|
سرما خورديم، ما كه از اتوبوس گرم پياده شده بوديم؛ ساعت حوالي ٤ بامداد ديروز، در «ايست و بازرسي كامه»، سرما خورديم، اما تلخ نبود اين سوز سرما، مثل شربت طبيب كه با همه تلخي اش شيرين است چون سلامت مي آفريند و بيماري را از تن مي تاراند. سرما خورديم ما مسافراني كه از اتوبوس پياده شديم. شايد هم كمي غر زديم. اما ناراضي نبوديم. ماجرا از اين قرار بود كه در پست ايست و بازرسي كامه، ماموران نيروي انتظامي به اتوبوسي كه ما مسافرش بوديم مشكوك شدند و مسافران را پياده كردند تا اتوبوس براي بازرسي به جايگاه برود. و رفت و ما مانديم و سوز سرمايي كه بر چهره ها مي نواخت و گاه تا استخوان نيز مي رسيد، به خصوص براي كساني كه سال هاي پيش سوز سرماي مناطق عملياتي غرب كشور را به جان تجربه كرده بودند و حالا پس از سال ها به اندك سرمايي از پا مي افتادند اما بر پا بودن و حساس بودن ماموران براي آن ها هم عزيزتر بود. بگذريم. برخورد دو درجه دار ناجا هم قابل تقدير بود كه از سرماي هوا مي كاست با گرمي كه در نگاه و كلام داشتند اما... اما كاش در كنار اين ايست و بازرسي ها، نمازخانه اي، گرم خانه اي ،جايي... در نظر گرفته مي شد تا در چنين شرايطي مردم از سوز سرما در امان باشند، چه تلاش پليس هم براي خدمت به مردم است حتي وقتي به كار تجسس است پس بهتر كه اين خدمت در كنار ديگر خدمات از جمله در نظر گرفتن جايي براي پناه مردم، در كام ها شيرين تر بنشيند. ماموران با خوشرويي جواب مي دادند و در آخر هم يك نسخه از روزنامه خراسان به صاحب اين قلم دادند، بدون اين كه بدانند او خود اهل خانواده خراسان است و افتخارش خدمت به خوانندگان اين روزنامه. بگذريم، نكته اي ديگر هم بود كه حيف است ناگفته بماند، پس از بازرسي و آزادسازي اتوبوس. راننده از آن جا تا مشهد كلام انتقادآميز بر لب داشت. شايد نوع تعامل ماموران و يا شايد شرمندگي او در برابر مسافران در سرما مانده، وي را بر انتقاد آورده بود؛ اما من احساس مي كردم، اين دلخوري بر كار راننده مي تواند اثر بگذارد. به هر حال مي گويند با راننده نبايد صحبت كرد هنگام كار، اما صحبت هاي قبل از رانندگي هم بي اثر نيست، هر چند در بحث ماموريت از اين گفتن ها گريزي نيست اما معتقدم نوع برخوردها بايد به گونه اي باشد كه كمترين استرس را وارد كند. به گونه اي كه راننده يا مسافر حتي اگر بازرسي بدني هم مي شود باز احساس كرامتش خدشه دار نشود و با احساسي ترك برداشته پشت فرمان ننشيند. اين البته دو سويه است هم ماموران بايد در نهايت حرمت با مردم رفتار كنند و اعمال قانون بايد پر از كرامت باشد و هم من و توي شهروند بايد بپذيريم بازرسي از ما نه براي شكستن غرور كه براي احياي غرور انساني است. بپذيريم بيدار بودن و هوشيار بودن و حتي حساس بودن پليس را بايد قدر بدانيم. حتي اگر طرف ماجرا خود ما باشيم. ما در آموزه هاي ديني آموخته ايم كه حق را بايد گفت، هر چند عليه خود ما باشد و حالا هم بايد به قانون احترام گذاشت حتي به قيمت سوز سرما. اما اين سوز را با مهر، با احترام و با تهيه مكاني براي مردم مي شود از جان ها دور كرد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17110 ، تاريخ انتشار 870729
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۷ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آرام باشيد، اين حرف آخر است كه اول مي نويسم. چون برخي حرف هاي آخر را بايد همان اول گفت تا كار آخري نداشته باشد، تا حتي كار آغاز نشود تا براي پايان دادن به آن مجبور باشي حرف آخر را بزني. پس اجازه بدهيد اين بار حرف آخر را همين اول به صداي بلند بگويم: آرام باشيد، لطفا! آرامش خود را حفظ كنيد و هيچ گاه در حالت عصبانيت، حتي از نوع آني آن هم تصميم نگيريد و آن تصميم را اجرا نكنيد و الا كار به جايي خواهد رسيد كه از دوستي «محرم»، به «مجرمي» قاتل تبديل خواهيد شد و همان يك «نقطه» كه از عصبانيت چونان غباري انبوه برمي خيزد، بر دامن تان خواهد نشست و چنان آلوده تان خواهد كرد كه با هزار دريا، هم نتوان دامن شست. پس حرف آخر را باز هم تكرار مي كنم، آرام باشيد. شايد اين تكرار ملال آور باشد اما بهتر از ملامت يك عمر است. اين تكرار ملال آور را براي پرهيز از ملامت مدام بپذيريد و بپذيريم و بپذيرند تا كار چنين تلخ نشود كه دو دوست به يك لحظه، در پايان يك شوخي، يكي قاتل شود و يكي مقتول و دو طايفه سوگوار آن كه راهي گور شد و آن كه راهي دار مي شود. فكر مي كنم اگر خبرهاي حوادث همين چند روز را مرور كنيم، كم نخواهيم داشت قتل هاي آني را كه از يك فرد عادي، يك قاتل ساخته است و اين همه بر اثر يك نقطه است فقط يك نقطه اما... در آموزه هاي قرآني، بر آرامش خواهي و تصميم گيري فقط در زمان آرامش، دعوت شده است و راه آرامش را هم به ما نشان داده اند كه با ياد خدا، دل ها آرام مي شود و مطمئن و صاحب قلب آرام و مطمئن نيز، در يك لحظه از كوره، «آتش سان» نمي جهد و شعله نمي كشد تا خانه اي و خانواده اي را بسوزاند. قرآن به آرامش مان مي خواند و به سخن گفتن به بهترين شكل هم، چه از بهترين جز بهترين برنمي خيزد، آموزه قرآني، پاسخ نيكوست حتي در برابر بدي. قول نرم و سرشار از حكمت است حتي در برابر فرعون. پس بياموزيم كه با هم محترمانه و آرام صحبت كنيم. كه كلام نرم، كليدي كارساز است براي گشايش همه قفل ها. پس آرام و محترمانه سخن بگوييم تا از حوادث به سلامت رهيم، تا شوخي هاي دوستانه، به بازي مرگ تبديل نشود، تا يك نگاه، ما را به وسوسه قتل نكشاند، تا چنين راحت به فكر جان ستاندن از يك انسان نيفتيم و بر زبان نياوريم و به عمل نيز هرگز.كه هر كه انسان را جان داده است فقط سزاست جان بستاند.لطفا خبرهاي حوادث را از سر تفريح نخوانيد، بلكه به نگاه عبرت بنگريد كه اگر همه اين گونه بنگريم و از آنچه روي داده است براي ديگران، درس گيريم، در امتحان روزگار مردود نخواهيم شد و آن وقت جامعه پر نخواهد شد از اين همه مجرمي كه مردودشدگان امتحان روزگارند، بلكه چنان درس خواهيم گرفت تا سرفراز بمانيم. پس از سرنوشت كساني كه به يك لحظه از محرم به مجرم تبديل شده اند پند گيريم آرام باشيم اين همان حرف آخر است كه اول گفتيم و حالا حرف اولي است كه آخر مي گوييم، آرام باشيد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17105 ، تاريخ انتشار 870723
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در هر جامعه اي، در هر گروه و صنفي، بايد افرادي به عنوان الگو تعريف شوند تا به عنوان سر مشقي داراي بايستگي ها، فراديد ديگران قرار گيرند تا در شبيه شدن ديگران به آنان، جامعه چند گام به جامعه مدل و مطابق با معيارها تبديل شود. چه وقتي براي لباس، نيازمند مدليم، براي رفتار هم نيازمنديم و براي شكل دهي به عناصري كه قوام جامعه به آنان بسته است نيز هم. پس نيازمند پليس مدل هم هستيم پليسي كه الگوي پليس هاي ديگر قرار گيرد و چنين پليسي به باور من بايد داراي ويژگي هاي فراوان خوبي و توانمندي و كارآمدي باشد از جمله ئ١ كارآمدي و اقتدار ذاتي داشته باشد تا در كنار اقتدار قانوني با توان مضاعف به دفاع از جامعه در برابر هنجار ستيزان و رفتارهاي نابهنجار و قانون شكن برخيزد و داراي چنان شخصيتي باشد كه بتواند برديگران اثر مثبت بگذارد. ئ٢ به علم و دانش پليسي روز مجهز باشد تا براي گشايش گره هاي انتظامي و امنيتي از دست تجربه و دانش خود چنان استفاده كند كه بهره گيري از دندان به ذهن هيچ كس نيايد. هم حوزه ماموريت خود را بشناسد و هم توان خود را و هم توان حريف را و... ئ٣ به «صلاح» بيش از به كارگيري «سلاح» معتقد باشد و براي اصلاح جامعه نيز با همه وجود هم به عنوان يك شهروند و هم به عنوان مجري قانون تلاش كند و هيچگاه شانه از زير بار مسئوليت خالي نكند. ئ٤ در مواجهه با فرد مجرم، در پي مقابله با جرم باشد. نه نسق كشيدن از مجرم، يعني در پي درمان عارضه جرم باشد كه عارض ذات انساني شده و از او مجرم ساخته است، مثل يك پزشك كه حتي به گاه عمل جراحي و به دست گرفتن تيغ هم قصدش، دفع بيماري از بيمار و سالم سازي وجود اوست. پليس هم بايد با نيت دفع بيماري جرم از بيمار مجرم باشد. حتي هنگامي كه بر او اعمال قانون يا اقامه حدود مي كند. ئ٥ پليس بايد از همه امكانات مقابله با جرم برخوردار باشد و از همه توان هم بايد استفاده كند والا اگر خودش با همه وجود به ميدان نيايد، از همه امكانات هم كاري ساخته نيست پس بايد انگيزه پليس را به حد اعلا رساند تا نقش آفريني اش هم در حد اعلا باشد. ئ٦ زندگي پليس بايد به گونه اي تامين باشد كه دغدغه زندگي او را از پرداختن به ماموريت هاي محوله باز ندارد، يعني زندگي او بايد در شان خودش باشد نه اين كه مشكلات زندگي او را از ماموريت ها باز دارد و يا حداقل توانش را تقسيم كند، البته سطح زندگي او نبايد چنان باشد كه درد مردم را نفهمد بلكه بايد همسطح مردم باشد. ئ٧ پليس هميشه بايد در حال آموختن باشد و خود را به نو يافته هاي علم پليس مجهز كند غفلت از آموختن يعني قدر ندانستن فرصت پليس بودن. ئ٨ همواره قانون را نصب العين خويش قرار دهد و مطابق صريح قانون رفتار كند و از اعمال متفاوت قانون نسبت به افراد متفاوت پرهيز و عدالت را اجرا كند، آن گونه كه در شان يك پليس مسلمان ايراني است. ئ٩ در يك كلام، پليس ايراني بايد از هر چه ضعف است خالي و از هر چه قوت است برخوردار باشد تا مردم بتوانند به اميد چشم بيدار او راحت بخوابند و در برابر قانون ستيزان امنيت سوز به او تكيه كنند. پليس ايراني بايد بهترين باشد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17103 ، تاريخ انتشار 870721
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هوشياري، آدمي را از فروافتادن در دام هاي خطرناك نجات مي دهد و يا حداقل امكان افتادن به اين ورطه را كاهش مي دهد.هوشياري براي جامعه همانند روشن شدن چراغ در كوچه هاست؛ و روشن است كه در كوچه نورباران كسي به چاله و چاه نمي افتد. در پرتو روشنايي هوشياري هم كمتر خطا شكل مي گيرد و اين يعني فعال شدن جامعه براي كاهش جرم، يعني حساس شدن جامعه نسبت به آنچه برخي نااهلان براي مردم مي خواهند، يعني باز شدن چشم هايي كه بسته نخواهد شد تا باطل كرداران از غفلت استفاده كنند و...براي اين كه بحث را مصداقي كنيم، خوب است به نكاتي از اين دست بپردازيم كه گاه غفلت يا خجالت كشيدن يا اعتماد بي جا و جوانمردي بي حساب، كار دست آدم مي دهد. مثلا اتفاق افتاده، فردي با آوردن چك پول به بانك هاي شلوغ،از كسي كه پول نقد داشته است با طرح اين موضوع كه الان بيمار داريم در بيمارستان و بايد زودتر خود را به او برسانيم، شما بيايد پول نقدتان را به ما بدهيد و چك پول ها را هر وقت نوبت شما شد به حساب خود بگذاريد و... پول نقد گرفته است. اما آن فرد دلسوز پس از مدتي كوتاه متوجه مي شود كه چك پول ها جعلي است و... يا اتفاق افتاده است فردي آمده و با ادعاي اين كه مدارك شناسايي اش را به همراه نياورده است باز بحث بيمار و بيمارستان را پيش مي كشد تا حس همدردي و ترحم افراد را برانگيزد و بخواهد كه چك را برايش با مدارك شناسايي خود وصول كنند.افرادي هم مي پذيرند اما پس از مدتي از آنجا كه آن چك ها سرقتي بوده به دليل وصول به مشكل مي خورند و باز شده است كه افراد جلوي چشم بيگانگان رمز كارت خود را وارد مي كنند و آنان متوجه مي شوند و در يك لحظه كارتش را مي قاپند و حسابش را تا جايي كه ممكن است خالي مي كنند... ونمونه ديگر، اين كه افراد، بي پوشش و بي همراه مبالغ قابل توجهي پول با خود همراه مي برند و به راحتي شكار سارقان و زورگيران مي شوند حال آن كه اگر هوشياري به خرج مي دادند و پول همراه خود را نمايش نمي دادند يا تنها نبودند امكان اين همه افزايش سرقت هاي مقرون به زورگيري افزايش نمي يافت و... پس با هوشياري مي توانيم جلوي بسياري از حوادثي از اين دست را بگيريم و در ارتقاي امنيت اجتماع و نيز امنيت رواني جامعه نقشي قابل توجه داشته باشيم.يادمان باشد، مريض نشدن هميشه بهتر از بيمار شدن و به كمك پزشك پي بازيابي سلامت بودن است. چنان كه گناه نكردن آسان تر از توبه كردن و احتياط كردن كارسازتر از به دام خلافكاران افتادن و به كمك نهادهاي توليدگر امنيت از چنگ آنان رهايي يافتن است.پس با افزايش دقت هاي اجتماعي و ظرافت هاي رفتاري، اول خود را و منافع خود را و دوم جامعه را و آرامش رواني آن را از خطرهاي احتمالي مصون داريم هرچند اين هوشياري نافي حضور هوشيارانه پليس و ديگر توليدگران امنيت نيست و آنان بايد چنان مقتدر باشند كه هيچ مجرمي جرات جرم را به خود راه ندهد و هيچ امنيت سوزي نتواند امنيت و آرامش جامعه را به بازي بگيرد و چنان پليس در جامعه حضور داشته باشد و عمل كند كه آحاد مردم احساس آرامش كنند چه امنيت اجتماعي و بهداشت رواني پيامد امنيت حق مردم است و امنيت در ايران بايد شايسته شان مردم و نام بلند ايران باشد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17101 ، تاريخ انتشار 870718
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 12:50  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قرآن مجيد، كتاب زندگي است، هم زندگي فردي و هم زندگي جمعي. هم به افراد نظر دارد كه از جمع آحاد سالم، جامعه سالم ساخته مي شود و هم جامعه كه جامعه سالم، بسترساز رشد انسان هاي سالم است. پس شايسته است زندگي خويش را قرآني كنيم تا تجسم آيه ٢ سوره انفال شويم كه در تعريف مومنان مي فرمايد: كساني هستند كه هرگاه ذكر خدا شود، قلب ها (از غضب خدا) به خوف دچار مي شود و هرگاه آيات خداوند بر آنان خوانده شود، ايمانشان زياد مي شود و بر خدا توكل مي كنند. حال به خود نگاه كنيم به تأثيرپذيري پنداري و رفتاري مان از قرآن، آيا به راستي از ذكر و ياد خدا قلب هايمان به تپش مي افتد؟ آيا از شنيدن آيات قرآن لااقل به اندازه همكلامي با آن كه دوستش مي داريم لذت مي بريم؟ آيا مراودات اجتماعي ما نشانه افزايش هر روزه ايمان ما به بركت شنيدن آيات قرآن هست؟ آيا در زندگي به خدا توكل مي كنيم؟ البته بايد اين گونه باشد والا بايد به جست وجوي چرايي ماجرا رفت و دريافت اين كه چرا ذكر خدا، شادمان نمي كند و شنيدن آيات، ايمان افزاي ما نمي شود.به گمان نگارنده مسئله اصلي، سواي ميزان دريافت ما از زبان قرآن، اين است كه ما كمتر خود را مخاطب قرآن مي دانيم و كمتر احساس مي كنيم. آيه به آيه قرآن خطاب به هر كداممان است كه اگر خود را مخاطب آيات مي دانستيم، هم لذت مي برديم و هم ايمان ما زياد مي شد و هم ايمان در رفتار اجتماعي ما بروز مي يافت و آن وقت روزگاري خوش داشتيم كه روزگار مومناني كه هر روز ايمانشان تكامل مي يابد، بسيار زيباست و عاري از زشتي هايي چون دروغ و حسد و بدرفتاري. بياييم خود را مخاطب قرآن بدانيم تا هر آيه اي كه مي خوانيم و مي شنويم زندگي ما را زيباتر كند و بياييم به خدا توكل عملي داشته باشيم تا در زندگي و كار و از همه فراز و فرودها، سربلند و آزاده باشيم چه آن كه به خدا توكل كند نه از غير او هراس دارد و نه به غير او متوسل مي شود و نه ناحق مي كند و نه به ناحق كمك مي كند. توكل به خدا، كليد زندگي احرار و آزادگان است... كسي كه توكل دارد، توسل دارد، زندگي اش اخلاقي مي شود، دستش به اندازه دراز است، زبانش هم. توكل او را از آز و حرص و طمع پرهيز مي دهد و او را از فروغلتيدن در گرداب اختلاس و باطل كرداري مصون مي دارد چه مي داند خداوند رزاق، روزي او را كفايت مي كند، اما ...اما اين همه آز، اين همه افزون خواهي، اين همه بيماري مالي و رفتاري كه مشاهده مي كنيم از آن روست كه قرآن را آن گونه كه بايد درك نكرده ايم و به آن درجه از ايمان نرسيده ايم كه خود را مخاطب خدا بدانيم و با ذكر خدا خاضع شويم و با شنيدن آيات او ايمان، مضاعف كنيم و در همه امور زندگي بر او توكل كنيم اما براي رسيدن به اين مرتبه بايد تلاش كنيم. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17101 ، تاريخ انتشار 870718
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 12:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آقاي عظيمي بزرگوار! وقتي كسي مي خواهد به ميداني بزرگ بيايد و بار بزرگي بردارد، حق دارد هم شرايط خود را باز بگويد و هم براي برداشتن بار امكان سنجي كند پس به خاتمي نبايد خرده گرفت و به هر كس ديگر كه با شرط و تحليل شرايط و امكانات مي آيد هم. خرده اگر بايد گرفت از كسي است كه بي برنامه و بي شرط و بي سنجش شرايط بيايد، چون آنكه برنامه دارد و شرط مي گذارد مشخص است هم خود كجا مي خواهد برود و هم كشور را كجا مي خواهد ببرد، اما آن ديگري چه ؟ آيا اگر خاتمي و هر نامزد ديگر بي سنجش شرايط، بي تفاهم بر سر مسائل كلان و بي شرط و شروط بيايد اهل حق است و به قول آن ديگري، شمس الواعظين، اهل ننربازي نيست؟ بگذريم، فكر مي كنم خاتمي هم به اندازه هركس ديگر حق دارد حرف هايش را بزند، چنان كه من و شما و هركس ديگر. با اين كه مخالف نيستيد دوست عزيز ؟!حرف آخر اينكه خاتمي، احمدي نژاد، هاشمي، روحاني، قاليباف، كروبي، لاريجاني، حدادعادل، عارف و... همه سرمايه هاي ملي ايران هستند، آتش كشيدن به اين سرمايه ها ظلم به كشور و همه مردم است. پس نقد بكنيم اما اجازه حرف زدن را از آن ها نگيريم. اين را هم همه مي دانيم كه همه اين بزرگواران در كنار شايستگي ها و توانايي هاي فراوان، كاستي هاي زيادي هم دارند كه با كمك چون شما اهل قلم هاي منتقد بايد برطرف شود. آن هم با آينه داري و قلمداري و نه چيز ديگر. به اميد اينكه هركس آمد و هر برنامه اي كه راي آورد، ايران سرفراز بماند و در آرزوي آنكه هركس آمد و رخت رئيس جمهوري پوشيد خود را خدمتگزار همه جمهور بداند و همه جمهور او را حمايت كنند. صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17100 ، تاريخ انتشار 870717
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هنگامي كه سخن از «امنيت» و توليد آن به ميان مي آيد، اولين نگاه ها متوجه پليس مي شود و شايد هم افرادي به ياد «دستگاه قضا» بيفتند، حال آن كه امنيت يك «گوي» نيست كه پليس آن را نگه دارد و يا توليد كند.امنيت يك جورچين است كه بايد قطعات مختلف آن جور شود تا شكل دلخواه به دست آيد. در اين شكل سازي، هر قطعه بايد با قرار گرفتن در جاي خود ايفاي نقش كند، خالي ماندن و يا قرار گرفتن قطعه اي در جاي ديگر، كامل شدن جورچين را غير ممكن مي سازد. در بحث توليد و نگهداشت امنيت هم ماجرا همين است. پليس با همه نقش محوري كه دارد فقط يك قطعه از جورچين است. دستگاه قضا نيز با همه كارسازي نقش باز هم يك قطعه است كه اگر دقيقا طبق وظيفه عمل كنند باز هم جورچين فقط دو قطعه خواهد داشت و كدام تابلو را مي شود با دو قطعه چيد كه اين تابلوي مهم و پرنقش و نگار را بتوان شكل داد. در اين تابلو، قطعات آموزش، پرورش، گروه دوستان، توليدگران فرهنگ، مدرسه، دانشگاه، مسجد، خانواده، گروه همسالان، كنشگري جامعه، هوشياري و عملگري همگاني، فعال سازي عنصرهاي اخلاقي و...بايد در جاي خود قرار بگيرند و ايفاي نقش كنند تا جورچين امنيت شكل بگيرد، چه امنيتي كه فقط به قدرت سلاح شكل گيرد، با خاموشي اسلحه از ميان برخواهد خاست حال آن كه امنيت به طور اساسي مقوله اي «صلاح» محور است و نه «سلاح» محور، پس همه ارباب صلاح و اصلاح بايد وارد ميدان توليد امنيت شوند و در كنار پليس به نگهداشت حياتي ترين عنصر جامعه بپردازند. يادمان باشد كه امنيت هم مثل سلامت است و براي توليد و نگهداشت آن نمي شود فقط به پزشك دلخوش بود، بلكه توليد مواد غذايي سالم، پرهيز از مصرف مواد آلوده، پرهيز از پرخوري، افزايش تحرك، ورزش، اصلاح نحوه زندگي، دوري از محيط هاي پراسترس، حفاظت از خود در برابر سرما و گرما و رعايت بهداشت و... همه در حفظ سلامت موثر است. پس نمي توان گفت چون دكتر در امر بازگرداندن سلامت و نه توليد آن بايد حرف آخر را بزند، پس همه مسئوليت را به گردن او بيندازيم و خود براي حفاظت از خويشتن هيچ كاري نكنيم و تقواي پرهيز را از ياد ببريم. هيچ آدم عاقلي كار سلامت را به اميد پزشك رها نمي كند چه خوب مي داند كه بازگرداندن سلامت و درمان بيماري حتي اگر صد در صد مطمئن باشد، باز هم هزينه ها و دردهاي فراواني پيامد دارد، حال آن كه مي شود با رعايت بهداشت و توجه به مولفه هاي سلامتي، از بروز بيماري ها و سلامت ستيزها جلوگيري كرد... در بحث امنيت در همه ساحت ها هم بايد همه نقش آفرين باشند و مهم تر از همه افراد و نهادها و سازمان ها، خود ما هستيم كه با رعايت بهداشت اجتماعي و پرهيز از خطرات احتمالي، هم امنيت رواني را افزايش دهيم و هم از امكان به مخاطره افتادن امنيت جلوگيري كنيم و هزينه ها را براي خود و جامعه كاهش دهيم. مثلا با يك قفل مي شود امكان سرقت را پايين آورد و هم امنيت رواني را افزايش داد و هم سر راه سارقان مانع ايجاد كرد تا فردا روز نيازمند تلاش مضاعف ماموران قانون نبود و خود نيز با مشكلات پس از سرقت رو به رو نشد. مي شود با رعايت مقررات و رانندگي ايمن، امكان تصادف را كاهش داد. مي شود با هوشياري و شناخت قانون از افتادن در دام شيادان به سلامت رست و ... پس خود ما با افزايش دقت و هوشياري به امنيت خود و جامعه خود كمك كنيم... صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17098 ، تاريخ انتشار 870715
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 14:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دوستي، از همان «باب» كه آغاز كنيم، شكل مي گيرد، پس اگر دوست ما باب است يا ناباب، بسته به عملكرد خود ماست؛ يعني اين خود ما هستيم كه دوست خود را براساس مولفه هاي درنظر گرفته كه پيشتر در ذهن خود ساخته ايم انتخاب مي كنيم نه اين كه با هر كس دوست شويم. به ديگر عبارت ما در انتخاب دوست به شكل ناخودآگاه يك فهرست بايستگي ها را فراهم مي كنيم و براساس مشتركات آن دوست را انتخاب مي كنيم و مثل كسي مي مانيم كه فهرست خريد تهيه كرده است و براي خريد به بازار مي رود. او مي داند چه مي خواهد لذا اگر چيز ديگري هم به او پيشنهاد شود، نمي پذيرد، ما هم اگرچه كاغذ به دست به دنبال دوست نمي گرديم و يا متر و معيار سنجش كمي به طول و قامت رفتار طرف نمي گيريم اما يك مقياس و معيار دروني داريم كه اعلام نشده به عيارسنجي طرف مي پردازد و پس از دريافت عيار او، ميزان دوستي خود با او را تعيين مي كند. و باز به ديگر عبارت دوست ما در اندازه فهم و سلايق و خواسته هاي ماست لذا آگاهان مي گويند، «بگو دوست تو كيست تا بگويم كيستي؟» يعني در حقيقت دوست تو دربردارنده ملاك هايي است كه دوست داري و خواهان آن هستي، پس اگر ما در ميان اين همه «باب» و دروازه دوستي، پشت يك «ناباب» بست مي نشينيم، نشان مي دهيم كه ما هم از جنس اوييم كه گفته اند، هر كسي به همجنس خود ميل مي كند و كبوتر هم پرواز كبوتر است در آسمان ضرب المثل ما و اين يعني «تو مثل دوست خود هستي». اين را عرض كردم تا سستي استدلال مجرمان را روشن كنم كه تا گير مي افتند آه و فغانشان از دست «رفيق ناباب» به آسمان مي رود و معتادان نيز اعتياد خود را به گردن«رفيق ناباب» مي اندازند تا خود را تبرئه كنند و سارقان هم گويي اين رفيق بوده است كه «دست» او را تا خانه و منافع و اموال ديگران «دراز» كرده است والا او خود آدم خوبي است؛ و حد و اندازه دست خود را مي داند اما به حقيقت سارق و مجرم حتي اگر ديگري را نيابد براي متهم كردن، بازي «من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود» را راه خواهد انداخت حال آن كه هر كس مسئول رفتار خويش است.اين البته به معناي تاثيرنگذاشتن دوست بر دوست نيست بلكه گروه دوستان و همسالان يكي از مولفه هاي اصلي شكل گيري اشخاص است اما حرف اين است كه ميان افرادي كه بر يك مسئله اي اتفاق مي كنند، ويژگي هاي مشترك وجود دارد و اين اشتراكات كه آن ها را گرد يك محور جمع مي كند. اين مسئله اي است كه در تاثير و تاثر دوستانه مغفول مي افتد تا نقش «رفيق بد و ناباب» در توجيه جرايم پررنگ تر شود. حال آن كه نقش اول را در توليد «جرم»، خود «مجرم» برعهده دارد و رفيق ناباب حداكثر نقش معاونت در جرم را خواهد داشت پس توجيه «رفيق ناباب» بازي با كلمات است كه خود گوينده را هم قانع نمي كند. چه انسان مختار و صاحب عقل است و بايد مديريت رفتار خود را داشته باشد نه اين كه مهار پندار و گفتار و كردار خود را به ديگران وا گذارد. در انتخاب دوست هم ملاك ها و معيارهايي است كه هم بايد خود بدان آراسته باشيم و هم آراسته به آن را به رفاقت برگيريم و در اين انتخاب هم به بهتر گزيني توجه داشته باشيم كه در ادبيات اجتماعي، فرهنگي ايراني مي خوانيم كه: «همنشين تو از تو« به» باشد / تا تو را عقل و دين بيفزايد» چه همنشيني با فرومايگان جز فرومايگي ثمري ندارد و جز فرومايگي پنهاني ذهن آدميان را فاش نمي كند.پس اول خود بايد خوب شد و بعد دوست خوب انتخاب كرد و به راه خوب هم خوب پا گذاشت تا مقصد خوبي نيز پيش رو باشد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17097 ، تاريخ انتشار 870714
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۷ساعت 13:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17095 ، تاريخ انتشار 870711
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 19:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صداي زنگ در به صدا در مي آيد، پسرك بي آن كه بپرسد آن سوي در كيست، آشناست يا غريبه، دست روي شاسي مي گذارد و در را باز مي كند... مي پرسي كه بود، جوابت اين است؛ نمي دانم! ياد يك صحنه از فيلم تشكيلات مي افتي كه وقتي يك افسر مي بيند پس از به صدا درآمدن زنگ، پسركش مي خواهد در را باز كند، به سرعت مي رود و دست كوچكش را قبل از آن كه روي شاسي قرار بگيرد، مي گيرد و مي پرسد كه بود؟ پسرك مي گويد نمي دانم و افسر مي گويد پس چطور مي خواستي در را به رويش باز كني؟ ... باور كنيد اتفاق افتاده است كه با باز شدن در به روي همين نمي دانم ها، فاجعه روي داده است. شده كه از در به غفلت باز شده، شيطان پاي به خانه گذاشته است. اتفاق افتاده است سارقي آمده و ... يكي از نكاتي كه حتما بايد به فرزندانمان آموزش بدهيم اين است كه قبل از باز كردن در، كسي را كه زنگ را به صدا در آورده است، شناسايي و سپس در را باز كنند نه اين كه با باز كردن در به روي هركس، درهاي فاجعه اي ماندگار را به روي خود بگشايند. به بچه ها آموزش بدهيم در برابر پرسش هاي كسي كه زنگ را به صدا در آورده است، هوشيار باشند و پاسخ هايي بدهند كه طرف اگر غريبه بود و نامطمئن، نفهمد آن ها در خانه تنهايند بلكه جواب ها بايد به گونه اي باشد كه غريبه نامطمئن را براند و باز به بچه ها بگوييم اگر احتمال خطر دادند، خويشاوندان خود را كه به آن ها نزديكند، در جريان بگذارند و از طريق تلفن راهنمايي بخواهند و به هيچ عنوان در را باز نكنند. حتي اگر آشناي نامطمئن آمد هم در را باز نكنند بگذارند وقتي بزرگ ترها در خانه بودند بيايد، دلخوري هاي آنان هم حل مي شود. حل هم نشد بهتر است تا مسئله اي اتفاق بيفتد. حتي براي آن كه مدعي مي شود مامور است هم در را باز نكنند. بگذاريد، كنتورها شماره برداري نشود و يا مامور برود و دوباره برگردد. به جايي برنمي خورد، اما بچه وقتي در خانه تنهاست نبايد در را باز كند، هر چند امروزه با وجود آيفون هاي تصويري در برخي خانه ها امكان شناسايي افراد بيشتر است اما باز هم احتياط به جايي ضرر نمي رساند. در را باز نكردن هم مثل نه گفتن است كه بايد مهارت آن را به فرزندان آموخت. چه يك نه گفتن فرد را از فرو غلتيدن در بسياري ماجراها حفظ مي كند و قديمي ها به مثل گفته اند، «نه هزار آساني و بله هزار مشكل» و اين هم از آن رو بود كه به مثل فرد وقتي در برابر بفرما زدن افراد ناباب، توان نه گفتن ندارد و بله مي گويد، تن به انجام خواسته هاي پرخطاي آن ها مي دهد اما اگر بتواند «نه» بگويد خود را از دشواري هاي افتادن به دام آن ها مصون داشته است.پس نه گفتن را هم خود بياموزيم و هم به فرزندان خويش ياد بدهيم و اين بايد در عين تقويت اعتماد عمومي هم باشد چه اعتماد، مولفه هايي دارد كه براي شكل گيري آن بايد تلاش كرد و امر به منكر و نازيبايي هم داراي زشتي هاي آشكاري است كه بايد از آن پرهيز كرد. اعتماد به جاي خود و نه گفتن به جاي خودو حفظ مرز اين دو است كه از آن به «مهارت» تعبير مي شود. پس به هر زنگي نبايد در را گشود كه شايد پشت در شيطان باوري باشد و در جامعه اما بايد سنگ هاي بناي اعتماد را محكم گذاشت، درست و به جا تا بتوان در پناه آن با آرامش زيست پس آن نه و اين بله، متضاد نيست بلكه مثل دو بال كبوتر، فرد را از زمين آلوده به پرواز در مي آورد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17092 ، تاريخ انتشار 870707
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ساعت 15:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" خم مي شوم براي بوسيدن دست هايت. همان دست هايي كه هنوز به عطر بوسه حضرت روح الله معطر است. بوسه اي كه سند افتخار بود براي آن امام بزرگ.مي خواهم دستانت را ببوسم اما بزرگوارانه دست مي كشي. من اما انگار سعادتي بزرگ از ميان دست ها و لب هايم پر مي كشد و باز من بر زمين مي مانم و يك آرزوي بر زمين مانده، تو اما اهل آسماني، رزمنده جانباز. " در آسايشگاه جانبازان كه نام امام خميني(ره) را در خويش دارد، در كنار پارك ملت به دور از هياهوي شهر و دورتر از قيل و قال هاي عصر آدم و آهن، مرداني نماز عشق مي خوانند كه خدا را نزديك ترين خويشاوند ند و من چقدر به اين صداقت نزديك، به اين خويشاوندي نزديك تر غبطه مي خورم، اينجا جانبازاني هستند كه اگر چه «نخاع» آنان قطع شده است، اما نخي كه در تار و پود عبوديت شان عاشقانه به كار رفته است، هرگز قطع نمي شود و چقدر اين رابطه محكم، غرورانگيز است و چقدر زيبايي در نگاهشان موج مي زند و چقدر پرشكوه است اين زيبايي وقتي در صبح پنج شنبه خود را در ميان ياران رزمنده ارتشي، سپاهي، بسيجي، انتظامي ات مي بيني و به ياد روزهاي همسنگري و شب هاي عمليات چشم در چشم آن ها مي دوزي و يادهاي رفته را به خاطر مي آوري. "چشم در چشم جانبازان؛ خاطره ها مرا تا پرواز بي فرود قهرمانان ملي دفاع مقدس مي برد همان ها كه در پرواز بي بازگشت، آسمان را انتخاب كردند. شهيدان فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز، جهان آرا و... كه در حماسه دفاع مقدس نقشي محوري داشتند اما پرواز كردند تا ما نيز به ياد داشته باشيم، پرواز را بايد به خاطر سپرد و الا پرنده رفتني است، و در پرواز است كه كبوتران ديگر معنا پيدا مي كنند و من چشم در چشم جانبازان، ياد ايشان را هم عطرافشان ذهن مي كنم. " در آسايشگاه جانبازان تصاوير شهداي بزرگي زينت سالن شده است و در اين ميان يك نام آشنا مرا به ميهماني مي برد، نامي كه بسيار شنيده ايم و نمي دانستيم، اما كيست... شهيد فرامرز عباسي يك نام است روي يك تابلو در ابتداي يك خيابان، اما او كيست؟ نمي دانستم اما آن روز، آنجا با تصوير اين امير سرافراز ارتش اسلام آشنا شدم، امير سرتيپ فرامرز عباسي، و ديگر اين نام، برايم تابلوي يك خيابان نيست، نشانه اي از خداست و پرچم دار قافله اي كه عاشقان را به خدا مي رساند. "يك جانباز، به قامت رشيد همسنگران ديروزش كه امروز به ديدارش آمده اند صلوات مي فرستد. با آن ها هم كلام مي شود و از آن روزها مي گويد: روزهاي دوري كه برايش همين امروز است انگار. او آنان را بر تقويت ايمان و قواي نظامي و جسماني و روحاني فرا مي خواند و اميدمان مي دهد كه فردا هم به سربازان آخرالزماني امام عشق، احترام خواهد گذاشت. او كوه روحيه است. درياي صداقت، باغستان اميد. او سخن مي گويد و من با خود مي گويم تا لحظه اي كه مرداني چنين نفس مي كشند، پيروزي با ماست تا آن ها نگاه مي كنند، بهشت همين جاست و دشمن چه بد عاقبت است كه دشمناني چنين پراميد و استوار دارد. آرامش دريا شده در نگاه جانبازان مرا هم آرام مي كند و مطمئن، مطمئن به فردا، مطمئن به اين كه فردا از آن ياران آخرالزماني حجت خداست. مطمئن به تحقق وعده خدا كه امامت زمين به ما خواهد رسيد. " بي آن كه بتوانم دست جانبازي را ببوسم، بوسه هايم را بر پيشاني بلندشان مي نشانم كه پشتيبان مايند در گذر از كوچه هاي فراموشي.... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17092 ، تاريخ انتشار 870707
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ساعت 15:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آسايش دو گيتي،تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت، با دشمن هم مروت و«هاشمي نژاد» كرامتمندي كه «عبدالكريم» هم بود اين گونه بود.اهل مروت، اهل جوانمردي و از همين رو بود كه عنوان جوانمرد فاضل را از حضرت روح ا...چونان مدال افتخار، زينت سينه خويش يافت تا براي هميشه متصف به آن باشد و به راستي چه جوانمردي يي بالاتر از جوانمردانه پا به وادي معرفت گذاشتن و در«مبارزه با جهل و ماديت» پرچم افراشتن و اهل نظر را به«مناظره دكتر و پير» بردن؟ چه جوانمردي بالاتر از«پاسخ ما به مشكلات جوانان» را بيان كردن و با تبيين «رسالت انقلابي امام حسين(ع)»، «درسي كه حسين به انسان ها آموخت» را براي همه باز گفتن و با معرفي«قرآن و كتاب هاي ديگر آسماني»،«راه سوم بين كمونيزم و سرمايه داري» را كه همان صراط مستقيم است معرفي كردن. آري جوانمرد فاضل، «مسائل عصر ما» و «مشكلات بزرگ نسل ما» و «مشكلات مذهبي روز» را مي فهميد و با درك«ضرورت تشكيلات» داشتن، مردم را به«رهبران راستين» دعوت مي كرد كه در«ولايت فقيه» متبلور است. او ذات يافته از«هستي بخش» بود كه هستي بخش مي كرد، نور مي افشاند و روشني توزيع مي كرد و حتي سنگواره ها را هم در كلاس نور خويش تاب مي آورد تا شايد در شعاع انعكاس نور واقع شوند و از سياهي و تباهي به در آيند ام الله اما گويي اگر پيامبر رحمت(ص) و باورمندان رسالتش را تا آخر هم برسانند و دين كامل و نعمت تمام كنند، باز برخي سنگواره ها را امكان درك نور نيست چنان كه در ماجراي نورافشاني هاشمي نژاد نبود، لذا در سالروز شهادت امام جوادالائمه عليه السلام، در مشهد امام رضا، به تاريخ هفتم مهر ١٣٦٠ به دست يكي از همين سنگواره هاي منافق، به شهادت رسيد تا اوجي باشد در مسير عبوديت عبدالكريم و كرامتمندانه هديه اي باشد كه جوانمرد فاضل از خداي خويش گرفت. او با شهادت خويش، «نژاد»، «هاشمي» خويش را اثبات كرد كه«هاشمي نژاد» را جز شهادت، مرگي شايسته نبود. او رفت و راه را نشانمان داد، راهي كه به سوي روشني بود و دريغا اگر ما پا به اين راه نگذاريم و تا آخر نرويم، اين جاده عشق را كه به سوي شهادت مي رود تا هم پرواز ديگر شهداي اين روز باشد، شهيداني چون امراي شهيد ارتش جوانمردي و سرداران خونين قباي سپاه فضيلت باشد. بزرگاني از جنس فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز، جهان آرا و... كه راهشان تا ابد سرخ و پررهرو باد. صفحه R02 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17092 ، تاريخ انتشار 870707
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ساعت 15:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آغاز سال تحصيلي و رفتن دانش آموزان به مدرسه، سواي دغدغه هاي آموزشي، دل نگراني هاي ديگري را هم براي خانواده ها به دنبال دارد. دل نگراني هايي كه ناشي از حوادث اتفاق افتاده در سال هاي گذشته است؛ حوادثي چون شكار دانش آموزان به دست گرگان آدم نماي اخلاقي، تصادف و ...كه از لحظه بيرون رفتن فرزند از خانه تا بازگشت او مدام با خانواده است. چيزي كه شايد فرزندان تصورش را هم نداشته باشند و سرگرم تخيل هاي كودكانه راه خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه را با شادي هاي كودكانه سپري كنندو اصلا به ذهنشان هم نرسد كه ممكن است خطرهايي آنان را در كمين باشد اما والدين كه مي دانند، اولياي آموزشي نيز هم، پس شايسته است دست به كار آگاه سازي فرزندان دانش آموز شوند، هرچند شايد در ميان دروس رسمي، درسي به اسم مهارت سازندگي در شهر و آشنايي با خطرات احتمالي نباشد، اما معلم ها در لابه لاي ساير دروس مي توانند مستقيم و غيرمستقيم اين مهارت ها را بيان كنند و از جمله مهارت نه گفتن به غريبه ها و افراد غيرمطمئن را به دانش آموزان بياموزند تا هنگامي كه در برابر خواسته افراد قرار مي گيرند كه آنان را به همراهي و راهنمايي و ... مي خوانند، با «نه»گفتن، خود را از خطرات احتمالي برهانند. چه بارها اتفاق افتاده است كه شكارچي آبرو، به بهانه يافتن يك آدرس، دختر و پسر دانش آموز را همراه خود كرده است و پايان كار، آغاز بدبختي دانش آموز بوده است. اتفاق افتاده كه فردي، بسته اي را به پسري داده است كه به دست فلان آدم سركوچه برساند و بسته حاوي موادمخدر بوده است. اتفاق افتاده كه به بهانه يك پرسش او را به كنجي كشانده و از او زورگيري كرده اند. اتفاق افتاده به دنبال دانش آموز آمده اند و با بيان اين كه پدر يا مادرت ما را به دنبال تو فرستاده است تا به خانه يا مكان ديگري ببريمت، بچه معصوم مردم را به شكارگاه كشانده اند. شكارچيان گاه از شگرد نامه پدر و مادر و ... هم استفاده مي كنند و يا با كسب اطلاعات از زندگي فرد و ارائه آن، ابتدا اعتماد او را جلب و سپس شكارش مي كنند و ... پس شايسته است، اولياي آموزشي و معلمان گرانقدر كه همواره درس آموز زندگي بهتر هستند، دانش آموزان را نسبت به خطرات و شگردهاي امنيت سوزان آشنا كنند و خانواده ها نيز با تاكيد بر اين كه هيچ گاه فرد غيرمطمئني را به دنبال فرزند خود نخواهند فرستاد، او را از همراهي با شكارچيان بازدارند و به يادش بياورند كه به غريبه ها اعتماد نكند. از كسي چيزي قبول نكند، اگر تعارف به خوردن چيزي شد نپذيرد و يادش باشد شايد موادخوراكي، آغشته به سم باشد تا راحت تر او را شكار كند. يادش باشد شايد پشت چهره هاي به ظاهر مهربان غريبه ها، يك حيوان مجسم باشد. شايد...بله، وقتي خطر هست، حتي انگشت شمار، بايد انگشت به هشدار تكان داد براي فرزندان و گفتشان؛ چون بسي ابليس آدم روي هست/ پس به هر دستي نشايد داد دست و بايدشان گفت كه در مواقع خطر، در هنگام مواجهه با بيگانه، به اولياي مدرسه اطلاع دهند و به پليس بيش از هركس ديگر اطمينان كنند كه او دوست بچه هاست. بايدشان گفت مخفي كاري كار را خراب تر مي كند، اگر در معرض خطر احتمالي هستند والدين خود را آگاه كنند و اولياي مدرسه را نيز تا چاره اي بينديشند و ... در يك كلام هوشيار باشند دانش آموزان و هوشيار باشيم، همه ما... صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17091 ، تاريخ انتشار 870706
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۸۷ساعت 13:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" روز قدس امثال يك روز ويژه است به ويژه براي ما ايراني ها، چه روز قدس در فاصله كوتاهي از شب هاي قدر و براي اولين بار در هفته دفاع مقدس واقع شده است و اين براي آناني كه در دفاع مقدس هم يكي از بزرگ ترين آرزوهاشان رهايي قدس بوده است و هست هنوز، يك پيام ويژه دارد. پيامي براي بازخواني همه رادمردان به حضور در سنگر خيابان. خيابان هايي كه در جنگ نرم با دشمن هر كدام يك محور عمليات است و هر كوچه يك خاكريز و مبادكه خاكريز و محور از رزمندگان فريادگر خالي بماند. پس اين تقارن سه گانه را قرينه سه گانه سياست خارجي كه همان «حكمت، عزت و مصلحت» باشد مي كنيم تا تعريف روشني از حضورمان در راهپيمايي روز قدس به دست دهيم.راهپيمايي كه نه راه رفتن بيهوده بلكه پيمايش راه رسيدن به هدف كه احقاق حق فلسطينيان است مي باشد. " وقتي عراق جنگ را بر ايران تحميل كرد، امام با بيان شعار محوري راه قدس و مهندسي دراز مدت نبرد با ايادي استكبار رزمندگان ايراني را كه براي نبرد با رژيم صهيونيستي به لبنان رفته بودند به ايران و به عرصه دفاع مقدس از ايران فراخواندند و اين حقيقت بود و واقعيت نيز هم؛ چه اگر آن روز مي توانستند ايران را بشكنند فلسطين و لبنان و همه آزادي خواهان را در هم مي شكستند، اما وقتي ايران از توطئه جنگ تحميلي با دفاع مقدس سرفراز بيرون آمد، ديگر در هم شكستن فلسطين و لبنان هم به خوابي بي تعبير بدل شد و خود صهيونيست ها هم پذيرفته اند كه روياي اسرائيل بزرگ را بايد از ياد ببرند و دير نخواهد بود كه وجود اسرائيل هم به يك رويا تبديل شود... " ما از فلسطيني ها حمايت مي كنيم. اما نه چون آمريكايي ها كه مدرن ترين تجهيزات نظامي و گسترده ترين پشتيباني اقتصادي و سياسي و تبليغي را به صهيونيست ها پيشكش مي كنند ما حتي، امكان اين كه سنگي را براي رمي شيطان در دست فلسطيني ها بگذاريم نداريم. حمايت ما حضور آگاهانه ما در صحنه هاي جنگ نرم و واژه هاي ماست، كلمه هايي كه روزي كليد خواهد شد براي گشايش دروازه هاي فلسطين. حمايت ما از فلسطين دفاع از حق حيات ملتي است كه بيگانه اي به زور خانه اش را غصب كرده و جانش را به خدنگ گرفته است. حمايت ما از فلسطين روشن ترين شكل دفاع از حقوق بشر است. هماني كه فرموده اسلام است و در فرهنگ ملي ايرانيان هم قدمتي ديرينه دارد. هماني كه از زبان سعدي برآمد و بر پيشاني سازمان ملل نشست كه:بني آدم اعضاي يك پيكرند / كه در آفرينش زيك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار ... و باورمان است كه در همراهي با عضو به درد آمده پيكر بشريت بايد بانگ به فرياد برداريم چه مي دانيم كه هر كس از غم آدميان بي خبر باشد، هر چه باشد انسان نيست كه سعدي ما تاكيد دارد كه؛ تو كز محنت ديگران بي غمي/ نشايد كه نامت نهند آدمي. پس ما آدميانيم و به غم آمده از غم ديگران و بايد كه غمگساري كنيم از غمديدگان و از خود بايد مرهم بگذاريم بر زخم هايي كه هر روز بيش از پيش نمك سود مي شود. " روز جمعه دفاع مقدس در خيابان ها باز توليد مي شود تا غيرت ايراني باز هم چشم جهانيان را خيره خويش كند. روز جمعه خيابان ها را بايد در قامت تنگه احد ديد كه هرگز نبايد خالي بماند. خالي ماندن تنگه احد آن تجربه تلخ را باز تكرار و ما را عبرت تاريخ مي كند. پس هوشيارانه بايد به خيابان آمد و تنگه احد را چنان نگه داشت كه از دشمن هيچ كاري برنيايد. " روز جمعه بايد عاشقان مولا علي شكل تازه غزوه خيبر را برابر چشم همه قرار دهند. بايد فرزندان علي، دمار از روزگار مرحب هاي امروز برآورند و حضور در راهپيمايي همان شكستن مرحب هاي امروزي است و در هم شكستن قلعه اي كه شيطان بنا كرده است فقط با حضور موثر و آگاهانه امكان پذير است و حصار اين قلعه با فرياد در هم مي ريزد. " فردا، همه برخيزيم، همه با هم به ياري فلسطين فرياد برآوريم زنده باد فلسطين زنده باد آزادي. صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17090 ، تاريخ انتشار 870704
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۸۷ساعت 15:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نيست و همه مشكلات هم از همين جا آغاز مي شود و دردها و مشكلات شكل مي گيرد چه وقتي قرآن شفاست اگر شفا در جان ما جاري شود، جايي براي دردها و مشكلات و گره ها نمي ماند. مگر در جريان زلال آب، جايي براي عرض اندام تشنگي هست؟ نيست اما مسئله اين است كه گاه مثل ما و قرآن مثل آن كس است كه در كنار درياست اما قدر آب نمي داند و درست گفته اند كه تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي... و ما هم در كنار قرآني كه هر آيه اش هزار فرات است براي رفع عطش از جان ها قدر نمي دانيم كه اگر مي دانستيم در گذر از اولين شب قدر زندگي، تقدير خود و جامعه خود و جهان خود را جور ديگري رقم مي زديم.قرآن در خانه ما هست ولي در خون ما نيست كه اگر بود قلب ما جز بر مدار قبله نبود و در آن هزار راه به تركستان باز نمي شد و راه بر كعبه به هزار سنگلاخ گرفتار نمي آمد. اگر بود آن ره كه به تركستان است را به سوي كعبه تغيير مسير مي داديم و اصلاح راه و روش مي كرديم همان دم كه در اشارت هاي قرآن فهميديم و از زبان اهل نظر به هشدار شنيديم كه ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي اين ره كه تو مي روي به تركستان است... پس هشدار هوشيارمان مي كرد و به راهمان مي آورد اما چون در خون ما نيست، به قلب راه ندارد و قلب را به پايتختي خدا نمي دهد. قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نيست كه اگر بود در خيابان هم ظهور و بروز عملي اش را مي ديديم و رفتارمان مفسر پندارمان بود كه با قرآن شكل يافته بود اما رفتار ما تجسم چيز ديگري است كه گاه ما را به دروغ مي كشاند و گاه دشنام، گاه فسق و گاه فجور و معمولي ترين آن همين رفتارهاي هنجارشكنانه در خيابان است حتي همين خيابان هاي شهرهاي خودمان، از بدحجابي گرفته تا بدرفتاري و بدگفتاري، از قانون شكني در رانندگي گرفته تا تصاحب پياده رو و راه مردم، از فقر مطالعه و دانش و معرفت گرفته تا فقر اقتصادي و تا خيلي چيزهاي ديگر.قرآن در خانه ما هست اما در خون ما نيست و اين درد بزرگي است كه قرآن را از زندگي خود تبعيد كرده ايم و اين جز سكولار كردن زندگي چه معنايي مي تواند داشته باشد؛ ديگران آن را از سياست و حكومت داري خود حذف كرده اند و ما آنان را به هزار لعن و نفرين مي نوازيم اما ما كه اندك اندك قرآن را از جان و جامعه خود دور مي كنيم به رسم تبعيد اعلام نشده، چه نامي مي توانيم داشته باشيم؟ حال آن كه چنانكه براي زندگاني جسم به آب و هوا نيازمنديم براي زندگاني جان هم به قرآن محتاجيم و براي داشتن جامعه زنده نيز هم. و اين احتياج را نمي شود با داروهاي مشابه برطرف كرد. شايد بشود به جاي آب چندي نوشابه نوشيد و رفع عطش كرد اما فردا روز نياز به آب با نوشيدني هاي ديگر رفع نخواهد شد اما ماجراي ما و قرآن اين است كه هيچ بديلي ندارد و جان براي زندگاني هر لحظه بدان محتاج است و براي رفع اين نياز بايد با همه جان به قرآن رو كنيم و همراه بزرگاني شويم كه بزرگي در قرآن يافته اند و در جامعه ما از اين قبيل كم نيستند و قوام جامعه هم به بركت دعا و حضور آنان است. ما هم چنين شويم. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17090 ، تاريخ انتشار 870704
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۸۷ساعت 15:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سلام!این مطلب را پسرم شب شهادت امام علی نوشته بود او عاشق امام است انگار می خواهد فردا که بزرگ شد قلم بردارد و قلندری کند ....خدا کند....نام علي، قشنگ ترين است. او امام زيبايي هاست. ما با نام او برخاستن را ياد مي گيريم و در ماه رمضان نام امام علي(ع) يادآور شب بيداري در سه شب است كه به آن شب قدر مي گويند و بعضي ها در اين شب ها هر شب ١٠٠ ركعت نماز مي خوانند و براي همه دعا مي كنند.من امام علي(ع) را دوست دارم و مطمئنم خدا هم او را خيلي دوست دارد چون هرچه خوبي است به او داده است. از مقام دامادي پيامبر(ص) تا همسري حضرت فاطمه(س) و فرزنداني چون امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و حضرت زينب(س) و حضرت ام كلثوم(س)،كه هركدامشان چراغ راه ما هستند.من امام علي(ع) را دوست دارم و پيامبر را كه بهترين است و فاطمه(س) را كه از امام دفاع مي كرد و امام حسن(ع) را كه مظلوم و تنها در برابر دشمنان ايستاد و امام حسين(ع) را كه در كربلا شهيد شد و حضرت زينب و ام كلثوم(س) را كه بعد از امام حسين(ع) با يزيد مبارزه كردند و ابوالفضل(ع) را كه مي خواست براي كودكان امام حسين(ع) آب بياورد اما دشمنان او را شهيد كردند. من امام علي(ع) را و همه فرزندانش را دوست دارم و كاش بشود من هم شب قدر، شب شهادت امام علي(ع) در نجف باشم، اما شايد اين لياقت را نداشته باشم پس همين جا به ياد امام علي(ع) هستم و دعا مي كنم همه به ياد او باشيم تا خدا هم به ياد ما باشد و از ما راضي باشد.راستي هر وقت امام علي(ع) را ياد مي كنيم براي بيماران هم دعا كنيم كه خوب شوند و براي پدر و مادرهايي كه بچه ندارند دعا كنيم خدا به آن ها بچه بدهد و براي بچه ها دعا كنيم كه يتيم نشوند و براي هر حاجتمندي دعا كنيم كه حاجتش برآورده شود و... محمدعلي (شاهد) بني اسدي- ١٠ ساله صفحه R02 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17089 ، تاريخ انتشار 870703
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۸۷ساعت 13:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" پيشترها گفته بودم كه «جنگ را اگر از آن سو بخوانيم، «گنج» مي شود و قدر بايد دانست اين گنج را اما قومي كه قدر گنج نمي داند، گنج را هم قدر نمي داند، لذا مي شود كه مثل كودكي، گنج را از او به يك پفك، يك آبنبات و... خريد و حتي مي توان پفك را به قيمت گنج به او فروخت و كم اتفاق نيفتاده در طول تاريخ كه قومي گنجي ارزشمند را به هيچ فروخته اند؛ انگار از روي دست برادران يوسف تقلب كرده اند كه عزيزي چون يوسف را به «ثمن بخس» فروختند و حالا سخن اين است كه ما با يوسف فرهنگ دفاع مقدس و گنج جنگ چه كرده ايم؟ آيا عزيز داشته ايم آن را و قدر دانسته ايم اين را و يا برادري را چون برادران يوسف تمام كرده ايم راستي چه كرده ايم؟ بزرگ ترها پرهيزمان مي دادند كه مبادا، شب هاي قدر را بي قدر بگذاريم و بگذرانيم، مبادا، عاشوراها را بي فهم حسين(ع) سپري كنيم و مبادا كه شب هاي قدر به ظهور رسيده در دفاع مقدس را از ياد ببريم و فراموشمان شود كه در دوران عاشوراي ٨ ساله، شب هاي قدر كم نداشته ايم، شب هايي كه تقدير يك ملت را رقم مي زد اما كم بودند ره يافتگان به قدر و رسيدگان به تقدير اما... "تلخ است كه بازگوييم، برخي از دريافت كنندگان گنج فرصت حضور در جهاد دفاع مقدس را به ثمن بخس كاخ وكارخانه و ... فروختند و پا به ميدان مسابقه با كساني گذاشتند كه هرگز سويه سابقه آنان به سمت خيرات نبوده است تا «فاستبقواالخيرات» شكل بگيرد. رقابت با اينان فاستبقوالشرور است ام الله اما بعضي هامان از جنس برادران يوسف شدند و كردند آن چه نبايد و چنين شد كه ما كه پا در آسمان داشتيم و زمين با همه قدرت و قوه جاذبه اش زمين گيرمان نمي كرد حالا برخي از ماها زمين گير شده ايم و فرصت هاي ويژه و رانت ها و سوء استفاده و... هر آن چه گنج مي پنداريم، ميخ مي شود بر دست وپاي ما تا ما را بيشتربه زمين بچسباند و... " از تاريخ درس نگرفتيم و يادمان هم نماند كه هر قومي از سرگذشت ديگران عبرت نگيرد خود به عبرتي براي ديگران تبديل خواهد شد و دريغا ما كه با هزار نفرين و لعنت از صاحبان شكم هاي برآمده از حرام كه مولا علي و مولا حسن و مولاحسين را تنها گذاشتند ياد مي كنيم اما بعضي از ما در باد كردار و رفتار همان ها مي خوابيم هرچند گفتار آنان را نداريم اما به راستي چقدر علي عدالت، حسن مهرباني و حسين حق طلبي در باور و ايمان ما شكل گرفته است؟ چقدر حاضريم حقيقت آن چه را ائمه مي فرمايند به عمل درآوريم تا به جاي «شيعه شعاري»، شيعه شعوري و عملي هم باشيم. " يادمان نرود كه ما در جنگ به گنج رسيديم، گنج استغنا، خودباوري و خوداتكايي و اعتماد ملي و ياد گرفتيم بايد روي پاي خود بايستيم اما متاسفانه بعد از جنگ ما را به پاهاي چوبين و آن هم از نوع عاريتي عادت دادند و روحيه مصرف گرايي به جاي توليد و تجمل به جاي واقع بيني اوج گرفت و برخي زمين خوردگان هم بعضي از ما بودند كه روزي زمين را جاي بازي هم نمي دانستند اما امروز... راستي از به قفس افتادن كبوترها و به دام افتادن عقاب ها خبر نشنيده ايد؟ " نمي خواهم كسي را متهم كنم. شايد هم برخي براي ترميم روحيه عمومي و اندوه زدايي از جامعه به درآمده از جنگ جامعه را به اين سو مي كشاندند، اما نتيجه نه مرهمي بر زخم كه نمك سود شدن زخم بود و چه دردي دارد اين زخم هاي نمك سود شده. " شب هاي قدر را قدر ندانستيم، عاشورا را به غفلتي از دست داديم و حالا ما مانده ايم و برخي تلخي ها. فقرهاي ايمان سوز، ايمان هاي عاريتي، واژه هاي اجاره اي، صلاة هاي بي صلا و صوم هاي بي صداقت، عبادت هاي خيالي و نقش عبوديت هاي توخالي و... دارد بر جان برخي هامان چنان چنگ مي اندازد كه فرصت فرياد و يك آخ گفتن هم نمي دهد... بگذريم، شب قدر است و تلويزيون دعاي جوشن كبير مي خواند و بايد قرآن بر سر بگيريم در طلب بزرگي و خدا كند كبير شويم، مايي كه صغير مانده ايم... "هنوز فرصت باقي است، هنوز شب هاي قدر در پيش است، هنوز آقا علم را در اهتزاز دارد و هنوز شهداي زنده نفس مي كشند، پس جان بشوئيم از غفلت و همسفر كاروان عشق شويم كه به سوي كعبه سعادت مي رود. صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17087 ، تاريخ انتشار 870631
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" يكم: هركدام از علوم را از خرمن پرنور قرآن بهره اي است و به تناسب از آن سخن به ميان آورده و يا به اشارت مردم را بدان دعوت كرده اند، اما به نگاه من يك علم است كه بيش از همه با قرآن سنخيت دارد و مي توان گفت قرآن تجسم حقيقي و زلال آن است و آن علم هم «علم رسانه» است و قرآن اگرچه از تاريخ و فلسفه و فقه و اخلاق و ... سخن به ميان مي آورد، اما به نفسه خود يك رسانه است، با كاركرد پيام دهي، اطلاع رساني، اصلاح افكار مردم، جهت دهي به اذهان و در راستاي به كمال رساندن انسان. يعني كاركرد حقيقي و اصيلي كه مي توان براي يك رسانه واقعي تعريف كرد و هرگاه كار در رسانه هاي ما به فرهنگ قرآني نزديك شود در راستاي شكل دهي جامعه براساس مدل قرآني موفق خواهيم بود و رويكرد به قرآن هم جامعه ما را به سمت توفيق مي برد و مي توان ميزان توفيق جامعه را با اندازه رويكرد قرآني آن سنجيد، چنان كه ميزان توفيق انسان را نيز هم. يعني انسان قرآني موفق است و چه توفيقي بالاتر از به رفتار درآوردن زيبايي ها و چه زيبايي بالاتر از ملكه شدن رفتار قرآني در زندگي انسان. " دوم: قرآن راهكار زندگي است و دقيقا به همه شئون زندگي كار دارد و برايش برنامه؛ عمل به اين برنامه هاست كه شفابخش است والا نگاه خالي به قرآن مثل نگاه به نسخه است كه تا پيچيده نشود، دردي از بيمار دوا نمي كند؛ بلكه نسخه را بايد پيچيد. بايد طبق آن دارو مصرف كرد تا جسم را از بيماري پاك كرد و در اين ساحت هم بايد خود را مخاطب قرآن دانست، آيات آن را در رفتار جاري كرد تا جان از بيماري هاي معنوي و معرفتي پاكيزه شود. قرآن كتاب هميشه زنده است و هركس مي خواهد به حقيقت زنده باشد بايد در آن نفس بكشد؛ بايد نفس هايش بوي قرآن داشته باشد، بايد معجزه قرآن را چنان درك و تجربه كند تا خود هم به معجزه تبديل شود. چيزي كه حقيقت ايمان است والا تا انسان خود به معجزه تبديل نشود به فهم قرآن و اعجاز آن نخواهد رسيد و بسيار خواندن قرآن براي فرد بي بصيرت حجاب افزا هم خواهد شد. چنان كه در مورد خوارج شد و سياهي خطوط چنان در جانشان نشسته بود كه نور جمال قرآن مجسم و ناطق مولاعلي را نمي ديدند. " سوم: قرآن معجزه است. معجزه اي كه يك معجزه بزرگ ديگر به نام محمد(ص) آورده بود و اعجاز مي كند و انسان ها را نيز به پاكيزه جاني و عبوديت فرا مي خواند تا توان اعجاز بيابند چه تا جان پاكيزه و قرآني نشود، كاري چاره نخواهد شد و سيه جانان آلوده باور در ساحت قرآن هم جز خسارت نمي بينند و آيه به آيه قرآن جز خسارت نمي افزايدشان زيرا جاني روشن ندارند و آينه نيستند تا فهم خورشيد كنند و آفتاب براي شب پرست، جز عذاب هديه اي ندارد. براي فهم آفتاب بايد ديده اي بيدار و بينا داشت و براي فهم قرآن هم جان پاكيزه و تا اين محقق نشود آن اعجاز هم محقق نمي شود، چه اعجاز قرآن هم، مثل اعجاز عصاست كه در دست فرد عادي، چوبي بيش نيست اما در دست اعجاز موسي به اژدهايي سحرخور و سحركش تبديل مي شود كه همه برنامه هاي فرعون را برهم مي زند. مثل پيراهني است كه اعجاز شفاي چشمان يعقوب را از جان يوسف مي گيرد و ... پس جان را بايد به معجزه قرآن چنان آراست كه به معجزه تبديل شود، به معجزه قرآني. " چهارم: هر دانشي را از قرآن بهره اي است، اما قرآن يك رسانه است. و واژه به واژه اش رساناي نوري كه جان آدميان را به روشناي ايمان مي رساند و آنان را تا كعبه مقصود كه همانا رسيدن به حق است رهنمون مي شود... صفحه 12 انديشه ، شماره سريال 17087 ، تاريخ انتشار 870631
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|