سیاه و سفید(۲۹)
اگر به کسی ماهی گیری نیاموزی و فقط به دادن ماهی اکتفا کنی، به محض تمام شدن ماهی، باز به نقطه صفر باز خواهد گشت؛ یعنی باز هم گرسنگی، تازه اگر با تمام شدن ماهی، عمر او تمام نشود. اگر عمر او به دنیا باشد و باز هر روز به او ماهی بدهی، فاصله صفر تا صفر را خواهد پیمود و همچنان در فقر دست و پا خواهد زد پس اگر می خواهی به گرسنه و فقیر، لطف کنی، به او ماهی گیری بیاموز، تور به دست او و راه دریا را نشانش بده، تا خود از لابه لای امواج دریا، ماهی خود به دست آورد. باشد که به روزگار مروارید هم به تور او راه یابد. اگر ماهی گیری بیاموزی شان، به تعداد هر فرد که راهی دریا می شود از فقرای جامعه کم و یک نمره مثبت در کارنامه مدیران ثبت می شود. کارنامه با نمرات مثبت هم، ثبت تاریخ می شود تا فرداها هم به مردان توانمند امروز درود بفرستند چنان که ما به آنانی که درخت گردو کاشتند تا امروز سفره ما بی بهره نباشد، درود می فرستیم. ... این را عرض کردم، تا به این نکته اشاره کنم که این همه فقیر در خور شأن ما نیست، نباید در جامعه ای که ثروت های مادی و معنوی فراوانی دارد، فقر جرأت حضور پیدا کند چه رسد به این همه عضوگیری و لشکرآرایی. در نگاه من لشکری که فقر می آراید به کفر هم زینت می یابد و از لشکر کافر نمی توان توقع توسعه ایمان داشت، نمی شود از خیزش این لشکر، به آرامش چشم داشت و خیلی نمی شودهای دیگر... پس باید برای فقر نسخه ای پیچید که نسخه پیامدهای آن را هم بپیچاند و بهترین نسخه که در دنیا هم جواب داده است، اشتغال مولد و سازنده است. اشتغال، که شعله های دانایی و توانایی را برافروزد و هر فرد را به یک نیروی کار تبدیل کند. نیرویی که در کشاکش کار و کسب تجربه، خود در گذر از نیروی انسانی به معدن انسانی تبدیل شود. معدنی که پایانی برای آن نیست. در چنین صورتی است که دیگر نیاز به توزیع ماهی چه به شکل عادلانه یا غیرعادلانه آن نخواهد بود بلکه عدالت تلاش و استعداد هرکس را به جای خود خواهد نشاند و  آن که توان کمتری دارد هم حتی خواهد توانست حداقل های زندگی خود را فراهم کند و آن که را توش و توان زیادتر است، گام های بلندتری بردارد و این عین عدالت است که فقط و فقط در بستر کار سالم اتفاق می افتد و نتیجه اش را هم خود فرد می بیند و هم جامعه از آن منتفع می شود و این هزار بار بهتر از افکندن سفره ای با ماهی های درشت است که میهمان را سر آن می نشانند. وقتی اشتغال باشد، همه صاحب سفره و صاحب خانه می شوند بی آن که نیازی به میهمانی رفتن های زیاد باشد... البته می دانیم برای اشتغال نیاز به مهارت است، کسی می تواند دست به کار شود که کار بلد باشد لذا شایسته است، به گرسنگان مهارت ماهی گیری را آموخت، آن وقت تور و قایق و امکانات را فراهم کرد و به دریایش فرستاد و به انتظار بازگشت او با دست پر بود پس آموختن مهارت، پیش نیاز اشتغال است و چه خوب است در سطح کوچک تر هم به نوجوانان و جوانانی که سر چهارراه ها گل و آدامس و... می فروشند، مهارت های فنی آموخت تا بتوانند راه فردای خود را از کوچه های روشن امروز آغاز کنند. فکر می کنم تنها به امروز پرداختن و غفلت از فردا، حداکثر مثل «مسکن» است که شاید در کوتاه مدت مفید باشد اما هرگز جای درمان را نمی گیرد پس خوب است به اشتغال نگاه درمان محور داشت تا فقر هم به شکل ریشه ای درمان شود آن وقت در جامعه شاهد احیای شخصیت همگان خواهیم بود که دیگر زیر بار فقر خرد نخواهند شد بلکه آمار برخورداران کاردان و کارساز در شأن نام ایران خواهد بود.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17370 ، تاريخ انتشار 880631


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 17:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۸)

 
روزه میهمانی خدا بود، و ما یک ماه فرصت داشتیم برای ماه شدن در پرتو انوار خورشیدی که عادلانه و بی دریغ و مدام بر ما نور می افشاند. ما یک ماه فرصت داشتیم برای نزدیک شدن به میزبان، اما آیا توانستیم، قدمی به سوی او برداریم؟ برای پاسخ به این پرسش باید فاصله را دوباره دید آیا چند گام کم شده است این فاصله؟  آخر خداوند خود وعده فرموده است که هر کس به سویم یک گام بردارد، من چند گام به سویش برمی دارم، پس باید از طول این فاصله خیلی کم شده باشد، اما  آیا چنین شده است؟ و باز برای فهم این باید ببینیم چقدر به خلقیات خدایی نزدیک شده ایم؟ آیا از زیبایی لذت می بریم؟ آیا دیدن زشتی ها دلگیرمان می کند؟ آیا از بیدادی که می بینیم به داد می آییم و حق می خواهیم از آنانی که حق ها را در لوای پندارهای گوناگون ناحق می کنند؟ آیا حاضریم، سوخت چراغی شویم که کوچه ها را روشن می کند و آیا حاضریم برای توسعه اخلاق خدایی در میان خلق هزینه بپردازیم؟ آیا حاضریم، به یک عمر برجا نشستن، نقطه پایان بگذاریم و برخیزیم و پا به راهی بگذاریم که پیامبر و ائمه معصومین(ع) رفته اند؟ آیا حاضریم، در کلاس معرفت غایب نباشیم؟...

روزه، میهمانی خدا بود، این فرصت میهمانی هم هدیه ای بود که پیامبر کریم و مهربان برای خلایق آورده بود از سفری که خود میهمان خداوند بود و این خلق کریمان است چه کریمان زیبایی را نه برای خود که برای همه می خواهند و می خواهند که نعمت، همه جان ها و جهان را لبریز کند. کریمان، هیچ گاه تنها خور نبوده اند بماند که از تنها خوری پرهیز داشتند چنان که حضرت ابراهیم بی حضور میهمان در سر سفره اش، دست به غذا نمی برد. او مردمان را به سفره خویش می خواند اما پیامبر بزرگوار اسلام، کریمانه تر از حضرت ابراهیم، همه آدم ها را به سفره میهمانی خدا فرا می خواند، تا همه بیایند و از سفره ای لقمه بردارند که بی زوال است، لقمه هایی که جان را جلا می دهد. اگر پیشتر می گفتند «اندرون از طعام خالی دار/ تا در او نور معرفت بینی»، سر این سفره، آن چه می خوری خود نور معرفت است، لذاست که درماه رمضان، جامعه گامی به پیش برمی دارد و حداقل در این ۳۰ روز، بازار جرم و جنایت کساد می شود و این نتیجه میهمانی نورانی است و این به میهمانی خواندن هم خود درسی است برای ما که زیبایی ها و نیکی ها را تنها برای خود نخواهیم بلکه یکی از همگان باشید که برایشان نیکی طلب می کنید. مثل آن شهروندی که نه برای آسفالت جلوی خانه اش بلکه برای آسفالت شهرش تلاش می کند و شهر که آسفالت شود، در خانه او هم آسفالت می شود. پس از پیامبر اسلام بیاموزیم که نیکی را برای همه بخواهیم.

روزه، میهمانی خدا بود تا ما در یک ماه تمرین کنیم. فقط به میهمانی خدا برویم و تا پس از این ماه، دیگر به کارت دعوت های شیطان توجه هم نکنیم بلکه نخوانده آن را به زباله دان بیندازیم و دیگر این که هدیه کریمانه پیامبر را قدر بدانیم و شکر نعمت به جا  آوریم که از جنس نعمت باشد، پس ما هم در زندگی خوی کریمانه داشته باشیم و به یاری مردم بشتابیم و در برابر جامعه و مردم همان کاری را بکنیم که فکر می کنیم اگر حضرت رسول اکرم(ص) حضور داشته باشند همان کار را انجام می دهند، تفسیر عملی رابطه امت و پیامبر این است. امت به همان راهی برود که امام و رسولش رفته است، همان کاری کند که آنان می کردند. آن وقت خواهیم دید جامعه چقدر زیبا و زندگی در این جامعه چقدر دلپذیر خواهد بود...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17369 ، تاريخ انتشار 880630

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه وسفید (۲۷)

 
پهلوان ها، گل می ریزند تا زندگی نیازمندان بهار شود. مردم گل می ریزند تا بهار، پایان زمستان نیاز و در بند بودن آدم های نیازمند را اعلام کند. سنت قشنگی که زیبایی را به جامعه باز می آورد و این روزها خبرها از شهرهای گوناگون روایتگر برگزاری «گلریزان» است. من اما می خواهم در کنار دعوت به حضور اثرگذار در گلریزان به یک نکته دیگر و گلریزان دیگر توجه دهم. گلریزانی، که از جنس دیگر است و در این ماجرا نه دیگران که خود را آزاد می کنیم. به باور من ما همیشه و مخصوصا در واپسین روزهای رمضان و به گاه مبارک عید فطر نیازمند گلریزان برای خود هستیم و باید در این مراسم، گل صداقت بریزیم تا از حصار دروغ به درآییم، باید معرفت بباریم و جان زیر این باران جلا دهیم تا غبار نادانی از میان برود. باید فتوت به کار زندگی کنیم تا هیچ گاه و هیچ گاه ناجوانمردی نتواند در صفحه سفید زندگی مان، خط سیاه بکشد. باید گلریزان مهربانی کنیم تا کینه، تا حسد، تا نازیبایی ها، فرصت بروز نیابند و نتوانند در خالی ذهن مردم حضور یابند، باید...

بله ما نیازمند یک گلریزان بزرگ برای خود هستیم و هیچ زندانی سخت تر از زندان نفس و محبس غرور و کبر و... نیست. هیچ طلبکاری ، مثل خواهش های نفسانی، یقه آدمی را نمی چسبد. هیچ رفیق نابابی مثل غضب و شهرت و... آدم را زمین گیر نمی کند. به روزگار خود نگاه کنیم، کداممان اسیر نیستیم؟ کداممان در زندان نفس پشت هزار میله گرفتار نیامده ایم؟ آیا وقت آن نرسیده است که گلریزان برگزار کنیم برای رهایی از این زندان وحشتناک؟ کاش می شد در روزنامه ها خبر نوشت که پهلوانان عرصه اخلاق ، عالمان عارف و معلمان آگاه، با همه وجود به گلریزان آمده اند، کاش می شد همه صداقت اخلاق و معرفت، جوانمردی و روشن اندیشی، ایثار و گذشت و بزرگواری را دعوت کرد که بیایند و هرکدام گلی بریزند تا همه جان مان بهار شود. کاش، ایثار و گذشت ما را از زندان حرص و آز و سلول کینه و انتقام خواهی رهایی بخشد. کاش، صداقت چنان تدبیر کند که زندان دروغ برای همیشه تعطیل شود. کاش مهربانی بیاید و دست ما را بگیرد و ما را از زندان تو در توی قهر و سیاه دلی نجات دهد. کاش دانش بیاید و سیاهی خطوط را برای ما روشن کند و ما را به بالاتر از «مدرک» ، به درک تازه از زندگی و دانش رهنمون شود. کاش صراحت بیاید و پایان غیبت و تهمت را اعلام کند. کاش کام ما به شناخت طعم ها آشنا شود تا دیگر کسی غیبت را شیرین نپندارد و کسی از آتش تهمت، بوی خوش نفهمد. کاش هیچ کداممان مانند آن بیچاره ای نباشیم که وقتی گذرش به بازار عطرفروشی افتاد، از حال رفت چون به بوی خوش عادت نداشت بماند که حرفه اش، بوهای ناخوش را برایش معمولی کرده بود و او را تاب تحمل رایحه عطر نبود تا حکیمی بیاید و بگوید مردمان را که برایش فلان آورید و جلوی دماغش بگیرید تا به هوش آید. کاش شامه ها به تهمت و غیبت چنین عادت نداشت که رایحه خوش صراحت صادقانه کسی را که آنان را از تهمت و غیبت پرهیز می دهد، تاب نیاورند و کاش خیلی ای کاش های دیگر که بازگفتن هرکدامشان فرصت کافی می خواهد اما...

کاش گلریزان برگزار کنیم برای نجات جان از زندان نفس، کاش گلریزان برگزار کنیم برای خود.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17368 ، تاريخ انتشار 880628


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

حی علی الصلاة مردمان را به نماز می خواند و هر که عاشق تر است، با شنیدن اذان گام تندتر می کند. هر که عاشق تر است طراوت وضو از چهره و دستانش تازه تر از همیشه تکرار می شود هر که عاشق تر است، قبل از تکبیرةالاحرام امام در صف ایستاده است.

حی علی الصلاة وقتی به حی علی خیرالعمل گره می خورد، همه زیبایی ها بر محور نماز شکل می گیرد هم تولا و هم تبرا. پس به پا خاستن ایران پیشاپیش مردم حق طلب جهان علیه بیداد و ستم، هم مقدمه نماز معرفت است هم تعقیب نماز عبودیت.

حی علی الصلاة... دیروز، جان همه آنانی که از بیداد بیزارند و می خواهند بر نکبت صهیونیزم مرگ آفرین، نقطه پایان بگذارند، به حی علی الصلاة بعثتی دیگر یافت تا ایران، یک فریاد شود و مرگ بیدادگران صهیونیست را فریاد کند.

حی علی الصلاة دیروز، قبل از نماز پرشکوه جمعه، مردمان را به اقامه نماز در خیابان ها می خواند تا در حمایت از مظلومانی که سال هاست، مرگ را زندگی می کنند، فریاد برآورند.

حی علی الصلاة، دیروز، مردم ایران در اقامه نماز تولا و تبرا، بیست گرفتند تا کارنامه انقلابی شان سند ماندگاری عزت ایران باشد.

حی علی الصلاة، این واژه اذان، دیروز، سرود آزادی فلسطین را نقش می کرد و حی علی خیرالعمل، مردم را به یاری مظلومان می خواند تا در کنار حی علی الفلاح، همه ظلم ستیزان عالم، مشق رستگاری کنند.

حی علی الصلاة... وقتی اذان خوانده می شود، اهل به شوق ایستادن در صف جماعت به سوی مسجد طی الارض می کنند و دیروز، حی علی الصلاة مردمان را به طی الارض معرفت در خیابان های غیرت کشانده بود تا آیه های بیداری و حدیث های ایستادگی بخوانند.

حی علی الصلاة، نماز ما اقامه عشق است، اقامه عدل است، اقامه زیبایی است. نماز ما، نابودگر زشتی هاست. نابودگر زشتی، نابودگر پلشتی و غصب و بیداد است، اقامه نماز ما با آزادی فلسطین به اولین سلام می رسد...

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17368 ، تاريخ انتشار 880628
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه وسفید (۲۶)

 
یاد پهلوان های قدیم به خیر که تا می فهمیدند، کسی مشکلی دارد تا رفعش نمی کردند آرام نمی گرفتند. مگر می شد پهلوان باشد و کسی به خاطر نداری، سر پایین بیندازد در برابر نگاه زن و فرزندش؟ پهلوان باشد و زنی شوی مرده، برای زندگی اش به مشکل بخورد؟ پهلوان باشد و کار کسی گره بخورد؟ پهلوان باشد و کسی به خاطر بدهی به زندان بیفتد و میله های آهنی او را از زن و فرزندش جدا کند؟ پهلوان باشد و مردم مشکل داشته باشند؟ پهلوانی که همه عشقش امام علی بود و آبرویی که قطره قطره جمع و دریا کرده بود هم به حرمت نام مولای مردان بود. خب این آبرو اگر پیروان مولا را از مشکلات نرهاند، به چه دردی می خورد؟ این آبرو، اگر لب های خشکیده را به زلال محبت میهمان نکند به اندازه حباب روی آب هم ارزش ندارد. پس پهلوان باید کاری کند که آبروی نامش باشد و چنین بود که قدیم ترها، پهلوانان دوره می افتادند برای جمع آوری کمک برای نیازمندان و گلریزان برگزار می کردند تا همایش همت دست های دهنده باشد. پهلوان از آبرویش مایه می گذاشت تا افراد از مالشان مایه بگذارند تا نیازمندان یاری شوند. امروز اما با هزار مشکل چگونه باید سرکنیم؟ مگر کم اند افراد نیازمند و آبرودار؟ مگر کم اند افرادی که به خاطر بدهکاری سحر را پشت میله های زندان به افطار پیوند می دهند و شب را با روز؟ پس خوی پهلوانی ایرانی ما کجا رفته است؟ این درست که پهلوان نیستیم اما هر ایرانی مسلمان درون مایه پهلوانی دارد پس وقت آن است که از این درون مایه، مایه بگذارد برای یاری نیازمندان. ما گلریزان در پیش داریم، پس شایسته است، همه ما پهلوانی کنیم، از آبرو و مال مان مایه بگذاریم تا زندگی های سرد دوباره گرمای مهر پدر را بر سر خویش داشته باشند. پهلوانی کنیم تا با آمدن پدر به خانه ها، هنجارها جای ناهنجاری های احتمالی را بگیرد. تا خدای نکرده سفره های نازیبا جلوی پای بچه ها پهن نشود. تا چراغ خانه مهر به محبت و به حلال روشن شود تا... باور کنید اگر قصه پهلوانی و درون مایه جوانمردی هم در کار نباشد، اگر فقط و فقط به خود فکر کنیم باز باید در گلریزان، گل برافشانیم و دست همت تا قله های فتوت برسانیم، چه شاید روزی، خود ما، گرفتار «بند بدهکاری» شویم. آن وقت باید دیگران کاشته باشند تا ما بخوریم و این می طلبد ما خود امروز بکاریم تا دیگران بخورند. امروز به یاری مردم برخیزیم تا فردا روز که ما گرفتاریم، مردم نشستن را بر خود حرام کنند. از سوی دیگر، اگر باز به خود فکر می کنیم و می خواهیم در جامعه ای امن و سالم زندگی کنیم هم باید با کمک به این قبیل افراد در توسعه سنت احسان، جوانمردی و دستگیری کمک کنیم تا مبادا، در غیاب پدران بچه ها با خیال های نازیبا بزرگ شوند و گناه و جرم هم پای آنان قد بکشد که آن وقت دود آتشی که برافروخته شود به چشم همه خواهد رفت. به چشم همه، چرا که همه در برابر هم مسئولیم و همه از آن چه اتفاق می افتد، خیر باشد یا شر، بهره مند می شویم. پس اگر به خود هم فکر می کنیم در این گونه کارها، قدم پیش بگذاریم، هرچند زیباتر خواهد بود، جوانمردانه و پهلوانانه در گلریزان از مال و آبرو هزینه کنیم تا آبروی دیگران محفوظ بماند. این سنت جوانمردی است.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17367 ، تاريخ انتشار 880626

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 14:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۵)

 
دیروز از مادری سخن به میان رفت که هزینه ای را که برای تحصیل فرزندش که قرار بود پزشک شود و خود او نمی خواست، کنار گذاشته بود به دانش آموزان مستعد اما بی بضاعت اختصاص داد تا در شکوفایی استعدادهای خدادادی نقشی کوتاه داشته باشد. امروز اما سویه دیگر ماجرا را مورد بررسی قرار دهیم که اگر استعداد دانش آموزان مستعد اما فقیر با هزینه خیراندیشان در جویبار تحصیل علم و شکوفایی قرار نگیرد، این افراد فردا چه روزی خواهند داشت و خدای نکرده اگر به وادی خلاف کشیده شوند، به مدد استعداد فوق العاده خود جامعه را با مشکل مواجه خواهند کرد. جرایم سازمان یافته و پیچیده و پر دامنه، معمولا توسط افرادی انجام می شود که از استعداد بالا و ذهن برنامه ریز برخوردارند لذا دامنه خطاکاری شان همه را در بر می گیرد. مثلا آیا به نظر شما طراحان شرکت های هرمی که بسیاری را خاکسترنشین می کنند افراد باهوشی نیستند؟ آیا بدلکاران، متقلبان و جاعلانی که مثلا اسکناس و سند و... جعل می کنند از استعداد بالایی برخوردار نیستند؟ به نظر من اینان صاحب همان استعدادهایی اند که پرورش نیافته و در سرزمین محرومیت قد کشیده است درست مثل گیاهان هرزی که گاه در مدت کوتاهی به اندازه یک درخت قد می کشند و گاه حتی درخت را هم می خشکاند.

خب حالا به نظر شما اگر جامعه هزینه ای را که فردا قرار است برای خنثی کردن استعداد به هرز رفته اینان بپردازد، یک دهم آن را امروز صرف پرورش دادن و شکوفا کردن استعداد آنان در مسیر درست کند، بهتر و مقرون به صرفه تر نخواهد بود؟ تازه این هزینه نیست بلکه سرمایه گذاری پرثمر و با بازگشت حداکثری است که هم خود فرد از آن بهره می برد و هم تمام جامعه. کسی هم هزینه برخورد با اینان و خنثی سازی ترفندهاشان را نمی پردازد و عملا «هزینه ای تحمیل» نمی شود بلکه فایده است که شکل می گیرد، روزافزون می شود و به همه هم می رسد.

سال های پیش که سفری به نقاط مرزی داشتم و دانش آموزان مستعد آن مناطق محروم را دیدم که با توان فراگیری بالا به علت فقر مادی ناگزیر از ترک تحصیل می شدند با خود می گفتم، کاش نهادی، سازمانی، خیراندیشانی، این استعدادها را زیر چتر مهر و تدبیر خود شکوفا کنند تا این استعدادها به ثروت ملی تبدیل شوند، چه به راحتی می شد فهمید این افراد با استعداد وقتی به حال خود رها شوند، چه فردای تلخی دارند و چه فردای تلخ تری رقم می زنند و مثلا اگر جذب باندهای قاچاق و شرارت شوند به دلیل هوش بالایی که دارند، برای جامعه و سلامت آن خطرهای بزرگی ایجاد می کنند و رفع این خطر هم هزینه های گزاف انسانی و مادی می طلبد که گاه بسیار سنگین تمام می شود، هم برای حکومت، هم برای مردم. حال آن که اگر این استعدادها را «دریابیم»، به حقیقت «در» خواهیم یافت و قیمتی فرصتی نصیب خواهد شد که بهره آن تا سال ها جامعه را منتفع خواهد کرد. اما... اما آیا چنین کرده ایم؟ آیا جویبار ساخته ایم برای چشمه هایی که جاری می شوند تا به دریا بریزند نه به مرداب؟! آیا فکری کرده ایم؟ آیا...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17366 ، تاريخ انتشار 880625
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۴)

 
مراقب هم باشیم، این سومین نوشته ای است که در این باره می نویسم و باز به تاکید می گویم ما نسبت به سرنوشت هم مسئولیم. در آموزه های دینی داریم که تا چهل خانه آن سوتر همسایه اند و باید مراقب احوال هم باشیم، حالا چهل خانه ها شکل گرفته و حداقل در اندازه یک شهر توسعه یافته است، پس ما نسبت به سرنوشت هر فردی که اقدامات او بر زندگی ما اثرگذار است مسئولیت داریم. وقتی یک نفر بی سواد می ماند یعنی یک فرصت توسعه سوخته است. وقتی یک نفر بیمار می شود یعنی یک فرصت سازندگی آسیب دیده است، پس باید کاری بکنیم، چنان که یک روز، یک مادر با اقدام خود به من درس بزرگی داد. این مادر پسری داشت که دانشجوی پزشکی بود، اما به هر دلیل زبان باز کرده بود که نمی خواهد درس را ادامه دهد. اصلا نمی خواهد پزشک شود. اصرار دیگران هم کلیدی نشده بود بر قفل نخواستن او، حتی اصرار مادر، حتی گریه های او، حتی راهنمایی های پدر و معلم و... او نمی خواست پزشک بشود، این را مادر فهمید و گفت خب، تو نمی خواهی، اما کم نیستند دانش آموزان با استعدادی که به دلیل فقر نمی توانند درس بخوانند و من هزینه ای که برای تحصیل تو در نظر داشتم، برای دانش آموزان با استعداد اما نیازمند هزینه می کنم تا از میان آنان پزشکی قد بکشد و برای درمان درد بیماران چاره اندیشی کند. این مادر به نگارنده می گفت آن ها هم مثل فرزندان من موفقیت آن ها موفقیت من است، درست هم می گفت، چراغی که روشن شود، راه را پیش پای همه روشن می کند نه فقط برای صاحب خود. پزشکی هم که تربیت شود به هر حال به درمان درد همه می پردازد و  آن مادر روشن اندیش هم در ثواب درمان بندگان خدا سهمی دارد و هم در ارتقای فرهنگی جامعه نقشی. او در حصار منیت نماند، خوبی را، پرورش را و پرواز را فقط برای فرزند خود نمی خواست، بلکه خود خوبی را، پرورش را و پرواز را صاحب حرمت و صاحب کرامت می دانست حالا چه برای فرزند او باشد چه برای دیگری...

این ماجرا را دوباره بخوانیم. آیا اگر با این سویه نگاه به جامعه بنگریم فردایی بهتر و بهاری سبزتر، فراراه ما و جامعه ما نخواهد بود؛ آیا زیستن در جامعه سالم در میان انسان های فرهیخته و بهره گیری از توانایی آن ها این ارزش را ندارد که ما هم به فکر پرورش استعداد دانش آموزان مستعد اما فقیر باشیم؟ هیچ فکر کرده اید این دانش آموزان با استعداد اگر فرصت درس خواندن داشته باشند و استعدادشان شکوفا شود چه بهاری می شود جامعه؟ هیچ فکر کرده اید بسیاری از گره هایی که امروزه کور می نماید، فردا روز به دست تدبیر همین صاحب استعدادهایی که من و شما در پرورش آنان نقش داشته ایم، باز خواهد شد و من و شما و همه ما خواهیم توانست از دروازه ای که اینان به مدد اندیشه و تدبیر می گشایند به فردای بهتر برسیم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17365 ، تاريخ انتشار 880624
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۳)

 
گفتیم و نوشتیم و تصریح کردیم که ما همه در یک کشتی نشسته ایم و سرنوشت ما به هم گره خورده است و برای پیشبرد اهداف جامعه هر کدام یک نقش داریم پس اگر حتی یک نفر از این چرخه خارج شود مثلا به اعتیاد روی بیاورد و یا به علت ابتلا به بیماری، یا جرم یا هر بازدارنده دیگر، از چرخه کنشگری خارج شود، بارش را دیگران باید به دوش کشند. آتشی که او برافروزد هم به اندازه خود او همه را متضرر می کند و حتی اگر نسوزاند حداقل به اندازه درآوردن اشک، دود به چشم شان خواهد فرستاد. پس باید هم به خود و هم به دیگر آحاد جامعه توجه داشت. این توجه باید در حوزه های مختلف توسعه و تعمیق یابد و به حساسیت اثرگذار عمومی تبدیل شود به گونه ای که حساسیت بالای جامعه و امکان وقوع جرایم، تخلفات و گناهان را کاهش دهد. فلسفه نظارت عمومی که در فریضه امر به معروف و نهی از منکر قرار دارد، همین است یعنی هوشیاری و مراقبت دائم همه آحاد جامعه، زیرا همه افراد یک جامعه در خیر و شر هم شریک اند. در سنت های خداوندی هم ماجرا همین است و خوانده ایم و شنیده ایم که حضرت حق به پیامبری از اقوام پیشین خطاب می کند که بسیاری از قوم تو را هلاک کنم، گروهی از بدان و گروهی از خوبان، آن پیامبر می گوید، بدان به جای خود، اما خوبان چرا؟ پاسخ می گیرد چون خوبان امر به معروف و نهی از منکر نکردند. به دیگر عبارت یعنی خوبان جامعه در برابر بدی هایی که شکل می گرفت راه سکوت و مماشات در پیش گرفتند و نظارت نکردند پس عذاب آن ها را هم دربر خواهد گرفت.

ماجرای عذاب های اجتماعی هم همین است وقتی نظارت فراموش می شود حتی این فراموشی به خانه و خانواده همه سرایت می کند و پشت چشم بسته پدر و مادر، جوان به بیراهه می رود، نتیجه اش به ناامنی روانی و احساس ناامنی تبدیل می شود که از سبد سلامت همه می کاهد.پس توجه داریم که در مقوله های اجتماعی، «عیسی به دین خود و موسی به دین خود» درست نیست. وقتی موسی و عیسی همسایه اند، همه باید آیین زندگی مشترک را بپذیرند. این که هر کسی را در گور خودش می خوابانند هم اصلا توجیه درستی برای زندگان و زیستن در جامعه زندگان نیست. اگر هر مرده را در گور خودش می خوابانند و خود باید پاسخ گوی اعمال خود باشد و دود کردار آتشناکش فقط به چشم خودش می رود. در جامعه این گونه نیست. دود آتشی که افروخته می شود به چشم همه می رود پس شهروندان نمی توانند حساب خود را از یکدیگر جدا کنند چه حتی اگر «مفاصا حساب» هم بگیرند باز حساب هاشان به هم گره خواهد خورد مثل سرنشینان یک اتوبوس که اگر تصادف کند، تنها راننده آ سیب نمی بیند بلکه سرنشینان، پیر باشند یا جوان، خواب باشند یا بیدار، خوب باشند یا شر، همه آسیب می بینند. پس ما نمی توانیم حساب خود را از هم جدا کنیم پس باید حساب ها شفاف و نظارت ها کارساز شود...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17364 ، تاريخ انتشار 880623
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 شرمنده ام آقا، شرمنده. وقتی به گواه برنامه ماه عسل، همه آرزوی یک کودک فقیر، «یک تکه مرغ» است، باید شرمنده باشیم همه ما که «یک تکه مرغ» برای یک کودک به «آرزو» تبدیل شود. شرمنده ایم آقا که یک یک آرزوهای کوچولوها را می شنویم هنوز زنده ایم.مولای من، مهربان پدر یتیمان، ای که برای یک لحظه هم از نیازمندان غافل نشدی، همه دغدغه ات رفع مشکلات مردم بود.

ما را ببخش اگر بعضی هامان وجودمان خود مشکل است برای مردم! آقا شرمنده ام. شرمنده چیزهایی که می شنوم، می بینم و دستانم را توان حل مشکل نیست. حتی دهانم هم از گفتن بازمانده است. مثل دهان کپک زده شاعری که دیگر فریاد نمی کند. شرمنده ام آقا اما شب احیاءها که همه حالی در دل دارند و دستی در آسمان و زبانی به نیایش، مرا، نه روی دست بردن به آسمان است و نه زبان خواندن و نیایش. آخر من که برای حل مشکل مردم دستی تکان نداده ام چگونه از خدا بخواهم مشکلاتم را حل کند.

شرم هم چیز خوبی است حتی اگر خیلی ها نداشته باشند! من که تاب فریاد مشکلات مردم را ندارم من که زبانم به سکوت و عقلم به سکون عادت کرده است چگونه نیایش بخوانم؟... مرا روی رودر رو شدن با دوست نیست. من که عمری در پوست گرفتار بودم چگونه چشم در چشم دوست شوم؟...آقا! یک کودک همه آرزویش در یک «تکه مرغ» خلاصه می شود و من می دانم این ماجرای فقط یک کودک نیست می دانم بسیارند این کودکان، می دانم بسیارند خانواده هایی که دیری است در حسرت یک وعده غذای گرم و مقوی مانده اند.

می دانم حداقل کم نیستند پدرانی که برای رو در رو نشدن با فرزندان خود، سعی می کنند وقتی پا به خانه بگذارند که آنان خواب باشند و ... من پیشتر قصه «بادمجان پوست کننده به جای موز را نوشته ام» من «جوجه های کنار آتش» را شرح داده ام. پیشترها بر «غیرت های سوخته» گریسته ام.روایت مادری که برای سیر کردن شکم فرزندش به بن بست رسیده است را خوانده ام کم نبوده که با درد مردمان، زیر باران درد قدم زده ام.

با اشک مردم گریسته ام اما... اما می دانم وظیفه خویش را نتوانسته ام به انجام رسانم. بگذار جوشن را آنانی بپوشند که می توانند قامت بکشند به یاری خلق. اما آیا... در شب های احیاء، امید احیای من هم هست.

آیا دوباره زنده خواهم شد؟... من به «لاتیئسوا من روح ا...» ایمان دارم پس دعا می کنم، هم من و هم شما و هم همه کسانی که از خدا روزی گرفته اند هر كه و هرجا كه هستند، وظیفه خود را انجام دهند و بخشی از مالی را که متعلق به خودشان نیست به صاحبانش برسانند آخر در مال اغنیا سهمی برای فقرا گذاشته اند تا اجابت شود زمانی که دعا می کنم «اللهم اغن کل فقیر» و فقر از این ملك برود...

صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17364 ، تاريخ انتشار 880623
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۲)

 
* یکم: این درست که جامعه از اجزا شکل می گیرد. اما قرار نیست هر جزء ساز خود را بنوازد؛ درست مثل دریا که از قطره، قطره باران شکل می گیرد اما قطره ها نمی توانند هرکدام هرجور که می خواهند عمل کنند. بلکه هم گرایی آنان است که دریا را شکل می دهد و از هم گرایی اجزا یک کل شکل می گیرد و از همراهی آحاد، یک جامعه، همه هم نسبت به هم مسئولند؛ مثل یک زنجیر که همه حلقه های آن باید نسبت به هم کنشمند عمل کنند، والا اگر کنش و واکنش منطقی نباشد کار به سامان نخواهد شد.

* دوم: وقتی جامعه، یک بافته منسجم است، تو نمی توانی نسبت به سرنوشت من بی تفاوت باشی، من هم نسبت به تو بی تفاوت نخواهم بود چون می دانم همه ما سرنشینان یک کشتی هستیم و سربازان یک جبهه، شکست تو، شکست من است. سنگر من هم اگر فرو بریزد، تو هم شکار دشمن خواهی شد. پس باید نسبت به آن چه بر تک تک ما می رود هوشیار باشیم و حساس.

* سوم: همه سرنشین یک کشتی هستیم. اگر جای پای تو سوراخ شد، من هم در خطرم. دیگر حتی جای نشستن، اختیاری نیست و اصلا وقتی چهار دیواری تو به چهاردیواری همسایه تکیه می دهد، نمی توان گفت «چهاردیواری، اختیاری» نمی شود هرکاری کرد.

* چهارم: این سه نکته مقدمه بود تا بگوییم وقتی یک کودک گرسنه می ماند، وقتی یک بیمار خسته تر از همیشه و ناامید از همه جا، به انتظار مرگ می نشیند، وقتی جوانی، با سیگار مسیر انحطاط را آغاز می کند، وقتی یک لبخند، کلید گناه می شود، وقتی یک نفر با پدر و مادر خود قهر می کند، وقتی یک پرونده در پاسگاه و دادگاه تشکیل می شود وقتی که ... همه ما باید احساس خطر کنیم، آن چنان که وقتی زیر پای کسی در کشتی سوراخ می شود، احساس خطر می کنیم.

* پنجم: وقتی حاشیه های یک شهر، خود در حاشیه فقر قرار می گیرد، متن نشینان شهرها باید احساس خطر کنند، راه دفع این خطر هم نه داغ و درفش که تعامل شهروندی است، تعاملی که حاشیه نشینان را به حق شان برساند، تعاملی که عمل مهربانانه هر دو طرف را برانگیزد و دست هاشان را روی هم قرار دهد تا به توان واحد برای توسعه برسند.

* ششم: نمی توان گفت همین که من خود به قانون التزام دارم، همین که خود گرد جرم و خلاف و گناه نمی گردم وحتی همین که خانواده خویش را چنان مدیریت می کنم که شهروندانی قانون گرا باشند، پس وظیفه خود را به نحو احسن عمل کرده ام؛ چه این اگر چه کار بزرگی است اما همه کار نیست و ما در برابر رفتار دیگران هم مسئولیم و باید در اصلاح رفتار شهروندی دیگران هم ایفای نقش کنیم.

* هفتم: هم چنان که اگر ما ملتزم به قانون و پرهیزکار نسبت به گناهان و خطاها باشیم، نفع آن به دیگران هم می رسد، فایده رفتار اصلاح شده دیگران هم شامل حال ما خواهد بود. پس اگر به خود هم فکر می کنیم باید برای اصلاح رفتار دیگران تلاش کنیم تا از رفتار به قانون شده و کنش های زیبا لذت ببریم.

* هشتم: توجه داریم که ساختمان های زیبا و باغ های فرح بخش و... به ما تعلق ندارد اما ما هم از هارمونی آن ها و زیبایی های به وجود آمده لذت می بریم، این لذت با زندگی درکنار افراد زیبا اندیش هم تحقق می یابد؛ پس خود را از فیض زندگی در کنار زیباکرداران محروم نکنیم. این تلاش بیشتر ما را طلب می کند. در این باره باز هم حرف هایی هست که باهم در میان خواهیم گذاشت.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17363 ، تاريخ انتشار 880622
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه وسفید (۲۱)

 
جهان عوض نمی شود به خواست ما، جهان که نه، حتی کشور و استان و شهر خود را نمی توانیم عوض کنیم. محله و خیابان پیشکش، توان عوض کردن خانواده خود را هم نداریم، دلیلش هم روشن است. ما خود را عوض نکرده ایم و شعار تغییر شهر و استان و کشور و جهان را سر می دهیم. اما این همه زمانی ممکن می شود که خود را تغییر داده باشیم. آن که بر خود امیر شود امیر جهان را هم شایسته است، نه برای یک روز و یک سال و یک قرن که برای همیشه، آن گونه که شهید شب های قدر مولا علی علیه السلام هنوز و تا همیشه بر جهان امیری می کند، اما جهان از معاویه و خوارج، جز اسمی نفرین شده به یاد ندارد. راز مانایی مولا هم در همین است که اول بر خویش امیر بود و بعد بر مومنان. اما معاویه و همه قاسطین و ناکثین و مارقین، نه که بر نفس خود امیر نبودند که خود تحت امارت غضب و شهوت و جهل و فزون خواهی و ناجوانمردی و پیمان شکنی دست و پا می زدند و نمی توانستند بر خود امیر باشند؛ از این رو حتی وقتی حکومت می یافتند هم باز اسیر بودند تا امیر. به فهم من این شب های عزیز که قدر هر کس را به اندازه مقدارش می نویسند و مقدار هم نه بر اساس ادعا و شعار که در هیچ ترازویی وزن نمی شود، که بر اساس اعمال سنجیده می شود، هر که اعمالش مثبت باشد، تقدیرش را هم روشن می نویسند که نوشته های روشن پای کارنامه روشن معنا می یابد نه پای کارنامه های سیاه. پس ما هم باید با «حاسبوا قبل ان تحاسبوا»  تکلیف خود را با شب قدر و مولا امیرمومنان و خدای بزرگ مشخص کنیم و دست خواهش به آسمان نیایش بریم و روشنی طلب کنیم تا هم جان مان روشن شود و هم جامعه و جهانمان. چه جامعه از فرد فرد ما شکل می گیرد و جهان از جمع این جامعه ها. اگر ما زندگی براساس هندسه علوی ساخته باشیم، جامعه علویان شکل می گیرد و جهان علوی اما اگر خدای ناکرده، زبان به کار شرح علی باشد و آدمی خود به کار تمرین رفتار معاویه، آن وقت جامعه منافقان شکل خواهد گرفت تا از جمعش جهان منافق شکل بگیرد، جهان پر از آدم هایی می شود که به سخن خود اعتماد ندارند. خب آیا زندگی در چنین جهان و جامعه ای ارزش یک لحظه پلک زدن دارد؟ به نظر من باید در شب قدر به دنبال برون رفت از جامعه ای چنین و جهانی چنان، هجرت را برگزید. نه هجرت از سرزمین که هجرت از زمینه هایی که با فرهنگ علوی بیگانه است. هجرت منطق برون رفت از زمینه هاست والا در هر زمین می شود ابوجهل بود، حتی در کنار کعبه. پس از زمینه ای که سیاه است باید به سفیدی پناه برد. این درس امام شهید این شب هاست که هجرت از زمین و زمینه ها را تجربه فرموده است و آن درس پیش گفته؛ امیری بر خویش نیز درس اوست چنان که امیری روشن بر جهان هم درس اوست و ما باید شاگردانی باشیم که این درس ها را فراگیریم والا درس در میان سطور کتاب هم کسی را رستگار نمی کند که اگر می کرد، قرآن های لب طاقچه ها تاکنون همه مردم را مومن و عارف کرده بود. پس باید درس مولا علی (ع) را فراگرفت و به کار بست، آن وقت هر شب قدری که بیاید، تقدیر آدمی را بهشت خواهند نوشت والا ... به قول عرب ها «فلا»!
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17362 ، تاريخ انتشار 880621

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۲۰)

 
این روزها، همه به فکر مولا علی(ع) هستند، همه دغدغه دارند که بر آقا چه خواهد رفت. از دور و نزدیک هم آمده اند، پر از دغدغه، پر از اضطراب، راستی چه خواهد شد، دوست و دشمن می پرسند، اصلا هر چشمی که در کوفه به چرخش درمی آید پی جوی وضعیت مولاست، کودکان یتیم بی تاب تر از همیشه، همه دارایی خود را، کاسه شیر خود را به مولا هدیه کرده اند و دستان کوچکشان برای شفای مولا، در آسمان به پرواز است اما مولا. راستی فکر می کنید مولا به چه و به که فکر می کند و برای چه کسی دغدغه دارد. تعجب نمی کنید اگر بدانید برای تروریستی که به قتل او تیغ کشیده است. تعجب هم ندارد، یعنی از علی تعجب ندارد والا از همه اگر غیرممکن نباشد، تعجب برانگیز است. بله، چشم همه، پی مولاست و چشمان کم رمق اما مهربان مولا، پی «ابن ملجم»! همه برای مولا سفارش دارند و حضرتش برای ابن ملجم. همه شیرها را برای آقا آورده اند و ایشان کاسه شیر را به ابن ملجم حواله می دهد؛ اول او بخورد. سفارش او را می کند؛ به او ستم نشود و این که اگر زنده ماندم، خود می دانم و او، و اگر مردم، او یک ضربت زده است، پس دو تا نزنید. ضربتی زده است، ضربتی بزنید و... تعجب نکن، این مولا علی است، از او که «مع الحق است» و «الحق مع علی» جز این انتظار نیست. اصلا هم مهم نیست که او «ابن ملجم» است، مهم این است که این سو «علی» است، همو که هیچ گاه، بدی را جز به خوبی پاسخ نمی دهد، چه پاسخ «آب دهان انداختن» عمربن عبدود باشد، که به صبر پاسخ می گیرد، چه پیمان شکنی معاویه که با «وفای به عهد» مواجه می شود و چه حالا «آدم کشی ابن ملجم» که با محبت روبه روست. راز ماندگاری مولا هم همین خلق خدایی اوست والا خلق، حاکم کم ندیده است اما حاکمی چون علی، فقط در چهره خودش تجربه شدنی است. حداقل تا حالا چنین بوده است تا امام زمان به تکرار این تجربه جهان را روشن کند. آری امام در آخرین لحظه ها هم مراقب حقوق معاند تیغ بر کف و تروریست خود است، ما اما چگونه ایم. این دقیقا گرانیگاهی است که تکلیف ما را مشخص و به کارنامه عملی ما نمره می دهد. راستی ما نه با دشمن، نه با محارب، نه با بیگانه، بلکه با خود چه می کنیم؟ راستی به روابط اجتماعی خود دقت کرده ایم که چقدر با رفتار مولا زاویه دارد؟ نگوییم او علی بود و تمام شد. که اگر قرار بود تمام شود علی، امامت معنا نداشت. بلکه او امام همیشه است و ما منش او را برای همیشه باید در ساحت فردی و اجتماعی نصب العین و سرمشق مشق خود قرار دهیم. آن وقت دل هامان از زشتی های قهر و پلشتی های کینه پاک خواهد شد. مطمئن باشیم والا از «علی چهارده قرن پیش» که تکرار ناشدنی است و از قرآن لب طاقچه، کاری ساخته نیست، علی زنده در زندگی ما و قرآن جاری در رفتار ماست که می تواند اثرگذار باشد. پس بیایید در شب های عزیز قدر به دعا از خدا بخواهیم، ما را بر صراط علی علیه السلام ثابت قدم بدارد تا وقتی که او «ضربت» می خورد، ما سکه به نام معاویه ضرب نکنیم. بلکه فقط سکه مولا در بازار جانمان معتبر باشد و در مسجد دلمان را برای همیشه فقط به روی مولا بگشاییم و هرگز اجازه ندهیم «ابن ملجم» جهالت و دنائت و شهوت و غضب و نیرنگمان چنان قد بکشد که تیغش به فرق علی ایمان مان برسد. بگذریم، فقط یک سخن می ماند و این که در شب های قدر، قدر خویش را و قدر ایمان خویش را به محاسبه بنشینیم، کارنامه سال پیش را با خود انتقادی مرور کنیم و برای راه پیش رو برنامه ای بنویسیم که ما را در صراط مستقیم مولا علی ثابت قدم کند آن وقت جامعه ما هم بهشت خواهد شد و ما اهالی بهشت خواهیم بود.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17361 ، تاريخ انتشار 880619

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور ۱۳۸۸ساعت 13:32  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۹)

 
شب های قدر است و روزهای بزرگی که به شب های قدر معنا می بخشد و تاریخی که می خواهد رقم بخورد. حالا فرض کن ما، یعنی من و تو، در کوفه ایم کوفه ای که مولا علی، در آن حکومت می کند، کوفه ای که مولا علی در آن عشق را به عدالت قسمت می کند، کوفه ای که در آن، مولا، حتی نیمه شب ها هم از فقرا و محرومان غافل نمی شود بلکه شب ها، بی آن که شناخته شود بار محرومان را به دوش می کشد، یتیمان و فقیران و اسیران و بیماران را از یاد نمی برد. شب هایی که فقیران نابینا، زمان را با گام های او تنظیم می کنند که آنان را به یاد خدا می اندازد. شب هایی که برای همیشه در حافظه تاریخ، در قشنگ ترین قاب جاودانه خواهد شد، در قاب جاودانه خواهد شد اما جامد نه، بلکه این قشنگی و جاودانگی از جنس جاری شدن است که تا هنوز و تا همیشه چشم ها را بیداری و بیداران را هوشیاری می بخشد. حالا هوشیارانه باید انتخاب کنیم کجای کوفه ایستاده ایم و نقش ما چیست، هیچ شده است در یکی از این شب ها که در پهنه تاریخ باید تکرار شود، کیسه بار را از دوش مولا برداریم و به دوش کشیم؟ آیا شده است، به یاری محرومان بشتابیم؟ آیا شده است پا جای پای مولا بگذاریم؟ آیا... به امروز که نگاه می کنم، اما، در کوچه ها، جای پای مولا، چندان پرشمار تکرار نشده است به خاک کوچه ها که هنوز و همیشه تازه است که نگاه کنیم، چندان ردپایی جای پای مولا به خاطر نمی آورد اما... این اما را بگذارید برای روزی که برای شبی که، ردپای مولا به تعداد بسیاری تکثیر شده باشد تا زیبا به روایت آن بپردازیم اما تا آن زمان از خود بپرسیم ما کجای جغرافیای محرومیت زدایی آقا قرار داریم؟ یک سوال دیگر، کوفه آن شب ها پر از اشباح است، اشباح آدم نماهایی که چهره پشت نقاب کشیده اند و هیچ بوی خوشی از آن ها به مشام نمی رسد. آیا من و تو هم پشت نقاب به اشباح بدل شده ایم؟ نگو که ما کجا و آن شب ها و کوفه کجا. قرار شد، فاصله زمان و زمین را نادیده بگیریم و جای خود را و نقش خود را بیابیم. پس باید نگاه کنیم مسیری که در پیش می گیریم به سرای مولا علی است، به مسجد است، یا به خانه اشعث و قطام و خوارج مسلکان. باید مشخص شود وقتی قاصدی به خانه ما می آید از طرف چه کسی برایمان پیغام و هدیه آورده است. آیا بوی شام از سوغات ها به مشام نمی رسد؟ باید مشخص شود وقتی قلم به دست می گیریم برای چه کسی نامه می نویسیم و آیا دگرباره آن قاصد، نامه ما را به شام نخواهد برد. خجالت نکشیم صادقانه رفتار امروزمان را بررسی کنیم تا جایگاه ما در کوفه مولا علی مشخص شود. ما که به «حاسبوا قبل ان تحاسبوا»، فرا خوانده شده ایم و پیش از روز امتحان و آشکار شدن عیار صداقت همگان به حساب کشیدن از خویش امر شده ایم. مایی که حتی به «موتوا قبل ان تموتوا» امر شده ایم، پس خوب خواهد بود، به محاسبه جایگاه خویش در مهندسی اجتماعی مولا علی بپردازیم تا بدانیم در کوفه ای که امام علی علیه السلام حکومت می کند، ما چه نقشی خواهیم داشت، به جایی برنخورد، گاه که فکر می کنم، وحشت می کنم، گاهی که جامعه را مطالعه می کنم، می ترسم، آیا در قامت باورهامان، ابن ملجم ها قد نمی کشند؟ آیا وردان ها، و اشعث ها و قطام ها، تیغ به دست ابن ملجم جهالت ما نمی دهند؟ آیا... راستی جامعه ما و ما چقدر به جامعه علوی شبیه است؟ چقدر ما به مولا و یارانش شبیه هستیم. این را از آینه پرسیده ایم و گوشمان، چشم مان، تحمل شهادت صادقانه آینه را دارد؟ من که خیلی می ترسم، شما را نمی دانم؟
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17360 ، تاريخ انتشار 880618

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 سیاه و سفید (۱۸)

 
قصه نیست این که می شنویم و می خوانیم که مولا علی علیه السلام، به خانه یتیمان می رفت و با کودکان چنان مشغول بازی می شد که شاید پدر هم با آنان چنان مهر نورزد. قصه نیست این که می گویندمولا علی (ع) لقمه به دهان کودکان می گذاشت و چنان به محبت با آنان رفتار می کرد که شاید پدر هم نتواند چنان رفتار کند. قصه نیست این که مولا علی(ع) مشک زن شوی از دست داده را به خانه می برد و ... هیچ کدام قصه نیست. چون اصلا مولا علی قصه گو نبود. او معلم بود و این همه درس است. درس را هم که باید آموخت و به عمل درآورد و الا از درس بهره ای نصیب انسان نمی شود، بی نصیبی هم فرقی با بی سوادی ندارد. بی سواد کور است و روزگار بی نصیب هم با کور و کر فرقی نمی کند.

حال آن که درس را می آموزد و به عمل درمی آورد، دلش به نور دانش روشن می شود دل روشن هم به چراغ روشنی بدل می شود که جان را روشن می کند، جان که روشن شد، روشنایی جهان هم حتمی است و جهان روشن هم حتما مومنانه خواهد بود...

قصه نیست ماجراهای رابطه امام علی (ع) با کودکان که اگر قصه بود، کهنه می شد بلکه درس است و درس برای همیشه است و این یعنی، مولا دیری است، مشک آب و کیسه نان و خرما به دوش در کوچه های تاریخ می گردد و یتیمان را لقمه در دهان می گذارد، حالا، این ماییم که باید نشان دهیم چقدر حاضریم با امام خویش همراه باشیم. در سخن شیعه ایم و پیرو مولا، حالا که مولا به یاری یتیمان برخاسته است، ما کجاییم؟ آیا پای به راه شده ایم و دل داده ایم به دل های شکسته؟ آیا دست گرفته ایم از آنانی که دست شان به هیچ جا نمی رسد؟ آیا در قنوت دست های خسته سهمی برای خویش فراهم کرده ایم؟ مولا، قرن هاست در کوچه ها می گردد. آیا کوچه ها ما راهم به خاطر می آورند؟ آیا ما هم فرزندان معنوی و اخلاقی مولا علی را یاری می کنیم؟ آیا حاضریم مشک آب زن شوی از دست داده را به خانه بریم و با کودکانش بازی کنیم؟

امروز، در کوچه های شهرها و روستاهای ما کم نیستند، کودکان یتیم که دستان خسته مادر را عمود خیمه زندگی دارند، کم نیستند بانوانی خسته که باید برای کودکان یتیم خود هم پدر باشند و هم مادر. هم باید با هزار زحمت لقمه ای نان به کف آرند و به خانه برند و هم به هزار شیوه، خود را شادنشان دهند تا مبادا، کودکان چیزی بفهمند. بله، این روزها و شب های ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی است که سیره مولا را در پیش گیریم و در آستانه شهادت آن بزرگ ، درس بزرگی گیریم و به یاری یتیمان بشتابیم. این شب ها که به لیالی قدر هم نزدیک می شویم، زمان مناسب تری است تا با درپیش گرفتن سیره مولا علی علیه السلام، دفتر سرنوشت خود را در اختیار قلم تقدیر نویس قرار دهیم تا به علوی ترین گونه رقم زند.

قصه نیست رفتار مولا، درس است. درسی است که باید برای از میان برخاستن غصه ها و جانشین شدن شادی ها، به عمل درآوریم و یادمان باشد اگر امروز ما به فکر کودکان یتیم باشیم و بی آن که آبروی شان را خراش اندازیم، لیوانی آب به دستشان دهیم، فردا روز، کودکان یتیم ما هم پناهی خواهند داشت در سایه دست های مهربانی که می خواهند یاد مولا علی علیه السلام را در جامعه زنده کنند. پس درخت مهربانی کودکان را بکاریم تا کودکان خود ما هم سایه ای بالاسر داشته باشند...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17359 ، تاريخ انتشار 880617
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 سیاه و سفید (۱۷)

 
می گوید: دل باید صاف باشد، نماز و روزه ظاهر کارند!؟ می گوید خدا که به نماز و روزه ما حاجت ندارد، تو دلت را صاف کن خدا ازت می گذره، می گوید من با دلم با خدا ارتباط برقرار می کنم، تو برو نماز بخوان. می گوید ... می گوید... می گوید... آن قدر می گوید که آدمی سرش درد می گیرد از شنیدن این حرف های ناحساب و از کلمه حقی که مجبور است بار باطل به دوش بکشد. می گویم، بخش اول سخنت درست است، اما قسمت دوم نه. می گویم مقایسه تو شده است رسیدن از یک صغرای درست به کبرای غلط و استخراج نتیجه غلط. می گویم، قلب اگر صاف و صیقلی باشد آینه جهان نما خواهد شد و بازتاب دهنده آیات زیبایی، آن وقت نه که از نماز روی برنخواهی گرداند که عاشقانه مقیم کوی نمازخواهی شد دل اگر صاف شد، دیگر نه تنها از گرفتن روزه پرهیز نخواهی کرد که عاشقانه به راز روزه عارف خواهی شد و با مصالح نماز و روزه برای خود «روضه رضوان» خواهی ساخت. گفتم این که برخی متظاهران به نماز و روزه، گرد گناهان و خطاها می گردند اصلا دلیل خوبی برای کار بد کاهل نمازی و کاهل روزه ای نیست، چه نماز و فقط نماز است که اگر اقامه شود آدمی را از فحشا و منکر باز می دارد و روزه است که راز عبودیت آدمی را می گشاید. گفتم دل اگر صاف باشد، مثل جویبار جاری خواهد شد و می گویم اگر طالب برقراری رابطه با خدایی، خودش آدرس را داده است، هرکس می خواهد با من سخن بگوید، نماز بخواند، هرکس می خواهد من با او سخن بگویم، قرآن بخواند، خب وقتی تو نه اهل نمازی و نه اهل قرآن و نه اهل روزه، چگونه می خواهی با خدا رابطه برقرار کنی؟ مگر جز هم کلامی، راهی برای رسیدن به همدلی هم است؟ گیریم که بسیاری از هم سخنی ها به همدلی ها و دوستی ها منجر نمی شود اما مگر برای دوستی و همدلی راهی جز سخن گفتن وجود دارد؟ پس برای رابطه داشتن باید آشنا شد، باید ویژگی های مشترک را یافت و آن وقت سخن گفت و رابطه را شکل داد. باید صداقت، عدالت خواهی، حق محوری، مردم داری، نیک خواهی و ... و زیبایی هایی را که حضرت حق فرموده در خویش بارور کرد آن وقت داعیه رابطه با دوست داشت و راستی چه زیبایی بالاتر از نماز، از روزه و از نیایش عاشقانه با خدا؟ مگر می شود اهل نماز نبود و دل صاف و بی غش داشت؟ مگر می شود به فهم راز روزه نرسید و جان به نور روشن کرد؟ مگر می شود حرف دوست را زمین گذاشت و به داعیه داری دوستی برخاست؟ نمی شود، باور کنید، هرکس می خواهد دل صاف داشته باشد باید اهل عبادت باشد. رسیدن به عبودیت از کوچه معرفت به عبادت ها ممکن است، جامعه ای هم که در آن عبادا... بر کوچه هایش گذر کنند، رستگار خواهد شد. جامعه ای که در آن نماز اقامه شود، از نازیبایی ها پالایش خواهد شد. وقتی روزه، لب ها را از حرام و مکروه خوردن و گفتن، ببندد، چشم ها به سوی حقیقت بازخواهد شد. وقتی اندرون از طعام خالی باشد، نور معرفت هم تجلی خواهد یافت. این نور که آمد دیگر تاریکی وجود نخواهد داشت تا دامگه شیطان باشد. اگر پرونده قربانیان مسائل اجتماعی را باز بخوانیم به این حقیقت می رسیم که آنان در تاریکی راه به باطل برده اند حال آن که اگر به فهم نور می رسیدند، راه خود را حتی از میان سنگلاخ ها به سوی مقصد می گشودند...

چه خوب است این روزها و شب ها که نور ارزان و در افزایش است ما هم اهل خواهش به درگاه دوست شویم و برای روزها و شب های تاریک خود، چراغی روشن برگیریم. چراغی که کوچه های زندگی ما را و زندگی دوست ما را روشن کند، آن وقت همه جامعه روشن خواهد شد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17358 ، تاريخ انتشار 880616
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۶)

 
من که همه مردم شهر را نمی شناسم و با همه که برخورد نداشته ام پس رفتار یک شهروند، می تواند از آن شهر و مردمانش، یک تصویر خوب یا ناپسند در ذهن آدمی نقش کند. تصویری که وقتی در ذهن نقش بست، به راحتی پاک نمی شود و حتی اصلاح آن هم چندان آسان نیست. این را نوشتم تا به یاد آورم که رفتار هر کداممان، یک کنش شخصی نیست که حداکثر واکنش شخصی را به دنبال داشته باشد. کنش ما گاه واکنش افراد را در برابر شهر و همشهریان و حتی هویت ما در پی خواهد داشت. این را به تجربه می گویم که چندی پیش در سفر به بیرجند برایم اتفاق افتاد، اول رفتار شهروندی را می گویم که در ذهنم ناپسند آمد. البته اسم شهر را نمی گویم. رفته بودم پمپ بنزین. اما راننده جلویی که بنزین زده بود به جای این که پمپ را ترک کند تا ما امکان بنزین زدن بیابیم، همان جا پای پمپ خودرویش را رها کرده و به صحبت با کارگر پمپ بنزین و یک نفر دیگر نشسته بود، انگار نه انگار که مردم منتظرند. دقایقی که هر کدام به اندازه ساعتی گذشت هم او را وانداشت تا بیاید که خودرویش را حداقل به سمت دیگر هدایت کند و بعد به نقل خاطره با دیگران بپردازد. وقتی گفتم آقا خودرویت را بردار! انگار به او برخورده باشد صدایش را بلند کرد، که عجله داری؟ الان می آیم و باز رویش را برگرداند. من هم گفتم، ببخشید این جا پارک است و من برای تفریح آمده ام اشکالی ندارد شما خاطره ات را تعریف کن! آن وقت آمد و غرغر کنان، خودرویش را از سر راه برداشت، اما تصویر ناخوشی از خودش و متاسفانه شهرش در ذهنم نقش کرد، تا در سفر دوباره با دل ناخوش از آن شهر گذشتم و هنوز تا اسم آن شهر به میان می آید، یاد آن ماجرا می افتم اما برخی افراد هم رفتارشان آبروی شهرشان می شود، چنان که چندی پیش در شهرستان قاین، به دنبال پمپ بنزین می گشتم و از مردی میانسال که می خواست با خودروی پرایدش وارد اداره راه و ترابری این شهرستان شود، نشانی پمپ را پرسیدم، بنده خدا از خودرو پیاده شد و چنان مهربانانه و پرمحبت خسته نباشید گفت و نشانی داد که گرمای عذاب آور هم دل پذیر شد و نشانی گفتنش پر از نشانه های مهر. از آن روز به بعد مردم این دیار و نام این شهر در ذهنم به احترام افزون تر نقش بسته است و هرگاه چهره آن مرد به ذهنم می آید، برایش دعا می کنم. برای خودش، خانواده اش و شهرش... این ها را مردی می گفت که تاکید داشت ما هر کداممان سوای شخصیت حقیقی خودمان که معلوم نیست کسی ما را بشناسد، یک شخصیت حقوقی از باب انتساب به یک شهر داریم لذا باید رعایت کنیم که رفتار ناپسند ما را به حساب شهرمان نگذارند و اقدام ناسنجیده مان را، شاخصه ای برای شناخت یا معرفی شهرمان ندانند، حرف درستی هم می گفت این مرد، ما قضاوت هامان بر اساس دیده ها و شنیده هاست، همان رفتار جزیی، گاهی در ذهن ما نتیجه کلی می گذارد و به اصطلاح منطقیون، جزء را به کل تعمیم می دهیم و نتیجه می گیریم و نتیجه این می شود که یک شهر، گاه به صفتی متصف می شود که اکثر مردمش از آن بیزارند. این نکته را هم در نظر داشته باشیم که شاید فردی که از موضوعی، فردی، شهری، راضی باشد، زبان در کام گیرد و حرفی نگوید اما آن که ناراضی یا ناراحت از موضوعی، فردی، شهری باشد، قطعا آن ناراحتی را به اشکال مختلف بروز خواهد داد، پس مراقب رفتارمان باشیم.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17357 ، تاريخ انتشار 880615

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۵)

 
آن روز که مرد شامی، رخ در رخ آفتاب شد و از «شام» گفت و از شب و زبان به دشنام آفتاب و اجدادش و همه قبیله نور گشود، نمی دانست تاریخ همان لحظه، کلاس درس گشوده است، تا معلم زمان و زمین از جمله ماندگارترین درس ها را برای همیشه زمان بگوید و برای همه زمین ها تقریر کند، تا من و تو و ما، ۱۴ قرن بعد، باز قلم و کاغذ به دست پی نوشتن مشقی از آن سرمشق باشیم، مشقی که نه تنها در دفتر که در رفتار ما باید نقش بندد تا نعمتی چون امام مجتبی(ع) قدر داشته شود. آن روز مردشامی نه خستگی را می فهمید نه گرسنگی را و نه بی کسی را، آمده بود تا سیلاب کینه به راه اندازد، اما وقتی پاسخ امام را شنید، فهمید چقدر خسته است، چقدر گرسنه و چقدر بی کس و بی  پناه از همه مهم تر چقدر تشنه. رفتار امام را که دید، احساس عطش بیشتر فهمیدن همه وجودش را فراگرفت و راستی هم تشنگی دارد، فهم کسی که در برابر دشنام، نه دشنه می کشد و نه دشنام به مثل می دهد بلکه درد را تشخیص می دهد و به فکر درمان می افتد. رفتار طبیبانه امام حسن علیه السلام، مرد بیمار دل شامی را شفا می دهد و از او انسانی دیگر می سازد، یعنی از خاکستر مرد شامی، مردی دیگر متولد می شود و این کم از مرده زنده کردن حضرت مسیح (ع) نیست که امام حسن تنها مرده را زنده نمی کند بلکه می میراند و سپس زنده می کند و درسی می دهد که در طول تاریخ همگان بتوانند آن را انجام دهند حال آن که معجزه مسیح(ع) تکرار ناپذیر است اما معجزه کلام و رفتار امام حسن همیشه قابل تجربه کردن است و اصلا ما به عنوان رهروان امام باید این معجزه را به رفتار درآوریم. اگر نه این کنیم رفتارمان حسنی نخواهد بود و پیامد رفتار حسنی هم نخواهد داشت. به فهم من اگر ما همین یک درس را از مکتب امام مجتبی درک کنیم، کافی خواهد بود تا شمایی رااز بهشت در جامعه خود ببینیم. جامعه ای که کسی بدی را با بدی پاسخ نمی دهد و بدی هم مثل «هایی» که با «هوی» پاسخ نگیرد رو به کاهش و انقراض خواهد گذاشت. پس در مطالعه سیره امام مجتبی باید به این مهم عنایت داشته باشیم، که چنان خوب رفتار کنیم که بدی ها فرصتی برای بروز نیابند. مخصوصا هرچه بزرگ تریم باید رفتارمان هم به امام شبیه تر باشد و تحمل و بردباری ما نیز هم. درس گیری را از ائمه هم می  توان ترجمه «الناس علی دین ملوکهم» دانست چه هنگامی که رهبران جامعه خویشتن دارند، التهابات اجتماعی هم فروکش می کند اما آن جا که بزرگان جامعه در جامه خویش بی تاب شوند، آحاد جامعه درجهان بی تاب خواهند شد. این واقعیت تجربه شده همه ادوار تاریخ است چنان که هرگاه درس عملی امام مجتبی(ع) هم عمل مردم و مخصوصا مسئولان شده است، مخالف اگر مرد شامی هم باشد، سرانجام در برابر دریای آرامش و متانت، سرخم خواهد کرد. اگر مردان شامی کردار جامعه همچنان بر سر خشم می مانند، از این روست که حرف باطل آنان، به پاسخ حق نرسیده است، پس باطل خود را حق پنداشته، بر آن اصرار می ورزند. کاش یادمان می بود که رسالت ما نسبت به این درس عملی امام، تنها نقل تاریخ و روایت یک رویداد نیست بلکه درس گرفتن و به کاربستن است که اگر چنین شود همه درخواهیم یافت حق را و حقیقت را و خود هم نسبت به آن ملتزم خواهیم شد، چنان که مرد شامی پس از شنیدن پاسخ های امام، به صراحت گفت، پیش از این نزد من از تو و پدرت مبغوض تر وجود نداشت و از این پس محبوب تر وجود نخواهد داشت و عملا هم ملتزم به منش امام شد. خب آیا ما نباید از این ماجرا درس بگیریم و با عمل به سیره امام، در «حسنی شدن جامعه» گامی به پیش برداریم؟ فکر می کنم اگر سوای روایت فقط در همین رفتار امام تامل کنیم در خواهیم یافت که اول باید رفتار خود را اصلاح کنیم، اصلاح خود که میسر شد، جامعه ما هم اصلاح خواهد شد.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17356 ، تاريخ انتشار 880614

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۴)

 
آقا به خدا قانون با کسی سر جنگ ندارد، اصلا قانون وضع می شود تا جنگ ها را به صلح برساند. قانون با کسی مشکل ندارد. قانون به وجود می آید تا مشکلات زندگی جمعی مردم را برطرف و امکان زندگی سالم را در جامعه فراهم کند. قانون، «بند» بر پای مردمان نیست تا آنان را از رفتن باز دارد بلکه وضع می شود تا رفتن مردم را در قالب چگونه رفتن اصلاح کند. مطمئن باشید قانون نیامده است تا سد راه رانندگی شما باشد بلکه می خواهد شما در رانندگی به سد برنخورید. قانون چراغ قرمز را نیاورده تا جلوی راه شما را بگیرد بلکه آمده است تا شما را از خطرها دور نگه دارد. هیچ فکر کرده اید اگر چراغ قرمز نبود، کسی معنای چراغ سبز زندگی را نمی فهمید و چه خطرها که سلامت جان و مال مردم را به چالش می کشید. هیچ فکر کرده اید آن وقت هر روز باید چند جنازه را از کف خیابان ها جمع می کردیم و چند خانواده و قبیله به سوگ می نشستند و چه نوع ناهنجاری هایی پیامد این سوگ نشینی، سلامت جامعه را تهدید می کرد؟ بله، مسئله این است که گاه فقط قرمزی چراغ در چشم ما می نشیند و بی تابمان می کند اما اگر فکر کنیم پشت این قرمزی، سرسبزی زندگی است، آن وقت نگاه ما با چراغ قرمز هم مهربان خواهد شد.

بله، قانون دوست و نگهبان و حافظ حقوق ماست پس ما هم با این دوست کارساز و گره گشا دوست باشیم و چه مامور باشد یا نباشد، روی حرف قانون، حرفی نزنیم. چه این حرف، اول از همه حرمت خود ما را خدشه دار می کند، زیرا احترام به قانون احترام به خود انسان و خوی حرمت خواهی و حق مداری اوست.

این نکته ای است که باید از نو به آن توجه کرد و اندک مردمانی را که قانون را رعایت نمی کنند هوشیار کرد که با رعایت نکردن قانون، صرفا یک تخلف مرتکب نمی شوند بلکه یک حرام بزرگ هم پیامد کار آن هاست و آن تعدی به حقوق دیگر شهروندان است، همان طور که آدمی حق ندارد، از میان خانه مردم برای خود راه بگشاید، حق ندارد از دیوار و خانه زمانی او هم عبور کند، مثلا وقتی چراغ برای شما قرمز است برای دیگران سبز است و سبز یعنی خانه چند ثانیه ای دیگر شهروندان و شما حق ندارید از خانه دیگران عبور کنید. جایی که تابلوی توقف ممنوع است به همه تعلق دارد پس شما با پارک در آن منطقه به حقوق دیگر شهروندان تجاوز می کنید. پارک دوبله هم یعنی محروم شدن مردم از استفاده بخشی از خیابان و یعنی دست اندازی به حقوق مردم، یعنی تضییع حق الناس که برای همیشه بر ذمه شما می ماند چه امکان رضایت گرفتن از افرادی که حق شان توسط شما از بین رفته، تقریبا ناممکن است، این حق، حتی با جریمه پلیس هم از ذمه شما پاک نمی شود.

پس به قانون و مقررات شهری در کنار نگاه قانون محور، نگاه حق الناس هم باید داشت چه با تخلف از مقررات، صرفا سرپیچی از فرمان مامور حکومت مرتکب نمی شوید بلکه در کنار این باعث از میان رفتن حق دیگر شهروندان هم می شوید، این نیز می طلبد که با اصلاح رفتار ترافیکی خود عملا به قانون، به حقوق مردم، به نظم شهروندی احترام بگذارید و بستر را برای زندگی در آرامش برای خود و دیگران فراهم کنید. دوستی با قانون، به دوستی های اجتماعی و به رفتار نشات گرفته از آموزه های دینی عمق می بخشد.

با نهادینه شدن این دوستی، دشمنی با قانون و تعدی به حقوق دیگران هم رو به کاستی می گذارد و آن گاه است که رفتار هنجارمند هم رونق می گیرد و زندگی در میان مردم هنجارمند، برای همه دلنشین خواهد بود.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17355 ، تاريخ انتشار 880612
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

... و قصه چنین بود؛ بیگانه و بیگانه پرست، شانه به شانه هم، تفنگ برداشته و به جنگ زندگی آمده بودند، به شکار لحظه های ناب و آرامش مردمی که می خواستند سرنوشت خود را، از سر بنویسند به قلم سبزی که بهار را جاودانه کند در سرزمینی که از زیر تازیانه ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی، قد راست می کرد. اما بیگانه، اما بیگانه پرست، شانه به شانه هم دادند تا کردستان را، بازوی توانمند ایران را قطع کنند و به سوغات برای اربابان سیلی خورده خود ببرند. آن ها، دست تعدی درازکرده بودند به تمامیت ایران و به زندگی نجیب مردم دریادل کردستان، پس نمی توانست این درازدستی، بی پاسخ بماند، آن ها مردم را می کشتند، خانه ها را ویران می کردند، کانون شرارت می ساختند و صدای مظلومان به دادخواهی بلند بود، پس باید کاری می کردیم، مردان حماسه از چمران و بروجردی و کاظمی، تا کاوه پا به راه شدند. چمران روح معرفت بود در هم نفسی کوه ها، کاظمی تجلی عرفان، بروجردی هم با همه مهربانی اش شده بود مسیح کردستان. اما کردستان، مردی از جنس موسی، شبیه مالک اشتر، با رسالت «کاوه» می خواست که پاسخ ماردوشان «ضحاک نشان» را بدهد و چنین بود که محمود کاوه، رعنا جوان دیار امام رضا(ع) برای ایفای رسالت تاریخی خود راهی کردستان شد تا دگرباره دل مردم آرام شود و باد به مهربانی در پرچم عزتمند جمهوری اسلامی بوزد.

... و قصه چنین بود، دشمن جهانی در قامت دشمن بعثی عراقی، جنگ علیه ما را آغاز کرد، پاسخ تحمیل جنگ در میان عزتمردان، تسلیم نیست، در مکتب عزت، دست ها بالا نمی شود بلکه اول مشت می شود، بعد بالا می آید و بعد محکم بر فرق فزون خواهان متجاوز فرود می آید و محمود کاوه، مشت محکم ملتی بود که آزادی را تجربه کرده بود و هیچ گاه تن به ذلت نمی داد. او که کردستان عزیز را آرام و دشمن خیره سر را رام اقتدار خود کرده بود، نمی توانست بوی متعفن دشمن عراقی را تاب آورد. پس باز پرچم افراشت و لشکر ویژه شهدا را به نبرد با بعثیون متجاوز هدایت کرد و هر جا کار قفل می شد، کاوه ورزمندگانش کلید می شدند برای پیروزی و...

... و قصه چنین بود، کاوه پس از رزمی بی امان در یازدهمین روز از شهریور سال ۶۵ و من از آن سال تا امسال و تا عمر دارم در این روز، روضه کاوه خواهم خواند و از جوانی خواهم گفت که نشان از عاشورا داشت وخود را هفتاد وسومین نفر آن حماسه می دانست. از مردی خواهم گفت که سینه به سینه خطر شد، مرگ را بارها پشت سر گذاشت. به «موتوا قبل ان تموتوا» رسید و شهادت را اول درک کرد و سپس بدان واصل شد. عهد کرده ام از او بنویسم که اگر قلم امروز راحت می نویسد به برکت خون و مجاهدت او و یاران اوست...

... و قصه چنین است امروز؛ انگار صدای روضه خوانی ما چندان رسا نیست چرا که هنوز بسیاری کاوه را و راه و رسم او را چندان که باید نمی شناسند، برخی او و یارانش را، طرحچی را، رضوی را، چراغچی  را، صیاد را، برونسی را و... همه شهدا را به چشم سنگ  ترازو می بینند برای فزون خواهی خویش و گروهی نمک می پاشند بر جای زخم بعثی ها. حالا کاوه فراموش می شود، چنانکه کاوه آهنگر فراموش شده است. حالا قهرمانان نسل جوان ما را آمریکایی ها می سازند و امروزه جنس چینی و فرهنگ کره ای دارد غوغا میكند مبارک حضرات باشد خیلی چیزهای دیگر. ما، اما به محمود کاوه خود دلخوشیم و باورداریم، دگرباره پرچم برخواهد افراشت چه او نمرده است، شهید شده است و شهیدان همیشه زنده اند و ما را تنها نخواهند گذاشت... بگذریم، کام محمودها با شهادت شیرین شد، هرچند از آن ها گفتن کام برخی ها را تلخ می کند. من اما به شهدکامی کاوه، شیرین کامم.

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17354 ، تاريخ انتشار 880611

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۳)

 
زندگی طرف، چشمش را گرفته بود. نمای ساختمان برایش زیبا بود و مبلمان درون خانه حرمت آفرین، لوستر و پرده و LCD و... هم هرکدام یک گوشه قلبش را پر کرده بود تا به خانه که برگشت با دل پر، پنجه در آرامش شوهر و اهل خانه اش بکشد که چه خوش بخت است فلانی که این همه دارد و چه بدبخت ایم ما که از این قبیل امکانات نداریم. و سپس به مقایسه شوهر تحصیل کرده اش با فلانی که «اکابر» را هم به زور رد کرده است اما حالا آن قدر پول دارد که بسیاری از تحصیل کرده ها یک دهم او هم ندارند و این باعث دلخور شدن او و درگیر شدن با شوهرش می شود و... صحبت هایشان را که می شنوم یاد آن آموزه دینی می افتم که به تاکید آموزشمان می دهد که در همنشینی، باید به سوی کسی رفت که از حیث مالی فقیرتر باشد و از حیث معرفت بالاتر، در این صورت، آن چه داری برای اهل منزل عزیز و صاحب حرمت خواهد بود و خودت هم محترم و در وادی معرفت، شاید تحریک دیگران تو را به تکاپو وادارد که با افزایش بنیه علمی و معرفتی خود، زندگی خویش را ارتقا دهی و در ارتقای جامعه هم نقش ایفا کنی و این خوب است اما...

اما، خانه کاخ مانند و خودروی گران قیمت فلانی، چشم برخی ها را با خود می برد، چشم و نگاه که رفت، دل هم می رود، دل که رفت خود صاحب دل هم می رود و چون بازآید، به کمتر از آن چه فلانی داشته است بسنده نخواهد کرد و برای رسیدن به جایی که فلانی ایستاده و از نگاه خود بالا است، به هر دری خواهد زد و به هر چیز متوسل خواهد شد تا بتواند چون او زندگی کند و این گونه است، که چشم ها و هم چشمی ها، بصیرت را در نگاه برخی می کشد و او را به قتل اعتقاد و ایمان خویش وامی دارد تا فرداروز در راه کسب پول افزون تر از کشتن نفس محترم انسان هم ابایی نداشته باشد و در بمباران آبروی مردم هم پرهیز نکند، حال آن که ...

حال آن که اگر نگاه به بصیرت بگشاید در می یابد، ثروت فراوان اما غیرمشروع هرچند هم زیاد باشد، در برابر ثروت کم اما مشروع، مثل یک دریا زهر و یک پیاله عسل است. آن زهر هزار بار آدمی را می کشد اما پیاله عسل جان می بخشد جسم را و جلا می دهد جان را و شیرین می کند کام و زبان را... کاش همگان می فهمیدیم که یک پیاله روزی حلال، هزار بار بهتر از یک دریا زهر است که خوردن آن آثار منفی دارد. چه بدانیم و چه ندانیم باز هم مثل زهر که چه دانستن در کار باشد یا نباشد، اثر خود را به جا می گذارد و گاه جان را می ستاند.

کاش به جای بزرگ دیدن اموال حرام در دست برخی ها، به شهد و شیرینی زندگی ساده اما حلال خودمان فکر کنیم، آن وقت لباسی از آرامش خواهیم پوشید که فلانی با همه ثروتش هم توان تهیه آن را نخواهد داشت. مطمئن باشید افرادی که از راه حرام به انباشت ثروت دست می زنند اگر هم بتوانند آسایش برای خود فراهم کنند، از فراهم آوردن آرامش ناتوان خواهند بود. چه شاید در دریای زهر بتوان شنا کرد، اما نمی توان به آرامش شهد دست یافت. کاش با دانستن قدر زندگی ساده و بی ریای خود به ورطه غلتیدن در دریای زهر نیفتیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17354 ، تاريخ انتشار 880611


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 17:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۲)

 
«کوله بارت بربند!/ شاید این چند سحر/ فرصت آخر باشد/... می شود کاری کرد/ می شود آسان رفت/ می شود حرفی گفت/ تا رضا باشد دوست/ تا رضا باشد یار...»این متن یک پیامک بود که از فرهیخته ای همشهری دریافت کردم. اما دو نکته آن برایم خیلی بیداری آفرین بود، اول «فرصت آخر و این که شاید در آخرین فرصت قرار گرفته باشیم و نکته دیگر این که می شود کاری کرد و این می شود می تواند کلید رسیدن به سرای آرامش باشد، به باور من اگر آدمی بداند در آخرین فرصت قرار دارد و دیگر زمانی برای از دست دادن نیست، به این فهم خواهد رسید که باید بهترین استفاده را از آخرین فرصت ببرد. دیده ایم کسی که می خواهد به مسافرت برود، ضروری ترین کالاها را برمی دارد و ازآخرین فرصت استفاده می کند تا همه لوازم موردنیازش را برداشته باشد و کارش «درست» باشد، در چنین موقعیتی دیگر زمان را از دست نمی دهد. حالا اگر احتمال بدهیم این «فرصت آخر» برای زندگی ما باشد، آن وقت چه خواهیم کرد؟ آیا نباید از این فرصت آخر به عنوان «طلایی ترین زمان ممکن» بیشترین بهره را برد؟ هم معرفت و هم عقلانیت حکم می کند، زمان طلایی را از دست ندهیم. برای باورمندان این حدیث انسان ساز و جامعه ساز امام مجتبی(ع) که چنان توشه برگیر و زاد سفر آماده کن که گویی همین فردا خواهی مرد، هر روز یعنی آخرین روز، یعنی فرصت آخر، یعنی زمان طلایی. یعنی از زمان طلایی باید قیمتی ترین بهره را برد و من فکر می کنم اگر نگاهی این گونه به زندگی، به حیات اجتماعی، به کار و تولید و ... داشته باشیم، ضریب خطا به کمترین حد ممکن خواهد رسید، یعنی خود ما برای خویش خطاپذیری را کاهش خواهیم داد، تا اگر کالایی تولید می کنیم از کیفیت بالایی برخوردار باشد، اگر قرار است سخنی بگوییم، بهترین و آموزنده ترین سخنان باشد. هیچ کس زمان طلایی را هدر نمی دهد هیچ دیده اید کسی مثلا سرجلسه کنکور، وقت خود را به بطالت بگذراند و بگوید، سال دیگر جبران می کنم؟ در کنکور زندگی، که هر روز تکرار می شود هم باید بهترین برون داد را داشت، چه شاید فرصت نباشد تا بتوانیم نتیجه بهتری به دست آوریم. پس چه خوب است با مدیریت پندار و کردارمان هرجا که هستیم، به هر کاری که مشغولیم، کارمان را مومنانه و کامل انجام دهیم. اگر نانواییم، نان سالم و مرغوب تحویل بدهیم و هرگز کار بهتر پختن را به فردا وانگذاریم. اگر معلم هستیم، مهارت تدریس و شوق پرورش را به اندازه ای برسانیم که حق معلمی است. اگر کاسب هستیم، چنان رفتار کنیم که تعریف «خلق حسن» باشد. اگر کارگریم، هر روز، تلاش کنیم بهترین تولید را داشته باشیم. اگر کشاورزیم، بهترین محصول را به بازار عرضه کنیم و اگر بازاری هستیم کالارا با بهترین کیفیت به دست مصرف کننده برسانیم. به باور من همه چیز زمانی خوب می شود که همه ما، خود را در زمان طلایی احساس کنیم و بدانیم در فرصت تکرارناشدنی باید بهترین محصولات راعرضه کنیم و بهترین بهره برداری را داشته باشیم. در حوزه اخلاق و معرفت هم باید به فکر امروز و فردای قیامت باشیم و به آخرین فرصت به عنوان زمان تکرار ناشدنی و طلایی بنگریم که باید قیامت ما را چراغان کند.

آن وقت دیگر حاضر نخواهیم شد، زمان را به بطالت بگذرانیم و بر زمین بذر باطل بیفشانیم. بلکه زاد و توشه چنان فراهم خواهیم کرد که اگر همین لحظه «ارجعی الی ربک» بخوانند، «راضیة مرضیه» لبیک گویان دوست به سعادت «فادخلی فی عبادی» و کرامت «وادخلی جنتی» برسیم. «پس می شود کاری کرد/ می شود آسان زیست/ می شود آسان رفت/ می شود .../

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17353 ، تاريخ انتشار 880610


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۱)

 
لحظه های دعا را باید دریافت، گذاشتن و گذشتن، کفران نعمت نیایش و اجابت خواهی است. کفران نعمت نیایش خوانی و اجابت خواهی، عقوبت جامعه گرفتار و آلوده را به دنبال دارد. در دعا کردن و به طلب دست به آسمان پرواز دادن هم نه باید بخل ورزید و نه حتی به کوچکی خویش نگریست بلکه به یاد باید داشت که از بزرگی، جز بزرگی نباید خواست که باز این کفران نعمت بزرگی است. پس به گاه دعا و خواستن، چشم از خویش و کوچکی خویش باید برداشت و به آن بزرگ بزرگ آفرین نگاه باید کرد و از او مطابق شأن او باید طلب کرد. «ادعونی استجب لکم» که به ما فرموده است، هیچ قیدی ندارد. حد و مرز هم ندارد، پس همه خواستنی ها را برای همه از او باید طلب کرد، وقتی دعا از اوست و اجابت هم از او، پس نه شرط معرفت است که کم بخواهیم و نه شرط انصاف و نه شرط عشق. مگر نه این که تعلیممان کرده اند که حتی دین مردمان و مرامشان را، ملیت و نژاد و زبانشان را در نظر نیاوریم بل بخوانیم و بخواهیم اللهم اغن کل فقیر اللهم اشبع کل جائع... اللهم رد کل غریب... اللهم فک کل اسیر... اللهم اشف کل مریض...

و برای همه مردمان بخواهیم زیبایی ها را، رحمت را، کرامت را، باران را، آن وقت خود ما هم در میانشان فرصت جان شستن در باران و بهره بردن از کرامت و نشستن سر سفره رحمت خواهیم یافت. در دعا، نه کرت، نه باغچه، نه باغ، که همه زمین باشیم. همه زمین که از باران سیراب شود، همه باغ ها و باغچه ها هم سیراب خواهند شد، اما اگر قصه این نباشد و آن باشد که کرت گفت ببار! باران گفت کجا؟ کرت گفت: همین جا/ باغچه گفت ببار! ابر گفت: کجا؟ باغچه گفت همین جا/ باغ گفت ببار! ابر گفت: کجا؟، باغ گفت همین جا/... این خودبینی و خودنگری نتیجه اش این می شود که اگر باران ببارد، باغچه ای و باغی لب تر می کنند و شکوفه می دهند اما دیگر جاها خشک و عطش زده است. اما اگر این دعای زمین اجابت شود که زمین گفت ببار! ابر گفت کجا؟ و زمین پاسخ داد: همه جا!/ همه جا که ببارد، فرصت سبز شدن و به شکوفه نشستن برای همه فراهم می شود. پس کم از زمین نباشیم و باران را برای همه از خدا بخواهیم. اگر دست ها طلب شفاعت دارند آن را نه برای خود، و نه حتی برای هم وطن و هم کیش خویش بل برای همه مخلوقات خدا بخواهیم که همه برای او عزیزند. اگر آزادی را از اسارت آرزومندیم، همه دربندها را در نظر آوریم و اگر می خواهیم برای روزی مردم و گذر از گرسنگی و فقر دعا کنیم باز دعایمان برای همه آفریده های خدا باشد. خدا، پروردگار همه است، خالق همه است. در دعاهامان، فیض مهربانی اش را برای همه بخواهیم و به این نکته هم توجه کنیم که اسارت و فقر و بیماری و گرسنگی فقط مفهوم مادی ندارد بلکه دعا کنیم همه اسرا، هم از بند باطل خواهان رها شوند و هم از بند نفس خویش. هم فقر مادی و گرسنگی جسمی از میان برخیزد و هم فقر و گرسنگی معرفتی شانه به شانه اش از میان برود. هم بیماری های جسمی رفع شود هم بیماری های روحی، هم بیماری های جهل هم بیماری لجاجت و هم بیماری همه زشتی های پنداری و گفتاری و رفتاری... پس به بزرگی خداوند نگاه کنیم و همه زیبایی ها را با هم طلب کنیم. به مهربانی حضرت رحیم ودود بنگریم و همه خوبی ها را برای همه مخلوقات بخواهیم. پس بخوانیم: اللهم اشف کل مریض... اللهم فک کل اسیر و...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17352 ، تاريخ انتشار 880609
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۱۰)

 
قهر و کینه، در خوشایندترین حالت مثل باد است که چون بکارند لاجرم توفان درو خواهند کرد، این هم در ساحت فردی جواب می  دهد و هم در گستره اجتماعی، یعنی در زندگی و جامعه، کسانی که قهر می کارند، به فصل دروی کینه و انباشت نفرت خواهند رسید و باز این کینه انباشته را آرد خواهند کرد، نان خواهند پخت و خواهند خورد، آن وقت کینه چنان جانشان را پرخواهد کرد که دیگر معنای مهربانی را نفهمند. اما اگر «قهر» را به «مهر» تبدیل کنیم و «کینه» را به «سکینه»، آن وقت به فصل برداشت آرامش خواهیم رسید و از مهربانی، نان خواهیم پخت و جانمان از دوستی لبریز خواهد شد. در آموزه های اسلامی هم داریم که بارها ما رااز قهر و کینه پرهیز داده اند و در فرهنگ ملی هم «دل » را «سراچه مهر» خوانده اند تا مبادا به قهر برسیم اما اگر روزی روزگاری، عصبانیت برای دقایقی به جای عقل نشست، ما ۳ روز، حداکثر ۳ روز وقت داریم که از دل کینه بازپس بستانیم و آن که بیش از ۳ روز کینه دارد، باید در باورهایش تجدیدنظر کند یا رفتارش را براساس باورهایش مهندسی کند، چه ما حق نداریم «سراچه مهر» را به خانه قهر تبدیل کنیم و چه قدر خوب است در ماه رمضان دل را خانه تکانی کنیم و قهر را به آب و جاروی معرفت و محبت بروبیم و چشم ها را به زیبا دیدن یکدیگر عادت دهیم تا دل ها دوباره هوای کوی هم کنند. برای این هم می توانیم با «صله ارحام» شروع کنیم و در این شب های مبارک «سفره افطار ارحام» بیندازیم و به وسع خود، خویشاوندان را دور هم گردآوریم و با میزبانی از میهمانان خدا، چراغ مهربانی را نوری افزون بخشیم. حیف است این لحظه ها رااز دست بدهیم و دست هامان از ره آورد رمضان خالی بماند. هیچ فکر کرده ایم اگر رمضان بگذرد و دلی هنوز پر از کینه باشد، آیا می شود تجلی ایمان را در آن باور کرد؟ نگوییم دیگران بد کردند و ما دلخور ماندیم چه اگر اسوه زندگی خویش را در رسول مکرم اسلام بجوییم، باید به عیادت آن که به ما توهین می کند و شکمبه بر سرمان خالی می کند هم برویم. اگر الگوی ما مولا علی است باید حتی بر ابن ملجم هم رحیم باشیم. اگر سیره حسنی در پیش گیریم باید توهین ها و دشنام های مرد شامی را به رافت پاسخ دهیم و او را تا صبح معرفت اهل حق ببریم، اگر الگوی زندگی ما امام رضاست باید چنان مهربان باشیم که شایسته پیرو امام رئوف باشد و ... قهر و کینه الگویی شیطانی دارد که از همان آغاز از آدمی قهر کرد، سجده نیاورد وکینه آورد. هنوز پی کینه نخستین می خواهد آدمی را جهنمی کند. قهر و کینه هم سودای شیطانی است و باید که از آن پرهیز کنیم و شایسته این که در مبارک لحظه های رمضان، راز مهربانی و رمز خوب خواهی برای همه را عارف شویم ... به باور من «سفره افطار ارحام» در این راه می تواند یک گام بلند و مطمئن باشد که ما را به سوی «سفره های افطار احباب» هم هدایت می کند و لقمه های این سفره ها هم بوی مهربانی می دهد. برای این هم اگر چه فرق نمی کند چه کسی سفره می اندازد اما با توجه به عرف جامعه شاید بهتر باشد، بزرگ ترهای فامیل پیش قدم شوند و با دعوت خویشان به افطاری، همه را گردهم بنشانند و این همنشینی را به همدلی تبدیل کنند و باز شب دیگر و فرد دیگر. باور کنید اگر ما یک ماه را دور هم بنشینیم، یازده ماه بعد را نخواهیم توانست دور از هم زندگی کنیم، چشم هامان آن قدر زیبایی خواهد دید و دل هامان چنان از مهر هم لبریز خواهد شد که دیگر از هم دل نکنیم، چنان از مهر لبالب خواهد شد که دیگر جایی برای قهر و کدورت باقی نماند. پس «سفره افطار ارحام» را برای تعمیق صله ارحام جدی بگیریم.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17351 ، تاريخ انتشار 880608

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۹)

 
هیچ وقت او را این قدر خوشحال ندیده بودم، داشت بال در می آورد، فقط مانده بود با آن هیکل پرواز کند. معرکه گرفته بود، چه معرکه ای. اول فکر می کردی برنده جایزه اسکار شده یا نوبل گرفته است اما دقت که می کردی، می دیدی همه خوشحالی اش از این است که کالای تولیدی همکارش مخدوش شده است. مثل نانوایی که خودش نان مرغوب نمی پزد اما وقتی نان نانوای دیگری هم می سوزد خوشحال می شود. مثل کشاورزی که از زدن صاعقه به مزرعه همسایه خوشحال می شود، مثل آن مثل معروف که فردی به بازار شد و دید آتش همه مغازه ها را سوزانده فقط مغازه او ایمن مانده است یک الحمدا... گفت که عمری او را به استغفار وا داشت، چه او فقط خود را دیده بود و این را هم فهمید لذا یک عمر زبان به استغفار گشود اما آن بنده خدا این معرفت را نداشت به مخدوش شدن تولید همکارش شادمان بود، شاید فکر می کرد با این کار، شأن او بالا می رود. اما... راستی چرا بعضی  ماها می خواهیم با تخریب دیگران خود را اثبات کنیم؟ اگر اثباتی باشد که در عمل خود افراد است، نه در خراب شدن کار دیگران. اما برخی فقط با تخریب دیگران پی اثبات خویشند، متاسفانه! این رفتار آدمی را یاد یک آموزه دینی می اندازد که هم بد کرداران را مذمت می کند و هم کسانی را که به کار بد رضایت می دهند. حالا هم مهم نیست فردی که دچار مشکل شده است چه کسی باشد، مهم این است که برخی افراد به خراب شدن کار دیگران و به اشتباه کردن مردم راضی و دلخوشند آيا این «برخی ها» راضی به اشتباه و خطا شمرده نمی شوند و این رضایت آیا تاوانی ندارد؟ به قول دانش آموخته های علوم اسلامی اگر این کار قبح فعلی نداشته باشد، قبح فاعلی که حتما دارد، یعنی اگر اشتباه را به حساب او نگذارند، رضایت به اشتباه دیگران را که حتما باید به حساب او بگذارند! در آموزه های اسلامی هم از کار بد منع شده ایم و هم از رضایت به آن، یعنی ما حق نداریم از اشتباه کردن دیگران خوشحال شویم. مخصوصا اگر در یک مجموعه کاری باشیم که کار هویت جمعی دارد و به همه کارکنان مجموعه بازمی گردد. یادمان باشد اگر مثلا ترمز فلان خودرو خوب عمل نمی کند، عیب به همه خودرو نسبت داده می شود و به شرکت سازنده نه و صرفا به بخش سازنده ترمز! پس همه باید هم کار خود را درست انجام دهیم و تقوای پرهیز از اشتباه داشته باشیم و هم دیگران را از افتادن به اشتباه بر حذر داریم و به سهم خود در ارتقای کیفی کالایی که تولید می کنیم نقش آفرین باشیم.

اما آن بنده خدا چون خودنگر بود از اشتباه دیگران بال درمی آورد، چون روح جمعی نداشت و چون برای دیگران دل نمی سوزاند، از آتش گرفتن مغازه های دیگران دل آشوب نمی شد و حمدگوی سلامت ماندن مغازه خود بود، غافل از این که دلش در آتش دیگر سوخته است. بگذریم، ماه رمضان است و این فرصت باید بسترساز اصلاح رفتار و کردار و گفتار ما بلکه حتی اصلاح پندار ما شود، تا رفتاری در خور شأن رمضان و اهل روزه داشته باشیم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17350 ، تاريخ انتشار 880607


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۸)

 
بذر باید پر باشد تا به بار بنشیند، سبز شود و شکوفه بدهد و شکوفه ها به میوه تبدیل شود و کام ها را شیرین کند. بذر باید پر باشد، والا هیچ کس به یاد ندارد، بذر پوچ نتیجه ای داشته باشد و از کاشت آن، گیاهی بروید و درختی قد بکشد، کسی به یاد ندارد از هیچ، چیزی بروید. نمی شود هیچ را به همه چیز تبدیل کرد. اگر بر حسب اتفاق از بذر پوچ چیزی رویید باز پوچ خواهد بود. این را گفتم تا عرض کنم، «دروغ بذر پوچ است» و از دروغ نمی توان همه چیز ساخت. آن چه به ظاهر شکل بگیرد هم سرانجام فرو می پاشد که هیچ کس از دروغ به جایی نرسیده است. اصلا نردبام دروغ، سرانجامش افتادن و درهم شکستن است. دروغ مثل نردبام ما و منی است، خب معلوم است که «عاقبت این نردبام افتادنی است» و باز این حقیقت است که «لاجرم هر کس که بالاتر نشست/ استخوانش بیشتر خواهد شکست». پس باید زندگی را بر پایه صداقت بنا کرد و صادقانه با آحاد جامعه ارتباط برقرار کرد تا جامعه صادق شکل بگیرد. اگر صداقت روح جاری در زندگی مردم شود، بهره و سودش هم به همه می رسد و نیاز نیست برای فرار از افتادن به دام های هزار رنگ، این همه هزینه کرد. در جامعه صادق با کمترین هزینه ها می شود به بیشترین بهره وری و بالاترین درجه آرامش و سعادت دست یافت و بستر را برای ظهور زندگی مؤمنانه فراهم کرد. این واقعیت سرشار از حقیقت را باید در نظر داشت که صداقت می تواند زشتی ها را از جامعه پاک کند و امکان زندگی در جامعه زیبا را به همه بدهد. یادآوری ماجرای معروف صدراسلام به بازفهمی موضوع کمک می کند، آن جا که فردی به محضر رسول مکرم اسلام (ص) مشرف می شود و می گوید من گناهان زیادی مرتکب می شوم که توان پرهیز از همه آنان را ندارم، به من راهی نشان ده که نجات یابم او سیاهه سیه کاری هایش را و فهرست گناهانش را بیان می کند و پیامبر حکیم اسلام می فرمایند، «دروغ نگو» و او می پذیرد تا از همین یک گناه دست بشوید و سرخوش می رود به سراغ مثلا مشروب، اما با خود می گوید اگر از من بپرسند مشروب خورده ای اگر راست بگویم حد می خورم و اگر دروغ بگویم عهد خویش را با رسول ا... گسسته ام لذا از مشروب دست و دل می شوید و به سراغ گناه دیگر می رود و باز همین سوال را از خود می پرسد سرانجام از همه گناهان کناره می گیرد. در روایتی از معصومان هم می خوانیم که مومن ممکن است گناه کند اما هرگز دروغ نمی گوید، چه دروغ، کلید دروازه جهنم است و در هم شکستن این کلید، این دروازه را برای همیشه به روی انسان بسته نگه می دارد. از دیگر سو، صداقت هم کلید دروازه است اما دروازه بهشت، با صداقت می توان حتی از هزارتوی مشکلات هم به رستگاری رسید و به بهشت راه یافت و... چه خوب است در این زمان مبارک، تقوای پرهیز از دروغ را در جان خویش چنان عظمتی بخشیم که دیگر دروغ نگوییم، آن وقت حلاوت زندگی صادقانه در جامعه صادق، کام جانمان را شیرین خواهد کرد.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17349 ، تاريخ انتشار 880605

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 سیاه و سفید (۷)

 
معمولا حواسم است که چگونه روی صندلی بنشینم، اما چند روز پیش که روی صندلی نشستم، رویه صندلی افتاد و من میان چارچوب آن گیر کردم، هر چند زمین نخوردم اما... با خود گفتم: من با این که مراقب بودم و با این که صندلی ما هم صندلی کارگری است، نزدیک بود بیفتم و همین هم لبخند را بر لب چند نفر آورد، حالا چقدر سخت است کار برخی افراد که بی هوا روی صندلی های بزرگ هم می نشینند. رئیس هم هستند و مدیر و نمی دانم مسئولیت های دیگر. حالا اگر صندلی آن ها بشکند چه می شود آیا؟ اگر زمین بخورند چه می شود؟ البته این زمین خوردن، با آن زمین خوردن بعضی ها متفاوت است، اما شاید صدایش به همه جا برسد. شاید خیلی ها را به خنده بیندازد، مخصوصا روسایی را که به خیلی ها خندیده اند! کاش هرکس هرجا که می نشیند اول از محکم بودن زیر پایش مطمئن شود و مخصوصا اگر مسئولی روی صندلی می نشیند یادش باشد که اگر قرار بود، صندلی برای رئیس همیشه محکم باشد، نوبت نشستن به او نمی رسید و یک ای کاش دیگر و آن این که کاش همان زمانی که نوبت نشستن روی صندلی به ما می رسد، چنان درست کار کنیم و چنان کارها را درست انجام دهیم و چنان حرمت داری کنیم از مردم که وقتی برخاستیم مردم هم به احترام ما برخیزند. کاش هرکس رئیس شد، یادش بماند، یک روز رئیس نبوده و باز فردا روزی رئیس نخواهد بود، کاش با مردم چنان رفتار کند که می خواست با او رفتار کنند و یا فردا خواهد خواست رفتار رئیس بعدی با او آن گونه باشد. و کاش، این درس امام مجتبی را به عمل درآوریم که آن چه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند و ما هم با مردم آن گونه رفتار می کردیم که توقع داریم با ما رفتار شود. هرچند تقدیر روزگار هم معمولا چنین است که با هر دست که بدهی با همان دست پس می گیری و با تو همان رفتاری می شود که تو با دیگران داری، پس عقلانیت حسابگر هم حکم می کند چند روزه صندلی داری و با مردم به مروت و یا لااقل به مدارا رفتار کنیم تا فردا روز، رفتار با ما هم بر مدار مروت باشد که اگر این گونه شد، جامعه بستر حرمت و تکریم خواهد بود و از درخت احترام هم میوه شیرین بزرگی و بزرگواری خواهد رست و کام همگان را شیرین خواهد کرد. آن که کام شیرین داشته باشد، نگاهش هم شیرین خواهد شد و پندارش هم و دست هایش هم برای افزودن بر شیرینی تلاش خواهد کرد.رویه صندلی من افتاد و مرا برای لحظاتی در حصار چارچوبه صندلی قرار داد، شاید تقدیر شده بود این اتفاق تا نگاهم به صندلی و رفتار برخی مسئولان بیفتد، که مسئولیت را با ریاست عوضی می گیرند و پاسخ گویی را به سوال عار می دانند حال آن که هرکس مسئولیتش افزون است باید توان پاسخ گویی اش هم افزون تر باشد.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17348 ، تاريخ انتشار 880604

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
 

* رمضان فصل عاشقی است، فصل رویش هاست، رویش زیبایی ها و حسنات. فصل ریزش هم هست ماه روزه، ریزش زشتی ها و گناهان. در این ماه، سفره های گناه برچیده می شود تا بتوان سفره نیکی انداخت. و چه پرشکوه است سفره های احسان که در گوشه گوشه شهر پهن می شود.

* چه پرشکوه است سفره های احسان، و چه سعادتمند هستند آنانی که با میزبانی میهمانان خدا، عبودیت را عاشقانه گرامی می دارند. سر سفره های افطار است که می توان زیبایی های «بندگی» را دید، بندگی هایی که پس از سال ها «یابندگی» به دست می آید و عجیب این که این «بندگی» باز «یابندگی» به دنبال دارد و «یابندگی» باز «بندگی» افزون تر.

* اگر در ماه  های دیگر سال، تا ۴۰ خانه آن سوتر همسایه شمرده می شود که باید از او باخبر باشیم، در رمضان باید از همه باخبر باشیم، مباد که برخی سفره ها به نام افطاری، «سفره اسراف» شود و سفره هایی از حداقل های افطار خالی بماند.

* کاش آن ها که سفره می اندازند، نیازمندان را لااقل در این ماه مبارک در کنار برخورداران بنشانند و مباد که برخورداران، نیازمندان را از خود برانند، چه اینان عیال خدا هستند و میزبانی از عیال ا... نیز سعادتی است بزرگ.

* کاش می شد سفره ای افکند که برای همه روزه داران جا داشته باشد تا همه به هر رنگ و نژاد، برخوردار و فقیر کنار هم جشن افطار می گرفتند اما... در این بین سفره هایی که در حرم مطهر و دیگر اماکن مذهبی انداخته می شود و مردم از هر گروه گرد آن می نشینند، شکوه خاص خود را دارد. این شکوه را قدر باید دانست و مهربانی ها را عزیز باید داشت.

* سفره های افطار، در همسایگی اجابت خانه دارد، پس چه خوب است به گاه افطار دست ها را و دل ها را پرواز دهیم تا همه زیبایی ها را به دعا از خدا بخواهیم و سرآغاز همه دعاهامان و سرانجامشان نیز صلواتی باشد که به عجل فرجهم کامل می شود. و عجل فرجهم را هم عاشقانه تر از همیشه بخواهیم. صلوات که دعای مستجاب است ، عجل فرجهم هم مستجاب خواهد شد.

* گاهی از همین سفره های فقیرانه و یک نفره و از همین یک نفر کاری ساخته است که از سفره های پرجمعیت ساخته نیست. گاه، یک دعا کلید فتح باب گرفتاری می شود، پس این روزها و شب ها به هر کس می رسیم التماس دعا بگوییم و به یاد هم آوریم که رفع گرفتاری های جامعه بشری و ظهور صاحب زمان (عج) را از خدا بخواهیم...

* رمضان فصل رسیدن به عشق و یافتن یار است. یابندگی پیشه کنیم تا به یار برسیم و برای همیشه بندگی به معرفت پیشه کنیم که مبارک پیشه ای است این بندگی پیشه کردن.

صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17348 ، تاريخ انتشار 880604

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۶)

 
وقتی میوه آوردند، گفت: حساسیت دارم، خربزه، انگور، طالبی و... در دایره حساسیت او قرار داشت و به اصرار میزبان هم حاضر نشد، تکه ای خربزه و طالبی و دانه ای انگور به دهان بگذارد. کار درستی هم بود، نباید به صرف خواستن یا تعارف دیگران، سلامتی خود را به خطر انداخت. پزشکان نگهبان سلامت آحاد جامعه هم همواره افراد دچار حساسیت را از مصرف این قبیل میوه ها پرهیز می دهند، چه اگر فرد مصرف کند، دچار عوارض خواهد شد که بیش از «لرز» خربزه عذاب آور خواهد بود!

میوه ها که جمع شد، بساط آجیل پهن شد و تعارف میزبان و باز انکار او که می گفت حساسیت دارم و از مصرف تنقلات هم معذورم. او عذرخواهی هم کرد و به نوشیدن لیوانی چای بسنده کرد تا شب نشینی میزبان و دیگر میهمانان خراب نشود اما...

چانه ها گرم شده بود به گفتن از این و آن و از این در و آن در، مرد حساس جمع ما، نه این که به گفتن ها و شنیدن ها حساسیت نداشت که خود گاه آتش می شد برای داغ شدن بحث ها، مجلس غیبت و تهمت توامان شده بود، از در و همسایه و خویش و غریبه تا ارباب سیاست و اهالی حکومت، تهمت، با خود دروغ را هم آورده بود، چه تهمت، نسبت دروغ دادن به یک فرد است و با این سه، مجلس حسابی گرم بود، اما انگار کسی حساسیت نداشت، نسبت به ویروس هایی که اخلاق را ویران می کند. کسی متوجه نبود اگر خربزه و انگور حساسیت زا و برای بعضی ها بیماری آفرین است، خوردن گوشت مردار برادر، برای همه بیماری آور است. کسی حواسش نبود، تیغ تهمت، انسانیت را زخم می زند، جوانمردی را می کشد و جوانمردی و انسانیت که نباشد دیگر از هیچ کوچه ای نمی توان به سلامت گذشت، نمی شود با آرامش در جامعه زندگی کرد. نمی توان به چشم ها اعتماد کرد. نمی توان گرمای دست ها را از هرم جهنم تشخیص داد، نمی توان در فضا نفس کشید، اصلا نمی توان زندگی کرد، اما دریغ که گویی حساسیت ما به گناه، هزار بار کمتر از حساسیت ما به میوه های فصلی است. حال آن که حساسیت فصلی می گذرد ولو با دشواری، اما حساسیت های اخلاقی، دیگر فصل نمی شناسد و همیشه مشکل ساز می ماند. کاش اگر نه افزون تر، لااقل به اندازه حساسیت فصلی و پرهیز از میوه های حساسیت زا، مراقب حساسیت های اخلاقی فردی و اجتماعی بودیم و تقوا پیشه می کردیم چه همان گونه که زندگی با جسم سالم زیباست، با روح سالم هم زیباتر است و جامعه ای که از آحاد سالم شکل بگیرد هم بستر سلامت خواهد بود. پس هوشیار باشیم و مراقب حساسیت های اخلاقی و دغدغه های انسانی باشیم و با پرهیز از نازیبایی های رفتاری هم چون غیبت و تهمت و... سلامت اخلاقی خود را بیمه و توصیه های معلمان اخلاق و عالمان خود ساخته و طبیبان روح را چونان توصیه های پزشکان تن عملی کنیم. این بهتر است...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17347 ، تاريخ انتشار 880603


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه وسفید (۵)

 
دستت را رد نمی کند، او «بفرمازدن» هیچ کس را بی پاسخ نمی گذارد، یک روز سر راه مومنی قرار می گیرد و با بفرمای او راهی مسجد می شود، نماز می خواند حتی در کارهای خیر شریک می شود و بی ریا تلاش می کند آن چنان که اهل دل را خشنود می کند روز دیگر، سر راهش اهل دود قرار می گیرد و سیگار لای انگشتانش جا خوش می کند.

به او بفرما زده اند و او با این که سیگاری نیست سیگار به لب شده است. روز سوم هم کسی بفرما زده است برای کمک به یک نیازمند و او هم مشغول کار است و باز دیگر روز، بفرما زدن یک نالوطی او را سر سفره گناه کشانده است و باز روز دیگر و بفرمای دیگر و کوچه دیگر و راه دیگر و کار دیگر. او هیچ بفرمایی را رد نکرده است. معنای «نه» را نمی داند.

انگار فرهنگ واژگانی او با این کلمه «بیگانه» است به همین خاطر بفرمای خودی و بیگانه را رد نمی کند، حال آن که در مدرسه زندگی اجتماعی، «نه» درست به اندازه «بله» کارساز و ضروری است. آن که مهارت «نه گفتن» را نداشته باشد در کلاس زندگی مردود خواهد شد، چنان که آمار این مردودها هم کم نیست. اگر پای صحبت قریب به اتفاق شکار شده های دام اعتیاد و یا دیگر خلافکاران بنشینیم، خواهیم شنید امان از رفیق بد و ... بفرما زد، دستش را رد نکردیم آخر، بی ادبی بود، بگوییم نه و حالا گرفتار شدیم.

حال آن که اگر این افراد، با «نه» در زندگی خود را به روی بیگانه قفل می کردند، می توانستند با «بله» گفتن به خودی ها از زندگی خود به سوی بهشت کوچه باز کنند. در نظام تربیتی «نه» و «بله» به خودی خود ضدارزش و ارزش شمرده نمی شوند بلکه ارزش آن ها در سنجش نسبت به کارها مشخص می شود. نه گفتن به کسی که آدمی را به سوی خلاف می خواند، ارزشی هم سنگ سلامت زیستن و سالم ماندن دارد. حال آن که «بله» گفتن به این دعوت، ننگ و سقوط را به دنبال دارد.

اما بله گفتن به آن که به سوی حق دعوت می کند یک ارزش است پس «نه» و «بله» مثل دو بالند برای پرواز و آن که می خواهد در زندگی موفق باشد باید هم در «نه» گفتن مهارت داشته باشد و هم در «بله» گفتن و از هر دو به جا و به موقع استفاده و راه خود را به سوی فرداهای روشن بازکند.

آن که مهارت رفتاری را فرا گرفته است، به راحتی شکار این و آن نمی شود و دیگران نمی توانند مهارش بزنند وبه هر سو بکشانند.

پس شایسته است، مهارت نه گفتن را چونان مهارت بله گفتن به رفتار درآوریم و هم خود صاحب فرصت کمال شویم و هم به سهم خود در جامعه بسترساز سلامت و سعادت شویم چه اگر در جامعه کسی به دام شیادان نیفتد، شیطان فرصت یارگیری نخواهد داشت و این فرصت که فراهم نشود لشکر ابلیس بی یار خواهد ماند و لشکر حق سربازان پرشمار خواهد داشت و ملک و ملت سرفراز خواهد شد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17346 ، تاريخ انتشار 880602


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 
سیاه و سفید (۴)

 
خاطرات بد را که از رفتار دیگران تعریف می کرد، به هم می ریخت. می شد از چهره اش فهمید که چه قدر عصبانی است. چقدر ناراحت است. چه قدر روانش ناآرام است. البته آن «بد خاطره ها» مربوط به امروز و دیروز نبود، از برخی آن ها شاید سالی می گذشت. اما همین که راجع به آن ها صحبت می کرد به هم می ریخت.گفتمش که خاطرات بد، حال امروز آدم را بد می کند. همان به که به یاد نماند، چنان که کسی نقاشی بد را در دفتر نقاشی اش حفظ نمی کند. چنان که هیچ دانش آموزی نمره تک خود را به یادگار نگه نمی دارد و به همه نشان نمی دهد. این درست که خاطره تو از رفتار دیگری چنین تلخ شکل گرفته است اما مگر آدم برای تماشای صحنه های دلخراش رانندگی رغبت می کند که برای به یادآوردن خاطرات بد که حاصل برخورد واژگانی یا معنوی دو نفر یا دو رویداد است، چنین تلاش می کنی؟ خاطرات بد، که آدمی را هم بد دل می کند، مثل حوادث تلخ است اگر اتفاق افتاد هم نباید ذهن را برای همیشه با آن گره زد. فقط باید عبرت گرفت و سپس ذهن را از آن پیراست و باز تاکید کردم، هیچ آدم عاقلی در بهترین جای خانه اش، زباله های بدبو و عفونی، تلنبار نمی کند و بالای خانه اش را به نگه داری حیوانات وحشی اختصاص نمی دهد. پس آدمی هم نباید قیمتی ترین جای ممکن را که قلب اوست به این خاطرات بد که هرکدام نماد یک حیوانند وابگذارد. کاش یادمان باشد که وقتی شب، کیسه زباله را دم در خانه می گذاریم تا ماشین حمل زباله آن ها را ببرد، زباله های رفتاربد خود و دیگران را هم از خانه دل بیرون بگذاریم. کاش یادمان باشد همان گونه که در خانه را برای وارد نشدن غریبه، قفل می کنیم، غریبه های اخلاقی را هم به خانه دل راه ندهیم. کاش یادمان باشد، هیچ کس از هم زدن یک ماده بد بو، رایحه خوش استشمام نخواهد کرد و از یادآوری خاطرات بد هم جز بدی عاید نخواهدشد. پس عاقلانه آن است، زباله ها را بیرون بگذاریم، خانه را آب و جارو کنیم. دل را هم از نازیبایی ها بپالاییم و «یادهای بد» را به دست «باد» بسپاریم تا از این دیار ببرد. حیف است آدم یک عمر با خاطرات بد زندگی کند، خاطراتی که بذر کینه می شود و از آن بدرفتاری می روید.پس هرگز و هرگز و هرگز، خاطرات بد را به یاد نیاورید. یک توصیه دینی هم کار را آسان می کند و آن این که دو چیز را زود فراموش کن، اول بدی که دیگران در حق تو انجام دادند و دوم خوبی که تو در حق دیگران کردی. چه اگر بدی دیگران را از یاد ببری، خوبی ها را به یاد خواهی آورد و با از یاد بردن خوبی خود در حق دیگران، توقعت را مدیریت خواهی کرد. با توقع مدیریت شده می توان به رفتار مدیریت شده رسید و جامعه ای که رفتار مردمش منطقی باشد، بستر برای توسعه و کمال در همه شئون آن مهیا خواهد بود. پس برای رسیدن به این جامعه، خاطرات بد را فراموش کنیم.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17345 ، تاريخ انتشار 880601

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  |