|
حالِ شهر که با وزش نسیم امید، خوب شد، هنر هم به مدد تدبیر، دارد حالش خوب و خوب تر می شود و گونه های هنری هم جان به در برده از یخبندانِ پیشین در گرمایِ اکنون دارند به حرکت می آیند و برخی نیز قدم هم تند کرده اند و در آستانه نوروزِ 97 داریم حال، خوش می کنیم ما شهروندانی که سهمی ما از هند از همه جا کمتر بود و دل خوشی هامان نیز هم. امروز اما سالن های تئاتر، وقت خالی ندارد و فروش این محصول فرهنگی هم دارد مرز های میلیاردی را پشت سر می گذارد. مردم دارند سوادِ دیدن و تماشا را ارتقا می دهند. هنر مندان هم قدردانِ این اتفاق مبارک می کوشند تا هر روز، حرفِ تازه ای برای طرح داشته باشند. روزگارِ هنر هفتم هم در سکوی اول دیدنی است. صف های گاه به گاه جلوی گیشه، سئانس های فوق العاده، خوش خبرهایی است که گوشِ هوش را نوازش می دهد. نگار خانه ها هم آنقدر بازدید کننده دارند که چراغِ شان، روشن باشد و حال شان خوش. هنر های تجسمی نیزراهِ خود را صاف می کند و می رود و المان های نوروزی شهر هم به توسعه و رونقِ آن کمک می کند. شعر هم که از قدیم در خراسان صاحب مکتب بوده است و کمتر به موانع اما و اگر خورده است و هرکس می کوشد سر سوزن ذوق خود را در این دیار به فربهی درختی تناور تبدیل کند. اینجا فقط موسیقی است که سازش نا کوک است و اگر لحظاتی کوک شود، خیلی زود به خاموشی می گراید و ماجرا تا آنجا بالا گرفته است که مشهدِ ما را با جلوگیری از کنسرت ها در اخبار هنری می توان دید. واقعیت این است که موسیقی، این گونه پر صدای هنری، در تنگنای ایجاد شده میان یک نظرِ کارشناسی فقهی و اجتهادی و قانونی که برای همه شهرها ذیل حکومت اسلامی تحریر شده است، کم شمار نفس می کشد. البته در این روزگار که حالِ هنر خوش تر می شود ، سالار عقیلی، ملی خوانِ پر شور، در جلسه ای رسمی به اجرای کنسرت پرداخت تا شاهد چشمک زن شدن چراغِ سبز به روی موسیقی هم باشیم. ان شاالله بعد این صدای موسیقیِ قانونی، با رعایت همه شئون و شرایطِ مصرح قانونی که قطعا متناسب با معیار های شرعی هم خواهد بود در این دیار، به گوش هوش مردمان برسد و ما بتوانیم از همه ظرفیت های هنری برای انتقال پیام های فاخر و سازنده و تعالی بخش و روح افزا، استفاده کنیم. آنچه طلیعه آن دیده می شود ، این امید را افزایش می دهد که به مدد تدبیر بزرگان، مشهد عزیز در همه حوزه های هنری نیز سیادت خود را ثابت خواهد کرد و ایران و در گام بعدی، جهان خواهد دید که آن "هنر" که "نزد ایرانیان است و بس" در مشهد، شکوهی افزون خواهد یافت و میدانی گشوده خواهد شد تا به زبان همه هنر ها سخن بگوئیم و از ظرفیت همه آن ها بهره گیریم و از این زبانی که نیاز به هیچ مترجمی ندارد، حرفِ حق خود را به گوش همگان برسانیم. این امید و ان شاالله تحققِ آن بهترین عیدانه ای است که در نوروز 97 پیشکش هنردوستان و هنرمندانِ این دیار هنر خیز خواهد شد ، ان شاالله بارثاوا / شماره 10 / اسفند 1396 / صفحه 10
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در گذر از خیابان، پسرم، امیر حسین، نگاهم را به تماشای یک تابلو می خواند؛ بابا نگاه کن این نقاشی را! نگاه می کنم، نگاه می کنم و در خود می شکنم. قصه، ماجرای نقاشیِ یک کودک است که خود را در کنار بابا و مامان کشیده است. مادر را نقش کرده و خود را اما جای بابا، یک پلاک کشیده. یعنی همه چیزی که از بابا دیده است. الله اکبر، هزار حرف و هزار کتاب درد است این نقاشی. این جای خالی پدر که با یک پلاک، پر می شود. کسی چه می داند، شاید تکه استخوانی هم از بابا نیامده که او فقط یک پلاک می کشد. نمی دانم، حال خودم را هم نمی فهمم. پسر 9 ساله ام هم انگار حالم را می فهمد که می خواهد بحث را به جای دیگر بکشد تا بابایش بیش از این درد نکشد. من و او و همه خانواده زیاد از جنگ و شهید صحبت می کنیم. او می داند، تصاویری از این دست برای چشمان بابایش مثل صاعقه است که حتما به باران می نشیند. او هم کم با من "همباران" نشده است، پس می کوشد تا بحث را عوض کند من اما قلم در دستانم رها می شود و کلمات می جوشند برای یاد آوری یک "باید همیشگی" به خود و مردم. برای توجه دادن به یک واقعیت، چه، پدر که باشد، از خورد و خوراک خود می زند تا فرزندانش در بهترین شرایط ممکن باشند. شب و روز کار می کند و خود را نمی بیند تا فرزندانش، زیبا و پرشکوه در نظر آیند. این روزها که فرزندان، دست در دست پدر راهی بازار می شوند برای نونوار شدن، دلم یاد بچه هایی می کند که هرگز، بله، هرگز این حس نوروزی را تجربه نکرده اند. بچه هایی که نمی دانند حضور پدر ، سفره هفت سین را به سلام و صلوات، وزین تر می کند. پدر که گرمای دست و دیده اش، زمستان را به زیر می کشد تا بچه هایش به بهار برسند، حضورش چه حسی دارد اما ما باید بدانیم اگر در اوج امنیت و آرامش، به بازار می رویم. اگر کم یا زیاد، دست مان پر است. اگر خانه مان گرم است و کسی آرامش مان را برنمی آشوبد، هزینه اش را همین بچه هایی پرداخته اند که هرگز نوروز را با پدر تجربه نکرده اند. بچه هایی که شاید هیچگاه، گرمای دست پدر را نچشیده باشند و سر سفره هفت سین فقط توانسته باشند، نگاه پدر را از پشت قاب، ببینند. بچه هایی که گاه در فصل دبستان، روزی که کلمه بابا را باید می نوشتند، تب می کردند. بچه هایی که وقتی بزرگ هم شدند و حتی خود پدر و مادر شدند، حس پدر داشتن و گرمای دست پدر برای شان به حسرتی ابدی تبدیل شده است. بله، ما نوروز خود را مدیون خون آنان و صبر اینان هستیم پس یادمان باشد حرمت اینان. یادمان باشد که هنوز هم پدرها از پای سفره هفت سین برمی خیزند تا در سنگر های دفاع از حرم بنشینند مبادا حرامیان آدم کش، حرمت حرم و اهل حرم را بشکنند. مبادا جبهه جنگ را دوباره به این خاک آورند و نوروزمان را، عیدمان را، عزا کنند. اینان می روند و خاکریزها را در دور دست ها بنا می کنند تامبادا غرش توپ های تروریست ها خواب خوش کودکان مان را برآشوبد پس به یاد مدافعان حرم، این بقیه السیف مجاهدان دفاع مقدس و شهیدان باشیم. به احترامشان، برخیزیم که ایستادگی امروز، رهین از پا افتادن شان است و آزادگی فردا هم مدیون مردانی که امروز در جبهه های دور، نمی گذارند دشمن نزدیک بیاید.... باری، پسرم از آن تصویر چیزی نمی گوید من اما نمی توانم فراموش کنم. واژه ها دارند فریاد می زنند که باید به احترام شهدا، به احترام بچه هایی که هیچ وقت نوروز را با بابا تجربه نکرده اند کاری کرد تا ارزش ها و فضیلت ها حفظ شود. باید کاری کرد تا ایران، عزیز و سرفراز بماند. باید راهی را رفت که خلاف جهت حرکت شهدا نباشد....
حیات / تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ | شناسه مطلب: 137938 http://hayat.ir/fa/content/id/pdf/id=137938 file:///C:/Users/Admin/Downloads/test.html
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روزِ نو و نوروز و بهار، آیت خداست که چون بر زمین می نشیند، از هر گوشه اش، ده ها نشانه بر می خیزد که به شادمانی، نگاه ها را تا بر دوست می برد. از یک سو چشمه می جوشد و آب، قطره، قطره، زندگی را بر لب زمین و درخت، می نشاند.
از دیگر سو گل بر می خیزد و در وزش نسیم، گیسو پریشان می کند. آن سو هم آهوان می خرامند و زیبایی چشمان خویش را با آدم ها قسمت می کنند. از گوشه دیگر هم، حرف پرواز است و باران و کبوترانی که در باران بهاری، بال می شویند. بهار است دیگر و طبیعت، به شرح آیات خدا، شادی ها را با آدم ها به اشتراک می گذارد و این خط فرحناکی، از دل طبیعت بکر تا دل شهر امتداد می یابد. خراسان جنوبی /
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/189049 file:///C:/Users/Admin/Downloads/4.pdf
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رجب و تو چه دانی که رجب چیست و در هر لحظه آن چه سان می توان با خدا به تکلم پرداخت و ملکوت را در جان خویش به جشن برخاست. رجب، ماهِ خداست. این گواهی حبیب و رسوِل خداست تا به شأن این ماهِ ماه، بیشتر پی ببریم و بدانیم که در میان همه زمان ها که فرمان از رب الارباب می گیرند، رجب است که در کنار شعبان و رمضان، شکوهی صد چندان دارد. درنخستین روز این ماه است که در حوالی حسین(ع) در خانهِ سجاد(ع)، خورشید به سلامِ نوزادی می آید که نورِ مطلق است و ماموریت الهی او شکافت هسته های علم و توسعه اخلاق و تعمیق عرفان است. مردی که پیامبر خدا(ص) از سال های دور، نوید طلوعش را با پیغامِ سلام، به جابر داده است؛ ای جابر! فرزندم حسین، دارای فرزندی خواهد شد که نامش علی است و علی نیز دارای فرزندی خواهد شد که نامش محمد است. او را ملاقات کردی، سلام مرا به او برسان!...و اینک ماییم و تنعم پر شکوه میلاد آفتاب بی غروبی که شاهد عاشورا بود در کربلا و در عصر امامت خویش، به هر روز در عرصه علم و معرفت، عاشورا آفرید و به تیغ دانش بر سپاه جهل هجوم برد و پرده های زمخت جهالت را به نور درید و راه را تا همیشه چنان باز کرد که هیچ کس نتواند ببندد و بن بست ها هم حتی به قال الباقر... می شکند و افق ها باز می شود که شکوه این مرد خدایی، همه راه ها را به سوی حق و حقیقت می گشاید. رجب و تو چه دانی که رجب چیست و در بهشت با این نام چه نهری جاری می شود که کام همه را شیرین می کند. رجب را باید در تعریف نبوی شناخت و بدان چنان رو کرد که از آفتاب این زمانِ مقدس، در نگاهِ مان بنشیند و ما را به ساحتِ عشق و شکوه عبودیت نزدیک تر کند.ان شاءا...
خراسان /
http://khorasannews.com/?nid=19785&pid=2&type=0
http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/609087
file:///C:/Users/Admin/Downloads/2%20(2).pdf
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نرم نرمک می رسد اینک بهار.... خوش به حالِ روزگار... انگار، فریدون مشیری از جان همه ما می خواند و پیغام می آورد از نوروزی که تا سلامش، یک بامداد فاصله است و تا نوشدن طبیعت نیز هم. این نیزخود پیغام لطیفی است که خداوند علی اعلی به دست طبیعت داده است تا به انسان برساند. این پیغام را در پاکت زمین گذاشته است که خود گواه صادق و پر نشان این پیغام است. تمبر زمان هم بر این پاکت نشسته است که باز رایحه تازه دارد و شامه ها را می نوازد. بله، سال نو می شود و باید که صاحب سال هم نو شود و ایمان نو کند و با نوخواهی در ساحت عبودیت، گامی فراتر زند. باید دل را چنان نو کرد که دیگر سایه ای از خطوت نازیبای گذشته هم باقی نماند. باید "آپدیت" کرد خود را و با نفس تازه، برای رقم زدن زندگانیی زیباتر کوشید. حیف است وقتی طبیعت، قبای نو به تن می کند و ما هم در همراهی آن، جامه نو می کنیم، غبار یاد های کهنه ، جان مان را رها نکند. طبیعت در سال نو به بار می نشیند و از سرشاخه های درختان خود، با میوه های هزار رنگ و هزار طعم، کام آدمیان را شیرین می کند. حیف خواهد بود اگر آدمی به بار ننشیند و ملک و ملکوت را به میوه های عبودیت، حلاوت نبخشد. اگر آدمی، شکوفا و هر لحظه اش به شکوفایی زیباتر نشود.سال نو شد و باید که ما با خدای خویش عهد کنیم که سال و ماه و روز را برمدار بندگی خواهیم ماند و چنان خواهیم زیست که حق سال و نوشوندگی را اداکنیم . ما دریافته ایم که جهان در برابر وسعت جان آدمی ، به مثابه جهان اصغر است پس جان را چنان آباد باید کرد که جهان هم آباد شود. ما از این تکاپوی طبیعت، از این گردش لیل و نهار، از این آمدن ها و سبز شدن ها ، پیغام را عارفانه باید بگیریم و پی توسعه معرفت در جان و جهان باشیم. باید اشارت ها را فهم کنیم تا به بشارت ها برسیم چه، درنیافتن این اشارت ها و بشارت ها شرط عقل نیست چنانکه فرمان نبردن از خدایی چنین مهربان و کریم و عاشق هم نه شرط انصاف است . لذا باید به فرمان برداری برخاست خدایی را که همه زیبایی را برای ما می خواهد. مهربانی را، گذشت را، مروت را، فتوت را ، انصاف را باید به زندگی در آورد تا جایی برای کین و قهر نماند و نامردمی و ناجوانمردی، این سکه سیاه باطل، رواج نیابد و بی انصافی، این گیاه هرز نتواند به گل رفتار مان بپیچد و از رونق بیندازد. سال نو شد و پیغام خدا در این نوسازی این است که آی آدم ها! نو باید شد که این همه نوآوری برای شماست. پیغام دوست را به جان برگیریم تا جهان به خلیفه الهی ما ایمان آورد. در جهانی چنین، زندگی زیبا می شود و اگر ایمان را با اخلاق و نیک کرداری در آمیزیم، زیباتر هم می شود. در زیباتر شدن هم هیچ جایی برای هیچ نوع نازیبایی نمی ماند چه فقر باشد، چه قهر و نفرت و فساد و تباهی . در جهان زیباتر همه بر مدار صدق و راستی و نیکویی اند لذا خوش است ایام و دلخوشند آدم ها . ان شاالله سال97 را با دلی چنین و حالی چنان آغاز کنیم تا برگ های تقویم همه سبز شوند. سر سبزی سال، تقدیم شما، عید تان مبارک! ب / شماره 3590 / دوشنبه 28 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سنتِ زیبایی است نوروز، پر از جلوه هایِ ناب انسانی که بسیار مورد تاکید اسلام است. نوروز به رسم ایرانی ، با این ویژگی ها شاید نصِّ دینی نداشته باشد اما آداب و سنت های نوروزی ایرانیان، قطعا در دایره باید هایِ دینی قرار می گیرد که در احادیث فراوان بدان تاکید شده است. مثلا، خانه تکانی و نظافت خانه، لباس و.... را به زیبایی می توان ترجمانِ حدیثِ" النظافة من الایمان" دانست که ایمان را بر پایه پاکیزگی تعریف می فرماید و این پاکیزگی هم جامه را در بر می گیرد و هم جان را و ایرانیان با نوسازی حداکثری خویش به پیشواز نوروز و بهار می روند که جمله خود از آیاتِ خداوند در زمان و زمینند و کیست که رستن سبزه ها و شکوفا شدن گل ها و جریان چشمه ها را ببیند و در نهاد جانِ خویش، به دنبال صاحب نشانه ها نگردد؟ من باور دارم که بهار به هر بار آمدن، هزاران پیغام دارد از رب الارباب برای ما که هر کدام به زیبایی می خواندمان و به نیکویی راه را نشان می دهد. ببینید که سبزه با رویشِ خود، درس روییدن میدهد و گل ، از ضرورت شکوفایی ، پرده برمی دارد و چشمه با تکاپوی جاری شدن، رسمِ زیبای عطش زدایی را تعلیم می کند و درخت، در جامه تازه خویش، به هر برگ، خود کتابی از اشارات است. اگر هیچ برگی، بی اذن او از درخت نمی افتد که از بس باور داریم به ضرب المثل تبدیلش کرده ایم، تا حضرت دوست، نپسندد، برگی هم بر درخت نمی روید و ما در میانه" رویش و زدایش"، مشق "مبدأ و معاد" می کنیم. باری، بهار و نوروز، کتاب درس خداست که سطر به سطر آن را باید فراگرفت و به عمل درآورد که این عین ایمان است و ما ایرانیان، یک فرصت به وسعت نوروز از دیگر مردمان، بیشتر داریم تا درس گیریم وجان سبک کنیم مثل همین فرصت دید و بازدید های نوروزی، که نه تنها نگاه را که دل را و امید را و همراهی را هم نو می کند و قبل از آن، همه قهر و کینه ها و کدورت ها را چنان می شوید که همه چیز آماده مهربانی می شود. من دیده ام که در نوروز، خطی- که به اخم مشهور است- از پیشانی آدم ها بر می خیزد و به عنوان خطِ خنده، بر لب ها شان می نشیند و زیبایی را در سیمای مهربان مردم معنا می کند. خطی که مدت ها می ماند و باید کوشید مدت ماندگاری اش افزون شود و این با توسعه مهربانی شدنی است. نوروز ، بستری برای تحقق رفتار ایمانی است پس تکریم نوروز، تعظیم توام در پیشگاه آداب ملی و ادب دینی است که باید مورد توجه قرار گیرد. آداب و ادبی که محرومان را هرگز از یاد نمی برد بلکه به رفع نیاز و شادمان سازی آنان تاکید موکد دارد. ما هم به شکرانه نوروز باید سفره شادمانی را تا جایی که دست مان می رسد توسعه دهیم. باور کنیم اگر همه با هم بخندیم. اگر بر لب همه مردم ، گل لبخند بنشیند، صدای شادمانی ما فراگیرتر و شادی پایدارتر خواهد بود.بیاییم این نوروز را نه برای خود بلکه همه برای هم عزیز بداریم تا خدا هم همه ما را به عظمت خویش، روزگاری خوش تر عطا فرماید، ان شاءا...
خراسان /
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:44  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
استطاعت که فراهم آید، حج واجب میشود. این یک حکم فقهی است اما در ساحت معرفت و در حوزه عاشقی نیز معتقدم این «استطاعت» باید فراهم شود تا بتوان به درکی درست رسید چنانکه عارفان و عاشقان رسیدهاند، چنانکه عالمان در تراز خویش، قامت افراشتهاند و اهالی روستای فطرت نیز در زلالی نگاه خود به احساس زیبای آن، جان فربه کردهاند. لذا میتوان گفت از منظر معرفت، زیارت یک مفهوم شناختی است. شناخت که باشد، مسئولیت میآورد. این نیز در هندسه مثلث «مزور»، «مزار» و «زائر» شکل میگیرد تا به نتیجه متعالی زیارت برسیم. زیارتی چنین برخاسته از معرفت است که میتواند انسان را صاحب ذات هستییافته کند که در «هستیبخشی» هم دستی گشاده داشته باشد، چنانکه در حدیث قدسی «عبدی اطعنی» فرصت و قدرت «کن فیکون» میدهد. لذاست که اهل معرفت به تأکید میگویند اول، حال زیارت و دوم، زیارت که احوال آدمی را به احسن تبدیل کند چه زیارت صرفا دیدن نیست که به تکرار برگزار شود. سیاحت نیست که بیایی و چشم بگردانی و بازگردی سر نقطه اول. این دیدن دیده شدن را هم باید در پی داشته باشد و البته پسندیده شدن را نیز هم. اینجاست که میتوان به طرب برخاست که «مژده بده مژده بده یار پسندید مرا/ سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا». آخر، سخن از زیارت حضرت شمسالشموس(ع) است و حکایت به خورشید رفتن اقتضای زیارت مستجاب. باری، زیارت سیاحتِ تنها نیست بلکه سیر در آفاق و انفس هم هست، چیزی مثل اسفار اربعه عشق. زائر باید به سیر آفاق بپردازد و سفر بحق را تجربه کند اما باید برگردد و هم به انفس بپردازد و هم در میان مردم به توسعه فرهنگ زیارت بپردازد. این مأموریت حیاتی و حیاتآفرین زائر است که در تلاقی نور، دامندامن روشنی برگیرد و کوچهبهکوچه چراغداری کند برای مردم تا راه را از بیراهه بازبشناسند. اصلا کسی که به زیارت تشریف مییابد، باید به شرافت تام برسد و تا جایی که میرود و میتواند، به توزیع شرافت بپردازد. زائر سفیر و نماد زیارت باید باشد بهگونهای که مردمان سرزمینهای دور هم در نگاه به او شاخصههای فرهنگ زیارت را در عمل ببینند. این اصلا ضد زیارت و فرهنگ متعالی آن است که کسی آن را در یک دیدن خلاصه کند یا در غرورِ فرصتِ دیدار بنشیند. این نهتنها کفران نعمت زیارت است که خود، حجاب راه هم میشود حالآنکه زیارت برای حجابزدایی است. برای روشن شدنِ جان است. برای چراغ شدن است. هر زائر یک چراغ. هر چراغ برای یک راه و همه راهها هم باید به مشهد ختم و باز از مشهد آغاز شود و تا همهجا برسد و پیغام زیارت را برساند، پیغامی که وقتی پاکت آن را بگشاییم و بخوانیم، خواهیم دید همه آن طراحی برای زندگی زیبا و تأکید بر توسعه آن است. مجاور هم البته در شمار زائر تعریف میشود که او خود زائری است که در «مشهد عشق» نماز تمام میخواند.
این البته برای بسیاری به یک آرزوی به حسرت «آه» یافته است اما با همه شکوه، مشهد -همانطور که حضرت خداوند برای مشتاقان تواننیافته خانه خویش، مساجد را به نیابت برگزیده است و برای نزدیکی به بندگان خویش در هر دیار خانه ساخته است- برای زیارت هم فرصتی چنین فراهم است که اهل معرفت هم بسیار از آن سخن گفتهاند؛ یعنی اگر پای آمدن یا توان رسیدن به مشهد نیست ولی فرصت زیارت همیشه در همهجا فراهم است. این را به مردمان سرزمینهای دور گفتهام و بازهم مینویسم که اگر بردِ صدا به سلام گفتن و زیارتنامه خواندن ما کوتاه است، گستره شنوایی حضرت ارباب، زمین را در بر میگیرد و چنانکه در زیارتنامه هم میخوانیم، به شهادتگویی که «اشهد انک تسمع کلامی و ترد سلامی» این خوانش برای ما یک معنای وسیع میآفریند تا بدانیم که سلام نجواگونه ما هم شنیده میشود و چه بسیار که اجابت میشود. پس هرجا که هستیم خود را در حرم حضرت سلطان بدانیم که سلطه شریف او زمین را و انسان را از سلطه جائران و شیاطین نجات میدهد. زائر هم باید به جایگاهی چنین برسد، رها شده از همه بندها و بردگیها، به آزادیِ تام و تمام در ساحتِ عبودیت برسد که راز خلقت هم همین است، و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. بندگی غایت مفهومی زیارت است، غایتی زیبا که لحظهبهلحظهاش بهشتآفرین است. بهشتی در زندگی که به تجربه «سلام قولا من رب رحیم» شکوهی افزون مییابد. شهرآرا / شماره : ۲۵۱۱ / یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۶/ صفحه 2
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
فرهنگ را زندگی باید کرد. این عصاره گفت و گوهای ما با هم بود در چند شماره. گفتیم که زندگیِ با فرهنگ، ضرورت مسلمانی است. اگر فرهنگ بمیرد، دین هم بستری برای توسعه نخواهد یافت و شاید دلیل اینکه حضرت رسول(ص) فلسفه بعثت را به اکمال اخلاق گره زدند نه دین همین باشد که اگر اخلاق درست باشد و انسان، فذهنگی زندگی کند، دین او را برکت و فراوانی خواهد داد اما اگر اخلاق و فرهنگ خوب زرستن نداشته باشد، معلوم نیست دین برایش گرهی بگشاید که برخی بزرگان عرصه نظر معتقدند که دین، آدم خوب را توسعه می دهد و خوب تر می کند اما دین آدم بد را هم در جای بدتر می نشاند. آنان، از نمونه های متقدم، به خوارج اشاره می کنند و در نمونه های متاخر، داعش را به شرح و بسط می نشینند که چون خوب نشدند و خوب نفهمیدند دین را، خرقه وارونه از آنان جهنمی ساخت که ی خواهند همه را در آن بسوزانند.پرداختن به زوایای بحث در این ساحت، فرصتی بلند می خواهد که از حوصله این مقال خارج است و در این سطور فقط اشاره ای رفت از باب توجه برانگیختن به ضرورت اخلاقی شدن و فرهنگی شدن با این تاکید که باید رفتار خود را ، بسان آجر های یک بنای رفیع در قاعده مهندسی بچینیم تا بتوانیه به خود سازی برسیم. در ادامه بحث هم به اینجا رسیدیم که؛ فرهنگ یعنی: به دیگران زُل نزنیم!رفتاری که هنوز هم دارد قربانی می گیرد. در آموزه های دینی هم برای چشم شدن در زندگی مردم و به چرای چشم رفتن، تنبیهاتی سخت در نظر گرفته شده است تا حریم ها را رعایت کنیم. اصلا وقتی چشم در پناه پلک نشسته است. وقتی در لحظه، پلک ها باز و بسته می شود، دیده را هم چنین باید تعریف کرد که از زندگی دیگران، چشم پوشید و در نگاه به دیگران هم حریم نگهداشت و نگاه ها را امتداد نداد. این رفتاری ضد فرهنگی است که برخی اوقات به جنایت هم گره خورده است. اگر اهل حوادث خوانی باشید، خبرهای سیاهی خواهید خواند که آغازش، زل زدن بوده است. این زل زدن به اعتراض طرف مقابل ، پاسخ گرفته و این حرف در حرف شدن باعث شده است تا مشت در مشت هم بشوند و بعد چاقو در چاقو و روشن است که کارِ چاقو، بریدن است و آنچه در این کشاکش بریده می شود هم رگ های حیات آدمی است نه چیز دیگر حال آنکه اگر از همان اول، حریم نگاه را حفظ می کردند، نه حرفی در حرف می نشست و نه مشتی گره می شد و نه چاقویی از ضامن خارج می شد و در جان طرف می نشست اما.... یک نگاهِ بد، به گفتار بد و رفتار بد می رسد و قصه ای تلخ رقم می خورد که جامعه را تلخ کام می کند. بیاییم در آستانه سال نو، ادب تازه کنیم و مراقب نگاه مان باشیم... ب / شماره 3589 / یکشنبه 27 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جبهه، پر از اشارت های ناب بود. آن روز در بارش آیات ناب، شاید حواس مان به خیلی چیز ها نبود و از خیلیرچیز ها هم به سادگی می گذشتیم.
خب، طبیعی هم هست. در حضور خورشید، ستاره هم که باشد، ناپیداست و حتی بالاتر؛ ماه هم به چشم نمی آید. آن فصل پر فضیلت هم همین طور بود. در شکوه آفتاب شهادت، ماه و ستاره ، جلوه ای نداشتند اما امروز پس از سه دهه که نگاه می کنیم به آن روز ها خیلی چیز ها دیدنی است و خیلی از پیام ها خواندنی. خب، این هم طبیعی است. در نبود خورشید، به مهتاب و ماه باید دلخوش بود و آن هم که نباشد باید به ستاره ها چشم داشت برای پیدا کردن راه. تازه در نبود ستاره ها، یک چراغ فانوس هم راه را نشان می دهد و گاه یک شمع، انجمنی را گرد می آورد و به معاشقه با پروانه می پردازد و هوش از سر عالم و عاشق و عامی می برد تا نقاش، قلم بر بوم زند و شاعر به غزل برخیزد و سراغ یار رفته بگیرد که؛ شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند/ ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن.... حالا، این شده است قصه ما در حسرت روزهای آفتابی دفاع مقدس. دیگر شهیدی بر خاک نمی افتد تا عشق به آسمان برخیزد و معرفت ، ملک و ملکوت را در نوردد. دیگر جانبازی به خون خود مهتاب را بر زمین نقاشی نمی کند. دیگر مردی خاکی پوش از کوچه ها نمی گذرد تا خدا را به یاد ها آورد. در روزگاری چنین خشکسال ما به نشانه هه و خاطرات آن روز ها دلخوشیم و از هر اثر، پی موثر می گردیم و با او همراه می شویم. چفیه، پیشانی بند، فانسقه، کلاه آهنی و.... همه آن نماد ها، بارها و بارها ما را به آن روز ها برده و غبار از ما برگرفته است. همه آن ها برای ما عزیزند حتی آن لیوان های پلاستیکی قرمز که با لب های ذکر گوی رزمندگان، راز ها داشتند. دیروز که باز کوچه گرد خاطرات در فضای مجازی بودم به این مطلب رسیدم که مثل یک معبر می تواند از دل میدان مین فراموشی و غفلت، دوباره ما را به منطقه امن آن منطق برتر برساند. شما هم بخوانید، من هم برای چندمین بار با شما می خوانم؛ یادش_بخیر آن روز های ناب و آن شب های آفتابی آفتابی آفتابی. یادش بخیرسادگی سادگی سادگی من چند بار دیگر هم این پست را می خوانم. شما هم یک بار دیگر بخوانید لطفا.بخوانید و ببینید برخی افراد چطور رنگ در رنگ می شوند و هر جا که می روند، رنگ آنجا را می گیرند. اصلا بی خیال رنگ و رنگ گرفتن، مگر این ها علامه و همه فن حریفند که تا از این پست، بر داشته می شوند، در پست دیگر می نشینند؟ مگر همه تخصص ها را دارند این حضرات که از این نهاد به آن نهاد می روند که میان ماموریت هاشان به لحاظ تخصصی، هزار فرسنگ فاصله است؟ این ها تخصص ندارند بلکه رنگ دارند و مدام هم عوض می کنند و این گونه است که همواره صاحب پست و« دائم المسئولیت» اند و جوانان عالم و دانش آموخته باید زیر دست آنان کار کنند که اگر به توان علمی و احرایی باشد، صد تا مثل آن ها باید زیر نظز جوانان شایسته ما کار کنند اما....یاد لیوان های قرمز بخیر و یاد مردانی که انقلاب و ایران و منافع ملی و حق التاس و بیت المال، خط قرمز شان بود که به جان، پاسش می داشتند اما امروز... چه بدند این بلور های هزار رنگ! حیات / تاریخ انتشار: جمعه 25 اسفند 1396| شناسه مطلب: 137875 http://hayat.ir/fa/137875/
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی کلمات هستند که تا به لحاظ مفهومی، شناخته نشوند، به ضد خود تبدیل می شوند و فهم غلط از آنان، نه تنها خود فرد که همه آحاد جامعه را با مشکل مواجه می کند. از جمله این کلمات می توان به "آزادی" اشاره کرد. کلمه زیبایی که همه انسان ها را در حسرت خویش دارد و برای رسیدن به آن، چه انقلاب ها که به پا نشده است و چه قهرمانانی که از پا نیفتاده اند. این درست که آزادی، در ساخت کلان خویش ناظر به همه شئون حکومتی کشور هاست اما آنجا که بخواهیم نسبت آحاد را با آن بسنجیم، ناگزیر باید تعریفی متناسب هم داشته باشیم. در حوزه فردی، برخی ها آزادی را بی حد و مرز می پندارند و خیال می کنند آزادی یعنی اینکه هر کس، هر چه خواست، به اجرایش برخیزد! اینکه معنایش نه آزادی بلکه هرج و مرج و آنارشیسم است اما برخی ها انگار نمی دانند و نشانه این ندانستن در رفتار اجتماعی شان- که در حقیقت، اجتماع ستیز است- ظهور می یابد. وقتی هم که زبانی به انتقاد باز شود ، فورا یاد آزادی می افتند که دارد محدود می شود! نمی دانند انگار که قبل از هرچیز باید فرهنگ استفاده از آن ظرفیت را به وجود آورد تا به ضد خود تبدیل نشود. فرهنگ در این وادی یعنی: آزادی ما نباید مانع آزادی دیگران شود. این یک مرز مشخص است که با خط پر رنگ نوشته می شود. آزادی یعنی برنامه هایت را جوری تعریف کنی که پا در حریم دیگران نگذاری چه رفتاری چنین باعث تضییع حق الناس خواهد شد که در نگاه دینی، گناهی بزرگ و جرمی کلان است که گاه با اجرای حدود یا تعزیز با آن مقابله می شود. این مقابله هم خاص نگاه دین و جامعه دینی نیست بلکه در جوامعی که ذیل نظمی لیبرال هم زندگی می کنند، حد و مرز ها مشخص است و اگر کسی بخواهد با عنوان آزادی ، پای در حریم خصوصی دیگری بگذارد، استخوان پایش را خرد می کنند. اگر کسی باعث برهم خوردن آرامش شهروندی شود او را به حبس و بند می کشند. اگر مزاحمتی برای دیگری ایجاد کند، پلیس، قاطعانه، زحمت او را رفع می کند و هیچ کس هم نمی تواند "بانگ و آواز برآرد که آزادی نیست!" آزادی، هرگز و هیچ جا به معنای ولنگاری و یله ای نیست. همه جا آن را در چارچوب قانونی حافظ منافع همگان، تعریف کرده اند. درست هم همین است که افراد تا جایی آزاد هستند که رفتارشان مخل آزادی دیگران نباشد. این قاعده در همه حوزه ها و شئون زندگی قابل باز تعریف است.پس توجه داشته باشیم که آزادی اگر به اندازه دریا هم وسیع باشد باز به ساحل، محدود می شود. به اندازه زمین هم باشد باز به دریا محدود می شود. به اندازه کوه و جنگل هم که باشد باز به دشت و دریا محدود می شود. در شهر هم "قانون"، مرز های آزادی را روشن می کند. قانونی که برای زندگی بهتر و توسعه فرصت های تعالی تعریف و تقنین و اجرا می شود.... ب / شماره 3588 / شنبه 26 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چهار حرف اند که اگر کنار هم بنشينند، چهار گوشه جهان را تکان مي دهند. اعجاز بزرگي است در اين "ش.ه.ي.د" در اين کلمه طيبه که بايد با هزار صلوات استقبال و بدرقه اش کرد؛ شهيد و ما ادراک ماالشهيد. و به راستي ما چه دانيم شهادت چيست و شهيد کيست و چه معجزه اي با خود دارد که "کن" را به "فيکون" پيوند مي زند؟ عقل آدمي تا کجا مي تواند قد دهد اين همه شکوه را.....وشهيد، نام حضرت عشق است جل جلاله، شهيد عشق خداوند است جلت عظمته. شهيد عاشق خداوند است، عظمه شانه و روز شهيد، روز خداست که شهيد خود را با خداوند تعريف کرده است و حضرت حق نيز در حديث قدسي خود را «ديه» شهيد و جانشين او دانسته است و اين نکته ظريفي است که انسان اگر در مسير بندگي گام بردارد، به مرتبت خليفه اللهي مي رسد و در اين ساحت چنان اوج مي گيرد که با شهادت، حضرت شاهد را جانشين خويش داشته باشد.آري روز شهيد، روز خداست و وقتي آيه قرآن در شرح ايام ا... را مي خوانيم نيز بر اين باور يقين افزون تر مي يابيم که روز شهيد از جمله همان روزهاي مبارکي است که مضاف اليه بزرگي چون حضرت ا... دارد که يادش پر از نشانه ها و آيات روشن است براي هر صابر شکرگزار و جالب اين که اين ادامه آيه اي است که خداوند، حضرت موسي را امر مي فرمايد که قوم خود را از ظلمت و تاريکي به سوي نور ببر و شهيد، خود هم چراغ روشني است که راه را نشان مي دهد و هم قوه محرکه اي که جامعه را به سوي روشني مي برد. اويي که «نظر مي کند به وجه ا...» نگاه ها را هم به سوي حضرت خداوند مي کشاند و روشن است نگاهي که به سوي خداوند افتد به عشق منتهي خواهد شد و بر اين نگاه مژده بايد داد؛
مژده بده مژده بده، يار پسنديد مرا سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا... و کسي که خداوند او را برگزيند و به ساحت خورشيدي خود برد به شايستگي مقام شهادت خواهد رسيد و اين خط نوراني تا هميشه ادامه دارد.روز شهيد يوم ا... است، ظلمت سوز، نور آفرين و بيداري بخش است و در جاي خود «روز ملي» هم هست، روزي که همه آحاد مردم به هر گرايش و سليقه و باور، به هر نژاد و زبان و حتي به هر دين، به احترام شهيد برمي خيزند روزي است که اختلاف ها و افتراق ها، به وحدت مي رسد و در صراط مستقيم شهادت، حرکت به سوي نور، گامي پيش مي گذارد.روز شهيد، يوم ا... است، پس «و ذکرهم بهايام ا...» به ياد آوريم روزهاي خدا را و نعمت هاي خدا را و يادمان بماند، سرفرازي امروز، رهين از سرگذشتن شهيدان در ديروز و امروز است. به ياد آوريم که با شهادت و فقط با شهادت مي توان بر همه اسارت ها پيروز شد. با شهادت مي توان همه زنجير ها را گشود و با شهادت مي توان خود را به کربلا رساند. با شهادت مي توان امر امامت را احيا کرد و به فهمي تازه از ايام الله رسيد و از دل تاريکي ها به سوي روشني هزار دروازه گشود. پاس بداريم شهيد را و حرمت بگذاريم شهيد پروران را که اين زيبا ترين شکرانه نعمت اعجاز شهادت است.... رسالت / شماره : 9179 / پنج شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶/ صفحه 12/ آخر/چ3
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ساعت 11:39  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی رفتار ها هستند که از هر بیماریی خطر ناک ترند. بیماریی به نام فرهنگ ستیزی. هولناک رفتاری که آتش در زندگی می اندازد و لهیبی بر می کشد که همه چیز را می سوزاند. اینکه بزرگان هموارا بر تراز کردن زندگی با فرهنگ تاکید می کنند برای عبور سلامت از این بیماری هاست. برای این است که از این تیغ درنده و سم کشنده، جان به در برد انسان و جامعه. این هم میسر نیست مگر به کمک "فرهنگ". لذا تاکید، مکرر می شود که زوایای فرهنگ را بشناسیم تا بتوانیم در سیل هایی که راه می افتد خود را به جایگاه امن برسانیم. مثلا اگر به مطالعه جامعه بپردازیم در خواهیم یافت که سیل طغیان کرده و سد شکن چشم و هم چشمی دارد زندگی ها را در می نوردد. برای اینکه استخوان ها مان در این سیل نشکند و بنیاد، بر باد نرود باید به ساحل امن رسید و دانست این حقیقت را که ؛ فرهنگ یعنی: چشم و همچشمی را کنار بگذاریم. یعنی هر کس به خود و ظرفیت های خود و توان خویش نگاه کند و به کیسه خویش نه اینکه چشم بر همه این ها ببندد و به همسایه خود نگاه کند. همسایه ای که متناسب با درآمد و موقعیت خود، هزینه و سطح زندگی خود را بر این اساس تنظیم می کند. یادم هست چندی پیش، سارقی را گرفته بودند که "خانه روبی" کرده بود از مردم و جالب اینکه در اولین روز و حتی ساعات تبدیل کردن آن به پول رفته بود و یک تلویزیون بزرگ و گران قیمت خریده بود. وقتی پلیس به سراغش رفت و دستبند های سرد، بر دستش نشست، گفت امان از چشم و هم چشمی. گفت : چون اقوام تلویزیونی چنین داشتند، زنم دو پا را در یک کفش کرده بود که ما هم باید داشته باشیم. هرچه کوشیدم که بداند، یک لنگه کفش دیگر هم دارد و هر پا باید در لنگه خود باشد تا تعادل برقرار باشد، نشنید و نشنید و باز هم نشنید تا من به دزدی دست آلودم و شما برای دستگیری من ، زنگ خانه را به صدا در آوردیم. من که تا عمق استخوان فهمیدم که خطا کرده ام اما فکر نمی کنم زنم صدای زنگ حضور شما را هم شنیده باشد. باور کنید همین حالا هم اگر دست هایم باز شود باید عمله مسابقه چشم و هم چشمی او با خویشانش باشم. آن مرد به زندان رفت و در ها، پشت سرش، یکی بعد دیگری بسته شد اما نمی دانم چشم همسرش به واقعیت ها باز شد یا نه. آن مرد و این زن، یک نمونه بودند از پر شمار آدم هایی که در این مسابقه شوم، خیلی چیز ها را از دست می دهند بدون اینکه چیزی به دست بیاورند حال آنکه در یک نظام فرهنگی و نظم مومنانه، هرکس به توان و دارایی خود می نگرد و زندگی بر آن اساس بنا می کند نه بر اساس توان دیگران. این یک فرهنگ است که باید به رفتار مان تبدیل شود تا به توفیق برسیم.... ب / شماره 3587 / پنج شنبه 24 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ساعت 11:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما زندگی را دوست داریم. زندگی را هم زیبا می پسندیم. می خواهیم همه چیز بر وفق مراد باشد و کارها به سامان تا اگر سر و کارمان به اداره ای ، سازمانی، نهادی، جایی افتاد، به بهترین نحو، کار مان انجام شود. اما خود ما چه می کنیم ؟ این پرسشی است که قبل از آنکه ذهنیت طلبکاری شکل بگیرد باید به آن جواب بدهیم. راستی وقتی می خوانیم و می دانیم که؛ فرهنگ یعنی: وجدان کاری داشته باشیم، خود مان به خود چه نمره ای می دهیم؟ بماند که دیگران در باره ما چه قضاوتی می کنند. من همین یکی دو روز پیش، سر و کارم به اداره ای افتاد و حدود 2 ساعت و نیم از این سو به آن سو رفتم تا کارم انجام شود. کاری که بر اثر غفلت یک کارمند به وجود آمده بود و جناب کارمند شماره سریال شناسنامه را ثبت نکرده بود و من باید پاسخ می دادم که چرا ثبت نشده؟! یعنی گناهی که کارمندی در شرق انجام داده بود من باید در غرب جواب می دادم. انگار کارمند بعدی می خواست ثابت کند که آن ضرب المثل معروف که می گوید؛ گنه کرد در بلخ، آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری هنوز مجزی و البته مجری است. تازه در این اداره فخیمه که 8 باجه قرار داشت برای پاسخگوئی، فقط 3 نفر به کار مردم رسیدگی می کردند و بقیه با گذاشتن یک کاغذ یا زونکن جلوی باجه یا رفته بودند یا به کار دیگر مشغول بودند! این صحنه مرا یا د واژه مظلوم "وجدان کاری" انداخت که انگار برای برخی هانه یک ضرورتِ دارای اولویت بلکه یک "شوخی اداری" است! همین افراد اما وقتی سر و کارشان به اداره ای دیگر می افتد از عالم و آدم هم طلبکار می شوند و یادشان می آید که زمان مفید کار یک کارمند مثلا چند دقیقه است اما وقتی دوباره باز می گردند پشت میز خود باز همان رفتاری دارند که پیش از این داشتند و حواس شان نیست که دیگران هم دقایق مفید کاری آنان را می شمرند همان طور که آنان برای دیگران ضرب و تقسیم کردند! این خیلی بد است که برخی فقط سر کار حاضر می شوند اما کاری که باید و برایش حقوق می گیرند انجام نمی دهند. از این بد تر هم اینکه ما داریم از بیت المال حقوق پرداخت می کنیم برای کار انجام نشده و گاهی هم برای گره انداختن در کار مردم. مثلا همان کارمند شریفی که در مرحله اول سریال شناسنامه را ثبت نکرده بود، حقوق گرفته بود و از سهم من و شما و من باز باید دوباره آن مسیر سخت را طی می کردم و باز حقوقی دیگر به اضافه فرسایش اعصاب و زخم خوردن روان و خیلی چیز های دیگر. بنده خدایی می گفت ما برای کار کردن حقوق نمی دهیم انگار بلکه برای کار نکردن و گره انداختن در این بروکراسی بیمار هزینه می کنیم و در آخر کسانی که با پول ما و به عنوان مستخدم ما به کار گمارده می شوند، نگاه شان جوری است که انگار ارباب آنانند و ما مستخدم! جا به جا شده است معنای کلمات و این باور و آن رفتار نشانه یک خبر بد است به نام مرگ وجدان کاری... ب / شماره 3586 / چهار شنبه 23 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
پرچم ایران، پرچم سهرنگ جمهوری اسلامی ایران، نشان عزت همه ایرانیان است و کسی نمیتواند آن را به حصار خویش درآورد و فقط آن را سر خانه خود و دوستان و هماندیشان خود قرار دهد. پرچم ایران نهتنها در همه پهنه وطن که هرجای دنیا که نام ایران هست، در اهتزاز است. لذاست که همه ایرانیان هم بر آن غیرتی روزافزون دارند به گونهای که وقتی پسرکی غفلتزده و بازیگوش در میدان دیگران به پرچم وطن اسائه ادب کرد، مردم به هر سلیقه و گرایش و حتی دین و آیین، به خروش و خشم آمدند. ماجرا به نوعی دیگر همین روزهای پیش هم تکرار شد. اینبار در لندن که گروهی به هواداری از فردی خاص، بیادبی را به ساحت پرچم رساندند، باز مردم، هرکس شنید به غیرت آمد که جسارتکنندگان را به تنبیهی سخت باید بیدار کرد و به ازای حرمتی که شکستهاند، باید با آنان برخورد کرد. باری، مردم پرچم را نشان وطن و آیت وحدت میدانند و برایش به عظمتی که برای میهن قائلاند حرمت میگذارند اما در کنار پرچم وطن، شهید ایستاده است که خود پرچم نامیرا و فراتاریخی ایران است، و ایرانیان به هر سلیقه و گرایش، به هر زبان و نژاد و حتی به هر دین و آیین، برای شهیدان وطن، حرمتی تام و تمام قائلاند که هرگز دچار نقصان نمیشود چه شهدا برای همه وطن و برای همه انقلاب و همه اسلام برخاستند و به جان در برابر دشمن متجاوز، سد بستند و حق هم همین است که همه مردم ایران تا همیشه حرمتدار رشادت فدائیان وطن باشند که ایران، خود، نیز در شکوه نام و یاد شهیدان خویش به وحدت تام میرسد. این میطلبد تا همگان نگاه خود را به این مفهوم متعالی چنان ارتقا دهند که بخشی از زمان خود را به خوانش سلوک و درس گرفتن از سیره آنان اختصاص دهند. اینکه مقام معظم رهبری
ذکر و یادشان را کمتر از شهادت نمیدانند بدین معناست که باید با احیای امر شهادت، هم ادای دین کنیم به شهدا و هم این امید را به وطن بدهیم که اگر باز دستی آلوده دراز شد یا حتی چشمی به زخم به این سو نگاه کرد، «نسل شهیدان» و شاگردان مکتب غیرت آنان هستند که آن دست را به تیغ کشند و آن چشم را به میل داغ. نسل شهیدان هستند تا هیچ تندبادی نتواند غباری بر پرچم ایران بنشاند. هستند شاگردان شهیدان که اگر دشمن پای از پای بردارد، قلم آن پا را خرد کنند. این را دنیا بداند و میداند هم که با شهید نمیتوان شوخی کرد. این را خود ما هم باید بدانیم که به جدیت باید مراقب رفتارمان باشیم تا حرمت شهدا را خراش نیندازیم. مراقب باشیم از نام و لباس اینان که محور وحدت هستند پرچم تفرقه نسازیم. مراقب باشیم و مراقب باشند آنان که متولی رسمی ترویج فرهنگ شهادتاند کاری نکنند که به سود برخی، دیگران را از مجلس شهدا دلسرد کنند و برانند. این اولین و تلخترین کفران نعمت وجود شهداست که به نام آنان و دفاع از آنان، ملتِ بهوحدترسیده را چند شقه کنیم. هرکس شهدا را قبول دارد باید برای ارتقای وحدت ملی و توسعه همدلی بکوشد. هرکس میخواهد بر سفره رضایت شهدا بنشیند باید به رسم شهدا رفتار کند که نه برادر و هموطن که حتی بعثی زخمیای را که تا آخرین گلولهاش را شلیک کرده است هم به اهدای خون یاری میکردند. امروز معتقدم همه ما باید رفتار خود بهویژه رفتار سیاسی خود را با شهدا تراز کنیم و در جبهه آنان حرکت کنیم نه اینکه آن قامتهای بهآسمانقدکشیده را در اندازه بازیهای سیاسی خود کوچک کنیم. البته آنان کوچک نمیشوند اما گناه کوچکپنداری آنان هم کفرانی عقوبتزاست. باری، روز شهید است، روز وحدت و همدلی شهادتباوران. بیاییم و با آنان تجدید عهد کنیم که حرمتدار حریمشان باشیم و مراقب تا کسی از سنگ مزارشان ترازوی مطامع جناحی خود را تنظیم نکند و از همه طلبکار نشود. یکی از جلوههای احیای امر شهادت امروز حراست از حرمت ملی شهیدان است. مطمئن باشیم. شهرآرا / شماره : ۲۵۰۷ / سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۶/ صفحه اول و 2
http://shahraraonline.com/shahrara/js,text.ajax?y=1396&m=12&d=22&p=1&n=11
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کلمات هم عاشق می شوند وقتی قرار است در روزی شکوه یافته به نام شهید، از عشق بنویسند و به شرحی، کنار هم بنشینند که رابطه عاشق و معشوق را ، غزل وار برای مردمان بخوانند. من به زلالی واژه هایی چنین غبطه می خورم و آرزو می کنم کاش واژه ای باشم که در تعریف عشق، به مانایی رسیده باشد، آن هم عشقی که یک سویش شهید خونین قبایِ معرکه است و شوریده سر، دل هزار شرحه اش را به میدان می آورد و آن سویش، حضرت شاهد است. همو که گواه تغزل سرخِ شهید است در رزمگاه که در جست و جوی او خود را به میدان رسانده است. خدا در زلالی نگاه شهید، حرف به حرفِ آن حدیث قدسی را که خود، نامه کرده و به آدرس همه عاشقان عالم فرستاده است، می خواند. جوابش را هم حضرتِ "صادق الوعد" به زیبایی می دهد وقتی آینه در آینه شد. اصلا بیایید ما هم از روی دستِ شهدا ، آن نامه عاشقانه را بخوانیم. کسی چه می داند، شاید روزی در دل ما هم بعثتی رخ داد و آن حدیث را – به دعای شهدا- حرف به حرف خواندیم، از کرم خدا که نمی شود نا امید شد و پیغام " ولا تیئسوا من روح الله" حضرت او را نادیده گرفت،می شود؟! پس می خوانیم؛ " طلبنی وجدنی "، پس به جست و جو برمی خیزیم و همه آدرس هایی را که خود فرموده است می گردیم تا به او برسیم با یقین به" و من وجدنی عرفنی" به شناخت او بار خواهیم یافت و جان خواهیم ساخت تا" و من عرفنی احبنی" جان مان را تازه کند و جوانه بزند عشق و دامن بگستراند عشق که" و من احبنی عشقنی " و چه جوابی خواهد یافت این عشق که از جان مجنون برمی خیزد" و من عشقنی عشقته " و خواهد دید که دل حضرت نگار از او شوریده تر است و برای وصال، چه ها که نمی کند؛" و من عشقته قتلته " اما خدای جوانمردی است حضرت دوست ، پس"و من قتلته فعلیّ دیته " وچه دیه ای خواهد داد کریم ترین کریمان؛ "و من علیّ دیته فأنا دیته." و چه خوش است این مهربانی دوسویه و بقایی که شهید بعد از فنا می یابد و چه پرشکوه است که عاشق خود دیه معشوق می شود تا خانواده شهدا، خانواده خدا باشند و جای فرزند و پدر و همسر خود، عنایات او را ببینند و همایون فال ملتی که به خانوادگی شهید افتخار می یابد تا خویشاوند خدا باشد . البته بعد از زندگی به سبک شهدا...
خراسان / http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/608470
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یوم ا... برای من، ترجمان« ویخرجهم من الظلمات الی النور» است که در تقدیر اولیای خدا تحریر می شود. آنان از تاریکی می گذرند و جان به وادی نور می کشانند و گاه نیز خود به نور تبدیل می شوند و نور می بخشند کوچه های زندگی را. نوری مانا که هرگز نمی افسرد.
نوری که مدام در افزایش است و چشم های بیشتری را به تماشا باز می کند. نوری که در انوار ا... مدام تکثیر می شود. یوم ا... برای من در قامت های افراشته ای تحقق می یابد که پرچم در اهتزاز عزتند. یوم ا... ، روز شهید است. روزی که آنان برای همیشه از وادی فنا، به ساحت بقا، اسباب کشی کردند و در حضرت حق به جاودانگی رسیدند تا در شکوه نام حضرت شهید تعریفی جاودانه بیابند. ا... اکبر که این نور، دامن گستر می شود در پهنه گیتی. ببینید که این چراغ ها از هر گوشه جهان دارد شعله می گیرد! ببینید دروازه های بهشت از هر سو گشوده می شود. ببینید خدا در شکوه شهید ، خود را به تماشا می گذارد. ببینید به نام شهید ، بت ها شکسته می شود. ببینید سنگرهای کلیدی جهان- همان طور که حضرت روح ا... وعده داده بود- دارد فتح می شود. ببینید خون دارد فتح الفتوح می کند در جهانی که همه شمشیر شده اند و بر نقشه جغرافیا می دوند، باور کنید اگر شهدا نبودند، نه تنها سور تجزیه سوریه و عراق را می خوردند که آب خلیج فارس را هم رویش می آشامیدند. اگر شهدا نبودند الان لبنان را ، بقیه فلسطین را به کابین رژیم صهیونیسم در می آوردند. اگر شهدا نبودند روز روشن مردم حق طلب و آزادی خواه را از شب تار هم تاریک تر می کردند. اگر شهدا نبودند خاک کشورهای مستقل را به توبره فزون خواهی خود می کشیدند. اما ... اما شهدا هستند و نگاه مبارک شان، باطل السحر همه نقشه های آنان می شود. چون هستند نه تنها دست پلید داعشیان از این دیار کوتاه است که در همان سرزمین های دور، دست های آلوده تروریست ها به تیغ عدالت قطع شد و پاره ، پاره های عراق و سوریه دگر باره به هم وصل شد تا شاهد طلوع صبح پیروزی در عراق و شام باشیم. شهدا هستند اما فقط در جبهه سخت ، ضربات سخت به لشکر کفر نزدند بلکه در کنار فتح آن جبهه، در جهاد فرهنگی هم همچنان به پیش می روند. ببینید محسن حججی را که با مظلومیت خود جهان را فتح کرد. ببینید چشمانش را که چشمه روشنی شد در همه جهان. ببینید که شهدای پیشین و امروز دارند به تکثیر خویش در قامت جوانان وطن سر برمی افرازند. نگاه کنید شهدای شهر و دیارمان را که پرچم پیروزی را دگر باره بر دوش می کشند. ببینید دگر باره حرف از سرلشکر شهید احمد رحیمی است و سرلشکر شهید ناصری دارد در نگاه جوانان ما طلوع می کند و زمین و زمان ، به عطر انفاس حجج اسلام فاضل، شهاب و... جوان می شود. ببینید... بله ، شهدا دارند تکثیر می شوند و روز شهید که در تقویم نشسته است برای این است که همه ما را به احترام شهدا فرمان قیام دهد. قیام علیه همه خصلت هایی که بویی از غیر می دهد. روز شهید را فقط یک روز در تقویم نباید دانست بلکه همه روز ها و تقویم ها را باید در راستای روز شهید دید که همه نگاه ها را به سوی خدا می کشانند و این همان ترجمان یوم ا... است، معنای دقیق روز شهید.... خراسان جنوبی / http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19780&pid=2&type=0
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/188836
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یوم ا... برای من، ترجمان« ویخرجهم من الظلمات الی النور» است که در تقدیر اولیای خدا تحریر می شود. آنان از تاریکی می گذرند و جان به وادی نور می کشانند و گاه نیز خود به نور تبدیل می شوند و نور می بخشند کوچه های زندگی را. نوری مانا که هرگز نمی افسرد.
نوری که مدام در افزایش است و چشم های بیشتری را به تماشا باز می کند. نوری که در انوار ا... مدام تکثیر می شود. یوم ا... برای من در قامت های افراشته ای تحقق می یابد که پرچم در اهتزاز عزتند. یوم ا... ، روز شهید است. روزی که آنان برای همیشه از وادی فنا، به ساحت بقا، اسباب کشی کردند و در حضرت حق به جاودانگی رسیدند تا در شکوه نام حضرت شهید تعریفی جاودانه بیابند. ا... اکبر که این نور، دامن گستر می شود در پهنه گیتی. ببینید که این چراغ ها از هر گوشه جهان دارد شعله می گیرد! ببینید دروازه های بهشت از هر سو گشوده می شود. ببینید خدا در شکوه شهید ، خود را به تماشا می گذارد. ببینید به نام شهید ، بت ها شکسته می شود. ببینید سنگرهای کلیدی جهان- همان طور که حضرت روح ا... وعده داده بود- دارد فتح می شود. ببینید خون دارد فتح الفتوح می کند در جهانی که همه شمشیر شده اند و بر نقشه جغرافیا می دوند، باور کنید اگر شهدا نبودند، نه تنها سور تجزیه سوریه و عراق را می خوردند که آب خلیج فارس را هم رویش می آشامیدند. اگر شهدا نبودند الان لبنان را ، بقیه فلسطین را به کابین رژیم صهیونیسم در می آوردند. اگر شهدا نبودند روز روشن مردم حق طلب و آزادی خواه را از شب تار هم تاریک تر می کردند. اگر شهدا نبودند خاک کشورهای مستقل را به توبره فزون خواهی خود می کشیدند. اما ... اما شهدا هستند و نگاه مبارک شان، باطل السحر همه نقشه های آنان می شود. چون هستند نه تنها دست پلید داعشیان از این دیار کوتاه است که در همان سرزمین های دور، دست های آلوده تروریست ها به تیغ عدالت قطع شد و پاره ، پاره های عراق و سوریه دگر باره به هم وصل شد تا شاهد طلوع صبح پیروزی در عراق و شام باشیم. شهدا هستند اما فقط در جبهه سخت ، ضربات سخت به لشکر کفر نزدند بلکه در کنار فتح آن جبهه، در جهاد فرهنگی هم همچنان به پیش می روند. ببینید محسن حججی را که با مظلومیت خود جهان را فتح کرد. ببینید چشمانش را که چشمه روشنی شد در همه جهان. ببینید که شهدای پیشین و امروز دارند به تکثیر خویش در قامت جوانان وطن سر برمی افرازند. نگاه کنید شهدای شهر و دیارمان را که پرچم پیروزی را دگر باره بر دوش می کشند. ببینید دگر باره حرف از سرلشکر شهید احمد رحیمی است و سرلشکر شهید ناصری دارد در نگاه جوانان ما طلوع می کند و زمین و زمان ، به عطر انفاس حجج اسلام فاضل، شهاب و... جوان می شود. ببینید... بله ، شهدا دارند تکثیر می شوند و روز شهید که در تقویم نشسته است برای این است که همه ما را به احترام شهدا فرمان قیام دهد. قیام علیه همه خصلت هایی که بویی از غیر می دهد. روز شهید را فقط یک روز در تقویم نباید دانست بلکه همه روز ها و تقویم ها را باید در راستای روز شهید دید که همه نگاه ها را به سوی خدا می کشانند و این همان ترجمان یوم ا... است، معنای دقیق روز شهید.... خراسان جنوبی / http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19780&pid=2&type=0
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/188836
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دریافتی تازه از کلام امام رضا(ع)؛
وقتی "معیارِ معصوم" داریم، خیلی خوب است همه باورها را با آن تراز کنیم چنانکه باید و باید و باید، رفتار خویش را نیز با آن بسنجیم چنانکه پیشینیان ما، یعنی ساکنان عصر امام معصوم(ع) سنتی نیکو داشتند که به محضر میرسیدند و به عرضِ حالِ ایمانِ خود میپرداختند تا امام درستیها را امضا فرماید و نادرستها را به اصلاح به طریق صواب آورد. حالا هم راه همان است. اگر چشمِ خاکی ما را توان دیدن نیست، خطِ نورانیی که ترسیم فرمودهاند هست و ترازی که تبیین کردهاند نیز هم و ما میتوانیم بهره خود را از این ساحت برگیریم لذا میتوانیم آن سنت مرضیه را حفظ کنیم. مثلا برای روز 22 اسفند که به نام جاودانه شهدا افتخار یافته است، میتوانیم خوانشی نو در احادیث رضوی داشته باشیم و عظمت ماجرا را بهتر دریابیم در پاسخ به این پرسشِ برای مومنان، راهبردی که؛ اولین کسی که وارد بهشت میشود کیست؟ چه، این پرسش شاید در اذهان فراوانی نقش بسته باشد. مهم و باز هم مهم هم هست. این اهمیت در اندازهای است که اولویت نگاه خداوندی را نشان میدهد و میتوان عشقهای زمینی خدا را از این دریچه دید. پاسخ را اما، عالم آل محمد از زبان محمد رسول الله(ص) نقل میفرمایند با سلسله سندی از جنس نور. از جنس صداقت و امانت که چنین در کلام اهل حدیث نشسته است؛ جمهوری اسلامی / شماره 11115 / سه شنبه 22 اسفند 1396/ صفحه 3/ خبر / چ2 http://jomhourieslami.net/index.php?year=1396&month=12&day=22&category=3
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مردمان، چنان که به صورت متفاوتند، سیرت و نگاهشان هم گونه گون است.برخی، پی کام جویی به نام جویی، روی می آورند و به هزار در و ده هزار پنجره می زنند تا نامی دست و پا کنند و به وسع آن گلیم خویش را توسعه دهند. می کوشند جویِ رنگی بیابند و در آن شنا کنند شاید چیزی به دست آورند اما عارفان و گوهر شناسان واقعی، به خوبی می دانند که همه نام ها ، رنگ می بازند در برابر یک نام به شکوه "شهید" اینکه برخی از اهل معرفت، دعا می کردند که حتی شهید، پیشوند نام شان نشود که بگویند شهید حسن و شهید حسین و... بلکه می خواستند چنان از خویش تهی و چنان پیکر شان گم شود که فقط آنان را با نام شهید بشناسند تا چراغ هدایتی باشند برای گم شدگان. شهیدان گمنام با این نیت، نام خویش وانهادند و در شکوه نام شهید جاودانه و نامی شدند هم به معنای "نام بردار" شدن و هم به معنای به نمو و رویش مدام رسیدن و چنین است که شهید ممتاز می شود از همه کلمات و آدم ها. باری، شهید را سرخ می نویسند سرخ و معطر که حضرت اورا در شولایی از خون، در ردایی از شهود چنین باید نوشت و سبز باید داشت یادش را که سبزی زمین و زمان رهین جانفشانی اوست.اویی که آب را در حسرت روی خویش می گذارد که به فرموده مولوی: خون شهیدان را زآب اولی تر است این خطا از صد صواب اولی تر است وکفن را نیز رشک بر دل می گذارد که اورا رزم جامه ای خونین جاودانه ترین و عزیز ترین لباس است...این شرح بزرگی شهید است و شهید نام خداست، عزیز و پرشکوه نامی که حضرت خداوند بر عشق های زمینی خویش هم می گذارد تا چراغ راه باشند و نشانه های همواره در تجلی حضرت رب ودود. تا هرکس می خواهد به حقیقت عشق دست یابد، چونان شهیدان وضو کند، رکعتان عشق را که «لا وضوئها الا بالدم» و شهید، این گونه وضو گرفت، نماز شیدایی را و در انتخابی دوسویه، به انتخاب خدا رسید، تا به سرانجامی برسد که از بهشت هم «جنتی» را برگزیند و مدام در باران سلام حضرت رب از سفره ای، لقمه برگیرد که همه شهیدان تاریخ بر آن نشسته اند. ... و شهید اسم خداست و نام کسانی که بر خویش هیچ نامی نیافتند جز بندگی خدا و به رفتار درنیاوردند جز بندگی خدا را و «مثل» خدا شدند بر این طریق نورانی. نور شدند و نور افشاندند تا تاریکی نتواند کوچه ها را در حصار خویش گیرد. ... و شهید جاودانه است، هیچ مرگی او را خاموش نمی کند که حضرت خداوند - جلت عظمته- خود به گواهی مانایی او آمده است که؛ «و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا...امواتا بل احیاء ...» بله شهید زنده است و جاوید، این ماییم که در فاصله با شهید، اسیر مرگ می شویم، این ماییم که باز می توانیم با شهادت نوشی، به جاودانه پوشی برسیم و این درسی است که شهید به انسان می دهد. ... و شهید درس زندگی است، یک درس تجسم یافته در قامتی رشید که نماز را عاشقانه، قد قامت خوانده است، تا آنانی که می خواهند به اوج برسند، در نماز زندگی به او اقتدا کنند، که شهادت، سرانجام زیبای یک زندگی زیباست و هرکس می خواهد به اوج زیبایی برسد، لاجرم «باید» زیبا زندگی کند، که رسیدن به «قله» بدون طی کردن دامنه کوه ممکن نیست. ... و روز شهید یوم اللهی است که تقدیر عاشقان می شود، پس از آن که به مقام صبوری رسیده باشند و از دالان های تنگ و سنگلاخ های سخت ظلمت به وادی نور پا بگذارند، و این آیه قرآن است که؛ و لَقَد اَرسَلنا موُسی بآیاتنا ان اخرِجُ قَوَمکَ من الظلمات الی النور و ذَکرِهم بایّام ا... ان فی ذلکَ لآیاتِ لکُلِّ صَبّارِ شکور. ... و روز شهید ، یوم ا... است، پر از آیات و نشانه ها برای کسانی که بر صراط صدق و وفای به عهد استوار ماندند و در ساحت "فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا" هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. روز شهید، روز پایداران بر عهد الهی خود نیز هست.ان شاالله به دعای شهدا ما را نیز در صف انتظار جایی و جایگاهی باشد.... صبح نو/ شماره 438 / سه شنبه 22 اسفند 1396/صفحه 7/ زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی، پی کام جویی به نام جویی، روی می آورند و به هزار در و ده هزار پنجره می زنند تا نامی دست و پا کنند و به وسع آن گلیم خویش را توسعه دهند. می کوشند جویِ رنگی بیابند و در آن شنا کنند شاید چیزی به دست آورند اما عارفان و گوهر شناسان واقعی، به خوبی می دانند که همه نام ها ، رنگ می بازند در برابر یک نام به شکوه "شهید" اینکه برخی از اهل معرفت، دعا می کردند که حتی شهید، پیشوند نام شان نشود که بگویند شهید حسن و شهید حسین و... بلکه می خواستند چنان از خویش تهی و چنان پیکر شان گم شود که فقط آنان را با نام شهید بشناسند تا چراغ هدایتی باشند برای گم شدگان. شهیدان گمنام با این نیت، نام خویش وانهادند و در شکوه نام شهید جاودانه و نامی شدند هم به معنای "نام بردار" شدن و هم به معنای به نمو و رویش مدام رسیدن و چنین است که شهید ممتاز می شود از همه کلمات و آدم ها. باری، شهید را سرخ می نویسند سرخ و معطر که حضرت اورا در شولایی از خون، در ردایی از شهود چنین باید نوشت و سبز باید داشت یادش را که سبزی زمین و زمان رهین جانفشانی اوست.اویی که آب را در حسرت روی خویش می گذارد که به فرموده مولوی: خون شهیدان را زآب اولی تر است این خطا از صد صواب اولی تر است وکفن را نیز رشک بر دل می گذارد که اورا رزم جامه ای خونین جاودانه ترین و عزیز ترین لباس است...این شرح بزرگی شهید است و شهید نام خداست، عزیز و پرشکوه نامی که حضرت خداوند بر عشق های زمینی خویش هم می گذارد تا چراغ راه باشند و نشانه های همواره در تجلی حضرت رب ودود. تا هرکس می خواهد به حقیقت عشق دست یابد، چونان شهیدان وضو کند، رکعتان عشق را که «لا وضوئها الا بالدم» و شهید، این گونه وضو گرفت، نماز شیدایی را و در انتخابی دوسویه، به انتخاب خدا رسید، تا به سرانجامی برسد که از بهشت هم «جنتی» را برگزیند و مدام در باران سلام حضرت رب از سفره ای، لقمه برگیرد که همه شهیدان تاریخ بر آن نشسته اند. ... و شهید اسم خداست و نام کسانی که بر خویش هیچ نامی نیافتند جز بندگی خدا و به رفتار درنیاوردند جز بندگی خدا را و «مثل» خدا شدند بر این طریق نورانی. نور شدند و نور افشاندند تا تاریکی نتواند کوچه ها را در حصار خویش گیرد. ... و شهید جاودانه است، هیچ مرگی او را خاموش نمی کند که حضرت خداوند - جلت عظمته- خود به گواهی مانایی او آمده است که؛ «و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا...امواتا بل احیاء ...» بله شهید زنده است و جاوید، این ماییم که در فاصله با شهید، اسیر مرگ می شویم، این ماییم که باز می توانیم با شهادت نوشی، به جاودانه پوشی برسیم و این درسی است که شهید به انسان می دهد. ... و شهید درس زندگی است، یک درس تجسم یافته در قامتی رشید که نماز را عاشقانه، قد قامت خوانده است، تا آنانی که می خواهند به اوج برسند، در نماز زندگی به او اقتدا کنند، که شهادت، سرانجام زیبای یک زندگی زیباست و هرکس می خواهد به اوج زیبایی برسد، لاجرم «باید» زیبا زندگی کند، که رسیدن به «قله» بدون طی کردن دامنه کوه ممکن نیست. ... و روز شهید یوم اللهی است که تقدیر عاشقان می شود، پس از آن که به مقام صبوری رسیده باشند و از دالان های تنگ و سنگلاخ های سخت ظلمت به وادی نور پا بگذارند، و این آیه قرآن است که؛ و لَقَد اَرسَلنا موُسی بآیاتنا ان اخرِجُ قَوَمکَ من الظلمات الی النور و ذَکرِهم بایّام ا... ان فی ذلکَ لآیاتِ لکُلِّ صَبّارِ شکور. ... و روز شهید ، یوم ا... است، پر از آیات و نشانه ها برای کسانی که بر صراط صدق و وفای به عهد استوار ماندند و در ساحت "فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا" هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. روز شهید، روز پایداران بر عهد الهی خود نیز هست.ان شاالله به دعای شهدا ما را نیز در صف انتظار جایی و جایگاهی باشد.... ب / شماره 3585 / سه شنبه 22 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی، پی کام جویی به نام جویی، روی می آورند و به هزار در و ده هزار پنجره می زنند تا نامی دست و پا کنند و به وسع آن گلیم خویش را توسعه دهند. می کوشند جویِ رنگی بیابند و در آن شنا کنند شاید چیزی به دست آورند اما عارفان و گوهر شناسان واقعی، به خوبی می دانند که همه نام ها ، رنگ می بازند در برابر یک نام به شکوه "شهید" اینکه برخی از اهل معرفت، دعا می کردند که حتی شهید، پیشوند نام شان نشود که بگویند شهید حسن و شهید حسین و... بلکه می خواستند چنان از خویش تهی و چنان پیکر شان گم شود که فقط آنان را با نام شهید بشناسند تا چراغ هدایتی باشند برای گم شدگان. شهیدان گمنام با این نیت، نام خویش وانهادند و در شکوه نام شهید جاودانه و نامی شدند هم به معنای "نام بردار" شدن و هم به معنای به نمو و رویش مدام رسیدن و چنین است که شهید ممتاز می شود از همه کلمات و آدم ها. باری، شهید را سرخ می نویسند سرخ و معطر که حضرت اورا در شولایی از خون، در ردایی از شهود چنین باید نوشت و سبز باید داشت یادش را که سبزی زمین و زمان رهین جانفشانی اوست.اویی که آب را در حسرت روی خویش می گذارد که به فرموده مولوی: خون شهیدان را زآب اولی تر است این خطا از صد صواب اولی تر است وکفن را نیز رشک بر دل می گذارد که اورا رزم جامه ای خونین جاودانه ترین و عزیز ترین لباس است...این شرح بزرگی شهید است و شهید نام خداست، عزیز و پرشکوه نامی که حضرت خداوند بر عشق های زمینی خویش هم می گذارد تا چراغ راه باشند و نشانه های همواره در تجلی حضرت رب ودود. تا هرکس می خواهد به حقیقت عشق دست یابد، چونان شهیدان وضو کند، رکعتان عشق را که «لا وضوئها الا بالدم» و شهید، این گونه وضو گرفت، نماز شیدایی را و در انتخابی دوسویه، به انتخاب خدا رسید، تا به سرانجامی برسد که از بهشت هم «جنتی» را برگزیند و مدام در باران سلام حضرت رب از سفره ای، لقمه برگیرد که همه شهیدان تاریخ بر آن نشسته اند. ... و شهید اسم خداست و نام کسانی که بر خویش هیچ نامی نیافتند جز بندگی خدا و به رفتار درنیاوردند جز بندگی خدا را و «مثل» خدا شدند بر این طریق نورانی. نور شدند و نور افشاندند تا تاریکی نتواند کوچه ها را در حصار خویش گیرد. ... و شهید جاودانه است، هیچ مرگی او را خاموش نمی کند که حضرت خداوند - جلت عظمته- خود به گواهی مانایی او آمده است که؛ «و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا...امواتا بل احیاء ...» بله شهید زنده است و جاوید، این ماییم که در فاصله با شهید، اسیر مرگ می شویم، این ماییم که باز می توانیم با شهادت نوشی، به جاودانه پوشی برسیم و این درسی است که شهید به انسان می دهد. ... و شهید درس زندگی است، یک درس تجسم یافته در قامتی رشید که نماز را عاشقانه، قد قامت خوانده است، تا آنانی که می خواهند به اوج برسند، در نماز زندگی به او اقتدا کنند، که شهادت، سرانجام زیبای یک زندگی زیباست و هرکس می خواهد به اوج زیبایی برسد، لاجرم «باید» زیبا زندگی کند، که رسیدن به «قله» بدون طی کردن دامنه کوه ممکن نیست. ... و روز شهید یوم اللهی است که تقدیر عاشقان می شود، پس از آن که به مقام صبوری رسیده باشند و از دالان های تنگ و سنگلاخ های سخت ظلمت به وادی نور پا بگذارند، و این آیه قرآن است که؛ و لَقَد اَرسَلنا موُسی بآیاتنا ان اخرِجُ قَوَمکَ من الظلمات الی النور و ذَکرِهم بایّام ا... ان فی ذلکَ لآیاتِ لکُلِّ صَبّارِ شکور. ... و روز شهید ، یوم ا... است، پر از آیات و نشانه ها برای کسانی که بر صراط صدق و وفای به عهد استوار ماندند و در ساحت "فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا" هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. روز شهید، روز پایداران بر عهد الهی خود نیز هست.ان شاالله به دعای شهدا ما را نیز در صف انتظار جایی و جایگاهی باشد.... ب / شماره 3585 / سه شنبه 22 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شهادت، برای من مصداق تام و تمام ویخرجهم من الظلمات الی النور است که در ولایت الله، در ساحت عشق بی پروایِ حضرتِ دوست، حدیث من طلبنی وجدنی می خوانیم و در شکوه من وجدنی، به عظمت عشقنی می رسیم و روشن است که از عشق جز عشق نخواهد خاست. این که برخیزد جز "قتلته" نخواهد نشست و کیست که نداند دیه عشق بر ذمه حضرت عاشق، از جنس معشوق است و "ان دیته" چنان شوق انگیز می شود که برای شهادت مسابقه می دهند چه خوب می دانند که هرکس باز ماند از این فرصت از نعمتی چنان بزرگ محروم می شود. راز باریک تر از موی ما و دنیا همین جاست. آنان پایان جنگ را آغاز زندگی خود می دانند و جشن می گیرند اما ما، پایان جهاد را آغاز حسرت می دانیم و زبان به افسوس می گشائیم. آری، شهادت، ورود جاودانه در ولایت حضرت عشق است و قهرمان این افق گشایی نیز بزرگی است به نام خدایی شهید که به حق کلمه طیبه است. هم طیب و هم طاهر و مطهر. هم انسان را پاک می کند و هم زمین را و هم زمان را. مگر ما زمان را به خون شهیدان از لوث طاغوت پاک نکردیم؟ مگر وجب به وجب خاک جبهه را به خون طهارت ندادیم از لوث وجود ناپاکان متجاوز؟ مگر خود در دریای شهادت صاف و صافی نشدیم؟ چرا، پاسخ همه این سوال ها مثبت است. ما با شهادت به پاکیزه جانی و پاکیزه زمانی و پاکیزه زمینی رسیده ایم و تقویم ما پیشانی نوشت های فراوانی دارد که به نام بسیاری از شهود چشیدگان، نام بردار شده است با این همه یک روز هست که نام مانای همه شهیدان در آن جمع می شود به نام مبارک" روز شهید" روزی که نوروز است برای اهل شهادت. روزی که هر سال باید در تقویم باور ما پر رنگ تر شود و زندگی ما را هم رنگ شهید زند. البته دوست تر داشتیم روز شهادت یکی از ائمه به این نام سند می خورد اما در این نام گذاری هم ظرافت هایی است که می تواند توجه را برانگیزد از جمله این که در واپسین روز های زمستان است و می توان گفت، شهید ما را در آستانه بهار قرار می دهد چنانکه پیش از این هم در انقلاب اسلامی ما را به بهار آزادی رساند. ما به برکت شهدا، از روز های سخت و سرد گذشتیم و به "هوای دل پذیر" رسیدیم. قصه شب هم همین است؛ اوج تاریکی و سیاهی شب، درست آغاز روشنایی است که جهان را به صبح می برد. حالا هم در پایان سال، این شهدایند که سرود روشنی می خوانند و خلق را به سفره های نور الهی ، میهمان می کنند. این شهدایند که "لاله" می شوند تا بهار بیاید و مردم به "لااله الا الله " به توحید برسند پس حق است که آخرین روز های زمستان مان را به نام شهدا، بهشتی کنیم و به یاد داشته باشیم که اذان بهار از حنجر زمستان ، آواز می شود به نام شهید. زمستان برای شهید در نگاه ما خون باران است که به آب و باران هم آبرو می دهد و خطایی را مانند است که بشکوه صد صواب در خویش دارد چنانکه مولوی بزرگ- علیه الرحمه- می گوید؛ .....گر خطا گوید ورا خاطی مگو گر بود پر خون شهید او را مشو خون شهیدان را ز آب اولی ترست این خطا را صد صواب اولی ترست... بله، در این صحیفه نورانی که برخی به خطا، شاید خطا بپندارند، خط صواب را می جوییم و با طهارت یاد شهید ، همه غبارها را از جان می شوییم و هرچه غیر عشق حضرت معشوق است را به باد می سپاریم که از حافظه زمین هم – حتی- پاک کند تا هرچه بعد از این در زمین می روید، بوی خدا داشته باشد. ان شاالله حیات / تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶ | شناسه مطلب: 137815/ چ2 http://hayat.ir/fa/137815/
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زندگی با فرهنگ زیبا می شود و حتی بالاتر؛ فرهنگ اگر نباشد، زندگی نیست. بلبشو بازاری است که زیستن هم در آن دشوار می شود و نفس کشیدن هم اما فرهنگ می تواند همه گره های بسته را باز کند. می تواند راه های بن بست را هم به جاده برساند. می تواند خیلی کارها بکند، یعنی می توانیم خیلی کارها بکنیم اگر بر مدار اندیشه حرکت کنیم. برای این هم باید بایستگی های فرهنگی را بدانیم . مثلا حواس مان باشد به اینکه؛ فرهنگ یعنی: به جای قدرت صدا، قدرتِ کلاممان را بالاتر ببریم. آن هم نه به معنای قدرت تخریب بلکه اقتدار منطق مان را بالا ببریم تا در مواجهه با چالش ها و مباحثات، هر کس فکرش بر اساس انصاف تنظیم شده باشد، حق را به ما بدهد. چیزی که امروز بیشتر با آن مواجهیم، صدای بلند است و هر کس می کوشد با صدای بلند تر، خود را اثبات کند. نتیجه چنین روشی همین است که می بینیم؛ آمار پرونده های دعوا و نزاع و ضرب وشتم دارد از مواد مخدر پیشی می گیرد! خب روشن است که در نبود منطق و انصاف، آنچه حکم می شود برای معرفی غالب و مغلوب، مشت است و لگد. نتیجه هم ناآرامی در افزایش است برای جامعه حال آنکه اگر کلمات در چینش منطقی خود دارای قدرت شوند، ماجرا جور دیگری رقم می خورد و به جای خط اخم در پیشانی مردمان، خط خنده بر لبانشان به زیبایی خواهد نشست و آرامش به جای استرس تکیه خواهد زد. فرهنگ یعنی: القاب ناپسند گذاشتن برای دوست، نشان صمیمیت نیست بلکه باید به لقب های زیبا، ناپسند ها را از زبان و ذهن دیگران هم پاک کرد. دوستی باید بزرگی آفرین باشد. باید شکوه آفرین باشد. این دستور آسمانی قرآن است که مومنان را به القاب پیشین نخوانید . یعنی کسی را جوری صدا نزنید و نخوانید که ناخوش داشته باشد. فرهنگ یعنی: هر کتاب یک تجربه است، تجربههایمان را به اشتراک بگذاریم . اما قبل از این باید برای کتاب نخواندن مان راه چاره پیدا کنیم. این خیلی بد است که سرانه کتاب خوانی مان به دقایقی در اندازه انگشتان یک دست برسد. با این کتاب خوانی چطور توقع داریم که زندگی ما در نبود کتاب، حساب داشته باشد؟ کتاب است که آدم را به سر خط حساب می آورد. زندگی که در مدار حساب قرار گرفت، به سمت سامان خواهد رفت اما امان از زندگی بی حساب که همه چیز را در هم می ریزدو مهم تر از آن، آن دنیای آدم را هم با مشکل مواجه می کند حال آنکه اگر اهل مطالعه باشیم شاهد طلوع انوار حقیقت در جان مان خواهیم بود که ما را از ولایت شیطان که تاریکخانه اشباح است به منطقه ولایت الله خواهد برد که نو علی نور است...... ب / شماره 3584 / دوشنبه 21 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مادر، عزیز است. این ملت و آن ملت و این دین و آن آیین هم ندارد. نام مادر که به میان می آید، همه به احترام برمی خیزند مگر آن که توان برخاستن نداشته باشند که اینان، در جان برمی خیزند و جهان را بر مدار مادر می خواهند. مادر عزیز است در همه جای جهان اما در ایران ما عزیز تر چه مادر، عمود خیمه خانواده و ستون محکم و قابل اتکای همه اعضای خانه است حتی برای پدر. همین زنانی که در کوچه و بازار، به سادگی و سلامت آمد و شد می کنند و گاه بعضی هاشان شکستنی هم می نمایند اما پای خانواده که به میان آید، شیر هم از مواجهه با مادران می گریزد که اینان، به جان، برای نجات خانواده و دفاع از کاشانه خود مبارزه می کنند. برخی از این مادران اما، جغرافیای خانه را بسیار توسعه داده اند در اندازه ایران، حتی بیشتر؛ به اندازه جغرافیای حق طلبی. فرزندان خود را هم فراوانی بخشیده اند باز به اندازه همه مردمان ایران حتی بیشتر؛ همه حق خواهان جهان که نمونه هایش را در شکوه مادران شهدای مدافع حرم و نگهبانان سلامت جهانی از بیداد تروریسم و قاچاق مواد مخدر، دیده ایم و می بینیم. مادرانی که از فرزندان که جان جانان شان هستند در راه تحقق آرمان بلند خویش می گذرند و شاید در ایامی چنین، کسی نباشد که به مبارک باد روز مادر شان برود. باکی هم ندارند و حتی توقعی نیز هم. افق نگاه آنان چنان بلند است که با قصورها و تقصیر های ما ، دچار کوتاهی نمی شود بلکه باز ما را در سفره دعایشان، جایی و سهمی به غایت کریمانه است. آنان به همین که ما به سلام مادر خونی و شناسنامه ای خود برویم راضی اند اما ما هم آیاراضی می شویم از خود که با چشم بسته از دریچه های روشن نگاه شان بگذریم؟آنان خود را طلبکار نمی دانند اما آیا ما بار سنگین یک تکلیف بزرگ را بر شانه هامان حس نمی کنیم؟ به هر روی این روز ها لحظات به نام مادر ،شیرین می شود و زیبایی لبخند ها ، برای فرشتگان هم شوق انگیز می شود اما یادمان باشد اگر می توانیم، به سلام « مادران ایران» برویم. مادرانی که مانایی این ملک را به خون فرزندان خود امضا کردند و گاه به خون چند فرزند. اولی را که به خاک سپردند، قد راست کردند برای راهی کردن فرزند بعدی. شاید این آمار ما را به افتخار، سر فراز تر از همه سرود های عالم کند که در فضایی نفس تازه می کنیم که مادرانی چنین بزرگ، نفس ها را با یاد خدا، طعم ذکر می بخشند؛ ۸ هزار و ۱۸۸ مادر، دو فرزند خویش را تا شکوه شهادت بدرقه کرده اند و ۶۳۱ نفر نیز جامه ذبیح اللهی را زینت قامت سه فرزند خود کرده اند. ۸۲ مادر هم چهار فرزند خود را برای امن ماندن چهارگوشه وطن تقدیم کرده اند. ۲۱ مادر هم به تیمن نام پنج تن آل عبا، پنج فرزند خود را فدا کردند و شش مادر هم از عزای شش فرزند خود، راست قامت برخاستند تا مادران امروز، اسوه هایی برای استقامت داشته باشند و پدر ها ، پایمردی را هر روز درس بگیرند و درس بدهند و آوازه اش را به جهان صلا دهند که این جا ایران است، جایی که یک مادر، هفت شهید تقدیم می کند تا دیده ها به شهود برسد و دیگری هشت شهید می دهد به شمار طبقات بهشت برای عیان شدن جلوه هایی از بهشت در این دیار. شاهکار را اما به نام دو مادر باید نوشت که هر کدام، ۹ شهید دادند و هنوز خود را بدهکار ملک و ملت می دانند. حال آیا تکلیف موکد شده نداریم به سلام شان برویم روز مادر را؟ آیا مسئولان وظیفه ای ندارند؟ حرف فراوان است اما کوتاه می کنیم سخن را به این که مادر را حرمت باید نهاد به ویژه آنانی که عظمت چادرشان همه ایران را در بر می گیرد و در ایستادگی« زبرالحدید» اند و بسیاری از فهم آنان عاجزند به ویژه قدرت مداران که این عظمت های مجسم را چنین باید معرفی کرد؛ مادران ایرانی، مادرانی قوی تر از بمب اتم! مادرانی که اقتدارشان را هیچ تحریمی نمی تواند تضعیف کند... . خراسان / شماره : 19778 / يکشنبه ۲۰ اسفند-۱۳۹۶/ صفحه 16 / بدون موضوع http://khorasannews.com/?nid=19778&pid=16&type=0 http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/608201
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اول: مادر است دیگر، پسر هم نیاید برای تبریک روز مادر، مادر می رود به دیدنش. چه کند ، مادر است دیگر. پایش درد کند هم می رود. زمستان باشد هم می رود. راه دور باشد هم می رود. مثل این مادر.... آغوشِ پسر را به اندازه همه مزارش می بیند و در بغلش می افتد. ببخشید، دوباره به این عکس نگاه کنید. مادر دارد هم قد پسر می شود. باید هم بشود عید است آخر! شما که غریبه نیستید، من الان سرِ مادر را در آغوشِ پسر می بینم. دارد نوازش می کند مادر را. دارد توضیح می دهد که اگر نیامدم، به حساب بی محبتی نگذار، خاک، دامن گیر شد والا به سر می آمدم به پایت. مادر هم حتما دست نوازش می کشد به صورت شرمگین پسر که؛ جان مادر! من و تو ندارد. کم نیامده ای و حالا بگذار من بیایم. به جایی بر نمی خورد. مهم دیدار است. مهم گل روی توست. مهم این است که کنار هم باشیم. من آمدم و حالا کنار هم هستیم. گل هم نمی خواهم بیاوری، خودت گلی پسرم، گلِ سرخِ خدا. اصلا شهید، راز رویش گل های لاله است. گل ، در جان توست که جهان را بهار می کنی. من هم آمده ام تا از نزدیک بو بکشم این بهار را.... دوم: مادر است دیگر، به فرزندانش افتخار می کند. هرچه بچه ها رشیدتر باشند و موثرتر، این افتخار هم بیشتر است. سر بلند می کند مادر به نام فرزندانش. مدام اسم شان را می برد. یک پسر می گوید، صد پسر از دهانش می ریزد. حالا این پسرها شهید شده باشند که دیگر نور علی نور است. نه فقط مادر افتخار می کند که همه افتخار می کنند اما فخر مادر یک چیز دیگر است. زنده که باشد با قاب عکس شان زندگی می کند. لبخند می زند به لبخندشان. باهاشان حرف می زند. درد دل می کند حتی دیده هایش را برایشان تعریف می کند و آنان را بیرون از قاب و در زندگی خود می بیند اما وقتی لبیک را به ارجعی الی ربک برکشید، باز از نام آنان جدا نمی شود. سنگ لوحش می شود سند افتخار. می شود سجل معتبری که در هر دو دنیا اعتبار ویژه دارد. می شود براتِ عبور از آتش، می شود چراغ راه بهشت. حالا پدر بچه ها هم اگر شهید باشد، نور علی نور می شود به ضریب نفس هایی که به تنهایی بر کشیدی مثل بانوی بزرگ ایران، عصمت خامه چین خیابانی، همسر شهید والا مقام، عبد الزهرا کاشی و مادر هفت ستاره فروزان آسمان شهادت، علی، حسین، رسول، عباس، کاظم، محمدرضا، باقر. هشت شهید به نشان هشت طبقه بهشت. هشت شهید برای هشت گوشه آسمان. بله، مادر است دیگر، به هفت پسرش و به همسرش افتخار می کند... حیات / تاریخ انتشار: یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۶| شناسه مطلب: 137809 http://hayat.ir/fa/137809/
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نوروز در پیش است و گاه نوشدن دارد به ناز و نوازش ما را می خواند اما برای سلام به نوروز باید آدابی را رعایت کرد و به ادبی مفتخر شد که نام آن را فرهنگ می گذارند. فرهنگ البته گستره ای دارد که تمامی زندگی را در بر می گیرد و به قول معروف از گرافیک تا ترافیک ذیل آن معنا می شود. از این منظر باید فراز های مختلف را در نظر داشت از جمله اینکه؛ فرهنگ یعنی: قیافه آنچنانی داشتن و لباس گرانقیمت پوشیدن نشانه برتر بودن نیست ای بسا که نوپوشی باشد کهنه اندیش و کهنه پوشی باشد نو اندیش. وقتی نگاه ظاهر بین باشد، جامه را خواهد دید اما صاحبلان بصیرت، جان را می بینند و جانمایه را چنانکه می گویند شیخی و عالمی جلیل القدر اما در قامتی معمولی به سراغ پادشاهی رفت اما راهش ندادند. آن هوشمند رفت و گشت و لحاف دوز مردی فربه و بلند قامت را یافت و جامه ای بر او پوشانید و به همراه خویش – به ظاهر همراه او- به کاخ رفت و به حضور شاه رسید. آنجا آن مرد قوی هیکل را به نام عالم معرفی کردند . شاه با او گرم سخن شد و در بازدید از مکانی پرسید این جا برای چه کاری مناسب است؟ آن مرد – به پیشه خود اندیشید و – گفت : برای اینکه پنبه بیاوریم و بزنیم و لحاف درست کنیم! شاه به تعجب، چشم چرخاند تا آن عالم – که به ظاهر ملتزم رکاب بود- گفت: این جا ، با این ویژگی ها برای کتابخانه و آزمایشگاه مناسب است. شاه دست بر شانه مرد گذاشت که عالم تویی نه این مرد و عالم ماجرا را باز گفت و از آمدن و راه نیافتن گفت و از اینکه مجبور شده است این ماجرا را طراحی کند تا به دیدار برسد. این قصه امروز هم صادق است در جریان زندگی ما. امروز هم برخی ها برای عیار سنجی مردم به قیافه و لباس نگاه می کنند و اگر به جایی برنخورد می گویم در واگذاری مسئولیت ها هم لباس- به معنای خویشاوندی و نسب- را در نظر می گیرند که دامنش به دامن که گره خورده است و گاه "فربه مردی بلند قامت" که خونش با فلانی از یک قوم است کار را به دست می گیرد و دست توانای مردمان عالم کوتاه می ماند و نتیجه را همه می دانند و نگوئیم بهتر است اما اهل فرهنگ به جان و جانمایه توجه دارند تا به جامه، به توان می نگرند نه خویشاوندان. قدیمی های ما با همان صداقت و فرهیختگی، قیافه را چون نقش بر دیوار می دانستند و قامت را به خود دیوار تشبیه می کردند و به دنبال توان و کارایی فرد نگاه می کردند. نگاهی که اگر امروز هم مد نظر باشد همه چیز درست می شود. این را همه می دانند و حتی خویشاوند باز ترین افراد هم وقتی برای کار خودشان بخواهند نیرو بگیرند، دور از چشم خویش و آشنا به دنبال افراد توانمند می گردند اما وقتی کار، خصوصی نیست و حقوق از بیت المال است، بدون در نظر گرفتن توانایی ها، خویشان خود را به صف می کنند و این البته اقدامی نه تنها ضد فرهنگی که فرهنگ سوز است.....
ب / شماره 3583 / یکشنبه 20 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
همه چیز در همان تشکِ گرد خلاصه نمی شود حتی اگر مثل کره زمین گرد باشد. گرد آن تشک یک خطي قرمز پهن و پر رنگ وجود دارد که بیرون رفتن از آن، اخطار و نمره منفی دارد حالا بیرون رفتن از خط قرمزِ پر رنگ نظام چه؟ آیا اخطار ندارد؟ نمره منفی نداردذ؟ بیرون رفتن از این خط قرمز کمتر از خط قرمز تشک است؟ ببخشید که این جوری شروع کردم با کلماتی که طعم دلخوری دارد. دلخوری از آنانی که باید به قاعده ، قواعد حاکمیتی را بشناسند و سیاست ها و برنامه های خود را هم ذیل آن تعریف کنند نه اینکه رفتار ها جوری باشد که با قاعده ها ساز در نیاید. من دانش ورزش ندارم، از کشتی هم به اندازه یک تماشاچیِ دوست دار ورزش اول ایران عزیز سر در می آورم پس قطعا از تعاملاتِ پشت پرده فدراسیون هم چیزی نمی دانم اما یک چیز را خوب می دانم که از اولِ انقلاب، ما به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی را پس گرفته ایم و به هیچ عنوان حاضر نیستیم کاری بکنیم که معنایش رسمیت دادن به رژیم جعلی ا. س. ر. ا. ئ. ی. ل باشد. این هم خاصِ ورزش نیست هرچند در این حوزه نمود بیشتری دارد. ما در عرصه هنر و ادبیات و موسیقی و سینما و.... هم حاضر نیستیم کاری کنیم که به اندازه ذره ای از آن بوی تایید به مشام برسد. فقط هم حرف دشمنی صهیونیست ها با ایران نیست که در این حوزه دستِ خود آمریکا دراز تر است بلکه ما اشغال را، تبعیض نژادی را، غصبِ ملک و کشور مظلومان را به هیچ وجه به رسمیت نمی شناسیم چنانکه رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را هم به رسمیت نمی شناختیم.این درست که ورزش سیاسی نیست اما نهاد های ورزشی جهانی اگر نگاه سیاسی ندارد چرا رفتارِ سیاسی دارد؟ چرا رژیم صهیونیستی را در مسابقاتِ قاره ای غیر از آسیا شرکت می دهد؟ مگر این رژیم بخشی از جغرافیای این قاره را – به غصب- در اختیار ندارد پس چرا در مقدماتی های جهانی و قهرمانی قاره هیچ وقت اسمی از آن نیست؟ چرا فوتبالش عضو فدراسیون فوتبال اروپاست؟ بله، ورزش سیاسی نیست اما موجودیت این رژیم جعلی، سیاسی است و تعامل جهانِ استکباری هم با آن سیاسی است پس ما نمی توانیم سیاست های کلان را در اندازه یک فدراسیون ورزشی تنزل بدهیم. نفی رژیم صهیونیستی، و امضا نگذاشتن پای موجودیت غاصبان که ریشه در خونِ بی گناهان دارد، یک راهبرد بلند مدت و تغییر ناپذیر در جمهوری اسلامی است. مسئولانِ ورزشی هم به قاعده باید این را خوب بدانند و رفتار های خود را هم متناسب با این راهبرد تنظیم کنند چه تصمیم برای پنجه در پنجه ورزشکاران آن رژیم در اختیار فدراسیون نیست و نباید هم کارگزاران حوزه ورزش کاری بکنند که به معنای "فشار" از آن تعبیر شود. ورزشکاران به ویژه کشتی گیران نماد پهلوانی و جوانمردی اند اما آیا هیچ جوانمردی حاضر است کاری بکند که حتی برای لحظه ای به رژیم غاصب و ورزشکاری که با آن پرچم مبارزه می کند، مشروعیت بدهد؟ نمی دانم، من ورزشکار نیستم اما اگر برفرض روزی ، روزگاری، در حوزه رسانه ، جشنواره ای ، مسابقه ای ، برنامه ای باشد که قرار باشد با نماینده آن رژیم جعلی مسابقه بدهیم و این باعث تایید مشروعیت آنان باشد، قطعا قلم مان را می شکنیم و در چنین جایگاهی حاضر نمی شویم حالا هر طور می خواهند این را تعبیر کنند. برای ما کشوری و حکومتی به نام اسرائیل وجود ندارد که بخواهیم با نماینده اش مسابقه بدهیم.ان شاالله جوانمردان ورزش کشتی هم چنین خواهند کرد.... صبح نو / شماره 435/ شنبه 19 اسفند 1396 / صفحه 10 / زندگی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برای داشتن زندگی خوب، در کنار همه امکانات و حتی قبل از آن نیازمندِ "فرهنگِ متعالی" هستیم. فرهنگ اگر باشد می تواند جای نداشته ها راهم –حتی- به نوعی پر کند. می تواند ما را به سمتی هدایت کند که با داشته های موجود، به سمت وضعیت مطلوب حرکت کنیم.اما اگر فرهنگ، نباشد، همه داشته های دیگر هم نمی تواند برای انسان یک زندگی سالم را سامان دهد چه رسد به زندگی آرمانی. اینکه در آموزه های دینی و حتی افواه مردم این همه بر فرهنگ تاکید می شود برای این است که زندگی سالم و زیست مومنانه بدون فرهنگ، غیر ممکن است . فرهنگ البته با همه رفعت بنایش از همین رفتار های به ظاهر کوچک شکل می گیرد که چون خشت در بنای شخصیتی انسان می نشیند. فرهنگ دانستن و به کار بردن دانسته هاست و مثلا؛
فرهنگ یعنی: عذرخواهی نشانهی ضعف نیست بلکه نشانه اقتدار شخصیتی است. انسان مقتدر وقتی می بیند که قدمی نا به جا برداشته است، ضمن عذر خواستن، قدم ، پس می کشد اما انسان های ضعیف، فرصت عذر خواهی هم به خود نمی دهند و در همان رفتار اشتباه خود ، به مرداب دچار می شوند و عاقبت دست و پا زدن در مرداب را همه می دانیم که چه مرگ دردناکی است . ب / شماره 3582 / شنبه 19 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سنت قشنگی است آیینی که به نام روز مادر شکل گرفته است. خدا بانی اش را به دعای باعث اش، بهشت نشین کند که زادروز حضرت زهرا را به روز مادر ، نامی جاودانه بخشید و خدا عزت بدهد به آنانی که با دریافت عظمت مقام مادر به دست بوسی اش می روند.
بله، این روز ها چشم ها جلوه های ناب می بینند از رابطه زلال مادر- فرزندی در کوچه های جامعه که امید به فردای بهتر را در دل رنگ و رشادتی ویژه می بخشد. مادر ها هم اما چشم انتظار به در دارند تا فرزندان شان بیایند و لبخند در لبخند بشکفد از پس دیداری که تازه می شود و چه قشنگ است این دیدار ها. گوارا باد به هرکس که توفیقی چنین و حسی زیبا دارد اما.... این اما که پایش را وسط نوشته می گذارد یعنی یک حرف می خواهد بگوید که خلاف عادت نوشته است و انگار می خواهد دست مخاطب را بگیرد و به جای دیگری ببردش. جایی که به غفلت از آن شاید فراموش کرده باشد. شاید هم حواسش به آن نباشد اما این جناب« اما» هم غبار می روید و هم به یاد می آورد و هم راه را نشان می دهد. اینجا هم می خواهد با تکریم مقام مادر، به یاد مان آورد که مادرانی هستند واجب الحرمه که برای همه ما و حتی وطن ما، شانی مادری دارند و این روز ها باید با احترام تام برخاست و دسته گل برداشت و جعبه شیرینی را نیز و به زیارت این مادران وطن رفت چه آنان با اهدای فرزندان خود بر سبیل شهادت، به مقام مادری همه ما و مادری ایران عزیز رسیده اند و حق است که در مناسبتی چنین شکوهمند حواس مان باشد که باید به هر نوع که می شود به زیارت شان برویم. ان شاالله بنیاد شهید و تشکل های دفاع مقدسی، این ماموریت را از طرف جامعه ایثارگری انجام دهند تا هیچ مادری، تا کید می کنم،« هیچ مادر شهیدی» در حسرت آیین روز مادر نماند بلکه باورمندان طریق شهادت و همرزمان فرزندش، به نیابت از شهید به «آستان بوسی» مادر بروند و در زلال نگاه و دعایش، سعادت را برای خود و همه و همه ایران مسئلت کنند که دعای چشمان بارانی و دل هایی که با خدا رابطه خویشاوندی دارند به اجابت نزدیک است ، بسیار نزدیک. اینکه از رابطه خویشاوندی خاص اینان با حضرت خدا گفتم نه بر سبیل سخن که مستند به حدیث قدسی است که حضرت حق خود را جانشین شهید در خانه و در میان خانواده اش معرفی می فرماید و روشن است که دعای مردمانی چنین در حوالی اجابت بنشیند پس به این دعا ها بیش از هر دعایی امید بندیم و از آنان بخواهیم دعایرخود را در لطفی عام، شامل همه عالم و آدم کنند تا آدم ها به مرتبت بالای انسانیت برسند و عالم ذیل هدایت عالمان مهیای ظهور شود. باری، روز ها به نام مادر، فخر می کنند و گل ها هم بی تابند و شیرینی ها نیز تا به سلام مادران شهدا بروند و این نیز دقیقا در فرایند ذکر و یاد شهدا معنا می شود که کمتر از شهادت نیست. این نیز ماموریت امروز همه ماست تا با احیای امر شهادت بر سفره دعای شهیدان ، بنشینیم... حیات/ تاریخ انتشار: جمعه / پنجشنبه/۱۸ اسفند ۱۳۹۶ | شناسه مطلب: 137776 http://hayat.ir/fa/137776/
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:20  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زن یعنی زندگی، یعنی زیبایی های زندگی و باز هم یعنی زندگی زیبا. زن یعنی شکوه خداداد آفرینش. زن، بزرگ است. اصلا نمی شود او را شکست و خرد دید. این نهایت بی خردی است که برای خرد دیدن او، پتک بردارند به شکستن این گوهر قیمتی خدا. شکسته هم نمی شود البته بلکه شکست را باید به نام کسی سند زد که پتک در دست دارد. خرد کسی است که نمی تواند شکوه و عظمت زن را بفهمد. حالا فرقی نمی کند که ۱۴۴۰ سال قبل باشد در قامت مردان بی خرد قریش که زن را پست می شمردند و دختران را زنده به گور می کردند و سیاه ترین فصل حیات بشر را رقم می زدند تا «جاهلیت مدرن» که باز زن را در تراز کالا می بیند و برایش قیمت می گذارد و به نوعی دیگر مرگش را رقم می زند. راستی چه فرقی است بین جاهلیت اولا که حکم گور می نوشت برای دختر و جاهلیت امروز که عظمت زن را در فراز و فرود خیال می بیند و در گور جسمیت دفن می کند؟ زن را باید در عظمت عبودیت خدا دید، در کنار مردان؛ بی هیچ تفاوتی حتی اگر نقش هایشان متفاوت باشد.
تفاوت نقش ها، اقتضای حیات و زندگی و تکامل است اما این تفاوت هرگز ملاک ارزش گذاری نیست. اگر بحث ارزش گذاری هم باشد نه به جنسیت و جسمیت که به هدف، بینش، اثرگذاری و ... باید نگاه کرد که باز با تیغ جنسیت نمی توان حکم کرد. زن را باید امروزه از نگاه فرهنگ دینی و ملی دید. در شکوه حدیث کسا که اهل بیت(ع) را با محوریت یک زن معرفی می کند؛ هم فاطمه، ابوها، بعل ها، بنوها و ... باید در فرهنگ ملی دید که نقش حیات بخش مادری دارد در کنار نقش آفرینی اجتماعی تا جایی که برای زن، حرمت مضاعف قائلند و دور نیست این نگاه که در نبود مرد خانه، ارکان خانه برقرار می ماند و کم نداریم زن هایی که برای فرزندان خویش هم مادر بوده اند و هم پدر.این دو نقش را همچنان خوب ایفا کرده اند که فرزندان پرورش یافته آنان به مراتب موفق تر از فرزندانی هستند که در نبود مادر در فرایند پدری و مادری پدر خویش بزرگ شده اند و باز دور نیست اگر بگوییم نهاد خانواده بدون زن از هم می پاشد. این را می توان در مطالعه خانواده هایی که مادر از دست داده اند به خوبی دید و تحلیل کرد. باری زن، بزرگ است ترجمه مهر خداوندی. خراسان جنوبی / http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19776&pid=5&type=0
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/188638
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آفتاب چشمانت که طلوع کرد، زمین و آسمان ، خواهر خوانده شدند و نامت، نام پرشکوهت تمامت زن شد تا تمامی زنان، بلکه تمامی انسان ها اسوه ای حسنه برای زندگی برتر بیابند که با نگاه به زندگی اش و کاوش در حیات بهشتی اش، زمین و زمینه زندگی خود را شکوهی مومنانه ببخشند.
نامت فاطمه شد و انسان فهمید برای رسیدن به خدا باید از هرآن چه غیر اوست، جدا شود. این جدایی می تواند او را به اصل خویش، وصل کند و حکایت نی های به نوا آمده را پایانی خوش، تحریر فرماید.
تو را زهرا خواندند و خورشید و ماه به سلام آمدند تا بادیه های خود را از نوری پر کنند که هرگز به پایان نمی رسد بلکه در قیامت که خورشید و ماه و هرآن چه هست در هم پیچیده می شود، نور زهرایی، به افزایش برمی خیزد.محدثه شدی تا به هر اعراب که بخوانندت اعراب و غیر اعراب را، حدیث بخوانی و راه بنمایی، تویی که خود حدیث شده و حدیث خوانده ای و کلمات، هر چه از لبانت می جوشند حدیث هستند، حدیث هایی که هرگز، کهنه نمی شوند بلکه روز به روز ، نو به نو می شوند و جهان را هم نوسازی می کنند و جان ها را نیز حلاوتی نو می بخشند.
صدیقه ات خوانده اند تا درسی باشد برای همه مردمان در عصرها و نسل ها که همواره بر مدار صداقت حرکت کنند و هر گز دنبال دروغ نروند که این کلید جهنم است و حیف در حیف است که صدیقه، چراغ دار راه ما باشد اما ما از راه دروغ برویم و به چاه ویل جهنم افتیم.
نامت پرچم عزت ماست حضرت مادر که زاد روزت را روز همه مادران گرفته ایم که نماد مهر خدایند و روز زن نامیده ایم تا بدانیم که زندگی با زلالی محبت یک زن شکل می گیرد و بدون زن، زندگی نیمه اصلی خود را گم می کند و شکل نگرفته می میرد.
تولدت حضرت مادر، عید زمان و زمین شد و گل ها شکوفا شدند در مقدم ات و یکی از هزاران شد روح ا... خمینی که جهان را به حق بر انگیخت و نگاه ها را دگر باره به راه تان بینا کرد تا بدانند مردمان همیشه که راه بهشت از صراط مستقیم حق می گذرد که حضرت زهرا چراغ دار آن است....
خراسان /
http://khorasannews.com/?nid=19776&pid=2&type=0
http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/607960
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:12  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ارزش، یک مفهوم متعالی است نباید پای ترازوهای این جهانی و با متر و معیار هایی که ما به ازای مادی دارند تعریف شود. ارزش نه به قیافه انسان و صورتِ او که به انسانیت و سیرتِ اوست. ارزش کار نیز نه به پست و مقام و تراز مادی که بسته به شاخص های دیگر صاحب جایگاه می شود. استاد بلند نظر، حضرت آیت الله حلئری صفائی، در صفحه 30 کتاب روابط متکامل زن و مرد، افق گشایی زیبایی دارند که اگر نگاه بر آن اساس، ساز شود، شاهد سازندگی معنوی در جان انسان ها خواهیم بود و از جمع این جان هایی تابناک نیز جامعه ای شکل خواهد گرفت که متر و معیارش با روزِ حساب، مو نخواهد زد و هر کس با این سنجه خواهد توانست شان امروز و فردای خود را ارزیابی و برای ارتقای آن اقدام کند. ایشان می فرمایند: كارها به عهدهى كسانى است كه در وقت كمتر، به شكل بهتر از عهدهى آن بر مىآيند. تقسيم بندى مشاغل با اين اصل همراه است، در حالى كه خود شغلها ملاك افتخار نيست و عمل ملاك ارزش نيست، مهم عاملهايى است كه عمل را مىسازد و مهم نقشى است كه در پس هر شغل پنهان است. تمامى درگيرىها و داد و فريادها، از اينجا برخاسته كه ما ارزشها را فراموش كردهايم و براى شغلها عنوانى ديگر در نظر گرفتهايم و آن را ملاك افتخار مىشناسيم. خيال مىكنيم {طبابت و ریاست و وکالت و وزارت } و قضاوت، يا خياطى،با بقالى با يكديگر تفاوت دارند و در ارزشها دخالت دارند. بينش اسلامى، براى شغلها به اندازهى بينشها و به اندازهى نقشى كه در پشت آن ايستاده ارزش قائل است. ارزش عمل؛ وابسته به محرك، وابسته به جهت، وابسته به شكل حركت، وابسته به بینشی است که تو نسبت به اثار عمل داری... با این نگاه دیگر طبقات اجتماعی که بر اساس ناحق بنا شده است در هم می ریزد و نظامی شکل می گیرد که افراد برای بالاتر رفتن خود ، نه تنها پا روی دوش و سر دیگران نخواهند گذاشت که دست آنان را هم خواهند گرفت. در این هندسه، افراد برای بیشتر خوردن و بردن، به میز ها نخواهند چسبید و از همه چیز نردبان نخواهند ساخت تا بالاتر بروند بلکه متناسب با توان خود ، مسئولیت خواهند پذیرفت و در جایی که فردی بهتر و تواناتر از آنان باشد، کار را به او واخواهند نهاد و این باعث توسعه عدالت خواهد شد که میوه شیرینش را همگان خواهند چشید چه اگر هرکس متناسب با توان و تخصص خود، قبول مسئولیت کند و هرکس در جایی که باید بنشیند، کشور به شتاب برخواهد خاست و به جایی که باید خواهد رسید. هیچ کس هم از شغل خود و کار خود هم گلایه نخواهد داشت که ارزش به نیت ها و محرک ها و بینش هاست نه به اشل و حقوق و اسم و آوازه. این نگاه که معیار شد همه چیز درست می شود حتی اگر خرابی صد ساله داشته باشد.... ب / شماره 3581 /پنج شنبه 17 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در این که حکومت باید همه امور مردم را تمشیت کند هیچ تردیدی نیست. اصلا فلسفه تشکیل حکومت همین است؛ اما در این میان خود شهروندان نیز به طور قطع نسبت به هم حقوق والبته تکالیفی دارند.
این را خداوند در قرآن، آیه کرده است تا نشانه ای باشد برای بازشناسی مومن از غیر. آدرسی باشد برای رسیدن به مقصد که مقصود از بندگی نیز هست. آیه 19 سوره الذاریات اشارت به همین موضوع مسئولیت مردم در برابر هم دارد. خراسان جنوبی / file:///C:/Users/Admin/Downloads/2%20(1).pdf
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/188574
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ورزش، سیاسی نیست، یعنی در هیچ کجای جهان نباید باشد. این را همه می دانیم اما همه نیز دیده ایم و به تجربه برای مان ثابت شده است که همه چیزهم در همان تشکِ گرد خلاصه نمی شود حتی اگر مثل کره زمین گرد باشد. گرد آن تشک یک خطي قرمز پهن و پر رنگ وجود دارد که بیرون رفتن از آن، اخطار و نمره منفی دارد حالا بیرون رفتن از خط قرمزِ پر رنگ نظام چه؟ آیا اخطار ندارد؟ نمره منفی نداردذ؟ بیرون رفتن از این خط قرمز کمتر از خط قرمز تشک است؟ ببخشید که این جوری شروع کردم با کلماتی که طعم دلخوری دارد. دلخوری از آنانی که باید به قاعده ، قواعد حاکمیتی را بشناسند و سیاست ها و برنامه های خود را هم ذیل آن تعریف کنند نه اینکه رفتار ها جوری باشد که با قاعده ها ساز در نیاید. من دانش ورزش ندارم، از کشتی هم به اندازه یک تماشاچیِ دوست دار ورزش اول ایران عزیز سر در می آورم پس قطعا از تعاملاتِ پشت پرده فدراسیون هم چیزی نمی دانم اما یک چیز را خوب می دانم که از اولِ انقلاب، ما به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی را پس گرفته ایم و به هیچ عنوان حاضر نیستیم کاری بکنیم که معنایش رسمیت دادن به رژیم جعلی ا. س. ر. ا. ئ. ی. ل باشد. این هم خاصِ ورزش نیست هرچند در این حوزه نمود بیشتری دارد. ما در عرصه هنر و ادبیات و موسیقی و سینما و.... هم حاضر نیستیم کاری کنیم که به اندازه ذره ای از آن بوی تایید به مشام برسد. فقط هم حرف دشمنی صهیونیست ها با ایران نیست که در این حوزه دستِ خود آمریکا دراز تر است بلکه ما اشغال را، تبعیض نژادی را، غصبِ ملک و کشور مظلومان را به هیچ وجه به رسمیت نمی شناسیم چنانکه رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را هم به رسمیت نمی شناختیم.این درست که ورزش سیاسی نیست اما نهاد های ورزشی جهانی اگر نگاه سیاسی ندارد چرا رفتارِ سیاسی دارد؟ چرا رژیم صهیونیستی را در مسابقاتِ قاره ای غیر از آسیا شرکت می دهد؟ مگر این رژیم بخشی از جغرافیای این قاره را – به غصب- در اختیار ندارد پس چرا در مقدماتی های جهانی و قهرمانی قاره هیچ وقت اسمی از آن نیست؟ چرا فوتبالش عضو فدراسیون فوتبال اروپاست؟ بله، ورزش سیاسی نیست اما موجودیت این رژیم جعلی، سیاسی است و تعامل جهانِ استکباری هم با آن سیاسی است پس ما نمی توانیم سیاست های کلان را در اندازه یک فدراسیون ورزشی تنزل بدهیم. نفی رژیم صهیونیستی، و امضا نگذاشتن پای موجودیت غاصبان که ریشه در خونِ بی گناهان دارد، یک راهبرد بلند مدت و تغییر ناپذیر در جمهوری اسلامی است. مسئولانِ ورزشی هم به قاعده باید این را خوب بدانند و رفتار های خود را هم متناسب با این راهبرد تنظیم کنند چه تصمیم برای پنجه در پنجه ورزشکاران آن رژیم در اختیار فدراسیون نیست و نباید هم کارگزاران حوزه ورزش کاری بکنند که به معنای "فشار" از آن تعبیر شود. ورزشکاران به ویژه کشتی گیران نماد پهلوانی و جوانمردی اند اما آیا هیچ جوانمردی حاضر است کاری بکند که حتی برای لحظه ای به رژیم غاصب و ورزشکاری که با آن پرچم مبارزه می کند، مشروعیت بدهد؟ نمی دانم، اما این را خوب می دانم که ورزشکارِ در میدان که با پرچمِ کشور خود مبارزه می کند مثل سرباز است و همان طور که سرپیچی سرباز از فرمان را هیچ کس نمی پذیرد، از ورزشکار هم تحمل نمی کند. اینجا اسم ورزشکار محم نیست، نام کشور است که اهمیت دارد این را همه باید بدانیم. من ورزشکار نیستم اما اگر برفرض روزی ، روزگاری، در حوزه رسانه ، جشنواره ای ، مسابقه ای ، برنامه ای باشد که قرار باشد با نماینده آن رژیم جعلی مسابقه بدهیم و این باعث تایید مشروعیت آنان باشد، قطعا قلم مان را می شکنیم و در چنین جایگاهی حاضر نمی شویم حالا هر طور می خواهند این را تعبیر کنند. برای ما کشوری و حکومتی به نام اسرائیل وجود ندارد که بخواهیم با نماینده اش مسابقه بدهیم.ان شاالله جوانمردان ورزش کشتی هم چنین خواهند کرد.... ب / شماره 3580 /چهار شنبه 16 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ورزش، سیاسی نیست، یعنی در هیچ کجای جهان نباید باشد. این را همه می دانیم اما همه نیز دیده ایم و به تجربه برای مان ثابت شده است که همه چیزهم در همان تشکِ گرد خلاصه نمی شود حتی اگر مثل کره زمین گرد باشد. گرد آن تشک یک خطي قرمز پهن و پر رنگ وجود دارد که بیرون رفتن از آن، اخطار و نمره منفی دارد حالا بیرون رفتن از خط قرمزِ پر رنگ نظام چه؟ آیا اخطار ندارد؟ نمره منفی نداردذ؟ بیرون رفتن از این خط قرمز کمتر از خط قرمز تشک است؟ ببخشید که این جوری شروع کردم با کلماتی که طعم دلخوری دارد. دلخوری از آنانی که باید به قاعده ، قواعد حاکمیتی را بشناسند و سیاست ها و برنامه های خود را هم ذیل آن تعریف کنند نه اینکه رفتار ها جوری باشد که با قاعده ها ساز در نیاید. من دانش ورزش ندارم، از کشتی هم به اندازه یک تماشاچیِ دوست دار ورزش اول ایران عزیز سر در می آورم پس قطعا از تعاملاتِ پشت پرده فدراسیون هم چیزی نمی دانم اما یک چیز را خوب می دانم که از اولِ انقلاب، ما به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی را پس گرفته ایم و به هیچ عنوان حاضر نیستیم کاری بکنیم که معنایش رسمیت دادن به رژیم جعلی ا. س. ر. ا. ئ. ی. ل باشد. این هم خاصِ ورزش نیست هرچند در این حوزه نمود بیشتری دارد. ما در عرصه هنر و ادبیات و موسیقی و سینما و.... هم حاضر نیستیم کاری کنیم که به اندازه ذره ای از آن بوی تایید به مشام برسد. فقط هم حرف دشمنی صهیونیست ها با ایران نیست که در این حوزه دستِ خود آمریکا دراز تر است بلکه ما اشغال را، تبعیض نژادی را، غصبِ ملک و کشور مظلومان را به هیچ وجه به رسمیت نمی شناسیم چنانکه رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را هم به رسمیت نمی شناختیم.این درست که ورزش سیاسی نیست اما نهاد های ورزشی جهانی اگر نگاه سیاسی ندارد چرا رفتارِ سیاسی دارد؟ چرا رژیم صهیونیستی را در مسابقاتِ قاره ای غیر از آسیا شرکت می دهد؟ مگر این رژیم بخشی از جغرافیای این قاره را – به غصب- در اختیار ندارد پس چرا در مقدماتی های جهانی و قهرمانی قاره هیچ وقت اسمی از آن نیست؟ چرا فوتبالش عضو فدراسیون فوتبال اروپاست؟ بله، ورزش سیاسی نیست اما موجودیت این رژیم جعلی، سیاسی است و تعامل جهانِ استکباری هم با آن سیاسی است پس ما نمی توانیم سیاست های کلان را در اندازه یک فدراسیون ورزشی تنزل بدهیم. نفی رژیم صهیونیستی، و امضا نگذاشتن پای موجودیت غاصبان که ریشه در خونِ بی گناهان دارد، یک راهبرد بلند مدت و تغییر ناپذیر در جمهوری اسلامی است. مسئولانِ ورزشی هم به قاعده باید این را خوب بدانند و رفتار های خود را هم متناسب با این راهبرد تنظیم کنند چه تصمیم برای پنجه در پنجه ورزشکاران آن رژیم در اختیار فدراسیون نیست و نباید هم کارگزاران حوزه ورزش کاری بکنند که به معنای "فشار" از آن تعبیر شود. ورزشکاران به ویژه کشتی گیران نماد پهلوانی و جوانمردی اند اما آیا هیچ جوانمردی حاضر است کاری بکند که حتی برای لحظه ای به رژیم غاصب و ورزشکاری که با آن پرچم مبارزه می کند، مشروعیت بدهد؟ نمی دانم، اما این را خوب می دانم که ورزشکارِ در میدان که با پرچمِ کشور خود مبارزه می کند مثل سرباز است و همان طور که سرپیچی سرباز از فرمان را هیچ کس نمی پذیرد، از ورزشکار هم تحمل نمی کند. اینجا اسم ورزشکار محم نیست، نام کشور است که اهمیت دارد این را همه باید بدانیم. من ورزشکار نیستم اما اگر برفرض روزی ، روزگاری، در حوزه رسانه ، جشنواره ای ، مسابقه ای ، برنامه ای باشد که قرار باشد با نماینده آن رژیم جعلی مسابقه بدهیم و این باعث تایید مشروعیت آنان باشد، قطعا قلم مان را می شکنیم و در چنین جایگاهی حاضر نمی شویم حالا هر طور می خواهند این را تعبیر کنند. برای ما کشوری و حکومتی به نام اسرائیل وجود ندارد که بخواهیم با نماینده اش مسابقه بدهیم.ان شاالله جوانمردان ورزش کشتی هم چنین خواهند کرد.... ب / شماره 3580 /چهار شنبه 16 اسفند 1396/ صفحه اول و 3
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خدا در رحمت روز افزون خود بگیرد شهدا را که با خونِ خود، سخن می گفتند. ترجمانِ این خون هم ایمان به ولایت و اطاعت از امام و نفی همه جور زور و ستم در هر جای جهان بود. بسیارشان هم در وصیت نامه هاشان به آرزوی آرمانی حق جویان یعنی محوِ غده سرطانی سربرآورده در فلسطین می گفتند و حاضر بودند، خون هزار بار در راه این آرمان، جان بدهند اما... تفاوتِ بچه های جنگ، با دیگران این بود که در برابر امرِ امام، نه تنها چون و چرا نمی کردند که چنین رفتاری را به تصور خود هم راه نمی دادند اما بعد دفاع مقدس، اما و اگر کردن انگار مد شده است، هر روز در یک حوزه و از سوی یک فرد و گروه . امروز هم نوبت به کشتی رسیده است انگار. غافل از اینکه در عالمِ واقع و در جغرافیای کنش ها و واکنش ها همه چیز در همان تشکِ گرد خلاصه نمی شود حتی اگر مثل کره زمین گرد باشد. گرد آن تشک یک خطی قرمز پهن و پر رنگ وجود دارد که بیرون رفتن از آن، اخطار و نمره منفی دارد حالا بیرون رفتن از خط قرمزِ پر رنگ نظام چه؟ آیا اخطار ندارد؟ نمره منفی ندارد؟ بیرون رفتن از این خط قرمز کمتر از خط قرمز تشک است؟ ببخشید که این جوری شروع کردم با کلماتی که طعم دلخوری دارد. دلخوری از آنانی که باید به قاعده ، قواعد حاکمیتی را بشناسند و سیاست ها و برنامه های خود را هم ذیل آن تعریف کنند نه اینکه رفتار ها جوری باشد که با قاعده ها ساز در نیاید. من دانش ورزش ندارم، از کشتی هم به اندازه یک تماشاچیِ دوست دار ورزش اول ایران عزیز سر در می آورم، پس قطعا از تعاملاتِ پشت پرده فدراسیون هم چیزی نمی دانم اما یک چیز را خوب می دانم که از اولِ انقلاب، ما به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی را پس گرفته ایم و به هیچ عنوان حاضر نیستیم کاری بکنیم که معنایش رسمیت دادن به رژیم جعلی ا. س. ر. ا. ئ. ی. ل باشد. این هم خاصِ ورزش نیست هرچند در این حوزه نمود بیشتری دارد. ما در عرصه هنر و ادبیات و موسیقی و سینما و.... هم حاضر نیستیم کاری کنیم که به اندازه ذره ای از آن بوی تایید به مشام برسد. فقط هم حرف دشمنی صهیونیست ها با ایران نیست که در این حوزه دستِ خود آمریکا دراز تر است بلکه ما اشغال را، تبعیض نژادی را، غصبِ ملک و کشور مظلومان ، کودک کشی را، بیداد سیستماتیک را، به هیچ وجه به رسمیت نمی شناسیم چنانکه رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی را هم به رسمیت نمی شناختیم. این درست که ورزش سیاسی نیست اما نهاد های ورزشی جهانی اگر نگاه سیاسی ندارد چرا رفتارِ سیاسی دارد؟ چرا رژیم صهیونیستی را در مسابقاتِ قاره ای غیر از آسیا شرکت می دهد؟ مگر این رژیم بخشی از جغرافیای این قاره را – به غصب- در اختیار ندارد پس چرا در مقدماتی های جهانی و قهرمانی قاره هیچ وقت اسمی از آن نیست؟ چرا فوتبالش عضو فدراسیون فوتبال اروپاست؟ بله، ورزش سیاسی نیست اما موجودیت این رژیم جعلی، سیاسی است و تعامل جهانِ استکباری هم با آن سیاسی است. پس ما نمی توانیم سیاست های کلان را دراندازه یک فدراسیون ورزشی تنزل بدهیم. نفی رژیم صهیونیستی، و امضا نگذاشتن پای موجودیت غاصبان که ریشه در خونِ بی گناهان دارد، یک راهبرد بلند مدت و تغییر ناپذیر در جمهوری اسلامی است. مسئولانِ ورزشی هم به قاعده باید این را خوب بدانند و رفتار های خود را هم متناسب با این راهبرد تنظیم کنند، چه تصمیم برای پنجه در پنجه ورزشکاران آن رژیم در اختیار فدراسیون نیست و نباید هم کارگزاران حوزه ورزش کاری بکنند که به معنای "فشار" از آن تعبیر شود. ورزشکاران به ویژه کشتی گیران نماد پهلوانی و جوانمردی اند اما آیا هیچ جوانمردی حاضر است کاری بکند که حتی برای لحظه ای به رژیم غاصب و ورزشکاری که با آن پرچم مبارزه می کند، مشروعیت بدهد؟ نمی دانم، من ورزشکار نیستم اما اگر برفرض روزی ، روزگاری، در حوزه رسانه ، جشنواره ای ، مسابقه ای ، برنامه ای باشد که قرار باشد با نماینده آن رژیم جعلی مسابقه بدهیم و این باعث تایید مشروعیت آنان باشد، قطعا قلم مان را می شکنیم و در چنین جایگاهی حاضر نمی شویم حالا هر طور می خواهند این را تعبیر کنند. برای ما کشوری و حکومتی به نام اسرائیل وجود ندارد که بخواهیم با نماینده اش مسابقه بدهیم. مواجهه ما با نمایندگان این رژیم جعلی قطعا از جنس شهدا خواهد بود. مردانی که برای رفع ستم در همه جای جهان، آماده دادن جان بودند اما امروز برخی عزیزان حرف هایی می زنند که بر دل نمی نشیند که زخم هم می زند این دل دردمند را. بگذریم ،ان شاالله جوانمردان ورزش کشتی هم چون شهدا رابطه خود را تعریف خواهند کرد....
حیات / تاریخ انتشار: سهشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶ | شناسه مطلب: 137745 http://hayat.ir/fa/137745
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به مناسبت پانزده اسفند روز درختکاری تقویم، فقط ۳۶۵ برگِ کنار هم نشسته نیست بلکه یادآورِ روز های ما نیز هست. هر برگش ما را توجه می دهد به ماموریت هایی که داریم و کار هایی که باید بکنیم. از جمله این "یادآور ها" درختکاری است که در آموزه های دینی ملهم از قرآن هم بدان توجه داده شده است. اما تا احادیث را نخوانیم و تا قرآن را در جلد و قاب، در طاقچه بگذاریم، هیچ اتفاقی نمی افتد و هیچ گرهی باز نمی شود. ما زمانی می توانیم شاهدِ شکوفایی انسانی و طبیعی و تعالی انسان و توسعه زمین باشیم که خود را مخاطب آیات قرآن بدانیم. واقعیت نیز البته همین است که ما مخاطبانِ قرآن هستیم اما اینکه چقدر خطاب را درمی یابیم و در هندسه آن حرکت می کنیم، پرسشی است که پاسخ آن جایگاه ما را در سپهر عبودیت، مشخص می کند. حقیقت هم اما این است که؛ فقط آنجایی میتوانیم در خویش احساسِ مبعوث شدن و بر انگیختگی کنیم که آیات را به عمل در بیاوریم. آیاتی که هر یک میتواند از قلدر سرگردنه گیری چون فضیل عیاض، عارفی مستجابالدعوه بسازد، بعدِ آنکه خود او را به انقلاب دچار کرد. بله یک آیه و حتی یک جمله از یک آیه میتواند در ما و نگاه و باورِمان انقلابی ایجاد کند که زمین را بر مدار تغییر دهیم. من درگیر این بخش از آیه ۶١ سوره مبارکه هود هستم که گویا بر جانِ من و جانِ ما نازل میشود؛ هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها، اوست که شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت! حال از خود و شما میپرسم در این مأموریتِ الهی، نقش ما چیست و جای ما کجاست؟ ما برای آبادانیِ زمین، چه کردهایم، برای عمران و توسعه آن چه کرده ایم و چه نمره ای پای کارنامه ما می نشیند؟ اصلا نگاهِ ما به کشاورزی چگونه است، کشاورز در باور و رفتارِ ما جایگاهش کجاست؟ اگر تراز اندیشه ما، مکتب رضوی باشد خواهیم خواند: خَیْرُ الاْعْمالِ الْحَرْثُ، تَزْرَعُهُ، فَیَأكُلُ مِنْهُ الْبِرُّ وَ الْفاجِرُ، أمَّا الْبِرُّ فَما أكَلَ مِنْ شَیْیء إسْتَغْفَرَ لَكَ، وَ أمَّا الْفاجِرُ فَما أكَلَ مِنْهُ مِنْ شَیْیء لَعَنَهُ، وَ یَأكُلُ مِنهُ الْبَهائِمُ وَ الطَّیْرُ. به این معنا که بهترین كارها، شغل كشاورزی است، چون كه در نتیجه كشت و تلاش، همه انسان های خوب و بد از آن استفاده می كنند. امّا استفاده خوبان سبب آمرزش گناهان می باشد، ولی استفاده افراد فاسد و فاسق موجب لعن ایشان خواهد شد، همچنین تمام پرنده ها و چرندگان از تلاش و نتیجه كشت بهره مند خواهند شد. (1) این خوانش البته تکلیف آور هم هست، یعنی ما بر اساس ضرورت تاسی به اسوه حسنه، باید نگاه مان به کشاورزی را این گونه اصلاح کنیم. نگاه که اصلاح شد، دست ها به عمرانِ زمین توانا خواهد شد تا برای "کار برتر" اقدام کنیم همان که امام صادق عليه السلام ، در تبیین آن می فرماید: اِزرَعُوا و اغرِسُوا وَاللّهِ ما عَمِلَ النّاسُ عَمَلاً اَجَلَّ و لاأطيَبَ مِنهُ؛ تا تحریص مان کند براینکه؛ كشت كنيد و درخت بنشانيد؛ به خدا قسم آدميان كارى برتر و پاكتر از اين نكرده اند.(2) اما ما از این کار برتر، چه سهمی داریم؟ اگر به زمین نگاه کنیم قطعا نمره ما منفی خواهد بود چرا که زمین قبل از ما پر از درخت بود اما امروز به این روز افتاده است و متاسفانه این فرایندِ باطل همچنان ادامه دارد. این را می شود از آمار درختان و جنگل ها دریافت که هر روز منهای تعدادی و حتی مسافتی می شود حال آنکه پیامبرِ حکیمِ اسلام(ص) سویه دیگر را برای حرکت و عملِ ما نشان می دهند به این سخن که : مَن نَصَبَ شَجَرَةً و صَبَرَ عَلى حِفظِها والِقیامِ عَلَیها حَتّى تُثمِرَ كانَ لَهُ فی كُلِّ شَى ءٍ یُصابُ مِن ثَمَرِها صَدَقَةٌ عِندَاللّه ؛ هر كس درختى بكارد و در نگهدارى آن بكوشد تا میوه دهد ، در برابر هرچه از آن میوه به دست آید، پاداشى نزد خدا خواهد داشت(3) این یعنی کشاورزی و باغداری در عین اینکه کاری اقتصادی است، کاری معنوی هم هست و البته در زمانِ امروز امری زیست محیطی و در جای خود به امنیت ملی هم مرتبط است. کشاورزی و باغداری هم در آمد و فرصت شغلی ایجاد می کند و هم از راه ایجاد شغل آرامش و امنیت را هم در جامعه ارتقا می دهد. در نگاه امامت، ما ماموریم از زمین به بهترین شکل استفاده کنیم چنانکه امام باقر (ع) به نقل از امیرالمومنین (ع) فرمودند: هرکس آب و خاک در اختیار داشته باشد سپس در اثر عدم بهره برداری از آب و خاک و در اثر عدم کاشت و برداشت کارش به فقر و تهیدستی برسد خداوند متعال او را از رحمت خود دور خواهد فرمود(4) بله، این خیلی بد است که ما آب و زمین را داشته باشیم- با همه خشکسالی هایش- اما وضعیت اشتغال ما این باشد، وضع بهره وری ما آن. ناسپاسی نعمت است اگر زمین را بارور نکنیم. البته در کنار این صنعت مادر باید نگاهی نو به درخت هم داشته باشیم. اینکه یک روز به نام درختکاری ، پیشانی نشین تقویم شده است و برنامه هایش تا یک هفته می کشد باید ما را به نقش درخت در زندگی توجه دهد به ویژه که هرساله مقام معظم رهبری در ادامه سیره اجداد طاهرین خویش به این امر توجه ویژه نشان می دهند. باید درخت را جدی بگیریم و این برای زندگی بهتر و سالم تر در همه جا به خصوص شهرها، یک ضرورت است. مگر خبر های تلخ را نمی خوانیم که آلودگی هوا، تنفس را با بیماری عجین می کند؟ مگر نمی خوانیم که آرامش و تمدد اعصاب به خاطر فقر فضای سبز، دارد دچار فرسایش می شود؟ خوب، اگر به سلامت خود و زیستن بدون قرص اعصاب، علاقمندیم باید به درخت نگاهی راهبردی داشته باشیم. باید در این راهبرد تا جایی پیش برویم که حق طبیعت ادا شود و جای درختان خشکیده هم نهال های جوان بروید. فکر می کنم ما و متولیان امر به طبیعت یک بدهکاری بزرگ داریم. اینکه می گویند جنگل ها قبل از آدم ها بودند اما کویر، حاصل تعامل غلط انسان با طبیعت است، تحملش برای ما سخت است. برای ما که ماموریت الهی آبادانی زمین را در دست داریم. کاش از همین امروز، اقدام کنیم برای یاری زمین، برای توسعه درختان، برای سلامت سازی فضا برای انسان ها.... پینوشت: ۱-الكافی، ج ۵، ص ۲۶۰، ح ۵ ۲-بحار الأنوار : ج ۱۰۳ ، ص ۶۸ ۳-میزان الحكمه ، ح ۹۱۴۳ ۴-وسائل الشیعه جلد ۴ ، جلد ۴ صفحه ۲۱۳ خبرگزاری رضوی / سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۲ http://www.razavi.news/fa/note/26112/ http://www.razavi.news/fa/note/26112/print/
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
باید بزرگ شود. او را نیافریده است حضرت حکیم، که در زمین به بازیچه ها دل ببندد و خود هم به بازیچه امیال نفسانی و شیطان تبدیل شود. نه، او آمده است تا بزرگ شود و بزرگی کند. خداوند برای او طرحِ خلیفه الهی را نوشته است و او را در این اندازه دیده است. هرچه از این کمتر باشد به همان اندازه از تراز شکر فاصله دارد. باید به تربیت خویش پرداخت. باید کاری کرد که "حرکت" با قدرت به سوی مقصد انجام شود. این هم یک بایستگی می خواهد که استاد صفائی حائری(ره) چنین تبیین می فرمایند؛ برای تربیت انسان،برای ساختن بشر باید در او عشقی آفرید که از تمام غریزه ها نیرومند تر باشد و باید در او نیرویی گذاشت که تمام زنجیره ها را با خود بردارد و تمام نگهبان ها را همراه بکشد. و مادام که این عشق عظیم و این نیروی بزرگ در انسان نیاید و پا نگیرد ،برای انسان حرکتی نخواهد بود و از بند اسارت ها نجاتی نخواهد یافت. بله، باید عشق را وارد ماجرا کرد تا در تن های خسته هم امید بدمد، امیدِ حرکت و شوق رسیدن. به باور من همین جشن نیکوکاریِ پیش رو، می تواند فرصت مناسبی باشد برای ما تا عشقِ به خدا را در محبت به بندگان خدا ترجمه کنیم و در این محبت و آن عشق، چنان پیش برویم که نوروز97 از همه نوروز ها نو تر و سعید تر باشد. چه قدر خوب خواهد شد اگر کودکِ یتیم در گرمای محبت مردمان مهربان این دیار، فرصتِ تجربه زیبایی های عید را داشته باشد. زیبا تر خواهد شد روزگار وقتی دل های مهربان، در جشن، کارستان کنند و در شهر و حتی روستا هم دگر باره، دیوار های مهربانی، رونق بگیرد تا هر کس کالایی، لباسی، چیزی دارد که از آن استفاده نمی کند، بگذارد تا کسانی که احتیاج دارند و با آن وسایل زندگی شان راحت تر می شود بر دارند. آن گذشتن و گذاشتن و این برداشتن می تواند ترجمه ای امروزین از آیه قرآن باشد که به تصریح می فرمایید در اموالِ مردمان، حقی برای سائل و محروم قرار داده شده است و برخورداران با اهدای آن به نیازمندان، ماموریت الهی را به انجام می رسانند. روشن است آنانی که دست خدا می شوند در یاری مردم، یاری خدا را هم پشت خویش دارند.آن داد و دهش، این کرامت و بخشایش را هم در پی دارد که در دنیا با توسعه نعمت ها و در روز رستاخیز با توسعه رحمت ها همراه خواهد بود. من جشن نیکوکاری را پیش از آنکه فرصتی برای کمک به دیگران و روزی خوش برای نیاز مندان بدانم، آن را فرصتی سعید برای برخورداران می دانم که در لطف خداوند بنشینند و بازیگر نقشی باشند که کارگردانی حکیم برایشان نوشته است. نقشی که می تواند سیمرغ را ، همای سعادت را در دو دنیا بر شانه شان بنشاند. ان شاالله ب / شماره 3579 /سه شنبه 15 اسفند 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 17:19  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قلبم تیر کشید، عرق سرد ، در این روز های زمستانی بر جانم نشست وقتی مادر بزرگی را دیدم که با قدخمیده، پشت چراغ قرمز دستمال کاغذی می فروخت. مادر بزرگ نمی توانست در بازه قرمز بودن چراغ میان خودروها راه برود اما هر چه می توانست دست و بدن خمیده اش را کش می داد که دستش به شیشه خودروها برسد تا شاید کسی در واپسین ساعت شب، دستمالی بخرد. برای من سخت است دیدن صحنه هایی از این دست، برای شما هم حتما سخت است، می دانم پس به هزار زبان می گویم مرا ببخشید که به این تصویر تلخ، کامتان را تلخ کردم. چاره ای ندارم، واژه ها به درد در جانم منفجر می شوند و کلمات، بر سر می زنند تلخی ماجرا را. مادر بزرگ باید در این ساعت شب، در بسترش آرمیده باشد نه این که میان خودروها بچرخد با پاهایی که دیگر چندان،همراهی نمی کنند تا او خود را به خودرو ها برساند، چراغ سبز می شود. با خود می گویم ای کاش چراغ آن قدر سبز نشود تا مادر بزرگ که باید صورت خود را قرمز نگهدارد، پشت چراغ قرمز دستمال ها یش را بفروشد. ای کاش دستمال همه خودروها تمام شده باشد تا همه از او بخرند اما این آرزویم مثل صدها آرزوی دیگر محقق نمی شود و او به خودروی اول نرسیده، چراغ سبز می شود و باز با هزار زحمت می کوشد خود را به آن سوی خیابان برساند که باز آن چراغ لعنتی سبز می شود و پیرزن از نفس می افتد اما رانندگان خودرو.... نگویم بهتر است چون به برخی ها « بر» می خورد و می گویند ما وظیفه ای نداریم و دولت باید امور آنان را تمشیت کند. می گویند ما جواب زن و فرزند خود را بدهیم شاهکار کرده ایم. راننده های ماشین های مدل بالا نگاه نمی کنند، شاسی بلند ها که اصلا او را نمی بینند، باز هم رانندگان همین خودروهای معمولی هستند که گاهی، جلوتر توقف می کنند و پیاده می شوند تا از مادر بزرگ دستمالی بخرند. اینان انگار مشکل زن و فرزند ندارند! به کسی بر نخورد، حالا خورد هم خورد، بگذارید فریاد بزنم بر سر مسئولان که این رسمش نیست. این رسم مروت نیست، رسم مدارا هم نیست که مادر بزرگ شبانه بین خودروها پیچ و تاب بخورد تا دستمالی بفروشد. من این مادر بزرگ را در خیابان بزرگمهر جنوبی دیدم اما او تنها نیست، چندی پیش هم بانویی میان سال را هر روز در تقاطع سلمان فارسی_ فلسطین می دیدم و هنوز هم شاید باشد. در پمپ بنزین خیابان سید رضی و عبدالمطلب و خیابان معلم و خیابان مطهری جنوبی و.... هم بانوانی جوراب فروش دیده ام که پی لقمه ای نان گاه با کودکان خردسال و حتی نوزاد به خیابان می آیند. نگویید از کجا معلوم که فرزند خودشان باشد که این قدر آدم شناس هستم که صداقت را در نگاه فرد بخوانم، تازه اینان جوراب و دستمال می فروشند و هرگز توان کارگری خود را قربانی تکدی گری نمی کنند. من همچنین در خیابان های مختلف کودکان و حتی جوانانی دیده ام که لابه لای خودروها به کار مشغول اند که گاه دیدن شرایط شان کامم را تلخ می کند و قلبم را می فشارد. با خود فکر می کنم اگر یکی دو اختلاس، کم می شد، مشکل این قبیل افراد هم حل می شد.حرف از اختلاس شد، یاد صحبت های یکی از آگاهان پرونده های موسسات مالی افتادم که می گفت برخی از مدیران موسسات بدهکار که بانک ها و موسسات دیگر، متکفل باز پرداخت بدهی شان شده اند، پول ها را برداشته اند و به اسم خوددر جاهای مختلف سرمایه گذاری کرده اند و حتی با راه اندازی ایرلاین هایی، سرمایه پروازی هم کرده اند و پاسخ گونیستند و راست راست هم راه می روند، مثل خاوری که راست راست در کانادا راه می رود مثل دیگرانی که با یک برگ کاغذسفارش، همه چیز می گیرند و...باز یاد مادربزرگ دستمال کاغذی فروش می افتم که با قامت خمیده لابه لای خودروها پیچ و تاب می خورد. با خود، بلند، بلند می گویم اگر کلاهبرداران و مختلسان و نجومیان حقوق و ملک، راست، راست راه نمی رفتند، مادر بزرگ و مادر بزرگ ها مجبور نبودند با قد خمیده پشت چراغ قرمز زندگی از نفس بیفتند.خدا بشکند قلم پای آنان را که خورده و برده اند و راست راست راه می روند تا مردم قد راست کنند از زیر سنگینی بار زندگی.خدا دست شان را بشکند تا دست مردم چنین کوتاه نماند از فراهم کردن نیازهای یک زندگی معمولی....
خراسان / http://khorasannews.com/?nid=19773&pid=5&type=0
http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/607481
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برخی آدم ها عجیب مسمی می شوند برای اسم شان. اصلا انگار خدا خواسته آن نام را دوباره معنا کند که آن ها را آفریده است. یکی از این آدم ها به باور من، ابوالفضل رفیعی است، شهید ابوالفضل رفیعی، سردار شهید.... یعنی ابوالفضل، ترجمان چهار نام بود. دو نام که در شناسنامه داشت؛ ابوالفضلِ رفیعی، و دو اسم که شناسه اش شدند؛ سرادرِ شهید! ابوالفضل بود او و چه فضیلتی بالاتر از درس آموزی در مسیر اجتهاد و به جان برخاستن در صراط مستقیم جهاد؟! او خود را برای درس و بحث و اجتهاد ،آماده کرده بود اما جنگِ تحمیلی، معنایش این بود که اگر می خواهید فرصتِ اجتهاد، بماند، باید امروز برای جهاد، تمام قد برخیزید و جای قلم و کتاب هم تفنگ باید در دست های شما باشد و او پیامِ این اقتضای زمان را به خوبی دریافت تا به شیرینی انجام تکلیف، کام را حلاوتِ جاودانه ببخشد. او فامیلی خود را هم در همین مسیر، به زبانی مانا، ترجمه کرد؛ رفیعی! و به راستی چه رفعتی می توان بلند تر از این دو مفهوم که او زندگی می کرد، پیدا کرد؟ او به رفعتِ درک درست و زمانمند از تکلیف رسید و حرکت کرد. محرک او هم همان تکلیف بود لذا تا آخر بر سر پیمان ماند. این را حجت الاسلام والمسلمین غزالی، فرمانده سپاه منطقه چهار، در آن سال ها نقل می کرد که در عملیات خیبر، در اوج نبرد، ناگهان نیروهای خراسانی به محاصره دشمن گرفتار شدند و راه ها قفل شد و به هر دری که زدیم و به هرکه مراجعه کردیم، جواب نداد تا اینکه در آن بحبوحه مرد افکن، آیت الله هاشمی رفسنجانی را پیدا کردم که فرمانده جنگ بود. حرف هایم را که شنید، اقدام کرد و معجزه وار نیروها را از محاصره بیرون کشیدیم و صبح نشده، ابوالفضل از طریق بی سیم به من اعلام کرد که بچه ها را عقب فرستاده و خود آخرین نفری است که سوار قایق می شود. قایقی که او را به بهشت برد و هودج شهادتش شد و پیکرش هم بعد از سی و چند سال پیدا شد. او در کانون خطر اول از همه وارد می شد و آخر از همه بیرون می آمد. این بار هم همه را که به سلامت فرستاد خود پا به راه شد . در نبرد اما اولین نفر بود. اصلا این سیره سرداران بود که نمی گفتند بروید بلکه خود می رفتند و می گفتند بیایید. رفتاری چنین بود که ابوالفضل ها را در جایگاه ترجمه یک نام ، یک نامِ مانا قرار می داد تا به وسعت کلمه سردار برسیم و چنین بود که واژه آسمانیِ شهید هم نمادی زمینی می یافت تا چهار کلمه، از چهار جهت برخیزند و کنار هم بنشینند تا یکی از بندگان خوبِ خدا را معرفی کنند؛ سردارِ شهید، ابوالفضلِ رفیعی! حیات / تاریخ انتشار: دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶| شناسه مطلب: 137716 http://hayat.ir/fa/137716/
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انسانِ سالک، باید مقصد را مشخص کند. مقصد که در افق قرار گرفت، حرکت به عنوان یک ضرورت مطرح می شود چه همانطور که گفته اند شاید همه حرکت ها به مقصد منتهی نشود ولی برای رسیدن به مقصد ناگزیر باید حرکت کرد و پا به راه گذاشت. باید رفت که این اقتضای حیات است و از ماندن جز مرگ نزاید حتی اگر آبِ حیات آفرین باشد. دیده ایم که مرداب ها ، حاصلِ آب های به رکود رسیده است و چنین می شود که مایه حیات، ابزار ممات می شود و چه بسیار کسانی که در مرداب ها مرده اند. باری، باید حرکت کرد.برای حرکت نیز، حتما نیاز به محرک داریم. اما چه چیزی می تواند محرک ما باشد؟ هر محرک، شعاعش تا کجاست؟ بیانات آیت الله حائری صفایی در این باره در کتاب"روش برداشت از قرآن صفحه"۱۰۷ به زیبایی به ماجرا می پردازند با این بیان که؛ هنگامی که محرک ما وظیفه ها بود،نه احساسات و عواطف و رقت ها یا.....عمل به وظیفه و اطاعت این امر مارا آسوده می دارد.اگر می بینی که با عمل به وظیفه آسوده نمی شوی این نشانه شرک هایی است که پنهانی در دل تو خانه دارند و علامت بت هایی هستند که تو را حرکت داده اند .....و این است که اطاعت کننده ها و تقوا داران ،از بن بست ها آزاد می شوند و از گرفتاری ها گشایش می یابند و فشار ها آن ها را خرد نمی کند.... بله، وقتی محرک، انجام تکلیف بود نه تنها خستگی نمی آورد که نشاط هم همزاد و همذات لحظه به لحظه دشواری های عمل است. همین است که می بینیم مجاهدان راه خدا در تنگناها هم "فراخ سینه" اند و در بمباران حوادث هم چهره ای آرام دارند. کجا خوانده ام یادم نیست ولی خوب یادم مانده است ماجرای زندانی مبارزی را که هرچه تازیانه اش می زدند آخ نمی گفت. او کتک خوردن را هم بخشی از راه می دانست، بخشی از هدف لذا حاضر نبود به اندازه یک آخ هم باعث رضایتِ دشمن شود. اینان اهل حرکت اند، حتی هر تازیانه برایشان به مثابه یک گام به جلوست چه در زیر شکنجه هم دارند به تکلیف خود عمل می کنند اما اگر محرک احساسات و عواطف باشد، خیلی زود خواهیم برید. در این تردیدی نیست. آزمون هم شده است این مسئله لذا در زمان جنگ می گفتیم کسی که در هیجان مارشِ عملیات به جبهه بیاید، با شنیدنِ اولین صوت خمپاره دشمن، در هم خواهد شکست اما کسی که با نگاه باز و برای انجام تکلیف دینی و ملی ، لباس رزم می پوشد، در خمپاره باران دشمن نیز نه تنها به تردید نمی افتد که عزمش برای کوبیدن سر دشمن و رسیدن به مقصد که همان نجات وطن و مردم است، جزم تر می شود. نکته ظریفی است اینکه تکلیف محوران هرگز خسته نمی شوند و در حرکتِ مدام اند اما اگر محرک جز وظیفه باشد معلوم نیست حرکت تا کجا ادامه داشته باشد و در مسیر چه اتفاقی بیفتد...... ب / شماره 3578 / دوشنبه 14 اسفند 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:27  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
این روز ها که در خیابان آمد و شد می کنی، می بینی شهروندانی را که دو-سه نهال در دست به سویی می روند. به جایی که نهال ها را بکارند و این خود پیغامی پر شکوه است برای آشتی انسان با طبیعت. برای سبز تر شدن شهر، برای ایفای نقش شهروندی تراز مومنانه. برای زدن نقش زندگی بهتر بر صفحه زمین. این که گفتم " مومنانه"، تعجب نفرمایید چون اسوه حسنه زندگی، حضرت رسول ا...(ص) سخنی دارند راهبرد ساز در این زمینه که ماموریت الهی انسان را در زندگی تبیین می کند؛ "اگر قیامت فرا رسد و در دست یکی از شما نهالی باشد، چنان چه بتواند برنخیزد تا آن را بکارد، باید آن را بکارد." خب این نگاه روشن است واگر ما به این حدیث در گذر زندگی وفادار بودیم قصه ای چنین تلخ و گزنده نمی شد که هست. اگر عامل بودیم نفس های خودمان در شهر ها چنین به سختی بر نمی آمد. اگر امروز هم به سر خطِ عمل خود را برسانیم و در دستانِ هر کدام مان نهالی باشد و در زمین بکاریم قطعا از این روز گارِ سخت، به سلامت خواهیم رهید. آن چه باید بدان توجه کنیم این است که درختکاری یک نمایش نیست بلکه وقتی رهبرِ انقلاب، هرسال، با کاشتِ درختی سرو، بدان اهتمام دارند، هم راهبرد است و هم درس. سیره بزرگانِ امروز ما، ترجمان نگاه کلام معصومین(ع) به درخت و طبیعت و محیط زیست است. فکر می کنم میزان دغدغه مندی مان در باره درختکاری و حراست از محیط زیست و توجه به طبیعت را بتوان در مولفه های ولایت پذیری عملی قرار داد و از کسانی که خود را ولایت مدار تر می دانند به جد خواست که در این عرصه، باور خود را با کاشت درخت نشان دهند چه ولایت فقط در حوزه سیاست نیست که تازه آن را هم برسبیل "نومن ببعض و نکفر ببعض" برگزار کنیم و از عالم و آدم هم طلبکار باشیم. این جا و در همه ساحت های زندگی هم باید نشان دهیم که پای شعار ولایت پذیری، چه نمره ای باید گذاشت. پای درس عملی حرمت نهادن به محیط زیست نیز هم. فکر می کنم وقتی رهبر انقلاب، درختی می نشانند و به عمل و زبان، مردمان را به این منش و روش و سیره می خوانند باید "نهضت درختکاری " راه بیفتد نه این که هر روز از مساحتِ جنگل ها به نفع ویلاهای آن چنانی برای آدم های " ازما بهتران" کاسته شود که خبرهایش هم موی بر تن آدمی راست می کند چه رسد دیدن قتل و غارت درختان و مرگ نهال های جوان. این عملکرد، پاسخ در خور می طلبد وباید مردانِ قانون با قاتلان درختان و مغول های تاراج کننده منابع طبیعی و دامنه های طبیعت، به جد برخورد کنند. باری، درختکاری، امروز یک تفریح و تفنن نیست، حرکت در مسیری راهبردی است و به جرئت می توان گفت درختکاری، امروزه کاری دینی، انقلابی، اجتماعی، اقتصادی، و حتی انسانی است چه در دیار درختان و سرسبزی زمین ها آرامش موج می زند . انسان هم در فضایی چنین می تواند استعداد های خود را شکوفا کند. حالا که سخن به این جا رسید، اجازه دهید یک پیشنهاد بکنم؛ مردانِ فراوانی از پا افتادند تا ما سرفراز و سر پا بمانیم بیاییم به یاد شان درخت بکاریم تا ایران، درختستان شود به یاد فرزندان شهیدش... . خراسان /
http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/607425
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
درخت را عزیز باید داشت. این یک نگاه مومنانه است که از ساحت فکری معصومین(ع) نشات می گیرد. آنان چنان حرمتی برای درخت قائل بودند که می فرمودند اگر در آستانه قیامت هم باشی ونهالی در دست داشته باشی، باید همان لحظات باقی مانده را به کاشت آن اختصاص دهی. این تاکید هم تبیین راهبردی نگاه اسلام به درخت و کشاورزی و حوزه محیط زیست است. نگاهی که نیاز دیروز و امروز و فردای انسان به این مقوله را نشان می دهد و سامان دهی می کند. این نیز ملهم از آیات وحی است که ماموریت سازندگی همه انسان ها در همه ادوار را بیان می کند که اگر بدان همت کنیم ، هم زمین زیبا خواهد شد و هم هوا پاک و هم انسان به سلامت و طراوت نفس خواهد کشید تا شاهد شکوفایی طبیعت، این آیت خداوند باشد. البته ما زمانی می توانیم شاهدِ شکوفایی انسانی و طبیعی و تعالی انسان و توسعه زمین باشیم که خود را مخاطب آیات قرآن بدانیم. واقعیت نیز البته همین است که ما مخاطبانِ قرآن هستیم اما اینکه چقدر خطاب را درمی یابیم و در هندسه آن حرکت می کنیم ، پرسشی است که پاسخ آن جایگاه ما را در سپهر عبودیت، مشخص می کند. حقیقت هم اما این است که؛ فقط آنجایی میتوانیم در خویش احساسِ مبعوث شدن و بر انگیختگی کنیم که آیات را به عمل در بیاوریم. آیاتی که هر یک میتواند از قلدر سرگردنه گیری چون فضیل عیاض، عارفی مستجابالدعوه بسازد، بعدِ آنکه خود او را به انقلاب دچار کرد. بله یک آیه و حتی یک جمله از یک آیه میتواند در ما و نگاه و باورِمان انقلابی ایجاد کند که زمین را بر مدار تغییر دهیم. من درگیر این بخش از آیه ۶١ سوره مبارکه هود هستم که گویا بر جانِ من و جانِ ما نازل میشود؛ هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الأَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها، اوست که شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت! حال از خود و شما میپرسم در این مأموریتِ الهی، نقش ما چیست و جای ما کجاست؟ ما برای آبادانیِ زمین، چه کردهایم، برای عمران و توسعه آن چه کرده ایم و چه نمره ای پای کارنامه ما می نشیند؟ اصلا نگاهِ ما به کشاورزی چگونه است، کشاورز در باور و رفتارِ ما جایگاهش کجاست؟ اگر تراز اندیشه ما ، مکتب رضوی باشد خواهیم خواند که بهترین كارها، شغل كشاورزی است، چون كه در نتیجه كشت و تلاش، همه انسان های خوب و بد از آن استفاده می كنند. امّا استفاده خوبان سبب آمرزش گناهان می باشد، ولی استفاده افراد فاسد و فاسق موجب لعن ایشان خواهد شد، همچنین تمام پرنده ها و چرندگان از تلاش و نتیجه كشت بهره مند خواهند شد. این خوانش البته تکلیف آور هم هست، یعنی ما بر اساس ضرورت تاسی به اسوه حسنه، باید نگاه مان به کشاورزی را این گونه اصلاح کنیم. نگاه که اصلاح شد، دست ها به عمرانِ زمین توانا خواهد شد تا برای "کار برتر" اقدام کنیم همان که امام صادق عليه السلام ، در تبیین آن می فرماید: كشت كنيد و درخت بنشانيد؛ به خدا قسم آدميان كارى برتر و پاكتر از اين نكرده اند. اما ما از این کار برتر، چه سهمی داریم؟ اگر به زمین نگاه کنیم قطعا نمره ما منفی خواهد بود چرا که زمین قبل از ما پر از درخت بود اما امروز به این روز افتاده است و متاسفانه این فرایندِ باطل همچنان ادامه دارد. این را می شود از آمار درختان و جنگل ها دریافت که هر روز منهای تعدادی و حتی مسافتی می شود حال آنکه پیامبرِ حکیمِ اسلام(ص) سویه دیگر را برای حرکت و عملِ ما نشان می دهند به این سخن که : هر كس درختى بكارد و در نگهدارى آن بكوشد تا میوه دهد ، در برابر هرچه از آن میوه به دست آید، پاداشى نزد خدا خواهد داشت. این یعنی کشاورزی و باغداری در عین اینکه کاری اقتصادی است، کاری معنوی هم هست و البته در زمانِ امروز امری زیست محیطی و در جای خود به امنیت ملی هم مرتبط است. کشاورزی و باغداری هم در آمد و فرصت شغلی ایجاد می کند و هم از راه ایجاد شغل آرامش و امنیت را هم در جامعه ارتقا می دهد. در فضای آرام هم استعداد ها شکوفا می شود و باز بهره این شکوفایی برای انسان است، قدرت افزا و امنیت افزا..... ب / شماره 3577 / یکشنبه 13 اسفند 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 16:14  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در تکریم روز گرامیداشت مقام مادران شهدا؛ مثل کوه بودند مادرانِ شهدا و رزمندگان. شاید هم باید ایستادگی کوه را به آنان تشبیه کرد آخر کوه به طوفانی که آنان در زندگی دیده اند و از جا نجنبیده اند، آزمون نشده است تا ببینیم چقدر می ایستد. کسی بار یک غم بزرگ را بر دوش کوه نگذاشته است تا مشاهده کنیم که درهم می ریزد یانه؟ کوه در باران اندوهی چنان سترگ ننشسته است تا ببینیم در برخاستن دوباره چقدر کوتاه می شود. نه ، حق مطلب با تشبیه مادران به کوه، ادا نمی شود آن هم مادرانی که طوفان را چند بار تجربه کرده اند و بار غم گاه در چند نوبت چنان بر شانه شان گذاشته شده است که خودِ غم، کم آورده است اما آن مادران نه. چندین بار در باران های سیل آسا نشسته اند و هر بار سرفرازتر برخاسته اند ،حتی وقتی که مادری علاوه بر همه پسران، شوهر خود را هم از دست می دهد اما چنان برمی خیزد که بزرگی ، تجدید معنا می شود. از این دست مادران کم نداریم در میان « مادران ایران» کم نداریم بانوانی که ترجمان امروزی حضرت ام البنین(س) اند. بانویی که همه پسرانش را در کربلای تکلیف ، با شهادت به جاودانگی رساند و نه تنها کم نیاورد که سوگواری خود را هم جبهه ای برای بیان زلال همراهی با امامت و احیای نهضت عاشورا کرد. مادران ما هم معلمی چنین داشتند که فرزند اول را به خاک نسپرده، پسر دیگر را روانه می کردند که مبادا سنگر برادر خالی بماند. مادرانی که رفتار خود را بعد از شهادت جگرگوشه های خود چنان تنظیم می کردند که دشمن شکنی را به اوج برساند. آنان حساب قطره به قطره اشک خود و لحظه لحظه سکوت یا فریاد خود را هم داشتند تا از هر کدام، دقیقا در جای خود استفاده کنند تا دقیق به هدف بنشیند. من مادرانی را دیده ام که به جای اشک، شعله های غیرت از چشمان شان برخاسته است تا دشمن در حسرت « یک آخ» ما بماند و گاه چنان از این چشمان، اشک به باران برخاسته است که سیلی بنیان کن به راه افتاده است و امید دشمن را از بنیان برکنده است. مادران شهدا فقط فرزندان خود را به معرکه نمی فرستادند تا به حکم تقدیر بنشینند نه، آنان هوشمندانه به تحریر تکلیف می پرداختند و فعالانه ایفای نقش می کردند لذاست که من این مادران را سرداران ناپیدای جهاد و امیران پر تدبیر مبارزه می دانم که « بهترین تصمیم» را در هر برهه زمان می گرفتند و نه تنها کم نمی آوردند بلکه رهبران و فرماندهان را هم به ادامه جهاد ترغیب می کردند. من مادرانی را دیدم که در بدرقه فرزندان خود به جبهه و یا در تشییع پیکر آنان، با صدایی رسا و زبانی بی لکنت و نگاهی مصمم سخن می گفتند. فرزندان هم از دامن مادرانی چنین بزرگ راهی معراج می شدند. من بعد از ده ها سال هنوز مسحور قامت استوار تر از سرو مادری هستم که می گویند به دیدار امام روح الله آمد، با چند قاب عکس و نشست به گفتن از پسرانش که از پی هم رفتند. او هر عکس را که به حضرت روح الله نشان می داد به معرفی و تعریف آن پسرش می پرداخت که در قاب نشسته بود. آن قاب را که کنار می گذاشت، قاب دیگر را برمی داشت و تعریف می کرد و باز قاب دیگر و سخن دیگر تا اینکه دید شانه های امام دارد می لرزد و از چشمانش اشک می بارد، کلام را ناتمام گذاشت و عکس ها را جمع کرد و لبه های چادرش را به هم گرفت و برخاست به این سخن که؛ همه پسرانم را دادم تا خم در ابرویت ننشیند حالا داری گریه می کنی و شانه هایت می لرزد؟ انگار « بر» خورده بود به غیرت زینبی مادر، او حاضر بود اگر هزار پسر هم داشته باشد _ بی دریغ_ بدهد تا شانه های امام نلرزد، تا بلرزاند دنیای ستم را. ایران ما از زادن این مادران هرگز سترون نبوده است و بعد این هم نخواهد بود چنانکه در شکوه مادران شهدای مدافع حرم دگر باره آنان را زیارت می کنیم و این قدرت بی همانندی است که می تواند ما را در برابر همه قدرت های باطل سرفراز کند. دنیا اگر _ با فرض محال _ با تحریم بتواند برد موشک ها را و توسعه فناوری هسته ای را محدود کند، هرگز نمی تواند این اقتدار مانا و این قدرت الهی را ذره ای محدود کند که این اقتدار روز افزون هم می شود اگر مادران امروز بر صراط مستقیم الهی که مادران دیروز پیمودند، گام بردارند. اگر خود را و رفتار خود را و نظام تربیتی خود را بر اساس مدل حضرت ام البنین و بی بی زینب( س) تعریف کنند. مادرانی چنین، قدرتمند تر از همه بمب های اتمی هستند که هسته این اتم فقط با عاشورا شکافته می شود اما دنیا را_ بر خلاف همه بمب ها_ نمی سوزاند بلکه می سازد وجهان در پناهِ حضور، تربیت و دعایِ این مادران، زیباتر می شود، هر روز زیباتر!
حیات / تاریخ انتشار: شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶| شناسه مطلب: 137666 http://hayat.ir/fa/137666/
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امنیت، ارزش حیاتی دارد، یعنی برای درک عظمت امنیت باید ارزش حیات را فهمید و کیست که لحظه ای به تأمل بنشیند و در نیابد ارزش زندگی را و لذت زیستن را؟ خب، اگر امنیت نباشد، حیات هم با مخاطراتی مرگ آور مواجه می شود و این را این روز ها در کشور های همسایه خیلی خوب می شود فهمید. حتی شنیدن و خواندن خبر های آن هم انسان را به اهمیت امنیت واقف می کند. این را عرض کردم تا بگویم که امنیت ، اگر چه قله آن، همان است که با شنیدن این کلمه، به عنوان اولین ما به ازا، در ذهن می نشیند اما امنیت شقوق دیگری هم دارد از جمله امنیت همان چیزی که در قران هم در کنار « انفس» قرار گرفته است در بحث جهاد، یعنی امنیت مال، چه مال مردم هم مثل جان شان واجب الحرمه است و همانگونه که کسی حق ندارد خون دیگران را هدر بداند، حق ندارد به تعدی، پا روی مال مردم هم بگذارد و این یعنی باید در کنار امنیت جانی، امنیت مالی هم مورد توجه باشد. این امنیت مالی هم خود دارای شقوق و شعوبی است از جمله، « امنیت قضایی» که در این نوشتار بدان توجه ویژه داریم که همه می دانند سرمایه در زمینی می نشیند که امن باشد و پر بیراه نیست اگر سرمایه را به پرنده ای تشبیه کنیم که از این شاخه به آن شاخه می پرد و تا زمین را امن نیابد، پا به آن نمی گذارد اما اگر دید که در کنار دانه، دامی نیست و تیری نیست و شکاری نیست، می نشیند و زمین را هم آباد می کند. پر بیراه نیست اگر بگوئیم که سرمایه از پرنده هم حساس تر و هوشیار تر است و تا ما به ازا نگیرد، بر زمین نمی نشیند. این هوشیاری شایسته می طلبد تا برای بر زمین نشاندن آن، بایستگی های لازم را فراهم کنیم که از جمله آن بایستگی ها، امنیت قضایی است. این هم برای سرمایه گذاری های کلان لازم است و هم برای سرمایه گذاری های خرد. کسی که می خواهد برای زندگی هم خانه ای تهیه کند نیازمند امنیت قضایی است به گونه ای که وقتی معامله ای انجام می دهد و ملکی می خرد، حق اش محفوظ بماندند و فردا رپز، دیگری پیدا نشود و با سند و کاغذ، مدعی مالکیت ملک خریداری شده توسط او بشود. چیزی که بارها در باره آن خوانده این و بارها ماجراهایی آفریده که ره به صفحات حوادث هم برده است. خوانده ایم و شنیده اند آنان که اهل خواندن هم نیستند که گاه برای یک ملک، چند نفر با سند ادعای مالکیت کرده اند! البته بعد، قانون پنجه بر یقه کلاه برداران مشت شده و آنان را به پشت میله های محلی کشانده است اما افراد فراوانی ، مال باخته اند و بدتر از آن، دچار چنان فشار های خرد کننده روحی شده است که گاه عمرشان به دنیا نمانده است تا احقاق حق خویش را ببینند اما اگر در منطقه ای از همان ابتدای کار، « امنیت قضایی» و استنادات حقوقی، دقیق و روشن باشد، هم اعتماد مردم جلب می شود و منطقه به آبادانی می رسد و هم چالش های فرساینده حقوقی، شکل نمی گیرد که بسیاری را با مشکل مواجه کند. این امنیت که باشد، سرمایه گذاران کلان هم رغبت پیدا می کنند الآن سر مایه بر سرشاخه مانده را به روی زمین آورند. چنین که شد، سفره ای پهن می شود که فقیر و غنی، می توانند سر آن بنشینند و مطابق توش و تلاش خود لقمه برگیرند. یعنی در فرایند جاری شدن سرمایه و زایا شدن آن، « همه» سود می کنند بی آنکه کسی ضرر کند، به دیگر عبارت، امنیت قضایی، می تواند همه را در شرایط « برد - برد » قرار دهد و نفع همه را تضمین کند. هر منطقه ای که با این منطق پیش برود و امنیت را برای خود فراهم کند می تواند نفع خود و اهالی خود را هم افزایش دهد. حتی علاوه بر آن، امنیت روانی اهالی خود را هم افزایش دهد. برخی مناطق البته در کنار توجه به زیرساخت های عمرانی، به این زیرساخت امنیت قضایی هم عنایت ویژه داشته ام. به گونه ای که کمتر کسی به یاد دارد پس از معامله و سرمایه گذاری در منطقه، با چالش مواجه شود چه رسد که مشکل، گریبانش را بگیرد. منطقه ای چنین، با امنیت سرمایه گذاری و داد و ستد، به فردا های روشن خواهد رسید. این هم نتیجه منطقی یک فرایند علمی است. خراسان / http://khorasannews.com/?nid=19771&pid=6&type=0
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
برای برداشت محصول خوب باید بذرِ خوب را در زمینِ مساعد کاشت و با آبِ مناسب، آبیاری کرد تا بتوان محصول بهتر و بیشتر برداشت کرد. این را کشاورزان قدیمی هم خوب می دانستند و بدان توجه می کردند و متناسب با این سه ضلع، کشت و کار می کردند. مهندسی هم که به کمک آمد، دانسته های فراوانی را بر زمین گذاشت و راه های تازه ای را گشود تا باز هم انسان بتواند از زمین، بهره بیشتری ببرد. حق هم همین است و شکرانه وجود آب و زمین هم "واستعمرکم فیها" است. تلاش برای عمران و آبادی و آبادانی و.... حالا که سخن به اینجا رسید اجازه بدهید، از مزرعه به خانه برگردیم که باید چون زمین، مهیا برای محصول آوری باشد. یعنی اگر می خواهیم فرزندان خانه، قد بکشند به خیر و صلاح و معرفت. اگر می خواهیم آینده ای روشن داشته باشند و حتی آینده روشن را برای دیگران هم بسازند. اگر می خواهیم زیبایی ها در زندگی شان به شکوفه بنشیند باید زمین و زمینه ها و آب و معرفت و... را همه جوره فراهم کنیم برای این هم اول باید خانه را بشناسیم. باید زوایای پیدا و ناپیدایش را بکاویم. باید رفتار ها را اصلاح کنیم چه ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ و جای محبت را خو های شکننده قهر و کینه حاکم باشد، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻤﯿ ﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻧﺪ !ﺷﺎﯾـﺪ ﻗﺪ ﺑﮑﺸﻨﺪ ،ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ گرفتا، توان پرواز نخواهند یافت، گامی هم اگر بردارند، بر زمین خواهند افتاد. برای بزرگ شدن باید اسباب بزرگی در خانه به عنوان اولین نهاد تاثیر گذار فراهم باشد. یادم هست، شما هم بدانید بد نیست که در جایی خواندم که بحث در باره خانه را چنین ضشروع کرده بود که ؛ می دانید ﺧانه ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ و جواب را هم خودش چنین داده بود که؛ خانه آﻧﺠﺎﻳﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ یک ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻰ ﺻﺪ ﻣﺘﺮﻯ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻛﻠﻰ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺩﻳﮕر ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷد، حتی پنت هوس هزار متری داشته باشد با یک دنیا امکانات و بر بلندای برجی سر به آسمان کشیده و یا یک حتی دیگر؛ در باغ ویلاهای چند هکتاری، نه ،خانه این نیست، خاﻧﻪ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻙ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ و فهم متقابل و دل دادن متقابل. خانه ﻳﻌﻨﻰ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ به آن ﻓﻜﺮ میﻜﻨﻰ ﻳک ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻴﺎید ﺭﻭی لبانت و دلت از یک حس خوب پر شود. خانه ﻳﻌﻨﻰ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭﺍﻣﻨﻴﺖ و ساده تر بگویم؛ خانه ﻳﻌﻨﻰ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﻜﺎﻥ ﭼﺎﻯ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸان ﺩﺍﺭﻯ خانه ﻳﻌﻨﻰ ﻓﻀﺎﻳﻰ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﺧﺎﻟﻰ ﺍﺯ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺮﺱ خانه ﻳﻌﻨﻰ ﻭﻗﺘﻰ ﻭﺍﺭﺩﺵ می شوی ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻰ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻰ یک خانه ﺧﻮﺏ ﻣﺘﺮﺍﮊﺵ ﺑﺎﻻ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﺳﻌﺖ ﻗﻠﺐ ﺁﺩﻣﺎﺵ ﺯﻳﺎﺩﻩ... در یک خانه خوب، چند خودروی مدل بالا نیست بلکه همه اهل خانه در یک پراید قسطی هم می توانند شادمانه به خیابان دوستی و میدان مهر بروند. خانه خوب را با متر و معیار های این دنیایی نباید سنجید چه خانه خوب، یک شعبه از بهشت است که در این دنیا خلق شده است تا بندگان خوب خدا از آن لذت ببرند.... ب / شماره 3576 / شنبه 12 اسفند 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
به بهانه روز مادران شهدا
سخت است از خود گذشتن. باید بزرگِ بزرگ شد تا بتوان از خویش گذشت.باید به درکی تازه از زندگی و حیات و مبدأ و معاد رسید تا بتوان از خود گذشت چنان که شهدا به این مقامِ والا رسیدند در روزگاری که بسیاری از ما از صدای گلوله در فیلم ها هم بر خویش می لرزیم، لرزه در پشت دشمن انداختند. بزرگ بودند و بزرگ آن قدر که هرچه نگاه مان را به آسمان بدوزیم باز از درک عظمت شان ناتوانیم. آنان از خود گذشتند و راه بقا را در فنای الهی یافتند و رفتند اما گاهی از"خود" گذشتن با همه دشواری ها و سختی هایش آسان می شود در برابر وقتی که باید از«جانانِ خود»بگذری . رفتن آسان می شود وقتی قرار باشد بمانی و همه دلخوشی ات را در قاب رو به قبله بگذاری. وقتی در تنگنای روزگار و غربتِ مهربانی، همه تکیه گاهت یک قاب عکس باشد. قابی که برخی ها ناجوانمردانه، کم رنگ و حتی بی رنگش می خواهند و برخی بی رحمانه می خواهند آن را در ترازوی مطامع گروهی و منفعتی خویش بگذارند. وقتی در این هولناک روزگار باید همه توانت را به دستانِ لرزانت بدهی تا آن قاب را حفظ کنی. آن هم نه برای خود که برای روشنایی فرداهای این سرزمین و حتی برای استمرار نور در همه جهان. کارت دارد سخت تر می شود و باید امانت دار تاریخ و انسانیت در عصر ها و نسل های آینده هم باشی. بله، سخت است ماندن و پای پیمان ایستادن. من با همه وجود این دشواری را حس می کنم بنابراین با احترام به مادران شهدا برمی خیزم که یک ماموریتِ الهی به پهنای همه عمر و طول همه آرزوهاشان را به بهترین نحو انجام دهم. در آغاز این ماموریت، به پرورش نسلی ممتاز و برگزیده شده ، همت می کنند و همه امید خود را به آنان می بندند که لحظه به لحظه بزرگ می شوند و هزینه این ساختِ زیبا را با سوختنِ خود می پردازند و ا... اکبر که این سوختن با چه عشقی انجام میشود تا جایی که وقتی فرزند به منتهای رشادت میرسد، پدر و به ویژه مادر، نیمه راه کهولت و کوتاه شدن را هم پشت سر میگذارند اما مهر و محبت شان به فرزند، همچنان جوان میماند. با همین مهرِ پیری ناپذیر و محبت تام و تمام آنان را رزم جامه ای می پوشانند و به معرکه می فرستند که شاید همان جامه کفنِ شان هم بشود. شاید همان پیراهن «کهنه»هم شده باشد، کسی چه می داند نسلی که می خواهد با عاشورا ادامه دهد چه شکوهی خواهد یافت حتی با«کهنه پیراهن» آن کهنه پیراهن را زینب(س) به مولایمان داد و این کهنه پیراهن ها برتن هزار زخم جوانان ما به دست مادر میرسد و خدا می داند چه می کشد مادر و حضرتِ خداوند می تواند پاداش بدهد این از جان خویشتن گذشتن را اما ما را دینی بزرگ بر ذمه است در برابر مادران شهدا که باید به سلوک و سبک شهدا ادا کنیم. ان شاء ا... خراسان /
http://khorasannews.com/newspaper/BlockPrint/607131
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دولبه چادرش را گرفت و بلند شد و راه افتاد بهسمت در و صدایش را آزاد کرد؛ «همه پسرهایم را دادهام تا تو خم به ابرو نیاوری، حالا داری گریه میکنی؟» این مضمون، گفته مادری است که پسرانش شهید شده بودند و او در دیدار با امام روحا... ، یکییکی، قاب عکس پسرانش را نشان میداد و به معرفی آنان میپرداخت و شاید هم دستی به ناز بر تصویرشان میکشید. امام این صحنهها را که دید، بغضش شکست و شانههای آن مرد خدایی هم همراه بغض و اشک چشمانش شد که آن «زینبیزن» به غیرت برخاست که «من پسرانم را دادهام تا تو خم به ابرو نیاوری»... انگار بَر خورده بود به مادر.
راست میگفت او. صد پسر دیگر هم اگر میداشت، میداد در راه خدا تا خلق او را به اسارت نبرد شیطان، تا راه خدا همیشه باز بماند، تا ایران و انقلاب و امام راستقامت بایستند دربرابر جهان باطل و خم هم به ابرو نیاورند. کم هم نبودند مادرانی از این دست و من خود در بهشت رضا، مادری را دیدم که چادر به کمر بست و پیکر شهیدش را به خاک سپرد و همانجا پسر کوچکترش را مهیای برداشتن اسلحه برادر شهیدش کرد. در همه جای ایران، از این شیرمادران وجود دارند. اصلا هستی و ماندگاری انقلاب، بسته به وجود آنان است. من با شناخت این ظرفیت بزرگ مینویسم و با همه حیثیتم گواهی میدهم که بزرگترین قدرت ایران را مادرانیاند که در راه آرمانها نهتنها از خود، که از جان خویش که همان فرزندانشان باشد، هم میگذرند. من اسم اینان را گذاشتهام «مادرانی قویتر از بمب اتم». اقتداری که همه باطلباوران دنیا هم اگر پشتبهپشت هم دهند، اگر همه تحریمها را چندبرابر کنند، اگر همه تیرهای حیله را در چله کنند، بازهم نمیتوانند جلوی این اقتدار خدایی را بگیرند که ایران هرگز در زادن مادرانی چنین بزرگ، سترون نیست. تاریخ این دیار میتواند به اعصار گواهی دهد که از میان همه نسلها، مادرانی چنین کریم، وجود داشتند و دارند هنوز. البته حماسه دفاع مقدسِ ما، فرصتی ناب بود برای اینکه آیاتِ خدا را در سیمای این مادران بهشتی ببینیم و دیدیم هم. مادرانی که تمامقد پای استقلال و عزت ملی ایستادند و خود را با نهضت حسینی و حضرتزینب(س) چنان تعریف کردند که کربلا همه جغرافیای فکری و تاریخی ما را دربرگرفت. این مادران دربرابر دنیا در همه شئون و شعوبش ایستادند و سر خم نکردند، نهفقط دربرابر دشمن خارجی، که حتی دربرابر کسانی که میخواستند از آنان سنگ ترازوی مطامع دنیایی بسازند هم ایستادند و میایستند. اینان بزرگتر از آناند که در دستهبندیها و سنجههای این گروه و آن گروه بگنجند، بلکه اینان سرمایه ماندگار انسانیت هستند و باید برای همه بمانند. برای انقلاب، برای ایران، برای تاریخ. هیچکس حق ندارد از نامشان، استفاده کند، چه رسد به سوءاستفاده. حق ندارد این سرمایه کلان را در بازیهای خردِ خود خرج کند. همه باید بکوشیم و بکوشند خود را با آرمان شهدا و این قهرمانانِ قهرمانپرور تطبیق دهند، آن هم در عمل؛ چه هر جناح بهاندازهای که اهل حقیقت و شفافیت و صراحت و عدالت است میتواند خود را به آرمانهای شهدا و مادران شهدا نزدیک ببیند، نه بهاندازهای که ادعا میکند. شهدا اهل عمل بودند، مادران شهدا هم مثل فرزندان خویشاند. بزرگ و خدامحور و اهل عمل. تکریم اینان هم فراتر از حرف و تعارف، عمل به سیره شهداست. هرجا که هستیم و هر کاری که داریم، بدانیم که باید دین خود را به آرمانهای شهدا ادا کنیم. هرجا هستیم، خوب کار کنیم و بیمنت در خدمت مردم باشیم و همه ظرفیتها را برای تعالی مردم و پیشرفت کشور فراهم کنیم. شهدا از جان و مادرانشان از جانانِ خود گذشتند. ما هم لااقل طبق وظیفه تعریفشده کار انجام دهیم تا بدهکار مردم و انقلاب نشویم. خود را برای انقلاب و مردم بخواهیم، نه مردم و انقلاب را برای خود... همین! شهرآرا / شماره : ۲۴۹۷ / پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶ / صفحه 10/ خانه زندگی
http://shahraraonline.com/shahrara/js,text.ajax?y=1396&m=12&d=10&p=10&n=03
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در گرامی داشت روز مادران شهدا؛
این نمای اول جنگ است که کنشگران را در لباس رزم و اسلحه بر دست میبینیم که خط دشمن را میشکنند و به پیش میروند و پرچم را در نقاط فتح شده به اهتزاز در میآورند اما این فقط یک جلوه از جنگ است و یک صفحه از این کتاب قطور اما همه چیز این نیست بلکه هزاران لایه و هزاران صفحه دارد که گاه اگر صفحه به صفحه، کنار هم بچینیم، تمام جغرافیای کشور را در بر میگیرد و بسیارند آنانی که در جنگ نقشی بزرگ دارند، اما به چشم نمیآیند. در حماسه ماندگار دفاع مقدس هم ماجرا همین بود. امیران و سرداران و افسران و پاسداران و رزمندگان نمای بیرونی جهاد بودند، اما این جهاد مقدس، نمای درونی هم فراوان داشت و سرداران نادیده نیز هم فراوان. به راستی چه کسی میتواند بگوید نقش مادری که همه پسرانش را رخت رزم میپوشد و به آوردگاه میفرستد، کمتر از فرماندهی است که نیروهایش را در رزمگاه هدایت میکند؟ چه کسی میتواند بگوید نقش همسری که با همه نیاز به شویش او را از زیر قرآن رد میکند و به جبهه میفرستد، از خود آن رزمنده کمتر است؟ رزمنده از خود میگذرد اما همسرش از خود و از عشق خود؛ حالا قضاوت با شما کدامیک ایثارگرترند؟ جمهوری اسلامی / شماره 11105 / پنجشنبه 10 اسفند 1396 / صفحه 3 / خبر/ چ2 http://jomhourieslami.net/index.php?year=1396&month=12&day=10&category=3 http://jomhourieslami.net/?newsid=165762
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هرچه از دفاع مقدس می نویسم باز بیشتر احساس دین می کنم. هرچه بیشتر می نویسم بیشتر به خالی بودن دست هایم پی می برم. هرچه به صفحاتِ دفاع مقدس می نگرم، بیشتر حس می کنم که باید بنویسم از نقش آفرینانِ این حماسه که چراغ داران راه خدایند. اصلا برای من، نام دفاع مقدس مثل روضه است. اسم شهید که می آید چشم و دلم می شود ابر بهاری. کم روضه نشنیدم از شهید. کم گریه نکردم پای نام شهید. پای کلیپ هایی که کلید خاطرات اند. شما که مثل خود من هستید پس بگذارید به احترام مادران شهدا و روزی که به نام بلند آنان بزرگی یافته است، یک جور دیگر بنویسم که البته برای شما غریبه نیست؛ «آخرین بار، موقع خداحافظی، زیر گلویش را بوسیدم و به خدای حسین سپردمش ... وقتی او را آوردند جای بوسه ام، ترکش خورده بود ... اشک از چشمانم جوشید. صورتم را به طرف آسمان گرفتم و گفتم خدایا... رو کردم به سمت کربلا، گفتم یا حسین! یا زینب! حالا می توانم گوشه ای از دردی را که بی بی زینب(س) کشید درک کنم...» این ها پیامکی است که از زبان یک مادر شهید، رقم خورده و برای من یک روضه شده است. روضه ای که اگرچه از هزار زبان شنیده ام اما باز هم نامکرر است و باز هم فرمان باران می شود برای چشم ها ... دوباره پیامک را می خوانم؛ «آخرین بار، موقع خداحافظی، زیر گلویش را بوسیدم...» و من یاد بی بی زینب می افتم و آخرین وداع با امام شهدا، سیدالشهدای همیشه تاریخ، مولا حسین(ع)، آن جا که بی بی زینب (س) در انجام وصیت بی بی فاطمه (سلام ا... علیها) زیر گلوی برادر را می بوسد و روانه اش می کند. دگر باره که برادر را می یابد، از جای آن بوسه، خون می جوشد که قبل از آن حرامیان، سر مولا را به تیغ کین جدا کرده اند... وای... وای... چه کشید زینب (سلام ا... علیها) و باز ادامه پیامک را می خوانم؛ وقتی او را آوردند، جای بوسه ام ترکش خورده بود... وای... وای... چه می کشد این مادر و چه پرشکوه گفت شهید آوینی، که هر کس می خواهد ما را بشناسد، به کربلا نگاه کند. آری کربلا، شرح لحظه لحظه ماست. کربلا، ایمان ماست، کربلا درس زندگی ماست. هر کس می خواهد ما را بشناسد به کربلا نگاه کند آخر ما در ادامه کربلا به عاشورای ۸ ساله پا گذاشتیم و این حرف همان شهیدی است که ترکش بر بوسه گاه زیر گلویش نشست که؛ دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید. شهید ی که با آغاز «آخرین ماه زمستان» در سال ۶۶، در جزیره مجنون به سلام «بهار» رفت تا نشان دهد، به فهم بالاترین هنر رسیده است و شهادت حق اوست... و حالا، خدا کند، کسی زیر گلویمان را ببوسد، به یاد بی بی زینب، تا در رزمگاه امروز، به حق فریاد برآوریم، که جهاد امروز، پاسداری از شهادت است و این سخن رهبر فرزانه انقلاب است که امروز ذکر یاد شهدا کمتر از شهادت نیست و گلوهای متبرک به یاد سیدالشهدا، باید از شهید و شهادت بگویند، و قلم ها باید از شهید بگویند، تا شهادت جاودانه بماند.باید از شهادت بگویند تا حرمت نام شهید تا همیشه حفظ شود.باید از شهید پروران بگویند تا مانایی عشق و زایایی غیرت ، ذاتی این دیار شود. ان شاالله ب / شماره 3575 / پنجشنبه 10 اسفند 1396/ صفحه اول و 3/ چ2
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|