|
اما چمران، همواره در ساحت جهان وطنی خود و مبارزه علیه بیداد در همه جا، خود را یک مسلمان ایرانی می دانست و ریشه در هویت تاریخی ایران داشت و سرشاخه هایش در آسمان دیانت مشق می کرد. او آمریکا را برای تحصیل برگزید اما نه سودای قدرت و مقام نه سیاهی سواد او را به اسارت نبرد، بلکه این او بود که بر علم و بر دانش خود امیر بود و علم و آموخته های خود را، درخدمت اهداف بلند انسانی به کار گرفت. او می توانست در آمریکا بماند و غرق تنعمات و امکانات شود، اما او غواصی بود که همه دریا را به دنبال گوهر بی همانند عقیده و جهاد می گشت اما غرق دریا نمی شد. او مصر را و لبنان را و ... برگزید تا تجسم ابوذری دیگری باشد که در قرن چهاردهم، با لهجه آن عاشق پرشور سخن بگوید. او ربذه را نه به اجبار که به انتخاب برگزید و برای نجات نسل ابوذر از بیداد امویان هزار رنگ امروزین در کنار عالم مجاهد، امام موسی صدر با تشکیل حرکت محرومان لبنان و جنبش امل، گامی بلند برای احقاق حق شیعیان برداشت. درمبارزه با اسرائیل غاصب نیز درخط مقدم جبهه بود و در مبارزه با بیداد طاغوت ایران نیز هم. او تدبیر عالمانه را با کلام شاعرانه و مشق هنرمندانه اش گره می زد تا پیام آور اسلام راستین و علوی در امروز جامعه باشد. آری، او میراث ماندگاری بود که ظرفیت های انسانی افراد را شکوفا می کرد و از نیروهای انسانی، منابع انسانی می ساخت تا برای همیشه بسان صندوق ذخیره معرفتی پشتوانه هویت ملی باشند و سرانجام نیز با نقش شهادت بر تابلوی زندگی خود بلندترین گام را در جاودانه سازی اندیشه خود برداشت و چنان ماندگار شد که برای همیشه می توانیم او را به مدد بخوانیم به خصوص در امروزهای این دیار که احتیاج به مردان از خودگذشته، ایثارگر، توانمند و انسان، بسیار احساس می شود. به باور من اگر ما منش چمران را پیش گیریم بسیاری از چالش ها شکل نمی گیرد و هر کنش و واکنش به فرصتی برای اعتلای وطن تبدیل می شود اما دریغ که ما چمران را نه یک الگوی انسانی، که یک «نام» می دانیم و «نام» همیشه نمی تواند گره گشا باشد و گره های امروز را فقط با منش چمرانی می شود گشود که به هنرهایی بزرگ آراسته بود و به بزرگ ترین هنر نیز هم که همانا هنر انسان بودن است. هنری که در جاودان یاد دکتر شریعتی هم، چشم را نوازش و دل را آرامش می داد و این هر دو، نشانه های آشکار فرهنگ اسلامی ایرانی بودند که به نماد پرچمی از این هویت تبدیل شدند. این هردو، هجرت را تجربه کردند، پس از جشن بعثتی که در خویش گرفته بودند و هم جهاد و مبارزه را و هم پرواز را و هم این همه را معلم وار به ما آموختند و ما اگر این آموخته ها را به کارگیریم توان مجهز شدن به هنر انسانیت را خواهیم یافت. صفحه 06 ايران ، شماره سريال 17293 ، تاريخ انتشار 880331
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 12:37  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مادر! تو هر روز در قلبم، در ذهنم و در باورم بزرگ می شوی آن قدر که می توانم با بوسه بر خاک پایت جشن بلوغ خویش را در بهشت بگیرم. می توانم از هر جا که قدم می گذاری چشمه ای از شیدایی جاری کنم. می توانم تا هر جا که افق چشمانت گسترده می شود، شکوه شکوفا شدن گل ها را به تماشا بنشینم. مادر! هر وقت وضو می گیرم، هر وقت رو به قبله نگاهم را تا قاف عشق پرواز می دهم، هر گاه قدقامت می خوانم و به تکبیر، بزرگی می یابم و لبانم به فاتحة الکتاب، فتح معرفت می کند و به توحید، جشن موحد بودن می گیرم و در رکوع، به تسبیح و در سجده به عبودیت می رسم، تو را در لحظه لحظه این نماز جلودار خویش می بینم.اگر مرا شوق نماز است و حلاوت تلاوت آیات عشق، رهین نگاه مهربان توست. اگر حسین (ع) برایم عزیزترین است و روایتگر باران چشم هایم، از آن روست که تو مرا به عشق او دچار کردی. اگر به یاعلی برخاستن و به یامهدی ایستادن و به یا حسین رفتن را تجربه می کنم، تو این شیوه ام آموختی، ای معلم زندگی.اگر مرا نوری در جان و صداقتی در زبان و حلاوتی در کلام است، سوغات نیایش های توست و من هنوز و هرگز، پرواز دستانت را به گاه قنوت که قفل آسمان را باز می کرد از یاد نمی برم. من «یاد» را دفتر خاطرات واژه های نورانی تو می کنم تا هرگز در کوچه های تاریک گرفتار نشوم. مادر! تو معلم معرفتی و روزی هزار بار «من علمنی حرفا فقد صیر نی عبدا» را بر من تمام کردی و من برای همیشه به بندگی تو افتخار می کنم که عبودیت خالق را به من آموختی. مادر! تو معلمی. معلم! حتی اگر سواد خواندن و نوشتن نداشته باشی. تو معلم عشقی و من و ما و همه می دانیم که «حرف عشق در دفتر نباشد» و من و ما و همه ایشان دیری است، اوراق خویش به عشق شسته ایم که از بسیاری سوادها جز سیاهی نتراود چرا که نور فقط از کوزه نور می تراود و تو دریای نوری مادر! مادر! هنوز صبح را با حسرت نوازش تو آغاز می کنم و سفره غذایم هم در حسرت نان و ریحان توست مادر و شب، چقدر دلم برای لالایی هایت تنگ می شود. این درست که موهای سرورویم سفید شده است اما با این همه هنوز طفل دبستان مهربانی توأم مادر! مادر تو هر روز برایم بزرگ تر می شوی و من کوچکی خویش را بیش از پیش می فهمم هر چند کودک نباشم. اما کوچک در خانه توأم مادر. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17287 ، تاريخ انتشار 880324
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
*دیروز از آسمان معرفت می بارید و از زمین غیرت می جوشید. دیروز یوم ا... شد در سراسر ایران تا مردمان به هر زبان و قومیت یک دل شوند و به بهترین شکل ممکن تابلوی وحدت ملی را نقش کنند. *دیروز مردم ۲۰ گرفتند و این مهم تر از آن است که چه کسی رای می آورد، مهم تر از این است که کلید اتاق ریاست جمهوری به دست کدام یک از فرزندان ایران می رسد. مهم این است که ایرانیان یک روز مهم را به یک حماسه ملی بدل کردند. *دیروز روز رستاخیز آگاهی و شعور بود، قیامت معنا و بهار شکوفه دادن حس ایران خواهی. دیروز حتی درختان، حتی چشمه ها، حتی کبوتران شورونشاط دیگری داشتند، گویا به تحسین مردمی لبخند می زدند که با دستان پروضو سرنوشت فردای خود را رقم می زدند. *دیروز کرد و ترک و بلوچ، عرب و لر و گیلک و مازنی و فارس و... ایرانی بودن خود را و سرفراز بودن ایران را نجیبانه و پرشکوه با برگ های رای فریاد کردند. دیروز اگر چشمی تاب دیدن داشت، استمرار پرنورتر خورشید عزت ایران را می توانست دید و بسیار دیدند این عید را. *دیروز، خانه دل ها غبارروبی شد و همه آینه سان آمدند تا آدینه را، این روز ناگهان را، این روز ناگهان مبارک را، این روز ناگهان مبارک عید را، با حضور آگاهانه خود جشن بگیرند و چه پرشکوه بود این جشن و چه عزیز است ایران. *دیروز، یک نمره۲۰ پای کارنامه ملت نجیب و فهیم ایران نوشته شد و امروز، هر کس که مورد اعتماد مردم قرار گرفت و ردای ریاست جمهوری اسلامی را بر شانه انداخت باید رئیس همه جمهور باشد و خدمت گزار همه مردم. باید همه مسئولان دست به دست هم دهند و یاری اش کنند برای شتاب توسعه همه جانبه در این ملک. *فردا هر کس رئیس جمهور شد یادش باشد این مردم بزرگ، به هر گرایش و رای و اندیشه، شایسته تقدیر و قدر دیدن و قدر دانستن هستند و او باید در برابر آن ها تعظیم کند. *دیروز، روز مردم بود، روز نظام، روز رهبر انقلاب و امروز و فردا و همه فرداها هم باید چنین باشد و برای این رئیس جمهور بیش از همه باید تلاش کند. صفحه 11 صفحه ويژه ، شماره سريال 17286 ، تاريخ انتشار 880323
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 16:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
روزها و شب های گذشته در خیابان های مشهد، شاهد یک پدیده جدید در عرصه تبلیغات انتخاباتی بودیم به این گونه که اعضای ستادهای انتخاباتی و مخصوصا دو تن از کاندیداها با توزیع بروشور، رقص پرچم، شعاردهی و... حالت پرشوری به خیابان ها و خیابان گذرها بخشیدند و به جرأت می توان این شور را یک پدیده نو نامید و حالا این که این شور، پرنشاط هم بود، مسئله ای است که پس از انتخابات باید از سوی کارشناسان امر مطالعه شود تا اگر قرار بود در سال های دیگر و انتخابات های دیگر هم مورد استفاده قرار گیرد، آسیب شناسی و آسیب زدایی شود تا کمترین آسیب را به اخلاق، آرامش و روحیه اخوت جامعه نزند بلکه با سالم سازی رفتار، رقابت افراد و دیدگاه ها را در کنار رفاقت معنا کند و فرصتی دست دهد تا آحاد جامعه در اخلاق، اخوت، آرامش و... گامی به پیش بردارند، اما تا آن روز که باید به دیده علمی به این رویدادها نگاه کرد می توان وجه تهییج افکار عمومی را از دستاوردهای این قبیل «میتینگ های خیابانی» و «همایش های متفاوت» دانست. من دلیل این که تهییج آخرین گام در مباحثی همچون انتخابات است را نمی دانم اما می دانم در مباحث معرفت شناختی، تهییج، گام نخست است و متقاعد ساختن گام دوم و اقناع گام سوم است اما فرایند تبلیغات انتخاباتی برعکس این روند است، این هم از مسائلی است که باید به جد مورد مطالعه قرار گیرد.با همه این ها، نکته ای که می توان بدان اشاره کرد این است که در خیابان های مشهد و شاید هم دیگر شهرستان ها، ستادهای تبلیغاتی رقبا نزدیک هم و گاه حتی کنار هم قرار دارد اما با وجود کری خوانی ها و گاه حتی ناپرهیزی های گفتاری، «برخورد» آن گونه كه در كشورهای دیگر اتفاق می افتد پیش نمی آید. شاید این از آثار شور و شوق باشد که هرگاه پدید آید، آمار برخوردهای خشن کاهش می یابد. چه برخوردها و دعواها، معمولامعلول علتی است به نام عصبانیت حال آن که شور و شادی فصل نشاط است و شادمانی و اوج گرفتن حس دیگر خواهی، حتی اگر آن دیگری رقیب هم باشد. لذا آن چه از همسایگی ستادها و تیم های تبلیغاتی با وجود متلک پرانی هاو بداخلاقی های گروهی اندك در چشم من می نشست حس دوست داشتن بود این که اینان همدیگر را سوای رنگ ها و شاید هم با تفاوت رنگ ها دوست دارند. این دوست داشتن هم نعمتی است که اگر «بزرگ ترها» آن را از یاد نمی بردند و با هم مهربان تر بودند، شاید جامعه از این که هست هم مهربان تر می بود اما... همیشه ما از بزرگ ترها یاد گرفته ایم چه می شد، یک بار هم بزرگ ترها از ما یاد می گرفتند دوست داشتن را و این که ما در خیابان های مشهد، در عین رقابت، اهل رفاقت هم بودیم اگر هم جایی، سنگی بر بلور رفاقت خورد، ترجمه رفتار بزرگ ترها بود! بگذریم، روزهای گذشته، خیابان های مشهد یک پدیده جدید را تجربه کردند. شور و شوق را در رقص پرچم ها و تکان عکس ها و دست ها دیدند. خدا کند بزرگ ترها هم مهربان تر باشند و هم روند تبلیغات آسیب شناسی و آسیب زدایی شود تا فردا بهتر از امروز رقم بخورد. صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17285 ، تاريخ انتشار 880321
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر چینی بر ابروی کسی نشست، شفافیت چشم ها را ببینیم و ... در یک کلام به زیبایی دیدن و چشم پوشیدن بر نازیبایی ها عادت کنیم. این یک اعتیاد عزیز است. پس یادمان باشد فردا، برای تحقق زیبا دیدن ها، باید پای صندوق های رای برویم و سرنوشت جامعه خود را رقم بزنیم اما نه برای ۴سال بلکه برای همیشه، چه اگر انتخابات در حوزه سیاسی ۴سال باشد اما بناهای اخلاقی و رفتاری و اجتماعی که ساخته می شود همه زمان ها را تحت تاثیر قرار می دهد و اثرگذاری آن تنها در بازه زمانی ۴سال خلاصه نمی شود. پس فردا که شناسنامه خود را برمی داریم و به سوی محل صندوق های رای می رویم یادمان باشد می خواهیم مسیر آینده را انتخاب کنیم و سرنوشت فرداهای نزدیک و دور خود را رقم بزنیم. پس حتما برویم پای صندوق ها، حتما رای بدهیم و حتما بهترین گزینه را انتخاب کنیم تا شیرینی انتخاب در کام ما افزون شود. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17285 ، تاريخ انتشار 880321
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17279 ، تاريخ انتشار 880313
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 12:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تو سرالاسرار عشقی. عشق را از تو آموختیم ما، عشق به همه خوبی ها را. زیبایی را، شیدایی را و... شهادت را. اگر تو نبودی ما هرگز به فهم بلوغ یافته شهادت نمی رسیدیم. اگر تو نبودی، باغ شهادت گل هایش را به ما نشان نمی داد. امام! تو مهربان ترین پدر بودی. مهربانی هایت با کودکان درس زندگی ما شد. تو راه را نشانمان دادی، راه زیبا زندگی کردن را. راه رسیدن به حقیقت را. راه بهشت را. امام! تو «یا علی» ایمانمان را متجسم شدی و یادمان دادی اگر دست به زانو یا علی می گوییم و برمی خیزیم، باید علی گونه هم زندگی کنیم و پی عدالت برویم. پی حق. چه اگر برخاستن مقدمه رفتن به راه عدل و حق نباشد، فرقی با نشستن ندارد. خرداد برای ما درس های ماندگاری دارد هر چند به «شدت ها» گرفتار شدیم اما «فرج» هم با شدت می آید. «ان مع العسر یسری» ما را به همراهی فرج و شدت تعلیم فرموده است، از این رو غم غربت خورشید جلال شما، با طلوع آفتاب جمال خلف شما آرام گرفت. امام ای مهربان پدر! غم فراق شما بیست ساله شد و اگر بیست هزار ساله هم شود ما خود را همچنان داغ دار باغ نگاه شما می دانیم و سیاه می پوشیم. ما همچنان اشکباران زمستان کوچ شماییم در بهار. امام! تو در زمستان ما را به بهار کشاندی و شکوفه های پیروزی را نشانمان دادی و باز این تو بودی که در بهار ما را به زمستان بردی تا آن چنان اشک بباریم که خشکسالی برای همیشه از دل هایمان رخت بربندد. امام! شمع نه، تو خورشید راهمان بودی. ماه و ستاره ها از تو نور می گرفتند و زمین فرمان جریان چشمه ها را از تو می گرفت. زیبایی های امروز و روزهای پس از این که در جامعه جلوه می کند، شرح اشارت ها و بشارت های توست. نازیبایی ها اما از «قامت ناساز و بی اندام ماست» ما از تو جز زیبایی سراغ نداریم. ۱۲ بهمن به استقبال تو آمدیم با عشق. با شور و باشیدایی و در خرداد بدرقه ات کردیم با معرفت، با شهود و باشهادت که در جان مان جاری کردی و هنوز نیز به همان شهد، کام شیرین داریم و جست وجوگر شهادتیم. صفحه 10 صفحه ويژه ، شماره سريال 17279 ، تاريخ انتشار 880313
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
یکم: حادثه تروریستی مسجد علی بن ابی طالب(ع) زاهدان، یک اقدام کور بود که هیچ ارزش نظامی ندارد. حتی ارزش امنیتی بالایی هم ندارد. یعنی جنایتکاران نمی توانند آن را یک پیروزی به حساب آورند. پیروزی در میدان نبرد رقم می خورد نه در پستوهای جنایت و بمب گذاری های بزدلانه که ناجوانمردان را هم شرمنده می کند. اگر این اعمال پیروزی آفرین بود، همه تروریست های جهان پیروز می شدند، اما آیا حتی یک نمونه می توان یافت که در جهان، گروهی تروریستی پیروز شوند؟ آیا هیچ انسان صاحب وجدانی نگاهش به تروریزم می تواند مثبت باشد؟ دوم: این حادثه ارزش عملیاتی نداشت، یک اقدام کور بود، پیامد آن هم باید کور شدن چشم فتنه ای باشد که نمی تواند وحدت و هم گرایی برادرانه پیروان مذاهب را در این استان و پهنه پرافتخار ایران تاب آورد. باید این حادثه ما را بر آن دارد که چراغ هوشیاری را همواره افروخته نگهداریم آن چنان که دشمن نتواند حتی جایی برای طرح نقشه هایش پیدا کند باید هوشیار باشیم و مراقب زیرا که این حادثه می تواند تلاش مذبوحانه ای باشد از دشمنی شکست خورده که نقشه اش در کردستان با حضور پرکرامت و حکمت رهبر انقلاب خنثی شد. این حادثه حتی می تواند نشانگر دلخوری اصحاب شیطان باشد از موجی که برای برگزاری یک انتخابات بزرگ در ایران برخاسته است این حادثه می تواند سنگ شیطنت دشمنی حقیر و سیلی خورده باشد که از دور سنگ بر پنجره خانه مردم می زند، این حادثه می تواند از اندیشه ای پلید طراحی و به دستانی گرفتار جهل انجام شده باشد اما پشت همه این مسائل دست شیطان عریان تر از همیشه عیان است. سوم: این اقدامات ارزش عملیاتی ندارد اما این هرگز بدان معنا نیست که ما کم عملی خود را توجیه کنیم. به نظر من وقتی دیوار خانه به هر دلیلی خراب می شود نشانه این است که من صاحب خانه کم کاری کرده ام. که اگرنه این کارم به قاعده بود، دیوار خانه ام خراب نمی شد. روشن عرض کنم من چون بسیاری از مردم، این حادثه را نه نشان قوت تروریست ها بلکه نشانگر غفلت برخی مسئولان می دانم که باید به هوشیاری مضاعف تبدیل شود. چهارم : تروریست ها قوی نیستند. ما با قوت لازم عمل نکردیم و باید برای این قوی عمل نکردن پاسخ گو باشیم. این دیگر، یک پل نیست که فروریخته باشد. یک پروژه نیست که به موفقیت نرسیده باشد. این جا، خون ۲۵ انسان مومن ریخته شده است و نباید بر زمین بماند، بلکه باید هم آنانی که به سهو غفلت کرده اند در برابر این حوادث پاسخگو باشند و هم باید مقتدرانه تقاص این جنایت ها را از جانیان گرفت و این هرگز به معنای «انتقام فردی» نیست حتی انتقام خون ها هم نیست بلکه اجرای حدود الهی و حراست از مرزهای کشور است که باید با انهدام باندهای تروریستی به سرانجام نیکو برسد. پنجم: مردم توان اطلاعاتی و امنیتی نهادهای امنیتی کشور را قبول دارند و بر این باورند که چشمانی هوشیار سرحدات کشور و کوچه به کوچه شهرها را رصد می کنند و بر اساس این باور است که آسوده می خوابند، چون هوشیاران را بیدار می دانند. پس نمی توانند چنین حوادثی را قبول کنند. نمی توانند بپذیرند، چند تروریست مفلوک این گونه، امنیت این دیار را به بازی کودکانه بگیرند بلکه به جد می خواهند سر تروریست ها به طاق اقتدار نهادهای امنیتی کوبیده شود تا بدانند برای شکستن گردن گردنکشان این جا پنجه های مقتدر فراوان است. ششم: دشمن هم به توان امنیتی ما باور دارد؛ پس حق داریم ما هم به صدای بلند از مسئولان انتظامی امنیتی بخواهیم، ریشه فتنه را برای همیشه از بن برکنند. وجود استخوان های لای زخم هم چون «ریگی» و دیگر اوباش پذیرفتنی نیست پس روشن و قاطع به قطع دستان فتنه و کور کردن چشم شرارت بپردازید. هفتم: من شیعه همیشه برادر سنی ام را در کنارم و او را چون خویش زخم خورده تروریست ها می دانم و باور دارم در جبهه صداقت و عدالت و مبارزه با تروریزم باید در یک سنگر بجنگیم تا کور شوند آنانی که وحدت ما را نمی توانند دید. تا کور شود هرکس عظمت ایران را تاب نمی آورد. تا کور شوند همه دشمنان. صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17276 ، تاريخ انتشار 880310
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
رهگذر- اگر کسی بفرما زد برای پریدن به چاه جوابش را چه می دهید؟ آیا دست بفرمازن را رد نمی کنید و با سر به داخل چاه می پرید؟ اگر کسی یک «قمه» داد دست تان و گفت فرو کن در «قلبت»، چه کار می کنید؟ آیا باز هم چشم می گویید و دست او را رد نمی کنید؟اصلا هیچ آدم عاقلی این کار را می کند؟ یا نه، یک نفر یک شیشه سم در دست دارد و بفرما بزند، هر روز چند قطره از آن سم را در غذایتان بریزید و بخورید پاسخ شما چه خواهد بود؟ آیا می پذیرید؟ فکر نمی کنم هیچ اهل خردی این را بپذیرد. حتی یک نمونه ضعیف تر؛ یک نفر یک مایع، یک نوشیدنی، یک خوردنی به شما می دهد که تاریخ مصرف آن گذشته است و می گوید شاید آلوده باشد. آیا باز هم با ولع آن را میل می کنید؟ فکر می کنم اگر لحظاتی بنشینیم و برای پاسخ به این پرسش ها تأمل کنیم، آن وقت جور دیگری رفتارمان را مدیریت خواهیم کرد... این پرسش ها زمانی در ذهنم شکل می گیرد که می بینم در خیابان محل زندگی ام در همین مشهد مقدس جوانانی انگار هرچه بفرمازن های شیطان گفته اند را بی آنکه حتی به «نه» فکر کنند، پذیرفته اند! جدی می گویم، وقتی یک جوان در چنگ اعتیاد اسیر می شود چه معنایی می تواند داشته باشد جز این که پای آن بفرما نشسته و سلامت خویش را باخته است. وقتی، بوی تند مشروبات الکلی، الکی، الکی، عقل و هوش و عفت را از سر برخی ها می برد، وقتی، مرگ، پایان یک وعده «نوش» می شود که معلوم هم نیست «عیشی» هم به آن اضافه شده باشد! وقتی سن اعتیاد هر روز پایین می آید و سفره سیاه شیطان، هواخواهان بیشتری پیدا می کند، وقتی برخی کوچولوها می خواهند با سیگارکشیدن اعلام بزرگی کنند غافل از اینکه وقتی سیگار با کشیدن، خود کوتاه و کوچک می شود نمی تواند باعث بزرگی دیگری و یا حتی اعلام بزرگی کسی شود فقط می تواند بزرگ تر شدن دایره و عمق جهل را نمایان کند. غافل از اینکه لب زدن به مشروبات فقط ارتفاع سقوط را افزون و انسانیت آدمی را خرد می کند، آن چنان که هیچ شکسته بند و «بندزنی» نمی تواند این خرده شکسته ها را کنار هم بگذارد و دوباره بند زند.من که ندیده ام قربانیان اعتیاد و مشروبات را که در نقش های دیگر، سارق و زورگیر و... هم نام می گیرند، حال آنکه اگر از روز اول، در برابر اولین بفرما، «نه» می گفتند و دارای مهارت زندگی بودند، امروز چنین درهم نمی شکستند.حالا دوست دارم به اول این نوشتار برگردیم و روایت چاه و قمه و سم و... را دوباره بخوانیم، و به یاد خود و دیگران بیاوریم که اعتیاد به مواد مخدر، به مشروبات، به قمار و به هر عادت زشت و انسانیت سوز دیگر، از چاه بدتر، از قمه کشنده تر و از سم هلاکت آفرین تر است چه اگر با چاه و چاقو و زهر، فقط خود فرد می میرد، با اعتیاد و مشروب و قمار و... یک زندگی، نه هزار زندگی، و بالاتر جامعه، در هم می ریزد. با این سه گانه نفرین شده غیرت از میان می رود و کم خبر نخوانده ایم از معتادانی که چشم بر غیرت می بندند و گاه به زور ناموس خود را در گذر بی عفتی می نشانند. کم خبر نخوانده ایم از بی ناموسی هایی که پیامد مشروب است و کم خبر نخوانده ایم از ناموسی که سر میز قمار باخته می شود و... آیا هیچ چاهی چنین دهان گشوده دیده اید؟ آیا هیچ دشنه ای چنین دشمنی می کند؟ آیا هیچ زهری چنین زهره از آدمی می ترکاند؟ آیا... صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17276 ، تاريخ انتشار 880310
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:22  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17276 ، تاريخ انتشار 880310
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17274 ، تاريخ انتشار 880306
شاهد
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد ۱۳۸۸ساعت 15:47  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
عهد جانانه اقتضا می کند، هواداران کویش را چو جان خویشتن عزیز بشمریم و حتی عزیزتر. این عهد باید رابطه ما را با مکتب بی بی فاطمه سلام ا... علیها مهندسی کند، تا هواداران کویش را که باورهای حقیقی و اندیشه حقیقت اند در عمل عزیز بداریم. به باور من، ایام فاطمیه ایامی است که باید ارتباط ما را با خداوند محکم تر کند چه حضرت فاطمه (س) خود همچون پدر بزرگوارش حضرت رسول (ص) و مولا علی علیه السلام جز محکم تر کردن رابطه انسان با خدا که به کمال انسان منتهی می شود هدفی نداشتند. پیامبر بزرگوار فلسفه بعثت را به اتمام و اکمال رساندن مکارم اخلاق اعلام فرمودند و این فلسفه ولایت و امامت از پی نبوت هم است. اگر پیامبر این همه مشقت را تحمل می کند و فاطمه زهرا (س) نیز در دفاع از ولایت مولا علی تمام قد می ایستد از این روست که راه به کمال رسیدن انسان تسهیل شود. در اخلاق کمال یافته هم صداقت، عدالت، مهربانی، توانایی، مدیریت ، عبودیت، و آن چه برای به کمال رساندن انسان لازم است به کمال وجود دارد و این بدان معناست که آن چه ضد این ارزش هاست نباید مجال وجود یابد، یعنی دروغ ، بیداد، کینه و قهر، ناتوانی، فقر مدیریت، دعوی الوهیت و ... نباید در جان و حتی پندار فردی که می خواهد حرمت حضرت زهرا(س) را رعایت کند وجود داشته باشد. هواداران کوی فاطمه ارزش هایند ، اگر در قالب انسان ها هم مجسم شوند انسان های صادق و عالم و عبد و ... دارای همه ویژگی های مثبت خواهند بود. من تعجب می کنم برخی از ما حاضریم در مجالس عزای حضرت زهرا(س) دریا دریا اشک بریزیم اما کمتر حاضریم از یک جرعه دروغ بگذریم. حاضریم بر سر و سینه بکوبیم، اما کمتر حاضریم حرف حق بگوییم. به مساجد حتی می رویم اما مسجدی نمی شویم. مجلس عزاداری برپا می کنیم، اما حاضر نیستیم فاطمه زنده و فعال را بپذیریم. حاضر نیستیم وقتی فاطمه و خانواده اش، افطاری خود را ۳ شب متوالی به مسکین و یتیم و اسیر می بخشند و فضه ، کنیزشان، هم همراهی می کند ما دست در راه مانده ای را بگیریم. حاضر نیستیم از فاطمه یاد بگیریم که در خانه یاور مولا بود و خانواده را به نهادی برای تربیت همه انسان ها تبدیل کرده بود، حاضر نیستیم کارکردن فاطمه را در خانه ببینیم. حاضر نیستیم ایفای نقش اجتماعی بی بی را در دفاع از ولایت بفهمیم. حاضر نیستیم با فرزندان خود آن گونه رفتار کنیم که بی بی رفتار می کرد در جامعه چنان باشیم و چنان ایفای نقش کنیم که خواست ایشان بود. ما حاضریم گریه کنیم، دیده به اشک بسپاریم اما حاضر نیستیم، دیده از اشک شسته را به جور دیگر دیدن عادت دهیم. حاضر نیستیم بپذیریم اگر حضرت فاطمه (س) برای احقاق حق مولا علی درحکومت تلاش می کرد برای این بود که علی در حکومت به عدالت رفتار می کند پس ما هم در زندگی عادل باشیم. ما گریه می کنیم ، اما حاضر نیستیم نسبت اعتقادی خود را با حضرت زهرا جوری تعریف کنیم که صدق گفتار و گریه هامان را رفتار و کردار ما گواهی کند. فکر می کنم وقت آن رسیده است که نسبت خود را با هم با بی بی فاطمه و هم با فرهنگ و مکتب فاطمی مشخص کنیم و نشان دهیم چقدر شیعه فاطمه هستیم و آیا حاضریم از گریه، گامی فراتر نهیم و گره از کار دیگران بگشاییم؟ خوب است در مجالس سوگواری بی بی دو عالم، در این چند نکته تامل کنیم، باشد که برای فاطمی شدن یاعلی بگوییم. صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17274 ، تاريخ انتشار 880306
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد ۱۳۸۸ساعت 15:41  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آمار کتاب خوان های ما چقدر است؟ چقدر آدم داریم که با کتاب هم زندگی خود را مهندسی کنند و هم زندگی دیگران را و هم جامعه را؟ اصلا سرانه مطالعه در استان چقدر است؟ ۴ دقیقه؟ ۵ دقیقه؟ هشت دقیقه؟ و یا... به نظر فرقی هم نمی کند یعنی فرق می کند حتی خیلی هم زیاد، اما آن چه در این مقال سر پرداختن به آن داریم نه سرانه مطالعه که نفس مطالعه است، این که در سبد زمانی زندگی ما، کالای کتاب خوانی انگار به حساب نیامده است، عجیب این که چندان این به حساب نیامدن را احساس هم نمی کنیم. اما از آن سو، اگر سبد غذایی ما، یکی از کالاهایش کم باشد، سر و صدامان بلند می شود و به شدت به آن احساس نیاز می کنیم.مثلا مگر می شود یک سبد غذایی را در نظر گرفت که در آن نان نباشد؟ یک ضرب المثل قدیمی می گوید: «هیچ چیز جای نان را نمی گیرد» درست هم هست. تازه می شود این مثل را دوباره سازی کرد که معلوم نیست چیزی بتواند جای نان سبوس دار را بگیرد، چون حذف سبوس از نان کلی سلامت و نیاز جسمی آدم را با مشکل مواجه می کند. خب وقتی نمی توان سفره ای بدون نان انداخت چگونه می توان سفره معرفت و شناخت را بدون کتاب تصور کرد؟ مطمئن باشید «هیچ چیز جای کتاب را نمی گیرد» چنان که جای نان را و جای آب را. زیست جسمانی آدمی به نان و آب نیاز دارد و زیست معرفتی انسان به کتاب. پس باید نگاه به کتاب و کتاب خوانی بهتر شود، تا روزگار ما نیز بهتر شود؟ چه وضعیت روزگار ما و رفتار ما و گفتار ما و کردار ما، نمایانگر چگونگی رابطه ما با کتاب است. اصلا رفتار ما، شرح کتابی است که خوانده ایم. زندگی های بی حساب، رفتارهای درهم ریخته، تنها از زندگی های بی کتاب بر می آید و الا اهل کتاب، حساب زندگی دستشان است، نه بی حساب حرف می زنند و نه بی حساب کاری می کنند. با حساب کار کردن هم با حساب به مقصد رسیدن را در پی دارد. پس اگر خواهان زندگی با حساب هستیم باید در زندگی مان یک جای خوب و فراخ را برای کتاب و کتاب خوانی باز کنیم و در سبد کالای زندگی مان نیز فصل مفصلی بدان اختصاص دهیم. آن وقت خواهیم دید کلمه به کلمه کتاب چگونه در زندگی ما شکوفا خواهد شد و از هر آدمی باغی خواهد ساخت که از سر جمع آن بهار در زمین و زمان ما فرصت مدام خواهد یافت.یادمان باشد، معجزه پیامبر ما هم «کتاب» است و ما به کتاب خوانی و کتاب دانی، نسبت به دیگران باید برای خود، اولویت قائل باشیم. چه شکر هر نعمت باید از جنس نعمت باشد و یکی از جلوه های شکر نعمت کتاب آسمانی پیوند با آن و توسعه دادن فرهنگ کتاب نویسی و کتاب خوانی درست است و باز یکی از جلوه های شکر نعمت وجود مبارک حضرت رسول(ص) هم به عمل درآوردن کتاب در رفتار و از جمله شکرهای نعمت وجود نورانی امام رضا(ع) هم تبدیل کردن خراسان رضوی به «شهر کتاب» و پرکشیدن آدم های استان به مقام شامخ کتاب خوانی و کتاب دانی. پس باید با شناخت و معرفت به سمت کتاب و کتاب خوانی برویم، ما مسیر خود را به سمت کتاب اصلاح کنیم تا کتاب، مسیر زندگی ما را اصلاح کند، جز این هم راهی برای اصلاح امور زندگی وجود ندارد. نقش حکومت در این میان به برجستگی نقش طبیب خواهد بود در نوشتن نسخه، درمان اجتماعی اما، نیازمند عمل به نسخه از سوی آحاد مردم است. صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17272 ، تاريخ انتشار 880304
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ساعت 14:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
وقتی قرار است، یک جاده بسازند، کوه هم اگر سر راه باشد حتی اگر شده با انفجار آن را از سر راه بر می دارند. حالا هزینه اش هرچه می خواهد باشد. وقتی قرار است مردم از یک خیابان عبور کنند، در تعریض خیابان، قیمتی ترین ساختمان ها را از میان بر می دارند، با همه هزینه هایش. حالا نمی دانم برای ساختن «جاده سلامت روانی جامعه» نحوه برخورد ما با کوه های شرارت و تندخویی و اوباشگری چگونه است؟ با آنان که روز روشن، شب تار را پیش چشم مردم می آورند چگونه برخورد می کنیم؟ با زورگیرها و آنانی که به زور بازو غره شده اند و شیشه مغازه این را پایین می آورند و از آن یکی یقه می درانند و از این رهگذار آرامش عمومی را قربانی می کنند و اعتماد مردم به نهادهای امنیت ساز را دشنه در پهلو می نشانند، رفتار چگونه خواهد بود؟ در این نوشتار سر طرح مباحث حقوقی و جامعه شناختی ندارم، بلکه به عنوان یک شهروند این را مطالبه می کنم که با اراذل و اوباش و زورگیران چنان باید قاطع برخورد شود که استخوان غرورشان زیر بار قانون بشکند. می خواهم اگر اینان مثل کوه هم محکم باشند- که هزار البته نیستند- باز هم از سر راه مردم و آرامش جامعه برداشته شوند. می خواهم اگر مردم در فلان خیابان مشهد به کمک پلیس تعدادی از این اراذل و اوباش را دستگیر کردند و تحویل نهاد قضا دادند، در تقدیر جامعه آرامش رقم بخورد. چه مردم از این دلخور می شوند که در روزهای بعد باز اراذل و اوباش را در همان محل ببینند که وجود و نعره شان فضا را آلوده می کند. بارها از مردم شنیده ام اگر قرار است این افراد پس از دستگیری به این زودی برگردند، همان بهتر که دستگیر نشوند تا هیبت دستگیری و نهادهای قانونی و بازداشت و زندان در ذهن شان نشکند تا لااقل اندکی از دستبند و دستگیری و... بترسند نه این که با دستگیری و سپس آزادی آنان، این هیبت هم بشکند، قبل از آن که غرور و شرارت آنان را در هم بشکند. پس لطفا اول برنامه قاطع با اراذل و اوباش را مشخص کنید و بعد چنان قاطع برخوردکنید که ریشه رذالت و شرارت و زورگویی و زورگیری قطع شود. صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17271 ، تاريخ انتشار 880303
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد ۱۳۸۸ساعت 11:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
این روزها اگر در کوچه و خیابان های شهر نگاه کنیم، کم نخواهیم دید، سرنگ های خونینی که گوشه و کنار افتاده اند. این ها هر کدام خبر از فاجعه ای دارد. فاجعه ای به نام اتراق لااقل چند دقیقه ای یک معتاد پرخطر، در کوچه خانه من و شما، در چند قدمی زندگی من و شما، در چند قدمی فرزندان من و شما. پیشتر شهروندی در تماس با نگارنده از کودکانی می گفت که بازیگوشانه و بی اطلاع، این ابزار آلوده را برمی داشتند برای بازی و گاه پر آب می کردند و به طرف هم می پاشیدند. نمی خواهم بگویم مخاطرات این گونه اعمال چیست. نه پزشکم و نه اطلاع آن چنانی از مباحث پزشکی دارم. این باشد تا اهل فن به بازگویی آن بپردازند. من فقط به زشتی ماجرا می پردازم و این که کودکی و نوجوانی، جوانی، شهروندی که باید نگاهش از زیبایی سرشار شود در تماشای کوچه های شهر، از زشتی به جا مانده رفتار زشت تر یک معتاد، پر می شود. من به این می اندیشم که تماشای این صحنه ها در ضمیر ناخودآگاه کودکان چه اثری خواهد گذاشت. آیا دیدن این صحنه ها نه تنها برای بهداشت نگاه و روان او در امروز بلکه برای فردای او هم خطر نخواهد داشت؟ از کوچه ها بگذریم و پای به خانه ها بگذاریم، رفتار معتادان پرخطر در خانه آیا سلامت خانواده خودشان را تهدید نمی کند؟ مگر نه این که خانواده های معتادان افرادی مظلوم ترند که در معرض ستم مضاعف قرار دارند؟ اینان هم در امروز زندگی از نکبت داشتن پدری، مادری، برادری آلوده عذاب می کشند و هم رد پای این نکبت در فردای زندگی آنان سیاه تر از امروز خود را نشان می دهد. آیا هیچ به آمار طلاق ها نگاه کرده ایم و رد اعتیاد را در آن مطالعه کرده ایم؟ می گویند هر معتاد، زمینه آلودگی ده نفر دیگر را فراهم می کند. قصد داوری درباره این فرضیه را هم ندارم. حتی اگر معتاد ویروس وار، به تکثیر آلودگی هم نپردازد فقط یکی، دو نفر را گرفتار کند و یا حتی این تعداد را هم آلوده نکند، فقط آلودگی اش در اندازه بهداشت روانی و منظر عمومی باشد، باز آیا نباید مسئولان دست به کار شوند؛ آیا متولیان سالم سازی جامعه نباید، دست غیرت از آستین همت به در آورند و معتادان پرخطر را بسان نقطه های سیاه از سطح جامعه جمع کنند؟ آیا با وجود این نقطه های سیاه می توان به سفید بودن جامه جامعه امید داشت؟ من معتقدم در کنار برخورد قانونی با برهم زنندگان هنجارهای جامعه، باید قاطع ترین برخورد پلیس با معتادان پرخطر و زورگیران و سارقانی باشد که امنیت روانی جامعه را به تاراج می گیرند. باید یقه از کسانی بدرانیم که با رفتار پرخطر خود، یقه از امنیت روانی جامعه می درانند. در کنار پلیس و دستگاه قضا که باید قاطعانه برخورد کند، من برای خانواده ها نقش حیاتی قائل هستم و معتقدم تا نهاد خانواده به یاری نهادهای اجتماعی نیاید، کارها به سامان نخواهد شد. یادمان باشد قرار نیست فقط معتادان پرخطر دیگران بد باشند و معتاد عضو خانواده ما، نه قرار هم نشده است که رفتار «پرخطر» آنان در خانواده خودشان «بی خطر» باشد. پس اگر سرنوشت جامعه برایمان چندان مهم نیست لااقل برای مصون ماندن فرزندان خود خانواده از خطر، به طرد معتادان پرخطر که قصد اصلاح خود را ندارند، اقدام کنیم. این به نفع خود ما هم هست. یادمان باشد، «آب» با همه زلالی اش وقتی به «فاضلاب» تبدیل می شود دیگر جز چاه و اگو، راهی دیگر ندارد. آب وقتی نوشیدنی است که آب باشد نه فاضلاب؛ افراد، تا زمانی عضو خانواده هستند که زلال باشند و باعث افتخار، اما آیا کسی به عضویت معتاد پرخطر که قصد اصلاح ندارد در خانواده خود احساس فخر می کند؟ چیزی نمی نویسم، منتظرم اقدامات مردان قانون را در جمع آوری معتادان پرخطر ارتقای امنیت اجتماعی ببینم، آن وقت حرف برای گفتن فراوان است. صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17269 ، تاريخ انتشار 880231
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 15:34  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|