است. اما از کنار هم نشستن گل ها، مطمئنا بهار مي شود، پرگل و پرشکوفه هم مي شود بهار، پس بايد به گل فکر کرد و بالاتر؛ بايد به گلريزان فکر کرد تا بهار شود زمان، تا بهار شود زمين، تا کساني که به خط هاي آخر نااميدي مي رسند، نقطه پايان بگذارند بر مشق نااميدي و به سرخط زندگي بر گردند. پس گل ها را بايد کنار هم چيد، بايد جوانمردان جامعه را ندا در داد که عيد ميلاد امام حسن مجتبي عليه السلام است. زادروز کرامت مردي که دريا بخشندگي از او مي گيرد و نامش با کرامت همراه است و او را کريم اهل بيت مي خوانند. پس همه جوانمردان را بايد در صف نمازي نشاند که امامتش با کريم اهل بيت است. اويي که بارها اموالش را در راه خدا براي ارتقاي سطح زندگي نيازمندان بخشيد و راستي وقتي امام زندگي انسان حسن مجتبي باشد، نه تنها ياري مردم آسان و لذت آور است که بخشش دشمن هم حلاوت بخش مي شود. وقتي قرار باشد مشق با سرمشق امام حسن، نيکو کنيم فردا در گلريزان نه فقط کم نخواهند بود کساني که براي ياري مردم در بند، دست به جيب مي شوند، بلکه فراوانند کساني که با ايثار ثروت و مال خود زمينه آزادي غفلت زده اي به زندان افتاده را فراهم خواهند کرد و به او زندگي دوباره خواهند بخشيد. اين درست که زنداني جرمي مرتکب شده است و مجازات قانوني حق اوست، اين درست که حادثه ديدگان حق دارند او را در حبس نگه دارند و براي احقاق حق خود اصلا مستوجب ملامت نيستند، اما از آن جا که اينان در اتفاقات گرفتار آمده اند و جرم آنان غير عمد است، مستحق ياري هستند. از آن جا که معمولا از اقشار فرودست جامعه هستند، جوانمردي اقتضا مي کند دست آنان را بگيريم. هر کداممان به اندازه اي که مي توانيم، من قلمم را مي آورم، تو قدمت را، من آبرويم را مي آورم تو ديگري آب زندگي را. تو کمک مي کني، من کمک مي کنم، او کمک مي کند، همه کمک مي کنيم تا نيت جوانمردانه گلريزان در جامعه احيا شود تا کسي به دليل فقر در زندان نماند، تا چشم هايي به در خشک نشود و به نااميدي نرسد و اين نااميدي هزار مشکل نيافريند. مي دانيم کساني که به خاطر ديه و جريمه زنداني هستند معمولا، افراد توانگر نيستند و الا حاضر نبودند يک روز زندان را تحمل کنند. بلکه اينان از اقشار نيازمند هستند و نبودشان در خانه، نيازمندي خانواده شان را هم مضاعف مي کند. نمي خواهم سياهه اي از آسيب هايي که ممکن است خانواده افراد را تهديد کند بنويسم. قصد واکاوي اين موضوع اجتماعي را هم ندارم فقط مي خواهم به ياد آورم که فقر مي تواند بستر خطا شود. اما بودن پدر بر سر خانواده هم از خطر فقر مي کاهد و هم زمينه بروز جرايم را کاهش مي دهد. پس اگر به دنبال داشتن جامعه سالم هستيم باز بايد به مقوله آزادسازي زندانيان جرايم غيرعمد توجه ويژه داشته باشيم. از طرف ديگر بايد به احساس و نظر طلبکاران و کساني که بر آن ها جرمي واقع شده و مثلا در تصادف آسيب ديده اند، احترام گذاشت و با حفظ اين احترام گلريزان کرد. آن قدر گل ريخت تا زمين بهار شود. آن قدر بايد گلريزان کرد تا بي گناهي تنها به خاطر جرايم غيرعمد در زندان نماند. بايد «اللهم فک کل اسير» را از زبان به رفتار در آورد و عملا مشق از سرمشق امام حسن نوشت و براي آزادي در بند ماندگان بي گناه تلاش کرد...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/04 شماره انتشار 17634 /صفحه۸/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
روايتي تصويري از تلاوت قرآن کريم در حرم مطهر رضوي
 

* چشمانت ميان سطور روشن قرآن، آيات عشق را مي جويد. مي بيند، لبانت مي خواند و تو عاشق مي شوي، عاشق! مگر مي شود اين همه زيبايي هميشه را ديد و عاشق نشد. تنها قبيله کوردلانند که از عشق بي بهره اند و تو همه جانت ديده روشن است و بصيرت روشني آفرين. تو قرآن مي خواني و عاشق مي شوي ...

* قرآن مي خواني و عاشق مي شوي و خدا عشقت را با عشقي افزون تر پاسخ مي دهد و همه جهان را براي تو خلق مي کند تا تو فقط براي خودش باشي، عشق خودش.

* تو که هبوط کردي به زمين، خداوند قرآن خويش را نازل کرد تا زمينه صعود تو به بهشت را فراهم آورد. پس هر آيه قرآن، پيغامي است از سوي کسي که تو را بيش از همه دوست دارد. حتي اگر او را فراموش کني هرگز تو را فراموش نمي کند. حتي اگر همه تو را فراموش کنند باز در سخت ترين لحظات هم آغوش او به رويت باز است.

* تو قرآن مي خواني و عاشق مي شوي، الگوي عشقت هم همان مهرباني است که در حرمش فرصت قرآن خواني فراهم شده است و تو يک نگاهت به قرآن است و ديگري به حرم مطهر امام رضا(ع) و چه پر حلاوت است اين قرآن خواندن ...

* تو عاشق مي شوي و قرآن را کلمه به کلمه مي خواني، هر روز، يک جزء و آخر ماه با خواندن سي جزء، سيمرغ وار به قاف معرفت مي رسي و در عبوديت، گامي چند بر مي داري و بزرگ و بزرگ تر مي شوي... اما يادت باشد، نورانيت اين آيات بايد هميشه ات را روشن کند و اين عشق مدام بايد در افزايش باشد و رابطه ات با قرآن، بيش از هميشه ...

* تو عاشق مي شوي و يادت مي ماند رفتار عاشق بايد به رفتار معشوق شبيه باشد و هر انسان بايد مظهر اسماء و صفات الهي باشد... پس براي چنين شدن بسم ا... بايد گفت، پس بسم ا... الرحمن الرحيم ...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1389/06/04 شماره انتشار 17634 /صفحه١١/آینه تماشا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۱)
 

 کوچولوي شيرين رفتار، خانه از غم سرد شده را گرم و پس از مدت ها، لب ها را به لبخند باز کرده بود. وقتي مي گفتند کو مامان؟ اگرچه توان گفتن کامل نداشت اما با نگاهش، با انگشت اشاره اش و با کلمات ناقصش، کامل ترين مفهوم زندگي را، مادر را نشان مي داد. وقتي از داداش مي پرسيدند، نگاهش با لبخندش روي چهره برادرش قفل مي شد. کليد اين قفل سوال ديگر بود؛ کو آبجي و او باز رو برمي گرداند به طرف خواهرش و چهار دست و پايي به طرفش مي رفت. اما وقتي مي گفتند کو بابا؟ نگاهش به در مي خشکيد و تازگي ها هم «در... در» را به آن اضافه مي کرد تا بفهماند، پدر نيست.بله، پدر خانواده نيست. او رفت که شب با نان بازآيد، اما نيامد، خبرش را از پاسگاه آوردند که بر اثر سانحه رانندگي، باعث مصدوم شدن يک شهروند شده است و حالا گرفتار ديه و زندان است. ديه را نمي تواند بدهد. زندان ماندنش هم چاره کار نيست اما حکم قانون است و کوچولوي شيرين رفتار هنوز پدرش را سير نديده است تا دستان کوچکش را دور گردن او حلقه کند. گرماي بوسه پدر هم دارد از خاطرش پاک مي شود انگار. او پدر را از «در» مي شناسد. اما انگار يکي بايد پي گيري کند تا کوچولو باز هم بتواند پدر را ميهمان زيباترين زمان رشد و شيرين کاري اش بکند اما... براي اين کار بايد خيران دست به جيب شوند براي ياري پدرش و پدرهايي که زندان نشين شده اند، هرچند قبل از هر چيز زندان نشين غفلت خويشند اما مرداني بايد به ياري برخيزند تا در زندان باز شود و زندانيان جرايم غيرعمد بتوانند به زندگي برگردند و خانواده اي را گرما بخشند. از اين قبيل زندانيان جرايم غيرعمد که به حبس افتاده اند در همه شهرها هستند، نيکوکاران و نيک انديشان و نيک تدبيران هم همه جا هستند، پس مي توان اميد بست که درها باز شود و کوچولوهاي شيرين رفتار، «پدر» را با چهره اش نشان دهند نه با اشاره به «در».

* راننده اتوبوس بود، اتوبوس بين شهري. مي آمد و مي رفت. اخلاق خوبش برايش مشتري ها و مسافرهاي دائمي دست و پا کرده بود. با همه خوب بود آقاي راننده. خوش اخلاق و خوش رفتار. همه را هم آن قدر دوست داشت که اگر از دماغ کسي خون مي آمد گلويش پر از بغض مي شد. اما يک حادثه رانندگي باعث شد، باعث مرگ ۲ جوان شود و... کارش به زندان باز شود. هرچند با توجه به اخلاقش زندان اصلي در درون خود او شکل گرفته بود و وجدان هر روز تازيانه اش مي زد و عاطفه اش هم همکاري مي کرد که چرا با يک غفلت باعث شد ۲ جوان، جان خود را از دست بدهند. او مدام با خود درگير بود. خبر به گوش اولياي ۲ جوان که رسيد، وقتي فهميدند راننده خودرو سوگوار آن دو جوان است و روزگار زندگي اش از نظر اقتصادي خوب نيست، جوانمردي را به اوج رساندند و با گذشت از آقاي راننده فرصت تولد دوباره و تنفس در هواي آزاد را به او هديه کردند. پدر پير يکي از دوجوان، راننده را کنار کشيد و دست روي شانه اش گذاشت و فشار داد، آن قدر که راننده پنجه هاي پيرمرد را روي شانه اش حس کند. پيرمرد گفت: آقاي راننده! مسافران امانت هستند دست راننده، از ما که گذشت، اما امانت دار جان مردم باش. يادت باشد هر نفر که راهي سفر مي شود ده ها چشم و جان منتظر اويند. راننده اما به زمين چشم دوخت از شرمندگي و نگاه به اشک نشسته اش را به آسمان دوخت و قول داد هوشياري اش را مضاعف کند تا حتي الامکان دچار حادثه نشود...کاش رانندگان دقت کنند و کاش وقتي حادثه اي اتفاق مي افتد، يادمان باشد عفو هم مي تواند مهرباني را در جامعه گسترش دهد...

خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/06/03 شماره انتشار 17633 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(۲۶۰)
 

صدايش به هق هق باز مي شود، قبل از آن که «الو» را بگويد. گريه اش امان بر، مي شود، هم براي خودش، هم براي من. او يک مادر است. يک مادر دور از فرزندانش دلش اما پيش آنان است. خودش نيست اما دلش را مي فرستد تا درد فرزندانش را مرهم بگذارد اما... او حرف هاي تلخ فراوان دارد، آن قدر زياد که انگار خاطرات شيرين را به ياد نمي آورد. گريه اش که سبک مي شود، زبانش راحت تر واژه ها را کنار هم مي چيند. او مي گويد ۴ فرزند دارد، ۲ پسر و ۲ دختر، بزرگ ترين شان پسري است ۱۸ساله و کوچک ترين شان دخترکي ۸ ساله، اما هرکدام آن قدر سختي در زندگي ديده اند و نامهرباني از پدرشان چشيده اند که در اين سال ها ، مرگ را به آرزو نشسته اند و حسرت مردگان را مي خورند و من هر روز هزار بار مي ميرم و زنده مي شوم. اما دستانم خسته است. دستانم کوتاه است و انگار خرماي آرامش من و فرزندانم را بر بلندترين نخل زمين آويخته اند...او زخم هاي زندگي اش را شمار مي کند و دردهايش را هم اما نسخه اي نمي يابد که چاره دردهايش باشد.او مي خواهد کاري بکنم، من اماچه مي توانم کرد وقتي عاطفه ها زخم مي خورد. چه مي توانم گفت وقتي کمتر گوشي براي شنيدن آماده است. او را، به آرامش مي خوانم و مي گويم هيچ کس تا خود به آرامش نرسد، نخواهد توانست بي قراري را به قرار آورد، پس اگر مي خواهد کمکي به فرزندانش کند اول بايد خود را به آرامش برساند، سپس پي کار ديگران برود. گفتم: ماه رمضان است، دل به فضل خدا ببند که دل هاي سخت را نرم مي کند و ميان فرزندانت و پدرشان بر مدار عطوفت و مهرباني رابطه اي دوستانه شکل خواهد داد و به سياستي مومنانه آنان را کنار هم خواهد نشاند تا با چشماني پر اميد به هم نگاه کنند. اين کلام امام مجتبي(ع)است که مي فرمايد«مفهوم و معناي سياست آن است که حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعايت کني.» پس شايسته است همه حقوق هم را رعايت کنيم، مخصوصا پدران که از قدرت بيشتري برخوردارند، بايد نسبت به رعايت حقوق همسر و فرزندان خود مومنانه پيش قدم باشند و هرگز حق ندارند در سايه حق پدري، حقوق انساني و اخلاقي آنان را ناديده بگيرند يا سرپوش بگذارند بر حقوق همسر خويش.از طرف ديگر، فرزندان هم نبايد طوري زندگي و رفتار کنند که حق پدري، خدشه دار شود و حرمت پدري آسيب ببيند. حق خدا را هم همه بايد رعايت کنيم تا زندگاني خوب داشته باشيم، آ ن گونه که پيشوايان معصوم عليهم السلام چنان مي کردند؛ همه حقوق را ادا مي کردند و راز ماندگاري همگان نيز در اداي حق است. نام نيک ماندگار از اين رهگذار ميسر است. اين روايت امام مجتبي را هم برايش خواندم که در يک پرسش و پاسخ تبيين فرمودند با اين شرح که از ايشان پرسيد: «زهد چيست؟» و امام فرمودند: رغبت به تقوا و بي رغبتي به دنيا. سوال شد: «حلم چيست؟» فرمودند: «فرو بردن خشم و تسلط بر نفس»سوال شد: «سداد و درستي چيست ؟» فرمودند: «برطرف کردن زشتي ها به وسيله خوبي ها». اين ماجرا را نقل کردم و گفتم ما همه مسلمانيم لااقل ادعايش را داريم براي اثبات ادعا هم بايد رفتار خود را به ائمه نزديک کنيم فراتر از گفتار. پس مادر را و فرزندان را بايد به صبر و تقوا دعوت کرد و پدر خشمگين را به حلم فرا خواند تا اوخشمش را فرو برد و بر نفس و زبان و دستانش تسلط داشته باشد و همسر و فرزندانش نيز جز به زيبايي رفتار و سلامت گفتار نينديشند و همگي، با وسيله پاک کن خوبي ها زشتي ها را از کارنامه خويش پاک کنند، آن وقت خنده به جاي گريه خواهد نشست. آن وقت رد بوسه بر صورت فرزندان خواهد ماند و کودکان خواب هاي شيرين خواهند ديد...

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1389/06/02 شماره انتشار 17632 /صفحه۸/خانواده و سلامت
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سياه و سفيد(٢٥٩)
 

خسته است، خسته. نه، فکر نکنيد از بس کار کرده خسته است. خستگي او از اين است که کار گيرش نيامده. او کارگر روزمزد است. اگر کاري گيرش نيايد آن روز، مزد ندارد. مزد هم که نباشد، دست ها خالي خواهد ماند، خب مگر دست خالي مي تواند سفره پر داشته باشد؟ سفره هم خالي خواهد ماند تا فردا اگر کاري باشد و مزدي به دست آيد، سفره، نان و پنيري در خود ببيند. سفره افطاري يک خانواده کارگر مگر با چه رنگين مي شود؟ اصلا مگر رنگين مي شود. ببخشيد، چنين شروع کردم. خستگي او و ناراحتي و ناشکيبايي من، کار را به اين جا رساند که از ميانه  ماجرا، واژه ها به حسرت برخيزند و الا بايد ماجرا را از اول مي گفتم. از اول روز که من راهي محل کار شدم و او سر گذر بود و از باز آمدنم که باز هم سرگذر بود و در آستانه افطار، خستگي و حسرت همه وجودش را فرا گرفته بود و او خجالت مي کشيد باز هم با دست خالي به خانه برگردد. با خود مي گفت: حالا چگونه غذاي افطار و سحري تهيه کنيم. امروز هم کار گيرم نيامد و باز يک روز ديگر با شرمندگي به پايان آمد .... او احساس شرمندگي مي کرد من اما از خود خجالت کشيدم، درون خويش فرياد مي کشيدم اما لبانم تکان نمي خورد. با خود مي گفتم: تو نبايد شرمنده باشي. شرمندگي حق کساني است که در غفلت به سر مي برند. من بايد شرمنده باشم که از کارگر روزمزد، کم نوشته ام. مسئولان بايد خجالت بکشند که براي اين افراد کار، فراهم نکرده اند و حتي سهام عدالت هم نگرفته اند اين کارگران بي پناه که سازماني هم ندارند و کسي نيست از حق آنان سخن بگويد. من بايد شرمنده باشم، که به مطالبه حقوق اين قشر محروم کم فرياد زده ام، کم قلم زده ام و اصلا قدمي برنداشته ام. ما بايد خجالت بکشيم که با همين حداقل ها سفره اي مي گسترانيم. مگر نه اين که بارها شنيده ايم آن ماجراي معروف را که مولاعلي مشک زن شوي از دست داده را به خانه اش رساند و وقتي آه به حسرت برآمده زن را شنيد و فهميد لابه لاي اين حسرت ها گلايه مندي از علي(ع) است و پرسيد و شنيد که همسر زن در رکاب مولا شهيد شده است و حالا کودکانش روزگار دشواري را سپري مي کنند و مولا، آن روز، چنان کرد که شايسته نام پدر يتيمان و مولاي مومنان بود و ... ما هم اين را بارها شنيده ايم اما بسيارمان يک بار هم حاضر شده ايم مثل مولا عمل کنيم. بماند که حتي فکر اين را هم نکرده ايم که در چند قدمي ما، نيازمندان آبرومند فراوانند که ديگر در دستانشان رمقي نمانده است تا به ضرب سيلي، صورت خود را سرخ نگه دارند! ماه رمضان همين چند روز که به نيمه برسد، همه از کرامت امام حسن(ع) خواهيم گفت و خواهيم شنيد اما چقدر روش مولا را به عمل درخواهيم آورد؛ چقدر به اندازه وسعمان، دستانمان را ياراي «ياري» ديگران خواهد بود؟آيا حاضريم با درس آموخته  از «کريم اهل بيت» ما هم کرامت را تجربه کنيم و به سفره هاي خالي همسايگان خود فکر کنيم؟ و باز چند روز، آن سوتر به سالروز شهادت مولاي عدالت خواهان حضرت علي (ع) مي رسيم که همه ادعايمان تشيع است و پيروي از آن حضرت اما آيا سفره هاي افطارمان را رنگي از سفره بي رياي مولاست يا رفتار ما در مقابل نيازمندان بويي از رفتار مولا را دارد؛ مولا خود را نسبت به همه مسئول مي دانست و عمل مي کرد. آيا ما حاضريم لااقل در ميان خويشاوندان خود احساس مسئوليت کنيم و دست ناتوانان را بگيريم؟ آيا حاضريم در سفره هاي افطار آنان را فرا بخوانيم؛ آيا حاضريم امکان تهيه چند وعده غذا را به نيازمندان بي کار ببخشيم؟ آيا يادمان هست هم اکنون که ما سير مي شويم شايد چند گرسنه در حوالي ما باشند؟ آيا به حاشيه شهر، سر زده ايم؟... بگذريم، حرف فراوان است، اما در خانه اگر کس است، يک حرف بس است... اما چون در خانه دل ما کسي نيست، هزار حرف هم بي اثر مي ماند والا کارگر روزمزد، با دست خالي و دل پردرد و نگاه شرمنده به خانه اش باز نمي گشت...

خراسان - مورخ دوشنبه 1389/06/01 شماره انتشار 17631 /صفحه٨/خانواده و سلامت

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  |