امنیت، فقط یک واقعیت بیرونی نیست؛ یک احساس درونی هم هست. گاهی آنچه یک ملت را بیشتر از خود ناامنی زخمی می‌کند، احساس ناامن‌بودن است. ممکن است کشوری در محاصره تهدید باشد، اما اگر مردمش به توان عبور از بحران باور داشته باشند، همچنان بایستند، بسازند و به زندگی ادامه دهند. در مقابل، ممکن است کشوری از شاخص‌های نگران‌کننده امنیتی فاصله داشته باشد، اما سایه سنگین احساس ناامنی، آرامش و اعتماد را از جامعه بگیرد. اینجاست که خطر، پیش از آنکه در خیابان دیده شود، در ذهن مردم ریشه می‌دواند. اقتصاد نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. شاید حتی حساس‌تر از امنیت انتظامی. تولید، پیش از سرمایه به اطمینان نیاز دارد. صنعت، پیش از ماشین‌آلات به افق نیازمند است و کارآفرین، پیش از سود، باید به امکان رسیدن به سود باور داشته باشد. کسی که نداند فردا چه بر سر قواعد بازی می‌آید، چگونه برای سال آینده برنامه بریزد؟ چگونه کارخانه‌ای را توسعه دهد که آینده بازارش در مه ابهام فرو رفته است؟ چگونه جوانی به تولید دل ببندد که احساس کند حاصل سال‌ها تلاش، تضمینی برای فردای او نیست؟ اینجا دیگر فقط با ناامنی اقتصادی مواجه نیستیم؛ با احساس بی‌پناهی اقتصادی روبه‌رو هستیم. احساسی که گاه از خود واقعیت ویرانگرتر است. واقعیت را می‌توان اندازه گرفت، برایش برنامه نوشت و راهی برای اصلاحش یافت. اما وقتی بی‌اعتمادی به آینده به احساسی فراگیر تبدیل شود، دیگر قابل اندازه‌گیری هم نیست. حتی باعث می‌شود فرصت‌های واقعی نیز از چشم جامعه پنهان بمانند. در شرایطی چنین، نخست، شتاب‌دهنده‌ها می‌ایستند. همان‌هایی که باید چرخ تولید و نوآوری را تندتر بچرخانند. بعد، نوبت تلاشگران می‌رسد. آنان که می‌دوند، به فکر توقف می‌افتند. آنان که ایستاده‌اند، خسته می‌شوند و می‌نشینند. آنان که نشسته‌اند، دیگر انگیزه برخاستن پیدا نمی‌کنند. چنین است که اقتصاد، پیش از تعطیلی کارخانه‌ها، در تعطیلی تصمیم‌ها آسیب می‌بیند. پیش از فرار سرمایه، در فرار امید گرفتار می‌شود. پیش از آنکه نیروی کار از دست برود، انگیزه کار را از دست می‌دهد. این همان نقطه‌ای است که باید خطر را جدی گرفت. برای تخریب یک زیرساخت، گاه بمب و موشک لازم است؛ اما برای متوقف‌کردن سرمایه‌گذاری، کافی است این باور جا بیفتد که تلاش فردا ثمری ندارد. چه‌بسا کارخانه‌ای هنوز پابرجا باشد، اما تصمیم توسعه‌اش سال‌ها پیش دفن شده باشد. چه‌بسا سرمایه‌ای در کشور مانده باشد، اما جرئت ورود به میدان تولید را نداشته باشد. البته نباید هر نگرانی را به دشمن نسبت داد. گاهی این احساس، محصول تصمیم‌های ناگهانی، بی‌ثباتی مقررات، تورم، نااطمینانی و فاصله وعده‌ها با واقعیت زندگی مردم است. پس راه بازگرداندن اعتماد، تنها دعوت مردم به خوش‌بینی نیست، اصلاح واقعیت‌هایی است که بدبینی می‌آفرینند. جامعه با شعار امیدوار نمی‌شود، با ثبات در تصمیم‌گیری، صداقت در اطلاع‌رسانی، امنیت سرمایه‌گذاری و مشاهده نتیجه تلاش، دوباره به آینده اعتماد می‌کند. حکمرانی مسئول، باید بداند که امنیت ملی فقط حفاظت از مرزها نیست. حفاظت از انگیزه ساختن نیز هست. ملت امیدوار، از دل بحران راه می‌سازد، ملت ناامید، گاه در میانه فرصت هم به بن‌بست می‌رسد. بمب‌ها می‌توانند ساختمان‌ها را ویران کنند اما آنچه تمدن را فرسوده می‌کند، باور به بی‌فایده‌بودن آبادانی است. زیرساخت ویران‌شده را می‌توان دوباره ساخت، اگر اراده ساختن باقی مانده باشد. اما اگر امید به آینده و اعتماد به ثمر‌دادن تلاش فرو بریزد، حتی سالم‌ترین زیرساخت‌ها نیز ممکن است بی‌استفاده بمانند. خطرناک‌ترین لحظه برای یک ملت، لحظه اصابت موشک نیست، لحظه‌ای است که مردمش باور کنند دیگر نمی‌توانند بسازند. خدا نیاورد چنین روزی را. آن وقت دشمن بی شلیک یک فشنگ مشقی، می‌تواند اعلام پیروزی کند. مباد چنین و برای این «مبادا» باید امید ساخت و اعتماد آفرید. یادمان باشد « امید» کلیدواژه پرتکرار بیانیه گام دوم انقلاب بود. رهبر شهید نیستند اما منطق و منهج ایشان روشن است. باید ناامیدی را، احساس عدم امنیت را، نمی‌شود را، نمی‌توانیم را، نمی‌گذارند را، همه و همه را بتارانیم. این یک بایسته ضروری برای امنیت ملی و بقای اقتصادی کشور است. کشور با امید می‌ماند.

شهرآرا / شماره 4892/ دوشنبه 4 آبان 1405 / صفحه 9 / اقتصاد

https://shahraranews.ir/fa/publication/content/18053/464210

https://shahraranews.ir/files/fa/publication/pages/1405/8/4/18053_164691.pdf

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان ۱۴۰۵ساعت 11:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  |