|
سیاه و سفید(۲۹) اگر به کسی ماهی گیری نیاموزی و فقط به دادن ماهی اکتفا کنی، به محض تمام شدن ماهی، باز به نقطه صفر باز خواهد گشت؛ یعنی باز هم گرسنگی، تازه اگر با تمام شدن ماهی، عمر او تمام نشود. اگر عمر او به دنیا باشد و باز هر روز به او ماهی بدهی، فاصله صفر تا صفر را خواهد پیمود و همچنان در فقر دست و پا خواهد زد پس اگر می خواهی به گرسنه و فقیر، لطف کنی، به او ماهی گیری بیاموز، تور به دست او و راه دریا را نشانش بده، تا خود از لابه لای امواج دریا، ماهی خود به دست آورد. باشد که به روزگار مروارید هم به تور او راه یابد. اگر ماهی گیری بیاموزی شان، به تعداد هر فرد که راهی دریا می شود از فقرای جامعه کم و یک نمره مثبت در کارنامه مدیران ثبت می شود. کارنامه با نمرات مثبت هم، ثبت تاریخ می شود تا فرداها هم به مردان توانمند امروز درود بفرستند چنان که ما به آنانی که درخت گردو کاشتند تا امروز سفره ما بی بهره نباشد، درود می فرستیم. ... این را عرض کردم، تا به این نکته اشاره کنم که این همه فقیر در خور شأن ما نیست، نباید در جامعه ای که ثروت های مادی و معنوی فراوانی دارد، فقر جرأت حضور پیدا کند چه رسد به این همه عضوگیری و لشکرآرایی. در نگاه من لشکری که فقر می آراید به کفر هم زینت می یابد و از لشکر کافر نمی توان توقع توسعه ایمان داشت، نمی شود از خیزش این لشکر، به آرامش چشم داشت و خیلی نمی شودهای دیگر... پس باید برای فقر نسخه ای پیچید که نسخه پیامدهای آن را هم بپیچاند و بهترین نسخه که در دنیا هم جواب داده است، اشتغال مولد و سازنده است. اشتغال، که شعله های دانایی و توانایی را برافروزد و هر فرد را به یک نیروی کار تبدیل کند. نیرویی که در کشاکش کار و کسب تجربه، خود در گذر از نیروی انسانی به معدن انسانی تبدیل شود. معدنی که پایانی برای آن نیست. در چنین صورتی است که دیگر نیاز به توزیع ماهی چه به شکل عادلانه یا غیرعادلانه آن نخواهد بود بلکه عدالت تلاش و استعداد هرکس را به جای خود خواهد نشاند و آن که توان کمتری دارد هم حتی خواهد توانست حداقل های زندگی خود را فراهم کند و آن که را توش و توان زیادتر است، گام های بلندتری بردارد و این عین عدالت است که فقط و فقط در بستر کار سالم اتفاق می افتد و نتیجه اش را هم خود فرد می بیند و هم جامعه از آن منتفع می شود و این هزار بار بهتر از افکندن سفره ای با ماهی های درشت است که میهمان را سر آن می نشانند. وقتی اشتغال باشد، همه صاحب سفره و صاحب خانه می شوند بی آن که نیازی به میهمانی رفتن های زیاد باشد... البته می دانیم برای اشتغال نیاز به مهارت است، کسی می تواند دست به کار شود که کار بلد باشد لذا شایسته است، به گرسنگان مهارت ماهی گیری را آموخت، آن وقت تور و قایق و امکانات را فراهم کرد و به دریایش فرستاد و به انتظار بازگشت او با دست پر بود پس آموختن مهارت، پیش نیاز اشتغال است و چه خوب است در سطح کوچک تر هم به نوجوانان و جوانانی که سر چهارراه ها گل و آدامس و... می فروشند، مهارت های فنی آموخت تا بتوانند راه فردای خود را از کوچه های روشن امروز آغاز کنند. فکر می کنم تنها به امروز پرداختن و غفلت از فردا، حداکثر مثل «مسکن» است که شاید در کوتاه مدت مفید باشد اما هرگز جای درمان را نمی گیرد پس خوب است به اشتغال نگاه درمان محور داشت تا فقر هم به شکل ریشه ای درمان شود آن وقت در جامعه شاهد احیای شخصیت همگان خواهیم بود که دیگر زیر بار فقر خرد نخواهند شد بلکه آمار برخورداران کاردان و کارساز در شأن نام ایران خواهد بود.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17370 ، تاريخ انتشار 880631
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 17:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۸)
روزه، میهمانی خدا بود، این فرصت میهمانی هم هدیه ای بود که پیامبر کریم و مهربان برای خلایق آورده بود از سفری که خود میهمان خداوند بود و این خلق کریمان است چه کریمان زیبایی را نه برای خود که برای همه می خواهند و می خواهند که نعمت، همه جان ها و جهان را لبریز کند. کریمان، هیچ گاه تنها خور نبوده اند بماند که از تنها خوری پرهیز داشتند چنان که حضرت ابراهیم بی حضور میهمان در سر سفره اش، دست به غذا نمی برد. او مردمان را به سفره خویش می خواند اما پیامبر بزرگوار اسلام، کریمانه تر از حضرت ابراهیم، همه آدم ها را به سفره میهمانی خدا فرا می خواند، تا همه بیایند و از سفره ای لقمه بردارند که بی زوال است، لقمه هایی که جان را جلا می دهد. اگر پیشتر می گفتند «اندرون از طعام خالی دار/ تا در او نور معرفت بینی»، سر این سفره، آن چه می خوری خود نور معرفت است، لذاست که درماه رمضان، جامعه گامی به پیش برمی دارد و حداقل در این ۳۰ روز، بازار جرم و جنایت کساد می شود و این نتیجه میهمانی نورانی است و این به میهمانی خواندن هم خود درسی است برای ما که زیبایی ها و نیکی ها را تنها برای خود نخواهیم بلکه یکی از همگان باشید که برایشان نیکی طلب می کنید. مثل آن شهروندی که نه برای آسفالت جلوی خانه اش بلکه برای آسفالت شهرش تلاش می کند و شهر که آسفالت شود، در خانه او هم آسفالت می شود. پس از پیامبر اسلام بیاموزیم که نیکی را برای همه بخواهیم. روزه، میهمانی خدا بود تا ما در یک ماه تمرین کنیم. فقط به میهمانی خدا برویم و تا پس از این ماه، دیگر به کارت دعوت های شیطان توجه هم نکنیم بلکه نخوانده آن را به زباله دان بیندازیم و دیگر این که هدیه کریمانه پیامبر را قدر بدانیم و شکر نعمت به جا آوریم که از جنس نعمت باشد، پس ما هم در زندگی خوی کریمانه داشته باشیم و به یاری مردم بشتابیم و در برابر جامعه و مردم همان کاری را بکنیم که فکر می کنیم اگر حضرت رسول اکرم(ص) حضور داشته باشند همان کار را انجام می دهند، تفسیر عملی رابطه امت و پیامبر این است. امت به همان راهی برود که امام و رسولش رفته است، همان کاری کند که آنان می کردند. آن وقت خواهیم دید جامعه چقدر زیبا و زندگی در این جامعه چقدر دلپذیر خواهد بود... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17369 ، تاريخ انتشار 880630
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه وسفید (۲۷)
بله ما نیازمند یک گلریزان بزرگ برای خود هستیم و هیچ زندانی سخت تر از زندان نفس و محبس غرور و کبر و... نیست. هیچ طلبکاری ، مثل خواهش های نفسانی، یقه آدمی را نمی چسبد. هیچ رفیق نابابی مثل غضب و شهرت و... آدم را زمین گیر نمی کند. به روزگار خود نگاه کنیم، کداممان اسیر نیستیم؟ کداممان در زندان نفس پشت هزار میله گرفتار نیامده ایم؟ آیا وقت آن نرسیده است که گلریزان برگزار کنیم برای رهایی از این زندان وحشتناک؟ کاش می شد در روزنامه ها خبر نوشت که پهلوانان عرصه اخلاق ، عالمان عارف و معلمان آگاه، با همه وجود به گلریزان آمده اند، کاش می شد همه صداقت اخلاق و معرفت، جوانمردی و روشن اندیشی، ایثار و گذشت و بزرگواری را دعوت کرد که بیایند و هرکدام گلی بریزند تا همه جان مان بهار شود. کاش، ایثار و گذشت ما را از زندان حرص و آز و سلول کینه و انتقام خواهی رهایی بخشد. کاش، صداقت چنان تدبیر کند که زندان دروغ برای همیشه تعطیل شود. کاش مهربانی بیاید و دست ما را بگیرد و ما را از زندان تو در توی قهر و سیاه دلی نجات دهد. کاش دانش بیاید و سیاهی خطوط را برای ما روشن کند و ما را به بالاتر از «مدرک» ، به درک تازه از زندگی و دانش رهنمون شود. کاش صراحت بیاید و پایان غیبت و تهمت را اعلام کند. کاش کام ما به شناخت طعم ها آشنا شود تا دیگر کسی غیبت را شیرین نپندارد و کسی از آتش تهمت، بوی خوش نفهمد. کاش هیچ کداممان مانند آن بیچاره ای نباشیم که وقتی گذرش به بازار عطرفروشی افتاد، از حال رفت چون به بوی خوش عادت نداشت بماند که حرفه اش، بوهای ناخوش را برایش معمولی کرده بود و او را تاب تحمل رایحه عطر نبود تا حکیمی بیاید و بگوید مردمان را که برایش فلان آورید و جلوی دماغش بگیرید تا به هوش آید. کاش شامه ها به تهمت و غیبت چنین عادت نداشت که رایحه خوش صراحت صادقانه کسی را که آنان را از تهمت و غیبت پرهیز می دهد، تاب نیاورند و کاش خیلی ای کاش های دیگر که بازگفتن هرکدامشان فرصت کافی می خواهد اما... کاش گلریزان برگزار کنیم برای نجات جان از زندان نفس، کاش گلریزان برگزار کنیم برای خود. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17368 ، تاريخ انتشار 880628
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
حی علی الصلاة مردمان را به نماز می خواند و هر که عاشق تر است، با شنیدن اذان گام تندتر می کند. هر که عاشق تر است طراوت وضو از چهره و دستانش تازه تر از همیشه تکرار می شود هر که عاشق تر است، قبل از تکبیرةالاحرام امام در صف ایستاده است. حی علی الصلاة وقتی به حی علی خیرالعمل گره می خورد، همه زیبایی ها بر محور نماز شکل می گیرد هم تولا و هم تبرا. پس به پا خاستن ایران پیشاپیش مردم حق طلب جهان علیه بیداد و ستم، هم مقدمه نماز معرفت است هم تعقیب نماز عبودیت. حی علی الصلاة... دیروز، جان همه آنانی که از بیداد بیزارند و می خواهند بر نکبت صهیونیزم مرگ آفرین، نقطه پایان بگذارند، به حی علی الصلاة بعثتی دیگر یافت تا ایران، یک فریاد شود و مرگ بیدادگران صهیونیست را فریاد کند. حی علی الصلاة دیروز، قبل از نماز پرشکوه جمعه، مردمان را به اقامه نماز در خیابان ها می خواند تا در حمایت از مظلومانی که سال هاست، مرگ را زندگی می کنند، فریاد برآورند. حی علی الصلاة، دیروز، مردم ایران در اقامه نماز تولا و تبرا، بیست گرفتند تا کارنامه انقلابی شان سند ماندگاری عزت ایران باشد. حی علی الصلاة، این واژه اذان، دیروز، سرود آزادی فلسطین را نقش می کرد و حی علی خیرالعمل، مردم را به یاری مظلومان می خواند تا در کنار حی علی الفلاح، همه ظلم ستیزان عالم، مشق رستگاری کنند. حی علی الصلاة... وقتی اذان خوانده می شود، اهل به شوق ایستادن در صف جماعت به سوی مسجد طی الارض می کنند و دیروز، حی علی الصلاة مردمان را به طی الارض معرفت در خیابان های غیرت کشانده بود تا آیه های بیداری و حدیث های ایستادگی بخوانند. حی علی الصلاة، نماز ما اقامه عشق است، اقامه عدل است، اقامه زیبایی است. نماز ما، نابودگر زشتی هاست. نابودگر زشتی، نابودگر پلشتی و غصب و بیداد است، اقامه نماز ما با آزادی فلسطین به اولین سلام می رسد... صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17368 ، تاريخ انتشار 880628
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه وسفید (۲۶)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17367 ، تاريخ انتشار 880626
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 14:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۵)
خب حالا به نظر شما اگر جامعه هزینه ای را که فردا قرار است برای خنثی کردن استعداد به هرز رفته اینان بپردازد، یک دهم آن را امروز صرف پرورش دادن و شکوفا کردن استعداد آنان در مسیر درست کند، بهتر و مقرون به صرفه تر نخواهد بود؟ تازه این هزینه نیست بلکه سرمایه گذاری پرثمر و با بازگشت حداکثری است که هم خود فرد از آن بهره می برد و هم تمام جامعه. کسی هم هزینه برخورد با اینان و خنثی سازی ترفندهاشان را نمی پردازد و عملا «هزینه ای تحمیل» نمی شود بلکه فایده است که شکل می گیرد، روزافزون می شود و به همه هم می رسد. سال های پیش که سفری به نقاط مرزی داشتم و دانش آموزان مستعد آن مناطق محروم را دیدم که با توان فراگیری بالا به علت فقر مادی ناگزیر از ترک تحصیل می شدند با خود می گفتم، کاش نهادی، سازمانی، خیراندیشانی، این استعدادها را زیر چتر مهر و تدبیر خود شکوفا کنند تا این استعدادها به ثروت ملی تبدیل شوند، چه به راحتی می شد فهمید این افراد با استعداد وقتی به حال خود رها شوند، چه فردای تلخی دارند و چه فردای تلخ تری رقم می زنند و مثلا اگر جذب باندهای قاچاق و شرارت شوند به دلیل هوش بالایی که دارند، برای جامعه و سلامت آن خطرهای بزرگی ایجاد می کنند و رفع این خطر هم هزینه های گزاف انسانی و مادی می طلبد که گاه بسیار سنگین تمام می شود، هم برای حکومت، هم برای مردم. حال آن که اگر این استعدادها را «دریابیم»، به حقیقت «در» خواهیم یافت و قیمتی فرصتی نصیب خواهد شد که بهره آن تا سال ها جامعه را منتفع خواهد کرد. اما... اما آیا چنین کرده ایم؟ آیا جویبار ساخته ایم برای چشمه هایی که جاری می شوند تا به دریا بریزند نه به مرداب؟! آیا فکری کرده ایم؟ آیا... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17366 ، تاريخ انتشار 880625
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:47  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۴)
این ماجرا را دوباره بخوانیم. آیا اگر با این سویه نگاه به جامعه بنگریم فردایی بهتر و بهاری سبزتر، فراراه ما و جامعه ما نخواهد بود؛ آیا زیستن در جامعه سالم در میان انسان های فرهیخته و بهره گیری از توانایی آن ها این ارزش را ندارد که ما هم به فکر پرورش استعداد دانش آموزان مستعد اما فقیر باشیم؟ هیچ فکر کرده اید این دانش آموزان با استعداد اگر فرصت درس خواندن داشته باشند و استعدادشان شکوفا شود چه بهاری می شود جامعه؟ هیچ فکر کرده اید بسیاری از گره هایی که امروزه کور می نماید، فردا روز به دست تدبیر همین صاحب استعدادهایی که من و شما در پرورش آنان نقش داشته ایم، باز خواهد شد و من و شما و همه ما خواهیم توانست از دروازه ای که اینان به مدد اندیشه و تدبیر می گشایند به فردای بهتر برسیم... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17365 ، تاريخ انتشار 880624
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۳)
ماجرای عذاب های اجتماعی هم همین است وقتی نظارت فراموش می شود حتی این فراموشی به خانه و خانواده همه سرایت می کند و پشت چشم بسته پدر و مادر، جوان به بیراهه می رود، نتیجه اش به ناامنی روانی و احساس ناامنی تبدیل می شود که از سبد سلامت همه می کاهد.پس توجه داریم که در مقوله های اجتماعی، «عیسی به دین خود و موسی به دین خود» درست نیست. وقتی موسی و عیسی همسایه اند، همه باید آیین زندگی مشترک را بپذیرند. این که هر کسی را در گور خودش می خوابانند هم اصلا توجیه درستی برای زندگان و زیستن در جامعه زندگان نیست. اگر هر مرده را در گور خودش می خوابانند و خود باید پاسخ گوی اعمال خود باشد و دود کردار آتشناکش فقط به چشم خودش می رود. در جامعه این گونه نیست. دود آتشی که افروخته می شود به چشم همه می رود پس شهروندان نمی توانند حساب خود را از یکدیگر جدا کنند چه حتی اگر «مفاصا حساب» هم بگیرند باز حساب هاشان به هم گره خواهد خورد مثل سرنشینان یک اتوبوس که اگر تصادف کند، تنها راننده آ سیب نمی بیند بلکه سرنشینان، پیر باشند یا جوان، خواب باشند یا بیدار، خوب باشند یا شر، همه آسیب می بینند. پس ما نمی توانیم حساب خود را از هم جدا کنیم پس باید حساب ها شفاف و نظارت ها کارساز شود... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17364 ، تاريخ انتشار 880623
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شرمنده ام آقا، شرمنده. وقتی به گواه برنامه ماه عسل، همه آرزوی یک کودک فقیر، «یک تکه مرغ» است، باید شرمنده باشیم همه ما که «یک تکه مرغ» برای یک کودک به «آرزو» تبدیل شود. شرمنده ایم آقا که یک یک آرزوهای کوچولوها را می شنویم هنوز زنده ایم.مولای من، مهربان پدر یتیمان، ای که برای یک لحظه هم از نیازمندان غافل نشدی، همه دغدغه ات رفع مشکلات مردم بود. ما را ببخش اگر بعضی هامان وجودمان خود مشکل است برای مردم! آقا شرمنده ام. شرمنده چیزهایی که می شنوم، می بینم و دستانم را توان حل مشکل نیست. حتی دهانم هم از گفتن بازمانده است. مثل دهان کپک زده شاعری که دیگر فریاد نمی کند. شرمنده ام آقا اما شب احیاءها که همه حالی در دل دارند و دستی در آسمان و زبانی به نیایش، مرا، نه روی دست بردن به آسمان است و نه زبان خواندن و نیایش. آخر من که برای حل مشکل مردم دستی تکان نداده ام چگونه از خدا بخواهم مشکلاتم را حل کند. شرم هم چیز خوبی است حتی اگر خیلی ها نداشته باشند! من که تاب فریاد مشکلات مردم را ندارم من که زبانم به سکوت و عقلم به سکون عادت کرده است چگونه نیایش بخوانم؟... مرا روی رودر رو شدن با دوست نیست. من که عمری در پوست گرفتار بودم چگونه چشم در چشم دوست شوم؟...آقا! یک کودک همه آرزویش در یک «تکه مرغ» خلاصه می شود و من می دانم این ماجرای فقط یک کودک نیست می دانم بسیارند این کودکان، می دانم بسیارند خانواده هایی که دیری است در حسرت یک وعده غذای گرم و مقوی مانده اند. می دانم حداقل کم نیستند پدرانی که برای رو در رو نشدن با فرزندان خود، سعی می کنند وقتی پا به خانه بگذارند که آنان خواب باشند و ... من پیشتر قصه «بادمجان پوست کننده به جای موز را نوشته ام» من «جوجه های کنار آتش» را شرح داده ام. پیشترها بر «غیرت های سوخته» گریسته ام.روایت مادری که برای سیر کردن شکم فرزندش به بن بست رسیده است را خوانده ام کم نبوده که با درد مردمان، زیر باران درد قدم زده ام. با اشک مردم گریسته ام اما... اما می دانم وظیفه خویش را نتوانسته ام به انجام رسانم. بگذار جوشن را آنانی بپوشند که می توانند قامت بکشند به یاری خلق. اما آیا... در شب های احیاء، امید احیای من هم هست. آیا دوباره زنده خواهم شد؟... من به «لاتیئسوا من روح ا...» ایمان دارم پس دعا می کنم، هم من و هم شما و هم همه کسانی که از خدا روزی گرفته اند هر كه و هرجا كه هستند، وظیفه خود را انجام دهند و بخشی از مالی را که متعلق به خودشان نیست به صاحبانش برسانند آخر در مال اغنیا سهمی برای فقرا گذاشته اند تا اجابت شود زمانی که دعا می کنم «اللهم اغن کل فقیر» و فقر از این ملك برود... صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17364 ، تاريخ انتشار 880623
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۲)
* دوم: وقتی جامعه، یک بافته منسجم است، تو نمی توانی نسبت به سرنوشت من بی تفاوت باشی، من هم نسبت به تو بی تفاوت نخواهم بود چون می دانم همه ما سرنشینان یک کشتی هستیم و سربازان یک جبهه، شکست تو، شکست من است. سنگر من هم اگر فرو بریزد، تو هم شکار دشمن خواهی شد. پس باید نسبت به آن چه بر تک تک ما می رود هوشیار باشیم و حساس. * سوم: همه سرنشین یک کشتی هستیم. اگر جای پای تو سوراخ شد، من هم در خطرم. دیگر حتی جای نشستن، اختیاری نیست و اصلا وقتی چهار دیواری تو به چهاردیواری همسایه تکیه می دهد، نمی توان گفت «چهاردیواری، اختیاری» نمی شود هرکاری کرد. * چهارم: این سه نکته مقدمه بود تا بگوییم وقتی یک کودک گرسنه می ماند، وقتی یک بیمار خسته تر از همیشه و ناامید از همه جا، به انتظار مرگ می نشیند، وقتی جوانی، با سیگار مسیر انحطاط را آغاز می کند، وقتی یک لبخند، کلید گناه می شود، وقتی یک نفر با پدر و مادر خود قهر می کند، وقتی یک پرونده در پاسگاه و دادگاه تشکیل می شود وقتی که ... همه ما باید احساس خطر کنیم، آن چنان که وقتی زیر پای کسی در کشتی سوراخ می شود، احساس خطر می کنیم. * پنجم: وقتی حاشیه های یک شهر، خود در حاشیه فقر قرار می گیرد، متن نشینان شهرها باید احساس خطر کنند، راه دفع این خطر هم نه داغ و درفش که تعامل شهروندی است، تعاملی که حاشیه نشینان را به حق شان برساند، تعاملی که عمل مهربانانه هر دو طرف را برانگیزد و دست هاشان را روی هم قرار دهد تا به توان واحد برای توسعه برسند. * ششم: نمی توان گفت همین که من خود به قانون التزام دارم، همین که خود گرد جرم و خلاف و گناه نمی گردم وحتی همین که خانواده خویش را چنان مدیریت می کنم که شهروندانی قانون گرا باشند، پس وظیفه خود را به نحو احسن عمل کرده ام؛ چه این اگر چه کار بزرگی است اما همه کار نیست و ما در برابر رفتار دیگران هم مسئولیم و باید در اصلاح رفتار شهروندی دیگران هم ایفای نقش کنیم. * هفتم: هم چنان که اگر ما ملتزم به قانون و پرهیزکار نسبت به گناهان و خطاها باشیم، نفع آن به دیگران هم می رسد، فایده رفتار اصلاح شده دیگران هم شامل حال ما خواهد بود. پس اگر به خود هم فکر می کنیم باید برای اصلاح رفتار دیگران تلاش کنیم تا از رفتار به قانون شده و کنش های زیبا لذت ببریم. * هشتم: توجه داریم که ساختمان های زیبا و باغ های فرح بخش و... به ما تعلق ندارد اما ما هم از هارمونی آن ها و زیبایی های به وجود آمده لذت می بریم، این لذت با زندگی درکنار افراد زیبا اندیش هم تحقق می یابد؛ پس خود را از فیض زندگی در کنار زیباکرداران محروم نکنیم. این تلاش بیشتر ما را طلب می کند. در این باره باز هم حرف هایی هست که باهم در میان خواهیم گذاشت. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17363 ، تاريخ انتشار 880622
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه وسفید (۲۱)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17362 ، تاريخ انتشار 880621
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۲۰)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17361 ، تاريخ انتشار 880619
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور ۱۳۸۸ساعت 13:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۹)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17360 ، تاريخ انتشار 880618
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:57  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۸)
حال آن که درس را می آموزد و به عمل درمی آورد، دلش به نور دانش روشن می شود دل روشن هم به چراغ روشنی بدل می شود که جان را روشن می کند، جان که روشن شد، روشنایی جهان هم حتمی است و جهان روشن هم حتما مومنانه خواهد بود... قصه نیست ماجراهای رابطه امام علی (ع) با کودکان که اگر قصه بود، کهنه می شد بلکه درس است و درس برای همیشه است و این یعنی، مولا دیری است، مشک آب و کیسه نان و خرما به دوش در کوچه های تاریخ می گردد و یتیمان را لقمه در دهان می گذارد، حالا، این ماییم که باید نشان دهیم چقدر حاضریم با امام خویش همراه باشیم. در سخن شیعه ایم و پیرو مولا، حالا که مولا به یاری یتیمان برخاسته است، ما کجاییم؟ آیا پای به راه شده ایم و دل داده ایم به دل های شکسته؟ آیا دست گرفته ایم از آنانی که دست شان به هیچ جا نمی رسد؟ آیا در قنوت دست های خسته سهمی برای خویش فراهم کرده ایم؟ مولا، قرن هاست در کوچه ها می گردد. آیا کوچه ها ما راهم به خاطر می آورند؟ آیا ما هم فرزندان معنوی و اخلاقی مولا علی را یاری می کنیم؟ آیا حاضریم مشک آب زن شوی از دست داده را به خانه بریم و با کودکانش بازی کنیم؟ امروز، در کوچه های شهرها و روستاهای ما کم نیستند، کودکان یتیم که دستان خسته مادر را عمود خیمه زندگی دارند، کم نیستند بانوانی خسته که باید برای کودکان یتیم خود هم پدر باشند و هم مادر. هم باید با هزار زحمت لقمه ای نان به کف آرند و به خانه برند و هم به هزار شیوه، خود را شادنشان دهند تا مبادا، کودکان چیزی بفهمند. بله، این روزها و شب های ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی است که سیره مولا را در پیش گیریم و در آستانه شهادت آن بزرگ ، درس بزرگی گیریم و به یاری یتیمان بشتابیم. این شب ها که به لیالی قدر هم نزدیک می شویم، زمان مناسب تری است تا با درپیش گرفتن سیره مولا علی علیه السلام، دفتر سرنوشت خود را در اختیار قلم تقدیر نویس قرار دهیم تا به علوی ترین گونه رقم زند. قصه نیست رفتار مولا، درس است. درسی است که باید برای از میان برخاستن غصه ها و جانشین شدن شادی ها، به عمل درآوریم و یادمان باشد اگر امروز ما به فکر کودکان یتیم باشیم و بی آن که آبروی شان را خراش اندازیم، لیوانی آب به دستشان دهیم، فردا روز، کودکان یتیم ما هم پناهی خواهند داشت در سایه دست های مهربانی که می خواهند یاد مولا علی علیه السلام را در جامعه زنده کنند. پس درخت مهربانی کودکان را بکاریم تا کودکان خود ما هم سایه ای بالاسر داشته باشند... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17359 ، تاريخ انتشار 880617
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۷)
چه خوب است این روزها و شب ها که نور ارزان و در افزایش است ما هم اهل خواهش به درگاه دوست شویم و برای روزها و شب های تاریک خود، چراغی روشن برگیریم. چراغی که کوچه های زندگی ما را و زندگی دوست ما را روشن کند، آن وقت همه جامعه روشن خواهد شد. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17358 ، تاريخ انتشار 880616
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۶)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17357 ، تاريخ انتشار 880615
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:42  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۵)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17356 ، تاريخ انتشار 880614
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۴)
بله، قانون دوست و نگهبان و حافظ حقوق ماست پس ما هم با این دوست کارساز و گره گشا دوست باشیم و چه مامور باشد یا نباشد، روی حرف قانون، حرفی نزنیم. چه این حرف، اول از همه حرمت خود ما را خدشه دار می کند، زیرا احترام به قانون احترام به خود انسان و خوی حرمت خواهی و حق مداری اوست. این نکته ای است که باید از نو به آن توجه کرد و اندک مردمانی را که قانون را رعایت نمی کنند هوشیار کرد که با رعایت نکردن قانون، صرفا یک تخلف مرتکب نمی شوند بلکه یک حرام بزرگ هم پیامد کار آن هاست و آن تعدی به حقوق دیگر شهروندان است، همان طور که آدمی حق ندارد، از میان خانه مردم برای خود راه بگشاید، حق ندارد از دیوار و خانه زمانی او هم عبور کند، مثلا وقتی چراغ برای شما قرمز است برای دیگران سبز است و سبز یعنی خانه چند ثانیه ای دیگر شهروندان و شما حق ندارید از خانه دیگران عبور کنید. جایی که تابلوی توقف ممنوع است به همه تعلق دارد پس شما با پارک در آن منطقه به حقوق دیگر شهروندان تجاوز می کنید. پارک دوبله هم یعنی محروم شدن مردم از استفاده بخشی از خیابان و یعنی دست اندازی به حقوق مردم، یعنی تضییع حق الناس که برای همیشه بر ذمه شما می ماند چه امکان رضایت گرفتن از افرادی که حق شان توسط شما از بین رفته، تقریبا ناممکن است، این حق، حتی با جریمه پلیس هم از ذمه شما پاک نمی شود. پس به قانون و مقررات شهری در کنار نگاه قانون محور، نگاه حق الناس هم باید داشت چه با تخلف از مقررات، صرفا سرپیچی از فرمان مامور حکومت مرتکب نمی شوید بلکه در کنار این باعث از میان رفتن حق دیگر شهروندان هم می شوید، این نیز می طلبد که با اصلاح رفتار ترافیکی خود عملا به قانون، به حقوق مردم، به نظم شهروندی احترام بگذارید و بستر را برای زندگی در آرامش برای خود و دیگران فراهم کنید. دوستی با قانون، به دوستی های اجتماعی و به رفتار نشات گرفته از آموزه های دینی عمق می بخشد. با نهادینه شدن این دوستی، دشمنی با قانون و تعدی به حقوق دیگران هم رو به کاستی می گذارد و آن گاه است که رفتار هنجارمند هم رونق می گیرد و زندگی در میان مردم هنجارمند، برای همه دلنشین خواهد بود. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17355 ، تاريخ انتشار 880612
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:10  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
... و قصه چنین بود؛ بیگانه و بیگانه پرست، شانه به شانه هم، تفنگ برداشته و به جنگ زندگی آمده بودند، به شکار لحظه های ناب و آرامش مردمی که می خواستند سرنوشت خود را، از سر بنویسند به قلم سبزی که بهار را جاودانه کند در سرزمینی که از زیر تازیانه ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی، قد راست می کرد. اما بیگانه، اما بیگانه پرست، شانه به شانه هم دادند تا کردستان را، بازوی توانمند ایران را قطع کنند و به سوغات برای اربابان سیلی خورده خود ببرند. آن ها، دست تعدی درازکرده بودند به تمامیت ایران و به زندگی نجیب مردم دریادل کردستان، پس نمی توانست این درازدستی، بی پاسخ بماند، آن ها مردم را می کشتند، خانه ها را ویران می کردند، کانون شرارت می ساختند و صدای مظلومان به دادخواهی بلند بود، پس باید کاری می کردیم، مردان حماسه از چمران و بروجردی و کاظمی، تا کاوه پا به راه شدند. چمران روح معرفت بود در هم نفسی کوه ها، کاظمی تجلی عرفان، بروجردی هم با همه مهربانی اش شده بود مسیح کردستان. اما کردستان، مردی از جنس موسی، شبیه مالک اشتر، با رسالت «کاوه» می خواست که پاسخ ماردوشان «ضحاک نشان» را بدهد و چنین بود که محمود کاوه، رعنا جوان دیار امام رضا(ع) برای ایفای رسالت تاریخی خود راهی کردستان شد تا دگرباره دل مردم آرام شود و باد به مهربانی در پرچم عزتمند جمهوری اسلامی بوزد. ... و قصه چنین بود، دشمن جهانی در قامت دشمن بعثی عراقی، جنگ علیه ما را آغاز کرد، پاسخ تحمیل جنگ در میان عزتمردان، تسلیم نیست، در مکتب عزت، دست ها بالا نمی شود بلکه اول مشت می شود، بعد بالا می آید و بعد محکم بر فرق فزون خواهان متجاوز فرود می آید و محمود کاوه، مشت محکم ملتی بود که آزادی را تجربه کرده بود و هیچ گاه تن به ذلت نمی داد. او که کردستان عزیز را آرام و دشمن خیره سر را رام اقتدار خود کرده بود، نمی توانست بوی متعفن دشمن عراقی را تاب آورد. پس باز پرچم افراشت و لشکر ویژه شهدا را به نبرد با بعثیون متجاوز هدایت کرد و هر جا کار قفل می شد، کاوه ورزمندگانش کلید می شدند برای پیروزی و... ... و قصه چنین بود، کاوه پس از رزمی بی امان در یازدهمین روز از شهریور سال ۶۵ و من از آن سال تا امسال و تا عمر دارم در این روز، روضه کاوه خواهم خواند و از جوانی خواهم گفت که نشان از عاشورا داشت وخود را هفتاد وسومین نفر آن حماسه می دانست. از مردی خواهم گفت که سینه به سینه خطر شد، مرگ را بارها پشت سر گذاشت. به «موتوا قبل ان تموتوا» رسید و شهادت را اول درک کرد و سپس بدان واصل شد. عهد کرده ام از او بنویسم که اگر قلم امروز راحت می نویسد به برکت خون و مجاهدت او و یاران اوست... ... و قصه چنین است امروز؛ انگار صدای روضه خوانی ما چندان رسا نیست چرا که هنوز بسیاری کاوه را و راه و رسم او را چندان که باید نمی شناسند، برخی او و یارانش را، طرحچی را، رضوی را، چراغچی را، صیاد را، برونسی را و... همه شهدا را به چشم سنگ ترازو می بینند برای فزون خواهی خویش و گروهی نمک می پاشند بر جای زخم بعثی ها. حالا کاوه فراموش می شود، چنانکه کاوه آهنگر فراموش شده است. حالا قهرمانان نسل جوان ما را آمریکایی ها می سازند و امروزه جنس چینی و فرهنگ کره ای دارد غوغا میكند مبارک حضرات باشد خیلی چیزهای دیگر. ما، اما به محمود کاوه خود دلخوشیم و باورداریم، دگرباره پرچم برخواهد افراشت چه او نمرده است، شهید شده است و شهیدان همیشه زنده اند و ما را تنها نخواهند گذاشت... بگذریم، کام محمودها با شهادت شیرین شد، هرچند از آن ها گفتن کام برخی ها را تلخ می کند. من اما به شهدکامی کاوه، شیرین کامم. صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17354 ، تاريخ انتشار 880611
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۳)
اما، خانه کاخ مانند و خودروی گران قیمت فلانی، چشم برخی ها را با خود می برد، چشم و نگاه که رفت، دل هم می رود، دل که رفت خود صاحب دل هم می رود و چون بازآید، به کمتر از آن چه فلانی داشته است بسنده نخواهد کرد و برای رسیدن به جایی که فلانی ایستاده و از نگاه خود بالا است، به هر دری خواهد زد و به هر چیز متوسل خواهد شد تا بتواند چون او زندگی کند و این گونه است، که چشم ها و هم چشمی ها، بصیرت را در نگاه برخی می کشد و او را به قتل اعتقاد و ایمان خویش وامی دارد تا فرداروز در راه کسب پول افزون تر از کشتن نفس محترم انسان هم ابایی نداشته باشد و در بمباران آبروی مردم هم پرهیز نکند، حال آن که ... حال آن که اگر نگاه به بصیرت بگشاید در می یابد، ثروت فراوان اما غیرمشروع هرچند هم زیاد باشد، در برابر ثروت کم اما مشروع، مثل یک دریا زهر و یک پیاله عسل است. آن زهر هزار بار آدمی را می کشد اما پیاله عسل جان می بخشد جسم را و جلا می دهد جان را و شیرین می کند کام و زبان را... کاش همگان می فهمیدیم که یک پیاله روزی حلال، هزار بار بهتر از یک دریا زهر است که خوردن آن آثار منفی دارد. چه بدانیم و چه ندانیم باز هم مثل زهر که چه دانستن در کار باشد یا نباشد، اثر خود را به جا می گذارد و گاه جان را می ستاند. کاش به جای بزرگ دیدن اموال حرام در دست برخی ها، به شهد و شیرینی زندگی ساده اما حلال خودمان فکر کنیم، آن وقت لباسی از آرامش خواهیم پوشید که فلانی با همه ثروتش هم توان تهیه آن را نخواهد داشت. مطمئن باشید افرادی که از راه حرام به انباشت ثروت دست می زنند اگر هم بتوانند آسایش برای خود فراهم کنند، از فراهم آوردن آرامش ناتوان خواهند بود. چه شاید در دریای زهر بتوان شنا کرد، اما نمی توان به آرامش شهد دست یافت. کاش با دانستن قدر زندگی ساده و بی ریای خود به ورطه غلتیدن در دریای زهر نیفتیم. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17354 ، تاريخ انتشار 880611
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 17:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۲)
آن وقت دیگر حاضر نخواهیم شد، زمان را به بطالت بگذرانیم و بر زمین بذر باطل بیفشانیم. بلکه زاد و توشه چنان فراهم خواهیم کرد که اگر همین لحظه «ارجعی الی ربک» بخوانند، «راضیة مرضیه» لبیک گویان دوست به سعادت «فادخلی فی عبادی» و کرامت «وادخلی جنتی» برسیم. «پس می شود کاری کرد/ می شود آسان زیست/ می شود آسان رفت/ می شود .../ صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17353 ، تاريخ انتشار 880610
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۱)
و برای همه مردمان بخواهیم زیبایی ها را، رحمت را، کرامت را، باران را، آن وقت خود ما هم در میانشان فرصت جان شستن در باران و بهره بردن از کرامت و نشستن سر سفره رحمت خواهیم یافت. در دعا، نه کرت، نه باغچه، نه باغ، که همه زمین باشیم. همه زمین که از باران سیراب شود، همه باغ ها و باغچه ها هم سیراب خواهند شد، اما اگر قصه این نباشد و آن باشد که کرت گفت ببار! باران گفت کجا؟ کرت گفت: همین جا/ باغچه گفت ببار! ابر گفت: کجا؟ باغچه گفت همین جا/ باغ گفت ببار! ابر گفت: کجا؟، باغ گفت همین جا/... این خودبینی و خودنگری نتیجه اش این می شود که اگر باران ببارد، باغچه ای و باغی لب تر می کنند و شکوفه می دهند اما دیگر جاها خشک و عطش زده است. اما اگر این دعای زمین اجابت شود که زمین گفت ببار! ابر گفت کجا؟ و زمین پاسخ داد: همه جا!/ همه جا که ببارد، فرصت سبز شدن و به شکوفه نشستن برای همه فراهم می شود. پس کم از زمین نباشیم و باران را برای همه از خدا بخواهیم. اگر دست ها طلب شفاعت دارند آن را نه برای خود، و نه حتی برای هم وطن و هم کیش خویش بل برای همه مخلوقات خدا بخواهیم که همه برای او عزیزند. اگر آزادی را از اسارت آرزومندیم، همه دربندها را در نظر آوریم و اگر می خواهیم برای روزی مردم و گذر از گرسنگی و فقر دعا کنیم باز دعایمان برای همه آفریده های خدا باشد. خدا، پروردگار همه است، خالق همه است. در دعاهامان، فیض مهربانی اش را برای همه بخواهیم و به این نکته هم توجه کنیم که اسارت و فقر و بیماری و گرسنگی فقط مفهوم مادی ندارد بلکه دعا کنیم همه اسرا، هم از بند باطل خواهان رها شوند و هم از بند نفس خویش. هم فقر مادی و گرسنگی جسمی از میان برخیزد و هم فقر و گرسنگی معرفتی شانه به شانه اش از میان برود. هم بیماری های جسمی رفع شود هم بیماری های روحی، هم بیماری های جهل هم بیماری لجاجت و هم بیماری همه زشتی های پنداری و گفتاری و رفتاری... پس به بزرگی خداوند نگاه کنیم و همه زیبایی ها را با هم طلب کنیم. به مهربانی حضرت رحیم ودود بنگریم و همه خوبی ها را برای همه مخلوقات بخواهیم. پس بخوانیم: اللهم اشف کل مریض... اللهم فک کل اسیر و... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17352 ، تاريخ انتشار 880609
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۱۰)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17351 ، تاريخ انتشار 880608
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۹)
اما آن بنده خدا چون خودنگر بود از اشتباه دیگران بال درمی آورد، چون روح جمعی نداشت و چون برای دیگران دل نمی سوزاند، از آتش گرفتن مغازه های دیگران دل آشوب نمی شد و حمدگوی سلامت ماندن مغازه خود بود، غافل از این که دلش در آتش دیگر سوخته است. بگذریم، ماه رمضان است و این فرصت باید بسترساز اصلاح رفتار و کردار و گفتار ما بلکه حتی اصلاح پندار ما شود، تا رفتاری در خور شأن رمضان و اهل روزه داشته باشیم... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17350 ، تاريخ انتشار 880607
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:31  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۸)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17349 ، تاريخ انتشار 880605
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور ۱۳۸۸ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۷)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17348 ، تاريخ انتشار 880604
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:45  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
* رمضان فصل عاشقی است، فصل رویش هاست، رویش زیبایی ها و حسنات. فصل ریزش هم هست ماه روزه، ریزش زشتی ها و گناهان. در این ماه، سفره های گناه برچیده می شود تا بتوان سفره نیکی انداخت. و چه پرشکوه است سفره های احسان که در گوشه گوشه شهر پهن می شود. * چه پرشکوه است سفره های احسان، و چه سعادتمند هستند آنانی که با میزبانی میهمانان خدا، عبودیت را عاشقانه گرامی می دارند. سر سفره های افطار است که می توان زیبایی های «بندگی» را دید، بندگی هایی که پس از سال ها «یابندگی» به دست می آید و عجیب این که این «بندگی» باز «یابندگی» به دنبال دارد و «یابندگی» باز «بندگی» افزون تر. * اگر در ماه های دیگر سال، تا ۴۰ خانه آن سوتر همسایه شمرده می شود که باید از او باخبر باشیم، در رمضان باید از همه باخبر باشیم، مباد که برخی سفره ها به نام افطاری، «سفره اسراف» شود و سفره هایی از حداقل های افطار خالی بماند. * کاش آن ها که سفره می اندازند، نیازمندان را لااقل در این ماه مبارک در کنار برخورداران بنشانند و مباد که برخورداران، نیازمندان را از خود برانند، چه اینان عیال خدا هستند و میزبانی از عیال ا... نیز سعادتی است بزرگ. * کاش می شد سفره ای افکند که برای همه روزه داران جا داشته باشد تا همه به هر رنگ و نژاد، برخوردار و فقیر کنار هم جشن افطار می گرفتند اما... در این بین سفره هایی که در حرم مطهر و دیگر اماکن مذهبی انداخته می شود و مردم از هر گروه گرد آن می نشینند، شکوه خاص خود را دارد. این شکوه را قدر باید دانست و مهربانی ها را عزیز باید داشت. * سفره های افطار، در همسایگی اجابت خانه دارد، پس چه خوب است به گاه افطار دست ها را و دل ها را پرواز دهیم تا همه زیبایی ها را به دعا از خدا بخواهیم و سرآغاز همه دعاهامان و سرانجامشان نیز صلواتی باشد که به عجل فرجهم کامل می شود. و عجل فرجهم را هم عاشقانه تر از همیشه بخواهیم. صلوات که دعای مستجاب است ، عجل فرجهم هم مستجاب خواهد شد. * گاهی از همین سفره های فقیرانه و یک نفره و از همین یک نفر کاری ساخته است که از سفره های پرجمعیت ساخته نیست. گاه، یک دعا کلید فتح باب گرفتاری می شود، پس این روزها و شب ها به هر کس می رسیم التماس دعا بگوییم و به یاد هم آوریم که رفع گرفتاری های جامعه بشری و ظهور صاحب زمان (عج) را از خدا بخواهیم... * رمضان فصل رسیدن به عشق و یافتن یار است. یابندگی پیشه کنیم تا به یار برسیم و برای همیشه بندگی به معرفت پیشه کنیم که مبارک پیشه ای است این بندگی پیشه کردن. صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17348 ، تاريخ انتشار 880604
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ساعت 10:43  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۶)
میوه ها که جمع شد، بساط آجیل پهن شد و تعارف میزبان و باز انکار او که می گفت حساسیت دارم و از مصرف تنقلات هم معذورم. او عذرخواهی هم کرد و به نوشیدن لیوانی چای بسنده کرد تا شب نشینی میزبان و دیگر میهمانان خراب نشود اما... چانه ها گرم شده بود به گفتن از این و آن و از این در و آن در، مرد حساس جمع ما، نه این که به گفتن ها و شنیدن ها حساسیت نداشت که خود گاه آتش می شد برای داغ شدن بحث ها، مجلس غیبت و تهمت توامان شده بود، از در و همسایه و خویش و غریبه تا ارباب سیاست و اهالی حکومت، تهمت، با خود دروغ را هم آورده بود، چه تهمت، نسبت دروغ دادن به یک فرد است و با این سه، مجلس حسابی گرم بود، اما انگار کسی حساسیت نداشت، نسبت به ویروس هایی که اخلاق را ویران می کند. کسی متوجه نبود اگر خربزه و انگور حساسیت زا و برای بعضی ها بیماری آفرین است، خوردن گوشت مردار برادر، برای همه بیماری آور است. کسی حواسش نبود، تیغ تهمت، انسانیت را زخم می زند، جوانمردی را می کشد و جوانمردی و انسانیت که نباشد دیگر از هیچ کوچه ای نمی توان به سلامت گذشت، نمی شود با آرامش در جامعه زندگی کرد. نمی توان به چشم ها اعتماد کرد. نمی توان گرمای دست ها را از هرم جهنم تشخیص داد، نمی توان در فضا نفس کشید، اصلا نمی توان زندگی کرد، اما دریغ که گویی حساسیت ما به گناه، هزار بار کمتر از حساسیت ما به میوه های فصلی است. حال آن که حساسیت فصلی می گذرد ولو با دشواری، اما حساسیت های اخلاقی، دیگر فصل نمی شناسد و همیشه مشکل ساز می ماند. کاش اگر نه افزون تر، لااقل به اندازه حساسیت فصلی و پرهیز از میوه های حساسیت زا، مراقب حساسیت های اخلاقی فردی و اجتماعی بودیم و تقوا پیشه می کردیم چه همان گونه که زندگی با جسم سالم زیباست، با روح سالم هم زیباتر است و جامعه ای که از آحاد سالم شکل بگیرد هم بستر سلامت خواهد بود. پس هوشیار باشیم و مراقب حساسیت های اخلاقی و دغدغه های انسانی باشیم و با پرهیز از نازیبایی های رفتاری هم چون غیبت و تهمت و... سلامت اخلاقی خود را بیمه و توصیه های معلمان اخلاق و عالمان خود ساخته و طبیبان روح را چونان توصیه های پزشکان تن عملی کنیم. این بهتر است... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17347 ، تاريخ انتشار 880603
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه وسفید (۵)
به او بفرما زده اند و او با این که سیگاری نیست سیگار به لب شده است. روز سوم هم کسی بفرما زده است برای کمک به یک نیازمند و او هم مشغول کار است و باز دیگر روز، بفرما زدن یک نالوطی او را سر سفره گناه کشانده است و باز روز دیگر و بفرمای دیگر و کوچه دیگر و راه دیگر و کار دیگر. او هیچ بفرمایی را رد نکرده است. معنای «نه» را نمی داند. انگار فرهنگ واژگانی او با این کلمه «بیگانه» است به همین خاطر بفرمای خودی و بیگانه را رد نمی کند، حال آن که در مدرسه زندگی اجتماعی، «نه» درست به اندازه «بله» کارساز و ضروری است. آن که مهارت «نه گفتن» را نداشته باشد در کلاس زندگی مردود خواهد شد، چنان که آمار این مردودها هم کم نیست. اگر پای صحبت قریب به اتفاق شکار شده های دام اعتیاد و یا دیگر خلافکاران بنشینیم، خواهیم شنید امان از رفیق بد و ... بفرما زد، دستش را رد نکردیم آخر، بی ادبی بود، بگوییم نه و حالا گرفتار شدیم. حال آن که اگر این افراد، با «نه» در زندگی خود را به روی بیگانه قفل می کردند، می توانستند با «بله» گفتن به خودی ها از زندگی خود به سوی بهشت کوچه باز کنند. در نظام تربیتی «نه» و «بله» به خودی خود ضدارزش و ارزش شمرده نمی شوند بلکه ارزش آن ها در سنجش نسبت به کارها مشخص می شود. نه گفتن به کسی که آدمی را به سوی خلاف می خواند، ارزشی هم سنگ سلامت زیستن و سالم ماندن دارد. حال آن که «بله» گفتن به این دعوت، ننگ و سقوط را به دنبال دارد. اما بله گفتن به آن که به سوی حق دعوت می کند یک ارزش است پس «نه» و «بله» مثل دو بالند برای پرواز و آن که می خواهد در زندگی موفق باشد باید هم در «نه» گفتن مهارت داشته باشد و هم در «بله» گفتن و از هر دو به جا و به موقع استفاده و راه خود را به سوی فرداهای روشن بازکند. آن که مهارت رفتاری را فرا گرفته است، به راحتی شکار این و آن نمی شود و دیگران نمی توانند مهارش بزنند وبه هر سو بکشانند. پس شایسته است، مهارت نه گفتن را چونان مهارت بله گفتن به رفتار درآوریم و هم خود صاحب فرصت کمال شویم و هم به سهم خود در جامعه بسترساز سلامت و سعادت شویم چه اگر در جامعه کسی به دام شیادان نیفتد، شیطان فرصت یارگیری نخواهد داشت و این فرصت که فراهم نشود لشکر ابلیس بی یار خواهد ماند و لشکر حق سربازان پرشمار خواهد داشت و ملک و ملت سرفراز خواهد شد. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17346 ، تاريخ انتشار 880602
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سیاه و سفید (۴)
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17345 ، تاريخ انتشار 880601
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|