|
به فهم و باور من، امروز و هر روز، تکلیف همه ما را مبعوث شدن نوشته اند و مصطفی شدن. وقتی که مصطفی شدیم از بهشت بعثت قامت خواهیم کشید و از زیبایی سرشار خواهیم شد. صداقت تعریف رفتار و کردار ما خواهد بود و ایثار، دست های دهنده ما را تا رفعت از خودگذشتگی برخواهد کشید. عدالت، نه در کلام که در کردار ما تبلور خواهد یافت. توسعه اخلاقی انسان، بستر را برای توسعه اقتصادی و فرهنگی و سیاسی، فراهم خواهد کرد. نگاه ها مهربان تر خواهد شد و لب ها به زیبایی لبخند فخر خواهد یافت. باران نیز از آسمان کریمانه خواهد بارید تا خشکسالی را از زمین بزداید، آن گونه که باران ایمان، بی ایمانی و فقر صداقت را از جان ها می شوید. اخلاق نبوی که توسعه یابد نیازمندان، بی فرصت سوال، اجابت خواهند شد و برخورداران از همنشینی با فقرا، دامن نخواهند کشید. بیماری جسمی مثل بیماری های روحی، رو به کاهش خواهد گذاشت و لحظه به لحظه زیبایی در افزایش خواهد بود و ... آری، بعثت زیباترین و بزرگ ترین و در عین حال مظلوم ترین واقعه است که اگر غبار مظلومیت از آن و غبار غفلت از نگاه و دل ما برخیزد، به بصیرت خواهیم رسید و درس آموز مکتب عملی رسول ا... خواهیم شد. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17316 ، تاريخ انتشار 880428
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تلخ است اما باید باور کرد، ۱۶۸ انسان قربانی حادثه شدند، اما آیا این حادثه ما را به تکاپو خواهد انداخت که برای تکرارنشدن این نوع حوادث و یا به حداقل رساندن آن چاره ای اساسی بیندیشیم؟ راستی سهم ما از حمل و نقل هوایی چقدر است که این قدر باید قربانی بدهیم؟ اصلا کسی این تناسب را سنجیده و آیا کسی این آمار را با فقیرترین کشورهای جهان مقایسه کرده است؟ تلخ است، از زهر هم تلخ تر است برای ما که هم در تصادف جاده ای و دادن قربانیان آن اول باشیم و هم در حوادث هوایی اما این تلخی اگر چه شاید با باران اشک از چشم ها برود اما از دل و از یاد نخواهد رفت و از صفحات تاریخ هم پاک نخواهد شد. این تلخی را تنها تدبیر می تواند کم کند، برنامه می تواند به کمک بیاید و به هر شکل ممکن با نوسازی ناوگان هوایی و استانداردسازی جاده ها و خودروها از فراوانی حوادث بکاهد و الا با ابراز همدردی خالی، جز این که دردی بر درد داغداران بیفزاید، کار چاره نخواهد شد و قصه به این مانند خواهد شد که می گویند، مردی با سفره ای از نان در بغل از کنار بی نوایی می گذشت، گریه او را که شنید، کنارش نشست و شروع کرد به گریستن.بی نوا که دید مرد شدیدتر از او می گرید، گفت: من از گرسنگی می گریم، اگر از آن سفره، تکه نانی به من دهی، سیر خواهم شد و نخواهم گریست. مرد نان دار گفت: تا شب حاضرم همراهت گریه کنم، اما لقمه ای نان، هرگز! با عرض معذرت گاه بسنده کردن به ابراز هم دردی مسئولانی که باید چاره کار کنند مثل آن مرد را به ذهن می آورد حال آن که از مسئولان توقع مسئولیت پذیری است در اندازه مسئولان دیگر کشورها. آموزه هایی مثل علم را بیاموزید ولو از کافر و یا «مومن فراگیرد دانش را ولو در چین مکان دور باشد». قطعا به معنای علوم اسلامی نیست به معنای یک علم خاص نیست. بلکه شامل علم مدیریت امور، علم مهار حوادث و علم عذرخواهی هم می شود چگونه است که در برخی کشورها، مسئولان در برابر چنین حوادثی استعفا می دهند اما برخی ها در کشور ما حاضر به عذرخواهی هم در برابر مردم نیستند؟ آیا با این رویه مدیریتی و اخلاق مردم داری توقع داریم همه موانع از سر راه برداشته شود؟ بگذریم، ماجرا تلخ بود، واژه های این قلم هم تلخ کام است. اما با همه وجود دعا می کنم، این ملت شیرینی تدبیری تازه برای کاهش حوادث را بچشد و دولت دهم، ساماندهی وضع جاده و مسافرت های هوایی را در اولویت های نخست خود قرار دهد. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17315 ، تاريخ انتشار 880427
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
او هم شهرستانی است، فکر نمی کنم بیست و شش، هفت سال بیشتر داشته باشد شاید هم کمتر، اما او هم پیر شده است، او کارگر فنی بود که به دلیل کمردرد از کارافتاده است؛ حالا توان کارکردن ندارد و نیازمند درمان است آن هم در شرایطی سخت که هیچ پوشش بیمه ای ندارد تا کار درمانش را پی گیری کند. حالا همسر جوانش باید چرخ زندگی را بچرخاند. مگر یک زن جوان که کارمند نیست چه قدر می تواند کار کند؟ همین چند روز پیش شنیدم او از بازپرداخت اقساط وام سیصد هزار تومانی اش بازمانده است، بعضی ها میلیارد، پول خردشان است، اما این جوان پیر شده، همه وامی که گرفته سیصد هزار تومان است! حالا چون نمی تواند کار کند، نمی تواند اقساط را بدهد. نمی تواند... راستی ما ناگهان چقدر زود پیر می شویم؟ بانویی نابینا بود که بچه های ما اجاره خانه اش را می دادند. چند روز پیش به واسطه ای که پول را به دستش می رساند، زنگ زده بود، اما نگفته بود وضعیتش خوب نیست و اجاره خانه اش عقب افتاده است. فقط احوال پرسیده بود و... من می دانم اجاره خانه اش دیر شده است. می دانم زندگی اش مشکل دارد، همه این ها را می دانم اما متاسفانه هر چه دست تنهای خود را در هوا می چرخانیم، صدایی برنمی خیزد، آخر یک دست صدا ندارد که اگر داشت جهان را صدا برمی داشت اما... باور کنید، یک دست صدا ندارد، شما هم دست مبارکتان را جلو بیاورید تا صدای مهربانی در جامعه بپیچد. این را هم یک همکار روایت کرد؛ ۲ دختر یک خانواده مدت هاست در عقد مانده اند، برای جهیزیه، اما این همه مشکل خانواده نیست. یکی از دخترها هنگام کار، پایش هم می شکند و هزینه درمان هم اضافه می شود، انگار افرادی که بد می آورند، باید منتظر سریال های چند قسمتی مشکلات مردافکن باشند. او هم شهرستانی است، مرد سید که فقر محاصره اش کرده بود، حالا همسرش هم با مرگ تنهایش گذاشت و رفت و او مانده است و چند دختر و یک دنیا مشکل. می گویند زن هنگام کار در خانه یک نفر مشغول تمیز کردن گلخانه بوده که می افتد و... حالا سید فقیر، تنهاست با چند دختر و یک دنیا مشکل و خدایی که مردم مهربان را به یاری اش خواهد فرستاد... شیرینی عروسی دخترش شد ۳۰ هزار تومان! وقتی این پول به دستش رسید، زبان به دعا گشود و با دستان به آسمان گشوده اش بدرقه کرد. حالا دخترش عروس شده است و او مانده است و دستان خالی و بدهی این عروسی که زیاد هم نیست، اما برای او زیاد است. او چشم به راه یاری است. بگذریم، نمونه زیاد است. جوانانی که ناگهان زود پیر شدند هم کم نیستند. من همراه با بغض آن جوان شهرستانی آمین گوی دعایش می شوم که خدا کند هیچ بچه ای، فقیر به دنیا نیاید و دعا می کنم، مهربانان، امید را به این خانواده های ناامید هدیه کنند. راستی عید بعثت در راه است، عیدتان مبارک! راه و رسم حضرت رسول(ص) دل ها را پر از امید می کند.... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17315 ، تاريخ انتشار 880427
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آن وقت در نگاه به آن عالم، علم را و عمل را و دین را یک جا خواهیم دید و با او در گذر از معبر دنیا به سوی مقصد همراه خواهیم شد و در پرتو انوارش راه خواهیم یافت، نور خواهیم نوشید و قطره، قطره دریا خواهیم شد و ذره ذره خورشید، فلسفه مجاورت با نور هم نورانیت است، چنان که همسایگان فکری آیت ا... صفایی حائری که این روزها، سالروز کوچ اوست از نور، سرشار می شدند، چه همراه او که بیشتر با «عین. صاد» معروف بود، از نام می گذشتند و با او راه عمل به تکلیف را در پیش می گرفتند و به نورانیت می رسیدند. در مدرسه تربیتی «عین.صاد» بود که می شد، چگونه زندگی کردن را در همه شئون آن فرا گرفت، از چگونگی تعامل با شهروندان تا خودسازی و جامعه سازی. از تبدیل تهدیدها به فرصت تا مغتنم شمردن فرصت برای سبز شدن و جوانه زدن، تا مدیریت رفتار خویش آن گونه که در اوج بلاها و شدت ها، گشایش و آسانی را به تجربه نشست. تا چیدن قطعات زیبا کنار هم و شکل دادن یک زندگی زیبا و... و بالاخره تا چگونه مردن. چه استاد، خود این همه راه را رفته بود و او را نورانیتی بود که می توانست بی خطر گمراهی آدمی را از کوچه ظلمات به وادی روشن رهنمون شود. استاد، انسان را نه جزءجزء، بلکه کلی متشکل از اجزاء می دانست، لذا هیچ گاه با دیده یک نقطه سیاه در رفتار کسی، همه او را سیاه نمی دید و اما یک نقطه سفید را چنان سفید می دید تا فرد خود جان سفید کند. در مکتب صفایی حائری، دست گیری از مردم یک وظیفه عاشقانه بود و او نه به اندازه توانش، بل به اندازه آبرویش «مردم یار» می شد؛ حال آن که در زندگی خویش به کمترین ها قناعت می کرد، اما برای دیگران رفاه کامل می خواست و برای رساندنشان به آن مرحله می کوشید و کم نیستند افرادی که قفل زندگی شان با کلید تدبیر و سخاوت او گشوده شده است. این روزها، که افراد نیازمند را بیشتر می بینم بیشتر دلم برای استاد تنگ می شود و چه قدر افسوس می خورم که چون او در جامعه ما کم است و ما را تاب چون او رفتار کردن نیست حال آن که جامعه به بزرگانی چون او محتاج است تا کارهای بزرگ کنند و ما کوچک مانده ها را هم بزرگی تعلیم فرمایند اما... برای من که عالم و استاد و دانشمند کم ندیده ام، آیت ا... صفایی حائری یک استثنا بود. عالمی که عرفان خود را در هم کلامی با مردم جست وجو می کرد. بزرگی که به بزرگی رساندن آحاد جامعه و تشکیل جامعه بزرگان را هدف خویش می شمرد. همین سویه نگاه و رفتار کم نظیر او بود که از عالم تا عامی، از اندیشمند تا فیلم ساز، تا روزنامه نگار، تا کاسب و کارمند و کارگر و... را بر سفره فکری اش می نشاند و او بی مزدخواهی و منت گذاری بی ریا و باصفا، با آن ها هم کلام می شد. او برای من یک الگوی زیست مومنانه بود و باور دارم اگر ما چون او شدن را تجربه کنیم، جامعه مومنان و جامعه ایمانی شکل خواهد گرفت. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17312 ، تاريخ انتشار 880423
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:35  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زیبایی ها و حسنات، ذاتی انسان هستند و نازیبایی ها و نابهنجاری ها، چونان بیماری عارض ذات سلامت آدمی می شوند. همین که بحث آلوده شدن مطرح هست، نشانگر این است که زشتی ها ذاتی انسان نیست. این را هم در مدرسه فکری و تربیتی حضرت آیت ا... علی صفایی حائری آموختم. او که به پهنه دانسته هایش گستره عمل داشت و به عمق ایمانش، کردار مؤمنانه. من در جمال او، علم و عمل را توأمان در کمال می یافتم و از او آموختم برای زندگی، برای جزءجزء زندگی باید معیار داشت و با این معیار عیارها را سنجید و در تعامل با مردم با حفظ معیارها، مراقب «بلور خاطر» شان بود که ترک بر ندارد.او در تحمل و بردباری معلم مدارا بود. در رفاقت، آخر راه و می شود راحت گفت، صفایی حائری ، اند رفاقت، اند مرام، اند صداقت، اند زیبا دیدن و اند پرده پوشی، اند برادری و اند همه کارهای خوب بود و همین مرام او بود که بسیاری از افراد رمیده از همه جا را دگرباره به ملاقات خدا می برد. خدایی که مهربان تر بود و به قول آن بنده خدا اند معرفت بود.او دارای مبنا بود و برای تربیت دینی خود و دیگران مبانی را رعایت می کرد.مبانی تعلیم و تربیت اسلامی را در مدرسه تربیتی او می شد دید و هدف شناسی آگاهانه او دراین مسیر هم جالب توجه بود. او به تغییر و بهتر شدن مدام خویش باور داشت و این باور را به عمل در می آورد. ظرفیت تحمل بالایی داشت و در ایجاد این ظرفیت در دیگران هم مهارت بالایی داشت. ظرافت رفتاری و موضع گیری مناسب تربیتی از او صاحب نفسی ساخته بود که می توانست از سنگ های تیره هم گوهر شب چراغ بسازد. گوهرهایی که از هم افزایی خود، جامعه روشن را تشکیل دهند. استاد به تربیت و پرورش استعداد آدم ها توجه داشت و درعین باور به جامعه دینی و حکومت دینی در برابر نظریه جامعه دین داران و حکومت متدینان، نقش خود آحاد جامعه را کم رنگ نمی دید. اگرچه تکلیف گرا بود اما برای به نتیجه رسیدن رسالت تکلیفی تلاشی جهادگونه درپیش می گرفت.حرف آخر این که استاد صفایی حائری همچنان که در دشواری های زندگی یاور مردم بود و در وادی های پیچیده معرفتی هم دستگیر اهل دل بود، با نگارش ده ها کتاب و سخنرانی و جلسه درس، آدمی را در وادی انسان شدن چند گام به پیش می برد.کاش او را بیشتر بشناسیم، تا «مسئولیت و سازندگی» را بفهمیم، «روش نقد» را یاد بگیریم و «جاری با قرآن» را تجربه کنیم، به فهم روز آمد از «عاشورا» برسیم و «بشنو از نی» خوانان دعای ابوحمزه را فهم کنیم...
صفحه 12 انديشه ، شماره سريال 17311 ، تاريخ انتشار 880422
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
زنگویی- حجاب با ایمان، غیرت و ناموس مردم گره خورده بود و رضاخان پهلوی که مسیر قزاقی را به سردارسپهی و داعیه داری جمهوری خواهی و سرانجام آغاز سلطنت خویش، در زمانی کوتاه پیموده و سر همراهی با آتاتورک را داشت تا مبادا از قافله تمدن؟! عقب بیفتد، سرانجام چنگ انداخت، در حجاب زنان تا گره باورهای مردم باز شود، غافل از این که «چنگ» هیچ گرهی را باز نمی کند بلکه آن را پیچیده تر می کند، آن هم از سوی کسی که به جای تدبیر و برنامه فقط غضب در چشم و دست داشت. اما مگر غضب می تواند همه کارها را پیش برد. آن هم کاری که با اعتقاد و ایمان و غیرت مردم عجین شده است؟ اصلا یکی شده است. غیرت با حجاب و ایمان با عفاف قابل جدایی نیست و رضا، که خان شده بود که شاه شده بود، این را یا نفهمید یا نخواست بفهمد لذا چنگ انداخت در حجاب زنان، اما غافل بود که بر سر شاخ نشسته و بن می برد، و تیشه برداشته بر ریشه خویش می زند. شاید هم نمی توانست تصور کنند غیرت مردم وقتی دریا شد، امواجی دارد که بزرگ ترین کشتی ها را هم درهم می شکند، سونامی درست و بسیاری را غرق می کند. همان گونه که با او کرد و او همان روز که پا به دریا گذاشت و نخواست خیس شدن پاچه خویش را بپذیرد مرگ خود را آغاز کرد و از آن سو دریای عفاف و حجاب پرموج تر شد تا سرانجام در بیست و یکم تیر ماه ۱۳۱۴ در مسجد گوهرشاد شکوهی دیگر یافت و به خون، رنگین شد. آن روز شاید دژخیمان فکر می کردند، این زهرچشم گرفتن به چشم و بله قربان گفتن منتهی خواهد شد اما آن ها افق را اشتباه حدس زده بودند. زهر چشم گرفته نشد، بلکه ترس چشم ها ریخت و مردم برخاستند و این لرزه بر پایه ارکان حکومت رضاخانی انداخت و به گفته برخی از اهل نظر، همان روز، مسیر سقوط شاه شتاب گرفت و... بگذریم. آن روزها در تاریخ سرخ ثبت شد و امروز ما، میراث داران خون هایی که پای حجاب ریخته شده باید حجاب و عفاف را نگهبان باشیم و شأن و جایگاه انسانی خویش را حفظ کنیم. البته حجاب به معنای تقسیم بندی زن و مرد نیست بلکه وقتی با عفاف همراه می شود به گوهر انسانیت حرمت گذاشته می شود و زن و مرد به عنوان انسان تکریم می شوند و از ظرفیت وجودی آنان در راه کمال انسانی و توسعه کشور بهره برده می شود نه این که برخی بخواهند شهر را زنانه، مردانه کنند. دیوارها را تا آسمان امتداد بخشند چه ما در آموزه های دینی مان حضرت فاطمه(س) را به عنوان بزرگ ترین نماد عفاف در کنار مولا علی(ع) می بینیم که برای دفاع از ولایت کوچه به کوچه و خانه به خانه می گردد و در مسجد به سخن می ایستد. حضرت زینب(س) و ام کلثوم(س) را داریم که امتداد عاشورا را به کاخ یزید هم می کشند و با سلاح پر صلاح و پرصلابت زبان خویش از حق دفاع می کنند. آری در باور ما، زن یعنی فاطمه (س)، یعنی زینب (س) همان گونه که نقطه کمال مردان ما هم علی (ع) و حسین (ع) است و محمد رسول ا... (ص) که انسانیت را به کمال رساندند. پس درس عفاف، کمال یافتن و ثمره حجاب، محجوب بودن و تخلق به اخلاق حسنه است. امید که ما نیز بدان آراسته شویم. صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17310 ، تاريخ انتشار 880421
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:51  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
انگار به هر جا که می رویم پی چند سیر آرامش و چند مثقال لبخند با این پاسخ مواجه می شویم که «کفش آهنین و اراده فولادین داشتیم، گشتیم ، نبود، نگرد، نیست» اما ... اما چرا چنین شد و چرا بسیارمان به این جا رسیدیم؟ در کشور ما که غارتی نیامده است پای بیگانه که به خانه مان باز نشده است، پس چرا چنین به خشک سالی شادی رسیده ایم و افسردگی هر روز کوه تراز پیش انبوه تر و بزرگ تر می شود. چرا لبخند در حال کاهش و چین پیشانی ها در حال افزایش؟ چرا صبر و بردباری کیمیا شده است و ناشکیبی و بی قراری و ... بر سر هر کوی و بازاری هست و صد البته فراوان هم هست. حال آن که ما به شادی و شادمانی و دل خوشی نیاز داریم، اما انگار بذرش را ملخ خورده است. بگذریم. احساس خوبی ندارم. در بسیاری از نگاه ها هم این احساس را می خوانم که بسیارمان احساس خوب و حال خوشی نداریم این یک مسئله اجتماعی است که اگر پاسخ نگیرد به معضل اجتماعی تبدیل می شود که اگر رفع نشود به بحران اجتماعی تبدیل می شود. برای پاسخ گویی فکر می کنم روان شناسان و روان پزشکان هم باید به فکر افزودن ساعت هایی بر ۲۴ ساعت شبانه روز باشند و الا وقت کم خواهند آورد. برای رفع معضل هم باید همه نهادها و سازمان های مسئول بسیج شوند تا بتوانند از این معضل بکاهند. اما این که چه شد که چنین شد؟ من مقصر همه این شرایط و مشکلات را ارباب سیاست می دانم و گاه درباره برخی اصحاب عرصه «پلتیک» با سهراب هم عقیده می شوم که گفت: «جای هر مرد سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود» بله درخت، هوا را تازه می کند، اما برخی سیاسی کاران هوا را، فضا را، دیده را، دل را، جان را و جهان را آلوده می کنند. کاش می شد جایشان درخت کاشت. کاش می شد، جلوی برخی قطارها را که سیاسی کاری می برند و خالی می برند گرفت و این خالی را با اخلاق و معرفت پرکرد، تا به گاه پیروزی ظاهری و شکست ظاهری، اخلاق را نشکنند. کاش یادشان می دادیم که وقتی به سراغ جامعه می آیند، نرم و آهسته بیایند تا ترک برندارد چینی نازک تنهایی مردم . اما اینان پرصدا می آیند و خالی از آرامش و مهربانی و نتیجه کردارشان، حاصل بی قراری و ناپرهیزی گفتاری و رفتاری شان، در جامعه، هسته شادی را درمی آورد و بذر افسوس و حسرت و افسردگی می کارد. نتیجه هم این می شود که می بینیم، هر روز کوچک تر و درهم شکسته تر می شویم. خب از آدم کوچک و درهم شکسته نمی توان انتظار بزرگی داشت. نمی توان از دل مرده، توقع زندگی داشت. نمی توان بهار را امید داشت جایی که فرصت رویش نیست. باز هم بگذریم اما بگذارید به سیاسی کاران و مسافران نابردبار آن قطار خالی بگوییم، حق ما این نبود، سهم ما این نبود، قرار ما هم این نبود، حیف که بعضی ها به حق و سهم و قرار، نگاهی ابزاری دارند و الا درمی یافتند قیصریه آرامش و اعتماد و لبخند ملتی را نباید به بهانه دستمال قدرت چند روزه به آتش کشید. اما افسوس ... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17308 ، تاريخ انتشار 880418
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر سارق، فکر جایی برای «منار» نداشته باشد در همان قدم اول رسوا می شود. اما اگر جایش را فراهم کرده باشد، دیگر از فردا هیچ مناری سرپا نخواهد ماند! اگر فکر بعد از این یعنی فروش آن را هم کرده باشد، دیگر انبارش هم اشغال نخواهد شد، چه «مالخر» هایی هستند که دست در دست دزد اما در کنار قافله به شکلی دیگر در کار تاراج امنیت عمومی و مالی و روانی جامعه هستند که اگر گناه آنان از سارقان بیشتر نباشد کمتر هم نیست. این درست که دست مالخر قطع نمی شود، اما باید عواقب و مجازات های بازدارنده ای برایش درنظر گرفته شود که دیگر جرات نکند با دزد جماعت هم کلام بشود. چه رسد به هم داستانی و هم دستی و همکاری. اگر بازار برای مالخرها ناامن شود بازار برای سارق هم ناامن و آن وقت بازار و کوچه و خیابان برای زندگی شهروندان امن می شود. البته این مسئله یک سویه دیگر هم دارد که اگر در نظر نیاید، کار به سامان نخواهد شد بلکه جدی ترین بخش ماجرا و شاید بازدارنده ترین قسمت هم همین باشد؛ هوشیاری مردم! هوشیاری من و شمای شهروند هم در حفظ اموالمان که خود بحث مفصل و مختص به خود را می طلبد و هم نخریدن اموال مشکوک همان سویه دیگر ماجراست؛ چه تا وقتی برای اموال مشکوک خریداری وجود داشته باشد، افراد مشکوک هم هستند و کارهای مشکوک نیز هم. پس هوشیار باید بود که اجناس بی اوراق هویت ارزان و ... را نخریم؛ چون شاید از خانه و مغازه من و شما و یا برادرمان به سرقت رفته باشد و خریدن اموال دزدی، شراکت در جرم است، اما اگر ما در خریدن کالاها مخصوصا در جمعه بازارها و شنبه بازارها و روز بازارها و شب بازارها دقت کنیم و حتی اگر شده با قیمت بالاتر، کالای شناسنامه دار بخریم، آن وقت تقاضا برای خرید کالای سرقتی چنان پایین خواهد آمد که عرضه آن را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد و زمانی که دزد و مالخر نتوانند کالای سرقتی را به فروش برسانند، خود به خود به سمت پرهیز از دزدی سوق پیدا خواهند کرد، چه خرید و فروش کالای سرقتی نیز مثل هر کالای دیگر تابع نظام عرضه و تقاضاست. تا تقاضا نباشد عرضه، ره به جایی نخواهد برد، اما اگر تقاضا روزافزون باشد، آمار سرقت هم افزون و ناامنی برای زندگی من و شما هم بیشتر خواهد شد.
پس دقت کنیم با خرید خود، با عملکرد خود، تشویق کننده سارقان و امنیت سوزان نباشیم. بلکه با «نخریدن» اموال مشکوک و بی شناسنامه به دزدان و مالخرها «نه» بگوییم تا «آری» گفته باشیم به کاهش سرقت و افزایش امنیت. این برای همه بهتر است، حتی برای مجرمان تا با ارتکاب کمتر جرم، پرونده شان سبک بماند. البته نقش و وظیفه پلیس و نهادهای مسئول در برخورد قاطع، تعطیل ناپذیر و بازدارنده با عوامل سرقت و مالخری و ... به جای خود باقی است و مطالبه خاص و عام هم هست، اما خود مردم نیز باید هوشیار باشند؛ خود ما باید هوشیار باشیم. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17308 ، تاريخ انتشار 880418
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 12 انديشه ، شماره سريال 17305 ، تاريخ انتشار 880414
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یک مورد هم بود که جوانی، خودروی دامادشان را گرفت تا با زن عقدی اش، ساعتی به یک فضای تفریحی بروند اما وقتی بازگشتند، از خودرو، خبری نبود و این ماجرا هم ماجراها به دنبال داشت از جنس دعوا، قهر، کینه و بلوایی که دو خاندان را درگیر خود کرد و باز یادم هست، یک جوان در ابتدای زندگی، یک موتورسیکلت را با هزار قرض و قوله خرید تا عصای دستش باشد به گاه کار و وسیله زیر پایش هنگام رفت و آمد اما دزد ی ناجوانمرد، با سرقت موتورسیکلت، مال و امید جوان و همسرش را یکجا برد و... نمی خواهم سیاهه ای از سیاه کاری و سیاه رویی سارقان بنویسم، بلکه می خواهم بگویم، سهل گیری نسبت به سارقان و زورگیران، سخت گیری بر آحاد جامعه است، یعنی بیش از اندازه ای که نسبت به سارق، آسان گیری شود، جامعه باید تاوان سخت بپردازد. پس شایسته است برای آسان تر شدن زندگی در جامعه، بر امنیت سوزان سارق سخت گرفته شود. عقل و شرع و منطق هم چنین حکمی دارد. قانون برای سارق -البته با شرایط خاص- قطع دست را در نظر گرفته است و برای زورگیران اگر مصداق قطاع الطریق باشند عقوبتی سخت تر و این برای آن است که مردم از حق امنیت خود برخوردار باشند پس امروز هم برخورد قاطع و بازدارنده با سارقان، مطالبه تعطیل ناپذیر مردم است و شایسته این که پلیس و دستگاه قضا هم برای تحقق این مطالبه تعطیل ناپذیر و قاطع، دست های به سرقت دراز شده را به عقوبت برسانند و حق جامعه را از اینان بازستانند. ما هم منتظر می مانیم تا اقدامات مسئولان پاسخ عمل شود برای سوال جامعه که با دزدان چگونه رفتار می شود که باز هم شاهد سرقت هستیم. پس قاطع و بازدارنده رفتار کنند مسئولان. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17305 ، تاريخ انتشار 880414
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نگاهی دیگر به جنایت فجیع آمریکا علیه ملت بزرگ ایران
پرواز را به خاطر بسپار، پرنده رفتنی است، اصلا حیف است پرنده بماند. اگر بماند که پرنده نیست. اگر بماند پرواز از معنای خود تهی می شود. پس چشم ها را بگو به کوچ کبوتران عاشقانه نگاه کنند تا عارفانه به فهم پرواز برسند. ما پرواز را همان زمان به خاطر سپردیم که پرنده آهنین بال ایرباس در پرواز ۶۵۵ بندر عباس- دبی با ۲۹۰مسافر و کادر پروازی خود سفری بی بازگشت را آغاز کرد. ما پرواز را به خاطر سپردیم و... اگر چه هر رفتی را آمدنی است، قرار نیست آن که می رود باز آید، بلکه گاه یک نفر، چند نفر، چند صدنفر و... می روند اما عزت و سربلندی به جایشان می آید چنان که در حادثه جنایت ناو آمریکایی علیه ایرباس چنین شد، جان های پاک رفتند اما عزت بازآمد، اما غیرت بازآمد، اما نقاب سفید از روی سیاه سربازان کاخ سفید کنار رفت، اما رسوا شد آمریکا. ۲۹۰نفر از جمله بیش از ۶۰کودک زیر ۱۳سال رفتند تا این فهم بازآید که نسل فهمیده در میان ایرانیان رو به فزونی است و این نسل مبارک، استکبار جهانی را بسان بادکنک خواهد ترکاند. و ادعای دروغین طرفداری را از حقوق بشر فاش خواهد کرد و صریح خواهد گفت که آنان نه به بشر اهمیت می دهند، نه حقی را به رسمیت می شناسند. اصلا از باطل باوران باطل کردار انتظار به رسمیت شناختن حقوق بشر مثل انتظار شیرینی از هندوانه ابوجهل است، انتظار سپیدی از سیاهی، ما از آمریکا انتظاری نداشتیم و نداریم، ما آن ها را در هر لباس خوب می شناسیم و عیار دروغ گویی شان را در هر شعار به خوبی محک می زنیم و هر چه کردند و گفتند، باور ما را به اطمینان افزون تر رساند. در این حادثه، کودکان شهید شدند و همین برای باطل بودن دشمن کافی است. یادم است یک دانشمند فرانسوی در مطالعه عاشورا گفته بود اگر در این ماجرا، هیچ خونی ریخته نمی شد، جز خون علی اصغر، همین برای اثبات باطل بودن یزید و حقانیت حسین(ع) کافی بود و در این حادثه ما بیش از ۶۰علی اصغر داشتیم که حقانیت ما و باطل بودن دشمن ما را ۶۰بار فریاد کردند. جنگ تمام شد، از آن حادثه هم ۲۱ سال می گذرد اما داغ دل بشریت از این جنایت هنوز تازه است. هنوز خلیج فارس پرصدا می گرید، هنوز بوی شهید می آید از آن پهنه آبی و هنوز طبل رسوایی آمریکا پرصداتر از همیشه می نوازد. ۲۱سال گذشت اما داغ آن ننگ هنوز بر پیشانی مدعیان دروغین حقوق بشر چنان تازه است که نمی توانند زیر هزار نقاب هم آن را پنهان کنند... ما پرواز را به خاطر سپرده ایم هر چند شهدای ما پر کشیدند و رفتند اما به جایشان عزت و اقتدار بازآمد، ماند و قد کشید و ما امروزعزتمندترین ملت جهانیم. صفحه 06 صفحه ويژه ، شماره سريال 17305 ، تاريخ انتشار 880414
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
* پدر! من این را از تو به یادگار دارم که هیچ گاه نباید گفت: ای خدا! من چه مشکل بزرگی دارم، بلکه باید گفت: ای مشکلات! من چه خدای بزرگی دارم و گفتی که خدا را در همه لحظه ها حاضر بدانم تا هیچ گاه در کلاس عبودیت غایب نباشم. او را ناظر بدانم تا به بیراهه نظر هم حتی نکنم. * پدر! هر وقت سعادت قنوت، دستانم را به پرواز وامی دارد، به یاد می آورم اگر نوازش دستان تو نبود، دستان من را هم توان تجسم قنوت خواهش نبود. اگر مرا سجاده ای است و سر برای سجده، این را از تو دارم، که با اشارت دستان ترک خورده ات جهت قبله را نشانم دادی. * پدر! چشمانت، چشمه معرفت است و لبخندت، زلال ترین کاریزی است که در همه عمر دیده ام. این که در دلم هزار باغ پر از درخت می شود، اگر درختان به شکوفه می نشینند، اگر شکوفه ها میوه می شوند و اگر میوه ها کام ها را شیرین می کنند به برکت همان زلالی است که از لبخندت تا همیشه جاری است. * پدر! هیچ باغی، بدون باغبان، شکل نمی گیرد، به بار نمی نشیند و نه سایه ای از آن می ماند و نه میوه ای، پس چگونه باغ وجود انسان شکل خواهد گرفت؟ من باغ وجود را رهین نگاه تو می دانم که آیت حکمت خداوند را ترجمه ای جاودانه است. * پدر! کوچک که بودم، تو برایم بزرگ بودی، هر چه هم بزرگ شدم باز تو برایم بزرگ تری، هر فرزندی هر چند همه مراحل تحصیلی را پشت سر گذاشته باشد، باز در برابر پدر خویش کوچک است و پدر حتی اگر بی سواد باشد باز در برابر فرزند درس خوانده اش بزرگ است. * پدر! من تو را از باسوادترین مردان می دانم حتی اگر تو را توان خواندن سواد بر کاغذ به خط نشسته نباشد. تو را سودای تربیت و مهربانی و عشق در نگاه و در کلام است که روشن تر از هر خطی، آدمی را به سوی رستگاری رهنمون می شود. * پدر! جامعه از تو قوام می گیرد و فرزندانی که در سایه پرمهر پدری با تدبیر و نجیب و مادری مهربان و عفیف پرورش می یابند، کلید گشایش قفل مشکلات اند. پس روشنایی هایی که در کوچه ها است و آبی که زلال از چشمه ها می جوشد، همه رهین نگاه توست پدر که در مدرسه تربیتی خویش زنان و مردان بزرگ را می پروری. * پدر! نامت آغاز نامه عشق من است و حسن ختام آن هم نام توست ای بزرگ، ای مهربان، ای پدر! صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17305 ، تاريخ انتشار 880414
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما را ایستادگی به نام مولا علی آموخته اند. علی یعنی برخاستن و مومنانه برخاستن. آنکه دست به زانو می گیرد و یاعلی می گوید، به خدای علی توکل می کند و چه پرشکوه است این توکل، این برخاستن. وقتی برخاستن به مبارکی یاعلی باشد، رفتن هم در جهت قبله خواهد بود و در این مسیر وقتی به شوق کعبه قدم بزنی، چه بیم از سرزنش خار مغیلان؟ ما آموخته ایم این درس را که «در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور» و غم نمی خوریم ما که راز برخاستن و هادی راه رفتن ما مولا علی است. نام علی را پدر بر زبان ما جاری کرد تا ما هم برخاستن و رفتن خویش را مدیون پدر باشیم. او بود که چگونه رفتن را یادمان داد و ما را تا خانه عشق، تا سرای دوست رهنمون شد و یادمان داد، «یاعلی» کلید گشایش قفل های بسته و درهای بسته و حتی کوچه های بن بست است. ما با درس آموزی از پدر و ایمان به مولاعلی، قفل های بسته کم نگشودیم و کوچه های بن بست را به باغستان پرشکوه رهایی، کم پیوند نزده ایم. ما همه ایرانیان بر اساس این درس و این مکتب، بت شاهنشاهی را درهم شکستیم. قفل های تحریم را گشودیم، در عاشورایی هشت ساله هلال عشق را فرادید گذاشتیم تا همیشه عید باشد. ما ایمان به راه علی علیه السلام را به عشقی جاودانه تبدیل کردیم و بر این عشق هم گواهانی خونین جامه داریم، ما صدها هزار شهید دادیم تا هر روزمان به نام مولاعلی آغاز شود. فردا که به مبارکی زاد روز خورشید کعبه، روز پدر هم تازه می شود به همه پدران ایرانی سلام می کنیم و باور داریم، بوسه بر دستان شان عطش از لب ها می گیرد که هیچ جویباری زلال تر از دستان پدر و نگاه مهربان او نیست. خم شدن در برابر سرو قامت او سربلندی و بزرگی می آورد، هر که با احترام تر بوسید دست پدر را، محترم تر خواهد شد. روز پدر است و جشن طلوع اولین خورشید امامت، بیایید با ایمان به امامت، پدر را تکریم کنیم، چه تکریم پدر، تکریم همه خانواده و بزرگ داشتن خانواده، بزرگ داشت همه جامعه است. صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17305 ، تاريخ انتشار 880414
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تحمل، صبر و خودداری، مهارت هایی است که در زندگی به آن ها بسیار نیازمندیم والا، بدون این که کبریت کشیده شود مثل دو سنگ چخماق در برخورد با هم و یا رویدادها آتش می گیریم. اگر نگاهمان در خیابان های شهر کنجکاو گشته باشد، کم ندیده است ماجراهایی که گاه از «هیچ» به یک «بلوا» بدل می شود. گاه در برابر یک رویداد تحمل نمی کنیم چند ساعتی را تا به پاسخ برسیم. رفتار ما به دانش آموزانی می ماند که در همان صفحه اول به بحث پیرامون پاسخ سوالات با هم به بحث و چالش برمی خیزند، حال آن که جواب در صفحه بعد به صراحت آمده است! این رفتار هنوز در زندگی ما جاری است و تا این جاری است، جریان زندگی زلال نخواهد بود. اگر از مهارت های زندگی برخوردار و اهل تحمل باشیم سوءظن، نگاهمان را به بد دیدن نخواهد کشاند و دیده نخواهیم آلود به این بیماری که بد فهمیدن و بد رفتاری هم از پی آن خواهد آمد، نتیجه «ضرب» این «بدی ها» در همدیگر، رقم خوردن «مغلطه در زندگی» همه ما خواهد بود. پس یادمان باشد ضرورت مهارت صبوری و بردباری در برابر رویدادها و حتی در برابر حوادث چه آن که بردباری ندارد دوبار ضرر می کند و آن که اصل صبر و بردباری است حداکثر یک بار. بگذریم، گاه یک شوخی، کلید یک بلوای جدی می شود. مثلا یک نفر به شوخی کلید را از جیب شما برمی دارد آن وقت شما مجبور می شوید برای باز کردن قفل، در را-حتی- بشکنید. حال آن که شوخی کرده است معلوم نیست از این اقدام خود حتی به اندازه یک لبخند بهره برده باشد. او فقط یک شوخی بی نمک کرده فقط همین اما نمک از زندگی افرادی شاید برده باشد! گاه، شوخی هم در کار نیست، یک لحظه غفلت، یک فراموشی جزئی خود فرد یا دیگری، کلید قفلی می شود که وقتی باز شد، «دروازه سوءظن» گشوده می شود. و این خیلی بد است که آدم نسبت به «وجه حسن» دیگران «سوءظن» داشته باشد. خب سوء ظن که از بزرگ ترین گناهان فردی و اخلاقی و اجتماعی و دینی است، در بسیاری از مواقع بسترساز گناهان دیگر هم شده است. خبرها از گناهان و بدرفتاری ها و هنجارشکنی ها و حتی جرایمی که از آتش سوء ظن برمی خیزد، کم در صفحات روزنامه نخوانده ایم. حال آن که اگر از مهارت خوب دیدن، خوب شنیدن، خوب مدارا کردن و خوب تحلیل کردن برخوردار بودیم صفحات روزنامه از خبرهای سیاه، سفید چاپ می شد. به باور من، ما همه باید برای رسیدن به مهارت مدارا، تمرین کنیم. باید در تعامل با همشهریان، با مسافرانی که در شهر ما، چراغ زیارت روشن می کنند، به معرفت مدارا برسیم. باید حتی در برابر آتش اگر افروخته باشد، آب باشیم و آتش را خاموش کنیم نه این که آتش افزا باشیم و به دیگر عبارت در تعاملات اجتماعی، «آتش نشان» باشیم، نه «آتش فشان». آن وقت هیچ چیز خاکستر نخواهد شد و در سرزمین مهیای مهربانی، درخت دوستی قد خواهد کشید. صفحه R06 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17300 ، تاريخ انتشار 880408
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 12 انديشه ، شماره سريال 17299 ، تاريخ انتشار 880407
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:40  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هیچ از خود پرسیده ایم که سهم ما در عاشورا چیست و برای خود چه نقشی تعریف کرده ایم؟ این که نمی گویم تعریف کرده اند از این روست که کارگردان خلقت، نقش ها را تعریف کرده و انتخاب آن را به خود ما واگذاشته است لذاست که می بینیم مولا امام حسین علیه السلام در آخرین لحظات زندگی که همه یارانشان به شهادت رسیده اند و در آن دشت پربلا، جز سپاه دشمن نیست، پرشکوه ترین «دعوت» را آشکار می کند و «هل من ناصر ینصرنی» می خواند تا شاید آن روز از آن میان کسی به اصلاح نقش خود برخیزد و از سپاه تباهی و سیاهی به سپاه سفیدی بپیوندد و یا این که در عصرهای آینده، و از میان نسل های آینده افراد نقش خود را چنین رقم بزنند.چنان که از آن پس کم نمی بینیم کسانی که برای خود نقش حسینی قائل شده اند و لباس شهادت پوشیده اند و جاودانه شده اند و از آن جمله است، عاشورایی که در هفتم تیر سال ۶۰ در «سرچشمه» تهران شکل گرفت تا کسانی که در زندگی خود به همه یزیدهای هزار رنگ «نه» گفته بودند و در نقشی حسینی رودر روی یزیدیان ایستاده بودند. شهادت را یک بار دیگر به هفتاد و دو قرائت تلاوت کنند. در این میان، خراسانیان هم نقش پرشکوه یافتند و ما نیز روشنایی نگاه آن شهیدان را در زوایای زندگی خویش جاری می بینیم و در زلال اندیشه آنان جان می شوییم.در عاشورای سال ۶۰، ما شهید دکتر عبدالحمید دیالمه را پیک ایمان خود به شهادت کردیم که هم داروساز دردهای جسمی بود و هم دوای دردهای روحانی ما را با خود داشت. نسل میانسال ما هنوز شیرینی کلام روشنگر او را در کام و چراغ روشنگری او را در جان، روشن دارند.صدای معرفت آور و فریاد روشنگر او هنوز تازه است. شهید حجت الاسلام دکتر قاسم صادقی نیز دیگر سند آزادگی خراسانیان بود که در این عاشورا، پیوند ما را با امام حسین مستحکم تر کرد. او که خود تجسم وحدت حوزه و دانشگاه بود با خون خود هم پیوند این دو نهاد فرهنگ ساز را استحکامی افزون بخشید. دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد امروزه به تصویر آن عزیز مزین است و در حافظه خود کلام روشن اورا به یادگار دارد.دیگر سردار عاشورایی خراسانیان شهید علی اکبر دهقان نماینده آگاه و آگاهی آفرین تربت جام بود که جام جانش، چراغ روشنایی را حیاتی دوباره بود و...اینک ماییم، ما خراسانی ها که باید پس از ۲۸ سال در تعریفی دیگر هم نسبت خود را با جلودارانی که در عاشورای انقلاب تقدیم کردیم مشخص کنیم و هم نسبت خود را با عاشورای حسینی تعریف کنیم. راستی ما در دایره تقدیر، کجا ایستاده ایم و بر مدار کدام پرگار و کدام نقطه حرکت می کنیم راستی ما کجا ایستاده ایم؟ صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17299 ، تاريخ انتشار 880407
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17299 ، تاريخ انتشار 880407
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دانشگاه، پایان راه زندگی نیست، یکی از گذرگاه های رسیدن به زندگی بهتر است و الا به اندازه آدم ها راه رسیدن به موفقیت وجود دارد و مگر نه این که راه رسیدن به خدا به تعداد خلایق است؟ بهتر از رسیدن به دوست آیا در زندگی انسان اتفاقی می افتد؟ رفتن به دانشگاه پایان راه زندگی نیست . قرار نیست وقتی جوانی، در رشته دلخواه خود قبول نشد، همه رشته های زندگی را پنبه بپندارد و موی سر و رو سفید کند و پیرانه سر بر جوانی از دست رفته بگرید. بل باید از شکست ها هم پل پیروزی ساخت ، نرسیدن به نصاب رشته دلخواه که شکست هم نیست.خوب است پدر و مادر ها هم این نکته ظریف را دریابند. دانشگاه پایان راه زندگی نیست. آغاز راه است راهی که باید به موفقیت برسد، پس پا به دانشگاه هم که گذاشتید، یادتان باشد ، تلاش تان باید صد چندان شود، چه رسیدن به دانشگاه هدف نیست ، هدف، دانش اندوزی نظری و عملی و تلاش برای رسیدن به تعالی در زندگی است. هدف را نباید گم کرد. دانشگاه پایان راه زندگی نیست بلکه باید در آن کلیدواژه ها را برای رسیدن به زندگی بهتر یافت، با کلیدها، قفل ها را گشود و پس از گشوده شدن هر قفل، یک دروازه به سوی فردای بهتر باز کرد هم برای خود و هم برای کشور خویش که ایران فردا به بزرگانی نیاز دارد که از همین امروز، گام های خود را به سوی موفقیت شتاب می بخشند. دانشگاه پایان راه زندگی نیست ، باید از کلاس درس دانشگاه به زندگی نگاهی نو داشت. باید در دانشگاه اندیشه آموخت و دانش و سپس با آن ها، زندگی خویش را چنان مهندسی کرد که از جمع آحاد، جامعه کمال یافته شکل بگیرد. دانشگاه پایان راه زندگی نیست ، آغاز راه است. پس نباید خسته شد، نباید نشست، بلکه باید نفس تازه کرد و به راه افتاد که جاده پیشرفت هیچ گاه پایان ندارد. آن که در مسیر بنشیند هم از قافله عقب می ماند، پس باید رفت به سوی فرداهای روشن تر و بهتر، به سوی فتح قله های موفقیت، به سوی فردا.... صفحه 09 صفحه ويژه ، شماره سريال 17299 ، تاريخ انتشار 880407
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یکم: خانه ای که پای بست آن مستحکم و دیوارهای آن قوام دارد و از سقفی قوی در برابر سرما و گرما و برف و باران برخوردار باشد شایسته این است که اهلش به فکر نقش ایوان باشند و به مبلمان و چیدمان آن بیندیشند والا خانه ای که از پای بست ویران است را نه به نقش ایوان حاجت است و نه این نقش و نگار، فرو ریختگی آن را به تأخیر می اندازد. لذا عاقلان همواره اول به فکر ساخت خانه ای محکم هستند و آنگاه به فکر نقش ایوان آن می افتند.قصه زندگی ها هم همین است. اول زندگی را بر پایه درست و با ساخت اصولی و با شناخت باید پی ریزی کرد آن وقت شکوه زندگی صد چندان خواهد شد و نقش های زیبا، زیباترش هم خواهد کرد. دوم: کسی که مهارت رانندگی ندارد اگر پشت فرمان خودرو بنشیند فاجعه به بار خواهد آورد که هم خودش را از پای بیندازد و هم از دیگران جان و سلامت بستاند. کارگر فاقد مهارت هم کار را به سامان پیش نخواهد برد، پس قبل از آن که فرمان خودرو یا کاری را به کسی بسپریم باید از مهارت او در آن امر مطمئن باشیم. عقل حسابگر آدمی چنین اقتضایی دارد. سوم: زندگی بدون مهندسی، با افرادی فاقد مهارت هم پر است از چالش ها و پرتگاه ها و تصادف های وحشتناک و کشنده که فقط گاهی خبرهایی از آن در رسانه ها امکان درج می یابد والا بسیارند از این حوادث که لابه لای زندگی ها رخ می دهند و دفن نمی شوند بلکه از انباشت خود زندگی را دفن می کنند و تازه خبری از آن ها هم همه گیر نمی شود. راستی زندگی های به طلاق رسیده و ویران آیا یک زندگی مرده نیست؟ چهارم: برخلاف آنچه برخی ها می پندارند عامل اصلی شلیک به زندگی ها و سم هلاک آوری که «وصل »ها را به «فصل» تبدیل می کند، «اقتصاد» نیست. بنا به گفته مدیرکل امور زنان استانداری خراسان رضوی ۶۰ درصد از طلاق ها در استان به دلیل نبود آگاهی از مهارت های انتخاب همسر و فقر آگاهی از هندسه زندگی است.واقعیتی که باید آن را پذیرفت، چه وقتی عامل ۷۰ درصد از تصادفات رانندگی نه خودرو نه جاده بلکه عامل انسانی است، در تصادفات زندگی هم ماجرا همین است، عامل اقتصاد، به اندازه خودرو نقش آفرین است و دیگر عوامل هم به اندازه جاده، اما عامل اصلی نبود مهارت های زندگی است والا اگر این مهارت وجود داشته باشد گذر از کوچه های دشواری، آسان است و افراد بزرگ از دشواری ها، آسانی، از کمبودها برخورداری و از «تنگ روزگاری ها»، گشایش ساخته اند. پنجم: پس برای قوام نهاد خانواده باید چنان که فاطمه رحمانی می گوید: برای تحکیم بنیان خانواده، تعمیق باورهای دینی و توانمندسازی زنان در حوزه خانواده، تلاش کرد، تدابیری اندیشید و به کار بست تا طلاق روی نمودار معکوس هر روز به صفر نزدیک تر شود و زندگی ۲۰ بگیرد. صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17295 ، تاريخ انتشار 880402
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:56  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17294 ، تاريخ انتشار 880401
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:2  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
کشوری که نیاز به سازندگی دارد و برای خود سند چشم انداز می نویسد و می خواهد در افق ۱۴۰۴ به قدرت اول منطقه ای بدل شود نباید حتی یک لحظه را از دست بدهد به هیچ بهانه ای، بلکه همه بهانه ها را باید فروگذارد و بهای توسعه را با همه وجود بپردازد و برای عنصر زمان اهمیتی حیاتی قائل باشد. کشوری که می خواهد در شمار قدرت های بزرگ درآید حق ندارد یک ثانیه را هم فروگذار کند، حق ندارد پلک بر هم نهد بلکه باید سویه فرهنگ را به سمت بیداری افزون تر و تلاش مداوم تر، علمی تر و دقیق تر تغییر دهد. باید بیداری و کار به ارزشی بی بدیل تبدیل شود و هرکس به همان اندازه ارجمند شمرده شود که کار می کند به همان اندازه قدر بیند که در رقم زدن تقدیر فرداهای کشور نقش مثبت ایفا می کند، با چنین فرهنگی است که می شود همه آحاد جامعه را به سمت کار بیشتر و تلاش در راستای تحقق برنامه ها هدایت کرد و از ظرفیت وجودی و استعداد همگان بهره برد و به موفقیت هم رسید. پس باید روز اول تیرماه را که بلندترین روز سال است قدر دانست و حتی بیشتر از بلندترین شب سال برایش برنامه داشت، چه تا نگاه جامعه در کنار بلندترین شب سال بلندترین روز سال را نبیند، نمی توان به افق های بلند رسید، نمی شود قله ها را به زیر گام کشید، نمی شود سرود سرافرازی شنید. اگر خواهان این همه سعادت هستیم که هستیم باید بدانیم تا «خواستن» به «توانستن» تبدیل نشود، هیچ یک از رویاها جامه حقیقت نخواهد پوشید و برای این هم باید بیدار بود، باید بیداری را با هوشیاری و کار برنامه مند و تکاپوی مومنانه پیوند زد. باید «بایدها» و بایستگی های توسعه را جدی گرفت زیرا با جدی نگرفتن برنامه و کار، با شوخی های سخت و کشنده روزگار مواجه خواهیم شد، شوخی هایی که جدی جدی، کشور را از پیشرفت باز می دارد. شوخی هایی که جدی، جدی به عقب ماندگی منتهی می شود. شوخی هایی که جدی، جدی تمدن ها را فرو می ریزد. پس این شوخی ها را جدی بگیریم، برنامه ریزی کنیم، نقشه راه را که همانا سند چشم انداز است، پیش رو داشته باشیم و گام هامان را برای رسیدن به افق ۱۴۰۴ محکم برداریم. اول تیرماه، بلندترین روز سال است. این یادمان باشد و یادمان بماند که برای کشور در حال توسعه و آدم های در حال توسعه، طولانی بودن روز مهم تر از طولانی بودن شب است، هرچند طولانی ترین شب، یلدای ماست و حدیث مهربانی و عاطفه آن عالم گیر است و باید این مهربانی ها و همدلی ها در بستر فرهنگ و آداب و رسوم ملی تعمیق و ارتقا یابد، بلندترین روز سال هم از گرانیگاه های مهمی است که باید در نظر آید و با فرهنگ سازی برای آن به عید کار و تلاش افزون تر تبدیل شود. امیدواریم روزی برسد که اول تیر به عنوان روز تلاش برای توسعه در تقویم رفتار و کردار ما رقم خورد و روحیه کار بیشتر در جامعه به ارزش تبدیل شود. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17294 ، تاريخ انتشار 880401
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|