قامت که مي کشي

به مشق عشق

نقش حماسه بر

دفتر تاريخ مي خورد

پاي که مي کوبي

بر زمين

زمان

به احترام

همه روزهايش را

به نام تو مي نويسد

سرباز

دستت که

- به خبردار -

تا لبه کلاهت بالا مي آيد

و پاي مي  کوبي به اقتدار

صف در صف

پرچم توحيد مي شوي

به رنگ سبز و سرخ و سفيد ...

اين آيه قرآن

هزار باره نازل مي شود

بر جان هاي تابناک

که «ان ا...

يحب الذين

يقاتلون في سبيله صفا

کانهم بنيان مرصوص»

... و تو

و او

وقتي «شما» مي شويد

بنيان مرصوص

چهره مي کند

تا ايمان بياوريم به

«ولجنود باذن ا... حصون الرعيه»

و شما حصن حصين اين ملکيد

و ما به قامت افراشته شما

به جهان فخر مي کنيم ....

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/01/30 شماره انتشار 18097

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

ارتش، در کلام ماندگار رهبر فرزانه انقلاب با يک مفهوم قرآني تعريف مي شود؛ «کلمه طيبه» ! و اين اوج نگاه کرامتمندي است به دلاوراني که شاخ و برگ اين درخت مقدس را شکل مي دهند. «کلمه طيبه» در قرآن به «شجره طيبه» مانند شده است که اصل آن ثابت و ماندگار است و فرع آن تا آسمان مي رسد و از سرشاخه هاي به آسمان رسيده اين شجره طيبه نيز، ميوه امنيت و اقتدار کشور، کام جان را شيرين و ايران را در نگاه جهانيان صاحب قدرت مي کند.

کلمه طيبه، در نگاه قرآني در برابر «کلمه خبيثه» است که ثبات و قراري ندارد و جز شر از آن نتيجه اي نمي توان گرفت و سرانجام نيز رفتني است که اين عاقبت همه باطل هاست اما حق مي ماند، شجره طيبه قد مي کشد، چنان که در مکتب انقلاب چنين شد، کلمه هاي خبيثه اي که «داد» سخن از انحلال ارتش مي دادند و بر اين «بيداد» پاي مي فشردند، خود منحل شدند، مثل شجره خبيثه از قرار افتادند و امروز از آنان اگر نامي هم برده مي شود جز به نفرين و نفرت نيست، حال آن که ارتش اين فرزندان رشيد امام خميني، امروز از سوي رهبر انقلاب، کلمه طيبه و شجره طيبه لقب مي گيرد و خود به خط تميز حق از باطل بدل مي شوند و هر کس در شمار رعنا قامتان ارتش است، چونان شاخ و برگ شجره طيبه عزيز است و دشمنان اينان در شمار شاخ و برگ شجره خبيثه هيمه آتش مي شوند.

آري ارتش جمهوري اسلامي ايران کلمه طيبه است به برکت طيب نفسان و پاک جاناني که در عاشوراي هشت ساله هرگز حسين ايمان خويش را و نايب امام زمان را نه که تنها نگذاشتند بلکه هرگز حتي گمان دست کشيدن از ياري او را به ذهن راه ندادند. ارتش امروز با ميوه هاي واصل شده اش تعريف مي شود با صياد شيرازي، که در صيد دل مومنان يگانه دوران بود، با عباس بابايي که فرشتگان عاشق نمازش بودند، با عباس دوران که عقابان آسمان در حسرت پروازش مي ماندند، با «شيرودي» که «علي اکبر» کربلاي ايران بود، با کشوري که آوازه رزمش، پشت دشمن را مي لرزاند، با آبشناسان و... با يکان به يکان اميران، افسران، درجه داران و سربازاني که هر کدام با شهادت خود به پرچمي براي عزت ايران تبديل شدند و با شهادت باوراني که تمام قد استوار بر صراط شهيدان ماندند تا چشم بد از اين خاک خدا باور به دور بماند. آري اينان ميوه هاي درخت تناوري هستند که در کلام حضرت آيت ا... خامنه اي «کلمه طيبه» ناميده شد و به مثل همانند شجره طيبه است، که بايد در سايه سار امنيتش، به فرداي بهتر و افق هاي روشن تر براي جمهوري اسلامي ايران انديشيد.....

خراسان - مورخ سه‌شنبه 1391/01/29 شماره انتشار 18096 /صفحه۲

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

سرباز باید با همه وجود، چشم شود و جلو را ببیند و هیچ چیز نباید او را و نگاه او را متوجه سویی دیگر بکند. سرباز هیچ دغدغه ای نباید داشته باشد جز سربازی و حراست از سرحدات میهن اسلامی، و این نیازمند آن است که مسئولان تا حد امکان بکوشند دغدغه های نظامیان اعم از ارتش و سپاه و نیروی انتظامی را چنان برطرف کنند که «انجام وظیفه»، هم دغدغه و هم اولویت نخست آنان باشد، نه این که تامین معاش و تهیه مایحتاج موردنیاز یک خانواده متوسط برایشان به دغدغه تبدیل شود، نه این که نگاهشان به فردا، آن گونه که باید مطمئن نباشد، نه، این نمی شود که سربازی هزار دغدغه داشته باشد و آن گونه که شایسته است ماموریت خود را به انجام رساند حتی اگر به مدرن ترین جنگ افزارها تجهیز شود. چه مهمتر از سلاح و جنگ افزار، رزمنده ای است که باید از آن برای دفاع بهره گیرد واین مسئله آنقدر اهمیت دارد که به ضرب المثل تبدیل شده است که «وقتی پرسید تفنگش چیست؟ عاقلی گفت: ببین دست کیست؟ و این مهم تر است «آری این بسیار مهم تر است، چه بهترین سلاح در دست فردی که بهترین نیست، نه تنها بهترین کارایی را ندارد بلکه گاه به ضد خود هم تبدیل می شود این درست که نظامیان ما همواره از ایمانی قوی و از قدرتی نشأت گرفته از ایمان برخوردار بوده اند و هستند و به مدد این نیرو، ناممکن های بسیاری را ممکن کرده اند، اما واقعیت این است که با وجود روحیه بالا و مستظهر به معنویت، ما انسان هستیم، نیازهای خاص خود را داریم و این باید در حساب آید و برای رفع آن برنامه ریزی شود تا ارتشی ما، فقط سربازی کند، پاسدار ما جز به حراست از مرز و بوم میهن و دستاوردهای انقلاب دغدغه ای نداشته باشد. البته و هزار البته فرزندان غیرتمند نظامی ایران اسلامی، هرگز عشق سربازی را با مادیات، تراز و سابقه پرافتخار رزم خود را سنگ ترازو نمی کنند و حاضرند با کمترین امکانات بیشترین کار را انجام دهند، این نگاه آنان است، اما ما هم در برابر آنان مسئولیم، هم مسئولان که باید زمینه ساز «سربازی» کردن آنان باشند و هم ما مردم که باید قدردان سربازی آنان باشیم. و باید بر صدر بنشانیم، دلاورانی راکه سرفرازی ملک و ملت رهین از جان گذشتگی آنان است.

مطمئن باشیم، تکریم ارتشیان، حرمت گذاشتن به همه نظامیان و حتی ترمیم حقوقشان نیز خود بسترسازی برای بهترسربازی کردن است برای قشری که هیچگاه افزون طلب نبوده اند و باورشان این است «اگر سر به سر تن به دشمن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم»، این را هم نه در سخن که در عمل ثابت کردند در عاشورای هشت ساله دفاع مقدس وقتی با کمترین امکانات و تجهیزات نه چندان مدرن، ارتش عراق و یارانش که مجهز به مدرن ترین جنگ افزارهای شرق و غرب بودند را در هم کوبیدند و به جان سرفرازی ایران را در دل ها تضمین کردند، تا جایی که از رهبر معظم انقلاب، عنوان «شجره طیبه» گرفتند. آری، نیروهای مسلح ما ارتش شجره طیبه اند، ارتش کلمه حق است و توجه ویژه به ارتش هم اعتلای این کلمه طیبه خواهد بود، لذا در کنار مدرن سازی تجهیزات و حتی بیشتر از آن باید برای بهینه سازی نیروی انسانی کوشید تا جایی که باهوش ترین و کارآمدترین افراد به سمت نیروهای مسلح اقبال نشان دهند و عضویت در نیروهای مسلح ایران که حضور در لشکر خداست چنان در چشم ها و دل ها عزیز باشد که نخبه ترین جوانان کشور برای سربازی ، تمام قد برخیزند. قطعا ارتش و سپاهی تشکیل شده از توانمندترین فرزندان ایران اسلامی، برای دفاع از کشور نیز تواناتر خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 برای ارتشیان وطنم

تو بزرگی

سربازی

هرجا که باشی

کوه آن جاست

و نسیم

از نگاه تو

به پرچم ایران

- به احترام-

می وزد

دست که باز می کنی

دشمن

پا جمع می کند

و بیگانه چشم

و خوب می داند

دست که باز کنی

از شرق تا غرب

از شمال تا جنوب ایران را

چون جان در برخواهی گرفت

و دیگر کسی را

نه قدرت پای گذاشتن و

دست دراز کردن است

و نه فرصت

چشم گرداندن

که دست و پای دراز را

پاسخ تیغ است

و چشم های فزونخواه را تیر

و تو را

خشابی است از جنس غیرت

و تیرهایی که هرگز تمام نمی شود

از آرش

تا سیاوش

تا رستم

و تا صیاد شیرازی

تا آبشناسان

از عقابان آسمان

تا کمان داران دریا

تا امروز و تا همیشه

و تو را تیغی است در کف

از جنس ذوالفقار

از علی (ع)

تا یا علی(ع)

و ایستاده ای به یا علی(ع)

تو بزرگی

سربازی

پرچم در اهتزازی

اهل رازی

 تجسم نمازی

امنیت را بهترین آوازی

 قامت که می کشی

با اطمینان

در سایه سار تو

می نشینیم

و مطمئنیم

نگاه همیشه بیدار تو

دریای آرامش است

تو سربازی

و خدا

نه به تو

که به شیهه اسبت

قسم یاد کرده است

و امروز صدای تانک و غرش توپ تو

آواز خوشی است

که می شود بدان سوگند خورد

پس قسم

به تانک ها و طیاره ها

قسم به ناوها و خمپاره ها

قسم به تفنگ ها و آتشبارها

که تو بر صراط شهادت

همواره سرباز خواهی ماند

و ما تا ابد به تو افتخار خواهیم کرد

تو سربازی

راز سرفرازی ایران

پس جاودانه بمان....

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1391/01/29 شماره انتشار 18096 /صفحه۷/فرهنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

پريشب، سه راه راهنمايي مي خواستم سوار تاکسي شوم، پولم ۵ هزار توماني بود، همان ۵۰هزار ريالي سابق، گفتم براي اين که آقاي راننده تاکسي به زحمت نيفتد مي روم از آن طرف خيابان با يک تير دو نشان مي  زنم هم از داروخانه قرص مي گيرم و هم پولم را خرد مي کنم. اما خودم خرد شدم. وارد داروخانه شدم و از آقاي دکتر دو برگ Co-Amoxiclav تقاضا کردم، او هم دو برگ ۴ عددي اين کپسول و به اضافه يک برگ قرص سرماخوردگي Adultcoldبه من داد. وقتي بقيه پول را ديدم تعجب کردم. قيمت قرص ها شده بود ۲۸۰۰ تومان و آقاي دکتر ۲۲۰۰ تومان به من بازگرداند! گفتم خوب شد من مي خواستم فقط پول خرد کنم، اين جوري شد و با وضعيت ارزش پول ملي خودم خرد شدم. اگر مي خواستم دارو بخرم چه مي شد؟ راستي چه مي شود وضعيت کساني که بيمارند و بايد دارو بخرند؟ چه بر سر کساني مي آيد که بيمارند و بايد دارو بخرند و بيمه هم نيستند؟ چه مي کشند کساني که بيمارند و بايد دارو بخرند و بيمه هم نيستند و بايد عمل جراحي هم بشوند؟ به اين فکر کرده ايد؟ چه مي گويم حتما فکر کرده ايد، اما از فکر و آه و افسوس ما که براي درمان، آبي گرم نمي شود، آن هايي بايد فکر کنند که مي  توانند کاري انجام دهند اما... چقدر بايد اميدوارانه منتظر باشيم تا کاري بکنند براي درمان مردم براي جان مردم، براي...؟ روزگار درماني که خود نيازمند مداواست و متوليان امر هم ماشاءا... هزار ماشاءا... وضع شان آن قدر خوب هست که درد و وضع ما را نفهمند، خدا کند وضعشان خوب تر هم بشود اما کاش کمي هم به فکر مردم باشند و يقين بدانند وضع مردم با آنان قابل قياس نيست. اين را از رنگ زرد رخسار مردم مي شود فهميد، حتي اگر اهل خواندن روزنامه و گزارش وضعيت محرومان هم نبود. به خدا ما سياه نمايي نمي کنيم، کور شود آن که سفيد ببيند و سياه بنماياند.کر شود آن که فرياد شعف مردم را بشنود و آه و ناله بنويسد. پس مطمئن باشيد آن چه مي نويسم خيلي کمتر از وضع موجود است، سعي مي کنيم، ناخوش احوالي هاي مردم را تا جايي که مي شود حتي خوش جلوه دهيم اما... نمي  شود. وقتي قيمت دارو و درمان اين قدر بالاست، وقتي فهرست داروهاي مشمول بيمه، کوتاه تر مي  شود، وقتي... نمي شود نگفت. باور کنيد اگر با نگفتن و ننوشتن مشکل حل مي شد، من هم زبان خود را مي بريدم و هم قلمم را مي شکستم، اما با نگفتن و ننوشتن کار درست نمي شود که خراب تر هم مي شود، پس فرياد بايد زد به هشدار و قلم را تيزتر بايد کرد به نوشتن، پس بسم ا... پس بسم  ا...الرحمن الرحيم...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/01/28 شماره انتشار 18095 /صفحه اول
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
این یادداشت به شکل چند اپیزود کامل می شود و پنج نقش آفرین دارد. پدر، مادر، دختر، پسر و آقای فروشنده، دیالوگ های اینان، همدیگر را کامل می کند تا بتوان بر یادداشت نقطه گذاشت، اما نه نقطه پایان، بلکه نقطه و حتما سر خط! از سر خط قرار نیست ما بنویسیم بلکه به داوری و انتقاد و تأمل شما واگذار می کنیم تا بدون نوشتن، یک پایان خوش رقم زنید برای این نوشته، پس شما هم نقش ویژه ای دارید و یک پس دیگر؛ پس با ما همراه شوید، البته این یادداشت هم مثل هر نوشته ای، «شان نگارشی» دارد که در پایان به آن خواهیم پرداخت.

اول: پدر در حالی که دسته پول را به دست زن می دهد، تأکید می کند برای جهیزیه دخترشان، حتما کالا با برند خارجی بخرد و این را هم اضافه می کند که؛ این پول را با هزار زحمت تهیه کرده ام، بیشترش هم قرض است، کارخانه، که پول چندانی نمی دهد-تازه همین که من در فهرست تعدیل نیرو نبودم باید خدا را شکر کنیم- پس قدر این پول را بدان و کالای خارجی بخر که به تولیدات داخلی، اعتمادی نیست. من می دانم چه تولید و چه وارد بازار می شود...

دوم: پسر به مادر: برایم دعا کن مادر تا امروز، کار گیر بیاورم. آخر از بابا هم خجالت می کشم، پس از یک عمر درس خواندن، حالا عوض این که کمک حالش باشم اون هم تو این هیری ویری تهیه جهیزیه برای آبجی، باید پول تو جیبی هم ازش بگیرم. خدا کنه امروز دیگه کار پیدا کنم تا باز شب شرمنده برنگردم.

سوم: مادر با دختر جوانش، مارک های مختلف را قیمت می گیرند اما هر طور حساب می کنند، پولشان کم می آید. روی قیمت چانه می زنند، زن به فروشنده می گوید: آقا! شما که ما را می شناسید ما خانواده آقای فلانی هستیم که در کارخانه... کار می کند، حالا جنس را بدهید، بقیه اش را قسطی حساب می کنیم.چهارم: مرد فروشنده می گوید: خواهر من، چرا کالای ایرانی بر نمی دارید که کیفیتش هم با مشابه خارجی تفاوت چندانی نداره. قیمتش هم کمتره و شما با همین پول می توانید، فهرست خریدتان را کامل بخرید و زیر بار قرض هم نروید.تازه، محصول کارخانه... را هم داریم که شوهرتان اونجا کار می کنه... زن اما حرف آقای فروشنده را قطع می کنه، نه... نه... ما آبرو داریم. جهیزیه می خوام بخرم باید کالای خارجی باشه، تازه خود آقای ما می گفت نمی دونی چی تولید می کنیم و چی دست مردم می دیم، نه... نه... فقط کالای خارجی! آقای فروشنده می گوید: نه، خانم! این طوریا هم نیست، کالاها استاندارده، تازه مال کشور خودمونه، فکر می کنم شما باید بیشتر روی کالای ایرانی، اون هم کالای تولیدی شرکت ... که آقاتون کار می کنه تعصب داشته باشید. همین کارها را می کنید که روز به روز تولید داخلی از رونق می افته کارگرا بیکار می شن و جوونا کار گیرشون نمیاد، اون وقت همه ما از عالم و آدم طلبکاریم که بیکاری زیاده، گرونی زیاده و....

چهارم: دختر جوان حرف های آقای فروشنده رو تایید می کنه و به مادرش می گه آقا درست می گن، اگر ما کالای ایرونی نخریم، از کجا تولید رونق بگیره، فرصت شغلی فراهم بشه و جوونایی مثل داداش برن سر کار؟ خب این خود ماییم که باید با خرید هر کالای ایرانی به مردم کشور خودمان کمک کنیم. دختر جوان ادامه می ده: هر کی هر چی می خواد بگه، من می خوام جنس ایرانی برای جهیزیه ام بخرم! مادر، اما مانده است چه پاسخی به دخترش بدهد که آقای فروشنده با لبخند ادامه می دهد، تردید نکنید حاج خانم جنس های ایرانی چیزی از کالای خارجی کم نداره، ضرر نمی کنید.سرانجام زن راضی می شود و سفارش می دهد و می گوید: آدرس خانه را نوشتم، وسایل را بفرستید. مرد فروشنده چشم می گوید و اضافه می کند: سلام ما را به آقای ... برسانید و بگویید: باانصاف، کالای خوب تولید کنید، مردم هم استقبال می کنند. وقتی تو خوب تولید نکنی، بیگانه بازار را می گیرد آن وقت ما با خرید محصول خارجی به اشتغال جوان بیگانه و بیکاری بچه های خودمان کمک می کنیم، اما اگر خوب تولید کنیم، ادب تولید داشته باشیم، هم کار رونق می گیره و هم مشکلات کمتر می شه... زن می گوید: حتما، تازه خودم و دخترم هم کلی با او حرف داریم. آن ها «باید» جنس خوب تولید کنند، تا مردم بخرند...

اماشان نگارش؛ اگر تولیدکننده خوب تولید کند، اگر مصرف کننده عرق ملی داشته باشد و کالای ایرانی بخرد، فرصت اشتغال برای همه فراهم می شود و خیلی از مشکلات اصلا فرصت بروز نمی یابند، چه رسد که به مشکل تبدیل شوند تا برای رفع آن تلاش کنیم. پس خوب تولید کنیم این وظیفه ای ملی است... اما چرایی این گونه نوشتن یادداشت؛ قرار نیست همیشه در کادر نوشت این جوری نوشتن هم یک شیوه است، از چین هم نیامده است، مثل بعضی کالاها! تازه ما تعصب هم داریم که ایرانی بنویسیم، فکر هم می کنم این گونه نوشتن در این موضوع بهتر توجه ها را جلب می کند، تازه ما این نوشته را نقطه پایان نمی گذاریم، پس نقطه سر خط. از سر خط شما با رفتارتان بنویسید، حمایت از تولید ملی را.....

خراسان - مورخ یکشنبه 1391/01/27 شماره انتشار 18094 /صفحه2

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

بلا که فقط نبايد سنگ شود و از آسمان بر سرمان ببارد، يا زلزله شود و از دل زمين ما را در کام کشد. اتفاقا بلاي بزرگ، آني است که در خود ما شکل مي گيرد و اول از همه هم خود ما را نابود مي کند و بعد به اندازه اثرگذاري که مي توانيم داشته باشيم، ديگران را. به اعتياد توجه کنيد. به معتادان قرار گرفته در کوچه هاي آخر جهنم افيون نگاه کنيد. آيا بلايي بالاتر از آن چه را آنان بر سر خود و زندگي خود آورده اند مي شود متصور شد؟ آيا زلزله مي توانست اين همه بلا بر سر يک زندگي بياورد؟ زلزله فوقش طرف را مي کشت و تمام اما اين بلا، فرد را مي کشد، اما تمام نمي کند و تمام نمي شود. بلکه از او بذر نيستي و نابودي مي سازد و در جامعه مي افشاند. هيچ مي دانيد ميانگين هر معتاد چند نفر را آلوده مي کند؟ آيا بيماري مسري تر از اعتياد سراغ داريد؟ اصلا بيماري مسري که باشد، کشنده هم بشود، فرد را مي کشد و تمام! اما اعتياد هم طرف را مي کشد و هم حيثيت او را و هم حرمت خانوادگي و هم احترام خانواده اش را به نابودي مي کشاند. بدتر اين که عاطفه را، عشق را و حتي غيرت را هم در او مي کشد. بياييد به سرنوشت معتادان و خانواده هايشان نگاهي بيندازيم.آيا فراواني بزهکاري در ميان آنان دليل ديگري غير از اعتياد دارد؟ آيا با من هم باور نمي شويد که اگر ديروز فقط «مي» را «ام الخبائث» و «ام الفساد» مي دانستند امروز براي مواد مخدر هم بايد همين صفت ها را با غلظت بيشتر به کار برد؟کجا ميگساري اين قدر عشق و اعتقاد و غيرت خويش را به آتش مي کشيد که ناموس خود را... نگوييم بهتر است. برخي ماجراها آن قدر پلشت است که مي ترسي اگر بنويسي، فرداي قيامت، واژه ها هم يقه ات را بگيرند که چرا ما را به شرح آن آوردي؟ پس نگوييم بهتر است. اما اين را بايد به فرياد بلند جار بزنيم که اعتياد دارد مغول وار بر زندگي مردم مي تازد. ايلغار مواد مخدر صنعتي از هجوم چنگيز هم بدتر است. پس بايد براي نجات جامعه و به ويژه جوانانش «خاکريز تدبير» ساخت و سنگ غيرت در آن بنا کرد، بايد کاري کرد... فکر مي کنم اگر تاکنون هيچ نشنيده باشيم و نديده باشيم، همين گزارش هاي روزنامه خراسان از مناطق مختلف شهر کافي است تا رسالت انسان بودن، ايراني بودن، مسلمان بودن و مسئول بودن ما را به يادمان آورد و ما را به حرکت وادارد که کاري بکنيم که درست گفته اند «به عمل کار برآيد، به سخنداني نيست » و امروز که بايد گفت «به سخنراني هم نيست» پس بايد کاري کرد و حرف آخر؛ مسئولان محترم استان و شهر، آن گزارش ها را دوباره بخوانند و حالا که شوراي شهر هم عزم جدي کرده است تا براي اصلاح امور گامي بردارد، با اين شورا همراه شوند تا شور سلامتي دوباره در کوچه هاي شهر جاري شود...تصاوير روبه رو بخشي از اتفاقات تکراري يکي از مناطق حاشيه شهر مشهد است که براي چندمين مرتبه منتشر مي شود.....

خراسان رضوي - مورخ پنج‌شنبه 1391/01/24 شماره انتشار 18092 /صفحه۶/جامعه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

عصبانی نشوید لطفا! چه از مسئولان هستید و چه از مردم عادی. عصبانی هم شدید فرقی نمی کند، به جایی هم بر نمی خورد، مگر وقتی من عصبانی شدم و به من برخورد، کاری شد که حالا شما عصبانی بشوید اتفاقی بیفتد. عصبانیت ما هم مثل تولد فرزندمان است که کسی از آن خبردار نمی شود چنان که از مرگ ما. اما اگر در خانه از ما بهتران، نوزادی پا به جهان بگذارد، ستاره های آسمان و ماهیان دریا هم خبردار می شوند و... بگذریم اگر این قلم اجازه بدهد، می خواهم مثل یک شهروند آرام و منطقی دو کلمه بنویسم، حالا حرف حساب است یا نه بماند برای بعد.

فعلاً می خواهم تا هنوز نسیم موافق در پرچم گفتن و نوشتن از سلامت می وزد عرض کنم وقتی یک شهروند فرهنگی، این روایت تلخ را از مطب فلان دکتر خواند که، من آن جا بودم و چهار بیمار با نسخه آندوسکوپی وارد شدند اما زمانی که منشی گفت هزینه اش ۲۵۰ هزار تومان ناقابل می شود، ۳ نفرشان با شانه ای افتاده برگشتند و فقط یک نفر ماند عصبانی شدم. اوقاتم تلخ شد، نمی دانستم چه بگویم آخر آندوسکوپی که جراحی پلاستیک و برجسته سازی گونه و نمی دانم چی چی سازی لب و ... نیست که هرکس ندارد خب انجام ندهد. آندوسکوپی برای گرفتاردرد معده مثل نان است برای گرسنه و مثل آب است برای تشنه. مگر می شود به گرسنه گفت نان نخور مگر می شود آب را از تشنه دریغ کرد مگر... مگر نباید برای درمان مردم جوری برنامه ریزی کرد که بیمار فقط درد بیماری بکشد نه این که هزار درد دیگر هم روی سر او آوار شود؟ مگر تاکید موکد رهبر انقلاب به مسئولان این نبود که برای درمان چنان کار کنند که بیمار یک درد- که همان بیماری اوست- بیشتر نداشته باشد، حالا آیا بیمار فقط همان یک درد را دارد یا آن قدر درد هست که درد بیماری میان آن گم می شود؟ نمی دانم مسئولان و آنانی که کار دست شان هست سری به بیمارستان ها می زنند و رخساره زرد بیماران، مخصوصاً در مناطق محروم را می بینند، یا فکر می کنند وضعیت مردم مثل بعضی از خودشان است که هیچ گاه مشکل ندارند و اگر- خدای نکرده- بیمار هم بشوند، چون «کیسه بیمار » نیستند به سرعت و با بهترین امکانات درمان می شوند.

نکند جیب مردم را با جیب خود برابر می دانند؟ بگذریم، عصبانی هستم من، تلخی واژه ها را هم بگذارید به حساب تلخ کامی من که این روزها کم بیمارستان نرفته ام و کم بیمار ندیده ام.

بگذارید به حساب همکلامی با همراهان بیمار که وقتی نرخ خدمات درمانی را می بینند از خود بیمار بدحال تر می شوند، بگذارید به حساب خواندن گزارش خبرنگاران خراسان از بیمارستان ها و سرنوشت  تاثربرانگیز بیمارانی که هزینه درمان ندارند.

بگذارید به حساب هرچه دلتان می خواهد، اما بالا غیرتاً کاری بکنید. این مردم شایسته بهترین نظام تامین درمان و تامین اجتماعی هستند.

پس عصبانی نشوید لطفاً، اگر از مسئولان هستید، کاری بکنید برای درمان مردم، مخصوصاً برای درمان اقشار محروم.

وظیفه شما این است ، مطمئن باشید. پس عصبانی نشوید لطفاً.

خراسان - مورخ چهارشنبه 1391/01/23 شماره انتشار 18091 /صفحه۹/اجتماعی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:0  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

ويلاي فروشي، زمين ۲۵۰ متر، زيربنا ۱۷۰ متر، تراکم متوسط، ۲ خط تلفن بولوار وکيل آباد- صياد شيرازي، 27.5 ميليون تومان...

* آپارتمان نوساز فروشي در احمدآباد/۹۰ متر، دو خوابه، طبقه چهارم، با شرايط وام، في ۲۱ ميليون تومان

* فروش فوري آپارتمان /واقع در بهترين منطقه قاسم آباد، ۷۰ متر، ۲ خواب، سرويس کامل، شرايط وام، قيمت 10.200

* آپارتمان ۱۰۰ متري، حجاب، طبقه سوم، نقد 8.5+ 3.5 وام

* آپارتمان ۷۵ متري، نوساز، با کليه امکانات، با موقعيت استثنايي در بولوار امامت ۱۲ ميليون نقد +2.5وام

* فروش فوري نزديک حرم مطهر / منزلي ۲۰۰ متري با ۸ اتاق مجزا- سرويس کامل/ في ۲۵ ميليون.

* قاسم آباد/ زمين ۱۶۰ متر، بنا ۹۵ متر، ۱۱ ميليون تومان و...

اين صفحه آگهي تبليغاتي نيست، بلکه مروري است بر صفحات آگهي و نيازمندي هاي روزهاي ۲۱ ،۲۲ و ۲۴ فروردين ماه درباره قيمت مسکن در مشهد، تاريخ روزنامه هم به زمان کورش و داريوش و صفويه باز نمي گردد، دقيقا فروردين ۱۳۸۱ است، يعني ده سال پيش، آن  روزها، قيمت مسکن اين بود و حقوق يک کارمند معمولي، حدود ۲۷۰ تا ۳۰۰ هزار تومان بود.

اما امروز، حقوق ها گيريم که ۴ برابر شده باشد، اين هم يک نگاه حداکثري است، يعني معلوم نيست اين قدر افزايش يافته  باشد، اما ما ۴ برابر حساب مي کنيم، حالا قيمت هاي امروز مسکن را در صفحات نيازمندي هاي خراسان بخوانيد، درخواهيد يافت، چه اتفاقي افتاده است. آن وقت بايد از مسئولان پرسيد، هر سال وعده مهار تورم و هزار برنامه براي کنترل گراني ها مي دهيد و ما خبرنگارها از حرف هاي شما، کاغذهاي سفيد را سياه مي کنيم و مردم هم بدان اميد مي بندند، پس چرا اوضاع چنين پيش مي رود؟

اگر کاري نمي کنيد، لااقل حرف نزنيد، تا کاغذها، سياه و دل ها پراميد نشود و الا اگر قولي مي دهيد، به آن عمل کنيد، صدق وفاي به عهد، نشانه ايمان است و معيار دينداري نيز نه طول رکوع و سجود بلکه عمل به عهد و پيمان هاست. بگذريم آن روزگار مسکن بود و شد اين، از بازار لوازم اساسي، از بازار پروتئين و مواد غذايي، از اوضاع پوشاک، از وضعيت درمان، از روزگار خدمات و... چيزي نمي نويسم. درد آن قدر هست که سوزش را تا استخوان همگي حس کنيم و... اين آگهي تبليغاتي امروز نبود، اما بعضي وقت ها خواندن آگهي هاي گذشته، بدجوري آدم را قلقلک مي دهد...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/01/23 شماره انتشار 18091 /صفحه اول
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کشوری که برای خویش چشم اندازی دقیق طراحی کرده است و به افق های روشن و قله های رفیع چشم دارد، باید برای هر دقیقه و هرگام خود نیز برنامه ای دقیق داشته باشد و با حساسیت تمام، همه شئون زندگی آحاد خویش را زیرنظر داشته باشد. نمی شود به فردای سعادت چشم داشت اما از امروز سلامت غفلت کرد.

نمی شود به فتح قله ها اندیشید اما برای قوت پا و بازو و سلامت جسم تدبیری نیندیشید. نمی شود جایگاه اول منطقه را هدف گرفت اما نظام سلامت و تامین اجتماعی در خور این جایگاه را از نظر دور داشت. پس باید برای سلامت در همه شئون آن برنامه نوشت و به اجرا درآورد تا «بدن سالم بماند» و عقل، فرصت شکوفایی و اندیشه مجال پویایی بیابد که درست گفته اند «عقل سالم در بدن سالم است» و این یعنی: اگر می خواهیم به مدد عقل سالم دروازه های سعادت را بگشاییم - که قطعا می خواهیم- باید سلامت جسم هم برای ما موضوعیت داشته باشد، برای این نیز باید غذای سالم، نوشیدنی های سالم و رژیم غذایی درست مدنظر باشد و به ویژه نظام غذایی سنتی و سلامت ایرانی باید دوباره، مردم را از فست فودها، به پای سفره های باارزش غذایی بالا برگرداند. چه، با «فست فود» نه آبی گرم می شود و نه بدن قوت تلاش می یابد و از پفک نیز جز اقدامی در اندازه خود آن نمی شود توقع داشت.

به یاد داشته باشیم که با تغییر رژیم غذایی خیلی از رفتارها و پندارها و حتی باورها هم تغییر می کند. تغییرها هم اگر در راستای هدف نباشد بر ضد خود بدل خواهد شد.

پس بیش از گذشته به رژیم غذایی و نیز نظام سلامت توجه داشته باشیم و این را نیز درس اسلام بدانیم که مسلمان برای توفیق خدمت یافتن، جسمی سالم می خواهد و کلام شیوای مولا علی(ع) در دعای کمیل همواره یادآور این بایستگی است که «قو علی خدمتک جوارحی» و مولا به دنبال قدرت جسمی و جوارحی قوی برای خدمت و عبودیت هستند، ما هم برای شیعه بودن نیازمند پندار و رفتاری چون مولای خویش هستیم.

پس باید برای سلامت جسم و صد البته جان کار کنیم. همان طور که رژیم غذایی ما باید سالم و متناسب با نیاز جسم باشد، رژیم اخلاقی ما نیز باید با نیاز جان تناسب پیدا کند که سعادت دو دنیا نیازمند سلامت اخلاقی نیز هست و همان طور که خوردن غذای مانده، سلامت بدن را تهدید می کند، ماندگاری خاطرات بد و تبدیل آن به کینه در دل هم جان انسان را در معرض هلاک قرار می دهد.

همان طور که باید مراقب خوردن و آشامیدن باشیم، باید مراقب گفتن وشنیدن و دیدن هم باشیم. چه نظام سلامت اسلامی، هم شامل جسم است و هم جان و برای سالم ماندن این هر دو، باید کوشید...

 خراسان رضوی - مورخ سه‌شنبه 1391/01/22 شماره انتشار 18090/صفحه اول

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 
برخي آدم ها آن قدر بزرگ مي شوند که مي شود به عنوان معيار به آن ها نگاه کرد و ديگران را با آنان سنجيد و عيار و وزن شان را به دست آورد، هر نظامي هم براي شهروندان خود يک تراز دارد و انسان و سرباز تراز جمهوري اسلامي مي شود صياد شيرازي. مولفه هايي که براي شهروند ايراني مسلمان در سند چشم انداز ۲۰ ساله جمهوري اسلامي ايران ترسيم شده است نيز نتيجه اش بايد بشود علي صياد شيرازي که ايمان در او مدام در حال اوج گرفتن بود و ايثار را چنان به رفتار درآورد که نه عارضي که ذاتي او شده بود. چنان فعال بود که جبهه به احترامش برمي خاست و يگان هاي رزم را چنان مي ساخت و مي پرداخت و فرماندهي مي کرد که دوست به رضايت مي خنديد و پشت دشمن مي لرزيد. تدبيرش، گره هاي فروبسته را مي گشود و روحيه تعاون او آدم ها را همدل و دل ها را همراه مي کرد تا جايي که شعار «ارتشي و سپاهي، ۲ لشکر الهي» به شعاري راهبردي تر تبديل شود که «ارتشي و سپاهي، يک لشکر الهي» و او با روحيه تعاون و همراهي خود که در دل ديگران هم بذر نوراني همدلي مي کاشت، ارتشي و پاسدار را کنار هم نشاند تا از اين يگانگي، پيروزي برخيزد و جمعي شکل بگيرد که «يدا...» را همواره به عنوان دست فتح آفرين در ميان خويش داشته باشد. صياد شيرازي «مسئوليت پذير» بود، چه به عنوان يک سرباز مسلمان در قبل از انقلاب که به مسئوليت ايراني بودن و مسلمان بودن چنان پايبند بود که در برابر رژيم سفاک قامت کشيد و در ميان مبارزات عليه طاغوت جايگاه ويژه اي يافت و چه بعد از انقلاب که براي حراست از انقلاب اسلامي، پنجه در پنجه ضدانقلاب شد و چه آن وقت که مشي بني صدر به عنوان رئيس جمهور و فرمانده کل نيروهاي مسلح را در تضاد «مسئوليت انقلابي» خود مي دانست و با او چهره به چهره و در نهايت خلع درجه شد و چه زماني که دوباره ارتقاء درجه يافت و از سوي امام انقلاب به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي منصوب شد و آوازه حماسه آفريني هايش هنوز گوش به گوش مي چرخد. او هميشه مسئوليت پذير و درس او نيز به افسران و سربازان جوان همواره تأکيد بر اين مولفه شخصيت ساز بود. شهيد صياد شيرازي در نگاهي ديگر «متعهد به انقلاب و نظام اسلامي و شکوفايي ايران و مفتخر به ايراني بودن» بود لذا همه داشته هايش را، انديشه و تدبيرش را، فرصت هايش را، توانش را و جانش را به ميدان آورد تا به تعهد مومنانه خويش تمام و کمال و حسيني وار عمل کرده باشد و در اين نيز همواره «رضايتمند» بود به هر آن چه روي مي داد که در ساحت عشق و در ميدان تکليف مومنانه هر چه هست و هر چه روي مي دهد، نيکي است و سرباز مسلمان جز به «احدي الحسنيين» فکر نمي کند، هر چه هست پيروزي است و اين جبهه اي است که شکست ندارد و صياد شيرازي نيز از جمله نمادهاي شاخص و نمايان اين جبهه هميشه پيروز و همواره پر رهرو است که امروز، بيش از هميشه بايد مورد مطالعه و الگوگيري قرار گيرد چرا که در مواجهه نرم با دشمن نيز او يک مدل موفق و تأثيرگذار است چون مشي زندگي، تلاش و کوشش، فرماندهي و حتي ويژگي هاي پدر بودن، همسر بودن، فرزند بودن او، خود يک جبهه مستحکم در برابر هجوم نرم دشمن است که اول مي خواهد خانواده را بمباران کند تا بعد اهل خانه را به اضمحلال بکشاند اما اگر ما صياد شيرازي را الگو قرار دهيم که در گرماگرم نبرد هم از وضعيت تحصيل فرزند خود غفلت نمي کرد و احترامش به خانواده همواره الگو بود و رابطه اش از پدر و فرزندي تا اعتلاي رفاقت و همدلي و همزباني با فرزند مي رفت، آن وقت دشمن جز پذيرش شکست چاره اي نخواهد داشت همچنان که در جنگ سخت نتوانست اراده صيادها را بشکند. آري امير دلاور ارتش توحيد، از صلابت سرشار بود و از عطوفت نيز هم. معلم ولايتمداري بود و مدرس وطن دوستي. چنان زندگي کرد که نه تنها فخر خراسان و ايران، که مايه مباهات غيرتمندان همه عالم شد و در ترازي خويش را تعريف کرد که مي شود او را انسان تراز جمهوري اسلامي دانست که رهبر فرزانه انقلاب، صميمانه فرمود: «دلم براي صيادم تنگ شده است» و... شهادت را، راز جاودانگي و پاداش الهي براي اين سرو هماره ايستاده و زنده جاويد دانست.....
 
خراسان - مورخ دوشنبه 1391/01/21 شماره انتشار 18089 /صفحه۲
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مي ايستي

تمام قامت

راست قامت

که دشمن از تو

جز چهره اي پرصلابت

و سينه اي ستپر

به خاطر ندارد

تو را مادر

چه خوب نام نهاد

علي / به نام جاودانه همان پهلواني که

زرهش پشت نداشت

و هيچ دشمني

در ميدان جز سينه ستپرش را نديده بود

و تو / صياد شيرازي

سپهبد دلاور ارتش توحيد

درس آموز

مکتب حيدر کرار بودي

که اگر همه هم

-خداي نکرده-

از شرح تو زبان در کام کشند

پهنه جبهه

از «اشنويه» تا «فاو»

زبان خواهند شد

و خواهند گفت

از حضور حيدري ات

که در غرب

پشتت «ناکثين» را مي شکست

و در جنوب

لرزه بر اندام «قاسطين» مي انداخت

و سرانجام

در حماسه مرصاد

«مارقين»

در جامه «منافقين»

ضربت ذوالفقار علي را

که از دستان تو چشيدند

چشيدند

و به پايان رسيدند

اما تو / همچنان در آغازي

نه مرگ تو را خاموش مي کند

و نه غباري مي تواند

چهره نوراني ات را

بپوشاند

که سلام خدا

هر روز

«قول من رب رحيم»

مي شود

براي تو / و همه شماياني که

در جامه شهادت

هر روز، سرخ تر از ديروز

سر به سجده مي بريد

و به سلام برمي آ وريد

و روزي خور

سفره حضرت ياريد

و همنفس اولياءا...

که در همين دنيا

با تمسک به راه و رسم شان

راه زندگي يافتيد

پاک مانديد و پاکيزه پر کشيديد

و هزاران در هزار دل را

در حسرت خويش گذاشتيد

و ما هنوز

حسرت نشينان

خورشيدي هستيم

که هر بامداد از افق چشمان شما طلوع مي کرد

و تشنه زلالي

که هر روز از لبان شما جاري مي شد

و جاري است هنوز

اگر ما را شوق چشيدن باشد

تاب ديدن

شما هرگز غروب نمي کنيد

تقدير شما طلوع مدام است

کور شود کسي که

طلوع شما را نمي تواند ديد

به پايان رسيده کسي است که

غروب شما را

به انتظار نشسته است

حال آن که شما از افتخار طلوع

سرشاريد...

خراسان رضوي - مورخ دوشنبه 1391/01/21 شماره انتشار 18089 /صفحه۷/سنگر سرخ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

«تو خانه نشسته ام؛ تلويزيون داره دعاي کميل پخش مي کنه، يک آن دلم پرکشيد تا شب هاي جمعه جبهه ها و دعاي کميل آن شب ها و زمان ها سرزمين ها، يادش بخير، کيا کنارمون نشسته بودن؟ آي خدا! با کيا همنفس بوديم؟

وقتي «ظلمت نفسي...» مي گفتيم، آن قدر از ته دل بود که حتي فرشته ها هم دلشون برامون پر مي کشيد... آي خدا کيا با ما «يا غياث المستغيثين» مي گفتند؟ اما عاقبت آن ها چي شد و چگونه با شهادت جاودانه شدند و مايي که مانديم تقديرمان چه خواهد شد آيا بر صراط مستقيم شهادت استوار خواهيم ماند؟....

کاش مي شد، يک بار ديگر آن فضا تازه مي شد، شايد جان ما هم جلا مي گرفت و آرزو روا مي شديم، کاش مي شد لااقل به گونه اي زندگي کنيم که فردا در برابر همرزمان خونين قباي ديروزمان شرمنده نشويم و زماني که چشم در چشم از ما پرسيدند بعد از ما شما چه کرديد، حرفي براي گفتن داشته باشيم، راستي ما چه کرده ايم؟ آيا پاسخي داريم؟»... اين ها قطعاتي از پيامکي است طولاني که جانباز سرافراز رضا محمودي با جان تابناک خويش تحرير کرده و برايم فرستاده است که حکم هزار پيام ناب را دارد آن هم روزهايي که به دليل تقارن با دهه فاطميه بيش از هميشه بوي شهيد و شهادت گرفته است و بيش از گذشته ما -نسل دفاع مقدس- را به تامل وا مي دارد که بايد سبک زندگي چون شهيدان اختيار کنيم تا پاسخي براي سوال آنان داشته باشيم و... اجازه بدهيد حالا که سخن به فاطميه کشيد، يک پيامک ديگر را برايتان باز بنويسم که از سوي دکتر احمدپور، پزشک و روحاني بسيجي شهرمان به دستم رسيده است و مرا عجيب دچار خويش کرده است و هر بار که مي خوانم بهره اي تازه مي گيرم؛

«مادر هر کاري بکند

اهل خانه هم ياد مي گيرند...

مثلا:شهيد بشود...»

و مادر عقيدتي ما، فاطمه(س) که ما خود را فرزند بلافصل عقيدتي او مي دانيم شهيد شد تا ما نيز به باور شهادت برسيم، باوري که زندگي ما را بر مدار عشق و زيبايي جهت مي دهد تا آن گونه زندگي کنيم که شايسته فرزند فاطمه(س) باشد، آن وقت دوباره سعادت تکرار عاشقانه کميل و ندبه خواهيم داشت و عکس شهدا برايمان چراغ راه خواهد بود تا در صراط شهيدان گام برداريم نه بر عکس آنان اصلا فلسفه عکس شهيد اين است که پي اشارت او برويم، چنان که نام گذاري کوچه ها و خيابان ها به نام شهيدان هم اين است که يادمان بماند از اين کوچه ها چه عاشقاني قد کشيده اند و عزت و استقلال ما رهين جانفشاني چه کساني است. يادمان بماند و ياد شهدا، هندسه زندگي ما را خداگونه تر از هميشه رقم زند....

خراسان - مورخ یکشنبه 1391/01/20 شماره انتشار 18088 /صفحه۹/اجتماعی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

کلامت 

 پيغام آور شهادت بود 

 و دوربينت 

 دورها را 

 دورهاي پرعزت را 

 نزديک مي آورد 

 فرا ديد ما 

 و هر که را 

 چشمي براي ديدن بود

مي توانست 

 مشق سربازان آخرالزماني عشق را 

 به چشم ببيند 

 و فرصت شنيدن را

با آيات عشق 

 به سعادت گره زند 

 تو 

 آييني بودي مرتضي 

 هر چند

شناسنامه 

 تو را آويني 

 معرفي مي کرد 

 اما شناسه ها 

 تو را بر مدار آيين و دين تعريف مي کردند 

 و خداوند 

 آنقدر تو را دوست داشت 

 که زبانت را 

 به گفتن از شهيدان 

 فاخر کرده بود

و نگاهت را 

 به تماشاي يادگاران شهادت 

 عزت بخشيده بود 

 تو بوي بهشت را

در خرمشهر حس مي کردي 

 تا در آن خاک به خون معطر 

 قطعه اي از بهشت 

 و شهر خدا را 

 ببيني و به ديده ها بنماياني 

 تو حتي بالاتر رفتي

به رازخواني 

 باريکي گردن 

 و کشف کردي 

 اين سر عاشقانه را

که بايد حسين را 

 -عليه الاسلام- 

 از سر خود دوست تر داشت 

 چنان که شهيدان 

 بر اين عهد بودند 

 و تو نيز چنين بودي 

 که کربلايي شدي

و کربلايي ماندي 

 و در فهم اين حقيقت سرخ

دريافتي و گفتي؛ 

 «نپندار

که تنها عاشوراييان را 

 بدان بلا آزمودند و لاغير...

صحراي بلا 

 به وسعت همه تاريخ است

و کار به يک يا ليتني کنت معکم ختم نمي شود...» 

 بايد تا آخر با حسين ماند 

 در همه زمان ها

و زمين ها

و تو ماندي 

 و ۲۰ فروردين

عاشوراي تو شد 

 وقتي در کربلاي فکه 

 از پا افتادي 

 اما بر صراط شهيدان

پايدارتر از هميشه 

 ايستادي

تا شهيد 

 آغازه نام تو شود 

 شهيد سيدمرتضي آويني 

 و اين ارثي بود 

 که تو از مادر

-بي بي فاطمه(س)-

به ارث بردي 

 و در امتداد

ايمان به حسين(ع) 

 «فتح خون» کردي...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1391/01/20 شماره انتشار 18088 /صفحه۷/فرهنگی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

فراخوان ها اعلام شد، صاحبان هنر، به فکر نشستند و به طرحي نو برخاستند تا با شکل دادن به آن طرح ها در قالب المان هايي، خاطرات زلال  سال هاي پيش را به اذهان آورند و ذهن ها در زلال خاطره ها مهربان تر شدند و در کنار اين المان ها دست زيباآفرين باغبان ها به کار گل شدند تا مشهد، نوروزي داشته باشد با جامه اي از گل و دکمه هايي از المان تا زيباتر از هميشه جلوه هاي چشم نواز فراديد مردمان بگذارد که يا مجاورنشين کوي يارند و يا به عشق آفتاب نشيني در حريم خورشيد، زائر حرم شده اند. آري مشهد زيباتر شد، نوروز ۹۱ و اين نيز تقدير مردمان پرشماري را در پي داشت و حق هم همين بود. البته در اين ميان افراد مختلف نظرات مختلف هم داشتند، مخصوصا درباره المان ها، از جمله شهروندي نازک خيال که مي گفت: بايد در المان سازي هم فضاي فرهنگي شهر را در نظر بگيريم و المان ها بايد قطعه اي از جورچيني باشند که با عنوان فاخر «پايتخت معنوي ايران» نام بردار شده است.

حرف ديگر او هم اين بود که اصالت ايراني المان ها بايد مدنظر باشد تا با غبارروبي از خاطره ها، فرهنگ ملي را زنده تر از پيش در رفتار ما جاري کند. يک شهروند ديگر نيز به صاحب اين قلم مي گفت: المان ها هم بايد شناسنامه هويتي داشته باشند تا بدانيم هر کدامشان به کدام هنر ايراني اشاره دارد و هم شناسنامه توليد، يعني طراح، زمان اجرا، هزينه و... طرح پاي آن نوشته شود تا مردم بيشتر در جريان امور باشند. وي  افزود: المان ها نبايد يک بار مصرف باشد که پس از بازه زماني مشخص به ضايعات تبديل شود.

او پيشنهاد مي کرد: پس از طي زمان مشخص شده بياييم و المان ها را به شهرهاي مجاور -که شايد امکان توليد چنين آثاري نداشته باشند- اهدا کنيم تا مردمان آن شهرها را نيز از تماشاي حاصل هنرمندي، طراحان شهر امام رضا(ع) حظ بصر و بهره اي پرتامل باشد. درست هم مي گفت: حيف است يک اثر به زيبايي المان هاي نوروز ۹۱ مشهد، خيلي زود به ضايعات تبديل شود، چنانکه متاسفانه در سال هاي پيش چنين شد و برخي از آن ها اره شد و داغ حسرت بر دل ما و مخصوصا طراحان و سازندگان آن نيز ماند. اميدواريم مديران شهري و دست اندرکاران اين کار خوب امسال با يک اقدام پسنديده تر با اهداي آن به شهرها، بوستان ها، فرهنگ سراها، به هنر و هنرمند، به شهر و شهروند، احترامي مضاعف بگذارند و تقدير افزون تر و دعاي خير بيشتر شهروندان را نيز براي خويش به سوغات برند...

خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/01/19 شماره انتشار 18087 /صفحه اول
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:30  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
مانده ام

وقتي واژه ها دست به ديوار راه مي روند

با چه زباني

داغ شما را بسرايم بي بي

که هرمش

جهاني را به آتش مي کشد

و من در عجبم

از مردمي که نسوختند

وقتي در مي سوخت

چگونه برجاي  ماندند

وقتي آتش شعله مي کشيد

و صداي شما تا عرش خدا مي رفت

و هنوز نيز

اگر نه گوش

که جاني را تاب شنيدن باشد

آن فرياد به گوش مي رسد

و مگر خاموش مي شود

صداي حق

مگر خاموش شد اذان

که خاموشي شما را انتظار مي کشند

صداي شما

- بي بي جان-

از جنس اذان بود

همان اذاني که

بلال

- آن سياه سفيد روي-

بر مأذنه آواز مي داد

تا مردمان را

به نماز رسول ا... بخواند

تا مسجد

از نماز سرشار شود

و انسان رشک از ملک ببرد

... صداي شما بي بي

در ميان هق هق گريه

اين بين المللي ترين زبان

و ماندگارترين واژه ها

هنوز و هميشه

ما را به ولايت مولا مي خواند

همان ولايتي که

پيامبر در غدير

به آواز جلي خواند

تا همگان علي را بخواهند

و خطش را بخوانند

که ولايت

علي را دوست داشتن

و علي را مولا دانستن است

چنانکه تو دوست داشتي

و درس دادي

اين دوست داشتن را

و ايستادي

تا بياموزي

در همه زمان و زمين

بر طريق مولا

و بر ولايت حق ايستاد

و بهاي ايستادن را

هرچه باشد

حتي به جان بايد پرداخت

که ميان ولايت و شهادت

راز پرشکوهي است

به نام سعادت

که براي

بندگان خاص خدا شکوفا مي شود

چنانکه براي شما شد

و براي هرکه

درس آموز شما بود نيز

... و اين همه شهيد

در اقصاي زمين و زمان

لبيک به آن

گريه اي است

که از تاب و توان مدينه بيرون بود

و بيت الاحزان

به امانت آن را

نسل به نسل

و عصر به عصر مي گرداند

... بي بي جان

اي تجسم آيات خداوندي

مانده ام

وقتي واژه ها دست به ديوار راه مي روند

و شعر را تاب مرثيه نيست

به کدام آيه پناه برم

که آيات قرآن

شرح شماست

و شما تجسم قرآنيد

در ميان نبوت ولايت

... پس من

به نام شما

همه قرآن را

به عشق مي خوانم

با وضويي که

آبش را

چشم هاي داغدار مي بارند

پس بسم ا...

پس بسم الله الرحمن الرحيم...

خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1391/01/17 شماره انتشار 18086 /صفحه۲

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

شهر زيبا شده بود. المان ها، آدمي را در ميان سال ها با تازه شدن خاطرات به حرکت درمي آوردند. گاه کوچک مي شديم با توپ هاي پلاستيکي که ما را به کوچه ها مي کشاند و چقدر شاد بوديم آن روزها که گاه آرزوهايمان به اندازه يک توپ پلاستيکي بود و باز... در ميدان توحيد، يک «در»، بزرگ ترهاي ما را به دوران کودکي مي برد. روزگاراني که در منازل چوبي بود و درکوب ها هم زنانه و مردانه بود تا خانم خانه بداند، پشت در زن ايستاده است يا مرد، مردمان آن روز نيز آن قدر نجابت داشتند که هيچ گاه دست مرد به درکوب زنانه نمي رفت براي فريب و دست زن نيز حتي به قصد شوخي، درکوب مردانه را به صدا درنمي آورد و... بگذريم. هر الماني، يک خاطره بود که با خط نگاه آغاز مي شد اما به وسع خاطره و قوت خيال پردازي، مي توانست در ذهن آدمي به اندازه هزار در هزار خط به يادگار بگذارد... چرخ خياطي قديمي و مادراني که جامه مي دوختند بر جسم فرزندان خويش و تربيت مي پوشيدند بر جان آنان که آداب سلوک را قبل از هر جا در خانه مي آموختيم و تا مي شناختي فردي، فرزند کدام خانواده است، مي توانستي رفتارش را و شخصيتش را بفهمي. حتي اگر يک روز هم با او زندگي نکرده باشي و... بگذريم. مشهد در ايام عيد، با المان هايش زيبايي افزون تري داشت و دست تلاشگران هنرمند، بذر خاطره مي کاشت در يادهايي که گاه از خاطر مي روند. در کنار اين المان ها، زيبايي و نظافت شهر هم مثال زدني بود. گل کاري هاي چشم نواز و گل هاي معطر و سبزه هايي که هر برگشان پيغام خدا بود نيز شکوه شهر را افزون مي کرد و ما مشهدي ها را در برابر ميليون ها مسافر و زائري که آمدند، سرفراز مي کرد و اين همه را رهين منت کساني هستيم که بي منت، خدمت کردند و بي نشان، در شهر نشان خدا گذاشتند و بي نام، براي نامبردار شدن شهر امام رضا(ع) و فراهم کردن بهترين امکانات براي ميهمانان حضرت کوشيدند. پس وظيفه  است که قلم به قدرداني بر صفحه کاغذ بگردانيم و از آناني که با طراحي و نصب المان ها، آداب و سنن ملي و مذهبي ما را جلايي تازه دادند و نيز کساني که به هر شکل در زيباسازي و نظافت شهر کوشيدند و با رنگ و چيدمان منطقي، هارموني آرامش به وجود آوردند، تشکر کنيم. از مديران شهر تا همه کساني که در اين اقدام مبارک نقش داشتند. اميد که مشهد، در همه سال، زيبا باشد و در توليد پيام هاي فاخر براي زندگي خوب، جايگاه اول را داشته باشد و سال بعد و سال هاي بعد نيز هر سال بهتر از سال قبل، چشم ها را بنوازد و جان ها را از پيام هاي معرفت آموزانه فربه کند...

خراسان رضوي - مورخ چهارشنبه 1391/01/16 شماره انتشار 18085 /صفحه اول
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

بار سفر مي بندي، خودرو را استارت مي زني، از خانه خارج مي شوي و در خانه را قفل مي کني و به سوي مقصد راه مي افتي، جاده به جاده و شهر به شهر را پشت سر مي گذاري تا به جايي که مي خواهي برسي و چند روزي بي خبر از هياهوي روزگار به آرامش سپري کني، بدون اين که کارت بزني، هر وقت خواستي جايي بروي، هر وقت خواستي برگردي و هر وقت خواستي بخوابي، هر وقت ميلت بود، بيدار شوي، بازوي شادي و تفريح را به ساعت خودت ميزان کني و... براي خودت باشي با آرامش و آسايش کامل، اما... يادت مانده است که براي تحقق آرزوي تو و محقق شدن خواسته هايت تقويم چه کساني بدون تعطيلي ورق مي خورد و ساعت کار چه کساني افزايش مي يابد؟ يادت مانده است وقتي تو در منزلت را بستي و نگاهت به راه بود چه چشم هايي نگران و مراقب خانه تو بود؟ وقتي در جاده، به شتاب راه مي پيمودي چه کساني براي ايمن بودن راه و سلامت رسيدن تو کار مي کردند؟ يادت مانده است؟...آري، روزهاي سال نو که مردم جامه نو مي کنند، تا سال نو را به راحتي و آرامش در هر جا که دل شان بخواهد تحويل کنند و ديدهاي مهربانانه را با بازديد هاي دل انگيز پاسخ دهند، گروهي از هموطنانمان هستند که بيش از ايام معمول سال بايد کار و تلاش کنند تا ديگر هموطنان روزهاي خوشي داشته باشند و از اين جمله اند:

مرزداران

چشم هاشان بيش از هميشه بيدار است و مغزشان هوشيار تا مبادا بيگانه اي پاي به اين سو بگذارد. آري مرزبان قبل از آن که پلک بر هم بگذارد، به چشمان باراني کودکي مي انديشد، که قبل از آن که مرگ او را رخت سياه يتيمي بپوشاند، اعتياد او را «زنده يتيم» مي کند، پس مرزبان بايد بيدار و هوشيار و مقتدر باشد، هميشه و مخصوصا در روزهاي نوروز، هوشيارتر...

پليس راه و راهداري

ترافيک روان با وجود انبوه خودروها که راهي جاده مي شوند، کنترل سرعت، اعمال قانون، آرامش خيال از اين که کسي در جاده هست که به گاه نياز ياري ات کند و امداد خودرو جاده اي که اگر -خداي نکرده- خودرويت دچار مشکل شد همراهي ات کند، آرامش روان و روحيه پر اميد در جاده در تعطيلات و اوج سفر، مرهون حضور موثر و اثرگذار کساني است که حتي يا مقلب القلوب والابصار را بايد در جاده ها بگويند کنار «سفره نينداخته» هفت سين...

شماره هايي که هميشه به گوشند

آتش نشاني؛ اين حرفه تعطيلي نمي شناسد. شايد آژير خودروهاشان در طول سال گاهي آرامش تان را بر هم زده باشد اما مطمئنم شما هم دعاگويشان بوده ايد چون آژير آنان، آرامش بخش براي کساني است که با خطر مواجه اند، اينان نيز در روزهاي نوروزي مراقب هستند تا ضريب امنيت رواني جامعه افزايش يابد و خطر کاهش. پس اين شماره سه رقمي ۱۲۵ را با احترام به خاطر بسپاريد و نيز اين شماره را؛ ۱۱۵، اورژانس. فقط زماني که به آن نياز داريد ضرورت کار ۲۴ ساعته آنان را در مي يابيد. جالب اين که کار اين نجات گران نه تنها تعطيل و غيرتعطيل ندارد بلکه شهر و روستا هم نمي شناسد، چنان که ايستگاه هاي امدادي در مناطق مختلف فعالند و کافي است، تلفني به ياري خواهي زنگ بخورد تا به سرعت خود را به صحنه برسانند و با احترام کار را انجام دهند.اتفاقات آب و برق و گاز و شماره هاي ۱۲۱، ۱۲۲، ۱۹۴ نيز از اين قبيل است، بي تعطيلي، بي ساعت کاري، لحظه تحويل سال هم حتما کسي هست که اين جا پاسخگوي شما باشد.

ايستگاه هاي انتقال خون

ايستگاه هاي سلامت هستند. اين ايستگاه هاي انتقال خون هم براي کساني که خون مي دهند و هم کساني که احتياج به خون دارند بهتر از کيسه هاي خون، پيغامي نمي شناسند، خدمتگزاران مردم در سازمان انتقال خون نيز همواره بي نگاه به سربرگ تقويم ها، به کار خدمت مشغولند.

بيمارستان ها و ستاد هدايت

بيمارستان ها نيز از مکان هايي بود که در ايام نوروز، براي حراست از سلامت مردم با همه امکانات بسيج شدند و ستاد هدايت خراسان رضوي نيز به ياري بيمارستان ها آمده بود تا با تدبير امور، بيماري بدون خدمات نماند. زيبايي کار اينان آن جا بيشتر مي شد که حساسيت بيماران و همراهانشان را درک مي کردند و با همکاري و راهنمايي، آرامش بخش روان هاي بي تاب بودند.به طور مثال وقتي شهروندي از بيرجند با ستاد هدايت استان خراسان رضوي تماس گرفت، مسئولان امر ضمن دعوت تماس گيرنده به آرامش، خود با پزشک معالج او در بيرجند تماس گرفته و اوضاع بيمار را جويا مي شوند تا همراهان بيمار نيز آرامش يابند .

۱۱۰ و امنيت و پليس

امنيت شهر، کاهش حوادث و اخبار ناخوش، در اين ايام خود نشانگر هوشياري و حساسيت بالاي پليس است که مدام مراقب کوچه و خيابان  هاي شهر بودند.سبزپوشاني که هم لباس بهار، براي مردم عيدي آرامش به ارمغان مي آوردند، مخصوصا در شهر بزرگ مشهد، پايتخت معنوي ايران که هر ساله ميليون ها زائر نيز ميهمان امام رضا(ع) مي شوند .

از ۱۱۳تا۱۱۴

هميشه عادتمان بوده است هر که را به چشم ديده ايم و در برابر ديدگان مان بوده است به دل هم ياد کنيم، اما يادمان باشد، پشت پلک ها هم گاه خبرهايي است و مردان و زنان بزرگي به کارند که حاصل کارشان، ضامن امنيت کشور است. از سربازان گمنام امام زمان(عج) که بسياري مردم آنان را با يک شماره تلفن به عدد ۱۱۳ مي شناسند تا برو بچه هاي صادق اطلاعات سپاه در ۱۱۴ که جملگي به کار ارتقاي امنيت و اعتلاي نام بزرگ جمهوري ايرانند. اينان نيز در روزهايي که اکثريت مردم در تعطيلات به سر مي بردند، تمام قد در خدمت جامعه، نظام و کشور بودند....برو بچه هاي راديو و تلويزيون نيز در ايام تعطيل ويژه ترين و پرکارترين فصل کاري خود را پشت سر گذاشتند تا مردم براي دانايي و خبر تا تفريح و سرگرمي، دستشان خالي نباشد و...حق است در اين آغازين روزهاي کاري سال، به همه اين عزيزان و همه کساني که در اين ايام پرتلاش بودند به خداقوتي، نوروز را و بهار را تبريک بگوييم.

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1391/01/15 شماره انتشار 18084 /صفحه ۴
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

... و زمين سبز شد

با هزار پيغام روشن

و درختان به شکوفه نشستند

با هزار آيت و نشانه

و بهار آمد

تا بياموزدمان

دوباره شدن را

تازه شدن را

قد کشيدن را

که زيبا گفت

راست قامت جاودانه تاريخ

-شهيد مظلوم-

بهشتي

که «انسان

يک شدن مستمر است

نه يک بودن منجمد»

اصلا وقتي

زمين و زمان

مستمر است

و از انجماد بيزار

مگر مي شود

انسان

که زمين و زمان

طفيل خلقت اوست

منجمد بماند

نه، نمي شود

انسان بايد جاري باشد

جاري و زلال

تا از خلقت

رفع عطش کند

به شکوه بندگي خويش

که خدا

به حکمت و مهرباني

همه چيز را

براي انسان آفريده است

و انسان را براي خود

پس آدمي فقط بايد براي خدا باشد

و گردش ليل و نهار

و رقص زمان و زمين

همه يک پيغام است

يک اشاره است

يک آيت است

تا که بيدارمان کند

که وقتي

درخت

پس از هر بار تازه شدن

به ميوه مي نشيند

و کام شيرين مي کند

و در سايه خويش

حتي خيال را مي نوازد

حيف است

که آدمي

دست خالي بماند

به بار ننشيند

و ثمر ندهد

حيف است

وقتي

يک دانه گندم

در زمين جا مي گيرد

و خوشه هزار دانه

جان مي گيرد

انسان

هزار باره فربه نشود

و هزار در هزار

بزرگ تر نشود

حيف است

وقتي جسم آدمي

پرشتاب تر از

طبيعت

سلول به سلول

نو مي شود

تا جايي که مي گويند

هر بار ديدن آدم

با دگرباره ديدن

تفاوت دارد

جانمان

نو نشود

و به نو جاني

و ايماني

روح فربه نکنيم

حيف است

که اخلاق

در کوچه هاي جامعه

به رفعت صدق و سلامت نرسد

و شهر و شهروند

در غربت ايمان

و اخلاق

به هزار بيماري

گرفتار آيد

و توفان شر

شاخه هاي خشک هويت را

که از بهار درس نياموخت

و سبز نشد

در هم بشکند

و جوان و جامعه

در بمباران

بداخلاقي هاي وارداتي و توليدي

نه جسم

که جان و ايمان ببازد

... بهار آمده است

که بيدارمان کند

و زمين سبز شده است

و درختان جامه اي از شکوفه پوشيدند

و چشمه ها

به نوازش چشم ها

جاري شده اند

و بذرها

هزار در هزار سبز مي شوند

تا پيغام دوست را

بر ديده و دل بخوانند

که شکوفه بايد داد

شکوفا بايد شد

انسان بايد شد...

خراسان رضوي - مورخ سه‌شنبه 1391/01/15 شماره انتشار 18084 /صفحه اول
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
زمين دوباره زنده مي شود

و زمان دوباره

و هزار باره تازه

سبزه ها مي رويند

درختان

رختي از شکوفه مي پوشند

و چشمه ها

چشم ها را

به تماشا مي خوانند

و آب

زلال و جاري

براي اجابت لب ها

بي تابي مي کند...

قمريان را

هوس آواز

به خواندن وا مي دارد

و پرها براي پرواز

به قرار پرکشيدن مي رسند...

زمين به فصل زايش مي رسد

و حتي مي توان

بره هاي تازه متولد شده را ديد

که به دنبال مادرانشان مي دوند

...و اين همه يعني بهار

يعني دوباره هزار باره بهار شده است

و اين معني قشنگي دارد

خدا هنوز

به گردش ليل و نهار

به رقص زمان و زمين

آيات خويش را

به تماشا مي گذارد

تا انسان

همو که همه چيز را

براي او خلق کرده است

و او را براي خويش

دريابد

هنوز خدا به او

اميد دارد

و اين خود اوست

که بايد ديده و دل

از نااميدي

بشويد

«ولاتيئسوا من روح ا...»

را مومن شود

و دوباره برخيزد

به زنده شدن

به شکوفه نشستن

به بهار شدن

که اگر او بهار نشود

اگر در جان او

شکوفه ها گيسو پريشان نکنند

بهار به حقيقت نخواهد پيوست

که او جان جهان است

و جهان هر چه مي کند براي اوست

... بهار شده است

سبزه ها در رويش

قمريان به نيايش

درختان به خواهشند

و اين همه

براي آن است

که انسان

پيغام يار بشنود

نشان درست بگيرد

و به حبيب برسد

... و ا... اکبر

که بهار

پيغام خداست

براي خلق

و ا...اکبر

که خلق را با خدا

چه عشقي مي تواند باشد...

خراسان رضوي - مورخ یکشنبه 1390/12/28 شماره انتشار 18082 /صفحه اول
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 10:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  |