|
امام حسين عليه السلام در تشريح اهداف نهضت خويش بر مسئله مهم و كارسازي تاكيد مي كنند كه اگر در جامعه اي نهادينه شود از راس هرم تا قاعده آن جامعه اصلاح خواهد شد. البته اين مسئله تنها خاص آن زمان نبود بلكه در قالب دو مورد از فروع دين گنجانده شده است تا مسلمانان در كنار نماز و روزه و ... امر به معروف و نهي از منكر را هم اقامه كنند. واجبي كه در صورت تعريف درست معروف ها و منكرها و اجراي درست، جامعه را و آحاد آن را درست پرورش مي دهد و از نازيبايي ها پالايش مي كند. صد البته بايد توجه داشت كه امر به معروف به گستردگي معارف و نهي از منكر نيز به اندازه منكرات گستردگي دارند و خلاصه كردن آن و به پوشش و ظاهر افراد و تنها آن ها را در شكل موي دختركان ديدن، جفا به مسئله اي است كه امام حسين (ع) را به كربلا كشاند. بله، اصلاح پوشش و «به پوشي» و «به حجابي» هم در فهرست معاريف قابل طرح است چنان كه «بدحجابي» را بايد در فهرست منكرات يافت، اما خلاصه كردن يك اصل فراگير، انسان ساز و جامعه ساز در يك مورد از هزاران مورد، جاده انحرافي است براي اقامه اين اصول. امر به معروف يك امر فراگير است كه از قضا، حاكمان را بيشتر در برمي گيرد چرا كه در جايگاهي قرار دارند كه تصميم شان دربرگيرندگي زيادي دارد و مثل آن دخترك جوان نيست كه پيدايي موي او همان مقداري است كه هست اما اگر مسئولي مثلا مرتكب منكر دروغ شود، آن دروغ به اندازه حوزه مسئوليت آن مسئول تكثير مي شود. پس توجه داريم كه به فراخور موقعيت و جايگاه افراد، حوزه معروف و منكر هم قابل بازتعريف است و فلان مسئول چون، بدحجابي ندارد نمي تواند از زير بار ماجرا شانه خالي كند بلكه عمل به وعده، صداقت در رفتار، توانايي و عدالت در كار و ... از معروف هايي است كه بايد در كارنامه اش سنجيده شود. آن كه پروژه ها را عامرانه و يا براساس سهل انگاري هاي غيرقابل توجيه به موقع و درست به بهره برداري نرساند، آن كه به جاي توسعه انساني و اخلاقي محيط كارش، استعدادكشي كند و شخصيت افراد تحت مسئوليتش را خدشه دار كند، آن كه از موضع مسئوليت رياست كند، آن كه فرصت ها را بسوزاند و آتش در ظرفيت ها كشد، آن كه با تخريب ديگران به دنبال بزرگ كردن خود باشد، آن كه تصميم هايش به پيامدهاي ناصحيح بينجامد اگر در پي اصلاح آن ها برنيايد، آن كه... همه در جايگاه منكرند. آن كه در كار، بي كاري مي كند و كم كاري، آن كه به اندازه كار كارگر، حقش را نمي دهد، آن كه سر راه مردم مانع مي تراشد، آن كه مي تواند مانع را بردارد و برندارد منكركاران جامعه اند كه دانسته يا ندانسته، پا روي فرمان هاي انساني و ديني مي گذارند و اين ها را بايد از اين منكرها نهي كرد،هرچند به ظاهر آن ها در جايگاه بالاتر باشند و ظاهر قضيه از حيث«علم اصول» كه امر و نهي را از جانب «عالي» براي "دانی" مي داند، درست نباشد اما از آن جا كه «الاسلام يعلو و لايعلي عليه» يك حقيقت است و علو مرتبت به رتبه ايمان بستگي دارد ، مومنان هرچند افراد بي نشان جامعه باشند نه كه مي توانند بلكه بايد حاكمان را «امر» به معروف كنند و «نهي » از منكر و به حقيقت هم افراد در جايگاه تصميم و مسئوليت و رياست بيش از همه محتاج امر به معروف و نهي از منكرند.امر به معروف و نهي از منكر، از دلايل «امام گفته» نهضت عاشوراست، پس آن كه مي خواهد حسيني باشد به عمل بايد آمر به معروف و ناهي از منكر هم باشد، هرچند پاسخ اقامه اين واجب، داغ و درفش و تيغ و سنان باشد، آن گونه كه برامام حسين (ع) رفت و بر يارانش. در اين مقوله، بيشتر تامل كنيم و فكر مي كنم در اين حوزه حرف هاي ناگفته هزاران برابر حرف هاي گفته شده است، پس اگر عمري بود و توفيقي و فرصتي، بازهم خواهيم گفت در اقتدا به امام خويش.
(ص-۲)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 11:59  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اعتياد، آغاز تباهي نيست، خودتباهي است. اگر كسي با تفنني كشيدن موادمخدر، نشاني شهر تباهي را بگيرد با اعتياد در آن شهر خانه نشين مي شود و هرچه موادمصرفي معتاد پرخطرتر باشد درجه تباهي او هم افزون تر و به خودتباهي تبديل مي شود. پس از تباهي انتظاري جز تباهي و فساد نمي شود داشت و ديگر اين كه وقتي معتاد با شيره، به شيره جان خود، زهر تزريق مي كند و با هروئين هويت خويش را ازدست مي دهد و با كريستال، مي شكند و با كراك، ترياك را روسفيد مي كند، از او چه انتظاري است؟ اويي كه با خود چنين مي كند، گاه كليد خانه خود را هم به «ديگران» مي دهد! و طالب مهربان تر شدن همسرش با «ديگران» مي شود و ... معتاد همه هويت خود را مي بازد، از هستي ساقط مي شود و با همان دشمني به نهايت رسانده براي خويش، با جامعه هم از سر جنگ در مي آيد تا مثلا براي به دست آوردن خرج اعتيادش، چاقو به جان جواني بكشد كه هيچ گناهي نداشت. قصه تلخ و دردناك ماجرا را روز شنبه در همين صفحه خوانديد و خوانديم و حتما خوانده اند و ديگراني كه مسئوليت تربيت جامعه و مديريت رفتارها را بر عهده دارند، من از خود پرسيدم، سهم من در شكل گيري اين فاجعه چيست؟ آيا در اطلاع رساني، در هوشيار كردن جامعه نسبت به خطر اعتياد و خطر معتادان براي جامعه سالم كوتاهي نكرده ام؟ تو هم از خود پرسيده اي كه سهم توچقدر است، توي معلم، توي پزشك، توي كارمند، توي كارگر، توي مادر، توي پدر ... سهم تو چقدر است؟ راستي چقدر؟ آقاي پليس، آقاي قاضي، آقاي مسئول، سهم شما چقدر است؟ در اين فاجعه يك جوان در آغاز زندگي، به پايان راه رسيده است. يك قوم عزادار شده است، همه انسانيت زخم خورده است. اما ... راستي چه بايد كرد با اعتياد، با موادمخدر، با معتادان پرخطر، كه از بس پرخطرند، به خود خطر تبديل شده اند، چه بايد كرد با قماش اين قاتل؟ و چه بازي خواهد كرد روزگار با كودكان معصوم اين پدر ومادر معتاد كه يك عمر بايد خاطره تلخ جنايت را مثل كابوس در خواب و بيداري تحمل كنند. چه بازي خواهد كرد روزگار با اين كودكان كه قرباني بازي اعتياد والدين خود شدند؟ آيا براي اينان كسي فكري خواهد كرد؟ براي خانواده مقتول جوانمرگ چه؟ براي جامعه اي كه با شنيدن هر خبر جنايت، يك بار مي ميرد چه؟ راستي با اعدام قاتل، همه چيز تمام مي شود؟ آيا نبايد حوادث اجتماعي، سواي بحث قضا و قانون و حكم، واكاوي و بازخواني هم بشوند تا به درسي براي ديگران تبديل شوند؟ آيا نبايد نهادهاي متولي فرهنگ وامر تربيت افراد و جامعه كاري بكنند؟ آيا نبايد با فرياد به ياد ديگران آورد كه فوق العادگي حوادثي از اين دست و قتل هايي چنين جانسوز نبايد از ياد برود بلكه به فوريت بايد برايش چاره اي انديشيد تا قبح گناه نريزد و قتل چنين ساده به چشم نيايد. مخصوصا قتلي كه در آن قبل از مقتول مظلوم، اعتماد عمومي هم قرباني مي شود. پس بايد كاري كرد... (ص-۱۳)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 11:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اين روزها، برودت پس از برف كه گاه بارش برف هم به كمك آن مي آيد، آمد و شد را نه تنها در شهرها كه در جاده ها هم دشوار كرده است و شايد براي اولين بار باشد كه حداقل ٢٥ استان با موج برف و سرماي به اين گستردگي مواجه مي شوند به طوري كه در خراسان، طي چند دهه اخير، سرمايي چنين استخوان سوز تجربه نشده و در بندر انزلي هم در سه دهه گذشته، برف يك متر و ٧٠ سانتي متري سابقه نداشته است و در ديگر مناطق نيز هم، مثلا براي خرمشهر و آبادان سرماي ٢ درجه زير صفر، يك تجربه تازه بود و بارش برف در برخي سواحل و نيز در بخشي از استان كرمان با اين حجم بي سابقه بود. در خبرها هم خوانديم كه هزاران نفر در جاده ها به محاصره برف درآمدند و برف و كولاك آزادراه ها را هم بست، بگذريم از اين كه، قطع گاز در چندين استان هم با اين گستردگي پيش از اين روي نداده بود، اما همه اين ها اتفاق افتاد ولو براي اولين بار اما مردم را گرفتار كرد تا تجربه اي باشد براي روزها و سال هاي بعد، هرچند ماجرا شد قصه روزگار كه اول امتحان گرفت تا بعد درس بدهد اما آيا ما درس خواهيم گرفت؟ آيا باز فردا به گاه امتحان، غافل گير نخواهيم شد؟ براي اين بايد مديران و مسئولان، برنامه ريزي كنند، امكانات را به خدمت گيرند و كار را چنان سامان دهند كه «فردا روز»، به سرنوشت «ديروز» مبتلا نشويم اما ما شهروندان هم وظيفه اي داريم. بايد با درك صحيح شرايط حتي الامكان آمد و شدها را كمتر كنيم. سفرهاي غيرضروري را از برنامه هاي خود حذف و يا به زمان مطلوب تري منتقل كنيم. اگر سفر ناگزير است، با كسب اطلاع از پليس و نهادهاي مسئول، بدانيم در جاده اي كه پا مي گذاريم با چه شرايطي روبه رو خواهيم شد و متناسب با شرايط خود را مجهز كنيم در طول مسير نيز به دستورات و اطلاع رساني پليس و نهادهاي مسئول و امدادرسان دقيقا توجه كنيم. در صورت گرفتار شدن و مواجهه با مشكلات ضمن حفظ خونسردي، به طريق ممكن از پليس و يگان هاي امدادي كمك بخواهيم و خود نيز با تدبير، بهترين تصميم را اتخاذ كنيم. اگر جمعي سفر مي كنيم هم از خود جمعي بهره گيريم و هم به كمك كودكان و پيران و زنان بشتابيم و با همدلي و هم گرايي، مشكلات را پشت سر بگذاريم. توجه داشته باشيم كه براي مديريت بحران، استفاده بهينه از امكانات موجود يك اصل است، پس اين اصل را رعايت كنيم، در بحث وسايل نقليه نيز، حتما قبل از سفر از سلامت فني آن مطمئن شويم و سپس زنجير چرخ و امكانات لازم و ضروري جانبي را نيز به همراه داشته باشيم و در جاده ها، با رعايت دقيق قانون، مخصوصا سرعت مطمئنه و فاصله با خودروي جلويي، امكان بروز حادثه را كاهش دهيم و به ياد داشته باشيم، بهترين دوست ما، خود ما هستيم كه با رعايت قانون و درك درست شرايط و اقدام به موقع مي توانيم با خويش دوستي كنيم. اما با غفلت از اين مسائل به بدترين دشمن خود تبديل مي شويم كه كسي را توان اين همه دشمني نيست. پس هوشيارانه با خويش دوستي كنيم و با درك شرايط و توجه به دستورات و توصيه هاي پليس و سازمان هاي امدادي، سفر خود را با سلامت همراه كنيم..(ص-۶)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 11:52  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مسلمانان معتقد، براي خود سال مالي در نظر مي گيرند و سر سال با مراجعه به مرجع تقليد خود، كارنامه مالي خود را ارائه مي دهند و با دادن خمس، مال خويش را پاك مي كنند، به گمان من ما بايد سواي سال مالي براي خود سال معرفت و باور هم داشته باشيم و هر سال بياييم و ايمان و معرفت خويش را خط به خط بازبيني كنيم و بر اساس معارف امام حسين بسنجيم وحق امام را ادا كنيم و محرم فرصت خوبي است براي اين سنجش، براي اداي خمس معرفت، براي پاك كردن باورها و ايمان پنداشته هاي خويش و در يك كلام براي حسيني شدن و براي اين هم بايد منطق حق خواهي، حق گويي و حق كاري را در زندگي جاري كرد و بايد اگر «منطق گناه» بر زندگي ما مسلط شده است- البته گناه بي منطقي است اما با تسامح اگر بتوان آن را منطق ناميد- با هجرت اين سلطه را در هم بشكنيم و بدانيم هجرت، تنها بار بستن و از منطقه اي خاص رفتن نيست، بلكه رفتن از منطق ناصواب هم هست. چنانكه در هجرت پيامبر از مكه هم شاهديم كه ايشان هم از منطقه مكه و هم از منطق قريش اهل مكه هجرت گزيدند تا به منطقه مدينه و منطق ايمان، اسلام را قوت بخشند و عجيب اينكه باز براي نجات اسلام محمدي، يك هجرت اتفاق مي افتد و اين بار امام حسين از منطقه مكه كه با منطق آل اباسفيان اداره مي شود هجرت مي گزيند. گويي قرار است بخش دوم روايت مشهور نبوي «حسين مني و انا من حسين» تحقق پيدا كند و با هجرت امام حسين، ماندگاري آيين نبوي جاودانه شود. نكته اي كه بايد در نظر داشت اين است كه اگر هجرت از منطقه با هجرت از منطق همراه نباشد به نتيجه نمي رسد، چنانكه در مقوله هجرت امام حسين عليه السلام شاهديم كه كم نبودند افرادي كه با امام تا كربلا هم آمدند اما چون قصد هجرت از منطق گناه نكرده بودند، از امام روي تافتند و تنها كساني تا آخر ماندند كه هجرت از اين منطق را با هجرت از منطقه همراه كرده بودند، براي اين هجرت هم بايد جان و جامه پاك كرد و مخصوصا بايد از لقمه هاي حرام پرهيز كرد. لقمه هايي كه با اولين گناه آغاز مي شوند و بزرگترين هم هستند چه راه را براي ديگر گناهان باز مي كنند والا مردم عراق «دفع واحد» تصميم به قتل امام حق و ياري پيشواي باطل نگرفتند بلكه خط سير گناه آن ها را به اين موقف كشاند تا هم امام و حجت خدا را بكشند، بر پيكرش اسب بتازند و سرش را بر نيزه گيرند و خيام حرمش را هم به آتش بكشند، اين آتش اوج گناه عراقيان بود نه اولين گناه. آن ها براساس منطق گناه و حرام خواري فربه شده بودند و از آنان جز اين انتظاري نبود كه اگر بود با دعوت آقا امام حسين شكل ديگري مي يافت چنانكه جان پاكيزه زهيربن قين به مدد نفس امام از غبار بدر آمد و آينه حق نما شد چنانكه حر، جامه حرام يزديان را درهم دريد و جانمايه حقيقي خويش را با پيوستن به امام حق نشان داد و بودند ديگراني كه در راه مانده بودند اما امام آن ها را در مسير حق به حركت درآورد و به مقصد شهادت رساند و ...من معتقدم ما امروز براي حسيني شدن نيازمند رهيافت به منطق حق هستيم و قافله سالاران عقيدتي بايد براي عبور دادن مردمان به سمت كربلاي حسين، برنامه ريزي كنند. چنانكه امروزه براي در راه ماندگان كه در برف و بوران گرفتار آمده اند، برنامه ريزي و اجرا مي شود و اينگونه با حوادث غيرمترقبه برخورد مي شود. بايد براي نجات ايمان جوانان از كولاك و تگرگ هاي فرهنگي نيز تدبيري انديشيد و به كار بست، بايد زهيربن قين ها و حرها را از جبهه بي تفاوتي و حتي دشمن به سمت جبهه حق كشاند، بايد كاري كرد كه عده و عده ياران امام حسين تقويت شود... بايد در كربلاهاي تاريخ، روز به روز ياران امام افزايش يابند و از شمار ياران يزيد كاسته شوند. بايد ...(ص-۲)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۶ساعت 11:38  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امام حسين عليه السلام را كافران نكشتند بلكه دست هايي به روي حجت خدا تيغ كشيد و خونش را كه خون خدا بود بر زمين ريخت كه اهل وضو و نماز بودند، مسلمان بودند قاتلان حسين و اين صداي نماينده مسيحيان در دربار شام را هم به گاه آوردن اسرا به حضور يزيد درآورد كه من با اين كه با چندين واسطه به حضرت داوود مي رسم نزد مردم خويش صاحب حرمتم، اما چگونه امتي هستيد شما كه پسر پيامبر خود را مي كشيد؟! آري حسين را غريبه نكشت، ناآشنا هم نبودند با آقا. آن ها نسبت امام با پيامبر اسلام را مي دانستند و شايد بودند كساني هم كه عشق پيامبر اكرم به حسين عليه السلام را ديده بودند ام الله راستي چه شد كه مسلمانان حجت و امام اسلام را كشتند و هلهله هم كردند؟ پاسخ اين چرايي را بايد در كلام خود امام يافت كه در پاسخ جناب علي اكبر كه پرسيد مگر اين قوم ما را نمي شناسند كه به جنگ ما آمده اند؟ فرمود چرا، مي شناسند اما شكم هاشان از حرام پر شده است و روشن است كه سرانجام شكم هاي فربه شده از حرام به كجا مي رسد و لقمه هاي حرام، شعله هاي آتش هستند كه ايمان را مي سوزانند و اين حرام لقمگي بود كه سر حسين حقيقت را بر نيزه كرد و بر پيكر مطهرش اسب تاخت. آن چه يزيد را ياري رساند هم همين حرام لقمگي بود و بس و وقتي حرام خواران نمي توانند امام را تحمل كنند حرام لقمگي هم با فرهنگ حسيني و خلق حسيني سازگار نيست و اين قاعده، زمان نمي شناسد و زمين هم بلكه در هميشه زمان اين گونه است و در همه زمين ها نيز هم. پس همين امروز، همين جا، خود ما اگر مي خواهيم نسبت خود را با امام حسين عليه السلام و نهضت عاشورا بسنجيم بايد رفتار خود را براساس رفتار امام تعريف و بازسازي كنيم و الا نمي شود از حرام پنداري و حرام خواري و حرام كرداري، روي برنتافت اما در افق انوار امام حسين بود. نمي شود در قامت يك يزيد قد كشيد اما انتظار داشت خداوند پاداشي حسيني بدهد به ما و... امام حسين در چرايي نهضت خود فرمود مگر نمي بينيد كه به حق عمل نمي شود و از باطل رويگرداني نيست... خب، الان هم آيا هر كداممان هر كجا كه هستيم، به حق عمل مي كنيم و از باطل روي برمي گردانيم و يا رفتارمان جور ديگر است؟ اگر اهل حقيم كه حسيني هستيم اما اگر نيستيم، حسين ايمان مان بر عليه ما به جهاد خواهد پرداخت و ما هم مثل يزيد بر سر ايمان خويش تيغ خواهيم كشيد. من معتقدم تك به تك ما بايد با نگاهي نقادانه رفتار خويش را بازخواني و بازشناسي و راه آينده خود را انتخاب كنيم. نگوييد و نگويند كه از تك تك ما مردمان عادي چه برمي آيد؟ بلكه به ياد بايد آورد كه اگر هيچ گلي با اين توجيه كه با شكوفا شدن من تنها بهار نمي شود، شكوفا نمي شد، اصلا بهار شكل نمي گرفت. بلكه بهار از تك تك گل ها شكل مي گيرد و جامعه اصلاح شده و حسيني هم از جمع فرد، فرد اصلاح شده و حسيني، پس خويش را كم نگيريم و اصلاح خود را نيز هم و خود را و زندگي خود را و رفتار خود را بر مدار حسين عليه السلام تعريف كنيم و در تجربه هزار باره عاشورا، در سپاه امام باشيم نه با يزيد... و براي اين هم نه تنها به ظاهر نبايد بسنده كرد بلكه بايد با همراه كردن ظاهر و باطن، ايمان به حسين را از مرحله احساس به بصيرت تبديل كرد و از سطح به عمق رفت و الا گريه تنها، به اندازه گريه و زاري آن مردي كارساز خواهد بود كه با دامني نان از دادن لقمه اي به فرد گرسنه ابا مي كرد اما با او و بر روزگار او مي گريست. حال هم اگرچه امام نيازي به نان و اشك ما و آه و فغان ما ندارد اما ما خود به نان ايمان خويش محتاجيم، پس در وراي گريه بايد به بصيرت برسيم، بايد صاعقه را به باران پيوند دهيم، بايد با عمل بباريم به نام امام حسين عليه السلام..(ص-۱۲)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۶ساعت 11:32  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
يكي بود، يكي نبود نه، نه يكي نه، دو تا بودند، دو تا يار، دو كبوتر، هر دو عاشق پرواز و به يادمان آوردند و در يادمان ماندگار شدند كه «پرواز را بايد به خاطر سپرد» چون «پرنده رفتني» است و به خاطر سپرديم، پرواز را و پرنده ها را هرچند پركشيدند و رفتند، اول «محمدابراهيم شريفي» رفت همو كه چريك پيرش مي شناختند و جبهه به نام او با احترام برمي خاست. اويي كه در روستاي «قلعه سرخ» تربت جام چشم به جهان گشود، در طول دوران جهاد قلعه هاي زيادي را فتح كرد و سرانجامي سرخ يافت. سرخ مثل شهادت، مثل لبخند شهيد، مثل خود شريفي اما او اگرچه اول پرواز كرد، اما تنها نرفت. بلكه وصيت كرد تا پيكرش را نگه دارند تا هم پروازش هم برسد و او كسي نبود جز «سيدعلي ابراهيمي»، جوانمردي كه لبخندهايش از قند فريمان هم شيرين تر بود، هرچند او در ١٤ سالگي از فريمان به همسايگي خورشيد هشتم پركشيد و از اين منبع فيض آن قدر نور نوشيد كه خود هم شد «مردي از جنس نور، از جنس باران، به رنگ سرخ شهادت» به رنگ شريفي ... اما سرانجام اين قصه، پرواز دو كبوتر بود در عمليات كربلاي پنج با اين شرح كه:ساعت ٨ شب بود كه فرماندهي لشكر ٢١ امام رضا (ع) با بي سيم به بابانظر گفت شريفي دارد مي آيد. شما براي استراحت برگرديد. ابراهيمي و بابانظر تو سنگر بودند كه سر و صداي شريفي بلند شد: كجاست اين مرد كه هر چه صدا مي زنم جواب نمي دهد. ببخشيد دنبال كسي مي گرديد؟ ها! گم شده ام. بفرماييد داخل. اين جا نشسته و منتظر شماست. بعد هم بابا و ابراهيمي رفتند و با شريفي روبوسي كردند.شريفي گفت: شما برو عقب، اما اين شب آخري هواي مرا داشته باش. يعني چه؟ شب آخري ديگر چه صيغه اي است. همين كه گفتم. حتي خوابش را هم ديده ام. وقتي مي آمدم، به فرمانده لشكر هم گفتم. سيد علي تا اين را شنيد، گفت: حالا كه گفتي بگذار بگويم من هم خواب ديدم. بابانظر كه نگران شده بود. زد به شوخي و متلك. بعدش هم گفت: بفرما! شما هم خوابتان را بگوييد. چرتكه كه نمي اندازد. پولي هم كه نمي گيرد. گوش كن بابانظر. به جان همين چريك پير خواب ديدم كه در عمليات خوب جنگيدم. آمدم نزد شما و فرمانده لشگر. ايشان نامه اي داد به شما. بعدش شما نامه را داديد به من و گفتيد برو سوريه، زيارت قبر حضرت زينب(س). من هم راه افتادم كه بروم. ديدم خانمي با لباس هاي سبز روبنددار آمد و گفت كه سيد كجا مي خواهي بروي؟ گفتم مي خواهم بروم زيارت مرقد حضرت زينب(س). گفت شما زحمت نكشيد، ما آمديم خدمت شما. حالا تعبير خواب من چه مي شود، حاجي بابا؟ من چه مي دانم كه تعبير خواب تو چيست. خب شريفي، آمدي تا من بروم استراحت كنم، درست است؟ از سر شب داري مي جنگي، برو و صبح بيا و ببين من چه كرده ام. سيدعلي پريد ميان حرف شريفي و گفت: پس من همراه بابانظر مي روم و صبح برمي گردم. حالا تو هم بابانظر شناس شدي براي من؟! چهار سال معاون شما بودم. مي خواهم چند عمليات هم در كنار بابا باشم.برو و هميشه همراه بابانظر باش چون ديگر شريفي را نمي بيني. بابانظر و سيد علي راه افتادند. چند قدمي كه رفتند، متوجه شدند كه يكي پشت سرشان است. برگشتند. شريفي بود. گفت: يعني همين طوري داريد مي رويد. بابانظر گفت: خوب مي رويم تا در قرارگاه چند ساعتي استراحت كنيم. شريفي گفت: بياييد خداحافظي كنيم. چند بار اين كار تكرار شد. آخر سر بابانظر كه بغض كرده بود، گفت: من ديگر به قرارگاه برنمي گردم.نه برويد شما بعد از شريفي كار سختي داريد.راه افتادند چند دقيقه اي نگذشت كه بابانظر صدايي شنيد. به سيدعلي گفت: مرا باز صدا مي زند. شما هم خيالاتي شديد. ناگهان صداي بي سيم چي شريفي را شنيدند: حاج آقا، حاج بابا. شريفي شهيد شد. نفهميدند چطوري به شريفي رسيدند. عجيب بود. انگار شريفي سال ها در خواب سير مي كرد. جنازه اش را گذاشتند توي آمبولانس. سيدعلي رو به بابانظر كرد و گفت: يكي بايد بماند. من هستم، شما برويد. خيالت هم راحت باشد. بابانظر وقتي به قرارگاه رسيد، همه زدند زير گريه. ديگر همه چيز برايش تمام شده بود. از خستگي همان جا جلوي در خوابش برد. در خواب شريفي را مثل هميشه سرحال و قبراق ديد. شريفي به بابانظر گفت: من ديشب شهيد شدم. سيدعلي هم صبح شهيد مي شود. سفارش كن جنازه مرا دفن نكنند تا جنازه او هم برسد. بعد ما را كنار هم دفن كنند. ما سال هاي سال كنار هم بوديم، بگذار آن جا هم با هم باشيم.بابانظر از خواب پريد. اذان صبح بود. موضوع را با فرمانده لشكر در ميان گذاشتند. فرمانده گفت: چشم. الان با مشهد تماس مي گيريم تا حتما اين كار را بكنند. و ... موشك بالگرد كسي را زنده نگذاشته بود. سيدعلي از كمر دو نيم شده بود. او را به هر زحمتي بود، لاي پتو پيچيدند. بابانظر نفهميد چطور چايش را خورد. سوار موتور شد و چشم بر هم زدني، خودش را رساند به جنازه سيدعلي. او را داخل آمبولانس گذاشتند. بابانظر به يكي گفت: جنازه را به معراج برسان و سفارش كن سريع بفرستيد مشهد. جنازه شريفي را هم نگه دارند تا با هم دفن كنند. و اين گونه، دو كبوتر پس از پرواز شهادت در كنار هم آرام گرفتند.و ما اما آرامش داريم در روزگاري كه شهيدي از خيابان ها نمي گذرد؟ آرامش داريم در اين دوران؟ راستي ياد شهدا بخير، ياد آناني كه بي قراري شان با قرار شهادت اجابت شد اما خدا بخير كند بي قراري ما را كه قرار خويش با شهيدان را هم از ياد برده ايم و چه بدعهديم ما ... عكس شريفي را پيدا نكرديم. اين عكس ابراهيمي است هرچند آ ن ها يك جان بودند در دو بدن... (ص-۶)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۶ساعت 11:30  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
يك نمره مثبت براي احمدي نژاد، كه پس از سفر به فارس، بي اعلام قبلي به مازندران رفت بايد نوشت. او اين سفر را در حالي انجام داد كه از چند روز قبل هيئتي را به سرپرستي هاشمي، معاون وزير كشور براي بررسي مشكلات استان هاي شمالي در ماجراي بارش برف و قطع گاز و پيامد ديگر حوادث به منطقه فرستاده بود. رئيس جمهور در جمعه گذشته، در ميان مسئولان استان هاي شمالي، مشكلات را بررسي و براي رفع آن ها دستوراتي صادر كرد كه شرح ماجرا، به اضافه گزارشي از وضعيت مازندران در صفحه ٢ و ايران ديروز درج شد. اما سفر رئيس جمهور به اندازه اي اثرگذار و قابل احترام است كه به او يك نمره مثبت بدهيم، چه او با سفر خود با مردم همراهي كرد تا تحمل و پشت سر گذاشتن اين شب ها و روزهاي سرد و سخت آسان تر باشد. او وعده هاي خوبي هم داد براي حل مشكل اما براي من نفس سفر او از نتايج آن مهم تر است. هرچند خدمت بي منت به مردم وظيفه مسئولان است كه از قضا شعار احمدي نژاد هم هست و بايد هم باشد. بايد هم مشكلات از سر راه مردم برداشته شود چه اصلا شايسته دارنده دومين ذخاير گازي جهان نيست كه روزگارش اين باشد. اصلا درست نيست كه زمستان ما را و مديريت ما را به ريشخند بگيرد. مايي كه داعيه هاي بزرگ و به حقي داريم نبايد در برابر مشكلات اين چنيني، اين گونه زمين گير شويم. البته مي دانيم و مي دانند مردم كه زمستان در همه جاي عالم مشكلاتي در پي دارد و بارها در خبرها خوانده ايم و شنيده ايم كه در فلان كشور چه تعداد انسان جان خود را در سرما از دست مي دهند و چه ها كه نمي شود، اما توقع ما خصوصا در حوزه سوخت و باز به خصوص گاز بالاست و قطع گاز و نبود سوخت براي ما كه روي انرژي خانه ساخته ايم، مسئله اي است كه هضم آن آسان نيست.هرچند، مردم ما در حوادثي چنين با مديريت مصرف به ياري هموطنان خود مي آيند اما مطالبه آن ها از مسئولان همچنان باقي است كه بايد با حسن تدبير و فراهم آوردن امكان ذخيره سازي، كشور را از فرو افتادن به شرايط بحراني نجات دهند و... بازگرديم به ماجراي سفر رئيس جمهور به مازندران كه با مردم هم گفت و شنيد و براي تلخ گفته هاشان، تصميماتي گرفت كه ان شاء الله شيريني آن به زودي در كام مردم بنشيند و چنين باد هميشه.(ص-۶)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۶ساعت 14:53  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
" يكم: چاره اي بايد جست براي اعتياد وگرنه اين بيماري بيش از پيش گسترش خواهد يافت. فوق العاده بايد ديد اين بيماري را والا با برنامه ريزي عادي و اجراي عادي، كار به سامان نمي شود.
براي رسيدن جامعه به وضعيت سفيد بايد پرونده همه سفيد شود وگرنه تا پرونده ها خط خطي است، تا افراد آلوده اند آرزوي داشتن جامعه سفيد، دست نيافتني خواهد بود. پس با حل مسئله اعتياد و يافتن پاسخ پهنه جامعه را پاك كنيد. " دوم: ديگر كشف مواد مخدر مختص استان هاي شرقي، سيستان و بلوچستان و خراسان جنوبي و رضوي و كرمان نيست، حالا ديگر كشف مواد مخدر در استان هاي غربي هم تعجبي برنمي انگيزد و به قول خبرنگار ها، ارزش خبري كشفيات روز به روز كاهش مي يابد. چون فراواني ها هر روز كمتر به نظر مي آيد و عنصر شگفتي و تعجب هم رنگ مي بازد و اين يعني يك واقعيت تلخ، يعني فاجعه، يعني عادي شدن يك حادثه مهم، يعني خيلي حرف هاي ديگر و اين را كه در قالب خبر مثل زدم از اين روست كه ديوار ما جماعت قلم به دست از همه كوتاه تر است و گاه اصلا ديواري نداريم مثل گليم نداشته و الا قصه از فوق العادگي افتادن ماجراي مواد مخدر در جاهاي ديگر بيشتر از حوزه خبر و خبرنگاري است چه خبرنگاران لااقل گاهي قلم به درد بر صفحه كاغذ مي برند و... " سوم: اين خبرها را دوباره بخوانيد؛ ١ - باند توزيع مواد مخدر در مشهد متلاشي شد. به گزارش مركز اطلاع رساني فرماندهي انتظامي خراسان رضوي از اين باند ٤٤٥ كيلوگرم ترياك كشف شد. (خراسان- ٢٠/١٠/٨٦) ٢ - كشف ٢٥ هزار آمپول روان گردان در كرمانشاه. (فارس- ٢٠/١٠/٨٦) ٣ - فرمانده ناجا در ديدار با مقام عماني: ايران بيش از ٦٠ تن مواد مخدر در خليج فارس كشف و ضبط كرده است. (فارس-٢٠/١٠/٨٦) ٤ - با متلاشي شدن ٧ باند مواد مخدر، ٢٧٥ كيلوگرم مواد مخدر در آذربايجان شرقي كشف شد. (فارس-١٨/١٠/٨٦) ٥ - ٣٠٠ كيلوگرم مواد مخدر از اشرار مسلح در رودان هرمزگان كشف شد. (فارس-١٨/١٠/٨٦) ٦ - در يك عمليات تعقيب و گريز ٢٥٠ كيلوگرم مواد مخدر در سمنان كشف شد. (فارس- ١٧/١٠/٨٦) ٧ - كشف بيش از يك تن و ٧٢٧ كيلوگرم ترياك در شهرستان بافت. (فارس- ١٧/١٠/٨٦) ٨ - ٤٠٠ كيلوگرم مواد مخدر در فيروزآباد كشف شد. (فارس-١٥/١٠/٨٦) ... و از اين دست خبرها فراوان است و من نمي دانم بايد در لابه لاي واژه هاي اخبار، سدهايي را ببينم كه سيلاب هاي مواد مخدر را مهار كرده اند و يا چنان كه بعضي مي گويند، اين ها مثل چغندرهايي است كه از كاميون در حال حركت بر جاده مي افتد و... هرچه هست تلاش ماموران قابل احترام است و هرچه هست بايد ، با برنامه و آگاه سازي عمومي هم «تقاضا» را چنان كاهش داد كه اگر همه مواد مخدر دنيا را «عرضه» كنند باز هم كسي به آن توجه نكند و از سوي ديگر بايد هزينه آوردن مواد مخدر را چنان افزايش داد كه به هيچ وجه فايده اي براي فزون خواهان سوداگر مرگ نداشته باشد. يعني آن ها نبايد مرگ را به مردم بفروشند بلكه بايد بدانند سوداگري مواد مخدر يك بازي «باخت-باخت» است كه براي آن ها برد ندارد و اين مي طلبد كه فوق العادگي مبارزه با مواد مخدر در هيچ نقطه اي و شهري و استاني از ياد نرود. بلكه همه عناصر نقش آفرين در بحث مبارزه با مواد مخدر از همه ظرفيت خود بهره گيرند و كاري اساسي بكنند، شايد آن وقت شاهد كاهش مصرف و ورود مواد مخدر در كشور باشيم.(ص-۶)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۶ساعت 15:36  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مثلي است كه مي گويند، ما مردمي هستيم كه «زندگي شان را نمي بينيم و مرگ شان را باور نمي كنيم» و باز ضرب المثلي است كه من در فيلم سردار جنگل از زبان « كائوك آلماني» خطاب به ميرزا شنيدم كه متاسفم آقا، مردم شما مرده پرستند، و ... در اين حوزه، مثل و ضرب المثل هاي ديگري هم هست اما، من مي خواهم بگويم گاه ما اين هم نيستيم، دليلش هم فراموشي ماست از مرداني كه بايد هميشه ما را در ياد باشد اما انگار اين يادها را باد برده است.
حال آن كه قرار بود، انديشه و خاطرات اين مردان را به ياد بسپاريم اما امان از فراموشي و فغان از بادهايي كه بي موقع آمدند و گل ها را از كوچه باغ يادهامان بردند تا وضعيت بشود اين كه هست ديروز از غربت بابا رستمي نوشتيم و امروز بايد بانگ برداريم كه آي هموطن، محمد فرومندي را هم فراموش كردي و فراموش كرديم و فراموش كردند، كساني كه همه چيز خود را مديون فرومندي ها هستند و چه بي وفايند اينان.... ديروز، يك رزمنده قوچاني با كلام حزن انگيزش صاعقه شد بر واژه هاي داغدارم براي غربت بابارستمي و امروز، نامه خواهرزاده شهيد فرومندي، اذان شد بر نماز تجديد يادهاي مطهر كه دل اگر قابل باشد به عطرش بهار را حس خواهد كرد. نويسنده اين نامه كه فرومندي را به « دايي فداكار، مهربان و مظلوم» ياد مي كند، از غربت او مي گويد كه باز يادآور غربت خورشيد است و الا محمد فرومندي، قائم مقام غيرتمند لشكر ٥ نصر، به گاه شهادت خورشيد را شرمنده خون خويش كرده است و ما نيز هنوز شرمنده اولين قطره خون اين سردار هستيم كه در عمليات كربلاي ٥ بر زمين ريخت و شاهد شهادت را در آغوش كشيد. ما شرمنده او هستيم و مادري كه اورا پرورش داده بود، شرمنده اين مادر هستيم كه در خور شان خويش به گاه رحلت تجليل نشد، شرمنده همسر و فرزندان محمد هستيم و... من مي گويم شرمنده ام به اندازه واژه هاي خويش و قلمي كه بايد از او بيشتر مي نوشت. ديگران را نمي دانم چقدر شرمنده اند! من، اما خيلي شرمنده ام، شرمنده... هرچند به معرفي شناسنامه اي اعتقاد ندارم و اصلا مهم نيست كه فرومندي ها كجازاده شدند، بلكه مهم اين است كه كجا به شهادت رسيدند، اما اين بار مي خواهم از فرومندي روايت شناسنامه اي بخوانم تا شناسه منطقه و دليل معرفت مردم ما باشد. تا جوانان اسفراين و سبزوار بدانند اگر دنبال الگو هستند، محمد فرومندي بهترين است. پس بگذاريد اين بار محمد را اين گونه معرفي كنم با وام گيري از « آخرين نگاه» نوشته داود اميريان، نشر ستاره ها ١٣٨٥ با اين شرح كه « محمد فرومندي» در نهم خرداد سال ١٣٣٦ در يكي از روستاهاي شهرستان « اسفراين» به دنيا آمد. پدرش كه رنج فقر روستايي را تحمل كرده بود، حاضرنشد كه فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعيتي در روستا دچار شوند. اين گونه بود كه خانواده را به اسفراين برد. محمد در سال ١٣٤٣ به مدرسه تير داد رفت و دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت. در سال ١٣٥٠ وارد دبيرستان ابوسعيد ابوالخير در رشته علوم تجربي شد. در همان نوجواني، در مسجد پاي سخنراني امام جماعت مسجد، « حجت الاسلام صفيحي» مي نشست « صفيحي» از مبارزان دوران رضا شاه بود. محمد تحت تاثير او، انجمن اسلامي جوانان «اسفراين» را پايه ريزي كرد. پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازي رفت. با آغاز سال ١٣٥٧ شعله هاي انقلاب زبانه كشيد و مبارزات مردمي قوي تر شد. امام خميني پيام دادند كه سربازان پادگان ها را خالي كنند و محمد با اين كه فقط يك هفته به پايان خدمتش مانده بود؛ از پادگان چهل دختر فراركرد و به دوستان انقلابي اش در اسفراين پيوست. در تمام تظاهرات اسفراين نقش فعالي داشت. او قبل از آغاز انقلاب، به مسجد « كرامت» مي رفت و در سخنراني هاي « آيت الله خامنه اي» شركت مي كرد. با پيروزي انقلاب، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سبزوار» پيوست. او و دوستانش به مبارزه با ارباب هاي ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاك كردند. در سال ١٣٦٠ به فرماندهي سپاه « سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال ١٣٦١ در اين سمت به خدمت مشغول بود. در اواخر سال ١٣٦١ به جبهه اعزام شد. در مرحله دوم عمليات «مسلم بن عقيل» در ارتفاعات مندلي شركت داشت. بعد از آن در كليه عمليات هاي لشكر ٥ نصر شركت كرد كه از جمله آن ها مي توان به عمليات «خيبر»،«بدر»،«والفجر٣»،«والفجر ٨»،«كربلاي١»،«كربلاي ٤» و « كربلاي ٥» اشاره كرد. «محمد» قائم مقام لشكر «پنج نصر» بود. لشكر «٥ نصر» در عمليات كربلاي ٥ به دشمن يورش برد. در تاريخ ٢٠/١٠/١٣٦٥ وقتي به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان، حلقه محاصره را بشكند، بر اثر اصابت تركش به شدت مجروح شد. او را سوار قايق كردند تا به عقب برسانند. « محمد» بين راه به همراهانش وصيت كرد و شهادتين راگفت و در حال ذكر يا زهرا به شهادت رسيد. از او چهار فرزند به نام هاي « مرتضي»، «مصطفي»، «مهديه» و « مرضيه» به يادگار مانده است. پيكر« محمد» را در گلزار شهداي سبزوار به خاك سپردند.او به عهدي كه با امام خميني بسته بود تا آخرين لحظه پا برجا ماند و با شهادت به بزرگ ترين آرزوي زندگي اش رسيد. او فرزندي از ديار سربداران ايران زمين بود. ... و حرف آخر؛ او به عهد خود با امام وفا كرد و چنان عاشقانه زندگي كرد كه لايق عاشقانه رفتن شد، ما اما به عهد خود با شهدا عمل كرديم؟ فردا روز كه از ما بپرسند بعد از ما شما چه كرديد؟ چه پاسخي داريم براي آن ها؟و... لعنت بر هرچه ما را از شهدا دور مي كند نفرين بر هر چه ما را نزد آنان سر به زير مي كند و... همين!(ص-۶--۲۰/۱۰/۸۶)
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی ۱۳۸۶ساعت 11:28  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
از قوچان تماس مي گرفت مردي كه لحني بغض آلود در كلام داشت. مي گفت از جنس مردان دفاع مقدس است و حرف هايش هم از همين جنس بود به اضافه شكوه اي كه در آ ن موج مي زد. او مي گفت ما انگار دچار فراموشي شده ايم و از ياد برده ايم كه چه كساني در جنگ حماسه آفريدند. از ياد برده ايم كه قرار و آرامش امروز را مديون بي قراري و ناآرامي ديروز چه مرداني هستيم. او از فراموشي اسوه هاي زندگي مي ناليد در هنگامه اي كه بيگانه براي زندگي ما، مدل هاي جعلي مي تراشد. او مي گفت مشخصات «بابارستمي» را چقدر مي شناسند نسل امروز، نسل امروز نه، حتي بسيجي ها چقدر مي شناسند او را و ... ياد نامه دردآلود يك بسيجي ديگر مي افتم كه از غربت «محمد فرومندي» مي ناليد كه در جمع ياران هم انگار غريب اند. از بسيجي ها و رزمنده هاي سابق هم زياد شنيده ام كه مشهورترين چهره هاي خراساني دفاع مقدس، گمنام ترين هم هستند و كاوه كه مشهورترين است هم نامش بر خياباني است حد فاصل ميدان شهيد گمنام تا ميدان راه آهن در مشهد راستي از ديگر شهدا چه خبر؟ كسي آن ها را مي شناسد؟...
ديروز سالروز شهادت بابا محمد رستمي بود، قهرماني پهلوان منش كه در گنبد و كردستان، در جبهه هاي جنوب و غرب، حماسه ها آفريد، ام الله انگار غربت سهم اوست، هر چند انوارش مثل خورشيد روشني بخشد همه زمين را، اما براي يادآوري عرض مي كنم، رستمي به عنوان فرمانده عملياتي سپاه خراسان، فاتح غائله گنبد بود كه با خوش فكري نظامي و مدد از عنايات صاحب نامش، اين شهر را در زماني اندك و با كمترين تلفات از ضد انقلاب پس گرفت و پس از آن بي آن كه نفسي تازه كند، راهي كردستان شد تا خاك پاك اين ديار را از گام هاي آلوده ايادي شيطان پاك كند، آن هم در شرايطي كه برخي شهرها در تصرف دشمن بود و بقيه نيز ناامن، اما بابامحمد مهربان و امنيت آفرين، جانش را گرو گذاشت و جواني اش را تا مردم آسوده باشند و در امنيت او و نيروهاي خراساني اش در سقز و بانه و... پشت دشمن را به خاك ماليدند و نبوغ نظامي خود را هم به ظهور رساندند و در همين مناطق بود كه بابا رستمي با شهيد چمران آشنا شد و در پرتو انوار آن بزرگمرد عارف قرار گرفت و خود نيز به خورشيدي تابناك تبديل شد او در مبارزه و جهاد با دشمن عراقي هم، حماسه ها خلق كرد و با كمترين امكانات، بيشترين دستاوردها را براي ايران رقم زد و در عقب نشاندن دشمن بعثي از سوسنگرد اوج توانايي را نشان داد... آري بابارستمي از شمال تا جنوب، تا غرب و تا هر كجا كه دشمن پنجه انداخته بود، حضور مي يافت، پنجه در پنجه مي شد و بر زمين مي زد دشمن را تا زمان بر مدار عاشورا، عزت ايران را گواهي كند و گواهي هم داد عاشقانه، اين شجاعت هاي به شهادت كمال يافته را و... سرانجام نيز بابارستمي اگر نه در جبهه اما بر همان عهد و پيمان با شهدا در ١٨ دي ماه سال ٥٩، يعني حدود چهار ماه و نيم پس از شروع جنگ تحميلي در جاده سبزوار، به كاروان شهيدان پيوست او كه در قوچان زاده شده بود... و حرف آخر آيا ما هم به او و ديگر شهدا خواهيم پيوست، عملكرد امروز ما، سند فرداي ما را مي نويسد و با اين عملكرد؟... خدا كند شهدا دست ما را بگيرند، خدا كند...(ص-۶--۱۹/۱۰/۸۶)
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی ۱۳۸۶ساعت 11:26  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خيلي بايد كار بكنيم، خيلي. وقتي هنوز هستند افرادي كه منطق را از ياد مي برند، به قانون بي حرمتي مي كنند و به جاي قضا و قانون و مردانش خود دست به تسويه حسابي مي زنند كه از اول غلط بوده است و همه گوياي اين است كه ما تا جامعه معمولي خيلي راه داريم چه رسد به جامعه آرماني. وقتي ٢*٢ مساوي با ٤ درنمي آيد، اين معادله، مجهولات فراواني دارد كه تا معلوم نشود، باز بايد از اين خبرها خواند، باز بايد غصه خورد، باز بايد قصه ها را با واژه هاي سياه نوشت و باز بايد اعتراف كرد براي فرهنگ سازي هنوز خيلي بايد كار كنيم. هنوز كارهاي انجام نشده فراوان است كه اگرنه اين بود، قصه هم نه آن بود كه در پي يك كينه ٣٧ ساله، ٥ عضو يك خانواده در يك روستاي مهران توسط رگبار گلوله قرباني مي شدند. نبايد، اين همه مدت، دل ها از كينه پر مي شد، آن هم در منطقه اي كه در طول ٨ سال دفاع مقدس شاهد حضور مرداني بوده است كه نفسشان، نفس فرشتگان را هم معطر كرده است، نبايد يك مسئله از سال ٤٩ تاكنون حل نشده باقي مي ماند تا بحراني چنين به بار بياورد. اگر نهادهاي فرهنگ ساز و متوليان جامعه پذيركردن فرهنگ تلاش مي كردند الان نبايد باورهاي نابه جا، سنت هاي زيباي ايراني- اسلامي ما را غبارآلود مي كرد، نبايد... حالا، در كنار مجرمان قتل ٥ نفر، ما متوليان فرهنگي هم مقصريم و شايد بيشتر از آن ها، چه گاه گناه باغبان در رويش يك گياه و يا درخت بي ثمر، از ديگران بيشتر است و ما هم قرار بود باغ مان پر از گل و درختان پرثمر باشد اما... راستي متولي اصلاح سنت هاي قبيله اي كيست و چه كساني بايد با پيراستن اين پيرايه ها ما را در هزاره سوم، دست گير باشند؟ چرا هنوز از استان هايي چون ايلام، خوزستان، كهكيلويه و بويراحمد و... خبرهاي ناخوشي از رسم هاي گذشته شنيده مي شود، چون ازدواج هاي اجباري، چون خون بس، چون... اين رسمها در راه و رسم درست زندگي كردن چاله و چاه درست مي كند. پس بايد كاري كرد. كاري اساسي، بايد در باورهاي قديمي مردم يك انقلاب بزرگ فرهنگي اتفاق افتد تا چشم آن ها را به روي واقعيت ها و حقيقت ها باز كند. تا بدانند وقتي خدا، گناه برادر را پاي برادر نمي نويسد، خلق خدا هم حق ندارند به پاي گناه كرده و نكرده يك نفر، خويشاوندانش را بسوزانند، حق ندارند، دختري را يك عمر به گرو برند بر جرمي كه برادر و پدرش مرتكب شده اند، حق ندارند. اين نكته را هم از ياد نبريم بلكه به ياد مسئولان بياوريم كه چرا بايد اسلحه گرم دست مردم عادي باشد تا اين گونه مرگ ببارند. مگر تفنگ، اسباب بازي است كه از مغازه بخرند، مگر نگهداري تفنگ مثل چوب است كه به اين راحتي نگهداري مي كنند و از آن راحت تر با همديگر تسويه حساب مي كنند؟ راستي كسي پاسخ بدهد، تفنگ دست آن ها چه مي كرد؟(ص-۶--۱۷/۱۰/۸۶)
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ساعت 13:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
محروميت، نه با شعار حل مي شود نه با وعده از ميان مي رود و حتي با برنامه تنها هم رخت از اين ديار نمي كشد، محروميت زدايي فقط با امكانات زايي هدفمند و با برنامه ممكن است و الا اگر با شعار بود كه ما مي توانستيم، محروميت را از دنيا بزداييم نه اين كه در كار خويش درمانيم تا آن جا كه نماينده مردم كهكيلويه و بويراحمد در مجلس خبرگان رهبري اعلام كند «يك سوم جمعيت استان را محرومان تشكيل مي دهند كه دولت بايد در جهت خدمت به آنان و محروميت زدايي گام هاي اساسي تر بردارد» البته اين حرف حقي است همه هم قبول داريم، چنان كه قبول داريم با شعار مشكل حل نمي شود و فقط با شعور مردم بازي مي شود. اما اين را هم مي دانيم كه رفع محروميت يك مسئله تكليفي نيست تا با دستور دولت از ميان برخيزد و برخورداري به جاي آن بنشيند بلكه تكليف و سنگيني محروميت را با برنامه ريزي و سرمايه گذاري در حوزه حكومت و تلاش همه جانبه از سوي مردم مي توان سبك كرد و اين هم نيازمند آن است كه ابتدا در ساختار ذهني خود تحول ايجاد كنيم و به اين باور برسيم كه مي شود غول محروميت را بر زمين زد. مي شود از ويرانه هاي فقر، بناي رفيع برخورداري را بركشيد، مي شود از افراد سرگردان، افراد فعال با استعداد به فعليت رسيده ساخت و سرفرازشان كرد. مي شود اين را به باور تبديل كرد كه ما مي توانيم و اين باور را هم در ضمير و ذهن همه نهادينه كرد. مي شود نگاه هاي سرگردان را به زمين برگرداند تا بدانند با فعال كردن توان آسماني شان مي توانند از دل زمين سرمايه توليد كنند. چه استان هاي پرآب و پرجاذبه و پرظرفيت معدني و ده ها استعداد ديگر چونان كهكيلويه و بويراحمد نبايد محروم داشته باشد نبايد بيكار داشته باشد، چه به اندازه هر فرد بيكار، يك ظرفيت نابود مي شود و يك محروم قد مي كشد. حرف آيت الله كرامت الله ملك حسيني درست است كه بايد دولت گام هاي اساسي تر بردارد اما مردم هم بايد گام تند كنند، بايد بيش از گذشته كار كنند تا محروميت ها از ميان برخيزد ناهنجاري هاي خود را هم با خويش ببرد تا شادي و رفاه و توانمندي و توانگري و ياوري جاي آن را بگيرد. به ياد داريم، ما و دولت يك پيكره را تشكيل مي دهيم و قرار نيست كسي در صور بدمد و رستاخيز برخورداري شكل گيرد. قرار نيست برخلاف سنت هاي خداوندي به يك باره از دل زمين در زمان ما، همه ظرفيت ها بدون زحمت رخ نمايد، بلكه براي رسيدن به جاهاي بهتر بايد تلاش افزون كرد، بايد كار كرد، چيزي كه رهبران مذهبي و نمايندگان مردم به عنوان نخبگان اجتماعي به خوبي مي توانند مردم را در اين راه، راهنما باشند تا راه به بهشت برخورداري برسد و اين هم شدني است، اگر ما خود بخواهيم، بخواهيم و برخيزيم، برخيزيم و براساس يك برنامه هدفمند كار كنيم، كار كنيم و كار را به سرانجام برسانيم، آن وقت خواهيم ديد كه هيچ منطقه اي محروم نيست چون هيچ فردي محروم نيست اين هم اگر چه آرماني مي نمايد، اما شدني است اگر خود به دستان خويش نگاه كنيم و ياعلي بگوييم!(ص-۶)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی ۱۳۸۶ساعت 13:21  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آن ها نان نداشتند، نان نداشتند چون گاز نبود براي پختن نان والا هم آرد بود و هم آب و هم آدم كار، اما بي آتش، ناني پخته نمي شود و اين قصه روزهاي گذشته استان هايي است كه استفاده از گاز در آن جا با مشكل مواجه است از جمله مازندران و كار به تعطيلي بيشتر نانوايي ها كشيده شده بود و بازار نان بسته بندي مثل بازار بخاري برقي در اين شب هاي «سرد» زمستان « داغ» بود و در برخي شهرها هنوز هم هست و... فكر مي كنم در چنين مواقعي ما خود بايد كاري بكنيم، خود ما، والا اين كه حق هر ايراني است كه از نعمت گاز برخوردار باشد واصلا زيبنده دارنده دومين ذخاير گازي جهان نيست كه زمستانش آدم ها را، مديريت ها را و برنامه ها را به ريشخند بگيرد. اصلا خوب نيست كه نحوه انعقاد قرارداد با تركمنستان به گونه اي باشد كه فضا را براي بازي در اختيار آن ها قرار دهد. قراردادها بايد به گونه اي باشد كه طرف قرار را ملزم به رعايت كند و در هنگامه اي چنين او را وادار به پرداخت غرامت هم بكند نه اين كه به هر دليلي، فقط مردم ما متحمل سرما شوند، اين حرف حقي است كه مردم مي گويند و مي خواهند مسئولان پاسخ گو باشند. اين درست است كه بايد مسئولان را وادار به طراحي برنامه اي كرد كه اگر زمستان هاي آينده سردتر هم باشد، خانه ها گرم تر شود نه اين كه اين گونه سرما هم نشين مردم شود، اين ها همه درست و همه هم از حقوق مردم است اما تا محقق شدن اين حقوق، خود ما بايد با بهينه سازي مصرف سوخت و صرفه جويي، جوري اوضاع را مديريت كنيم كه هيچ هموطني نيازمند شعله اي گاز نباشد. اين فقط از خود ما ساخته است. مايي كه به گواه تاريخ در دوران انقلاب، نفت خود را با همسايه قسمت مي كرديم. مايي كه روستاييان ما براي شهري هامان نان مي فرستادند، مايي كه در دفاع مقدس پشت هم بوديم در سخت هنگامه اي كه جهان باطل پشت دشمن ما بود، مايي كه در حوادثي چون زلزله منجيل و بم، نان سفره خود را به هموطنان داديم و كم نگذاشتيم. مايي كه... حالا هم ما مي توانيم با صرفه جويي، با كم كردن اندكي از شعله هاي بخاري مان، نه تنها هموطنان مان را از زمستان تا بهار به سلامت برسانيم كه مي توانيم با درست مصرف كردن از واردات گاز تركمنستان هم بي نياز شويم، چنان كه معاون بهره برداري شركت گاز مازندران مي گويد «اگر بتوانيم دو درجه از دماي حرارتي منازل خود را كاهش دهيم، حدود ٢٨ ميليون متر مكعب در روز صرفه جويي مي شود و ديگر نيازي به گاز تركمنستان نخواهيم داشت» اگر درست مصرف كنيم، هموطنان ما مجبور نخواهند شد با ريسك خطرهاي احتمالي دست به كارهايي چون برداشتن رگلاتور، يا برداشتن بخاري و استفاده مستقيم از فشار گاز بزنند كه باز فردا فجايعي به بار آورد كه جبرانش غير ممكن باشد... حرف آخر، درست مصرف كنيم تا همه با هم مصرف كنيم، تا نان همه گرم باشد و خانه هايشان هم. تا مردم همه استان ها از آذربايجان شرقي و غربي و كرمانشاه و گلستان و مازندران و سمنان و خراسان شمالي و... مهرباني جامعه ايراني را بيش از گذشته حس كنند تا...(ص-۶--۱۳/۱۰/۸۶)
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی ۱۳۸۶ساعت 13:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سلام همشهري، هموطن، پاي بخاري گرم خوش مي گذره انشاءا...هميشه هم خانه ات گرم باشد و هم زندگي ات گرم تر، اما مي داني، همين لحظه هايي كه هواي گرم را با همه وجود حس مي كني، هموطنانت در استان هاي مختلف، سوز سرما را تا استخوان خويش احساس مي كنند مي داني الان كوچولوهاي ناز، پيران پرنياز، بايد دست هاي خود را با هرم نفس خود گرم كنندحالا كه داري غذاي گرم نوش جان مي كني، مي داني شايد خيلي از هموطنانت امكان گرم كردن غذا نداشته باشند، مي داني شايد حتي امكان گرم كردن آب براي شستشوي نوزادان هم نباشد در اين سرماي طاقت سوز...مي داني... اگر خبر هنوز به تو نرسيده، مي تواني در همين شماره روزنامه بخواني كه ستاد بحران گاز در استان ها تشكيل شده است و اين يعني كه روزگار، گرم نيست در خيلي جاها و خانه ها سرد است، سرد... اما مگر ايراني مي گذارد خانه هموطنش سرد باشد و سرما سوزن هايش را در جان كودكان فرو كند مگر من و تو و ما و شما و ايشان مي گذاريم نه مطمئنم از همين حالا، شعله گاز بخاري و شومينه ات را كم مي كني. مطمئنم تا جايي كه مي تواني كمتر مصرف خواهي كرد و با خاموش كردن يك شعله گاز، امكان افروخته شدن آن در خانه يك هموطن ديگر را فراهم مي كني. تازه به جايي برنمي خورد كه يك لباس اضافه بپوشيم و شعله ها را كمتر كنيم. ما كه مرد و زن و كوچك و بزرگمان، مردمان سرفراز روزهاي سخت هستند، پس امروز با بهينه مصرف كردن به كمك هموطنان مان مي رويم تا بارديگر روسفيدي ايراني را بر تابلوي زمان نقش كنيم و سرما را به گرماي مهرمان از خانه هاي سرد بتارانيم تا روسياهي به زمستان بماند چه رو سفيد است ايراني.(ص-۲)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی ۱۳۸۶ساعت 14:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اين قربانيان كوچك، اين قربانيان معصوم كه سلامت بر سر دعواي آدم بزرگ ها مي گذارند و يا طعمه فزون خواهاني مي شوند كه چشم هاي حريص شان را خاك گور هم پر نمي كند، اين روزها، از اين قربانيان كوچك هر از گاه خبري مي خوانيم تلخ، مثل ماجرايي كه در استان فارس اتفاق افتاد و قاچاقچيان آدم ربا، دختربچه ٩ ساله اي را از شيراز به گرو بردند، هرچند هوشياري پليس آن ها را ناكام گذاشت و دستبندهاي فولادي بر دستان به تعدي دراز شده آن ها زد، اما زشتي ماجرا همچنان به جاي خود باقي است. چنان كه ماجراي گروگان گيري دخترك مشهدي نيز اين گونه است؛ زشت زشت! آن قدر زشت كه به هيچ رنگي نمي توان آن را پوشاند و با دريا، دريا نمي شود شست. نمي خواهم بگويم گرو گرفتن افراد بزرگ زشت نيست، هست خيلي هم زشت، اما گروگان گرفتن كودكان هزار بار زشت تر، غيرانساني تر و حيوان منش تر است هرچند هيچ حيواني بچه حيوان ديگر را گروگان نمي گيرد اما بعضي آدم نماها روي هر درنده خويي را سفيد مي كنند و... بگذريم و بينديشيم به كودكاني كه بايد با هراس به گرو رفتن سال هاي سال را پشت سر بگذارند. هراسي كه هرگز از جان شان پاك نمي شود. من مي گويم پليس با اين قماش «آدم نما»هاي جنايتكار بايد چنان برخورد كند كه عبرت ديگران هم بشود. قاضي چنان «تنگ» از گرده آنان بكشد كه با تماشاي هر كودك، بگريزند. اين هم خواست همه مردم است و حق نيز هم، چه اگر آن ها را با خانواده ها، كاري است، به يقين با كودكان كارشان نيست و گيريم حتي اگر والدين، جنايتكار باشند و گيريم كه اينان محق در برخورد به فرض محال، براي رفتار خشونت بار با كودكان هيچ دليل كه بماند، هيچ توجيهي هم ندارند.هرچند جاي تذكر به خانواده هاست كه مراقب كودكان خود باشند و در هنگامه اي كه گرگ ها دندان تيز مي كنند براي طمع، مراقب باشند و كودكان خود را نسبت به خطرها هوشيار كنند و خود هم زمينه خطر را از بين ببرند. حيف است تجربه تلخ زهرا، اين دخترك ديار حافظ براي ديگر دختركان كشور ما هم اتفاق افتد كه مي گفت، وقتي ٣ نفر مرا ربودند، در حالي كه از ترس مي لرزيدم و گريه مي كردم، سرم را با كاپشن پوشاندند و در طول مدتي كه با آن ها بودم آن قدر گريه كردم كه خوابم برد... و راستي چه خواب تلخي داشته است زهرا. هرچند پايان اين خواب شيرين بود و پليس مقتدرانه گروگان گيران را دستگير كرد و زهرا را به خانه بازگرداند، اما... مراقب باشيم. مراقب خطرها باشيم و هوشيار باشيم، اين خيلي بهتر است... يك نكته مثبت؛ سردار مؤيدي، فرمانده انتظامي فارس با اعلام خبر كاهش ٥٠ درصدي آدم ربايي در اين استان گفت: در مدت مشابه سال گذشته ٦٢ مورد و امسال ٣٠ مورد آدم ربايي داشته ايم و ٨٠ درصد اين ماجراها هم گروكشي محسوب مي شود و همه نيز با هوشياري پليس كشف شده است. ما هم اميدواريم پليس در همه استان ها اقتدار خود را به قانون شكنان تحميل و دست آن ها را از زندگي مردم كوتاه كند.(ص-۶)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی ۱۳۸۶ساعت 14:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي گفت خدا پدر و مادر آن هايي را بيامرزد كه قليان كشيدن و سيگار كشيدن در مكان هاي عمومي را ممنوع كردند و الا با «لطفا سيگار نكشيد» و با تذكرهاي صرف اخلاقي نمي شد افراد را به راه آورد. اصلا از كسي كه با كشيدن سيگار و قليان پنجه در چهره سلامت خود مي كشد چه انتظار كه به سلامت بهداشتي من و شما احترام بگذارد؟اما حالا كه نهي قانون هم نهي اخلاقي را از اين اقدام پشتيباني مي كند، مي توان اميد داشت كه در اماكن عمومي، عموم مردم بتوانند هواي پاك تنفس كنند.مي گفت خوب شد كه اين طرح، خاص يك منطقه نيست، بلكه در همه استان هاي كشور لازم الاجراست و الا معلوم نبود چگونه اين طرح را در همه جاي كشور بي اثر مي كردند. او البته از سفرهايش به مناطق مختلف و قهوه هاخانه هايش مي گفت كه از «سنتي» بودن فقط فرم آن را داشتند و الا «سنت» ديرينه مردم ايران احترام به حقوق همه است و كجا مي توان تعدي به حقوق ساير شهروندان را با كشيدن سيگار و قليان، سنت ايران ناميد؟مي گفت: اهل سفر بودم. نوجوان زاهداني را هم سيگار به لب ديده ام وافسوس خورده ام، نوجوان مشهدي را هم همين طور، در شيراز و اصفهان هم ديده ام بچه هايي كه بزرگي و استقلال خود را مي خواهند با كشيدن مواد دخاني ثابت كنند، اما نمي دانند دارند كوچك مي شوند نه بزرگ، تازه تجربه نشان داده است و علم هم تاكيد دارد كه سيگار، دروازه ورود به دنياي اعتياد به موادمخدر است. و آن كه نتواند از عادت دخاني دست شويد، هرگز نخواهد توانست از اعتياد به مخدرها جان بشويد.مي گفت: همان طور كه بر خورد به تنهايي پاسخگوي مسائل اجتماعي نيست،امروز نهي فرهنگ هم به تنهايي كار را چاره نمي كند، بلكه در برابر اجتماعيات، بايد همه حلقه هاي زنجير اعم از تربيت و فرهنگ سازي و اخلاق و جامعه و قانون هدفمند عمل كنند تا كارها به سرانجامي نيكو برسد و الا كاهلي هر گروه از نقش آفرينان اجتماعي، هم زحمت مضاعف ديگر گروه ها را در پي دارد و هم نتيجه بخشي كم تر را، پس مثل ماشين همه اجزاي ماشين جامعه هماهنگ بايد كار كند.مي گفت: اميدوارم اين بار، قصه دخانيات، سرانجام خوبي داشته باشد تا در گام دوم بتوانيم شاهد «پايان خوش» سريال چند هزار قسمتي اعتياد هم باشيم.مي گفت... و خدا كند اين گفتني ها وگفته ها شنيده هم بشود وبشنوند همه و مخصوصا مسئولان و آناني كه تكليف تربيت و ساخت جامعه بر شانه هايشان سنگيني مي كند.بشنوند و براي اصلاح جامعه،برنامه هاي هدفمند بنويسند و هدفمند برنامه ها را اجرايي كنند.(ص-۶)
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی ۱۳۸۶ساعت 18:23  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اينجا زندگي جاري است
دست ها به كار ساختن است همت است كه مثل رود مي رود تا كرانه هاي دور مي وزد نسيم گل از گلدسته هاي نور دست ها به كار همت است... اينجا زندگي جاري است گفتند، بم مرد، گفتند اين شهر هرگز قد نمي كشد، اما ... نمي دانستند، مردم ايران را اراده اي است و همتي كه ناممكن ها را هم ممكن مي كند و چنين شد كه امروز، چشم ها در تماشاي سازندگي در بم، شادمانه مي خندد. اينجا زندگي جاري است و اين نخل، اين نخل صبور، بود و به چشم خود ديد، سال هاي پيش زلزله چه كرد با خانه، با اهل خانه، اصلا با زندگي. يادش هست آن روزها را ... اينجا زندگي جاري است آن نخل، آن نخل صبور، روزهاي بعد از زلزله را هم ديد، شاهد فغان و ناله هم بود، مردم مهرباني كه به ياري آمدند را هم ديد و خشت خشت كه بر روي هم بنا مي شد را هم. آن نخل، امروز به فردا اميدوارتر است. اينجا زندگي جاري است حكايت انسان و اراده و آهن و قصه شهري كه از نو نوشته مي شود. با نگارش فوق العاده توسط مردماني بزرگ اينجا زندگي جاري است بم، همچنان به پيش مي رود، به اندازه هر خشتي كه روي خشت گذاشته مي شود، به اندازه هر ساختماني كه ساخته مي شود، هر آدمي كه متولد مي شود و ... بم همچنان به پيش مي رود. اينجا زندگي جاري است بم زخم خورد، اما نمرد چرا كه همت مردم، در اراده زلزله، زلزله ايجاد كرد و شهر زخمي را با مراقبت به سوي زندگي برد؛ و اين تلاش را بگذاريد به حساب مرهمي كه بر زخم ها مي گذارند براي بهبودي ... اينجا زندگي جاري است از آن گودال، دارد يك بناي رفيع ساخته مي شود، شهر زخمي دوباره برمي خيزد با فرزندانش و با دست هايي كه از همه جهان به ياريش آمدند بم، ديگر يك شهر جهاني است. اينجا زندگي جاري است فوق العادگي حادثه بم نبايد فراموش شود. اين فرمان رهبر مهربان انقلاب بود و فراموش هم نشد، مردم به مهر، برادران وخواهران خويش را ياوراني غمگسار شدند و كارها به پيش رفت. اينجا زندگي جاري است كار تمام نشده است، هر روز خياباني رو به روزهاي بهتر باز مي شود جريان زندگي، پرنشاط تر از پيش ادامه مي يابد تا بم به روزگار پررونق تر خويش برسد اينجا زندگي جاري است دست ها به كار گل دست ها به كار ساخت قصه مي شود سبز سبز، سبز و ماندگار اينجا زندگي جاري است سبز شد اين گنبد قصه شد اين سبزي نور شد اين قصه زندگي ها جاري است اينجا زندگي جاري است خاك بود و آهن و نخل هاي منتظر تا بدانند همسايه فردايشان كيست؟ دست ها به كار آمدند، كارها به بار آمدند و ناگهان قشنگ ترين قصه رخ نمود... اينجا زندگي جاري است قصه رخ نمود، همسايه قد كشيد، در كنار نخل هاي مهربان چشم ها تازه شد از نگاه ناز سايه هاي مهر، سايه هاي پرطنين نخل ها و خشت ها و سارها اينجا زندگي جاري است سالي مي گذرد، همت هاي پرشمار، كارهاي بي شمار مي كند و اين خيابان تا روزگار خوش چند گام به پيش مي رود... اينجا زندگي جاري است سبزي تازه/خاك بي اندازه/صحبت كار وتلاش و ساخت و سازه و... اينجا زندگي جاري است زلزله چاره مي شود تا تو بلند مي شوي آتش مهر و غيرت است مثل سپند مي شوي حادثه رام مي شود، دست به كمند مي شوي اينجا زندگي جاري است خشت به خشت شد ببين مثل بهشت شد ببين حاصل همت شماست دست خانه خدا خانه اميد مردمان هر كجاساخته مي شود به همت شما به دست غيرت شمابزن فقط همين!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 11:4  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
شناخت جنس پيام و جامعه مخاطب، از اجزاي اصلي تبليغ است و چه تبليغي بالاتر از ابلاغ وحي خداوندي در واقعه سرشار از حقيقت غديرخم، نيز شناخت جنس پيام و جامعه مخاطب، بسيار ره گشاست. من در بازخواني اين واقعه براين ايمان استوارتر شده ام كه جنس آن پيام نه در جامعه مخاطبان معدود، محدود مي شود و نه در يك قطعه زمين محصور بلكه به سياق همه آيات خداوندي، جامعه هدف، به فراواني بشريت در همه اعصار است و ظرف مكاني آن هم همه زمين. اين درست كه ماجرا در يك روز و در يك زمين اتفاق افتاد اما اين امر مثل اذان بود كه همه را به نماز مي خواند.من آيات نازل شده درباره اين رويداد را هم فراتر از قيدمكاني و زماني مي دانم و باور دارم، هر روز اين آيات به روز مي شود، اصلا وقتي خورشيد، هر روز با طلوع خويش، فرايند «به روزرساني» را انجام مي دهد، مگر مي شود آيات خداوند در يك ظرف زماني محدود شوند و در يك مكان محصور مگر نياز انسان به اين آيات كمتر از نياز به خورشيد است احتياج ما به نور خورشيد براي ديدن است و نيازمان به آيات براي فهميدن و روشن است كه فهميدن چندگام فراتر از ديدن است و چه بسيار ديدن ها كه به فهميدن منتهي نمي شود...من معتقدم، از همان آغاز يا ايها الرسول... مخاطب آيد، همه مومنان به رسول الله هم هستند كه بايد پيام را بگيرند و به كار گيرند. آيات بعدي هم باز جامعه مخاطبانش انسان هاي هميشه تاريخند، پس اگر قرار است، ايمان ما مايوس كننده كافران باشد، امروز هم بايد به امام علي(ع) ايمان بياوريم و بيعت تازه كنيم ايماني كه از عقد قبلي و نيت پا فراتر بگذارد و در زبان و گفتار ما تجلي يابد و از گفتار هم به رفتار ما بدل شود چه اين رفتار مومنانه است كه كافران را نااميد مي كند و الا نيت وگفتار اگر چه در اميد آن ها خلل ايجاد مي كند اما نااميدشان نمي كند. پس بايد رفتار مومنانه داشت و رفتار مومنانه هم زماني شكل مي گيرد كه همه آيات الهي درباره انسان جاري شود و انسان خود نيز به پيروي از پيامبر مبعوث شود و بيعت نيز تجلي تازه مي يابد. اليوم اكملت لكم دينكم نيز،اشارتي مدام دارد و مي خواندمان كه با ولايت امام علي(ع) وتحقق امامت و نبوت در رفتارمان با دين كمال يافته، زندگي خويش را چنان به كمال برسانيم كه آخرت مان هم كمال يافته شود. پس هوشيار بايد بود و در بازخواني غدير به باز فهمي آن نيز دل و ديده روشن كرد و با پيراستگي رفتاري، شيطان را از خويش مايوس كرد ام الله اما آيا ما اينگونه ايم آيا رفتار ما، دشمن را نسبت به ما مايوس كرده است آيا ايمان ما به مرحله اي رسيده است كه دشمن بداند ما تن به سلطه نمي دهيم آيا توانسته ايم خود را چنان مومنانه پرورش دهيم و چنان بزرگ شويم كه كافران خيال سلطه خويش بر ما را باطل بپندارند به راستي ماجرا چيست... البته قصد واشكافي اين مسئله و طرح سوال چنداني ندارم در اين مقاله اما حرف من اين است كه اگر دشمن را، كافران را، مشركان را در ما و كشور ما طمع مي افتد، بايد بدانيم، بهره خويش از غدير نگرفته ايم. يا اصلا به غدير نرفته ايم و يا آنجا مانده ايم والا نمي توانستند به ما و فردا و فرزند و وطن ما طمع كنند. طمع معاويه هم در مالك و عمار و... نبود، در كوفياني طمع كرد كه از غدير هم اگر چيزي در ياد داشتند، يك واقعه تاريخي بود نه يك حقيقت انسان ساز، ما هم اگر مي خواهيم دندان طمع كافران را بكشيم بايد از غدير با امام علي(ع) بر صراط مستقيم الهي كه محمد رسول الله نشانمان داد برويم. بايد اخلاق فردي و اجتماعي و حكومتي ما علوي باشد. بايد شاخصه هاي حكومتي مولا علي(ع) را، نشانه هاي بي بديل حكومت خود كنيم. بايد از هر چه جز اين است، تقواي پرهيز داشته باشيم. بايد همه خود را مخاطب آيات قرآن و فرمايش رسول الله و علي مرتضي بدانيم وبشنويم و عمل كنيم و بدانيم كه به عمل كار برآيد و به سخن خالي از عمل و شعار تهي از شعور كسي شيعه نمي شود. شيعه، در اندازه خود يك نسخه از مولاست و هر كس به اندازه خود «علي» نشود، باطل است و در باطل هم باطل بسيار طمع مي كند و... همين(ص-۲)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
هم بايد باورهاي جوانان را مومنانه و تقويت كرد و هم ايمان شان را عمق بخشيد و از آنان درختاني ساخت كه چنان ريشه در خاك دوانند كه در برابر طوفان هم از جا بدر نيايند. درختاني كه هزار طوفان را از سر بگذرانند اما سر نگذارند به فرمان باد! درختاني كه جان مايه آب از عمق زمين مي گيرند كه زلال و گواراست و جوان هم بايد اين گونه پرورش يابد و به تجسم تعريف معصوم از مومن تبديل شود كه «مومن چون كوه استوار است و هيچ بادي او را از جا تكان نمي دهد...» اين را عرض كردم تا با هم يك خبر از كهگيلويه و بويراحمد بخوانيم كه علي مراد پيوند از خودكشي ١١ جوان اين استان به دليل ازدواج تحميلي خبر مي دهد. با اين تاكيد كه مشكلات مربوط به ازدواج هاي تحميلي و اعتياد، دو آسيب جدي هستند كه جوانان اين ديار را به شدت تهديد مي كند.دكتر ستار هدايت خواه، اما اظهار داشت: تحمل افراد با افزايش باورهاي ديني آن ها افزايش مي يابد و اگر بنيه باورهاي ديني در مردم تقويت شود، ديگر اين تعداد خودكشي را شاهد نخواهيم بود.
نماينده مردم شهرستان هاي بويراحمد و دنا در مجلس، در مورد اظهارات نماينده سازمان ملي جوانان در كهگيلويه و بويراحمد، مبني بر خودكشي ١١ نفر از جوانان استان در سال جاري به علت ازدواج هاي تحميلي، گفت: تا به حال موفق به تحقيق جامعي در اين زمينه در استان نشده ام، اما براساس پژوهش هايي كه در سراسر كشور و حتي دنيا انجام شده است به اين نتيجه دست يافته ايم كه هرجا باورهاي ديني و گرايش هاي معنوي كاهش يافته است، افزايش ميزان خودكشي را داشته ايم.او تصريح كرد: نقصان باورهاي ديني علاوه بر افزايش ميزان خودكشي، باعث بيماري هاي روحي و رواني نيز مي شود و اين در حالي است كه انسان هايي كه باورهاي ديني و گرايش هاي معنوي قوي داشته باشند، به ندرت به خودكشي روي مي آورند.اين در حالي است كه به گفته كارشناسان و صاحب نظران، اغلب خودكشي ها و خودسوزي ها در استان كهگيلويه و بويراحمد، در بين زنان و دختران جوان رخ مي دهد؛ به گونه اي كه اين طيف از زنان به دليل اختلافات شديد با شوهران و يا به دليل معتاد بودن شوهرانشان وتنگ شدن عرصه زندگي به لحاظ مسائل اقتصادي، روحي و رواني، اقدام به خودكشي و خودسوزي مي كنند... دكتر محمدقاسم زارع قلات، روان شناس و مدرس دانشگاه هاي كهگيلويه وبويراحمدهم «فقر مالي»، «مشكلات اقتصادي» و «ناتواني خانواده ها در برآوردن نيازهاي اوليه فرزندان» را از جمله عوامل عمده خودسوزي ها وخودكشي ها در استان برشمرد و تصريح كرد: همچنين «نامتناسب بودن سن ازدواج مردان وزنان» و يا به عبارتي «ازدواج اجباري زنان و دختران جوان با افراد سالخورده» در برخي موارد، باعث نبود سازگاري و در نهايت خودكشي زنان و دختران جوان مي شود.وي ادامه داد: در نقاط دورافتاده وجود پديده ها و سنت هاي غلط قديمي همچون «خون بس» و «اختلافات قومي و قبيله اي و زد و خوردهاي بي مورد» از عوامل ديگر اين پديده است...همه كمبودها و نبودها درست. انواع فقر هم هست اما اگر انسان فقط در حوزه ايمان، توانگر و برخوردار باشد، مي تواند زندگي را از ورطه هاي نابودي به ساحل سلامت كشد. پس بايد ايمان قوي كرد، هرچند همه دستگاه ها بايد همه توان خود را بگذارند براي بررسي دلايل حوادثي از اين قبيل و با علت يابي، راه هاي برون رفت از آن را هم بررسي كنند اما ايمان بايد چنان در جان آدم ها قد بكشد و ميوه شيرين بدهد تا كسي فكر خطا هم به سرش نزند و...(ص-۵-ایران)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 10:49  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ما قيمت براي مصرف كننده داريم، نه قيمت محله. اين نكته اي ظريف است كه «عباس محتاج»، استاندار قم اشاره مي كند با اين تاكيد كه در يك شهر بايد قيمت اجناس مشابه، يكسان باشد و نبايد شاهد قيمت هاي متعدد براي يك محصول در محلات مختلف باشيم. اين گفته هاي مرد «دريادل ديروز» و «سياست مرد امروز»، خاطره اي را در ذهنم زنده كرد كه روزي پي بهانه بچه، براي خريد بيسكويت مادر رفتم، از ٥ مغازه آن هم در يك محله ٥ قيمت ديدم! البته نه در قم، بلكه در مشهد، اما آسمان همه جا يك رنگ است و ديگر نه قيمت مصرف كننده و نه حتي قيمت شهر كه قيمت محله هم رعايت نمي شود. مي توانيد قيمت يك محصول را كه هم زمان وارد دو مغازه كنار هم مي شود بپرسيد، كمتر شاهد قيمت يكسان خواهيد بود، حالا اسم اين قصه را چه بايد گذاشت، نمي دانم. ياد ماجرايي مي افتم كه يك هموطن ايراني از خارج بازآمده مي گفت كه روزي در آن ديار براي خريد برنج رفتم، دو كيسه برنج از يك مارك برداشتم وقتي قيمت آن را سوال كردم دو قيمت متفاوت داد با اين توضيح كه كيسه ارزان تر از خريد قبل است و كيسه گران تر از خريد تازه و اين را هم اضافه كرد كه برو بگرد ببين از خريد قبل باز هم مانده است از آن بردار... آن هموطن با نقل اين خاطره مي پرسيد آيا در ايران ما هم اين گونه است كه قيمت محصول خريد قبل را با همان نرخ بدهند يا نه؟ و باز هموطن ديگري در پاسخش گفت: اين جا، قيمت ها هر روز رو به بالا مي رود و كسي هم به فكر اين كه قيمت خريد قبل را رعايت كند نيست و... البته نمي شود گفت نيست، چه يك هموطن ديگر تعريف كرد كه خودم رفتم مايع ظرف شويي بخرم، ديدم از يك مارك با دو چيدمان در مغازه است، راز آن را پرسيدم گفت مثلا اين چيدمان خريد قبل است و ارزان تر و اين چيدمان خريد تازه و گران تر، اما با هم فرقي نمي كند از هركدام مي خواهي بردار و... تامل كردم، رفتار اين كاسب را از جنس حبيب الله ديدم و ماجراي كاسب كشور خارجي هم گفته آن دانشمند را به يادم آورد كه... در آن ديار مسلمان نديدم، اما مسلماني ديدم. استاندار قم در ادامه به يك نكته ديگر هم اشاره كرد: امروز در بحث قيمت كالا با دو پديده گراني و گران فروشي روبه رو هستيم، كه تلاش مي كنيم بانظارت هاي لازم، گران فروشي را كنترل كنيم... ما هم اميدواريم آقاي استاندار بتواند موفق شود در كنترل گران فروشي و آرزوي ما اين است كه در كشور هم بر گراني و هم بر گران فروشي غلبه كنيم تا جامعه به آرامش برسد و رفاه كه حق مردم نيز هست، هر روز افزون شود...(ص-۶)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی ۱۳۸۶ساعت 16:18  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
ذائقه هاي پرخطر، رفتارهاي پرخطر را هم دارد. وقتي كه ذائقه ها به سمت پرخطر تغيير پيدا مي كند بايد منتظر بروز رفتارهاي پرخطر هم بود. يعني حالا كه ذائقه معتادان از موادمخدر سنتي به صنعتي گرايش يافته و «كراك»، جانشين«ترياك» شده است بايد شاهد«رفتار كراكي» به جاي«رفتار ترياكي» باشيم. وقتي كه در استان سمنان در كنار كشف مثلا ٢ كيلو ترياك، ١٥ كيلو كراك كشف مي شود، وقتي از ديگر مناطق خبر از تغيير ذائقه معتادان به ميان مي آيد. وقتي مصرف مخدرهاي صنعتي زن و مرد نمي شناسد، وقتي... بايد منتظر رفتارهاي متناسب با اين بيماري ها بود. انتظار كه نه، گاه متأسفانه بايد چشم بازكرد و رفتارها را ديد. مسئله اي كه بسياري از مسئولان را به تامل وا داشته و بسياري را هم بر سر فريادآورده است كه آي مردم، دارد فاجعه اي رخ مي دهد. فاجعه كه تنها زلزله بم و سيل گلستان و خشكسالي خراسان جنوبي و سيستان و بلوچستان نيست. فاجعه، گسترش توزيع و مصرف مخدرهاي سنتي و صنعتي هم هست. فاجعه هجوم روان گردان ها به روح و روان نسل جوان ما هم هست. فاجعه شبيخون به غيرت و اراده فرزندان اين سرزمين هم هست، فاجعه بمباران تبليغاتي ابزار ناتوي فرهنگي هم هست. فاجعه هماني است كه رستم زاده، معاون فرهنگي جهاد دانشگاهي آذربايجان غربي مي گويد؛ «متاسفانه كشور ما علاوه بر روند جهاني گسترش ايدز و قرص هاي روان گردان در معرض توطئه استكبار جهاني نيز قرار دارد»فاجعه، هماني است كه سرهنگ رشيدزاده، رئيس پليس مبارزه با موادمخدر آذربايجان غربي مي گويد كه طي بررسي هاي صورت گرفته مشخص شد كه ١٢٠ رسانه خارجي روزانه هفت ميليون كلمه عليه نظام جمهوري اسلامي برنامه پخش مي كنند كه به نوعي مي خواهند با تبليغات تحريك كننده قرص هاي اكستازي را با نام هاي نيروزا و شادي آور براي جوانان و دانشجويان موجه تعريف كنند.وي افزود: تعداد يك ميليون و ٢٠٠ هزار نفر آمار رسمي معتادان و ٨٠٠ هزار نفر معتاد تفنني در سطح كشور وجود دارد؛ به طوري كه سالانه ميزان ٧٥٠ تن موادمخدر در ايران مصرف مي شود كه اين ميزان مصرف در كشور ايران يك آمار تكان دهنده است.فاجعه آن است كه دكتر حسيني، عضو هيئت علمي دانشگاه اروميه مي گويد آمار نشان مي دهد كه در حال حاضر به ازاي مصرف اكستازي توسط يك مرد، يك زن به صورت يكسان از قرص هاي اكستازي استفاده مي كند.اين در حالي است كه اين ميزان در گذشته ١٠ مرد به ازاي يك زن بود و زنگ هشداري است به تمامي آحاد جامعه كه آگاهي خود را در اين زمينه افزايش دهند و بتوانند به نوعي طاعون نوين قرن را ريشه كن كنند.فاجعه يعني اين؛ بالا بودن آمار بيكاري، در دسترس بودن قرص ها و كمبود امكانات اوقات فراغت و برنامه هاي هدفمند و... فاجعه يعني غفلت، يعني بي توجهي، يعني دست روي دست گذاشتن، يعني...فاجعه، حكم مي كند، حتي اگر علاج واقعه قبل از وقوع ممكن نشد، بعد از وقوع با همه وجود و به شكل فوق العاده با آن به مقابله برخيزيم و از همه ظرفيت ها و توانمان استفاده كنيم تا بتوانيم از فاجعه رهايي يابيم...(ص-۶)
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی ۱۳۸۶ساعت 13:24  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
خوش گذشت، ديشب؟ اين تيتر يادداشتي است كه چند سال پيش نوشتم در روز پس از شب يلدا، اين هم به سنتي تبديل شد براي سال هاي بعد و يادداشت نويسي هاي روز بعد از شب يلدا! آن روزها مي پرسيدم، ديشب كه مهربانانه كنار سفره هاي پر مي نشستيد، يادتان بود گروهي اصلا سفره اي ندارند تا حتي خالي باشد و مهرباني آن ها هم زخمي است! مي گفتم آي آدم ها كه شادان، غرق در نعمت، يادتان باشد كه يك نفر، نه صد نفر مي سپارند جان از فقر از نداري از نامهرباني و... آن روزها مي گفتم با يك روز تاخير مي نويسم از نيازمندان تا شب مهربان يلداتان را خراب نكرده باشم، پس از بشاگرد، از اسماعيل آباد، از ماخونيك، از «غم آباد»هايي كه در كنار پايتخت شكل مي گيرد تا حاشيه نشين هاي اهواز و كرمان و كرمانشاه و تا كپرها در هر جا و... نگفتم، اصلا الان هم نمي گويم تا فردا نگوييد، واژه هاي فلاني انگار جز تلخي، طعمي ندارد. اصلا نمي گويم تا كسي فردا نگويد، يك شب شاد را هم نمي تواند به ما ببيند، اصلا خدا كند همه شب هاي شما شاد باشد، شاد شاد! من حتي دعا مي كنم روزگار چنان شود كه هيچ كس غم نداشته باشد. دعا مي كنم دل ها مهربان تر از پيش نه تنها در شب يلدا كه در همه شب هاي سال كنار هم باشند. دعا مي كنم دل ها آن قدر مهربان باشند كه قهر و كينه و نامهرباني در اين ملك بميرد و از آسمان عاطفه ببارد و لبخند. دعا مي كنم چشم هيچ پدر و مادري به در نماند و هيچ فردي پشت در بسته قرار نگيرد. دعا مي كنم دست ها به مهر همديگر را بفشارند و... دعا مي كنم، فردا كسي نگويد ديري است پدر و مادرش را نديده است و بچه به عمويش نگويد دايي و مادر بزرگش را با عمه بابايش اشتباه نگيرد. دعا مي كنم چراغ مهرباني هاي قديم دوباره در دل ها شعله كشد و...پس نه مي خواهم، اوقات شما را تلخ كنم و نه يك شب مهرباني را ناسپاسي كنم، بلكه حرف من چيز ديگري است. من مي گويم، همين قدر كه يك دقيقه اضافي شب يلدا را قدر مي دانيم، دقيقه به دقيقه زمان را هم قدر بدانيم. به خصوص روزها را قدر بدانيم. من مي گويم، كشوري كه كار عقب افتاده زياد دارد، استاني كه كار انجام نشده فراوان دارد، شهري كه طرح هاي روي زمين مانده زيادي دارد، بايد خيلي بيشتر از اين ها به «روز»، به «كار» و به «همكاري» اهميت بدهد.وقتي راه آهن غرب كشور، هنوز تا مقصد خيلي راه دارد، وقتي آزاد راه تهران- شمال هنوز هزاران ساعت زمان مي خواهد، وقتي باند دوم جاده مشهد- بيرجند هنوز خيلي مانده است تا خودروها در آن به حركت درآيد، وقتي گازرساني از عسلويه به سيستان و بلوچستان تا خراسان جنوبي، كار زياد مي طلبد، وقتي هزاران طرح در دست اقدام است، بايد خيلي بيشتر از امروز به روزها بها بدهيم. بايد براي دقيقه به دقيقه زمانمان برنامه داشته باشيم و براي روزهامان از شب ها، زمان قرض و كار كنيم.بايد كار كنيم، كار و كار و كار و باز هم كار. پس در كنار احترام به شب و بلندترين شب، بايد به روز و بلندترين روز سال كه كمتر كسي آن را به ياد دارد هم احترام بگذاريم.حتي اگر به فكر رفع محروميت از محرومان هم هستيم، يا نه، اگر به فكر خودمان هم هستيم، بايد كار كنيم، پس حرف من در صبح شب يلدا اين است، شهري كه كار انجام نشده زياد دارد، استاني كه طرح هاي بر زمين مانده فراوان دارد، كشوري كه هزاران پروژه در نيمه راه دارد، بايد روز را قدر بداند و كار كند، خيلي بيشتر از امروز.(ص-۶)
+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۳۸۶ساعت 12:54  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
|