سیاه و سفید(۹۹)
 

... دیروز نوشتم که هرکس برای خود فهمی دارد از نماز اما من از «اهدنا الصراط المستقیم» ولایت مداری و نامه های دعوت از امام حسین (ع) را که صراط مستقیم پروردگار است استنباط می کنم و چنین می پندارم که در گردش لیل و نهار اسرار الهی است و در بازآمدن محرم این اسرار به عرصه آزمون ما بدل می شود تا نشان دهیم چقدر در بیعت با مولا صادقیم و برای تحقق اهداف امام چقدر مهیای همکاری و جان فشانی. آیا می توانیم چنان بر عهد و پیمان خویش بمانیم که ما را به «صراط الذین انعمت علیهم» بخوانند و از گروه «ضالین» وارهانند تا شایسته تلاوت «الحمدا... رب العالمین» شویم و در بندگی حضرت رحمان رحیم. به مقامی برسیم که «ایاک نعبد و ایاک نستعین» نه شعار ما که به عمل ما و جزیی از شخصیت ما تبدیل شود بلکه بالاتر؛ همه شخصیت ما را دربرگیرد؛ آیا می توانیم در محرم، دوباره «فاتحة الکتاب» زندگی‌خویش را با بسم ا... الرحمن الرحیم آغاز کنیم؟ ...

محرم رسیده است. این ماییم که باید خود را برسانیم، مولا آمده است با میلیاردها نامه ای که به او نوشته ایم، هرکداممان در هر روز حداقل ۱۰نامه. اما حالا چه می کنیم؟ اینک که پسر رسول ا... آمده است تا مکارم اخلاق ما را به کمال برساند و ما را از دست یزیدهای زشت رویی و زشت خویی نجات دهد، آیا ما این بار می توانیم خود را به کربلا برسانیم و در صف امام قرارگیریم یا این بار هم «کوفی منشانه» یا نخواهیم آمد یا اگر بیاییم، رو در رو با امام لشکر خواهیم آراست و بی دریغ، تیغ در سپاه حق خواهیم کشید؛ راستی در این محرم چه خواهیم کرد و فردا، تاریخ از ما چه روایتی برای آیندگان خواهد خواند؟ آیا در پرده خوانی فرداها، آن جا که امام به عنوان حق مطلق خط تمیز حق را از باطل روشن تر از همیشه رسم می کند، ما خواهیم توانست، نسبت خود را تعریف و در نصف النهار معرفت حسین قامت افرازیم و یا خدای نکرده تاریخ ما را در سوی دیگر، فهرست خواهد کرد؟

امام حسین علیه السلام، در سال ۶۱ هجری نماند، نهضت حسین در این سال به پایان نرسید، محرم ۶۱، آغاز امام حسین بود و کاروانی که در هشتم ذی الحجه حج را ناتمام گذاشت همچنان در حرکت است تا مکارم اخلاق را «تمام» کند پس اینک که دوباره در محرم قرارگرفته ایم، باید بدانیم هدف کربلاست. جایی که فضایل در اوج است، آن سو که امام ایستاده است و افراد سپاه امام هم در اوج فضیلت اند و جامعه ای هم که می سازند در اوج فضیلت است. جامعه ای که همه حق ها در آن احیا می شود و همه باطل ها می میرد اما کربلا، اما محرم، اما عاشورا، یک سوی دیگر هم دارد، آن جا که رو در روی امام شکل می گیرد هم در اوج است ولی در اوج رذیلت. راه پیوستن به هر دو گروه هم باز است. این ماییم که باید راه خود را انتخاب کنیم تا در عاشورای خویش بدانیم در کنار امامیم یا خدای نکرده رو در رو با امام ...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17444 ، تاريخ انتشار 880930
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر ۱۳۸۸ساعت 12:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۸)
 


اگر تنها اهل نماز واجب باشیم و حتی برای یک نماز مستحبی هم سجاده نگسترانیم، باز ۱۰ بار «اهدنا الصراط المستقیم» را در سوره حمد نماز به دعا از خداوند مسئلت کرده ایم و خواسته ایم ما را به «صراط مستقیم» و راه حق هدایت فرماید پس این خواهشی فراتر از مسلمانی است چه این با شهادتین خواندن در دسترس قرار می گیرد پس چه رازی است در این «صراط مستقیم» که هر روز حداقل ۱۰ بار از خدا می خواهیم؛ هرکس از این ماجرا فهمی دارد و درسی می گیرد من اما برای خویش از این ماجرا چنین رمزگشایی کرده ام که «اهدنا الصراط المستقیم» به مثابه، نامه هایی است که در پی ولایت خواهی برای امام حسین(ع) می فرستیم و از او می خواهیم بیاید و ما را از کوفه جسم تا معرفت جان برکشد و از دام یزیدهای هزاررنگ  وا رهاند «اهدنا الصراط المستقیم» همچون نامه هایی است که بیعت وار می نویسیم و بر خویش فرض می کنیم، در صراط  مستقیم سرباز امام حسین باشیم و نگذاریم یزیدها حسین ایمانمان را به میهمانی تیغ ها و شمشیرها، نیزه ها و تیرها و سنگ های فتنه ببرند.ما روزی ۱۰ بار بیعت نامه خویش را به تاکید می خوانیم و هر محرم که می رسد، انگار به فصل امتحان می رسیم.انگار مولا امام حسین علیه السلام نامه های ما را خوانده اند و می آیند تا حجت را بر ما تمام کنند صحنه کربلا تازه می شود تا نشان دهیم در این امتحان چقدر می توانیم موفق باشیم و چه تعداد از ما حقیقتا سر پیمودن «صراط  مستقیم» را داریم و از زخم ها و تیرها و طعنه ها نمی هراسیم. انگار محرم، اجابت آن هدایت خواستن هاست که در نماز، این مکالمه عاشقانه و عارفانه، از خدا می خواهیم . پس به محرم باید نگاهی متفاوت داشت، اگر در محرم سال ۶۱ هجری، کوفیان ، به امتحان و آزمون دچار شدند، در گردش هر سال و رسیدن به هر محرم، یک قوم دیگر آزمایش می شوند تا عیار همه سنجیده شود تا بدانند همه که در وادی عشق و معرفت هرکدام چند گام برمی دارند و چقدر ما را تاب دل بریدن و از زمین کندن و پرواز است. این سال ها و این محرم ها را که می آیند هم نباید یک اتفاق ساده بر سبیل گذر زمان و چرخش زمین دانست بلکه یک انتخاب ویژه است تا ما خود را به آزمون بگذاریم ما که داعیه تشیع داریم و فریاد مسلمانی  ما اذان می شود، مایی که برای نماز وضو می گیریم و قامت می بندیم صلاة را، مایی که در وادی سخن، قوی تر از «حر» و پایدارتر از «حبیب» هستیم، مایی که... بله، محرم آمده و در گردش هزار باره خویش به ما رسیده است تا نشان دهیم چقدر نامه های «اهدنا الصراط المستقیم» نشان ما، از صداقت سرشار است و چقدر هدایت خواه و ولایت محوریم. ساده  نگیریم، محرم را، چه هر قومی که فصل امتحان را ساده گرفت، بد شکست خورد و رفوزه شد و توان سربلندی نیافت. تنها کسانی را فرصت سرفرازی هست که از امتحان سربلند بیرون آیند و به صراط کسانی راه یابند که خداوند نعمت خویش را بر آنان تمام کرده است...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17443 ، تاريخ انتشار 880929
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۷)


دیروز، از ضرورت ایجاد تعادل در «دخل و خرج »گفتیم که می تواند زندگی ها را از توفان حوادث نجات دهد و به یاد آوردیم ضرب المثل معروف را که اگر باران به دشتستان نبارد، سالی نشده از دجله جز خشک رودی بر جای نخواهد ماند پس باید برای حفظ زندگی مومنانه و آبرومندانه به اندازه و مهندسی شده از دجله، آب برداشت و الا کسی نمی تواند از خشک رود، مایه حیات بردارد، بلکه مرگ رود، مرگ زندگی هم هست پس باید هوشمندانه زندگی را مدیریت کرد و این هرگز به معنای خسیس بودن نیست که تا نام اصلاح الگوی مصرف و صرفه جویی به میان می آید برخی ابرو در هم می کشند، بلکه همان طور که از تبلیغ درست این مسئله می فهمیم«صرفه جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است و صرفه جویی هنر است» این هنر است که می تواند به زندگی آدمی آرامش و ابتهاج ببخشد و بساط بی قراری و استرس و ناآرامی را برچیند تا همه بتوانیم از زندگی لذت ببریم، حیف است زنده باشیم و زندگی نکنیم بلکه مرگ را قسطی زندگی کنیم، حیف است از بزرگ ترین نعمت خدا که عقلانیت است در زندگی چندان که باید استفاده نکنیم تا به وادی مشکلات گرفتار شویم. هماهنگ کردن توقع و تلاش هم ما را از فزون خواهی نابخردانه می رهاند و هم از دشواری زندگی .کسانی که توکل و تدبیر را فراموش کرده برای این که فردا مجبور نشوند، نان خالی بخورند، همین امروز نان خالی می خورند. تعادل بین توقع و تلاش زندگی را زیبا می کند و فرصت لذت بردن از زیبایی را هم فراهم می کند و الا در نبود این تعادل، توان اقتصادی جامعه، به ده دهک تقسیم می شود، با فراوانی درآمد دهک بالایی که گاه با درآمد یک روزش به اندازه همه زندگی فرد دهک پایینی درآمد دارد و گربه خانگی اش بیش از همه لوازم زندگی آن فرد قیمت دارد اما توقعات مدیریت نشده این افراد به هم نزدیک است و فرد دهک پایینی، حتی اگر بر زبان هم نیاورد انتظارش داشتن امکاناتی همسان آن فرد متمول است. متاسفانه فرهنگ سازان و رسانه های تبلیغی هم با تبلیغ تجاری حس فزون خواهی همه را بیدار می کنند و بدون این که امکان مدیریت داشته باشند باعث شتاب آن می شوند و نتیجه می شود همین  که می بینیم؛ بچه بدون این که از میزان درآمد پدر خبر داشته باشد، امکاناتی را طلب می کند که در تلویزیون تبلیغ می شود. همسرش هم برای تهیه این لوازم گاه با بچه ها هم دست و هم داستان می شود تا مرد خانه فشار بیشتری تحمل کند و برای رهایی از فشار، گاه راه را اشتباه برود، حال آن که مدیریت توقع می تواند این مسائل را منطقی پاسخ دهد تا انتظارات منطبق با توان افراد باشد تا همه بتوانند در زندگی خود را در مسیر کمال قرار دهند و به اهداف بلند انسانی برسند که همانا تعالی یافتن معنوی است نه این که شتاب سقوط اخلاق هر روز تندتر شود...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17441 ، تاريخ انتشار 880926


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۶)


یا به اندازه توقعت تلاش کن یا به اندازه تلاشت توقع داشته باش این یک رهنمود منطقی برای زندگی است و می تواند ترازوی زیست فردی و اجتماعی را میزان نگه دارد. اما آیا ترازوی زندگی ما میزان است؟ آیا توانسته ایم توقع و تلاش را همان کنیم تا بتوانیم زندگی متعادلی داشته باشیم؟ آیا رسانه ها و متولیان فرهنگی ما را در این راستا کمک کرده اند یا...؟... اگر نگاهی به زندگی خود و دیگران بیندازیم متاسفانه کمتر افرادی را خواهیم دید که از این تعادل در زندگی خود بهره می برند و فراوان خواهیم یافت افرادی که توقع آنان به مراتب بیش از تلاش شان است و لذا شاهد ناهنجاری های گوناگون اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و... هستیم که همه از «روزگار گریه ناک» مان برمی خیزد چه گفته اند و از هزار زبان شنیده ایم و باز پند نگرفته ایم که؛ «بر آن مرد باید گریست که دخلش بود ۱۹ و خرج ۲۰» ما حتی دخل ۱۹ نداریم برای خرج ۲۰، بلکه گاه دخلمان به ۹ هم نمی رسد اما توقع مان از ۲۰ پایین تر نمی آید، آن وقت چک ها پاس نمی شود و برگشت می خورد تا یک شهروند عادی، عنوان کلاه بردار بیابد و از خانه راهی زندان شود. توقعمان از ۲۰ پایین نمی آید تا نمره اخلاق برخی ها به صفر برسد، و دراز دستی پیشه کنند. فاصله میان دخل و خرج آن قدر زیاد می شود که برای پر کردنش، افراد از جوانمردی دست می شویند و جامه ناجوانمردی می پوشند و رشوه و اختلاس و... شکل می گیرد. دخل افزایش نمی یابد اما براساس فلسفه چشم و هم چشمی خرج روز افزون می شود اصلا هم به نتیجه اش فکر نمی کنیم و یادمان می رود که پیشترها خوانده ایم و شنیده ایم این ضرب المثل را که؛

چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن

که می خوانند ملاحان سرودی

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالی دجله گردد خشک رودی

اما ما، یاد نگرفته ایم، آهسته خرج کردن را، از لحاظ فرهنگی هم مقتصدانه و میانه روی را در هزینه کردن، به خسیس بودن و حتی گدایی تعبیر کرده ایم و آن قدر زشت گفته ایم و چهره زشت ساخته ایم که کسی نتواند به سوی مقتصدانه زندگی کردن میل کند. نتواند ترازوی زندگی اش را متعادل کند، نتواند زندگی اش را مدیریت کند و نتیجه این می شود که می بینیم؛ انباشت زندانیان مالی، مردمی که توفان فزون خواهی در زندگی شان وزیده و هم آب حیاتشان را برده است و هم آبرویشان را و چه کسی می تواند بی آبرو زندگی کند، باز آمدن بدهکار به زندان رفته به کوچه های جامعه نیز او را از حیث اخلاق و آبرو و... و همه زیبایی ها فقیرتر می کند و باز نتیجه خالی بودن دست از سرمایه های گوناگون مشخص است که چیست... .

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17440 ، تاريخ انتشار 880925


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۵)


دیروز، از کلام حضرت آیت ا... مکارم شیرازی نقل کردیم که دروغگو ایمان ندارد و اصلا دروغ با ایمان جمع نمی شود و این که دروغگو در «توحید افعالی» دچار مشکل است، پیشتر هم از کلام معصوم نقل کردیم که ممکن است مومن برخی گناهان را مرتکب شود اما هرگز دروغ نخواهد گفت، چه دروغ کلید جهنم است و با توحید ناسازگار آن که اهل توحید نباشد هم ناگزیر به شرک خواهد گرایید و خداوند غیور نسبت به شرک که خود از آن به «ظلم عظیم» یاد فرموده است به شدت غیرت می ورزد و به تصریح از غیرقابل بخشش بودن آن سخن می گوید، خب وقتی دروغ به شرک منجر شود همان سرنوشت را در برابر انسان قرار خواهد داد! نکته ای دیگر درباره دروغ گویی این است که برخی به اشتباه آن را پناهگاه می پندارند و می خواهند در پناه آن، منافع خود را حفظ کنند، غافل از این که دروغ نه خاکریز و جان پناه که خود مهلکه است و آیا منطقی است آدم در مهلکه به دنبال راه نجات باشد؟  راه نجات هست اما آن سوی «هلاکت گاه». در آموزه های دینی هم بدان اشاره شده و به آن سو هدایت شده ایم، چنان که از دروغ پرهیز داده شده ایم؛  «النجاة فی الصدق، کما ان الهلاک فی الکذب» نجات و رستگاری در راست گویی و راستی رفتاری است، چنان که هلاک و نابودی نیز میوه ای است که بر درخت دروغ می روید. پس نمی توان در نابودی به دنبال منفعت گشت، حداقل خردمندان نمی گردند لذا از آن جا که در دروغ هیچ منفعتی نیست باید از فروافتادن در وادی آن پرهیز کرد و اگر لازم است، شربت تلخ حقیقت گویی علیه خود را نوشید تا به سلامت رسید اما به دنبال شیرینی کاذب دروغ و نجات لحظه ای نگشت چه همان لحظه که فکر می کنی رهایی یافتی در سراشیبی سقوط قرار می گیری، زیرا دروغ، به یک بسنده نمی کند بلکه زنجیروار از پی هم می آید و از دروغ، دروغ می زاید تا آدمی را براندازد و یا به مثل، مثل نردبان است که دروغ گو پله به پله از آن بالا می رود، پایان این بالا رفتن را همان اول می توان پیش بینی کرد؛ افتادن! تنها صداقت است که می تواند هم از آن سقوط و هم از این بالا رفتن که سقوط در پی دارد، جلوگیری کند. این هم در حوزه فردی است و هم در ساحت اجتماعی، اما یک نکته؛ زشتی دروغ بر کسی پوشیده نیست، لذا همان فرد دروغگو هم تلاش می کند، به دروغ خود جامه صداقت بپوشاند، لذا گاه برای تصدیق گفته اش ده ها قسم می خورد پس او به خوبی زشتی دروغ را درک کرده است، اما این که چرا باز به این زشتی و پلشتی دست می آلاید و جان سیاه می کند، بازمی گردد، به گفته تامل برانگیز آیت ا... مکارم شیرازی که این همه را معلول ایمان نداشتن فرد به خداوند دانست و این که دروغگویان در توحید افعالی دچار مشکل هستند، روشن است جامعه ای که چنین شرک اندیشانی در آن باشند؛ روزگارش چندان خوش نخواهد بود، چه لازم نیست برای آلوده کردن فضا در یک محیط، مثلا همه سیگار بکشند، همین که یکی، دو نفر سیگار بکشند کافی است. برای آلوده شدن، یک جامعه، وجود چند دروغگو کفایت می کند -متاسفانه- اما کاش چنین نبود!

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17439 ، تاريخ انتشار 880924


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۴)


ما «جسم» خود را هزار بار بیشتر از «جان» خود دوست داریم این را می شود زمانی به خوبی فهمید که اگر زخمی بر جسم ما بخورد هزار فریاد به درد بر می کشیم و هزار جا می رویم تا این زخم را مرهم نهند و درد ما را درمان کنند اما در برابر زخم هایی که بر جان ما می نشیند نه تنها حساس نیستیم بلکه گاهی خود آگاهانه تیغ بر جان می کشیم و هیچ دردی هم - با کمال تاسف - احساس نمی  کنیم! این بماند که دردی احساس نمی کنیم، گاه احساس خوبی هم به ما دست می دهد! بله، تعجب نکنید، وقتی با یک دروغ، خود را از بازخواست می رهانیم، وقتی با یک دروغ، صاحب مالی می شویم، با یک دروغ، وام می ستانیم، با یک دروغ بر جایی تکیه می زنیم که حق ما نیست، وقتی با یک دروغ زمینه حذف یک نفر را از جایی که شایسته آن است فراهم می کنیم، وقتی پی زندگی فردی و اجتماعی برخی از ما «دروغ» می شود و ... همه نشانگر نه تیغ آجین که بمباران خوشه ای «جان» است اما دریغ که نه احساس مرگ که احساس درد هم نمی کنیم. دریغ و هزار افسوس بر روزگاری که برخی ما برای خود رقم می زنیم.

پیشتر هم در این ستون درباره زشتی دروغ نوشتیم و آن را کلید جهنم خواندیم اما وقتی که یک مرجع عالی قدر تقلید به نام حضرت  آیت ا... مکارم شیرازی - که خدایش نگهدارد و نگهدار همه چراغ های روشن راه باشد- از فراوان شدن دروغ به فغان می آیند، نشانگر این است که از باب «فاذکر ان الذکری تنفع المومنین » اگر هزار بار هم به تذکر، خود و دیگران را به پرهیز از دروغ بخوانیم، بر پرگویی و تکرارنویسی حمل نخواهد شد، تازه اگر این تکرارنویسی باعث شود چند نفر از تکرار دروغ بپرهیزند شایسته ترین کار خواهد بود.اجازه بدهید از بیان حضرت آیت ا... به نقل از خبرگزاری رسا بنویسیم که «آدم دروغگو که چپ و راست دروغ می گوید، بی ایمان است، زیرا دروغ با ایمان سازگار نیست.»ایشان با اشاره به آیه ۱۰۵ سوره نحل تصریح کردند: تنها کسانی دروغ می گویند که ایمان به آیات الله ندارند، رابطه بین ایمان و راست  گویی، رابطه توحید افعالی است یعنی همه کارها به دست خداست ما نباید به خاطر بندگان خدا، نافرمانی خدا کنیم، کار دست اوست. برخی در کسب و کار دروغ می گویند، می گویند خداوند رزاق است؛ ولی ایمان به آن ندارند، اگر خدا رزاق است چرا با دروغ کسب و کار می کنید؟ کار به جایی رسیده است که برخی ایمان آورده اند که برخی شغل ها را بدون دروغ نمی توان انجام داد.این مرجع تقلید خاطرنشان کردند: افرادی که دروغ می گویند به رزاقیت خداوند ایمان ندارند، یا گاهی افراد دروغ می گویند تا به قدرت و مقامی برسند اگر تذل من تشاء و تعز من تشاء را باور داشته باشند چرا به وسیله دروغ می خواهند عزت پیدا و ذلت را از خود دور کنند، دروغ می گویند تا به موقعیتی در دنیا دست یابند، این در حالی است که ما وقتی خداوند را موثر در همه چیز بدانیم دیگر نوبتی به دروغ نمی رسد.وی یادآور شد: دروغ ۳ رقم است، زمانی انسان با مردم دروغ می گوید که نوعی شایعه است؛ ولی زمانی انسان با خدا و خودش دروغ می گوید و کارهای خلاف خود را توجیه می کند و کلاه شرعی برای آن درست می کند، گناهکار است؛ اما خود را نیکوکار می پندارد. وای به حال کسی که به خالق، خود و مردم دروغ می گوید، بدانید اگر دروغ از زندگی بشر برچیده شود دعواها، نزاع ها و خلاف  کاری ها برداشته می شود ...

این بحث ادامه دارد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17438 ، تاريخ انتشار 880923

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 می گفت، پیشترها که ساختمان های اداری ساخته می شد، جوری بود که پس از 2 تا 3 بار عقب نشینی، باز به ساختمان اصلی نمی رسید، آن ها پیش بینی 20، 30سال آینده را می کردند و شاید هم بیشتر. لذا اگر نگاهی به شهر داشته باشیم درخواهیم یافت ساختمان های اداری قدیمی پس از چند بار عقب نشینی باز سر جای خود ایستاده است، اما امروزه، انگار کسی نگاهی برای آینده نگری ندارد و نمی دانند با این حجم تولید خودرو که سیل آسا روانه خیابان ها می شود و عرصه را بر همه تنگ می کند، روزی باید برای تعریض خیابان ها اقدام کرد. از نگاه من هم این سخن درستی است که اگر بناست، سنت تعریض ادامه داشته باشد با توجه به شتاب تولید خودرو و... باید دایره پیش بینی ها را هم توسعه داد حتی بارها وسیع تر از گذشتگان، چه اگر دیروز با توجه به میزان تولید خودرو ترافیک در یک بازه زمانی طولانی، نیاز به تعریض پیش می آمد، امروزه، این نیاز در یک فرصت و بازه کوتاه تر شکل می گیرد. پس باید همین امروز، کارها را تدبیر کرد و در صدور پروانه ساخت این مسئله را در نظر گرفت،اما اگر چنان که چندی پیش یکی از مسئولان شهری گفته بود، دیگر رویه تعریض خیابان ها برای مدیریت ترافیک منسوخ شده است، باید به سمت شیوه های مدرن و به روز مدیریت آمد و شد خودروها در شهر رفت تا مردم در کمترین زمان به مقصد برسند و از سوی دیگر در ساخت و سازها هم با در نظر گرفتن زیبایی های بصری و مبلمان شهری در کنار استحکام بناها، شهر را زیباتر از پیش ساخت.

صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17437 ، تاريخ انتشار 880922


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 15:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۳)

برخی کلمات معجزه می کنند و چه معجزه ای بالاتر از فرود آوردن یک فرد از اوج عصبانیت به صحنه آرامش؛ چه معجزه ای بالاتر از تبدیل یک آدم عصبانی- که هر کاری از او برمی آید- به یک انسان معقول و منطقی؟ چه معجزه ای بالاتر از این که گاه با یک کلمه می شود جلوی یک سیل را گرفت، جلوی فاجعه را سد کرد و اجازه وقوع حادثه را نداد؟ آری برخی کلمات معجزه می کنند و می توانند آدمی را از میان آتش خشم و غضب به در برند. گاهی این کلمات معجزه آفرین به حرکات دست و سر و لب هم ترجمه می شوند. این ترجمه که خود یک زبان بین المللی است هم کارکردی آن چنانی دارد اگر دقت کرده باشیم، کلماتی چون «ببخشید»، «معذرت می خواهم»، «شما بزرگوارید»، «بزرگواری کنید» و... بارها به سان کلیدی عمل کرده اند که در دو راهی بهشت و جهنم مردمان را به سوی بهشت می کشانند، حتی اگر تا حوالی جهنم هم رفته باشند! حتی اگر کلید به قفل جهنم هم گذاشته باشند. بله بارها شده است وقتی کسی که حقش از سوی شما نادیده گرفته شده و یا او چنین تصوری دارد، آتش فشان خشم شده به سوی شما می آید. شما پیشاپیش عذرخواهانه از کلمات معجزه گر استفاده می کنید، او هم آتش فرو می نشاند و تا آستانه تحمل می آید تا بشود او را به وادی عقلانیت کشاند و به توضیح ماجرا پرداخت و حقیقت مطلب را روشن کرد. چه گاه حقیقتا شما مرتکب تضییع حق نشده اید اما فرد چنین تصوری دارد، در مواجهه با او اگر شما هم همان اول در برابر او بایستید، نه تنها نخواهید توانست او را از اشتباه در بیاورید و حقانیت خود را ثابت کنید که مرتکب اشتباه های بزرگ تری هم خواهید شد و یا حداقل زمینه اشتباه بزرگ تر را از سوی طرف مقابل آماده خواهید کرد که دو سر این ماجرا باخت است، هم برای شما و هم برای آن طرف دیگر. پس همیشه و همه جا از کلمات معجزه آفرین استفاده کنیم و این کلمات را به گاه رانندگی به حرکات دست و سر ترجمه کنیم. مخصوصا اگر رفتار رانندگی ما، باعث آزرده خاطر شدن رانندگان دیگر شده است. اگر حق تقدمی را رعایت نکرده ایم، اگر مانع استفاده دیگران از حق شان شده ایم در چنین جاهایی، تکان دست و سر و یک لبخند می تواند خشم دیگران را فرو بنشاند. این را بارها از افراد مختلف شنیده ام که اگر با تکان دست عذرخواهی نمی کرد، با او برخورد می کردم. اگر با حرکت سر شرمنده نمی کرد از خجالتش درمی آمدم. چنان که گاه بدجوری هم از خجالت هم درمی آیند، آن گونه که گاه انسانیت یک جا به خجالت گرفتار می آید، وقتی که دهان آدمی، مسیل واژه های زشت می شود وقتی کلمات متعفن و عفت سوز از زبان خارج می شود. وقتی آدمی، از انسانیت تهی می شود، وقتی برهان قاطع آدم ها در مشت گره خورده شان خودنمایی می کند و بر سر و صورت طرف دیگر فرود می آید تا منطق او هم در پایش به ظهور برسد و حواله دیگری شود چنان که گاه در خیابان ها دیده را می آزارد ... پس قبل از آن که به خجالت انسانیت گرفتار شویم، دستی به مهر و عذرخواهی تکان دهیم این عین عقل است.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17437 ، تاريخ انتشار 880922


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۲)


خشم آدمی را تا رتبه حیوانات درنده تنزل می دهد و از انسان یک گرگ می سازد. راستی وقتی فرد به زدن و بستن و دریدن می اندیشد و برایش نقشه می کشد یا وقتی این نقشه را به عمل در می آورد، چه تفاوتی است میان او و گرگ؟ جز این که او بدتر است؟ گرگ اگر می درد، براساس قاعده وجودی اوست اما آدمی وقتی می درد، برخلاف ذات و قاعده زندگی خود عمل  می کند. مار اگر نیش می زند از غرض نیست، عادت زندگی اوست و از او جز این انتظار نیست. اما از آدمی آیا انتظار است که مار شود و دیگران را نیش بزند؟ آیا انتظار است، کفتار شود و بدرد؟ گرگ شود و بخورد؟ نه، انتظار نیست لذا وقتی آدم برده غضب می شود و مهار رفتار خود را از عقل می گیرد و به دست خشم می دهد از هر حیوانی درنده خوتر می شود. روشن است که زندگی او هم دیگر نه گلستان، بلکه کشت  زار زشتی ها خواهد بود. برکت از زندگی اش پر خواهد کشید تا نکبت جای آن بنشیند چه نکبت زاییده جنون است و فرموده اند «الغضب، شعبة من الجنون» و از جنون جز جنایت و ... بر نیاید، آیت ا... العظمی بهاءالدینی که در وادی سلوک و معرفت، گام های بلندی برداشته و به جایگاه رفیعی رسیده بودند می فرمودند: «بر اثر غضب، برکت می رود.» و نگاهی به زندگی افراد غضبناک و بردگان خشم، موید این حقیقت است. در زندگی افراد تندخو، آرامش گم می شود، در مزرعه خشم هم هرگز محبت نمی روید، بذر آسایش به بار نمی نشیند و گلی شکوفا نمی شود تا گلستانی شکل بگیرد. اما این بیماری هولناک، چاره دارد، طبیبان اخلاق، برایش نسخه غلبه بر خشم نوشته اند که چون شکل گیرد، از آسمان برکت می بارد و از زمین هم برکت می جوشد، این را نیز در توصیه های مرحوم بهاءالدینی روشن ضمیر می خوانیم که مقابله با غضب، برکت می آورد. مخصوصا اگر فرد بتواند در اوج اقتدار، از خشم فرو آید و از ظلم دیگری هم بگذرد. بتواند به تلافی بلای دیگری را با چند بلا پاسخ دهد اما به برکت «ولا» بگذرد. آن گونه که خیلی از اولیاءا... رسیده اند، استاد فاطمی نیا - که خدایش حفظ کند - در این باره از یک نمونه موفق سخن می گفت که با مدیریت خشم خود به مقام والا رسیده بود، ایشان نقل می کرد که حضرت آیت ا... سلطانی طباطبایی فرمود: ظلمی بر من شد و من می توانستم آبروی او (ظالم) را ببرم اما بر خشم خود غلبه کردم و هرچه دارم از همین است.آری، بزرگان، با ابزار بزرگی قامت می کشند، و هیچ کس بزرگ نمی شود مگر آن که از کوچکی رفتاری چشم بپوشد چه کارهای کوچک، آدمی را کوچک می کند. از آدم کوچک هم کار بزرگ برنیاید و این بزرگ ترین فاجعه است برای جامعه که افرادش بزرگ نباشند و راه بزرگی هم بلد نباشند یا نپیمایند. در جامعه ای که افرادش بزرگ نباشند، به جبر روزگار، کارها به دست افراد کوچک خواهد افتاد و تلخ است سرنوشت جامعه ای که مردمانش بزرگ نباشند، تلخ است، فردای جامعه ای که مردمان امروزش، در آتش خشم هر روز کوچک تر شوند و آن ها را فرصت بزرگی فردا هم نباشد...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17436 ، تاريخ انتشار 880921


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

هیچ گاه، در هیچ  جامعه ای، پلیس بدون حضور فعال و همراهی هوشیارانه مردم موفق نمی شود، نه در کاهش جرم، نه در برخورد با جرم و نه در اعمال قانون علیه مجرمان، پس اگر در جامعه ای مردم همه امور را به پلیس وابگذارند و خود را کنار بکشند، نباید انتظار داشتن یک جامعه ایمن و سرشار از آرامش داشته باشند، مگر می شود، آتش افروخته را به امید آمدن آتش نشان به حال خود رها کرد.

انسان عاقل لااقل به اندازه یک سطل آب، یک کپسول آتش نشانی، یک بیل خاک، برای فرو نشاندن آتش تلاش می کند. چنانکه در مواجهه با فوریت های اورژانسی نیز با همه وجود می کوشد به آسیب دیده کمک کند و وجود آتش نشانی و اورژانس را نافی فعالیت خود نمی داند و نمی گوید ما مالیات می دهیم پس فقط باید آتش نشانی و اورژانس به مقابله با حوادث برخیزند. پس همین ذهنیت و نظر صحیح در برابر فوریت های امنیت اجتماعی هم باید به وجود بیاید، تقویت شود و به جزئی از شخصیت ما تبدیل شود تا در برابر ناامنی های اجتماعی هم بی تفاوت نباشیم و الا در شهر بی خبری و بی تفاوتی تازه اگر پلیس و قاضی و... هم صد درصد توان خود را بگذارند کار به نتیجه نمی رسد، چه رسد وقتی ما خود به رفتار مردان قانون، بر اساس قانون انتقاد داریم و توقعمان اعمال مقتدرانه تر قانون از سوی آنان است و می خواهیم وقتی پنجه شان بر گلوی زورگیر و دزد و امنیت سوز می افتد، دشمنان آسایش مردم دیگر روی آسایش را نبینند، مادام که سر به راه شوند نه این که مقابله با اراذل و اوباش، فقط دردسرش برای کنش گران جامعه باشد، نه این که گاه حتی پلیس هم برای اعمال مقتدرانه قانون، دست و دلش بلرزد. آنکه باید همه وجود بر خود بلرزد و ترس جزئی از شخصیتش شود، کسی است که چاقو می شود و کنار گلوی مردم می نشیند به گاه زورگیری.

سنگ می شود بر شیشه آرامش مردم به گاه شرارت، فریاد نخراشیده می شود در گلویی نتراشیده به گاه عربده کشی.

آری چنین کسی باید از پلیس بترسد و لوازم اقتدار قانونمند پلیس باید همیشه فراهم باشد و امکان تعامل آحاد مردم با این نهاد برای اصلاح جامعه نیز هم. ...

صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17435 ، تاريخ انتشار 880919
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۱)

دنیا دارد با «سینما»، فرهنگ خود را توسعه می دهد، تمدن سازی می کند، به تخریب تمدن های حریف می پردازد و... اما ما با سینمای خود چه می کنیم؟ یک سوال دیگر، اصلا ما «سینما» داریم؟ آیا همین که چند فارسی زبان بیایند و کنار هم فیلم بازی کنند، می تواند نشانگر «سینمای ما» باشد؟ آیا ما توانسته ایم از ظرفیت فیلم و سینما، چندان که باید استفاده کنیم یا همه آن چه هزینه کردیم چندان به فایده منتج نشده است؟ این پرسش هایی است که در ذهن آدمی شکل می گیرد اما پاسخ چیست؟  فکر می کنم اگر اندکی تامل کنیم به پاسخ می رسیم، البته در این مقال نمی خواهیم به این پرسش پاسخ دهیم فقط به بازخوانی صحبت های دردمندانه شهروندان می پردازیم که درباره «فیلم های کمدی» سخن گفتند، از جمله یک شهروند که در تماس با نگارنده گفت: «خدا را شکر، با پدر و برادرم به سینما نرفتم و در کنار شوهرم بودم والا نمی دانم چگونه باید دیالوگ های فیلم... را تاب می آوردم. نمی دانم اگر فرزندانم بودند چه پاسخی می توانستم به آن ها بدهم راستی سینمای ما به کجا می رود و ما را به کجا می برد این سینما که باید به سوی فرهنگ صحیح طی مسیر کند؟...» این شهروند می گفت: متاسفانه این فیلم و فیلم هایی از این دست با دیالوگ های خود، یک سکس پنهان را شکل می دادند و تصورش را هم به خیال بیننده می سپرند، اما آیا کسی برای این قبیل فیلم ها که در همین کشور، مجوز ساخت می گیرند، ساخته و اکران می شوند، به خود زحمت پاسخ گویی می دهد؟

شهروند دیگری هم می گفت به اسم طنز، هر هجو و کلمات ناپسندی را بر زبان می آورند در این فیلم ها، انگار وظیفه ای جز تخریب اخلاقیات و ادب و تعامل مردم را ندارند! مگر طنز جای این همه لودگی است؟  مگر نباید فیلم نامه ها برای ساخت مجوز بگیرند؟ مگر ... خب وقتی ارشاد به این قبیل فیلم های سخیف مجوز می دهد، پس به چه فیلم هایی جواز نمی دهد؟ این شهروند از روزگاری که سینما گرفتار آن است و از عاقبت بازیکنی که به تیم خودی گل می زند نگران بود و می گفت در این زمان که بیش از همیشه به یاری سینما نیاز داریم تا از فرهنگ خود دفاع کنیم حیف است که سینما ناخواسته یا ناآگاهانه یار دوازدهم حریف باشد. شهروند دیگری هم می گفت کاش سینماگران و متولیان امر، اندکی به دغدغه های رهبر انقلاب در این حوزه توجه می کردند، آن وقت سینمای ما در زمین حریف بازی نمی کرد. البته این به معنای ندیدن آثار گران قدر نیست بلکه توقع ما این است که سینما با همه ظرفیت خود در کنار ما باشد. شهروند دیگری هم به سریال «لاست» پرداخت و با انتقاد از خبر دوبله آن که هزینه یک صد میلیون تومانی برای اصلاح پوشش بازیگرانش هم دارد می گفت :این سریال هیچ حرفی برای گفتن ندارد پس شایسته نیست چنین هزینه هایی پای آن صرف شود... این ها البته گفته چند شهروند بود و ما قصد داوری نداریم. فکر می کنم مسئولان با تامل بیشتر و سینماگران با توجه بیشتر خواهند توانست به سمت اصلاح رویکردها بروند....

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17435 ، تاريخ انتشار 880919
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۹۰)

 
دیروز گفتیم هیچ کس فرعون را دوست ندارد، چون وقتی یک سو فردی با تکبر رفتار می کند در سوی دیگر، افرادی آسیب می بینند و این اخلاق رذیله،«قائم به فرد» نیست بلکه ۳ رکن دارد؛ اول- کسی که تکبر می ورزد، دوم- آن چه به آن تکبر می ورزد اعم از پست و مقام و ثروت و مال و قدرت و زیبایی و جمال و... سومین رکن این «ضداخلاق» فردی است که به او تکبر ورزیده می شود و به اصطلاح «متکبربه» یعنی همان کسی که متکبر دل او را می شکند و شخصیتش را خرد می کند و سرمایه حیثیتی و عاطفی او را به باد می دهد. پس می توان گفت برخلاف ظاهر که برخی فکر می کنند تکبر صرفا گناهی فردی است که با توبه فردی هم جبران می شود، این یک گناه اجتماعی و فراگیر است که دایره شمول آن به وسعت حوزه عمل فرد متکبر است، هرچه این حوزه گسترده تر و افرادی که به هر دلیل با او مواجه می شوند بیشتر باشد، وسعت و فراوانی این گناه هم بیشتر خواهد بود و در نتیجه رضایت گرفتن و حلالیت طلبیدن را هم مشکل خواهد کرد تازه اگر فرد متکبر، متنبه و آگاه شود و بخواهد این جامه فرعونی را از تن خود و رفتار خویش به در آورد والا قربانیان خوی او افزون خواهد شد به شمار روزهایی که متکبرانه رفتار می کند، به وسعت حوزه مسئولیتی است که فرعون وار اداره می کند، اما... اما راه توبه برای همه باز است و حوزه عبودیت و بندگی تنها ساحتی است که «بن بست» ندارد. هرچند مسئله این است که در آوردن جامه تکبر برای برخی افراد سخت است. اما باید به یادشان آورد که «افرادی که کوه را از میان برمی دارند، کسانی هستند که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها می کنند» پس برای برداشتن کوه غرور و تکبر از سر راه بندگی و سلامتی زندگی باید اندک اندک از بدنه کوه غرور تراشید تا آن را از میان برداشت و راه را به سوی زیبایی گشود و آغوش خود را نیز برای کسانی که به غرور او آزار دیده اند و دیگران صمیمانه باز کرد و به درک زیبایی های زندگی خالی از غرور رسید. در جامعه هم تجربه کرده ایم که مردمان هرچند آسیب دیده باشند و دل غمین باشند، باز در برابر «ببخشید» ی که می شنوند و پیغام حلالیت طلبی که به دست شان می رسد، به راحتی به ساحل رضا می رسند، همدیگر را بحل می کنند و رضایت می دهند .پس از این فرصت باید استفاده کرد مبادا که شرم حلالیت خواستن، خود دام شیطانی باشد که اجازه «بنده»شدن فرد را بگیرد و حق الناس معنوی را بر ذمه او باقی بگذارد. حلالیت خواستن هم مخصوص سفر معنوی حج نیست و قرار هم نبوده و نیست و نخواهد بود که صرفا مسافران کعبه و حریم دوست از دیگران رضایت بگیرند بلکه همه ما هرجا که هستیم باید با حلالیت گرفتن از هم، شانه از زیربار حق الناس در همه شقوق و شئون آن سبک کنیم چه جز با بال سبک نمی شود پرید و جز با سبک باری نمی شود پای به راه شد. پس بیاییم و حلالیت خواهی و بحل کردن، رضایت خواهی و رضا شدن را به سنت ماندگار اجتماعی تبدیل کنیم تا اگر خدای نکرده کسی را رنجاندیم، فرصت جبران و پوزش خواهی داشته باشیم، چه همه ما را سفری سخت در پیش است که شاید همین امروز، ما را به سفر بخوانند، آن وقت اگر جامه غرور از تن به در نکرده باشیم، جامه آتش بر تن ما خواهند پوشاند، هرچند در همین زندگی هم آن که غرور دارد و رضایت نمی گیرد و متکبرانه اهل حلالیت خواهی نیست، در جامه ای از آتش است...
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17434 ، تاريخ انتشار 880918


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 سیاه و سفید(۸۹)

این درست که «فرعون» به قعر نیل عذاب رفت. اما او فرعون تاریخی بود، ما، هر کداممان فرعونی در خود داریم، کوچکی و بزرگی این فرعون بسته به این است که ما چقدر بزرگ می شویم یا کوچک می مانیم، چه هر چه جوهره بندگی مان قامت بکشد و رشید شود، فرعون درونمان کوچک خواهد شد و این نسبت معکوس است یعنی اگر مای عبودیت مان کوچک شود، فرعون، قامت کشیده و فربه خواهد شد و مار او ایمان ما را خواهد بلعید و ما را به نابودی خواهد کشاند، چه تکبر و فرعونیت عین نابودی است، هر چند فرد متکبر فکر می کند که هست و عزیز و قوی و نیکوست. این هست او درست معنای نیستی دارد، چنان که پهنای تکبر هر کس هم به وسعت «کمبود»های اوست، یادم نمانده است که این حدیث از امام باقر(ع) است یا امام صادق(ع)، فرقی هم نمی کند، کلام معصوم است که «کسی تکبر نمی کند الا به خاطر کمبودی که در خود احساس می کند». اگر شخصیت شناسان و روان شناسان و عالمان تعلیم و تربیت افراد متکبر را مورد مطالعه قرار دهند به فراست به این نکته خواهند رسید که چقدر میان تکبر و کمبودی که دارند تناسب برقرار است، هر چه این زیادتر باشد، آن هم افزون تر می شود، افزونی اولی هم نشانه زیاد بودن دومی است، پس مراقب رفتار خود باشیم تا به خوی فرعونی دچار نشویم، حتی اگر کمبودهایی داریم هم از راه درست به دنبال ترمیم آن باشیم والا پوشش ظاهری تکبر، حتی اگر به قطر فرعونیت هم برسد، باز چاره کار نمی شود بماند، که با عذاب خداوند همراه خواهد شد، چه خداوند نه با فرعون شوخی داشت و نه با فرعونیت به روز شده در رفتار ما، چه به فرموده یکی از علمای اخلاق، استاد فاطمی نیا، «ان ربک لبلمرصاد» فقط برای فرعون نیست، هر کس به اندازه خود «مرصاد» دارد و شاید بتوان گفت «مرصاد» هر کس به اندازه فرعونیت او عمیق و پرسنگلاخ و پرمانع است. پس هشدار که به دام شیطان غرور و تکبر نیفتیم تا از «مرصاد» الهی هم نجات پیدا کنیم. برای این هم باید مراقب رفتارمان باشیم، حتی اگر گاهی شیطان غرور در ما بیدار می شود و فرعون تکبر قدمی می زند، دل به هشدار الهی، «ولا تمش فی الارض مرحا» بیدار کنیم و اجازه ندهیم، رفتارهای متکبرانه آن گونه به خلق و خوی ما تبدیل شود که جزئی از شخصیت ما به حساب آید. چه با یک بار و دو بار انجام عمل، به اخلاق تبدیل نمی شود اما هر خویی که به تکرار انجام شود آن گونه که علمای اخلاق می گویند به «ملکه نفسانیه» تبدیل می شود و اخلاق فرد را تشکیل می دهد، و اخلاق هم خوب یا بد، به جزئی از شخصیت آدمی تبدیل می شود و نکته آخر در این باره این که؛ آدم متکبر و مغرور را کمتر کسی دوست می تواند داشته باشد و اصولا فطرت سالم «نازیبایی» ها را برنمی تابد و کبر و نخوت و غرور هم نهایت زشتی است. پس اگر به آموزه های دینی هم کسی باور نداشته باشد برای این که زندگی موفق داشته باشد و بتواند در جامعه به تعامل بپردازد، باید خود را از خوی فرعونی کبر و غرور خالی کند چه هیچ کس فرعون را دوست ندارد... .

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17433 ، تاريخ انتشار 880917


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


قوی ترین دونده هم در خاک نرم یا در میان گل نمی تواند استارت خوبی بزند، قوی ترین آدم  ها هم نمی توانند خود را از باتلاق برهانند، پس برای آغاز دویدن باید خاک سفت زیر پا باشد و برای طی راه هم نباید گذر فرد به باتلاق بیفتد. باتلاقی هم اگر هست باید هوشمندانه آن را دور زد و راهی امن جست تا به سلامت راه به مقصد برد. چه هیچ کسی نمی تواند پای به باتلاق بگذارد و امید سلامت داشته باشد این را عرض کردم تا بر این نکته تاکید کنم که نهاد خانواده برای رشد فرزند باید مثل زمین سفت باشد برای آغاز حرکت، مثل زمین مساعد باشد برای پرورش درخت و امن از باتلاق باشد برای رفتن. همین حالا هم اگر در رفتار آدم ها دقت کنیم به روشنی می توانیم دریابیم که هر کدام از چه زمینی آغاز کرده اند و چقدر پیش رفته اند. در مسیرشان نیز چه سنگلاخ ها و باتلاق ها و کمینگاه های خطرناک را پشت سر گذاشته اند. من در موفقیت هر فرد نقش نهاد خانواده را چه آن زمان که فرزند است و عضو خانواده و چه وقتی پدر و مادر است و سرپرست خانواده، بسیار پررنگ می بینم و معتقدم این که گفته می شود «پشت هر مرد موفق یک زن بزرگ قرار دارد» را باید این جور تعمیم داد که هر فرد موفق از خانواده ای سامانمند قامت می کشد. تحلیلگران معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی خراسان رضوی نیز بر این عقیده اند که نقش خانواده در ارتقای سلامت رفتاری اعضای خانواده و مخصوصا فرزندان به حدی است که حتی عوامل وراثت و آموزش هم نمی تواند جای آن را پرکند، براساس یافته های این افراد،در خانواده های هوشیار و حساس، کمتر جرمی فرصت بروز می یابد چه اعضای خانواده، همان طور که متوجه «تب کردن» یک عضو خانواده می شوند و «خار در پا خلیدن» او را از نظر دور نمی دارند و برای درمان تب و درد خار تلاش می کنند، نسبت به بیماری های رفتاری هم نیز حساس و کنشگر هستند لذا، مثلا اولین دروغ یک عضو خانواده، با نگاه پرسشگر و «آژیر سای» دیگر اعضا مواجه می شود که انگار «اورژانسی» بودن وضع طرف را خبر می دهند و به همین سرعت هم به یاری او می شتابند. اما در جاهایی که اعضا از «خانواده»، فهم «یک جانشین» دارند و چیزی به نام نهاد خانواده شکل نگرفته، نمی توان یک توفیق هدفمند و یک انسان قامت کشیده را شاهد بود. این جا، زمین گلی، اجازه استارت موفقیت را نمی دهد و باتلاق های سر راه، افراد را می بلعد پس برای این که شکار نشویم و برای این که هزینه های اجتماعی، کاهش و منافع وجود افراد برای خود و جامعه افزایش یابد باید به خانواده توجه ویژه کرد چه جوامع موفق را افراد موفق می سازند و اینان نیز در خانواده موفق پرورش پیدا می کنند.

صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17433 ، تاريخ انتشار 880917


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۸)


برای رهیافت به فهم روش علوی باید مولفه های جامعه شکل گرفته ذیل حکومت ایشان را بازخواند تا فهمید راز ماندگاری روش مولا چیست و دانست که برای جاودانه شدن باید آن گونه شد، حتی اگر به تاریخ و ماندگاری هم دل نبسته ای باز برای زندگی امروز خود چه در حوزه فردی و چه اجتماعی باز به این روش محتاجیم آن گونه که زمین عطش زده به باران. پس باید برای فهم این فرازها تکاپوی بیشتری داشته باشیم. در این مختصر فقط به چند نکته اشاره می کنیم و آن این که در جامعه علوی، فرد ممکن است «فقیر» باشد، اما «حقیر» نیست چه ملاک ارزش گذاری مناسبات انسانی و تقواست نه میزان برخورداری مادی افراد، لذا هیچ سرمایه دار و برخورداری هم «کبیر» شمرده نمی شود و به دلیل ثروتش تکریم نمی شود، در جامعه علوی« ان اکرمکم عندا...اتقاکم»حقیقتا به عمل درمی آید و در هر جامعه ای که این حقیقت به واقعیت رفتاری تبدیل شود بسیاری از ناهنجاری ها از میان می رود و شاید طبقه ای متفاوت شکل نگیرد که با دیگر طبقه ها فاصله داشته باشد تا پدیده ای به نام فاصله طبقاتی شکل بگیرد، چه این پدیده معلول حقیرشمردن فقرای کوخ نشین و تکریم برخورداران کاخ نشین است در جامعه ای که حرمت افراد به مدد صفرهای حساب بانکی شان متغیر می شود، در جامعه علوی ارزش های انسانی حاکم است و میان پایین شهری و آن که اجاره یک ماه خانه اش به اندازه تمام خانه پایین شهری قیمت دارد فرقی نخواهد بود اما... اما آیا وضع جامعه ما چنین است تا ما بتوانیم خود را علوی بدانیم؛ من می بینم شما هم حتما می بینید که ملاک سنجش حرمت افراد چقدر «ضدعلوی» است پس بدانید این سنجش هم نمی تواند علوی باشد. وقتی ارزش افراد به «زر و ثروت» و زور و قدرت و میز و مقام باشد قصه همین خواهد بود که است. نام علی علیه السلام هم نمی تواند چونان اکسیر همه چیز را زیرورو کند، اکسیری که از سنگ خارا، گوهر شب چراغ می سازد، نام امام نیست بلکه راه و رسم و روش مولاست. آن چه ما باید در پیش گیریم هم این راه و روش است. همان که نقشه راه بهشت است و من باور دارم که اگر ما براساس مشق علوی، زندگی را مشق کنیم، زیبایی ها به فراوانی در زندگی ما تحقق خواهد یافت آن قدر که میان این دنیای ما با بهشت فاصله ای نباشد و به دیگر عبارت روش علوی، نقشه راه بهشت است در هر دو دنیا، کسی می تواند به تجربه بهشت برسد که آن راه و روش را در پیش بگیرد در هر کجای زمین و زمان که می خواهد باشد. من در صداقت کاری مردمان سرزمین های دور روش علوی می بینم و در عمل به عهد و پیمان و پرهیز از «ناسزاکاری» آن ها در عرصه تولید و تعامل با دیگران نیز نشانه های رفتار علی گونه می یابم، لذا معتقدم غدیر، به زبان های رفتاری جهان ترجمه می شود ولو ما در ظاهر و لفظ آن مانده باشیم.چنان که نتیجه های عملی تلاش حضرت رسول در ارتقای اخلاقی و اتمام مکارم اخلاق را درجوامعی می یابیم که حق هم را رعایت می کنند، به هم احترام می گذارند، علم می آموزند و به خدمت خلق در می آورند و...

آن روز که حضرت رسول در غدیر خم دست مولا علی(ع) را بالا گرفت و «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را به صریح ترین زبان بیان فرمود اشارتی بود برای ما تا راه و رسم مولا را در پیش گیریم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17432 ، تاريخ انتشار 880916
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۷)


دیروز نوشتم که در مدرسه حکومتی امام علی(ع)، حوزه مسئولان و حوزه اجتماعی مردم مثل خانه شیشه ای است و همه چیز در منظر همگان شکل می گیرد تا «رانت» ایجاد نشود و فرصت ویژه در اختیار کسی قرار نگیرد. امام با آهن گداخته، پاسخ ویژه خواهی برادر خویش، عقیل را، می دهند تا به مردم همه اعصار بگویند در برابر عدالت همه مساوی هستند و یادمان دهند تا نه «رانت» بدهیم و نه بخواهیم ،بلکه همه به عدالت تن دهیم تا جامعه ما به سوی رستگاری گام بردارد و هیچ کس نباید ذیل نام حاکم، خود را تعریف کند و به هزار نام و روش دراز دستی کند. به دیگر عبارت، وقتی حضرت رسول(ص) امام علی را به مردم نشان می دهند، یعنی روش این مرد باید سرمشق همه باشد، چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی، چه در جایگاه شهروند و چه در جایگاه حاکم. اصلا او الگوی زندگی است، چه وقتی به عنوان یک شهروند چاه حفر می کند، نخلستان می سازد و به مردمان - براساس وقف- هدیه می کند و چه وقتی به عنوان حاکم، فرصت ها را به عدالت میان مردمان قسمت می کند و براساس بهره گیری از فرصت ها و به کمال رساندن استعدادها، جایگاه ها را اختصاص می دهد.من در ماجرای تقسیم بیت المال که مولا در اولین روزهای حکومتشان به «سید قریشی» یا «عبد حبشی» به مولا و غلام به یک اندازه پرداخت کردند این را می فهمم که بستر رشد برای همه به یک اندازه مهیاست. ایشان نه سر دعوا با قریش و دیگران دارند و نه قصد برکشیدن یک گروه دیگر، بلکه بستر را به عدالت در اختیار همه قرار می دهند هرچند ابن عباس بماند و طلحه و زبیرها بروند. این درس همیشه است برای حکومت داران که بستر رشد را برای همه مهیا کنند این که هر کس چقدر بهره می برد، حرف دیگری است. وظیفه حکومت بسترسازی رشد همه است و حکومتی که داعیه دین  دارد هم اولویت دارترین برنامه اش و محور همه کارهایش باید به کمال رساندن اخلاق باشد تا زیبایی ها فرصت بروز یابد، چنانکه در حکومت مولا علی(ع) شاهد هارمونی عبادت و عبودیت هستیم و حاکم مسلمانان به دیدار درماندگان می رود و میان خود و مردم حایل ایجاد نمی کند و مردم نیز میان خود و او فاصله ای نمی بینند و در تعامل با هم نیز تحت تاثیر مولا هستند چنانکه مالک اشتر، درشت گویی و استهزاء جوانان را به دعا و نماز برای هدایت شان پاسخ می دهد و این درسی است برای همه ما مخصوصا کسانی که قدرت دارند تا پاسخ ها را جز به زیبایی ندهند، هرچند فردی ناسزاکاری کند و ناشایسته رفتاری آنان بر مدار روش مولا بزرگواری و کرامت مداری کنند. این سرمشق همه ما نیز باید باشد تا با تعلیم از رفتار علوی، آرامش را در جامعه ارتقا بخشیم، یاری بینوایان را به روش نظام مند در آوریم و با پرهیز از نازیبایی ها و ناسپاسی ها به نهادینه شدن رفتار علوی کمک کنیم. آن وقت خود ما اولین بهره برداران جامعه غدیری خواهیم بود، جامعه ای که در آن درخت دوستی، جای نهال دشمنی را می گیرد و صداقت  گفتاری و رفتاری اجازه بروز دروغ و دغل را نمی دهد، باغستان اعتماد هم شکل می گیرد که میوه های شیرین اخوت و برادری بر شاخه های درختانش می روید...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17431 ، تاريخ انتشار 880914
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۶)


پیامبر مکرم اسلام(ص) راه را نشان دادند، هنگامی که کاروان بازگشته از حج را در «غدیر خم» فرو نشاندند، تا قبل از آن که هر کاروان به راهی برود، راه حقیقی و «صراط مستقیم» رستگاری را برای همیشه عصرها و نسل ها نشان دهند و نشانه گذاری کنند، لذا پرداختن به غدیر هم باید مطالعه عملی، آن راه، آن نشان و آن نشانه ها باشد، و الا فاصله زمینی ما با «خم» هزاران فرسنگ است و فاصله زمانی ما با «غدیر» قرن ها فاصله. اما با راهی که پیامبر نشان دادند، هنگامی که دست «علی» را به دست گرفتند و همه عشق خود را به واژه ها دادند که «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» تا کسی راه را گم نکند که راه ولایت عملی علی است و سپس به دعا این راه را استحکام بخشیدند «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» که خدایا! دوست بدار دوست داران علی را و دشمن بدار آنانی که با او دشمنی می کنند. یعنی آنان که با راه علی که صراط مستقیم ایمان است دوستی دارند را دوست و آنانکه بر سر این راه مانع ایجاد می کنند را دشمن بدار. و این دعا، همیشگی است، چنانکه آن «راه» نمایی همیشگی است و این یعنی ما دیروز و امروز و فردا مخاطب پیام و مشمول دعای پیامبر بزرگوار هستیم. این که در کدام تعریف می گنجیم و لطف دعای ایشان شامل حال ما می شود یا - خدای نکرده - ذیل نفرین ایشان قرار می گیریم بسته به عملکرد خود ما دارد. این که با دوست داشتن عملی امام ایمان وثیق خود را به پیامبر اکرم هم نشان دهیم و ژرفای توحید خویش را به تماشا بگذاریم یا به دشمنی با رفتار علوی، عمق کینه خود را به رسول ا... نشان دهیم.

چه وقتی حضرت رسول از میان آن همه دست علی(ع) را بالا می برند به این معناست که هندسه شخصیتی مولا علی را نزدیک ترین به شخصیت خود می دانند و تحقق اهداف بعثت را که همانا به کمال رساندن اخلاق انسانی باشد در ولایت ایشان می بینند و لذا «راه» را در پیروی از امام علی می دانند و این هرگز ربطی به خویشاوندی خونی امام علی با حضرت رسول نداشت که پیامبر پیش از این نشان داده بودند، که خویشاوندی خونی اگر با هم خانوادگی عقیدتی همراه نباشد، همان به که به «تبت یدا» بریده شود تا جا برای پر کشیدن خویشاوندان عقیدتی باز شود و سلمان ها به مقام «منا اهل البیت» برکشیده شوند.

پس حضرت رسول براساس فرمان خدا، شبیه ترین افراد به خویش را ولایت بخشید تا اهداف بعثت به تحقق نزدیک تر شود و در مدرسه تربیتی امام علی علیه السلام چه در سکوت ۲۵ ساله و چه در حکومت ۵ ساله، شاهد تلاش امام برای ارتقای اخلاقی جامعه هستیم و پالایش «ضد اخلاقی ها» از رفتار مردم، در این مکتب است که سوای آنچه به حوزه خصوصی افراد مربوط می شود و باید پوشیده بماند، دیگر رفتارها مخصوصا رفتار حاکمان باید در خانه شیشه ای باشد تا همه ببینند و « امر به معروف و نهی از منکر» جامعه را به خانه شیشه ای تبدیل می کند که همه باید مراقب رفتار خود باشند و همه نیز نسبت به رفتار خود و کردار همدیگر مسئولند و نمی توانند از زیربار مسئولیت شانه خالی کنند، چنانکه کسی نمی تواند بر رفتار عمومی خود چادر خصوصی بکشد تا رانت ها ایجاد شود. در این باره باز هم خواهیم نوشت.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17430 ، تاريخ انتشار 880912


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 10:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 


بارورترین بذرها هم در سنگزار به بار نمی نشیند. ماهرترین مهندس هم برای رویاندن گیاه از زمین باید آن سنگ ها را در هم بشکند. یک مثال دیگر؛ برای ساخت راه باید گاه از دل کوه گذشت و چاره ای جز انفجار سنگ های بزرگ و کوه های بزرگ باقی نمی ماند حتی برای تواناترین مهندسان. قصه جامعه و اصلاح و سیاست و مدیریت هم همین است، گاهی کلمات زلال تر از باران هم دلی برای نشستن نمی یابد، گاه برای بیدار کردن مردم، اذان کافی نیست که از ماذنه ها فریاد شود، گلوی تفنگ ها هم برخی اوقات باید با گلدسته ها هم صدا شود و چنین می شود که میرزایونس، طلبه روشنفکر مدرسه محمودیه، کتاب و قلم را، درس و بحث را به امید روزی که بستر فراهم باشد وامی نهد و تفنگ برمی دارد تا در گیلان  که درختانش هم- حتی- از جور ستم، روزگار سبز نداشتند، دین خود را به اسلام و انسان و ایران ادا کند. چه وقتی دختر دهقان برای عروس شدن هم- حتی- باید به ارباب باج بدهد، دیگر مردان غیرتمند را فرصت برجای ماندن نمی ماند، چنان که میرزا نماند، چنان که جنگل هم سکوت بر این همه بیداد را تاب نیاورد و نهضت جنگل شکل گرفت تا از مردم ستمدیده از قزاق و خان و روس، به جان دفاع کند و چنین بود که دست های آشنا با قلم و کتاب، با تفنگ هم قسم شد و حنجره آشنا با مباحث علمی، مسیل فریاد آزادی خواهی و سرافرازی شد و تاریخ ایران قسمتی از کتاب قطور خود را با احترام به نهضت جنگل اختصاص داد که به باور من از روشنفکرترین و متعهدترین نهضت ها بود و راهبرش میرزا کوچک خان هم از اصیل ترین و نجیب ترین و غیرتمندترین فرزندان ایران. چنان که همه این صفات در مرامنانه جمهوری گیلان که همچون قانون اساسی نهضت جنگل بود به روشنی به چشم می خورد که در این جا به فرازهایی از آن اشاره می کنیم؛در ماده اول، تفکیک قوا را به رسمیت می شناسد و قوه مجریه را موظف از تمکین مجلس می کند و از نقاط روشن در این ماده این است؛ کلیه افراد بدون فرق «نژاد» و «مذهب» از حقوق مدینهشهروندی به طور «مساوی» بهره مند خواهند بود.در ماده دوم که ذیل«حقوق مدینه» فهرست شده است «آزادی فکر، عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلامبیان » مورد تاکید قرار گرفته است و ازجمله نکات اجتماعی نیز می توان این مسئله ظریف را درنظر آورد؛ «هر یک از افراد ملت که به سن شصت سالگی برسد از طرف حکومت حقوق تقاعد بازنشستگی خواهد گرفت.»اما این نگاه کرامت مندانه، یک پیوست بسیار عمیق هم دارد؛ این افراد «در مقابل آن ترویج ادبیات و اصلاح اخلاق جماعت را عهده دار» خواهند بود. یعنی بزرگان هر خانواده همه تجربه خود را در راستای تربیت نسل نو به خدمت خواهند آورد، آن وقت جامعه نیز بهره شایسته خود را از این تجربه های مجسم خواهد گرفت و این یک معامله دو سر سود است که هم بازنشستگان احساس مفید بودن می کنند و هم نسل نو هم از پشتوانه ای غنی برخوردار می شود در مواد دیگر مرامنامه مترقی نهضت جنگل از آموزش رایگان و اجباری همگانی تا تبدیل «حبس مقصران با اعمال شاقه به مدرسه و دارالتربیة اخلاقی» و... ذکر شده است که حقیقتا نشانگر روشن اندیشی سران نهضت است اما افسوس که میرزا به آرزویش نرسید و افسوس بزرگ تر این که پس از ده ها سال، ما هنوز از این نهضت و مرام نامه اش از «میرزا کوچک» بزرگ چیزی که باید نمی دانیم، افسوس...

صفحه 06 ايران ، شماره سريال 17429 ، تاريخ انتشار 880911
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۵)

 
این درست که قرآن بر قلب نازنین «محمد امین» نازل شد تا او را به مقام نبوت برکشد اما مخاطب آیات قرآن همه ما هستیم و باید «بعثت» را در خویش تجربه کنیم والا در ساحت ایمان ره به جایی نخواهیم برد. مخصوصا حاجیانی که «غار حرا» را زیارت کرده اند و «خانه خدا» را هم شایسته تر خواهد بود «اخلاق» خود را نیز «نبوی» بنویسند، چنان که هر کسی آنان را ببیند یاد رسول ا...(ص) بیفتد اصلا همه ما باید چنین باشیم. باید هر کس مسلمانی را می بیند یاد پیامبر(ص) بیفتد و هر کس جامعه اسلامی را می بیند نیز یاد «مدینة النبی» اما... حال و روز ما چگونه است و حال و روز جامعه ما چطور؟ آیا خود ما از وضعی که داریم و برای جامعه خود رقم می زنیم راضی هستیم؟ من که راضی نیستم، نه از خود، نه از جامعه، چون اگر خود رفتاری رضایتمندانه می داشتم، جامعه من هم این نبود. من مشکل را از این می دانم که خود را مخاطب قرآن نمی دانیم و فکر می کنیم قرآن بر پیامبر نازل شد و تمام. حال آن که اگر تامل کنیم مخاطب قرآن همه ماییم مخصوصا در برخی آیات به روشنی بیشتر می توانیم این را درک کنیم، چندی پیش «استاد فاطمی نیا»- که خدایش حفظ کند- در این باره مثالی می زد روشن، که در آیه قرآن می خوانیم:به پدر و مادرتان اف- هم حتی- نگویید. خب اگر قرار بود مخاطب آیه فقط حضرت رسول اکرم(ص) باشد که بحث کلا موضوعیت نداشت چه حضرت ایشان پدر و مادر خود را در کودکی از دست داده بودند، یعنی چند ده سال قبل از آن که حتی به پیامبری مبعوث شوند، پس مخاطب آیه همه ما مردمان هستیم که آن روز و امروز و هر روز زاده می شویم، زندگی می کنیم و باز نسل های بعد. دیگر آیات قرآن هم این گونه است و ما همه باید خود را مخاطب آن بدانیم نه در لفظ بلکه در معنا و به واقع، آن گونه که «فضیل عیاض» خود را مخاطب آیه ای از قرآن یافت و از «رهزنی گمراه» به «راهنمای راه» تبدیل شد. ما هم باید چنین خود را مخاطب آیات قرآن بدانیم و بدان عمل کنیم آن وقت هم خود ما قامت خواهیم کشید و هم جامعه ما بستر سعادت خواهد شد تا همگان با شبیه سازی اخلاق خود به پیامبر مکرم اسلام، شبیه ترین افراد به حضرتش هم باشند، چه در روایتی از ایشان می خوانیم که «شبیه ترین شما به من خوش اخلاق ترین شماست» پس هر کس می خواهد به ایشان شبیه شود و اگر می خواهیم جامعه ای رستگار و سعادتمند داشته باشیم باید اخلاق خویش نیکو کنیم، اخلاق نیکو، زندگی خود ما را هم «طراوت» می بخشد و جامعه ما را نیز به جایگاهی می رساند که شایسته جماعت مومنان است، جامعه ای که در آن جز زیبایی مجال رویش نمی یابد و جز زیباباوران از کوچه هایش عبور نمی کنند...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17429 ، تاريخ انتشار 880911


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۴)


حاجی این روزها از احرام بیرون می آید اما قرار نیست رابطه «محرم بودن» او با دوست قطع شود، از حریم بیرون می آید اما از حرم نباید بیرون بیاید، چه وسعت حرم یار برای اهل معرفت به وسعت زمان و زمین است و هرکس هرجا که است می تواند و باید خود را اهل حرم بداند و در محضر حضرت حق، آن وقت در رفتار خویش هم راهی در پیش خواهد گرفت که رضایت حضرت دوست را به دنبال داشته باشد. به باور من حاجی هم که سعادت دیدار خانه خدا را تجربه کرده است و در جایی که معطر به انفاس قدسی اولیاء ا... است باید «بعثت» را تجربه کند و در خویش برانگیخته شود و خود رامخاطب آیه به آیه قرآن بداند تا به «انسان نو» تبدیل شود و پاکیزه جامگی را با پاکیزه جانی توام کند و در بازگشت به شهر و دیار خود مصداق سفر چهارم معرفت شود به گونه ای که رفتار و گفتارش، سخن و سکوتش، نگاه و چشم گرفتنش و همه وجودش، دلیلی باشد برای هدایت خلق به سوی حضرت خالق اصلا فلسفه حج و حداقل یکی از فلسفه های حج همین خواهد بود و الا اگر قصه یک سفر باشد که گروهی بروند و باز آیند و باز قصه زندگی شان همان باشد که بود، باز اخلاقشان مثل قبل باشد و رفتارشان هم، پس چه حاصل از این سفر و آن همه مشقت؟ اگر قرار باشد فرد شیطان را رمی کند و باز خود به دنبال او برود، چه بهره ای دارد این رمی، این سنگ زدن بر شیطان وقتی ما خود «سنگ شیطان» می شویم؟

انسان وقتی به سفر می رود سوغاتی مناسب با سفر می آورد، سوغات حج هم باید از جنس حج، از جنس مکه و مدینه باشد، حاجی مسلمان باید خلق و خوی نبوی و رفتار علوی و عفت فاطمی به سوغات آورد نه سوغات جهل ابوجهل و رذالت ابوسفیان و باطل کرداری ابولهب را... حاجی مسلمان باید نماد تام و تمام رفتار اسلامی، اخلاق اسلامی باشد نه جور دیگر! فرد وقتی به خانه خدا می رود و حاجی می شود باید به فهم دیدار دوست رسیده باشد و جز او نبیند پس از این و جز او نگوید پس از این بلکه «انسان نو» شود و از نو خود را و زندگی خود را براساس مدل حق گفته بنا و زندگی را مزرعه رویش گل های عبودیت و رفتارش را مظهر شئون خداوندی کند که خلیفه الهی را جز این نشاید و نباید... حاجی که بیاید حاجیان که بیایند باید کشور چند گام به پیش بردارد در مسیر عدالت چه هر حاجی به چراغی روشنی بخش باید تبدیل شود و به الگویی برای درست کاری پس هر سال پس از بازآمدن حاجیان باید گام های بلندی به سوی سعادت اجتماعی برداریم و حلال خوری و حلال کاری در جامعه ما ظهور و بروز یابد نه این که قصه با قبل از آمدن حاجیان یکسان باشد، راحت عرض کنم من با کمال تاسف معتقدم نابه سامانی های اجتماعی ما براثر حرام خوری یا شبه حرام خوری در جامعه است، از زورگیری در انواع و اقسامش تا رشوه و ربا و کم کاری و کم فروشی و گران فروشی در همه صنوف و گروه های اجتماعی، چه صرفا کاسب جماعت نیستند که احتمال کم فروشی و گران فروشی دارند، کارمندی هم که کم کار می کند و افزون تر از کار حقوق می گیرد همین وضعیت را دارد، معلم و گوینده ای هم که بی مطالعه، وقت مردم را پرکند باز مصداق همین ماجراست، اهل قلم هم اگر «قلم به مزد» بگردانند و حق مطلب را ادا نکنند باز ذیل همین تعریف قرار می گیرند...

پس اگر می خواهیم رایحه بهشت را در زندگی مان حس کنیم و بهشتی باشیم اول باید ابزار جهنمی شدن را به دور ریزیم و حاجیان ما که «انسان نو» شده اند در این رهگذر الگوی زندگی ما شوند...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17428 ، تاريخ انتشار 880910


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۸۳)


ایرانی جماعت را به قومی قدرشناس تعریف کرده اند که نمک شناس هم هست، حرمت نمک را هم به جان نگه می دارد، اما گاه، صاحبان نمک غریب می مانند و این قصه تلخی است. دیروز هم روز مردانی بود از غریب ماندگان از کسانی که زخم به آب شور دریا شستند تا غباری بر چهره ایران ننشیند، دلاورانی که خونشان، امضای سرخ «فارس» بودن پهنه آبی «خلیج» شد تا هیچ قدرتی نتواند خلیج فارس را به نام دیگری بخواند و حقانیت ایران را انکار کند. دیروز، روز هفتم آذر روز نیروی دریایی بود، یادآور حماسه ناوچه پیکان، که در عملیات غرورانگیز مروارید در شصت و هشتمین روز از آغاز تجاوز دشمن، پرونده نیروی دریایی عراق را بست و خیلی زود جنگ دریایی را با اقتدار به نفع ایران به پایان برد به گونه ای که از آن روز، تا هنوز، شناوری نظامی از عراق نتوانسته است پا به پهنه آبی خلیج فارس بگذارد. آن روز، ناوچه پیکان حماسه ای آفرید که فردوسی باید ظهور کند و «رزم نامه ای» برای آن دلاوران بسراید در اندازه شاهنامه تا بدانیم، چه کردند، دلاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و چه سان رستمانه سر دیو سفید و اژدهای دو سر دشمن را به خاک افکندند. شاعری باید از سماع عشق خونین قامتان پیکان بگوید که شهادت را معنایی نو بخشیدند. سیاوشانه، مظلومیت مقتدرانه یک ملت را به نمایش گذاشتند. اما ... اما از این همه حماسه، چندان که باید سخنی به میان نیامده است، نه فیلمی دیده ایم و نه سریالی. نه رمانی خوانده ایم و نه حتی چند داستان، آن وقت عرصه هنر در خدمت مفاهیم و موضوعاتی قرار می گیرد که گاه در اندازه «فیلم فارسی» هم نیستند. راستی هیچ از خود پرسیده ایم ما که ملتی نمک شناس و حق شناس و قدردان هستیم کی می خواهیم به دلاوران نیروی دریایی ادای دین کنیم؟ کی می خواهیم از ناوچه پیکان بگوییم؟ آیا اصلا چنین قراری دارند تریبون داران فرهنگی؟ آیا کسانی که از توجه نسل نو به تولیدات فرهنگ غرب شکوه می کنند و از این که ناتوی فرهنگی شکل گرفته است برای بر زمین نماندن اوامر رهبر انقلاب تدبیری اندیشیده اند؟ آیا کسانی که از چهره شدن جومونگ در میان مردم گلایه دارند آمده اند به موقف های بزرگ دفاع مقدس و چهره های دلاور این فصل عزت بپردازند تا دیگر جومونگ خیالی برای ملتی که قهرمانان واقعی دارد، قهرمان نشود؟ آیا به حماسه بزرگ مروارید به دلاوری های پیکان در ۷ آذر ۵۹ و قهرمانی های جوشن و سهند و... که پهنه آبی ایران را پاسدارانی رستم گونه بودند، حداقل به اندازه یک فیلم داستانی توجه شده است. سهم خلیج فارس و شهیدان دریایی و دریادل آن در کتاب های درسی دانش آموزان ما چقدر است و اصلا یک دانش آموز پس از پایان ۳ دوره تحصیلی دبستان و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه، در بستر آموزش رسمی، چیزی از نبرد دریایی ما می خواند؟ بگذریم، حرف فراوان است اما گوش بسته را هزار در هزار فریاد هم باز نمی کند و خواب زدگان را چشم نمی گشاید...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17426 ، تاريخ انتشار 880908

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

دشمن جنگ را شروع کرده است. اما در این نبرد منتظر انفجار گلوله ها نباید بود، کشته این میدان هم در قبای خون نمی نشیند و شاید همین باعث شده است که بسیاری جنگ را باور نداشته باشند و حتی «کشته های زنده» این جنگ را که راه می روند و می خورند و می خسبند را گواه آورند که شما اشتباه می کنید و جنگی اتفاق نیفتاده است که ما را به خیزش می خوانید و به میدان رزم!

ولی جنگ شروع شده است واز قضا قربانیانش هم فراوان هستند حتی اگر از هیچ خانه ای بانگی به عزا برنخیزد. حتی اگر بسیاری هوشیار نشوند، بسیجی که باید هوشیار باشد و گوش به فرمان، هشدارش را رهبر فرزانه، سال ها پیش داده اند در همان اول «شبیخون فرهنگی» که در هم افزایی توان دشمنان به «ناتوی فرهنگی» بدل شد.

فرمان مقابله را هم همان روز نخست صادر کردند، پس بسیجی برون آمده از اما واگرها و ایستاده بر بام یقین با بصیرت تمام باید مدام در حال رصد کردن دشمن و برنامه هایش باشد و مدام به کار تولید راهکارهای مقابله با آن بپردازد، زیرا یک لحظه غفلت در این جنگ تبعاتی جبران ناشدنی دارد چه، جنگ نرم مثل جنگ سخت نیست که کشته هایش را در تابوت های پرچم پیچ شده، با افتخار بر شانه کنیم و در قالب شهید، سرمشق امروز و ذخیره فرداهای خود بدانیم که به زندگی جاوید دست می یابند و تا ابد چراغ راه و پشتوانه ما در ادامه راه می شوند بلکه قربانیان جنگ نرم، هم خود شکار می شوند و هم در جبهه و خاکریز ما شکاف ایجاد می کنند.

اینان نه عزت آفرین که به تولید ذلت مشغول می شوند و هرم نفس هایشان فضا را آلوده می کند. این نیز برای کشوری که نیازمند توان همه سربازان و فرزندان خود است به حقیقت یک خسارت بزرگ است. پس بسیج باید همت خود را نسبت به زمان دفاع مقدس که جنگ سخت بود، صد چندان کند تا بتواند در این جبهه موفق باشد. شاید پربیراه نباشد به یادآوری ماجرایی که تاریخ در سینه خود حفظ کرده است تا هشداردهنده و هوشیارکننده باشد برای باورمندان مکتب نبوی، که وقتی از جهاد باز می گشتند یاران را فرمودند، «جهاد اصغر» به پایان آمد. بر شما باد به «جهاد اکبر»، و زمانی که یاران پرسیدند این همه مشقت طاقت سوز در این نبرد کشیدیم و شما جهاد اصغر خواندیش پس جهاد اکبر چیست و پاسخ شنیدند، «مبارزه با نفس»؛ چه شیطان با جنگ نرم به سراغ انسان می آید. چنان که امروز استکبار جهانی با ساز و کار شیطانی، نه کشور ما را، نه نظام ما را، که مستقیما  جان ما و باورهای ما را هدف گرفته است تا هم کشور ما را در  هم بشکند و هم نظام ما را در رهگذار توفان فروپاشی بگذارد. لذا در این جنگ تاکتیک های متفاوتی را طراحی و اجرا می کند از جمله، جاذبه های جنسی چه در قالب طعمه و سکس آشکار یا در قالب استفاده از هنرپیشه ها با ظاهری اروتیکال و سکس پنهان، در کنار این از تاکتیک هایی چون ترور شخصیت نیروهای برجسته در جبهه انقلاب هم استفاده می کند تا به جای ترور فیزیکی و تبدیل آنان به شهید که به پشتوانه ما بدل می شود با ترور معنوی، آنان را به حقیقت از میان ببرد. توسل به ایجاد ترس و ارعاب، مبالغه، پیش گویی های فاجعه آمیز، تولید پیام های جهت دار، ماساژ پیام و... از جمله تاکتیک هایی است که حریف به دلیل بی تقوایی به آن دست می یازد و این می طلبد تا بسیج و بسیجی در این جبهه که به حق جهاد اکبر است با التزام به آموزه های دینی و تقوا، به مقابله برخیزند و هم خود و هم کشور و انقلاب خود را از این ورطه هولناک نجات دهند.

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17425 ، تاريخ انتشار 880905

یک بسیجی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۸۲)

بسیجی، دیروز معنای مردانگی بود و چه مردانگی بالاتر از به کف گرفتن جان برای حفظ وطن از چنگ ناپاکان؟ تاریخ را هم اگر ورق به ورق کنی و سطر به سطر بخوانی باز مردانگی به بزرگی«از جان گذشتگی» نخواهی یافت بلکه همه تاریخ تمام قد به احترام کسانی برخواهد خاست که سرباختند تا میهن شان سربلند بماند و انقلاب و آرمان هایشان قربانی فزون خواهی ددان بیگانه نشود. آری، بسیجی، دیروز معنای مردانگی بود، معنای معرفت و جوانمردی، تجسم عزت و غیرت و آزادگی، اما قرار نیست بسیجی در دیروز بماند، قرار نیست عصرهای بعد و نسل های بعد از فیض درک این جوانمردی محروم بمانند، قرار نیست بسیجی در کتاب ها و لا به لای سطور روزنامه ها دفن شود، بلکه قرار بود و قرار است، بسیجی بماند و برای همیشه معلم جوانمردی باشد. اگر دیروز از خود می گذشت تا دشمن را از میهن بیرون کند، امروز باید جوانمردی کند تا میهن به جایگاه بایسته و شایسته خود برسد و هم میهنانش نیز در همه شئون به جایگاهی دست یابند که رشک همگان را برانگیزد و کشور در قامت یک الگو، برای دیگر کشورها مطرح شود، برای این، هم در حوزه علم باید حرف های فراوانی برای گفتن داشته باشد، هم در حوزه عملیاتی کردن علوم . شهروندان این کشور نیز باید در اخلاق سرآمد باشند تا در مواجهه با شگردهای جنگ نرم دشمن، بتوانند سرفراز بیرون آیند، آن جا که حریف از شگرد دروغ استفاده می کند، اینان با صداقت پا به هماوردی بگذارند، آن جا که دشمن، به تولید تاریکی می پردازد، اینان، چراغ ها را روشن کنند تا کسی در تاریکی و ظلمت شکار شیطان نشود. آن جا که غفلت زدگان، با شایعه ای راه را گم می کنند، بسیجی باید با شفاف سازی و حقیقت گویی، به یاری کشور و انقلاب بشتابد. آری بسیجی باید با همه وجود در وسط میدان باشد تا فضیلت های اصلی انقلاب که همانا استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی است به معنای واقعی باقی بماند.

بسیجی باید هوشیار باشد تا دروغ نتواند جای صداقت بنشیند و به قلب واقعیت بپردازد. باید چشم جامعه را باز و آدم ها را هوشیار نگه دارد تا جای دوست و دشمن عوض نشود. بسیجی اهل بصیرت است و چون چشمانی به حقیقت بینا دارد خوب می تواند عیار گفته ها را بسنجد حافظه تاریخی او هم خوب کار می کند و خوب می داند در گرانیگاه های مردافکن انقلاب و دفاع مقدس و پس از آن چه کسانی تا آخر ایستادند و چه کسانی در فصل غنیمت به کاروانیان پیوستند! بسیجی یادش است دیروز در سنگرها، در خاکریزها و در نقطه رهایی چه کسانی شانه به شانه اش داشتند و در حضور و غیاب عشق چه دست هایی بالا بود و چه سرهایی پایین، پس امروز هم عیار صداقت همه را می داند اگر چه همه مردم را دوست دارد و برای آرامش آنان از آسایش و آرامش خود هم می گذرد، اما خوب می داند چه کسانی او را دوست دارند، آری بسیجی اهل بصیرت است پس فردای انقلاب تضمین شده است...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17425 ، تاريخ انتشار 880905
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۸۱)                                                                                                             نه به چپ کار دارم و نه به راست، برای من بسیجی طعم عشق می دهد، رایحه مهربانی. برای من بسیجی محمد بروجردی است که نماد مهربانی بود و محمود کاوه که خشم خدا بود بر سر دشمنان خدا. برای من بسیجی حسین فهمیده بود که به قیمت جان نگذاشت تانک دشمن از پل عبور کند. من بسیجی را در قامت صیاد شیرازی، این امیر دلاور ارتش اسلام می دیدم که از جان گذشت تا از آرمان هایش نگذرد.بسیجی برای من دلاورانی بودند که آ تش های چاه های نفت نوروز را به جان خریدند و سوختند تا اقتدار ایرانی را بسازند. بسیجی در نگاه من قامتی به بلندای دکتر چمران دارد که خط عشق را از ایران، تا آمریکا، تا مصر و لبنان امتداد بخشید و سرانجام در دهلاویه غزل پرواز سرود. بسیجی یعنی دکتر کاظمی که در رویان، نهال عزت کاشت. بسیجی همت و باکری بودند و هستند و هنوز در قامت مهربانی و عدالت خواهی و عزت طلبی و صلاح اندیشی جریان می یابند. بسیجی یعنی عبدالحسین برونسی، که هنوز در حسرت فهم عظمت او مانده ام و خدا کند بتوانم دین خود را به این آفتاب مجسم ادا کنم و همه بتوانیم با طی طریق مستقیم شهادت، به او و همه شهدا ادای دین کنیم. برای من بسیجی یعنی عاشق، یعنی مهربان، یعنی کسی که اگر از همه جفا ببیند، باز هم عاشق می ماند. اگر همه از مهربانی تهی شوند او از مهر سرشار می شود و هرگز و هرگز و هرگز در مقابل خودی، دست مشت نمی کند. بسیجی برای من کسی است که سنگ از سر راه مردم برمی دارد و زخم های بزرگ بر جان خویش هموار می کند تا کسی را خار در پا نخلد. بسیجی ادا درنمی آورد، بلکه همیشه برای ادای دین به ایران و مردمانش تا پای جان حاضر است.

بسیجی، خود را نمی بیند، دل خواسته ای ندارد، دل خسته او به شادمانی مردم شاد می شود. او هرگز و هرگز و هرگز خود را از کسی طلبکار نمی داند، بلکه خویش را بدهکار انقلاب و مردم می شمارد و این نه در شعار که در عمل او نمود می یابد.بسیجی هنرمند واقعی است. او بسیجی بودن را زندگی می کند و حاضر نیست حتی برای یک لحظه بسیجی بودن را بازی کند. بسیجی جان می دهد تا مخالف و حتی بیگانه ای که به گاه دشمنی تا آخرین فشنگ را به سویش شلیک کرده است زنده بماند، خونش را به عراقی مجروح هدیه می کند از سلامتی اش می گذرد تا سرباز دشمن سلامت یابد و این جزو شخصیت او شده است. او نمی تواند جز این باشد، نمی تواند خودبین باشد، نمی تواند دست به ناحق مشت کند بر سر و صورت این و آن، نمی تواند جز به حق برخیزد و جز به حق بنشیند، نمی تواند، بازی کند در زمین بازیگرانی که جز فتح نقاط قدرت خیز راه دیگری نمی شناسند. نمی تواند مثل خیلی از بازیگران عرصه سیاست، باشد. او عشق است، زندگی است، مهربانی است. اگر کسانی جز این هستند، بسیجی نیستند، مطمئن باشید. بسیجی زلال است، جاری است و برای خود ماموریتی جز خدمت به مردم تعریف نکرده است و این خدمت را هم با عشق، قربت الی ا...انجام می دهد...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17424 ، تاريخ انتشار 880904


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

اول: بسیج چیست و بسیجی کیست؟ این پرسشی است که می شود هر سال لااقل یک بار آن را به روزرسانی کرد. اگر هم بخواهیم یک پاسخ ارائه دهیم که خود به خود در همه زمان ها کاربرد داشته باشد، می توان گفت، بسیج یک نهاد تشکیل یافته از هم افزایی هوشمندانه قدرت های متراکم توده های آگاه است که متناسب با تهدیدهایی که از سوی دشمن با آن مواجه هستیم، نحوه مقابله خود را طراحی می کند و از دل تهدیدها به فرصت های ناب هم دست می یابد. چنان که در دفاع مقدس -به عنوان نمونه مطالعاتی- شاهد بودیم از میان تهدیدهای تحریم و ترور و جنگ در انواع گوناگون به فرصت هایی چون خودباوری و خوداتکایی و عزت دست یافت. امروز نیز بسیج متناسب با نوع تهدیدها می تواند راه ها و شیوه های خود را برای مقابله به روز کند و این نیازمند شناخت دقیق تهدیدهاست.

دوم: به گواه آگاهان، تهدید امروزین که با آن مواجه هستیم، در قالب «جنگ نرم» (Soft War Fare) رخ می نماید که شیوه ای تازه است در برابر جنگ سخت (Hard War Fare) که از سر گذرانده ایم که براساس تعریف جان کالینز، نظریه پرداز دانشگاه ملی جنگ آمریکا، عبارت است از «استفاده طراحی شده از تبلیغات و ابزارهای مربوط به آن برای نفوذ در مختصات فکری دشمن با توسل به شیوه هایی که موجب پیشرفت مقاصد امنیت ملی مجری شود». لذا شاهد بهره گیری برنامه ریزی شده حریف از ظرفیت هایی چون سینما، رسانه، هنر، اینترنت، معنویت های ساختگی و عرفان های جامعه گریز و دروغین هستیم که پرداختن به آن همت کافی می طلبد.سوم: بسیج و بسیجی به عنوان خط مقدم مواجهه با جنگ نرم دشمن به عنوان افسران انقلاب در این جبهه باید اول تاکتیک های حریف را بشناسند تا بتوانند برای پاتک در مقابل تک دشمن اقدام کنند یا خود تک کننده باشند. در این مختصر ما فقط تعدادی از تاکتیک های دشمن را فهرست می کنیم و الا پرداختن به هر کدام بحثی مستوفی می طلبد.اما تاکتیک های دشمن؛ ۱-برچسب زدن/مثبت و منفی سازی واژه ها و مفاهیم، مثل تروریست خواندن مبارزان فلسطینی و نیز منفی سازی مفهوم بنیادگرایی (Fundamentalism) ۲ -برتری بخشی به برخی مفاهیم همچون حقوق بشر و آزادی.

۳ -تصدیق: تاییدیه گرفتن از افراد مورد احترام برای فرد و جریان مورد نظر و منفورنمایی جریان مقابل و افراد و حامیان آن۴ -شایعه: در این تاکتیک، شایعه در قالب های تفرقه افکن، هراس آور، آتشین و... تولید می شود.۵ -دروغ گویی: تولید دروغ های بزرگ براساس نظریه گوبلز که می گفت «دروغ هر چه بزرگ تر باشد، باور آن برای مردم راحت تر است.»

۶ -ایجاد تفرقه و تضاد و...

چهارم: بسیج و بسیجی باید با شناخت این تاکتیک ها براساس آموزه های دینی و هوش انقلابی خود، تاکتیک های مقابله را طراحی کند، برای این هم در قدم اول باید «میدان بازی» را عوض کند تا نقشه حریف را بر هم زند و بعد متناسب با نیاز «زمین جدید بازی» هنرنمایی کند. شایعه را با شفاف سازی، دروغ را با صداقت، تفرقه را با وحدت، برچسب را با منزه سازی، تصدیق و تکذیب را با افزایش آگاهی و... پاسخ بدهد تا سرانجام، روایت علوی «للحق دولة وللباطل جوله» محقق شود و با فرونشستن غبار و از میان رفتن کف ها، حقیقت انقلاب و زلالی آن پدیدار شود.

یک بسیجی

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17424 ، تاريخ انتشار 880904


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۸۰)

هر کدام با رفتاری زیبا، خاطره ای خوش برای هم رقم زنیم تا پایان سال، یک کتاب ۳۶۵ برگی زیبا و آرامش بخش در قلب هر کداممان شکل بگیرد. هر کداممان یک درخت بکاریم تا جنگل دوباره زمین را زینت دهد. هر کداممان یک گل بکاریم تا بهار همیشگی شود. باور کنید می شود اگر ما همه به همت برخیزیم آن وقت جایی برای نازیبایی ها نخواهد ماند، چه در روایات اسلامی هم می خوانیم «الحسنات یذهبن السیئات»، حسنات و نیکی ها، گناهان را از میان می برد. چنان که نازیبایی زمین خشک را درخت تبدیل به زیبایی می کند...حسنات مثل آب جاری است، به هر جا که رود گناهان را می شوید و به همه کس و همه جا صفا می دهد. اگر ما در جامعه مثلا حسنه و سنت نیکوی دست گیری از نیازمندان آبرومند را به عمل درآوریم، نتیجه این حسنه، حسنات فراوانی خواهد بود که هم ما و هم طرف گیرنده از آن بهره خواهیم برد، مثلا ما به خلق کریمانه دست خواهیم یافت، آبروی مومن که حرمتی افزون دارد، حفظ خواهد شد، اعتماد میان مردمان قد خواهد کشید، آرامش به خانه خواهد آمد. دست های توانگر حق دست های نیازمند را که خداوند بر ذمه آنان گذاشته ادا خواهند کرد ، سنت دست گیری تا همیشه امتداد خواهد یافت و نازیبایی ها و گناهان زیادی را از میان خواهد برد و یا جلوی شکل گیری آن را خواهد گرفت از جمله این که کسی به قیمت به دست آوردن نان، از ایمان خویش دست نخواهد شست.کفر، که شانه به شانه فقر می آید، راه به خانه هامان نخواهد یافت. عفت و ناموس کسی به تاراج چشم ها و دست های ناپاک گرفتار نخواهد شد بیماری فقر تغذیه بر رگ های سلامتی در وجود کسی تیغ نخواهد کشید... و باز استعدادهای افراد شکوفا خواهد شد، نیازمندان یاری شده در فردای برخورداری خود یاریگر دیگران خواهند شد و به جامعه ادای دین خواهند کرد و... در یک کلام فقر و همه عوارض آن از میان برخواهد خاست و چقدر زیبا خواهد بود جامعه ای که در آن فقر نباشد ...اگر سنت حسنه آموزش، در جامعه شکل بگیرد و همگان چشم شوند برای آموختن زیبایی ها و لب شوند به قرائت نیکی ها و باز هر کس فهم زیبا و تازه ای دارد و یافته جدید و نیکویی، آن را در اختیار همه بگذارد، آن وقت به روشنایی چراغ خواهیم رسید ، چراغ های روشنی که به تاریکی مجال نمی دهد تا در پناه خود مردمان را به چاه و چاله بکشاند و به در و دیوار بکوبد و سر و دست و پا از آنان بشکند. چه همه مشکلات معلول جهل است و تاریکی و اگر حسنات دانش و روشنایی، بیاید، خود به خود پلیدی ها و پلشتی های جهل و تاریکی فرصت بروز نخواهد یافت. پس همه باید بکوشیم تا با تولید حسنات و توسعه نیکی ها در جهاد مقدس زشتی زدایی و از میان بردن سیئات و گناهان و پلشتی ها، نقش برجسته تری داشته باشیم و به زیبایی افزون تری هم دست یابیم ...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17423 ، تاريخ انتشار 880903


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۷۹)


نخ رو به راه را می پیچانیم و در برابر علامت سوال که قرار می گیریم می گوییم دست ما نبود، نخ پیچانده شده را گره می زنیم، باز می گوییم دست ما نبود. گره نخ را کور می کنیم باز می گوییم دست ما نبود، آن وقت که نه به سرانگشت بلکه با دندان هم نمی توانیم گره را باز کنیم از عالم و آ دم طلبکار می شویم که چرا کسی گره نخ را نمی گشاید! تازه همان وقت هم حاضر نیستیم بپذیریم خطا از خود ما بود که فربه شده و همه زندگی ما را در برگرفته است و از هیچ مسئله ساخته و مسئله را پاسخ نداده به معضل تبدیل و از آن هم بحران ساخته است باز حرف ما این است که «دست من نبود» پس دست چه کسی است آن چه از آستین  ما به درمی آید؟ به راستی آیا ما نمی توانیم اختیار دست خود را داشته باشیم؟ آیا ما با این همه ادعا وقتی بر نفس خود، بر دست خود و بر رفتار خود «امیر» نیستیم چگونه داعیه دار امیری بر زمین و  آسمان می شویم؛ آیا به الزامات حرفی که می زنیم واقفیم و به قول معروف آیا معنای حرفی که بر زبان می آوریم را می فهمیم یا «زبان ما هم به اختیار نیست» و باز هم می گوییم «دست خودم نیست»؟! استاد فاطمی نیا در برنامه چهارشنبه «این شب ها» که هفته گذشته پخش شد، با نقد این گفته که «دست خودم نیست» می فرمودند، اگر اختیار شما دست خود شما نیست معنای خوبی ندارد یعنی این که افرادی به حقیقت اختیارشان دست خودشان نیست که در عقل شان خلل ایجاد شده است یا می پذیریم در عقل ما هم مشکل ایجاد شده است؟ ایشان با توصیه به تحمل و بردباری و از دست ندادن اختیار امور تحمل را به قبرستان گناه و جرم و خطا تعبیر می کردند که فرد حلیم می تواند با خویشتن داری خود جلوی بسیاری از مشکلات و وقوع بسیاری از گناهان و جرایم را بگیرد و این نه نشان ضعف و ترس او بلکه نشانگر کرامت و بزرگواری و معرفت و عقلانیت در افزایش اوست، در آموزه های دینی هم بسیار به حلم و بردباری دعوت شده ایم و صبر در برابر بلایا از ویژگی های مومن شناخته شده است. الگوهای ایمانی ما هم جملگی در خویشتن داری نمونه بوده اند، پیامبر بزرگوار اسلام، پاسخ توهین های قریش و دیگران را به کرامت و بردباری می دادند. ائمه بزرگوار ما نیز هرگز و هرگز و هرگز در برابر پرخاش و بدگویی و بدکرداری دیگران، جز به صبوری و رافت و بخشش پاسخ نمی دادند و چون خود از جنس زیبایی بودند و زیبایی را می فهمیدند، از آن ها جز روشنایی و زیبایی شکل نمی گرفت. ما هم اگر می خواهیم زندگی زیبا و جامعه سالم داشته باشیم باید زندگی خود را براساس زندگی اهل زیبایی بنا کنیم و با فهم دوباره فرهنگ اسلامی و ایرانی که سرشار از تحمل و تدبر است، نه این که جلوی تبدیل مسائل به مشکلات را بگیریم بلکه مشکلات را به مسائل تبدیل کنیم و با حل مسئله نیز به حظ و بهره ای برسیم که هم زندگی خود ما را روشنی بخشد و هم زندگی دیگران را، چه اولین کسی که از زیبایی لذت می برد، همان کسی است که آن را تولید می کند. قبل از آن که ما از گل در گل فروشی عطر استشمام کنیم و یا زیبایی آن چشم ما را بنوازد، باغبان بهترین بهره را برده است. ما هم باغبان رفتار نیک باشیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17422 ، تاريخ انتشار 880902
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید(۷۸)


اول: خودرویش را جلوی خانه ما پارک می کرد. من داشتم با خودرو از خانه خارج می شدم، گفتم اجازه بدهید دارم خارج می شوم، گفت یک ربع بیشتر طول نمی کشد! فوری بر می گردم! گفتم من دارم بیرون می آیم و می خواهم بروم سر کار. گفت زود می آیم. داد زدم مرد حسابی من الان می خواهم بروم، چشم غره ای رفت و غرغرکنان خودرویش را از جلوی پل ما برداشت و به نحوی که من بشنوم گفت: انگار نوبرش را آورده، پل من، خانه من می کند، انگار خیابان را خریده! ...

دوم: می گفت: آمدم بیرون دیدم باد چرخ عقب خارج و قالپاق ها هم باز شده ... مرد نفهم چنین بلایی سر ما آورد، تازه رئیس یک مجموعه هم است، وای به حال آن مجموعه ... گفتم مگر شما کجا پارک کرده بودی؟ گفت روی پل آن اداره!؟! ( در نظر داشته باشید بحث حفاظتی آن مکان هم مهم است.)گفتم به نظر شما چه باید می کردند؟ گفت باید می آمدند و صدا می زدند! گفتم شما را می شناختند و می دانستند خودرو مال شماست؟ گفت نه، گفتم پس باید همه عالم و آدم را خبر می کردند تا صاحب خودرو پیدا شود، خب شما لطف می کردی و روی پل آن ها پارک نمی کردی، مگر مقررات این کار را منع نکرده؟ البته من قصد داوری را درباره کار آن بنده خدا ندارم اما همه ما موظف به رعایت قانونیم تا نه کسی امکان استفاده را از ملک، اداره و ... از دست بدهد و نه کسی متضرر شود.

* کنار خیابان در محل مجاز پارک کرده بودم که یک نفر آمد با صدای بلند که آقا خودرویت را بردار و اشاره کرد به مسافتی آن سوتر که مگر تاکسی تلفنی را نمی بینی؟ گفتم: آن مغازه ۳ در ۴ و به اصطلاح آژانس چه ربطی به حاشیه خیابان دارد؟ مگر این جا پارکینگ اختصاصی آژانس شماست؟ او اما گوشش بدهکار نبود و خود را نسبت به آن مکان محق می دانست و دیگر رانندگان هم به کمک او آمدند که این جا پارکینگ ماست و کسی حق ندارد این جا بایستد!

* برخی تاکسی تلفنی ها و نمایشگاه های خودرو خیابان را اختصاصی می کنند و امکان پارک را از دیگران می گیرند. گاه پارک خودروهای متعلق به آنان در خیابان به «دوبل» و «سوبل» ( این واژه من درآوردی که از کنار هم قرار گرفتن ۳ خودرو شکل گرفته ) هم می رسد ... اما انگار کسی به ماجرا رسیدگی نمی کند، صاحبان آژانس و خودرو هم خیابان را ملک خود می دانند و گوش شنیدن حرف حق را هم ندارند!

* جایی پارک کردم که قانونی بود، مزاحم کسی هم نبود، آژیر دزدگیر را هم خاموش کردم. اما وقتی برگشتم، برگه اخطار روی در خودرو چسبانده شده بود که اگر دوباره این جا پارک کنید، ۴ چرخ شما پنچر خواهد شد و چه و چه و چه ...حالا پارک در محل قانونی چه اشکالی دارد و آیا صاحب خانه، خیابان را هم خریده است، مسئله ای است قابل توجه ...

* قصد داوری نداریم، فقط چند پرده از بحث پارک خودرو را نوشتیم به نظر اگر همه ما قانون را رعایت کنیم بهتر است، هم حقوق همه حفظ می شود و هم آرامش همه، پس به قانون احترام بگذاریم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17421 ، تاريخ انتشار 880901


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  |