|
اربعین، تنها یک نام نیست برای یک «روز تاریخی» که دگرباره نگاه ها را به کربلا می کشاند. اربعین یک نام برای یک زیارتنامه «تاریخ ساز» نیز هست. زیارتنامه ای که خواندن آن را در شمار نشانه های مومن فهرست کرده اند تا کسانی که با آن جان را جلا می دهند عطری از بهار ایمان در وجود معنوی خویش حس کنند. زیارتنامه ای که واژه به واژه اش ژرفای ایمان را نشان می دهد و کلمه به کلمه اش مفاهیم بلندی است که مومن را تا بلندای تاریخ، قامت برمی کشد و می توان با تامل در آن، در شناخت «امام»، آن حقیقت جاودانه، بصر را تا اوج بصیرت اعتلا بخشید و بر مدار امامت حقه به اقامه حق پرداخت. زیارتنامه ای که به جرات می توان آن را مانیفست اهل ایمان برشمرد و مرام بایسته ای را که باورمندان به ایمان «باید» داشته باشند در این مرامنامه جست. زیارتنامه ای که خاص یک روز نیست بلکه تکلیف همه روزها را به صراحت می نویسد و با سلام بر ولی خدا آغاز می شود به شهادت ولایت می رود، مولفه ها را یک به یک برمی شمارد و از سوی دیگر، نشانه های شخصیتی و عملی دشمنان را هم بیان می کند و از آنان تبری می جوید. دشمنانی که در کربلا، در برابر نهایت زیبایی سیدالشهدا(ع) نهایت زشتی را آفریدند. کلام حق را به شمشیر باطل پاسخ گفتند و نماز پسر پیامبر را به تیر بستند و در برابر امامی که حق را و زیبایی را برای آنان می خواست باطن زشت خود را عیان کردند. «میزبانی آب» که مولا حسین(ع) از آنان به عمل آورد در روزهای نخست را، به قحط آب جواب دادند در روزهای آخر تا فرات هم شرمنده بماند از این دنائت و پستی و... آری زیارت اربعین، شرح عاشوراست و مانیفست عاشوراییان تا همیشه تاریخ. هر کس می خواهد در شمول «مومن» بگنجد باید این مرامنامه را به رفتار درآورد، در همیشه زمان و در همه پهنه زمین. پس ما که انقلاب خود را براساس مهندسی عاشورا بنا کرده ایم و برای خود نیز رسالت کربلایی قائلیم، باید زیارت اربعین را به عمل درآوریم... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/09/30 شماره انتشار 18581 /صفحه اول
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 11:50  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جهان با تو به اطمينان مي رسد محمدعلي توسلي که تو خود «نفس مطمئنه اي» و شهادت -اين بشکوه سرخ- تو را با انتخاب عشق به مقام «راضية مرضيه» رسانده است ... و اينک ماييم و نام تو و ياد تو که بهار عطرآگين بهشت است در زلال / فادخلي في عبادي وادخلي جنتي... خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1392/09/28 شماره انتشار 18580 /صفحه7/پلاك عزت
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
چندي پيش گزارشي مي خواندم درباره روابط اعضاي خانواده در يکي از کشورهاي غربي، البته گزارش، تحليل يک پژوهش ميداني و مصداقي بود، فراواني پرسش شوندگان يادم نمانده است اما هم پرسش و هم پاسخ پس از مدت ها هنوز ذهنم را اذيت مي کند. پرسش اين بود؛ شما «همسر»تان را بيشتر دوست داريد يا «سگ»تان را؟ - به کسي البته برنخورد ماجرا مال غربي هاست؟! - پاسخ اما از پرسش براي منِ شرقي، تعجب برانگيزتر بود؛ بيشتر پاسخ دهندگان گفته بودند: سگ مان را! و درصد بالايي از بقيه پاسخ دهندگان باز گفته بودند «البته همسرمان را زماني دوست داريم که سگ مان را دوست داشته باشد!!» تعجب کردم و افسوس خوردم اما با خودم گفتم، غربي اند ديگر و سبک زندگي شان با ما فرق مي کند. شما که غريبه نيستيد، لبخندي هم به تمسخر بر لب نشاندم که؛ خلايق هر چه لايق. خبرهايي از اين دست باز هم مي شنيدم و گاه وقايعي از اين دست - به مدد ارزش شگفت انگيزي - «خبر» مي شد که فلان غربي مرد و سرمايه چندين و چند ميليون دلاري خود را براي سگ و گربه اش به ارث گذاشت و من باز به لبخندي مي گفتم که عجب ميراث خواراني و عجب... فکر مي کردم، اين رابطه هاي عجيب و جايگزين شدن حيوانات در زندگي به جاي فرزند و همدم و خويشاوند و... مال غربي هاست و الا ما که اهل خانواده ايم و دوستدار خويشاوند و فکرش را هم نمي کردم که روزي روزگاري در ايران هم شاهد... اين درست که اين دست موارد بسيار کم است و مال فرهنگ غربي است که امروز مدل زندگي غرب زده ها شده است اما... اما فکر نمي کردم که اين بيماري خويشاوندي با حيوانات تا اين جاها پيش رفته باشد، ولي وقتي چندي کوچه گرد فضاي مجازي شدم و تصاويري را که برخي ها با افتخار منتشر مي کنند ديدم، فهميدم خبر تلخ تر از آن است که فکرش را مي کردم، گزارش قيمت حيوانات و هزينه اي که مثلاً براي آرايش آنان پرداخت مي شود را که خواندم، دريافتم اين تلخي فاجعه بارتر از اين حرف هاست. وقتي در خبرها ديدم که هزينه خالکوبي بر پنجه سگ و جراحي سگ و گربه و... مي شود يک عدد صحيح و چند صفر ناقابل در سمت راست آن، بر خود لرزيدم، آن هم در زماني که بسيار مي خوانيم و مي شنويم که برخي مردم اين ديار به دليل نداشتن هزينه درمان دچار هزار مشکل مي شوند. وقتي نسخه هاي پيچيده نشده را مي بينم، وقتي در داروخانه ها شاهديم که برخي بيماران از داروخانه دار مي خواهند، نصف داروها را بدهد که آنان را توان خريدن همه داروها نيست، وقتي که... بگذريم، فکر مي کنم بدروزگارتر از دردمنداني مثل ما، همان برخورداران غربي مسلک باشند که با همه آلاف و الوفي که دارند، بي کس و تنهايند و بايد اين تنهايي را با سگ و گربه پر کنند و... اما کاش فکري بکنند صاحبان فکر و مسئوليت تا همان اندک افرادي که به اين سو گام گذاشته اند برگردند. خدا نياورد آن روز را که کسي حتي به طنز از همان ها هم حتي در کوچه و خيابان اين ديار بپرسد، سگ تان را بيشتر دوست داريد يا... خدا نياورد و مردم و مسئولان و فرهيختگان هم بايد امروز تلاش کنند تا فرداي ما چنان نشود. تلاش کنند و حرمت خانواده را، رابطه عاطفي خويشاوندي را چنان توسعه دهند که هيچ کس احساس تنهايي نکند و فرهنگ ديني و ملي را چنان عمق بخشند که کسي ميل به سبک هاي منحط زندگي غرب نکند، اگر به آن سو چشم دارد هم، زيبايي هاي اين طرف را ببيند و برگردد. ... و حرف آخر؛ مسئولان! نگوييد اين موارد کم است. به ياد بياوريد شيوع يک بيماري، از بيمار شدن يک نفر آغاز مي شود. خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/09/27 شماره انتشار 18579 /صفحه۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
قرار نيست هميشه نماينده مجلس باشيد و با «خدم و حشم» آمد و شد کنيد تا کسي حتي نگويد بالاي چشمان شما ابرويي کماني است. بالاخره دوره نمايندگي شما هم به سر مي رسد، چنانکه از ديگران به سر آمد و همان طور که آنان الان مثل يک شهروند عادي زندگي مي کنند، شما را نيز تقدير چنين خواهد بود، آن وقت مثل ما شهروندان عادي، در معرض خطرهاي مختلف خواهيد بود و شايد - خدا نکرده - برق قمه و چاقويي که امروز براي ممنوعيت حمل و خريد و فروش آن قانون نمي نويسيد، چشم خود شما را هم خيره کند. البته باز هم به هزار دعا از خداوند مي خواهيم، هيچ کس، تأکيد مي کنم، هيچ کس تيزي چاقوي متجاسران را زير گلويش حس نکند، هيچ زني طعمه کيف قاپ هاي قداره بند نشود، هيچ راننده اي تيزي خنجر مسافرنما را زير گلويش حس نکند و هيچ کودکي از برق شمشير هنجار شکني به لکنت زبان دچار نشود اما... اما آن دعا و آرزو، حقيقتي است که دعا مي کنيم محقق شود ولي متأسفانه واقعيت چيز ديگري است. واقعيت آن است که سرهنگ مصطفائي، معاون مبارزه با جرايم جنايي پليس آگاهي ناجا مي گويد: ۳۷ درصد قتل ها با سلاح سرد انجام شده است. واقعيت آن است که اين چاقوکشان به «قاتل» تبديل شده، بين ۱۶ تا ۳۰ سال عمر دارند، جوانند و خام، جوانند و مغرور، جوانند و با آستانه تحمل پايين و خيلي زود، دست شان راهي جايي مي شود که پيشتر چاقويي، قمه اي و تيغ شيطاني جاسازي کرده اند. دست مي رود و با تيغ شيطان بيرون مي آيد و لحظه اي بعد، خون است که فرياد مي زند آقايان نماينده! شما را به خدا، لايحه منع استفاده از سلاح سرد را تصويب کنيد. خون است که فرياد مي زند هر کس يک نفر را بکشد، انگار همه انسان ها را کشته است. خون است که فرياد مي زند، بايد همه ارکان حکومت جلوي اين خشونت هاي خونين را بگيرند، خون است که فرياد مي زند و... بله در جامعه ما که بر اساس آمار در آن حدود ۷۵ درصد قتل ها بدون برنامه ريزي قبلي انجام مي شود به همراه داشتن سلاح سرد، يعني تشويق شيطان براي اقدام به جرم اما اگر تيغ شيطان همراه نباشد - که با وضع قانون بايد چنين شود - خون کسي ريخته نمي شود و... تا يک نفر به قتل برسد و دو نفر بميرند، يک نفر به عنوان مقتول و ديگري با مجازات قاتل و... آن وقت خانواده ها از هم خواهد پاشيد. سياهي، جامه اي خواهد شد بر جان آدم ها و... آري واقعيت اين است که سازمان پزشکي قانوني اعلام کرده است که در سال گذشته ۷۹۹ تن بر اثر اصابت سلاح سرد جان خود را از دست دادند؛ يعني در سال ۹۱ روزانه حدود 2.2 نفر در ايران با سلاح سرد کشته شده اند. اين تعداد، کشته شدگان ثبت شده در سازمان پزشکي قانوني هستند. پيش از اين عضو هيئت رئيسه کميسيون قضايي و حقوقي مجلس گفته بود: سالانه ۱۱۰۰ فقره قتل با سلاح سرد در کشور رخ مي دهد. بر اساس آمار پليس، روزانه ۶ قتل در کشور رخ مي دهد. بنابراين اگر آمار پزشکي قانوني را ملاک قرار دهيم بيش از يک سوم و اگر آمار کميسيون قضايي مجلس را معتبر بدانيم، بيش از نيمي از قتل ها در ايران با چاقو و سلاح هاي سرد مشابه اتفاق مي افتد. واقعيت اين است که شما هميشه نماينده نخواهيد ماند و آن وقت مثل شهروندان عادي، راهي کوچه و بازار خواهيد شد، آن وقت شما هم مي توانيد طعمه اي باشيد براي متجاسران و قداره بندان، پس امروز کاري بکنيد. اگر «لايحه ممنوعيت حمل، نگهداري و فروش سلاح سرد» را به بايگاني سپرده ايد آن هم بعد از ۶ سال کار کارشناسي؟! همين امروز آن را پس بگيريد و به قانون تبديل کنيد تا امروز که نماينده ايد، کمتر خبرهاي تلخ بشنويد و... خراسان - مورخ سهشنبه 1392/09/26 شماره انتشار 18578 /صفحه اول و۲
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:16  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اربعين در راه است و اين بار زمين بر مدار خورشيدي مي گردد که بالاي نيزه منزل به منزل نماز خواند و قدم به قدم قرآن و به «صبح» کشيد «شام» را که در باور «يزيد» به تباهي هم کشيده شده بود. اربعين در راه است و اين بار ما هستيم که بايد بر مدار خورشيدي بگرديم که حق مطلق است و جز او هرچه بود باطل بود، حتي آناني که در کنار دشمنش هم صف نکشيدند، حتي کساني که از دور تماشا کردند، که وقتي حسين(ع) در ميدان است، هر کس در ميدان و در کنار او نيست، ناحق است، حتي اگر زبان به ذکر داشته باشد! که آن روز، ذکر جلي خداوند حسين بن علي(ع) بود و «نماز» نيز ناز قامت پسر پيامبر(ص) که به جهاد برخاسته بود...اربعين در راه است و اين بار بايد به فهم تازه از آن حقيقت نوراني جان جلا دهيم و خوانش دوباره زيارت اربعين، آن زلال هماره جاري است که جان را جلا مي دهد. هر واژه اش جامي عطش زداست که لب هاي خشکيده و کويري را هم به گلواژه هاي نيايش معطر مي کند و دل ها را از پاييز تا اوج بهار مي کشاند و تکليف مي شود براي انسان تا به تصميم بزرگ انسان بودن و مومن بودن برسد.اربعين در راه است و اين بار ما بايد خود را به کربلا برسانيم و با هزار باره خواني زيارت اربعين، عهد خويش را با حسين(ع) و خداي حسين(ع) تازه کنيم. پس مي ايستم به دعا، که هر واژه اش بايد تيغي باشد براي ياري دين خدا در امتداد عاشورا و مي خوانم؛ السلام علي ولي ا... و حبيبه...سلام بر ولي خدا و حبيبش، سلام بر دوست خدا و نجيبش، سلام بر بنده برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش، سلام بر حسين مظلوم شهيد، سلام بر آن دچار گرفتاري ها و کشته اشک ها.خدايا من گواهي مي دهم که حسين ولي تو و فرزند ولي تو و فرزند برگزيده توست. حسيني که به کرامتت رسيده، او را به شهادت گرامي داشتي و به خوشبختي اختصاص اش دادي و به پاکي ولادت برگزيدي و او را آقايي از آقايان و پيشرويي از پيشروان و مدافعي از مدافعان حق قرار دادي و ميراث هاي پيامبران را به او عطا فرمودي واو را از ميان جانشينان حجت بر بندگانت قرار دادي و در دعوتش جاي عذري باقي نگذاشت و از خيرخواهي دريغ نورزيد و جانش را در راه تو بذل کرد تا بندگانت را از جهالت و سرگرداني گمراهي برهاند. در حالي که عليه او به کمک هم برخاستند، کساني که دنيا مغرورشان کرد و بهره واقعي خود را به فرومايه تر و پست تر چيز فروختند و آخرت شان را به کمترين بها به گردونه فروش گذاشتند، تکبر کردند و خود را در دامن هواي نفس انداختند، تو را و پيامبرت را به خشم آوردند... اربعين در راه است و ما بايد پا به راهي شويم که به کربلا مي رسد، ختم نمي شود بلکه از کربلا «باز آغاز» مي شود... باز هم «اربعين» خواهيم خواند تا روز اربعين به «عاشوراخواني» برسيم. شما هم اربعين بخوانيد پس بسم ا... الرحمن الرحيم، السَّلامُ عَلَي وَلِيَّ اللَّه وَ حَبيِبِهِ السَّلامُ عَلَي خَليِلِ اللَّه وَ نَجيِبِه ... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/26 شماره انتشار 18578 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:14  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
لطفا در مصرف گاز، صرفه جويي کنيد... اين نه يک آگهي تبليغاتي است و نه يک اطلاعيه رسمي از شرکت گاز؛ بلکه يک خواهش است از کسي مثل خود شما که مستند به خبر هم هست. خبر را هم سازمان هواشناسي به اطلاع رسانده است. توده هواي سرد به اين سو مي آيد و برودت هوا، شديد خواهد بود! شديد! زمانش را هم مشخص و اعلام کرده اند، اما من و شما، بايد فراتر از اين زمان را در نظر داشته باشيم و يادمان هم باشد ظرفيت توليد گاز و خدمات هم محدود است. اگر در مرکز، شيرهاي گاز را تا آخر باز کنيم، آخر خط، تک شعله اي براي گرما نخواهند يافت. سال ها قبل که يادمان نرفته است اگر تاريخ و سال يادمان رفته باشد، سوز جان سوز سرمايش که هرگز از ياد نمي رود سوز سرمايي که نه تنها مردمان را آزرد، که بسياري از درختان را هم خشکاند. لوله هاي آب، حتي در دل ديوارها هم ترکيد و آن شد تا خاطرات آن زمستان سرد و آن برف خشک را نه در تقويم که در خاطراتمان ثبت کنيم و کم نيستند باغباناني که هرگاه به باغشان نگاه مي کنند آن روز را به آه و افسوس به ياد آورند.در آن سرما بسياري از مردم پايين دست لوله ها، از سرما بر خود مي لرزيدند و امسال هم اگر تدبير نکنند مسئولان و بالاتر از آن اگر «نوعدوستي» و «درست مصرف کردن» همت ما نشود، باز ماجرا همان خواهد بود. بله اگر ساکنان سرچشمه بي حساب آب بردارند، جز عطش براي پايين دست ها نخواهد ماند و اگر مرکز نشينان، بي کتاب گاز مصرف کنند به پايين خطي ها چيزي نخواهد رسيد پس لطفا جوانمردي کنند مردان و خاتوني کنند بانوان تا با مصرف درست و پرهيز از اسراف، روز و شب هاي زمستاني همه هموطنانمان گرم و خاطره انگيز شود، نه سرد و خطرساز. سازمان هاي مسئول اطلاعيه مي دهند، اما اين يک اطلاعيه نيست، آگهي تبليغاتي هم نيست بلکه دعوت يک هموطن است از همه تا با استفاده از ديگر لوازم و شيوه هاي گرم سازي خانه، لحظات گرم را به همه هموطنانمان هديه کنيم که بهترين هديه در شب و روز سرد، لحظه هاي گرم است... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/26 شماره انتشار 18578 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مجازات اگر سخت و درهم کوبنده هم باشد اما علني نشود کارکرد بايسته را نخواهد داشت و حداکثر براي همان فردي که مجازات شده شايد بازدارنده باشد اما براي ديگران هرگز، چه اصلاً با خبر نمي شوند که «مابه ازاي»هر عملي چيست؛ پس مرتکب مي شوند و گاه به واقع هم «جهل به قانون» دارند اما اگر مجازات ها علني باشد اثربخش خواهد بود همان طور که شارع مقدس هم اجراي حدود را در منظر عموم مورد تاکيد قرار داده و گاه حتي همه مجازات همان «تشهير» است و اين نشان مي دهد اثرگذاري عمومي مجازات خيلي مهم تر از تنبيه يک فرد است. به باور من امروز اگر اختلاسگري، قاچاقچي اي؛ سارقي، زورگيري، کيف قاپي و.... مجازات مي شود بايد چنان خبر آن را به گوش همه رساند که کسي بي خبر نماند و اگر خداي نکرده کسي در سر هواي چنان کاري را مي پروراند بداند بايد خود را براي مجازاتي چنين هم آماده کند.بايد بدانند همه که نه پليس را سر مماشات با متجاسران و قانون شکنان است و نه دستگاه قضا از اجراي «مر»قانون کوتاه مي آيد بلکه مردان قانون را سر اجراي بدون تنازل قانون است. اين روز ها که در مشهد خبر هايي از شليک به سارقان مي شنويم و مي خوانيم هم معتقدم بايد خبر هاي اين برخورد را دهان به دهان باز گفت تا گوش به گوش شود و هيچ کس بي خبر نماند به ويژه «خام انديشاني» که شايد هوس يک شبه پولدار شدن آنان را به کژراهه و دراز دستي مي کشاند.پس بگوييد تا به گوششان برسد که نه جامعه تحمل چنين کار هايي دارد و نه متوليان امنيت اجازه چنين کار هايي را مي دهند.... مردم هم در تماس با خراسان بارها و بارها تأکيد کرده اند که هم خواهان برخورد قاطع پليس و نهاد قضا با سارقان و زورگيران و کيف قاپ ها هستند و هم در اين راستا، تمام قد پشت پليس مي ايستند .... و نمي دانم اين اختلاسگران، متجاوزان، سارقان و... در يک کلام مجرمان، اهل رسانه و خبر هستند يا نه، اما هر کس اين مطلب را خواند آن قدر بگويد و بگويد تا گوش به گوش شود و به گوش آناني که در معرض ارتکاب جرم از تجاسر تا اقدام به سرقت هستند، برسد تا دست از پا خطا نکنند که شايد هدف بعدي گلوله پليس آنان باشند. لطفاً خبرهاي برخورد پليس را، خبر برخورد دستگاه قضا را آن قدر تکرار کنيد و بگوييد تا گوش به گوش شود و زبان به زبان و به گوش سارقان هم برسد، که اين بازگويي خبرها، هم احساس امنيت را در جامعه افزايش مي دهد و هم هراس از برخورد مقتدرانه قانون را در ميان مجرمان و فزون خواهان، پس اين خبرها را باز هم بازگو کنيد. مطمئن هم باشيد اگر همه دست به دست هم دهيم، آن وقت شهر نه براي مردم که براي مجرمان و سارقان و براي دزدان ناموس و براي کساني که آتش به خرمن امنيت مي اندازند «ناامن» خواهد شد. ناامني آنان با اقتدار پليس و نهاد قضا و هزار البته همکاري مردم، «امنيت» جامعه را در پي خواهد داشت. پس آن قدر بگوييد که دزد وقتي پا به خيابان مي گذارد همواره نگاه حساس مردم را حس کند و صداي ايست پليس در گوشش بپيچد... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/09/25 شماره انتشار 18577 / صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي خواستم بگويم اين جا چراغي روشن است اما ديدم اين گرما از يک چراغ خيلي افزون تر است، اين نور هم، کدام چراغ را مي شود يافت که گرمايش به هرم نفس هاي زمستان سوز و بهارآفرين خوباني چون شما باشد؟ کدام چراغ را مي شود يافت که به روشنايي نگاه مهربان شما، راه را نه که بنمايد که باز هم بکند و موانع را از سر راه بردارد؟، نه اين جا فراتر از چراغ، خورشيد در نگاه و اراده شما خوبان به مهرباني طلوع مي کند تا آن «بانوي بيسکويت فروش» شب را نه در سر چهارراه ها که در کنار کودکانش سر کند و غيرتمند دختري که سرپرستي برادر و خواهرش را چونان امانت پدر و مادر مرحومش بر شانه مي کشد، در پناه غيرت و رافت تان، دمي بياسايد و آن کودک، کودک چهار ساله، که سرفه هايش سمفوني درد بود، لحظه، لحظه درمان را حس کند و مادر دردمندش را فرصتي فراهم آيد، تا به لبخند پسرکش، همه دردها را فراموش کند. آري مردم آي همه شماياني که در اين چند روز، انگشت هاي مهربان تان شماره روزنامه را گرفت تا ما «زنگ غيرت» شما را از گوشي تلفن بشنويم و کلاس نشين درس همت تان باشيم، با شمايم، مي خواهم شما را بستايم، مي خواهم بگويم شمايان ترجمان مجسم آموزه هاي ديني و جوانمردي ايراني هستيد.مي خواهم بگويم، شما، آقاي دکتر که نسخه سلامت پيچيدي براي اين خانواده ها خورشيد ايمانت همواره پرتوافشان خواهد بود و شما جوانمرداني که از سبزوار به ياري پسرک ۴ ساله عزم جزم کرديد، مطمئن باشيد دعاي پسرک به اجابت حضرت خداوند خواهد رسيد تا در دو دنيا شمايان را در پناه مهر خود گيرد. آقاي مسئول! خانم مددکار که به ياري نيازمندان دست دراز مي کنيد، گرماي دست خداوند مبارکتان باد! آي آقا، آي جوانمرد، آي بانو، آي خاتون دارنده و صاحب دست دهنده، شمايان افتخار اين ملکيد و ... من همه واژه هايم را به احترام شما و براي سلامتي شما نذر مي کنم و مطمئنم نيازمندان ياري شده هم دست هاشان را به آسمان خواهند فرستاد براي آمين اجابت دعاي سلامتي شما. اين جا نه چراغ که خورشيد روشن است در نگاه و باور مردم و مسئولان هم حتما مي دانند که ياري مردم، وظيفه آنان را ساقط نمي کند بلکه آنان همواره و در برابر آحاد جامعه مسئولند و بايد هم با مديريت کلان و سيستمي به فقرزدايي بپردازندو هم به شکل موردي، نيازمندان را ياري گر باشند و اين هم درس حکومتي مولا علي(ع) است که در کنار تلاش براي فقرزدايي و ارتقاي سطح زندگي عمومي، همواره به فکر نيازمندان هم بودند و شانه هاي توانمند آن بزرگوار زخمي همياني بود که نان و خرما را به خانه يتيم و اسير و فقير و بيمار مي رساند، پس اگر شما را مراد مولاعلي است- که البته چنين است- بايد يا علي بگوييد به ياري نيازمندان، که اگر ياري آنان براي مردم واجب کفايي باشد براي شما واجب عيني خواهد بود... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/09/24 شماره انتشار 18576 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:13  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روشن باد چشم جهان بر طلوعتان يا اباالرضا يا کاظم آل محمد(ع) ... و آن روز آن لحظه مقدس در آستان صبح صادق دو خورشید طلوع کرد و خورشید آسمان با سلام و صلوات به پیشواز خورشیدی آمد که در محله بنی هاشم پیامبر را - صلوات ا... علیه و آله - تجلی نو بود و آیات قرآن را ترجمانی روحانی آنجا در هاشمی ترین خانه حمیده آن بانوی ستایش شده که شبیه ترین زن بود در زمان خود به حضرت فاطمه(س) مادر «فرزند زهرا» شد تا خطی به شادی از آن خانه تا آن بهشت غریب - مزار ناپیدای مادر - کشیده شود که بازخوانی اش جان را به عطر ولایت جهان آشوب می کند ... آن روز آن لحظه مقدس در برابر شکوه لبخند صادق آل محمد کودکی بزرگانه پلک می زد که نگاهش ذکر خدا بود و در هلال ابرویش اعجاز عصای موسی فرعون شکن می شد و اشارت دست هایش هزار در هزار نیل را - به فضل خدا - می شکست و برای اهل ایمان به سوی بهشت راه می گشود ... آن روز آن لحظه مقدس ما مردمان همه عصرها و نسل ها به مبارک باد طلوع هفتمین امام لب خنداندیم و دیده روشن کردیم و خندان باد تا همیشه این لب ها در شکر تولای ابوالرضا، کاظم آل محمد خراسان - مورخ سهشنبه 1392/09/19 شماره انتشار 18572 /صفحه اول و ۲/عکس نوشت
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امام هدايتگر دوران است و متناسب با عصر و نسل زمان، شيوه هدايت را انتخاب مي کند، يک روز قيام به سيف و يک روز هم قيام به کلمه، يک روز در ميدان جنگ، يک روز در زندان و يک روز در مسند ولايتعهدي، اين ها همه جلوه هايي از يک هدايت فرآيندي براي هميشه زمان است. اين گونه است که رهرو، در هيچ عرصه اي بي راهبر و نگاه جست وجوگري هيچ گاه خالي از چراغ راه نمي ماند. در ساحت امامت، هدايت انسان يک هدف راهبردي است و کلامي که از لبان امام حديث مي شود در عرصه هاي گوناگون باز اين هدف را دنبال مي کند و از جمله احاديث امام کاظم عليه السلام را مي توان چونان نور، سرمه چشم کرد و بيدار شد، مي توان با آن زنجيرها را شکست و آزاد شد. مي توان در آن «بال» يافت و پرواز کرد. مي توان «نه» گفت به همه آن چه رنگي از شيطان دارد و مي توان «بله» شد براي پذيرش همه حق و مي توان قطعات زندگي را، از مصالح و زيبايي ها انتخاب کرد و کنار هم چيد تا بنايي رفيع از زندگي مومنانه شکل گيرد. مي توان در درياي کلام ايشان جان شست. مي شود با کلام ايشان جان را يک جهان انگيزه کرد براي کار، کاري که راز ساختن زندگي و کشور است و راستي وقتي مي شنويم يا مي خوانيم اين کلام برانگيزاننده را که «من در زمين کشاورزي ام کار مي کنم تا آن که عرق از بدنم سرازير مي شود، در حالي که هستند کساني که به جاي من کار و مرا از کار کردن بي نياز کنند. ولي من کار مي کنم تا خداوند ببيند که در جست وجوي روزي حلالم»... چه حالي به ما دست مي دهد؟ آيا براي رفتن سرکار و تلاش مضاعف کردن، لحظه شماري نمي کنيم ؟ آيا اين کلام «نقشه راهي» نيست براي تلاش و کار افزون تر در اندازه يک حماسه؟ ما ايرانيان، حماسه سياسي را رقم زده ايم در پرتوي هدايت ولايت و امروز بايد حماسه اقتصادي را تحقق بخشيم باز هم در پرتوي انوار هدايت امامت و اين حديث نوراني جان را تازه مي کند تا ما جهان را تازه کنيم. در فرازي ديگر و حديثي جان افزا تکريم تلاش گران جامعه را مي خوانيم که؛ «خداوند در زمين بندگاني دارد که براي برآوردن نيازهاي مردم مي کوشند. اينان ايمني يافتگان روز قيامت اند.»... باري امروز «بايد» مومن نه تنها براي تمشيت امور خود تلاش کند بلکه «بايد» براي گره گشايي از مشکلات مردم هم بکوشد و براي سازندگي کشور نيز هم و اين عين شيعگي و غايت نگاه متعالي است. پس چنين باشيم... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/19 شماره انتشار 18572 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
در حال گفت و گو درباره نحوه رانندگی بودیم و زبان به گلایه داشتیم از برخی رانندگانی که قانون را رعایت نمی کنند که رسیدیم به چهارراه عامل ساعت حدود یازده ظهر بود، ناگهان وانت بار جلویی ما، به شکل اریب، پشت چراغ قرمز ایستاد و به شتاب از خودرو پیاده شد و رفت. همکار ما گفت: این هم از شانس ما، حالا چه وقت پیاده شدن بود؟ و من ادامه دادم: چه جای پیاده شدن، هم نگاه ما پر شد از سوء ظن و هر کلام ما از شکوه به غرغر رسید که دیدیم آن راننده وانت بار دست یک مرد نابینا را گرفته و از عرض خیابان عبور می دهد! او را عبور داد و قبل از آن که چراغ سبز شود پشت فرمان نشست و با سبز شدن چراغ، حرکت کرد. شرمنده شدیم، آن قدر که من و همکارم، از نگاه به چشمان هم خجالت می کشیدیم، خجالت می کشیدیم که چرا با سوء ظن نگاه کردیم، چرا برای لحظاتی ضمیر و زبانمان بوی شیطان گرفت؟ چرا فکر نکردیم که ممکن است، مرد کار مهمی داشته باشد یا چیز مهمی دیده باشد؛ چنان که دیده بود و اگر فرد نابینا را از خیابان عبور نمی داد، احتمال داشت راننده ای دچار غفلت شود و با او برخورد کند و یا مرد نابینا، خودش را به خودروها بزند و آسیب ببیند، اما راننده وانت، جوانمردی کرد، هم نوع خود را به مهربانی دست گرفت و از خطر نجات داد و قبل از آن که چراغ سبز شود که ایستادنش مانع حرکت دیگران شود- بازگشت و به راه خود رفت، حالا هم که دارم این حروف را کنار هم می چینم تا کلماتی بسازم در ستایش از جوانمردی راننده وانت، هنوز از خود شرمنده ام که چرا زود داوری کردم، چرا اجازه دادم، «بد»، گمانم را پر کند و کلماتم برای لحظاتی نازیبا شود کاش قبل از آن که نسبت به کردار و گفتار مردم داوری کنیم، اول همه زوایا را ببینیم و بسنجیم و بعد زبان به داوری بگشاییم و قلم بچرخانیم. کاش یادمان باشد آموزه های دینی که هشدارمان می دهد برای بیدار شدن و پرهیز از گمان های خطاگونه و این کلام حق است که «یاایهاالذین آمنوا اجتنبواکثیراً من الظن ان بعض الظن اثم» پس گمان زیبا کنیم تا نگاهمان زیبا شود و کلاممان نیز هم ... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/09/18 شماره انتشار 18571 /صفحه ۵/فرهنگی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
فاجعه است، نه بالاتر از فاجعه است اين گزارش تحقيق و تفحص از سازمان تامين اجتماعي که چهارشنبه گذشته از تريبون مجلس شوراي اسلامي قرائت شد. آدم سرش سوت مي کشد که چه راحت رقم هاي صدها ميليوني و حتي ميلياردي، از جيب فقيرترين و نجيب ترين اقشار جامعه که کارگران بيمه پرداز باشند بيرون کشيده مي شود و به جيب برخوردارترين هاي قدرت و ثروت مي رود! ياد کارگران سرگذر مي افتم، ياد نفس هاي خسته کارگراني که ده ها متر زيرزمين به دنبال رگه هاي ارزشمند معدني تن تن سنگ و خاک را در معادن جابه جا مي کنند، يا رانندگاني که نيمه هاي شب بايد جاده هاي صعب العبور را بپيمايند، ياد کشاورزان ياد ... اصلا ياد همه بيمه پردازان نجيب مي افتم که با هزار زحمت حق بيمه مي دهند و گاهي از گرفتن خدمات معمولي هم ناتوان مي مانند، آن وقت دسترنج اينان که ريال به ريال با زحمت فراهم شده است، ميليارد، ميليارد مي شود و به جيب ابن القدرت و ابن الفرصت و ابن التزوير و ... مي رود. آن وقت پاي بابک زنجاني به ميان مي آيد و قرارداد ۴ ميليارد يورويي، آن وقت کارت هاي هديه مي شود براي اين مسئول و آن مدير و ... ببخشيد، نمي توانم، ادامه بدهم حالم دارد به هم مي خورد از خواندن گزارش اين تاراج ، هر کس را تاب خواندن فاجعه است، گزارش تيتر يک پنج شنبه خراسان را بخواند، من را که توان اين خواندن نيست، اما همه توانم را در گلوي واژه ها مي ريزم تا فرياد بزنند که چرا چنين؟ چرا «حق الناس»، ريال به ريال حق بيمه مردم با کدام دليل قانوني و حجت شرعي، چنين در رهگذار توفان گذاشته مي شود حوصله ندارم سياهه اسامي رنگي دريافت کنندگان را باز بنويسم، اما واژه ها را به فرياد مي آورم که؛ گيريم کساني براي «طمع» به فرداها، چنين هدايايي فرستادند، شما چرا «طعمه» شديد آقاي معاون، آقاي وزير، آقاي وکيل؟ نمي دانم متوليان دولت قبلي که خود را پاک ترين دولت مي دانستند، با اين ناپاکي چه حرفي براي گفتن دارند؟ نمي دانم، اما طنز تلخ اين قبيل ماجراها را چندي پيش از زبان يکي از همکاران رند روزگار شنيدم که وقتي خبر تخلف چند ده هزار ميليارد توماني، مطرح شد، گفت: اين تخلف نيست «مهندسي پول» است! و ديگر همکار ما، که در بداهه گويي و ظريف نگري نيم قرن تجربه دارد، گفت: چند روز پيش دزدان، شيشه خودرويم را شکسته اند و سيستم پخش خودرو را «مهندسي» کرده اند و ديگري هم از «مهندسي» وسايل خانه اش توسط دزدان شب رو گفت و ... حالا هم احتمالا برخي مدعيان و طرفداران رئيس وقت سازمان تامين اجتماعي، شايد اين را مهندسي هدايا بدانند اما نمي دانم، فکر نمي کنم مردم هم بدانند، اينان در کدام دانشگاه درس مهندسي مي خوانند که هندسه زندگي يک ملت را بر هم مي ريزند. آيا وقت آن نرسيده است که مدعي العموم با ورود قاطعانه به پرونده، داد «عموم» را از اين «خواص» فزونخواه و فزون خور باز بستاند؟و ... حرف آخر؛ کارگران، اين قشر نجيب و قانع، اين سربازان هماره جان بر کف نظام در همه عرصه ها، با اعتماد به دولت، پرداختي هاشان قبل از آن که حقوق دريافت کنند روانه اين سازمان مي شود آيا با عملکرد اين چنيني حضرات، اعتمادي خواهد ماند؟ و ... حرف زياد است، اما اگر عزمي براي مقابله باشد- که مجلس با گزارش صريح و بي رودربايستي خود نشان داد ان شاءا... هست- پس از اين بايد خبرهاي خوب از احقاق حقوق به تاراج رفته کارگران بخوانيم و از برخورد عادلانه با فزونخواهان، آن روز دور نيست... خراسان - مورخ شنبه 1392/09/16 شماره انتشار 18569 /صفحه۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سه قطره خون و یک دریا غیرت! این شرح یک روز بود به نام ۱۶ آذر به مانایی نام «دانشجو» روز دانشجو که در تقویم در تقویم حماسه و بیداری جاودانه شد سه قطره خون به نام احمد قندچی آذر (مهدی) شریعت رضوی مصطفی بزرگ نیا با پیشوند شهید به شهادت آمدند بیداری یک ملت را و نفرت یک ملت را از هرچه بیداد است از استبداد تا استکبار سه قطره خون خشک نشد و دریا شد و شست خیابان ها را زمین را زمان را و حتی تاریخ را از نام طاغوت از رسم ستم از بردگی به هر شکل از استعمار سه قطره خون دریا شد در رگ غیرت ایران از آن روز تا انقلاب تا دفاع مقدس و تا همیشه ... سه قطره خون هرگز خشک نمی شود بهار می شود شکوفه می دهد جاودانه می شود... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/09/16 شماره انتشار 18569 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:58  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تقويم، به چهلمين روز خويش رسيد پس از فاجعه تروريستي در سراوان که ۱۴ مرزبان پاکباز ايران عزيز، حراست از مرز را به خون امضا کردند تا دشمن نتواند پاهاي آلوده خود را بر اين خاک پاک بگذارد. چهل روز گذشت و ما به سرانگشت تأثر تقويم را ورق زديم و به چهلم رسيديم و بسيارمان، به ويژه خانواده شهدا به اشک برگزار کرديم هر روز را و مصمم تر شديم براي حراست از مرزها. براي در هم شکستن هر دستي که براي شکست اقتدار مرز دراز مي شود، براي قلم کردن هر پايي که قصد اين خاک کند. ما گريه کرديم اما نه از سر عجز که از سر عاطفه، عاطفه اي که با اقتدار گره خورده است، اقتداري که عنقريب يقه تروريست ها را خواهد گرفت و پشت ميز محکمه عدالت خواهد نشاند. يا در رزمگاه، تير به عدالت بر سينه شان خواهد نشاند چون دلي که به مهر وطن نتپد و سراي توطئه عليه ميهن شود همان بهتر که «گلوله آجين» شود و مي شود هم، «دير» و «زود» دارد اما سوخت و سوز ندارد، تجربه هم اين را ثابت کرد و تاريخ هم گواه معتبري است بر اين واقعيت. تروريست اگر «ريگي» هم بشود و به آسمان پرکشد، او را به زير مي کشيم، اگر به زير کوه هم پناه برد همانجا را گورستان او خواهيم کرد اين را مطمئنم، تروريست ها هم يقين کنند «يدا... فوق ايديهم» را و بدانند ما دست خداييم و بالاتر از همه دست ها حق را و حدود خدا را اجرا خواهيم کرد. تقويم به چهلمين روز خود رسيد پس از فاجعه تروريستي سراوان، اما برگ به برگ اين تقويم چهل روزه و همه برگ هاي تقويم، پر است از بايدها و نبايدهايي که مسئولان «بايد» در نظر داشته باشند. بايد مرز از «بهترين» امکانات نظامي و دفاعي برخوردار باشد و مرزبانان بايد «بهترين» و به روزترين تجهيزات نظامي و حفاظتي را داشته باشند تا به گاه پنجه در پنجه شدن با اشرار، دست برتر را داشته باشند. مرز بايد اولويت نخست باشد در تصميم سازي ها و تصميم گيري ها، در اختصاص بودجه ها، درتأمين نيروها و... که اگر مرز امن باشد، کشور امن است، چنان که اگر ديوارهاي خانه مستحکم باشد، خانه هم محکم خواهد بود اما ديوارهاي لرزان نمي توانند سقف يک خانه را تحمل کند، مرزهاي شکننده، سوز ناامني را تا استخوان مرکز نشينان هم مي کشاند، پس پايتخت نشينان هم بايد مرز را اولويت نخست بدانند و براي تقويت آن بکوشند. تلاش ها «بايد» اين نتيجه را بدهد که حوادثي از اين دست رخ ندهد. بايد مرز ما، ديوار نفوذناپذيري باشد که هيچ بيگانه اي را توان عبور از آن نباشد. بايد چنان سخت باشد که همه را بر حذر دارد از نزديک شدن به مرز! تقويم به چهلمين روز خود رسيد پس از فاجعه سراوان اما بايد آغازي باشد در نگاه تازه به مرز به مرزبانان و به مردم منطقه... . خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1392/09/14 شماره انتشار 18568 /صفحه اول و ۵/فرهنگی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خبرهاي خوشي اين روزها - در حوزه خانواده و البته زاد و ولد به گوش نمي رسد بماند که خبرها بد و حتي خيلي بد هم مي شود. چيزي مثل زلزله! تعجب نکنيد، زلزله هم «خانه» را ويران مي کند، حالا وقتي «خانواده» ويران شد، بدتر از زلزله اتفاق مي افتد، خانه اگر خراب شد مي شود خيلي زود آن را ساخت، اما خانواده که از هم پاشيد، به اين راحتي ها، بازسازي نمي شود. اين را پيشتر هم گفته ايم به هشدار و روزنامه خراسان هم به عنوان يک رسانه دغدغه مند در حوزه خانواده بارها بدان پرداخته است اما باز هم بايد گفت که اين گفتن ها عين «امر به معروف و نهي از منکر است» که هرگز نبايد تعطيل و يا فراموش شود که فراموشي اين فريضه، بستر را براي شرارت ها و بداخلاقي ها و ناهنجاري ها فراهم مي کند، «مبادايي» که متأسفانه «باد» شده است! چند روز پيش بروشوري به دستم رسيد که خبر از اين مباداي باد شده داشت به اين شرح که؛ «بر اساس آخرين آمار واصله از مرکز آمار ايران در پنج سال اخير هر 12.5 طلاق در مقابل هر ۱۰۰ ازدواج در سال ۱۳۸۷ به 18.1 طلاق در مقابل هر ۱۰۰ ازدواج در سال ۱۳۹۱ افزايش يافته و به عبارت ديگر سرعت افزايش طلاق ها در مقايسه با ازدواج تقريباً 5.1 برابر شده است. ميانگين سن ازدواج در مناطق شهري از مناطق روستايي بيشتر است به طوري که در سالي که گذشت ميانگين سن آقايان در ازدواج هاي ثبت شده در کشور 27.4 سال بوده و در خانم ها 23.3 سال است، به راحتي مي توان پيش بيني کرد که اين ميانگين سني همچنان در حال افزايش است. بر اساس سرشماري سال ۱۳۸۵، ميزان باروري کل کشور 1.8 فرزند براي هر مادر و رشد جمعيتي کشور 1.62 بوده و در سرشماري سال ۱۳۹۰، متوسط رشد جمعيت کشور در دوره ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۰، برابر با 1.29 اعلام شده است و در سال ۹۲ اين ميزان به 1.3 تقليل يافته و اين روند همچنان در حال کاهش است. در بروشور موسسه خدمات مشاوره اي جوانان آستان قدس رضوي همچنين تصريح شده است که «با اين شرايط طي دو دهه آينده هرم سني جمعيت کاملاً تغيير يافته و به جاي کشور جوان به کشوري پير تبديل خواهيم گشت». از بحث آمار هم که بگذريم، به اطرافمان هم که چشم بگردانيم، به وضوح خواهيم ديد آنچه نمودارهاي آماري را تشکيل داده است. راستي شما در اطرافتان چند خانواده تک فرزند مي شناسيد؟ سن ازدواج در ميان آشنايان تان چند است؟ رابطه اعضاي برخي خانواده با هم چگونه است؟ آيا به واقع خانواده اند يا اجبار، آنان را به يک جانشيني در يک خانه واداشته است؟ در خانه چقدر حرف براي گفتن داريم؟ چقدر حرف هاي همديگر را مي شنويم و مهم تر از اين، چقدر «همدل» هستيم و دل مان براي هم مي تپد، چقدر از هم باخبريم؟ يادتان هست چند روز پيش در خبرها ماجراي فردي را با سابقه ۱۱ بار سرقت خوانديم؟ آيا اعضاي خانواده اش خبر داشتند؟ آيا اين حساسيت در خانواده ها هست تا همانطور که مراقب هستند فرزندشان، پدرشان، مادرشان بيمار نشود، مواظب باشند بيماري اخلاقي هم نگيرد؟! بگذريم. فکر مي کنم، بايد به نهاد خانواده و توليد نسل ها، نگاهي نو داشته باشيم. اگر مي خواهيم زندگاني به سامان، جامعه اي بهنجار و ايراني توسعه يافته و پيشرفته داشته باشيم که صد البته مي خواهيم، پس «بايد» نگاه، نو کنيم براي فرداي نوتر... خراسان - مورخ سهشنبه 1392/09/12 شماره انتشار 18566 /صفحه۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
استان به استان، صاحب کلیددار می شود اما دریغ که «خراسان رضوی» همچنان چشم به راه تهران است و از «این راه» هم هر روز خبری می آید و روز دیگر تکذیبی بر آن خبر! یکی فهرست می کند نام ها را برای استانداری و دیگری قلم قرمز می کشد سرتا پای فهرست را و باز کار برمی گردد به نقطه صفر! طلسم شده است انگار کار استان، استانی که باید طلسم بشکند برای دیگر مناطق اما... مردم بسیار از خبرنگاران می پرسند درباره وضعیت استاندار برای این استان، می پرسند می ماند فروزان مهر و یا می آید کلیدداری تازه در هوای «تدبیر و امید»؟ می پرسند کی تکلیف مشخص می شود؟ می پرسند... و همکاران ما بر اساس خبرهایی که هر روز می رسد باید پاسخ بدهند و به دیگر روز که تکذیبیه می آید باید تکذیب کنند خبر دیروز را، و این یعنی زخم افتادن بر چهره زیبای اعتماد! و صد البته این زخم تنها بر گونه اعتماد مردم و رسانه نمی نشیند بلکه چهره اعتماد مردم و دولت هم خراش برمی دارد چه مردم خراسان رضوی - به عنوان اولین استانی که نگاه ها را در حمایت از روحانی به خود جلب کرد و چنان پرشکوه پای کار آمد که خود دکتر روحانی هم دریافت باید ردای ریاست جمهوری را در همین دور اول «پرو» کند - توقع داشتند تا پیش از این تکلیف مشخص می شد و حالا اگر چه به تعداد روزهایی که می گذرد خود را طلبکار می دانند اما باز هم می پرسند کی مشخص می شود تکلیف استان؟ و ما هم دیگر نه از این مقام آگاه می پرسیم نه از آن مقام مسئول، این بار از شخص «دکتر حسن روحانی» رئیس جمهور می پرسیم؛ تکلیف استانداری خراسان رضوی را کی مشخص می کنید؟ آقای رئیس جمهور! ما به دنبال نام این و آن نیستیم اما به دنبال توسعه استان هستیم و به عنوان خبرنگار، پرسش مردم این دیار را صریح و شفاف حضورتان مطرح می کنیم که کاری بکنید! آقای دکتر! اگر قرار باشد انتخاب استاندار با وفاق میان مقامات محلی، نمایندگان مجلس و چهره های سیاسی و... انجام شود، دوره ریاست جمهوری شما - که ان شاءا... ۸ سال باشد - تمام خواهد شد. اما این حضرات بر سر یک نام به توافق نخواهند رسید! وزیر کشور شما هم به قاعده - از آنجا که خراسانی است - فضای استان را می شناسد و گواهی خواهد داد که «اتفاق» میان این حضرات حاصل نمی آید مگر آنکه «اتفاقی خاص» بیفتد که نمی افتد، پس این خود شمایید آقای رئیس جمهور که رأساً تصمیم بگیرید و کار را تمام کنید. این هم توقع زیادی نیست که مردم دارند از رئیس جمهوری که با هزار امید انتخاب کرده اند و تحقق آرزوهای خود را در تدابیر او می جویند. پس آقای روحانی، برای استانداری خراسان رضوی شخصاً و رأساً تصمیم بگیرید! خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/12 شماره انتشار 18566 /صفحه اول و ۲/اخبار
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
يک ساعت، فقط يک ساعت روي ويلچر بنشينيد آقاي مسئول، خانم مدير! نمي خواهد به خيابان هم بياييد، در همان اداره و سازمان خودتان چرخي بزنيد کافي است، آن وقت درخواهيد يافت شهروند معلول- که مثل من و شما حق زندگي دارد و حق دارد که در شهرسازي ها و ساختمان سازي ها ديده شود- چه مي کشد!يک ساعت، فقط يک ساعت، عينک آفتابي بزنيد، عصاي سفيد به دست بگيريد و باز هم نمي خواهد راهي کوچه و خيابان شويد، باز هم کافي است در سازمان و اداره خود چرخي بزنيد، آن وقت خواهيد فهميد يک شهروند معلول- که باز مثل من و شما صاحب حق است- چه مي کشد!يک ساعت، فقط يک ساعت، گوش هايتان را بگيريد و زبان در کلام کشيد، نمي خواهد چنين به کوچه و خيابان برويد، فقط در اتاق خود بمانيد و با يکي دو تن از همکارانتان تعامل برقرار کنيد، آن وقت خواهيد فهميد، يک معلول- که مثل من و شما حق شهروندي دارد- چه مي کشد... اين سه تصوير را جلوي چشم آوردم- به ياري کلمات- تا توجه دهم مسئولان را که نسبت به انجام وظيفه در قبال معلولان حساس تر و «فوق العادگي» ماجرا را هميشه در نظر داشته باشند. طرح ها نو کنند و اقدامات تازه تا باز شود گرهي از فراوان گره هاي فروبسته در کار معلولان که بايد کارهايشان بي گره باشد، اين ها را به قلم سپردم براي يادآوري والا من خود کساني را ديده ام که از «معلوليت»، «بال» ساخته اند براي پرواز نه که از زمين برخاسته اند که آسمان را هم در نورديده اند. من کساني را مي شناسم که مي توانند الگوي ما آدم هاي برخوردار از سلامت جسمي هم باشند و «بايد» که ما همت را، تلاش را، و به ويژه باور و توکل و به خصوص رضايت را از آنان ياد بگيريم. من دختر جواني را ديدم که از گردن قطع نخاع شده بود اما در محضرش و از کلام پرشور و رضايتش، جلوه هايي را از حضور خدا ديدم و در نگاهش عشق به حقيقت و رضايت از حضرت حق، که تاکنون نديده بودم. از او درس هايي گرفتم که در سر کلاس هاي با عنوان هاي دهن پرکن هم به دست نمي آيد. اگر ديگران از مقام رضا مي گويند، اين دختر در مقام رضا به اوج رسيده بود، اگر از باور خداوندي مي گويند، او در باور به يقين رسيده بود. آري، در ميان معلولان که از کوچه هاي تنگ گرفتاري و معلوليت سرفراز مي گذرند و به گلستان ايمان به حق مي رسند، مي شود اولياءا... را يافت. مي شود و بايد با ادب زانو زد براي درس آموزي. من در ميان معلولان کساني را ديده ام که هنر را توانمندانه به استخدام هدف و انديشه والاي خود درآورده اند، من آواز در سکوتشان را شنيده ام، من ديده ام نقش هايي که هزاران چون من با دست نمي توانند کشيد اما آنان با دهان خود نقش مي کنند و ... من به توانايي آنان ايمان دارم و به مقام ايمانشان غبطه مي خورم و حرف هاي اول اين نوشته را براي يادآوري گفتم تا مسئولان را يادآوري باشد، فقط همين! خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/12 شماره انتشار 18566 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
وقتي آفتاب دليل آفتاب مي شود، بايد رفت به نوشيدن نور، بايد رفت و جان شست در زلالي که از نور جاري است. جاري اي که همه نگاه ها و لب ها را به روشنايي معرفت اجابت مي کند. جارياي که از پا نمي افتد و تاريخ را روز به روز و زمين را کوچه به کوچه مي گردد در پي نگاه ها و لب هاي معرفت جو تا آدمي را به عرفان برکشد تا اين ابيات مولوي بزرگ شرح حال ما شود که؛ ما ز درياييم و دريا مي رويم/ ما ز بالاييم و بالا مي رويم ما از اين جا و از آن جا نيستيم/ ما ز بي جاييم و بي جا مي رويم آري ما ز بالاييم، همه قبيله اي که به باور شهادت رسيده اند اهل «بالا»يند از اولين شهيدي که بر خاک خدا را فرياد کرد و زمين را آسماني کرد تا آخرين نفري که بر اين صراط مستقيم به نگهباني شهادت براي جامعه چراغ مي گيرد، همه اهل بالاييم و در بالا نيز چهره هاي نوراني چونان شهيد مدرس که به زيبايي عنوان «آقاي شهيد» يافته است تا ميرزا کوچک خان، که با شهادت بزرگي کرد و «ميرزاي شهيد» تاريخ مبارزات اين ملک شد، پرنورتر از هميشه مي درخشد و گواه اين درخشش را بايد در آيات نوراني کلام امام روح ا... (ره) خواند و از زبان خلف صالحشان، آيت ا... خامنه اي شنيد که به تکريم اين دو شهيد حق مطلب را «ادا» کرده اند تا نماز شناخت عالمان شهيد «قضا» نشود... امام (ره) بر نورانيت شهيد مدرس تاکيد داشت و مي فرمود «مرحوم مدرس ستاره اي درخشان بود بر تارک کشوري که از ظلم و جور رضاشاهي تاريک مي نمود...» و رهبر انقلاب نيز حرفشان اين است؛ «ما با تجليل از شهيد مدرس در حقيقت به تمام ارزش هايي ارج مي نهيم که در وجود اين اسوه فضيلت متجلي بود» آري ما به تجليل از نور، روشني را قدر مي دانيم و به تکريم شهيد شهادت را چنانکه همه درخت ها به احترام «ميرزاي شهيد» مي ايستند و آدم ها تقويم روزگار را با ياد او رقم مي زنند که اگر چه تفنگ به دست داشت اما رفتارش ترجمان اين کلام مولا علي (ع) در شرح مومنان بود که «بصيرت هاشان بر شمشير حمل مي شود.» تير اگر مي اندازند با بصيرت است. سنگ اگر مي سازند با تدبير است، عمل اگر مي کنند براساس «مرامنامه اي» است که برگرفته از آموزه هاي ديني است و اين نگاه و اين عمل است که «ميرزاي شهيد» را در نگاه و آينه کلام آفتابي امام (ره) عزيز مي کند و قيام او را در شمار قيام هاي علما مي شمارند و خودشان نيز نوجواني شان را در احترام و عشق به ميرزاي مبارز به جواني گره زده اند و به کمک دو برادر بزرگوارشان کمک هايي را روانه جنگل کردند تا ياور لشکريان ميرزا باشند. رهبر انقلاب نيز چنين به شهادت شخصيت اين شهيد مي آيند که؛ «ميرزا کوچک شجاع جنگلي، يک نمونه، يک مسطوره است... و اين مرد با ايمان و با صفا... شخصيت خودش را در تاريخ ايران تثبيت کرد»... بله نام مدرس، نام ميرزا کوچک خان و نام همه شهدا سند سربلندي ايران است و ياد و مرامشان، راهي فراروي نسل امروز و فردا و هميشه اين ملک و ... است پر رهرو باد اين راه! خراسان - مورخ دوشنبه 1392/09/11 شماره انتشار 18565 /صفحه ۹/اجتماعی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بسيج يک نهاد و بالاتر از آن يک فرهنگ است ماندگار و مانا. هيچ کس نمي تواند برايش تاريخ مصرف بنويسد، که تاريخ نويسان مي آيند قلمي مي چرخانند و مي روند اما بسيج مي ماند و هر کس هم بسيجي است مي ماند بله دوست بسيجي ام! اين درست که بسيج و بسيجي را آغازي هست برخي ها تاريخ تولد ما را در کلام امام خميني(ره) و لابه لاي فرمان ايشان براي تشکيل «بسيج مستضعفين» مي جويند اما ما را پاياني نيست. برخي جوان مي دانند ما را که با انقلاب قد کشيديم و لحظه به لحظه حيات مان با لحظه به لحظه حيات جمهوري اسلامي گره خورد. درست هم هست، اما اين همه ماجرا نيست. همه ما در جواني به پيري با تدبير بدل شديم و مهلکه ها از سر اين ملک به سلامت گذرانديم.پس ما «جواني پير و پيري جوان» هستيم که فراتر از تقويم و آنچه برخي ها مي دانند امام روح ا... که رحمت خدا و سلام خدا بر او باد، نسب ما را به مولا علي(ع) مي رساند و در مدرسه فکري آن پير فرزانه، بسيجي دربردارنده همه خصال نيکو است و مبرا از همه خوهاي نازيبا به گونه اي که مي توان چنين برداشت کرد که هر کس به اندازه اي که خوب است و کار خوب مي کند و از بدي ها و نازيبايي ها دور است بسيجي است، وقتي ايشان نماد تمام عيار بسيجي را مولا علي عليه السلام معرفي کردند اين درس را گرفتيم که بسيجي يعني کسي که قيام و قعودش، فرياد و سکوتش، کنش و واکنشش، جنگ و صلحش و همه و همه رفتارش، براساس اسوه علوي باشد و دقيقا به اندازه اي بسيجي است که به مولا شبيه باشد و به اندازه اي که از اين «اسوه حسنه» دور است، از بسيجي بودن هم فاصله دارد. رهبر فرزانه انقلاب نيز، امام علي(ع) را نمونه تام و تمام بسيجي مي دانند به اين عبارت روشن که «بسيجي يعني علي(ع) که تمام وجودش وقف اسلام بود» آري عزيز، «بسيجي» يک عنوان ساده نيست که خيلي راحت زينت نام ها شود، جامه ساده اي نيست، که هر کس بر تن کند. اين عنوان و لباس مردان و زناني را مي طلبد که علوي کردار و علوي رفتار باشند و آن چه نمي بينند «خودشان» باشد و منيت ها چنان در آن ها مرده باشد که هرگز خود را و منافع خود را که گاه حتي دلخواسته هاي خود را از ياد ببرند و فقط بر مدار «حق» عمل کنند بسي. اين که امام خميني(ره) به دعا از خدا مي خواهد تا با بسيجي ها محشورش فرمايد، به خاطر ساحت پاک تفکر بسيجي است که مردان و زناني مي پرورد که همواره بر مدار حق مي چرخند و نماز و زندگي شان بر صراط مستقيم حق است. مردان و زناني که ايثار را معرفت را انسانيت را معنايي تام و تمامند.اگر کار به ميدان نبرد و دفاع رسيد سرآمد جنگ آورانند و اگر گره به کار اقتصاد افتاد باز دستاني گره گشا دارند. عرصه علم و دانش نيز به قامت رشيدشان افتخار مي کند و حوزه هاي اجتماعي هم به شمع وجودشان گرما مي گيرد و... پس يادت باشد دوست من و خدا کند، ياد من هم بماند اگر خود را بسيجي مي دانيم و مي خوانيم، فقط به پشتوانه يک عنوان و يک جامه نباشد، بلکه خود را به زيبايي عمل بسيجي، زيبا کنيم و همواره بر مدار انديشه بعثت حرکت کنيم. يادمان باشد تاريخ تولد ما اگر چه در تقويم ۵ آذر ۵۸ نوشته شده است اما ما را نسب به مکتب محمدي و علوي مي رسد. آرمان هاي ما را هم حضرت خداوند در قرآن مجيد آيه به آيه بيان فرموده است، ما همه افراد را و همه چيز را و همه جهان را قرآني مي خواهيم و جانمان را مي دهيم و به شهادت مي رسيم تا همه به سعادت برسند اگر چه حرف زياد است اما گاه بايد اشارتي کرد و گذشت چنان که هفته بسيج هم يک اشارت بود و يک يادآوري و گذشت اما گفتن از بسيج اين مدرسه عشق را هرگز نبايد به يک هفته محدود کرد که گفتن از بسيج روايت زيبايي است و اين ملک و اصلا همه جهان هرگز از زيبايي خالي مباد. آمين! خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/09/10 شماره انتشار 18564 /صفحه۲/اخبار
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کافي است تا فردي پست بگيرد، آن وقت ناگهان با انبوهي پيام و تاج گل و تماس مواجه خواهد شد که براي تبريک او را در برمي گيرند، خود را مواجه خواهد ديد با برخي زبان بازان و قلم داران و کلمه پردازان، که او را از فرش به عرش برخواهند کشيد و عرش نشيني او دقيقا تا وقتي ادامه خواهد داشت که پشت ميزنشين رياست باشد والا چنان بر فرش خواهند کوفتش، همان ها که او را به عرش رساندند، که توان بلند شدن هم نداشته باشد. البته، اين کلمات که چنين راحت کنار هم چيده مي شود و گل هايي که عطر بهار را به اتاق جناب رئيس مي آورد، رايگان نيست، به تعداد هر کلمه، قصه اي پشت ماجراست و توقعي و حتي طمعي، آنان پي رسيدن به هدف خود، چنين زبان گرم و دست گشاده مي شوند و فرد مسئول اگر هوشيار نباشد، اگر خوش خوشانش بشود به شنيدن تملق، آن وقت بايد خود را براي سقوط آماده کند هم از مقام مسئوليت هم مقام انسانيت. چه اولين کسي که با صداي تملق بيدار مي شود، «فرعون درون» است که مثل هيولا و ديو تنوره مي کشد، بزرگ مي شود و همه وجود طرف را دربرمي گيرد و چنان مي شود که فرد ديگر خدا را هم بنده نيست. اصلا چنان از خود بي خود مي شود که نمي فهمد متملقان از او نردباني ساخته اند و به هر تملق پله اي بر آن مي افزايند تا خود به پشت بام منافع و مطامع برسند. وقتي رسيدند هم هيچ ابايي ندارند که آن نردبان در هم شکسته شود! اين روزها که مسئولان انتخاب مي شوند بايد بيش از گذشته هشدارشان داد و هوشيارشان کرد که مراقب متملقان باشيد. حواستان به «فرعون درون» باشد که بت نشود در برابر خدا و نسبت به بندگان خدا، دچار «خودبرتربيني» شوند... آقايان ميدان ندهيد به متملقان، که اعوان و انصار شيطانند، دل خوش نکنيد به القاب و عناويني که خيلي راحت خرج شما مي شود، خود شما هم خود را بهتر مي شناسيد و هم بهترين محافظ مي توانيد باشيد براي خويشتن، نگذاريد، با دکتر و مهندس گفتن شکارتان کنند. متملقان همان مگسان گرد شيريني هستند، نه دوستان صادق که اصحاب صداقت هرگز زبان به تملق نمي گشايند و حتي گاه به تازيانه نقد بيدارتان مي کنند و شربت تلخ صداقت را در کامتان مي ريزند و از قضا درمان هم از همين راه ميسر است نه کلمات شيرين انسانيت سوز و ... يادش بخير روزي بنده خدايي به مرحوم گل آقا نوشته بود که، سال قبل که رئيس بودم، زن پسر خاله مادر پدرم فوت کرد، در و ديوار اداره و محل ترحيم را پر از دسته گل و تراکت کردند و همه آمدند، اما امسال که مسئوليت نداشتم و پدرم فوت کرد، دريغ از يک تسليت خشک و خالي! و جاودان ياد گل آقا به طنز گفته بود که خب پدر شما بدموقع مرد، تقصير آنان چيست؟! بله، اين- با هزار تاسف- گاهي اوقات واقعيت يافته است براي برخي از ماها، حال آن که بايد صادقانه رفتار کنيم و مسئولان نيز با ميدان دادن به افراد صادق، جلوي متملقان دروغگو را بگيرند و تلخي سخن صادقانه را هزار بار ترجيح دهند بر شيريني سخن غيرصادق... خراسان - مورخ چهارشنبه 1392/09/06 شماره انتشار 18561 /صفحه ۱۶/بدون موضوع
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خدا بيامرزد قديمي ها را، پدران و مادران مان را، زندگي شان خيلي حساب داشت، هر چيز جاي خودش بود و سنگ بناي خانواده چنان محکم بود که توفان هم آن را از جا نمي جنباند، اما امروز، گاه مي بينم که يک «نسيم» هم در زندگي و باورهاي ما «سونامي» به راه مي اندازد و همه چيز را درهم مي ريزد. به راستي چرا؟ چرا قوام زندگي هاي قديمي، باورهاي قديمي، مثل بناهايي که مي ساختند، محکم بود و چرا قوام برخي زندگي هاي امروز و باورهاي امروز، باز مثل بناهايي که برخي «بساز بفروش ها»، مي سازند. عمرش چنين کوتاه است؟ من براي يافتن پاسخ اين چرايي ها، بارها تأمل کرده ام، مطلب خوانده ام و ... به نتايجي هم رسيده ام. از جمله اين که اگر زندگي هاي گذشته «حساب» داشت از آن رو بود که مردم به نسبت سوادشان بيشتر اهل «کتاب» بودند، اما امروز، بي حسابي برخي زندگي ها را بايد گذاشت پاي «قهر با کتاب»، برخي ها هم که انگار اصلا با کتاب آشنايي نداشته باشند تا مثلا کارشان به «قهر» بکشد! به هر حال «قهر»، اول پيش زمينه اي به نام «آشنايي» دارد، اما برخي ها، اصلا انگار آشنايي نبوده است که پيامدي داشته باشد! خب معلوم است که نتيجه هم بايد اين باشد که در زندگي، در جامعه و ... مي بينم. زندگي بي کتاب، به روزها و ماجراهاي بي حساب مي انجامد اما اگر کتاب ورق بخورد، اگر خطوط سياه خوانده شود آن وقت شاهد خط هاي روشن در پندار و رفتار و کردار خواهيم بود که زندگي را هم چراغان مي کند. يادش بخير پيرمردهاي قديمي که حتي روستاييانشان هم اهل قرآن و دعا و مکتب بماند که اهل منطق الطير عطار و شاهنامه و گلستان و بوستان و حافظ بودند، دور هم که مي نشستند، سخن که مي گفتند، اگر کسي اهل خوشه چيني بود، مي توانست در پايان نشست هايشان با دامني پر از معرفت برخيزد. شب نشيني هاشان هم به واقع «چراغاني» بود، همان طور که خودشان هم اين عنوان را براي شب نشيني ها انتخاب کرده بودند، طرفه نگاهي داشتند و نغز کلامي. ساختار زندگي ها با حساب بود و مردمان، اگر هم دانش «رياضي» چنداني نداشتند اما معرفت «حسابي» داشتند اما امروز... بگذريم، نمي خواهم سياهه اي از کردارهاي رنگين امروز بنويسم، فقط مي خواهم به ياد آورم که جاي يک چيز در زندگي ما خالي است هر روز هم خالي تر مي شود و آن کتاب است، همان که قديم ها «يار خاموش»اش مي خوانديم و اين همه فرياد و واويلا که به گوش مي رسد از هر سو، پيامد، قهر با «يار خاموش» است وگرنه اگر رابطه هامان با آن «نازنين يار» دوستانه مي بود، آن قدر پشتوانه داشتيم که اندک چاله اي، مثل چاه ما را در خود نکشد و اندک نسيمي، برايمان سونامي به پا نکند. کاش دوباره به کتاب سلام کنيم و از آن سلامت جوييم، کاش ... خراسان رضوي - مورخ سهشنبه 1392/09/05 شماره انتشار 18560 /صفحه اول و ۶/جامعه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بسيج، يک سازمان، يک جايگاه و حتي يک نهاد معمولي نيست، بلکه بسيج را بايد در قالب نهادي جامعه ساز نگاه کرد که گستره شمولش همه شئون زندگي فردي و اجتماعي را دربرمي گيرد. به ديگر عبارت در مطالعه «بسيج» مي توان دريافت که اين «مدرسه» مظهر آموزه هاي جامعه ساز قرآن کريم نيز هست. چندي پيش که درباره جامعه سازي ديني در سيره نبوي تورق مي کردم به مقاله اي از «علي محمدي آشنايي» در شماره ۱۰ مجله انديشه تقريب برخوردم که به فهرست مولفه هاي جامعه سازي اين پرداخته بود، مولفه هايي که با خوانش هدف و کارکرد بسيج مي شود بين آن، رابطه اي دقيق يافت وي دراين پژوهش به فهرستي روشن از ويژگي هاي جامعه موردنظر رسيده است؛ 1-اصل اقامه عدالت توسط همه مردم در زندگي فردي و اجتماعي؛ 2- اصل وحدت، حل و فصل اختلافات و مهرورزي؛ 3-اصل تعاون و همکاري در کارهاي خير و عدم تعاون در گناه و تجاوز؛ 4- اصل احسان و نيکوکاري و انفاق و مبارزه با فقر و بسط درستکاري و صداقت در داد و ستدها؛ 5- اصل مسئوليت نظارت همگاني يا امر به معروف و نهي از منکر؛ 6-اصل مبارزه با هرگونه فساد اخلاقي، مالي، اداري و سياسي؛ 7- اصل ساماندهي و به سامان کردن امور.» ويژگي هايي که در «مدرسه بسيج» حرف به حرف آن «بايد» به عمل در بيايد فراتر از باور به عدل «اقامه عدل» را بسيج به عنوان راهبرد خويش همواره مدنظر داشته است و هرکس را به همان ميزان مي توان بسيجي دانست که «باور به عدل» را به «اقامه عدل» ارتقا داده باشد و براي اين هم با همه وجود به ميدان آمده باشد. بسيجي همچنين «يدا...مع الجماعه» را باور دارد و نيايشش هم «دعاي وحدت» است و اصل وحدت را به عنوان يک تکليف ديني مورد توجه قرار مي دهد، تعاون و همکاري را تا مرحله ايثار و تقدم ديگران بر خويشتن پيش مي برد، احسان و نيکوکاري را باور دارد و دستانش را تواني مومنانه براي گره گشايي از مشکلات مردم است تا جايي که همه به اين باور رسيده ايم که «نمي شود» و «نمي توانيم» در ساحت تفکر بسيجي وجود ندارد و واژه نامه رفتاري بسيجي پر از واژه هاي مثبت است، «مي شود و مي توانيم» که امام بزرگوار انقلاب فرمود را مي شود ناظر به توان بسيج ملي دانست. امر به معروف و نهي از منکر نيز به بهترين وجه در رفتار و کردار بسيجي نمود مي يابد و هر کس باز به اندازه اي بسيجي است که در عمل به اين فريضه الهي قدم بردارد. فسادستيزي در همه عرصه ها از جمله اخلاق، اقتصاد، بوروکراسي، سياست و ... نيز از جمله شاخص ترين مولفه هاي فکري مدرسه بسيج است و در عرصه فردي و اجتماعي نيز ما شاهد اين فسادستيزي عالمانه بوده ايم. سامان پذيري و سامان دهي، نظم پذيري و توليد نظم اجتماعي و سامانمندسازي امور نيز از ديگر شاخصه هايي است که بر خلاف پندار برخي ها- در تفکر بسيجي وجود دارد و وصيت مولاعلي(ع) که «اوصيکمابتقوي الله و نظم امرکم» از بسيجي ها، جمع هاي قاعده مند با رفتار سامان يافته ساخته است. چنان که در دفاع مقدس نيز از جنگاورهاي غيرمنظم، گردان ها، تيپ ها و لشکرهاي منظم ساخت و پنجه در پنجه ارتش شد که مستظهر به تجهيزات، فناوري ها و تاکتيک ها و اطلاعات شرق و غرب بود و سرانجام نيز به پيروزي رسيد. در ديگر عرصه ها نيز حضور تفکر بسيجي همواره گره گشا و پيروزي آفرين است... خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1392/09/04 شماره انتشار 18559 /صفحه اول و۲/اخبار
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بسيج فقط يک کليد نيست براي قفل جنگ. يک کليد تاريخ مصرف دار نيست براي باز کردن معبرهاي قفل شده. يک آرپي جي نيست براي خاموش کردن شرارت هاي تانک دشمن. بسيج ، يک کليد است، بدون تاريخ مصرف و براي همه قفل ها که گاه زنگار هم گرفته است. هيچ قفلي نيست که با اين «خدا کليد» باز نشود، يک روز، گره جنگ با سر انگشت تدبير فرهنگ بسيج باز مي شود، ديگر روز، ايران به همت بسيجيان خويش با غني سازي با افتخار پا به باشگاه هسته اي جهان مي گذارد، ديگر روز، رويان است و حماسه بسيجيان عرصه بسيجي، و باز روز ديگر و ساخت هزاران پروژه که هر کدام امکان بهتر زندگي کردن را براي گروهي از مردم فراهم مي کند. بسيج، هيچ گاه تعطيل نمي شود و بسيجي هيچ گاه از پا نمي افتد، حتي اگر پاهايش هم در ميدان مين قطع شده باشد. براي بر پا ايستادن و سر به آسمان سائيدن که فقط نبايد روي دو پا ايستاد. پايه هاي اراده و ايمان و توکل از هر پايي قوي تر و از هر نردباني بلندتر است و کم نيستند مرداني که پاهاي خود را در ميدان جنگ جا گذاشتند اما به اراده و ايمان تا آسمان موفقيت قد کشيدند و حتي هستند زنان و مرداني که به حادثه اي زمين گير شدند اما برخاستند به کار و تلاش و ايمان شان به خداوند به مرحله «رضا» هم رسيد. چندي پيش تحريريه خراسان، ميزبان ۲ معلول بود که اگر هم لباس بسيجي نداشتند اما تفکر بسيجي از کلمه به کلمه شان و حتي نگاه شان جاري بود، سمانه، که از گردن قطع نخاع بود با دهان نقش معرفت مي کشيد و حجتي بر ويلچر کارهايي مي کرد که خيلي از صاحبان جسم سالم را توان آن نيست. ما در تحريريه خراسان هم چنين ميزبان روحاني اي بوديم، که «بسيجي» را در بوسني هرزگوئين معنا و از روزگار رزم و جنگ با دشمن مسلماني تا امروز براي اعتلاي مسلماني تلاش مي کرد. ما همين جا - در تحريريه خراسان - ميزبان مادر شهيد احمدي روشن هم بوده ايم که بسيجي وار «شيرپسر» خود را بسيجي بار آورد و تا آستان شهادت بدرقه کرد و خود هم بر اين صراط مستقيم پاي مي فشارد. ما همين جا ميزبان قهرماني بوديم به نام سردار باقرزاده که چشمانش را در فاصله چند ثانيه راهي بهشت کرده بود و امروز، بصيرتر از هر بينايي، راه حق را مي پيمود. آري، ما در تحريريه ميزبان بسيجي هاي گوناگوني بوديم که هر کدام «خوانش» تازه از بسيج بودند که هيچ گاه در يک قالب نمي گنجد و در يک لباس هم. بسيج به حقيقت مدرسه عشق است و اين عشق انسان را به لقاي حضرت خداوند مي رساند که خداوند عادل، حق کساني را که بر صراط مستقيم شهادت استوارند اما تن پوش شهادت نصيب شان نشده است چنين تقدير و تقرير مي فرمايد «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا...» و اين حکايت سبز انديشان بسيجي است که بر مدار سرخ شهادت زندگي مي کنند... خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1392/09/03 شماره انتشار 18558 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بسیج هست، بسیجی هست
این جا چراغی روشن است به نام بسیج به روشنایی بسیج به زلال نگاه مردی و زنی که ایثار را جهاد را آیات جهاد را معناست این جا چراغی روشن است به نورا... که نه با فوت یا فن که به توفان و حتی «پروژه هارپ» هم خاموش نمی شود این جا چراغی روشن است به شرح آیه قرآن یریدون لیطفئوانورالله بافواههم والله منهم نور ولوکره الکافرون... و این حقیقت است و زلال واقعیت که بسیج می ماند جاودانه و سوخت این چراغ نه از چاه های نفت که از قتلگاه کربلا تامین می شود و از ثارا... و همه خون های پاکی که رو به کربلا می رود و جان های تابناکی که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را باور دارند این جا چراغی روشن است که هرگز خاموش نمی شود این جا جان هایی زلال جاری است که هرگز از جریان نمی افتد و این زلال می رود تا هر جا بی تشنه است و چشمی به انتظار... آری بسیج هست بسیجی هست و این جا چراغی روشن است... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/09/02 شماره انتشار 18557 /صفحه۵/فرهنگی
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کلماتي را که از زبان بر مي خيزد نبايد ساده پنداشت. کلمات، هويت فرد گوينده هستند و واقعيت پندارهايش. پشت کلمات، فکر و فراتر از آن، يک جهان بيني هست. در موقعيت هاي خاص هم کلمات بي روتوش و آرايه ادا مي شوند که عيار نگاه فرد را نشان مي دهند و مي توان آنان را به محک کلامشان سنجيد. پس کلمات را نبايد ساده گرفت که حرف به حرف کلمه برون داد، ذره ذره باورهاي فرداست ... چندي پيش، با بنده خدايي همکلام شدم که از فروش منزل خود مي گفت و از اين که، خريدار چندان بر بازار مسلط نبوده و او توانسته است به اصطلاح خودش، خانه را به قيمت بالاتر به او «بيندازد» و کلاهي روي سرش بگذارد که تا نوک پايش را هم بپوشاند! او مي گفت از «زرنگي؟» خودش و ... من پشت آن چهره شيک، يک اژدها را مي ديدم که براي بلعيدن دهان باز کرده بود. يک جهان بيني که همه آفرينش را همين «زمين» مي دانست و ... تأسف خوردم برايش، هرچند او مي پنداشت رندبازي هايش نه جاي تأسف که جاي شادباش دارد اما من چنين نمي ديدم و به باورم، آن که در اين داد و ستد مغبون شده، خود او بود نه خريدار!بگذريم، اما يکي دو روز پيش باز حرف خريد خانه بود و جواني - به جامه پرافتخار ارتشي - که خانه اي - آپارتماني - خريده بود به قيمت مناسب و يکي گفت «شکار زدي» اما جواب اين فرزند ارتشي ايران برايم خيلي عزيز بود و نشان از جهان بيني مومنانه او داشت. او گفت: «من که شکارچي نيستم، خدا روزي ام کرده بود». کيف کردم وقتي اين کلمات را شنيدم وقتي باور و ايمانش را فهميدم وقتي دانستم او نه تنها به دنبال «ارزان تر خريدن» خانه نبوده، بلکه خداوند، يک فروشنده منصف را روزي او کرده است.تا به مهر با او مدارا کند و خدا را شکر کردم که هم انصاف هست و هم جواناني که با پشتوانه جهان بيني مومنانه و خدامحور به زندگي، به همه زندگي نگاه مي کنند و باور دارند، آن چه زندگي شان را مي سازد و سفره شان را مي آرايد، فراتر از حاصل تلاش خودشان، روزيي است که حضرت حق به لطف مي رساند. اين جوان که جان به حفظ قرآن نورانيت بخشيده است، همه شئون زندگي را مومنانه نگاه مي کند و من باور دارم نگاه به چهره مردماني چنين عبادت است... خراسان رضوي - مورخ شنبه 1392/09/02 شماره انتشار 18557 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|