تبليغاتX
من نوشته ها!!
اجتماع...فرهنگ...سیاست
سیاه و سفید(۷۷)
 

روزهای گذشته از کتاب خوانی نوشتیم و این که کتاب نه برای پرکردن قفسه ها و ایجاد هارمونی رنگ ها در کتابخانه بلکه برای خواندن و آموختن و صدالبته به کار بستن است تا زندگی در مسیر تعالی چند گامی به پیش بردارد. پیشترها هم نوشته بودیم که اگر یک شهروند اهل کتاب نباشد نباید انتظار داشته باشد که زندگی اش حساب داشته باشد و اگر هم حسابی داشته باشد، «حسابی» هم باشد. اما گروهی از ما یک عادت بد دارند، کتاب را به گاه ضرورت می خوانند، امتحان می دهند، نمره می گیرند ولی هرگز آموخته ها را به کار نمی بندند به گونه ای که وقتی وضعیت زندگی شان را می بینی احساس می کنی، همه آموخته ها را یک جا پاک کرده اند! اگر بخواهیم یک مثال ملموس در این باره بزنیم برای تقریب مطلب به ذهن باید از کتاب مقررات رانندگی بگوییم که این روزها قطورتر هم شده است و کسانی که می خواهند گواهی نامه بگیرند باید آن را به خوبی فرا گیرند تا از آزمونی که بیش از ۳ فرصت خطا نمی دهد، موفق بیرون آیند، اما انگار بیرون آمدن از جلسه آزمون و پشت سر گذاشتن امتحان عملی فقط پایانی است در به کار بستن آموزه های کتاب چون دیگر کمتر کسی آن آموخته ها را به عمل درمی آورد تا سبکی در رانندگی در خیابان های ما شکل بگیرد که جهان را انگشت به دهان می کند اما برای مردم ما عادی می نماید تا جایی که اگر کسی به قانون عمل کند، بسیاری را انگشت تعجب بر لب می نشاند! جالب این که اگر به رانندگی توام با خلاف برخی افراد اعتراض کنی، مودبانه ترین پاسخی که می شنوی این است که همه کارها درست شده است و مانده همین رانندگی ما که شما می خواهی درست کنی برو بابا دنبال کارهای بزرگ تر و یقه دیگران را بگیر، غافل از آ ن که اصلاح رفتار رانندگی خود از جمله کارهای اساسی و مغفول مانده جامعه ماست که از قضا اصلاح آن از ضروریات است. اما انگار ما به جای این که به خود و رفتار خود بنگریم چنان نگاه به دیگران خیره کرده ایم که خود را نمی بینیم! حال آن که اگر خود را ببینیم و رفتار درست پیشه کنیم اولین کسی که به نفع برسد، خود ما خواهیم بود و در گام بعدی نفع به جامعه ای خواهد رسید که ما در آن زندگی می کنیم. این نیز نیازمند آن است که ما نه به خاطر ترس از پلیس و جریمه و نه حتی به جبر قانون، بلکه به خاطر شخصیت انسانی خود به رعایت مقررات اهتمام ورزیم و قانون مند رانندگی کردن، به بخشی از شخصیت ما تبدیل شود تا حاضر نباشیم رفتار رانندگی خود را به هر چیز بیالاییم. هیچ فکر کرده اید که ما وقتی لباس نو داریم چقدر مراقب تمیز ماندن پوشش خود هستیم، آیا شایسته نیست برای لباس رفتاری خود هنگام رانندگی هم فکری بکنیم؟یادم است، یک نویسنده از این که مردم دیگر کشورها فکر می کنند، درک ما از خودرو با درک جهانی متفاوت است، دلخور بود و از آن که برخی رفتار رانندگی ما را رفتار اصلی و آن چه در جلسات رو در رو شکل می گیرد رفتار غیراصل و آرایش شده می دانند، هشدار داده بود که مراقب خود و آن چه پشت ویترین جامعه می گذاریم باشیم. درست هم می گفت، اگر خیابان را ویترین جامعه بدانیم، با این سبک رانندگی آیا هیچ کس رغبتی برای نگاه کردن به کشور ما خواهد داشت. نگوییم، از رانندگی و ترافیک مسائل مهم تری هم هست، چه چیدمان ویترین خود از مسائل مهم است که نگاه ها را جلب می کند و این خیلی مهم است حتی برای کسانی که تخلف و ندیدن حق تقدم را و... مسائل حق الناس را هم مهم نمی شمارند پس بیشتر توجه کنیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17420 ، تاريخ انتشار 880830
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 این جا مشهد عشق است، شهر ترانه و غزل، شهر کبوتر و پرواز، شهر دل و آواز، شهر ناز و نیاز، شهر سجاده و نماز، این جا پایتخت معنوی ایران است بر این تختگاه، شما قامت کشیده، سهم نور و آرامش مردمان همیشه را به عدالت قسمت می کنید ای آقای همه دل های نورانی، یا علی! سقاخانه شما، شعبه ای از کوثر است در این زمین؛ یا سومین علی در سلسله امامت! پنجره فولاد شما نازک تر از حریر، خیال عاشقان را نوازش می دهد ای حضرت عشق یا امام رضا(ع)! حرم شما شهر عشق است و باران معرفت در آن هر روز تکرار می شود و دل ها سیراب و لب ها مسیل عاشقانه خوانی می شوند و من هرگاه به حرم می آیم یا دل را حرم کرده میزبان شما می شوم یک حس قشنگ جانم را تازه می کند و من ناگهان از خویش می میرم و در مبارکی نام شما قامت می کشم و شرح حالم این می شود که یک روز در صفحه اول کتاب عشقم نوشتم:نمی دانم چه شده است اما در بارانی از نور و رنگ دچار آمده ام، زیبایی دارد از آسمان می بارد و هزار چشمه تراوای شکوه اند، آن چنان که پلک های بسته هم نمی تواند آدمی را از این باران پرشکوه برهاند. عجیب است هر چه پلک بر هم می فشاری، زیبایی ها روشن تر تو را احاطه می کنند. چشم که می گشایی از چشمانت بالا می روند، با شعرهایت تار می نوازند و زخمه می زنند. پلک که می بندی، همه دلت، همه ناخودآگاه ضمیرت پر از آواز زیبایی ها می شود. به صحرا می شوی عشق باریده است، به دریا می شوی شیدایی موج می زند. به کوه می شوی جنون فریاد می شود، به شهر می شوی، مدنیت و زیبایی تو را چنان گرفتار می کند که حتی به قیمت تماشای نادیده ترین جلوه ها و شنیدن ناسروده ترین شعرها هم حاضر نیستی پا بیرون بگذاری به دهکده می شوی، دخترکان روشنایی فاصله شب و روز را برمی دارند و تو در حیرت این روز مدام فرو می مانی. به درختان می نگری، ترانه می خوانند، به قمریان که می نگری نور می پاشند، به ماه نگاه می کنی مهتاب می سراید.به چشمه می نگری، بره می شود، بره را به بلوغ تماشا می کشانی، مشک می تراود. آهو را نگاه می کنی آن قدر می رقصد که هوش از سر گرگ می برد. به گرگ رو می کنی، دارد برای یافتن دوای زخم آهو، همه صفحه های زمین را ورق می زند. همه رام دلشدگی هستند...حس می کنم همه چیز یک جور دیگر شده است، یک جور خیلی خوب، آن قدر خوب که آدمی از توصیف آن فرو می ماند و این همه را از اشارت چشمان شما می دانم که ما را به مهر نواخته اید و به مهربانی دست مان را گرفته اید.والا چه معنی دارد این همه زیبایی، چنین خود را به تماشا بگذارد؟ چه معنی دارد این همه معنا در یک واژه جا بگیرد؟ چه معنی دارد گل ها بلبل شوند و بلبل ها عطر گل را بر همه ببخشند؟ چه معنی دارد همه روزها عاشقانه باشد و همه شب ها، قدر. چه معنی دارد فاصله زمین و آسمان این قدر کم باشد که هر آدمی بتواند دست کند و یک سبد پر از ستاره کند، دست بزند و قبل از این که ابرها به باران بنشیند، یک کف آب بنوشد. دست بزند، دست نخورده ترین برف ها را بردارد و بنوشد؟ و این قدر رابطه نزدیک شود که گل ها از پشت ابرها آب بنوشند؟ چه معنی دارد انارها جشن بگیرند و بر سر در دنیا آینه باشند. چه معنی دارد سیب ها حرف اول را بزنند و لیموها لب ها را شیرین کنند و شیرین ها فرهاد را سوار بر مژه ها به بیستون تماشا بکشانند و لیلی ها پی مجنون پا به کوچه ها بگذارند. چه معنی دارد، صیادها، برای رهایی آهو از دام، جان بدهند و شکارچیان به نگهبانی از کبوتران چشم بگردانند! چه معنی دارد آب ها برای رفع عطش از لب مردمان چنین بی تاب باشند و گل ها برای نوازش شامه ها از هم سبقت بگیرند؟...من حضور شما را در مقدس ترین لحظه ها حس می کنم و مطمئنم این همه زیبایی شرح حضور شما در این زمین و زمان است و اصلا شما سرالاسرار زیبایی و شیدایی هستید یا امام عاشقانه های جاویدان یا امام رضا(ع).

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17419 ، تاريخ انتشار 880828


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۷۶)


تا «ما» نشویم، مشکلات باقی است. تا «من» باشیم، روی آرامش را در زندگی نخواهیم دید. تا من باشیم، در کنار هم که بنشینیم، حداکثر یکجانشینی زیر یک سقف خواهد بود و «خانواده» شکل نخواهد گرفت که اگر شکل می یافت هیچ زلزله ای نمی توانست ارکان آن را ویران کند. اگر زندگی های به زلزله گرفتار شده را مطالعه کنیم درخواهیم یافت طرفین هنوز در «من» مانده اند و نتوانسته اند «ما» شوند، من هم که ماندند، مراقب خود بودند و به دنبال منافع خود حتی اگر به قیمت ویران شدن حق طرف مقابل باشد. نتیجه این خودخواهی روشن است؛ دیوارهایی که کنار هم چیده شدند و یکی نشدند، درهم می ریزند و دفتری که با شوق آغاز می شود و با اشک شادی، با کینه و اشک قهر به پایان می رسد. اگر به زندگی ها نگاه کنیم بیشتر مشکلات از این قبیل خواهد بود که زن به مرد می گوید مادر تو، چه گفته و خواهر «تو» چه کار کرده است و پاسخ را هم مرد با متهم کردن مادر و خواهر «او» خواهد داد و خانواده او را به رگبار نقد خواهد بست. خب وقتی زن و مرد در دو جبهه باشند روشن است انتظار صلح نباید داشت! نفس شکل   گیری خاکریزها مقابل هم بوی جنگ می دهد. اما اگر به مهارت «ما» شدن دست پیدا کنیم، دیگر «من» ها خواهد مرد تا «ما» زندگی جاودانه پیدا کند، پدر من و پدر تو، جایش را به پدر و پدر ما خواهد داد، مادر تو و مادر من، مادر ما خواهد شد، و خواهر و برادر تو و خواهر و برادر من، خواهر و برادر ما خواهند شد و برای فرزندان ما هم پدربزرگ و مادربزرگ ، عمو و عمه و دایی و خاله خواهند شد و همه با هم خواهیم توانست مشکلاتی را که سر راه زندگی قرار می گیرد از میان برداریم و دیگر مشکلی نخواهد توانست در خانه ما شکل بگیرد. آن وقت نهادی به اسم خانواده تولد خواهد یافت که سنگ زیرین تربیت و پرورش انسان است، تا هم پدر و مادر و هم فرزندانی که از این خانواده پا به اجتماع می گذارند، در افزایش سلامت جامعه و تولید آرامش و سعادت ایفای نقش کنند. خانواده ای که من در آن بمیرد و ما ولادت یابد بسترساز تعالی اخلاقی و علمی و اجتماعی و اقتصادی خواهد بود از هم افزایی این خانواده ها نیز جامعه ای قوام یافته شکل می گیرد که در آن بزهکاری رو به کاهش و رستگاری رو به افزایش است. عالمان علوم اجتماعی و مردم شناسی هم معتقدند، تنها افرادی از گرانیگاه های سخت و دشوار و از کمینگاه های مردافکن به سلامت می گذرند که در یک خانواده با اصالت و با هویت قد کشیده باشند. زنده یاد ابوترابی، اسوه آزادگان ایرانی هم روزی با تاکید بر جایگاه نهاد خانواده و اصالت تصریح کرد کسانی در اسارت بر مواضع حق خود ثابت قدم ماندند که از اصالت خانوادگی برخوردار بودند، اصالت خانوادگی را هم ما خود باید بسازیم با خشت، خشت رفتار و گفتار صالح و سالمی که کنار هم می چینیم، با از میان بردن من ها و منیت ها و رسیدن به «ما»، با توسعه معرفت و مهربانی و عشق در زیر چتری که همه اعضای خانواده را فرا می گیرد. اگر خواهان اسوه ای در این راستاییم زندگی مولا امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) بهترین سرمشق ما خواهد بود ...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17419 ، تاريخ انتشار 880828


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:55  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

این مطلب را پسرم نوشته که کلاس ۵ است در دبستان شمس الشموس مشهد ناحیه ۵ اوبه نوشتن علاقه دارد شاید روزی قلم من را برداشت اما باید با سختی های کار روزنامه نگاری آشنا شود تا اگر خواست دستمال ببندد به سری که درد نمی کند آگاهانه باشد.....

شاید بعضی ها باشند که با امام زمان(عج) ارتباط داشته باشند، درباره برخی افراد هم شنیده ایم که به حضور امام زمان(عج) می رسیدند اما آنان اکنون در این دنیا نیستند تا به حضورشان برویم و از آن ها بپرسیم چگونه می شود آقا را دید.

هر وقت می خوانم یا می شنوم که افرادی امام را می بینند به فکر فرو می روم که چرا ما نمی توانیم مثل آن ها امام خود را ببینیم. البته می دانم آن ها آدم های خوبی بودند، حالا هم حتما آدم های خوبی هستند که امام را می بینند، من هم دوست دارم مثل آن آدم ها خوب، باشم، آن قدر که مثل آن ها به حضور ولی عصر(عج) برسم.

آرزویم این است، بزرگ ترین آرزویم این است که من هم یکی از افرادی باشم که در همین دنیا امام را زیارت کنم...

یادم هست یک روحانی می گفت مظلوم تر از امام حسین(ع) حضرت مهدی(عج) است با خودم گفتم امام حسین(ع) آن روز حداقل ۷۲ یاور صادق داشت که تا آخر با او بودند و شهید شدند اما امام زمان چه؟ قرن ها می گذرد و او هنوز ۳۱۳ یاور خود را نیافته است، راستی آن ها کی در کنار امام قرار می گیرند تا قشنگ ترین جمعه عمرمان را، شاید هم قشنگ ترین جمعه تاریخ را ببینیم و آقا بیاید و دنیای پر از بدی را پر از خوبی کند.

البته می دانم خود ما هم باید خوب شویم و با کارهای خوب خود ایشان را یاری کنیم، نه این که می گوییم می خواهیم برویم بهشت و به خود قول می دهیم دیگر کار بد نکنیم اما چند دقیقه بعد باز یادمان می رود و کار بد می کنیم.

غافل از این که شیعه واقعی امام علی(ع) نباید کار بد کند، نباید توبه خود را بشکند و نباید پشت امام خود را خالی کند. اما ما چگونه رفتار می کنیم، آیا پشت سر امام هستیم؟ آیا راست می گوییم که بزرگ ترین آرزوی ما، ظهور امام زمان(عج) است: یا دروغ می گوییم و به ظاهر امام زمان(عج) را صدا می زنیم اما قلبا چیز دیگری می خواهیم؟

راستی فکر کرده ایم که اگر واقعا همه ما آرزویمان ظهور امام زمان(عج) بود، ایشان هم دعای ما را بی پاسخ نمی گذاشت؟

محمدعلی (شاهد) بنی اسدی

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17413 ، تاريخ انتشار 880821


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۷۵)

روشنایی مدام خورشید کمتر توجه برانگیز می شود برای مردم، اما خسوف گاه میلیون ها جفت چشم را به آسمان می کشاند و به مهم ترین خبر جهان بدل می شود. در همه لباس سفید، یک نقطه سیاه بیش از تمامی سفیدی لباس در چشم می نشیند. در تخته سراسر سفید هم که آقا معلم، یک نقطه سیاه می گذارد، باز اگر از همه اعضای کلاس بپرسد، چه می بینند هرکدام آن نقطه سیاهی را به چیزی تشبیه خواهند کرد و به تفسیرش زبان خواهند گشود و این صد البته به معنای ندیدن خورشید، ندیدن سفیدی و سیاه بینی و سیاه خوانی و سیاه خواهی نیست بل از آن روست که جز با سیاهی نمی توان از سفیدی گفت. جز با نشان دادن خسوف و تاریکی نمی شود مردم را به ارزش نور خورشید دلالت کرد. این درست که تفسیر زیبایی به زیبایی، یک هنر بزرگ است اما از سیاهی به سفیدی رسیدن و از تاریکی به نور هم هنر کوچکی نیست. تاکنون از زیبایی ها کم ننوشته ایم و به انگشت اشارت کم خورشید را نشان نداده ایم که اگر مقیاسی باشد، آن چه را از نیکی ها نوشته ایم چند ده برابر نشان خواهد داد اما گاه برای تولید و ارسال یک پیام جز بیان نازیبایی ها برای رسیدن به زیبایی وسیله ای نیست. اگر از ناهنجاری ها می گوییم، اگر زشتی دروغ را به هزار زبان فریاد می کنیم، اگر از پلشتی فروریختن زباله های اخلاقی در رفتار و زباله های فیزیکی در کنار خیابان می گوییم، یک هدف داریم؛ پالایش اخلاق از پلشتی ها و خیابان ها از زباله ها. این روش را هم از جناب لقمان آموخته ایم که ادب خویش را رهین بی ادبان می داند به این شیوه که آن چه انجام می دادند و زشت در نظر می آمد، جناب لقمان از آن روی برمی گرداند. آن چه پلشتی در رفتار و گفتارشان می دید، پیشاپیش از آن دست می شست چه آن چه در رفتار دیگران زشت است اگر ما هم به رفتار درآوریم زشت خواهد بود و حسن و قبح و زشتی و زیبایی اخلاقی و رفتاری ذاتی است نه این که مثلا دروغ برای گروه الف بد باشد و برای گروه ب پسندیده! دروغ برای همه بد است و زشتی ذاتی دارد. درست مثل بی عدالتی که از هر که سرزند زیبایی سوز و زشتی ساز است و هرگز جامه ای زیبا بر تن این و زشت بر تن آن نمی شود بلکه این زشتی همیشگی است.جناب لقمان هم با تماشای زشتی رفتار دیگران از آن پرهیز می کرد و قدم به قدم به سمتی رفت که زندگی اش به عنوان الگوی زندگی زیبا و سالم برای همیشه فراراه و فرادید همه ماست ما هم باید از آن درس بگیریم به این شکل که با مطالعه رفتار مردم، با لذت بردن از زیبایی رفتاری و اخلاقی شان، بدان متخلق شویم و با روی بر تافتن از زشتی رفتار دیگران، اجازه ندهیم، غباری از آن عارض چهره و رفتار ما شود. مبادا که این غبار هم حتی؛ عارضه های اخلاقی برایمان بیاورد. نکته ای که هست این است که در بیان آن زشتی ها چنان بنویسیم، که بدی رفتار صدچندان آدمی را به پرهیز وادارد نه این که اذهان را به تشویش بکشاند و به نقض غرض منجر شود چه بیان خبرهای ناخوش و تحریر مطالب با ظاهر ناخوش برای افزایش خوشی در جامعه است نه چیز دیگر پس هوشمندانه باید نوشت...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17418 ، تاريخ انتشار 880827
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۷۴)


وقتی نمی شود به بررسی ها اعتماد کرد، وقتی هنوز مسئولان امر نمی دانند سرانه مطالعاتی هر ایرانی چقدر است، چه طور برنامه می نویسند و چطور توان مردم را در نظر می گیرند و چگونه می شود، راه رسیدن را به مقصد برنامه ریزی و هدف گذاری کرد؟ چه به هر روی اگر قرار است، ایران براساس سند چشم انداز در افق ۱۴۰۴ چشم ها را خیره کند، اگر قرار است قله ها را به زیر گام آوریم، اگر قرار است پرچم کشور ما، قامت کشیده تر از دیگر کشورها به اهتزاز درآید باید حداقل برداشت درستی از میزان مطالعه مردم داشته باشیم تا بتوانیم با مهندسی نقشه  راه، هم سرانه مطالعه را افزایش دهیم و هم با روشن کردن چراغ دانش، کشور را گامی به پیش ببریم، و الا بی طرح و نقشه، بی محاسبه توان ها امید بستن به فردای بهتر حداکثر در حد رویا خواهد بود که عیش اقتدار را برای ما فقط وصف خواهد کرد اما نیم بزرگ تر و اصل عیش که همانا رسیدن به هدف باشد تحقق نخواهد یافت. پس اول باید داشته های خود را بشناسیم سپس برای افزایش آن که در قالب افزایش سرانه مطالعه باشد، تلاش کنیم. برای این هم باید عادت زندگی مردم را تحت  تاثیر قرار دهیم، چه وقتی مردم در سبد زمانی خانوار سهمی برای کتاب خوانی در نظر نمی گیرند هم چنان که در سبد هزینه خانوار، خرید کتاب سهمی بیش از صفر نمی یابد نمی توان به فردا دلخوش بود. وقتی بسیاری از مردم فضای ذهنی خود را به غیر از کتاب اختصاص می دهند، مشخص است، زندگی ها هم چندان با حساب پیش نخواهد رفت. زندگی بی حساب هم در حوزه های مختلف به خصوص جامعه به شدت اثر خود را خواهد گذاشت و اگر هوشمندانه به کوچه های جامعه، به رفتار آحاد مردم و حتی گفتارشان نگاه کنیم در خواهیم یافت فاصله مردم با کتاب هر روز بیشتر می شود. این نکته ای است که اگر چنان که گفته می شود مسئولان بخواهند مطالعه قرآن و ادعیه را هم در سرانه مطالعاتی ایرانیان قرار دهند، و چنین هم بکنند، آن وقت فقط « طبق آمار » مطالعه افزایش خواهد یافت و در زندگی از آن اثری نخواهیم یافت.

هرچند قرآن خوانی و خواندن ادعیه، ارزش نورانی خود را در زندگی ها می گذارد و به جرات می توان گفت، روشنایی به چشم آمده در جامعه، از همین قرآن خوانی هاست و الا چراغ مطالعه ای که معلوم نیست چند دقیقه روشن می ماند نمی تواند این قدرها هم روشنی داشته باشد پس قرآن خوانی و مطالعه ادعیه به جای خود، ما که قصد آمارسازی نداریم که چاره کار هم نیست و ارزشی هم ندارد، لذا باید به معنای واقعی هم زمان انس را با قرآن افزایش داد و هم با مهندسی مطالعه مردم، آنان را به خواندن کتاب خوب عادت داد. اگر این عادت زیبا شکل بگیرد، شاهد توسعه زیبایی ها در جامعه خواهیم بود. برای این هم باید ابتدا کتاب هایی تولید کرد که بتوانند با ذهن مردم رابطه برقرار کنند، رابطه که برقرار شود فرد که سر کلاس اول کتاب خوانی نشست کم کم برای ادامه راه هم انگیزه پیدا خواهد کرد و پای رفتن او در این مسیر قوی خواهد شد. پس گام های نخست را باید هوشمندانه برداشت، آن گاه به تماشای توسعه هوشیاری جامعه پرداخت ...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17417 ، تاريخ انتشار 880826

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه وسفید(۷۳)


در مرحله آرزو همه خواهان نور و روشنی هستیم، اگر قرار باشد درباره روشنایی و کسب آن سخن بگوییم، از مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد گذشت اما وقتی قرار باشد، خود ما برای  آن هزینه کنیم و یا حتی وقت بگذاریم قصه جور دیگری ادامه خواهد یافت و گره های متفاوت و اوج و فرودهای مختلفی خواهد یافت، البته اوج که نه چندان اما فرودهای نمایانی خواهد داشت. روشن است که نقطه پایان فرود، ظلمت است و در تاریکی و ظلمت هم که استخوان آدمی بر اثر زمین خوردن در هم می شکند. حالا همین ماجرا را مصداقی تر بررسی کنیم؛ به نظر شما برای کشوری که می خواهد در افق ۱۴۰۴ جزو کشورهای پیشرفته و قدرت های اول منطقه باشد، سرانه مطالعه چقدر باید باشد؟ با چه سرانه ای می توان در میان کشورهای منطقه و جهان سری میان سرها بلند کرد و به سر فرازی رسید؟ به نظر من برای این که شتاب پیشرفت ما با دیگر کشورها هماهنگ شود و فاصله ما با کشورهای توسعه یافته بیشتر از این نشود، باید نقشه سرانه مطالعه خود را برابر نقشه مطالعاتی آ ن ها قرار دهیم و میزان سرانه کتاب خوانی خود را به میزان آن ها برسانیم والا فاصله ما با آن ها هر روز بیش از روز گذشته خواهد شد. پس اول باید میان سرانه مطالعه در ایران و جهان یک نسبت برقرار کنیم، برای این هم به آماری که مسئولان می دهند اعتماد می کنیم، خب به نظر شما سرانه مطالعه ما چقدر باشد، خوب است؟ سرانه مطالعه جهانی چطور؟ مسئولان کشور ما برای سرانه مطالعه در جهان رقم ۴۵ دقیقه را اعلام می کنند. اما سرانه مطالعه در ایران چقدر است؟ پرویز، معاون فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هفته پیش این رقم را ۱۸ دقیقه اعلام کرد و گفت: این سرانه بدون احتساب مطالعه کتاب های درسی، ادعیه، قرآن و فضای وب است که اگر چنین باشد به واقع باز قابل تامل است. اما این مقام در تابستان سال گذشته، سرانه مطالعه را ۱۰ دقیقه اعلام کرده بود. او هم چنین سال گذشته در نمایشگاه کتاب تهران گفته بود سرانه مطالعه کتاب در دهه گذشته، حدود ۲ تا ۳ دقیقه بوده است. علی اکبر اشعری هم پیش تر گفته بود هر شهروند ایرانی در شبانه روز تنها ۲ دقیقه وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می دهد و اگر مطالعه کتاب های درسی را هم در نظر بگیریم به ۶ دقیقه در شبانه روز می رسیم. این سخنان اگرچه در زمان خود با واکنش برخی ها مواجه شد اما اگر این روند درست باشد و از ۲ دقیقه به ۱۸ دقیقه رسیده باشیم، یک جهش معرفتی اتفاق افتاده است و باید نمود آن را در رفتار مردم هم ببینیم اما باتوجه به گفته همین جناب محسن پرویز براساس آن چه در افتتاحیه نمایشگاه کتاب استانی خراسان جنوبی بر زبان آورده بود «آمارهایی که در مورد سرانه مطالعه در کشور ارائه می شود از هیچ پایه و اساس علمی برخوردار نیست» و باتوجه به این که وزیر پیشین ارشاد، صفار هرندی، آمارهایی را که در زمینه سرانه مطالعه اعلام می شود مغشوش خوانده بود، باید نگران شد، جدی هم باید نگران شد، چون نمی توان به سرانه افزون تر از ۱۸ دقیقه حتی فکر کرد، پس سویه دیگر ماجرا هشدار برانگیز می شود چه کشوری که سرانه مطالعه اش مشخص نیست و میان ۲ تا ۱۸ دقیقه روایت می شود نمی تواند به راحتی به افق های پیش رو دست یابد و این خیلی جای تامل دارد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17416 ، تاريخ انتشار 880825
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۷۲)

 
به کوچه و خیابان که نگاه می کنیم، گاه افرادی را می بینیم و رفتارهایی می کنند که جز از لقمه های آتش بر نمی خیزد. آرامش شان را در گناه و جرم که مشاهده می کنیم بر خود می لرزیم که وقتی ارتکاب جرم چنین آسان شد، عاقبت تلخ و سیاه خواهد بود، زشتی گناه که از میان رفت، چنان که در یادداشت «اگر بمیریم حق داریم» که به تاریخ ۱۷ آبان ماه جاری در صفحه حوادث آمده بود، ۶ نفر جنایتی را به راحتی مرتکب می شوند و گناهش را گردن شیطان می اندازند و تلخ تر این که از این میان ۲ تن که رهگذر بودند هم به جای کمک به زن بی نوا به مردان مجرم پیوستند ... خب این نتیجه چه می تواند باشد جز لقمه های حرامی که بر سر سفره می گذاریم و گمان مان هم این است که «نان می خوریم» غافل از این که «زهرمار» است و قاتل جان و ایمان و انسانیت که لقمه می گیریم و در دهان می گذاریم و نتیجه این می شود که وقتی فرد از سر کشته انسانیت خود برخاست به قصد هر جنایتی دست دراز خواهد کرد چه گوهری قیمت همان «انسانیت خود آدمی است » و چون مرد همه کار می شود کرد. مثل پسر شروری که تا پدر دانایش هست توان شرارت ندارد و چون او می میرد به هر پلیدی دست می آلاید! بله گاه انسانیت ما، نقش بزرگ تر ما را دارد اما ... بگذریم! چند روز پیش که به آن ماجرا و این روزگار فکر می کردم و به دنبال چرایی اش بودم، پیامکی از فاضلی گرانمایه دریافت کردم به این شرح از امام صادق علیه السلام که در کتاب ارزشمند وسائل الشیعه / جلد۱۲/ صفحه ۵۳ درج شده است؛ «پیامدهای بد درآمد حرام در فرزندان ظاهر می شود» به عبارت دیگر رفتار فرزندان آینه تمام نمای حلال کاری و حرام کاری، حلال خوری و حرام خوری خود ماست، برآیند رفتار خود ما. پس اگر قرار باشد به نصیحت و خیرخواهی، به تربیت و تعلیم، برای اصلاح رفتار فرزندان خود کاری بکنیم، شایسته تر خواهد بود اول، خود را اصلاح کنیم، چه اگر خود اصلاح نشویم رفتار مصلحانه ما، کاریکاتوری خواهد بود از واقعیت که هرگز نتیجه نخواهد داد. نمی شود خود خوی یزیدی داشت و دیگران را به حسین علیه السلام دعوت کرد. نمی شود هر روز مامون بود و از روضه امام رضا سخن گفت. کسی می تواند از امام حسین بگوید که خلق حسینی داشته باشد، عاشورا را بفهمد و در دل باور و در زندگی بارور کند. برای این هم باید لقمه های حلال سر سفره گذاشت. این حلال کاری و حلال خوری است که انسان را بزرگ می کند و الا حرام خور اگر نماز هم بخواند آخر کار، حسین علیه السلام را می کشد، چنان که معروف است در کربلا وقتی جناب علی اکبر از امام پرسید مگر این ها ما را نمی شناسند که به جنگ ما می آیند، امام فرمود چرا ولی شکم هاشان از حرام پر شده است.

روشن است آن که از حرام فربه شده است با حلال و نماد حلال سر جنگ خواهد داشت، آن که از سفره یزید لقمه برگیرد، تیغ بر کف به جنگ حسین (ع) خواهد رفت و این در همه زمان ها همین حکم را دارد. اگر می خواهیم فرزندان خوب و جامعه خوب داشته باشیم، باید سفره پاک و لقمه حلال داشته باشیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17415 ، تاريخ انتشار 880824


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:7  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۷۱)

 
می گویند در روزگاران قدیم، مردی بود مال دار که مدام به کارگران و چوپانانش می گفت: میان شیرها آب بریزید و به جای شیر، «آب شیر» به مردم می فروخت و هرچه کارگرانش می گفتند این کار را نکن، او دست بردار نبود. از این راه هم پول فراوانی به دست آورد و گله گوسفندهایش هم رو به فراوانی نهاد. اما باز بر کار غلط خود اصرار می ورزید تا این که روزی باران فراوان بارید و گوسفندهایش طعمه سیل شدند و چوپانان دست خالی آمدند وقتی مرد پرسید گوسفندها چه شدند، چوپان نکته بین و نکته سنج، گفت: آب هایی که به خورد مردم دادی از آسمان آمد، سیل شد و گله ما را با خود برد ... شاید این ماجرا واقعی نباشد، شاید فقط یک داستان به مثل بدل شده باشد، مهم هم نیست این ماجرا واقعی باشد یا نه، مهم بهره بزرگی است که از حقیقت دارد. مهم این است که آن که جو را به جای گندم بفروشد، نتیجه اش را در هر دو دنیا خواهد دید. اصولا اعمال ما مثل کشت و زراعت است، هرچه بکاری، دقیقا به فصل درو، همان را برداشت خواهی کرد و در طول تاریخ کسی سراغ ندارد، فردی جو بکارد و گندم درو کند. شاید این که دنیا را مزرعه آخرت می دانند از همین روست که کردار ما، مثل زراعت جلوی چشم ما خواهد رویید.

پس مراقب باشیم چه می کاریم. مواظب باشیم چه به آسمان می فرستیم. چون هرچه بکاریم می روید و هرچه بفرستیم بر سر ما نازل خواهد شد مراقب باشیم چون از هر بذری که کاشته می شود ده چندان آن می روید. معادلات اجتماعی هم  گاه چنین نیست که یکی بدهی و یکی بستانی، گاه مثل زراعت است که یک بکاری و صد درو کنی. لذاست که به هشدار ما را به توسعه آرامش و برقراری روابط منطقی می خوانند و از تندگویی و تندرفتاری پرهیز می دهند و به تاکید می گویند «هرکه باد بکارد توفان درو خواهد کرد» پس برای این که به توفان و خشم آن گرفتار نیاییم، از کاشتن باد، تقوا پیشه کنیم. این به نفع ماست. برای این که آب از آسمان نیاید و گله های گوسفند کردار ما را با خود نبرد، آب در شیر اعمال خود نکنیم، نگوییم ما که شیرفروش نیستیم تا قصه آب و شیر و باران و سیل و گله تکرار شود.

چه هرکس باشیم و به هر کاری مشغول، آن قصه قابل بازتعریف است. آن که آشپز است و خوب و خراب برنج را به هم در می آمیزد، آن که تولید کننده است و از مواد نامرغوب داخل مواد مرغوب می ریزد، آن که در معامله غش می کند و آن که کارمند و کارگر است و آن گونه که بایسته و شایسته است کار را به سامان انجام نمی دهد ... همه شیرفروشانی اند که آب به شیر می بندند. نیاز نیست شیر باشد، در مثل که مناقشه نیست، نمی شود گفت «ویل للمطففین ...» قرآن فقط درباره کم فروشان است، کم کاران هم شامل این ویل می شوند و کسانی که کار را بد انجام می دهند نیز باید گوش به شنیدن این آیه تیز کنند ... .

پس مواظب باشیم چه می کنیم و چگونه کارها را به انجام می رسانیم و در شیر خلق چقدر آب می ریزیم، مراقب باشیم!

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17414 ، تاريخ انتشار 880823


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۷۰)

 
دلخور بود از وضعیت جامعه و زندگی که هر روز ماشینی تر و عاطفه گریزتر می شود اما بیشتر از خود گلایه داشت که چرا او هم مهره ای وحلقه ای از زنجیر ماشین عاطفه سوز شده است و روز به روز اگرچه کمیت زندگی افزون می شود اما از کیفیت زندگی اش کاسته می شود. او می گفت من میان دوستان به مهربانی معروفم، آمد و شد خویش و آشنا به خانه ام هم خوب است اما یک نکته است که خیلی عذابم می دهد و آن این است که این روزها چون گذشته، دیدن دیگران برایم فرح آفرین و آرامش آور نیست، نه این که خدای نکرده با مردم بد باشم و یا به روی کسی رو ترش کنم، نه، حرف من این است چرا که من پیشتر از دیدن دیگران آنقدر بر سر ذوق می آمدم، حالا چنین نیستم؟ چرا حالا با همه وجود چشم نمی شوم و به دنبال نگاه آشنا نمی گردم؟ چرا آمدن و دیدن کسی برایم شکل آرزو به خود نمی گیرد؟... این شهروند خیلی حرف داشت و من هم احساس او را خوب درک می کنم، شما را نمی دانم اما می خواهم از خود و شما بپرسم این روزها آدم هایی که مشتاقانه چشم به راهشان هستیم چند نفرند؟ چند نفر هستند که اگر سوار بر خودرو، آن ها را کنار خیابان ببینیم، متوقف می شویم و با آن ها دیدار تازه می کنیم و مشتاق می شویم آن ها را به خانه ببریم؟ چقدر وقتی به خانه می رویم و خودرویی غریبه جلوی خانه می بینیم دعا می کنیم برای ما میهمان آمده باشد و یا فلان و فلان و فلان بیایند؟ چقدر آمدن دیگران خوشحال مان می کند؟... نمی خواهد همین الان گوشی تلفن را بردارید و به روزنامه زنگ بزنید و پاسخ دهید، فقط کافی است مثل آن شهروند با خود خلوت کنید و صادقانه به این پرسش ها پاسخ دهید و خود پای کارنامه مهربانی و نوع دوستی و عاطفه خود نمره بگذارید، معدل گیری هم با خودتان! اما... راستی در میان ما چه تعداد افراد هستند که نمره قبولی بگیرند؟

متاسفانه روزگارمان جوری شده است که برادر از دیدن برادر ذوق نمی کند چه رسد به دیدن دیگران! حالا اگر برادرها، یکدیگر را از یاد نبرده باشند، بسیاری از فرزندانشان عموی خویش را نمی شناسند و یا لااقل چندان آشنا نمی بینند که مثل سال های نه چندان دور دست در گردنش حلقه کنند و زبان و لب به عمو گفتن و لبخند زدن با او، زیبا کنند. قصه گاه از این هم دردناک تر می شود، رابطه فرزندان با پدر و مادر هم ماشینی می شود. مگر خودرو با کمپانی سازنده اش رابطه ای دارد؟ گارانتی یا همان خدمات پس از فروش هم چندان جواب نمی دهد. رابطه برخی از ماها با پدر ومادرمان در حد گارانتی گرفتن است. خب معلوم است که جواب نمی دهد. اگر جواب گرفت جای تعجب خواهد داشت.

راستی شده است به این روابط اجتماعی که هر روز کم رنگ تر و به فاصله هایی که هر روز بیشتر و دورتر می شود، به نگاه هایی که سرد و دست هایی که سردتر می شود فکر کنیم، راستی چه بر سر ما و عاطفه ما آمده است؟ به سوی کدام ناکجاآباد می رویم که آبادی های زندگی ما، چنین به سمت ویرانه شدن پیش می رود؟...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17413 ، تاريخ انتشار 880821


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 چشم هایم دیری است دخیلتان است آقا، قبل از آن که دستانم در پنجره فولاد شما گره شود، آهوی آرزوهایم از همان لحظه نخست دامن نشین حضرت شماست، قبل از آن که، این پا، حتی به فصل بال شدن، خود را به حرم شما برساند، من نیامده، آمده ام به زیارت شما در روزی که دل ها برای زیارت خاص شما بی تابی می کنند. نیامده چشم می شوم به جمال شما، لب می شوم به زیارت خوانی شما، دست می شوم به مشبک های ضریح شما و عشق می شوم به عشق شما. اما می آیم. همین امروز و باز نگاه می شوم از دور و نزدیک به نیابت از همه آنانی که قبل از خود و حتی قبل از نگاه خود، دل خویش را به زیارت فرستاده اند و از همان دور لب به سلام شکوفا می کنند و می دانند و «تسمع کلامی» که در زیارت شما خوانده می شود قید نزدیک و دور ندارد. «ترد سلامی» هم همین طور که اگر نه این بود، «سفره سلامت» از «خانه دل» همه جمع می شد. اما شما قرن هاست قلب آهوانه ما را به ضمانت خویش از «صیاد هوا» پس گرفته اید پس می توانیم، بی هوا، هوای دوست کنیم و از دور و نزدیک به زیارت عارف گردیم و اینک این منم، من که در گستره سجاده از سحر لیمو به صبح سیب می رسم و از وضو سرشار به سماع چله نشینان انار کشیده می شوم که هر دانه اش در رقص سرخ خود هزار فرشته را دچار خویش می کند و هزار «دف» را به میهمانی «پنجه های» شیدا می کشاند و بر هزار «تار»، زخمه می زند و هزار «چشمه» را تراوا می کند و هزار «دریا» را فرمان موج می دهد.

و من غرق تماشای این همه شکوه شکوفا شده در خویش، عطر خدا را در کوچه های دل احساس و حس می کنم باید خود را برای «اناالحق» گفتن آماده کنم، آن هم در زمانه ای که «هوالحق» گفتن را و «حق گفتن» را کفری مسلم می دانند. حتی اگر تاوانش به معراج «دار» رفتن و بر «چلیپای» تماشا به نماز ایستادن باشد. باکی نیست. آن قدر از خدا سرشار شده ام که «کونی بردار و سلاما» را می توانم برای آتش و آب بخوانم. می توانم بی تامل به دریاها فرمان موج دهم و به موج ها امر آرامش کنم. می توانم با «کن، دنیا را ، فیکون» کنم. پس با این همه شکوه جایی برای هوا نمی ماند که هر چه بر ما گذرد جز لبخند رضایت را به لب نخواهد آورد. آقای من در این لحظه های نورانی در حرم باشم یا در هر کجای دیگر، در شعاع آفتاب شمایم و حس می کنم آن قدر بزرگ شده ام که به سر دنیا دست نوازش بکشم. آن قدر بزرگ شده ام که زمین و زمان، قادر به درک یک بخشی هم از من نیستند و «فیک انتوی العالم الاکبر» را به خوبی حس می کنم و برای مردم فریاد... .

حس می کنم زیبا ترین و قدری ترین لحظه ها هم فرا رسیده است و بهشت خود را برای زیارت زمین مهیا می کند و زمان سربرگ خویش را به یک لحظه تنظیم می کند و من ردای گل بر دوش به دیدار هزار چشمه پا می گذارم و امر «فاخلع نعلیک» کفش از پایم می کند. «وانک بوادالمقدس طوی» مرا با خدایی ترین قطعه زمین آشنا می کند. زمینی که به «سیب» دچار شده است و از دهان مردمانش عطر صلوات می تراود و درخت های سیبش هرگز زمستان را به خاطر نمی آورند و انارستانی جز فصل تماشا را به یاد ندارد و هر انارش هزار هواخواه در آینه می بیند و قلب هزار عاشق را در خود ذخیره می کند و هر سیب، تعبیر عاشقانه اشکال می شود و در کوچه های لیمو، پیران هم از جام شیدایی غزل می نوشند.حس می کنم، خدا آمده است تا آینه های جلالی و جمالی اش را یک جا به اهالی زمین هدیه کند و چنان آنان را به بسامد زیبایی دچار کند که زارعان برای کشت نکردن گل ها هیچ بهانه ای نداشته باشند و گرگ ها برای «حسن یوسف شدن» نیز هم و یوسف ها نیز هر روز لااقل پنج وعده از کوچه های کنعان بگذرند. چشم در چشم یعقوب سرود بخوانند و پشت سرش به نماز ایستند. حس می کنم باید دوازده ستاره به سجده یوسف زیبا شوند و ترنج ها، دف ترین فصل روزگار خویش را آواز کنند و دف ها بر فراز گلدسته ها دست ها و پنجه ها شکوفا شوند.حس می کنم در همین حوالی یوسف دل خود را در جیب روی قلب بنیامین خواهد گذاشت تا ماموران او را به جرم سرقت قلب عزیز مصر به دارالعماره بکشانند... و ما بنیامین وار به دارالعماره شما آقا که دارالقرار عاشقان است آمده ایم تا بمانیم، حتی آنان که به جبر روزگار می روند باز مانده اند در فصل زیبای زیارت شما که جان را جلا و ما را عزت می دهد.

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17412 ، تاريخ انتشار 880820
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۶۹)

 
ناراحت بود مرد، این از چهره اش نمایان بود و از کلامش نیز. او که همیشه لبخند به لب داشت و کلام گرمش به احترام مردم بود، این بار ناراحتی در چهره اش موج می زد و غم بین شیارهای پیشانی اش جاری بود و کلامش هم، در لا به لای واژه به واژه اش، اندوه را بروز می داد. وقتی علت را پرسیدم، مرد قصاب گفت: امروز یک نفر به ظاهر دوست و خیرخواه پیشنهادی کرد که من بر ایمان خود ترسیدم و از دوستی چون او نیز هم. پرسیدم مگر چه گفت آن فرد که چنین برافروخته ای؟ پاسخ داد:همین طور که می بینی من گوشت را جلوی چشم مشتری و به انتخاب خود او چرخ می کنم و طبق قانون هم پولم را می گیرم، اما آن به ظاهر دوست پیشنهاد می کرد، چرخ گوشت را جایی بگذار که مشتری نبیند و لا به لای گوشت چیزهای دیگر هم چرخ کن تا به نان و نوایی برسی. خب با این دوستان و این توصیه ها آیا نباید بر ایمان خویش که در بستر حلال خوری شکل می گیرد نگران باشم؟ گفتم چرا، حق داری خیلی هم زیاد و حق داری اگر آن دوست بر نظرش استوار بود، دوستی خود را با او قطع کنی ، چه کسی که امر به منکر و نهی از معروف می کند، ارزش دوستی ندارد بماند که هم سخنی با او و هم نشینی با او، هم کلامی و هم نشینی با شیطان است. مرد قصاب که در کاسبی به دنبال دوستی خدا می گشت و کاسب را حبیب خدا می دانست مصمم بود که دیگر با آن مرد رابطه نداشته باشد. این تصمیم را که در چهره اش دیدم یک ماجرا را برایش تعریف کردم که از دوستی دیگر شنیده بودم. از این قرار که، فردی دیگر که از قضا او هم قصاب بود، چرخ گوشت را به پستو می برد و اول لا به لای گوشت چربی و سیرابی هم می زد و به خلق ا... می فروخت به نام گوشت درجه یک، کم کم، اسپرز و دیگر قسمت های حرام را هم درگوشت ها قاطی می کرد و کار به جایی رسید که لا به لای چیزهای دیگر، اندکی گوشت هم می گذاشت! هرچه دیگران پندش دادند، به خنده برگزار کرد و زرنگی خود را به رخ شان کشید. پدر پیرش پرهیزش داد که حداقل قسمت های حرام را لابه لای حلال نکن، اما او که حرام و حلال برایش معنا نداشت، نپذیرفت، پول هایی که آمده بود به خانه و ماشین تبدیل شد، باز پدر پندش داد که حداقل حالا بس کن اما دهان گشاد و ذهن فزون خواه او مگر گذاشت؟ پدرش نگران تر از همیشه هشدارش داد که این راه به نقطه روشنی ختم نخواهد شد، اما نپذیرفت و روز بعد سوار بر خودروی آخرین مدلش، در تصادفی وحشتناک خودش مثل گوشت چرخ کرده شد... گفتم، حرام کاری سرانجام به فاجعه ختم می شود اگر نگوییم همان اولین کار حرام که مرتکب می شویم، خود فاجعه است -اگرچه به واقع اولین حرام کاری و حرام خوری خود بزرگ ترین فاجعه است- مرد قصاب با شنیدن این ماجرا گفت، کاش افراد به حق خود قانع باشند و روزی خود را نه در حرام کاری بلکه از محضر بی منت خداوند جست وجو کنند، آن وقت، روزگار جامعه هم این نخواهد بود.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17412 ، تاريخ انتشار 880820
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 مشهد، پایتخت معنوی ایران اعلام می شود، اما آیا همین کافی است؟ آیا این عنوان نباید پیامدهای مشخصی برای مشهد داشته باشد، آیا بدون فهرست کردن لوازم و اقتضائات این نام گذاری و برنامه ریزی دقیق برای تحقق این عنوان می توان به نام گذاری اعلام شده دل خوش کرد؟ به باورمن این اسم گذاری اگر با برنامه اجرایی مشخص همراه نباشد و اگر با تولید و توسعه معنویت همراه نشود به نام گذاری هایی مانند خواهد شد که برای افراد انجام می شود، آیا افراد مناسبتی با اسمی که نامیده می شوند دارند و جلوه های انسانی صاحب نام خویش را به رفتار در می آورند؟ پایتخت معنوی هم تا فقط نقش بر کاغذ باشد مثل نام بر شناسنامه خواهد بود اما اگر حقیقتا به توسعه معنویت بینجامد، چونان «حرم» نامی بامسما خواهد یافت، در این رهگذار هم متولیان فرهنگ و اخلاق جامعه باید در کنار سایر برنامه ریزی ها، نقش آفرین باشند مخصوصا حوزه و دانشگاه و نهاد مدرسه و محراب که ارتقای معنویت در جامعه از آنان توقع می رود.پایتخت معنوی ایران سوای ارتقای اخلاقی باید از همه جهت ظرفیت تبدیل شدن به الگو را داشته باشد و مثلا از نظر بهداشت جسمی هم باید در ردیف بهداشت اخلاقی قرار گیرد و از آنجا که بین ۲۰ تا ۲۵ میلیون زائر سالانه وارد مشهد می شوند و متوسط ۵/۲ روز ماندگاری دارند، می توان گفت: ۵۰ تا ۶۲ میلیون نفر روز، در مشهد حضور خواهند داشت که روزانه شامل حدود ۱۳۷تا ۱۷۰ هزار نفر می شود. خب سرانه بهداشت و درمان آن ها، سرانه استفاده از خدمات عمومی از جمله حمل ونقل و... آن ها در سرانه مشهد لحاظ نشده است، حال آن که عدالت اقتضا می کند در نظر گرفته شده باشد و الا این جمعیت از سرانه بهداشت و درمان و... مشهدی ها استفاده خواهند کرد و این برای شهروندان مشهد مشکل زا خواهد بود.اگرچه مجاوران خورشید هشتم میهمان امام رضا(ع) را چون، جان عزیز می دارند و لقمه نان خود را با او قسمت می کنند اما این نافی برنامه ریزی مسئولان نیست، آن ها باید وظیفه خود را انجام دهند، همشهری های امام رضا(ع) هم خود عشق به آقا را در عمل نشان می دهند البته لازم است با در نظرگرفتن اعتبار لازم در همه زمینه ها، بستر لازم برای افزایش میزان ماندگاری زائران در مشهد و استفاده آنان از دیگر ظرفیت های مذهبی، معنوی، گردشگری و جاذبه های طبیعی منطقه هم فراهم شود و این باز نیازمند ناوگان حمل و نقل عمومی سامان یافته است که نگاهی نو و طرحی نو و اعتباری افزون بر امروز می خواهد، به هر روی، پایتخت معنوی از همه لحاظ باید بر مهندسی ساخت وساز و مهندسی رفتار مشهدی ها اثر بگذارد و همان طور که ساخت وسازهای ظاهری باید حرم محور باشد ساخت وسازهای اخلاقی هم باید امام محور باشد، در این راستا هم رسانه ها اگر به ظرفیت  بایسته برسند می توانند ایفای نقش کنند و هم خود را در اندازه یک قطب رسانه ای کشور در اندازه رقابت با تهران مطرح کنند. به هر روی مشهد که از این پس پایتخت معنوی ایران نامیده خواهد شد باید همه جوره در برنامه ریزی ها و اعتبارات در نظر آید تا عملا هم بتواند این عنوان را تحقق بخشد...

صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17412 ، تاريخ انتشار 880820


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۶۸)


پیشتر هم درباره این که برخی ها می گویند «چهار دیواری، اختیاری» و هر کار می خواهند را انجام می دهند و از این ضرب المثل فهم اشتباهی دارند و از آن چتری برای سرپوش گذاشتن بر اشتباهات خود می سازند باهم صحبت کردیم و گفتیم چهاردیواری در حوزه حریم خصوصی اختیاری است اما آن گاه که به حوزه حریم عمومی مربوط می شود دیگر اختیاری نیست بلکه باید با هم اندیشی و خردافزایی کارها را به سامان کرد. چند روز پیش هم یک حادثه تلخ اتفاق افتاد که ما را بر آن داشت تا دوباره بگوییم وقتی چهاردیواری شما به چهاردیواری دیگران تکیه داد و سود و زیان عملکرد شما به همه مربوط شد، دیگر «چهاردیواری، اختیاری» معنا ندارد، که اگر داشت عوارض عملکردمان باید در همان چهاردیواری محدود می شد، نه این که یک «چراغ علاء الدین» در یک مغازه در بازار تبریز، سرنگون شود و یک بازار را به آتش بکشد، معلوم است که چهاردیواری، دلیلی بر آزادی هر کاری نیست. در این واقعه تنها یک بازار در آتش نسوخت، یک اثر ارزشمند هزار ساله که قرار بود در سال ۲۰۱۰ ثبت جهانی شود هم در آتش سوخت، هویت تاریخی هم آسیب دید و از این طریق تاریخ و آرامش روانی یک ملت در معرض آسیب قرار گرفت و همه آسیب دیدیم پس کسی نمی گوید چهاردیواری اختیاری، وقتی شعاع یک اقدام جهانی می شود. در دیگر مسائل اجتماعی هم ماجرا همین است. کسی نمی تواند در چهاردیواری خود، فسادکاری کند. کسی حق ندارد با وضع نابه هنجار پابه کوچه و خیابان بگذارد و بگوید رفتار من به خودم مربوط است و دیگران حق اعتراض ندارند! وقتی کسی به حوزه حریم عمومی می آید کنش و واکنش هایش به همه مربوط می شود و همه حق دارند واکنش نشان دهند. این حق در ادبیات دینی و آموزه های مذهبی لباس واجب هم می پوشد وقتی در قالب «امر به معروف و نهی  از منکر» تعریف می شود. این واجب مسئولیت ما را نسبت به هم یادآور می شود تا بدانیم «هرکس را در قبر خود می گذارند.» توجیه خوبی برای چشم فروبستن بر خطاکاری دیگران نیست. بله هرکس را در قبر خودش می گذارند اما بوی عطر انسان سالم و بوی تعفن گناهکاران همه مردگان قبرستان را هم می آزارد... توجه داشته باشیم که خواسته یا ناخواسته همان طور که در کنار هم زندگی می کنیم، رفتار ما هم بر یکدیگر اثر می گذارد و ما نسبت به این اثرگذاری مسئولیم، فلسفه مسئولیت هم پاسخ گویی است نه ریاست کردن! تنها کسانی از پاسخ گویی طفره می  روند که مسئولیت را با ریاست اشتباه می گیرند، آحاد جامعه، اما، باید هوشیار باشند و بدانند عملکردشان چه عوارضی دارد؟ چه سهل انگاری گاهی یک مغازه را به آتش می کشد، گاه یک بازار را، گاه یک اثر تاریخی را، گاه یک ظرفیت گردشگری را، اما گاه، آتشی که برمی افروزیم، یک تاریخ را، یک جامعه را، در خود خاکستر می کند. سنت های بدی که بنا نهاده می شود از این قبیل آتش افروزی هاست که تا شعله هایش زبانه می کشد زبان ملائک به لعن آن سنت گذار مشغول خواهد بود... بگذریم، وقتی کردار ما، فعل و ترک فعل ما به همه مربوط می شود نمی توان گفت چهار دیواری اختیاری است...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17411 ، تاريخ انتشار 880819


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۶۷)

* حساس نیستیم، یا نمی فهمیم اطرافمان چه می گذرد یا نمی خواهیم بفهمیم، قصه ما شده است آن که خوابیده، می شود او را به صدا زدن بیدار کرد و آن که خود را به خواب زده با «داد زدن» هم بیدار نمی شود تا گاه کار چنان پیش می رود که باید با «دار زدن» به خواب زده، دیگران را بیدار کرد، چه هر کس از سرنوشت دیگران عبرت نگیرد خود به عبرت دیگران بدل خواهد شد. حالا قصه برخی افراد و خانواده ها در ماجرای زورگیری همین است. به این نمونه ها دقت کنیم؛

* اول: مادر با خوشحالی به قد و بالای پسرش نگاه می کرد که به تازگی موتورسیکلت گرفته بود، برای این و  آن هم از دست فرمان پسرش تعریف می کرد که پسرش با موتورسیکلت چه هنرها که نمایش نمی دهد. اما یادش رفته بود انگار از پسرش بپرسد، پول تهیه موتور را از کجا آورده است؟! باز زن جای دیگری، تعریف می کرد، پسرش شغل آزاد دارد و نمی دانست یا نمی گفت این چه شغل آزادی است که این قدر آزادی می دهد که او گاه چند روز از خانه بیرون نرود. چه شغل آزادی است که ظرف یک ساعت او را با یک کیف پرپول به خانه باز می گرداند... انگار پدر هم ترجیح می داد از شازده پسرش نپرسد شب ها کجا می رود، چرا در این روزها که هوا سرد نیست، گاه دو کاپشن می پوشد روی هم و چرا هر روز کلاه کاسکت هایش را عوض می کند؟

* یک روز یک افسر پلیس می گفت، زورگیرها در منطقه خلوت و یا حتی شلوغ، کیف ها را قاپ می زنند و یا به زور چاقو، مردم را خفت گیری می کنند و می گریزند چون کلاه کاسکت دارند، چهره شان شناسایی نمی شود، لباس هاشان را هم پس از فرار در اولین کوچه عوض می کنند!

کاپشن رویی که مردم دیده اند، توی کوچه می افتد و یا اگر دورو باشد، مثل صاحبش، روی دیگر، با رنگ دیگر، مجرم را از دیده ها پنهان می کند. خب، این مسئله شناسایی او را برای مردم مشکل می کند اما اگر خانواده اش چشمی باز داشته باشند و اهل حلال و حرام باشند، با اندکی هوشیاری متوجه ماجراها می شوند اما...

* خیلی از خانواده ها، ایمان خود را پای فرزند خلافکار خود می گذارند. آبروی خود را پوشش می کنند برای استتار فرزند ناخلف، به هزار دروغ متوسل می شوند تا وسیله به دست قانون نیفتادن او را فراهم کنند لذاست که قصه این می شود که هست و غصه بسیاری از مردم را فراهم می آورد حال آن که اگر بدانیم نه تنها در آن دنیا که در همین دنیا، خود گرفتار فرزند ناخلف خواهیم شد، شاید جور دیگری رفتار کنیم.

* بزرگ ترین گناه شاید اولین گناه باشد که دروازه جهنم را کلید می شود و به روی آدمی باز می کند، در جهنم هم جز بدی نیست، لذا بسیاری از گناهکاران پس از ارتکاب گناه اول برای گناه دوم کمتر دست و پاشان می لرزد، جرم اول را که انجام دادند، ارتکاب دیگر جرایم برایشان آسان می شود، آن که زورگیری می کند از قاچاق و بی ناموسی و حتی قتل روی گردان نیست، آن که امروز، با مردم چنین کند، فردا به خانواده خودش هم رحم نمی کند، پرونده های این قبیل افراد در محاکم فراوان است و عبرت آموز، پس خانواده ها هوشیار باشند...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17410 ، تاريخ انتشار 880818


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 



 اعلان رسمی مشهد به عنوان «پایتخت معنوی ایران» باید آغازی باشد بر ایجاد بایستگی هایی که شایسته این عنوان باشد، چنان که برای ایجاد پایتخت و یا تبدیل شهری به پایتخت سیاسی، ایجاد بایستگی های مورد نیاز و همخوان با عنوان، به عنوان یک ضرورت شناخته و به عمل در می آید. حالا هم برای ارتقای مشهد به «پایتخت معنوی ایران» ابتدا باید «نقشه راه» را مشخص کرد، زمان بندی ها را دقیق طراحی كرد و با هدف گذاری کوتاه مدت و میان مدت به سمت افق عالی گام برداشت. در نقشه راه هم هر نهاد و سازمان و حتی هر شهروند باید نقش خود را ایفا کند، از جمله دولت و مجلس باید با نگاهی ویژه به موضوع بنگرند و با در نظر گرفتن اعتبارات ویژه، زیرساخت های توسعه را متناسب با شأن و ویژگی های پایتخت معنوی فراهم کنند و در برنامه ها نه تنها مشهدی ها بلکه همه مردم ایران و حتی زائرانی که از دیگر کشورها می آیند را هم باید در نظر داشته باشند زیرا آن چه در مشهد ایجاد شود، بهره اش را همه می برند و خاص مشهدی ها نیست حال آن که در دیگر شهرها، ماجرا این گونه نیست. علاوه بر این از آن جا که در مشهد باید افراد بتوانند به ارتقای معنوی خود بپردازند، شایسته است در افق برنامه ها، شهری درنظر گرفته شود که وقتی افراد وارد آن می شوند از دغدغه های معمول دیگر شهرها، همچون ترافیک، بهداشت، معیشت، فضای سبز، امنیت و... چنان تهی باشند که امکان کسب فیض به نحو شایسته فراهم آید. هم اکنون که برنامه پنجم توسعه در حال تدوین است، بهترین زمان در اختیار است تا نمایندگان مجلس، کارشناسان و دولتمردان با نگاه ویژه و کارشناسی به مشهد توجه کنند تا در طول برنامه، گام های بلندی برای رفع مشکلات و موانع برداشته شود و پایتخت معنوی ایران، به جایگاه ویژه و حق خود دست یابد. در این صورت است که می توانیم، یک شهر الگو به جهان معرفی کنیم. شهری که در آن هر چیز، سر جای خودش و امکان توسعه فراهم و مسیر حرکت رو به روشنایی افزون تر است. شهری که به محور توسعه در منطقه تبدیل شود و پیشرفت حول محور آن رقم خورد. شهری که میان متن و حاشیه آن، فاصله این گونه چند ده فرسنگی نباشد شهری که دغدغه نان، ایمان مردم را هدف قرار ندهد، شهری که شایسته نام جاودانه امام رضا علیه السلام باشد و... این درست که این راه طولانی و پرمانع است اما ما می توانیم، گام هایمان را به سمت مقصد هماهنگ برداریم به گونه ای که با هر گام بخشی از مشکلات رفع و برخی از فرصت ها شکل بگیرد. این وظیفه دولت و مجلس است تا زیر ساخت ها را فراهم آورند اما...

صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17410 ، تاريخ انتشار 880818
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 


چه کسی گفته، بالاتر از سیاهی رنگی نیست، هست، خیلی هم پررنگ است. خیلی هم تلخ و کشنده است. اصلا چه کسی گفته بالاتر از فاجعه نیست، هست، زشت تر و انسانیت کش تر هم هست، من امروز یکی از این قبیل خبرها را خواندم که اگر مردی از شنیدن و خواندنش بمیرد او را نباید ملامت کرد. اصلا اگر بر خویش نلرزیم در سلامت ایمان و مردانگی ما باید شک کرد. خبر را خبرگزاری ایسنا داده بود با شماره ۰۱۱۲۸-۸۸۰۸ در ساعت ۱۴:۱۴ دیروز با این شرح: ۳ روز قبل زمانی که گشت انتظامی قیامدشت حین گشت زنی در منطقه استحفاظی خود بود، به ۳ خودرو که کنار جاده توقف کرده بودند مظنون شد و با ورود ماموران به صحنه مشخص شد که ۶ نفر در حال تجاوز به یک زن در داخل خودرو می باشند. به دنبال بازداشت هر ۶ متهم، پرونده ای در دادسرای امور جنایی تهران به جریان افتاد و قاضی امیراسماعیل رضوانفر دادیار شعبه چهارم دادسرا، تحقیق را درخصوص این جنایت آغاز کرد. شاکی پرونده که زنی ۳۲ ساله و خانه دار است به قاضی رضوانفر گفت: ساعت ۷ شب در حال رفتن به سمت خانه بودم... یک خودروی پراید برایم ایجاد مزاحمت کرد. به او توجه نکردم اما در یک لحظه راننده از خودرو پیاده شد و با تهدید چاقو مرا سوار کرد. ... یک جوان دیگر نیز سوار خودرو شد و مرا به نقطه ای متروکه در حوالی قیامدشت بردند. در آن جا نیز ۲ نفر دیگر به آن ها ملحق شدند و در کنار جاده خاکی در داخل ماشین اقدام به تجاوز کردند. وی ادامه داد: در همین حین رانندگان ۲ ماشین نیز که در حال عبور از جاده بودند متوقف شدند و با معرفی خود به عنوان مامور قصد داشتند از ۴ جوان اخاذی کنند که بعد از چند دقیقه آنان نیز به ۴ نفر دیگر پیوستند و مرا مورد تجاوز قرار دادند. در پی اظهارات تکان دهنده شاکی، ۶ متهم مورد تحقیق قرار گرفتند که همه آن ها به جرم ارتکابی اعتراف کردند و مدعی شدند که به دلیل وسوسه های شیطانی دست به این کار زده اند. خبر به اندازه کافی تلخ و گویاست که چشم را به باران بکشد و دل را به آتش من درباره خبر چیزی نمی گویم اما به صدای بلند، به فریاد از مسئولان می خواهم بپرسم، از مردم می خواهم سوال کنم سرانجام این سقوط آزاد اخلاق و جوانمردی و انسانیت به کجا خواهیم رسید؟ نمی دانم چطور برخی ها می توانند راحت بخوابند وقتی گرگ های هار و گرسنه این چنین به جان آبرو و انسانیت و ناموس مردم می افتند، راستی چگونه؟ چگونه رهگذران به جای کمک به زن مظلوم شریک متجاوزان ظالم و وحشی می شوند، چطور؟  فکر می کنم شیطان هم از این همه دنائت آتش بگیرد، حیوان هم که از این هم پستی دامن می شوید، چطور برخی انسان نماها چنین می کنند؟ راستی سرانجام این جنایت سیاه چه خواهد شد؟ آیا هیچ وکیلی خواهد توانست از این جانیان دفاع کند و پولی را که می گیرد نان بخرد و در سفره اش بگذارد؟ آیا کسانی به خود اجازه خواهند داد با مسامحه پرونده را به امروز و فردا حواله دهند؟... سیل راه افتاده است. من از فردایی می ترسم، که خیلی ها در معرض سیل قرار بگیرند. آیا حضرات به فکر سیل و بستن راه آن هستند؟ آیا کسی به فکر مرگ مروت و اخلاق و باورهای انسانی مردم هست؟ آیا این پرونده هم فراموش خواهد شد؟... نمی دانم، من که قلب درد هم به درد دلم اضافه شده، مسئولان را نمی دانم.

صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17409 ، تاريخ انتشار 880817
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:21  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
 
سیاه و سفید(۶۶)


...دیروز از پدیده سیاه و خشن زورگیری گفتیم و به یاد آوردیم که چشم فروبستن و دست شستن و کنار ایستادن به این امید که پلیس به تنهایی بتواند با زورگیران مقابله و پدیده سیاه زورگیری را از جامعه پاک کند، نه شدنی است و نه توقعی منطقی، در گام نخست، خود آحاد جامعه باید هوشیار باشند و نهاد خانواده باید اولین قدم را در خدمت به جامعه، با معرفی اعضای مجرم خود بردارد والا این که خود بی عملی پیشه کنیم و فقط به مردان قانون چشم دوزیم کار درست نمی شود، چه نمی شود برای هر فرد یک مامور گذاشت. توقع از پلیس و قاضی و... در مقابله با زورگیری و درنظر گرفتن «اشد مجازات قانونی » برای آن ها البته توقع به جایی است اما این رمان سیاه، یک فصل قبل تر هم دارد و...در بازاری که اشتغال روز به روز کمیاب تر و فرصت کار کمتر می شود و از طرف دیگر تبلیغات هزار رنگ، از زندگی های صدهزار رنگ می گویند و توقعات را هزار برابر توان ها می کنند، پدیده های زورگیری، کیف قاپی، سرقت، قاچاق، نتیجه قهری چنین نامعادله ای است. پس ما به صرف این که خود به زور کیف از کسی نمی قاپیم و با چاقو و زور بازو، راه بر کسی نمی بندیم، نمی توانیم در شکل گیری چنین پدیده هایی ۱۰۰ درصد خود را بی گناه بدانیم. مخصوصا مسئولان نمی توانند خود را بی گناه بدانند. چه فقر فرصت شغلی و فراوانی تبلیغاتی که انباشت توقعات را در پی دارد، نتیجه هنرمندی برخی مسئولان است که در شکل دهی به پدیده منحوس زورگیری نقش غیرقابل انکاری دارند و هرکدام به اندازه این هنرنمایی باید خود را مقصر بدانند...

کم نیستند کسانی که حتی اگر از گرسنگی بمیرند باز دست به تعدی دراز نمی کنند، حتی اگر به «اکل میته» و مردارخواری هم مجبور شوند باز دست به سرقت و قاچاق و زورگیری دراز نمی کنند. کم نیستند کسانی که حاضرند از درد بمیرند اما سلامتی خود را به قیمت دردمندکردن دیگران و امنیت سوزی جامعه به دست نیاورند کم نیستند این قبیل آدم ها که تربیت یافته یک نظام آموزشی سالم و یک خانواده سالم اند، اگر بتوان چتر آموزش و اخلاق را چنان گسترده کرد که همه خود را زیر آن ببینند و اگر بتوان خانواده ها را فعال کرد می توان توقع داشت این بیماری پرخطر از میان برخیزد.مگر نسبت به بیماری که سلامت افراد را تهدید می کند، جامعه را حساس و هوشیار نمی کنیم؟ مگر خانواده ها را به کمک نمی خوانیم؟ مگر در مورد همین آنفلوآنزای نوع Aبر سر هر کوی و برزن و در هر رسانه بانگ برنمی داریم به آموزش و هشدار برای جلوگیری از شیوع ویروس آن؟ خب برای مقابله با بیماری های جامعه که از قضا پرخطرترند چرا چنین نمی کنیم؟ مگر تلفات وبا و آنفلوآنزا و... بیشتر از چاقوکشی و زورگیری و قاچاق و... است؟ ما در رسانه ها چقدر جامعه را نسبت به این بیماری ها حساس کرده ایم؟ آیا جز خبر دادن از اتفاق جرایم، کار آموزشی و تربیتی کاری هم کرده ایم؟ فکر می کنم باید کتاب تربیت اجتماعی خود را دوباره بازخوانی کنیم. بازهم در این باره خواهیم نوشت.صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17409 ، تاريخ انتشار 880817

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۶۵)                                                                                                           یکی از پدیده های سیاه وخشن اجتماعی«زورگیری» است که در شمار خشن ترین جرایم قرار می گیرد و مقابله با آن نیز برخورد قاطع قانون و مردان قانون را می طلبد. مردم هم معتقدند استفاده از خشونت به عنوان پادزهر علیه این ویروس های اجتماعی و عقرب های جرار، لازمه پالایش جامعه است و صدالبته برخورد نهاد قضا و پلیس در قاطع ترین شکل هم درمانگری طبیبانه جامعه است و کسی پزشک جراح را به خشونت متهم نمی کند و پلیس قاطع هم نه خشن که دارای رفتار طبیبانه است و باید در جامعه از ارزش طبیب هم برخوردار باشد...البته این نگاه به پیش روست در مقوله زورگیری و دقیقا توجه به فصل پایانی آن ماجرا، والا فصل های پیش هم در این رمان سیاه وجود دارد که البته می توان سفید نوشت، اصلا باید سفید نوشت تا فردا برای خود مجرم و برای خانواده و برای جامعه سیاه نشود و یک اصلا دیگر؛ سفیدی جامعه ، خانواده و فرد آن قدر ارزش دارد که برایش هزینه کنیم و سهم هوشیاری را، تربیت را آموزش را و... در سبد مدیریت خانوار افزون کنیم تا اصلا چنین پدیده هایی شکل نگیرد.زورگیران نه از کره دیگر می آیند و نه از سرزمین دیگر، آن ها- متاسفانه- فرزندان همین جامعه، همین شهر، همین خانواده هایند ، میان ما زندگی می کنند در تعامل با ما هستند. این واقعیت پرسش همیشگی «چرا جلوی زورگیران را نمی گیرند؟» را با چالش مواجه می کند، چه اگر قرار باشد پلیس با آن ها برخورد کند - که باید قاطعانه این عمل را انجام دهد- نیازمند تعریف نقش برای ما هم است این ماییم که باید در مبارزه با زورگیران، ولو عضو خانواده خود ما باشند در کنار پلیس باشیم. اما آیا چنین است؟ آیا شده است که پدر و مادری بیایند و فرزند زورگیر خود را به قانون معرفی کنند و در ارتقای امنیت اجتماعی، سهم خود را بپردازند؟ آیا شده است، زن جوان که می داند همسرش درآمد آن چنانی ندارد، پول های بی حساب و کتابی را که وارد زندگی اش می شود چونان شعله های آتش ببیند و این بار برای مهار این نوع آتش به جای ۱۲۵، شماره ۱۱۰ را بگیرد، در این بحث تامل کنیم و به یادآوریم اگر نظام توانست پرونده جریان نفاق را جمع کند آن را مدیون جمعیت اطلاعاتی ۳۶ میلیون نفره ابتدای انقلاب بود که گاه پدر و گاه مادر، فرزند به نفاق گرویده خود را به دست قانون می سپردند و اجازه نمی دادند علف هرز،حتی اگر فرزند آنان باشد- باغستان جامعه را آلوده کند. حالا هم اگر می خواهیم مبارزه با زورگیران و سارقان و قاچاقچیان به نتیجه برسد، باید جمعیت اطلاعاتی ۷۰ میلیون نفری وارد میدان شود و با چشمانی باز و با رصد دقیق حوادث، مجرمان پرخطر را که با چاقو و زوربازو، مال و آرامش و سلامت مردم را تهدید می کنند شناسایی کند و با معرفی آنان به پلیس نقش خود را ایفا و سهم خود را در تولید امنیت بپردازد، در این باره بازهم خواهیم نوشت...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17408 ، تاريخ انتشار 880816


 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

سیاه و سفید(۶۴)
انگار شرط کرده بود، هیچ خلافی را فروگذار نکند آقای راننده که ما را از ساری به تهران می برد. شاید هم خط ممتد را نمی دید و دیگر تابلوهای هشداردهنده را هم! شاید نمی دانست صحبت کردن با تلفن همراه و خوردن و آشامیدن هنگام رانندگی خلاف است!؟! آخر راننده حرفه ای بود و به قاعده صدها بار از آن مسیر آمد و شد کرده بود ولی... خط ممتد را مدام رد می کرد، به هر جا که می رسید و سبقت ممنوع بود، سبقت می گرفت، انحراف به چپ هایش با سرعت بالا انجام می شد، شاید اگر دیگر راننده ها هم مثل خودش فزون خواه و بی گذشت بودند، امروز این سطور رقم نمی خورد! آخر ما سرنشین خودروی راننده ای بودیم که مسیر ساری تا تهران را از جاده فیروزکوه با انواع تخلفات رانندگی طی کرد. امر به معروف و نهی از منکر و تذکر که هیچ، اعتراض ما هم کارساز نبود، چه وقتی دوست همراه و هنرمندم به زبان هنر می گفت چه وقتی تذکرات با یادآوری قانون جدی تر می شد، اما او چون«راننده حرفه ای »بود حاضر به پذیرش نبود! او با یک دست با تلفن همراه صحبت می کرد و با دست دیگر چای می نوشید و با پاهایش هم رانندگی می کرد در جاده باریک و دوطرفه شمال تازه خوردن و صحبت با تلفن همراه که تمام می شد، شروع می کرد به غرزدن که این هم شد جاده؟ و یا غرزدن به رانندگان جلویی که چرا مثل او پا روی قانون نمی گذارند و تند نمی روند...دوست هنرمندم تصمیم گرفت با نسخه برداری از رفتار آقای راننده، یک نمایشنامه بنویسد، من هم گفتم درباره این رفتار نادرست خواهم نوشت تا به مصداق «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان» باعث قانونمندتر شدن رفتار رانندگان شود که در طول سفر گران بهاترین امانت که جان انسان ها باشد، در دست آنان است و آنان اگر از همه خلقیات انسانی و نیکو فقط «امانت داری» را آموخته باشند، کافی است تا برای سلامت رساندن مسافران خود، احساس مسئولیت کنند و با رعایت قانون ضریب امنیت در رانندگی را افزایش دهند و کمبود فضای جاده یا شلوغ بودن مسیر هم هرگز دلیل تخطی از قانون نمی شود، چه بخواهیم یا نه، واقعیت این است که ظرفیت جاده ای ما امروزه همین است که داریم و همه هم باید از آن استفاده کنند پس باید با واقعیت ها کنار آمد، چه کسی در را برخلاف جهت باز نمی کند، یعنی نمی تواند باز کند، اگر می خواهد این کار را انجام دهد اول باید لولاهای در را تغییر جهت دهد و مهندسی در را عوض کند و الا تا در به حالت عادی است، باید به همان شکل باز و بسته شود این را هم همه می پذیرند، چنان که باید خود را با ظرفیت موجود جاده تطبیق دهیم، هرچند حق ما بسیار ، بسیار بیشتر از این است که هست. حق ماست که متناسب با سرمایه ملی، از جاده ها و حتی اتوبان ها برخوردار باشیم، حق ماست که متناسب با تولید خودرو، ظرفیت جاده افزایش یابد اما تا رسیدن به حق خود، نباید پا روی حقوق دیگران بگذاریم، چنان که چون دریافت حقوق ما، آخر ماه است، نمی توانیم قبل از آن از حساب کس دیگری پول برداریم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17407 ، تاريخ انتشار 880814


 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 هر کس نگاهی دارد و تحلیلی، من اما به «جشنواره بین المللی امام رضا علیه السلام» امید بسته ام و باور دارم با یک برنامه ریزی منسجم و درازمدت و هدف گذاری های کوتاه مدت می تواند به جشنواره اول در کشور تبدیل شود ودر اصلاح رفتارها و ارتقای فرهنگ جامعه نقش بی بدیلی ایفا کند.این البته بدان معنا نیست که برگزاری جشنواره کاستی ندارد که کاستی های آشکاری هم هست اما کدام کار است که کاستی و کدام دیکته است که غلط ندارد. اصلا هر کاری که انجام می شود در کنار قوت هایش ضعف هایی هم هست که به مرور زمان باید از آن کاست تا بر قوت ها افزوده شود و جشنواره امام رضا(ع) هم همین گونه است و در این جا قصد فهرست کردن کاستی ها را نداریم بلکه چشم می گردانیم به تماشای کارهای انجام شده که چونان «سپیداری» بلند، نگاه ها را به خویش جلب و صد البته جذب می کند. امروزه ما یک «یک» بزرگ داریم به نام «ایران که تمام قد به احترام امام رضا(ع) بر می خیزد» و به جشن شعر می افشاند و هنر می بارد و در کنار آن امروز «۲۰ کشور» دیگر هم به هجی کردن این رویداد عظیم می پردازد و من لااقل برای نیت این «۲۰+۱» نمره ۲۰ می گذارم اما کمیت و کیفیت قصه هنوز کار دارد تا به مرز ۲۰ برسد؛ چون به ۲۰ نرسیده شرط انصاف نیست کسی کارهای انجام شده را نبیند و مگر می شود خیزش عظیم روی داده در حوزه های مختلف هنری از شعر و قصه تا فیلم و مشاعره و رسانه و نامه و موسیقی و سفرنامه و پژوهش و... را ندید؟

فکر می کنم اگر کسی زبان به انتقاد می گشاید یا قلم به نقد می گرداند هم به دنبال این است که جشنواره هر چه زودتر به جایگاه بایسته خود برسد و در میان جریانات فرهنگی جامعه، اثرگذارترین باشد. حرف همه هم از منتقد تا مشوق این است که باید آثار مبارک جشنواره علاوه بر تاثیرگذاری در فضای هنری- پژوهشی کشور وارد زندگی مردم هم بشود تا به هدف غایی جشنواره که همان ترویج عملی فرهنگ رضوی است چند گام نزدیک تر شویم. والا اگر در این حوزه کوتاهی شود، فایده ها چندان از هزینه ها افزون نخواهد شد که چنین جشنواره ای به صرفه باشد. چه قرار نیست فقط آثاری تولید شود ولو کیفی، بلکه قرار است این آثار در کیفیت زندگی مردم اثر کند آن وقت خواهد بود که جشنواره در هر پرده خود، پرده ای از جلوی چشم آدمی کنار خواهد زد تا هر روز جمال دل آرای مولا علی بن موسی الرضا(ع) را زیباتر از پیش ببیند و هر روز بیشتر از روز قبل رفتاری رضوی داشته باشد.

صفحه R05 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17407 ، تاريخ انتشار 880814


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۶۳)


آمده بود به شکوه پیش مرد روحانی که؛ این زن ها با این پوشش نامناسب آدمی را به گناه می اندازند، دلخور بود از آن چه در خیابان می دید و می پرسید گناه را به حساب چه کسی خواهند نوشت. مرد روحانی، به آرامشش فرا خواند که، در نگاه اول که ناگهان و بی اراده به نامحرم می افتد، کسی مقصر نیست. گناه وقتی به پای فرد نوشته می شود که چشم از پی هوس برود... مرد اما به اصرار گناه را می خواست پای زنان و دخترانی بنویسد که «بدحجاب» بیرون می آیند یا به قول او «بی حجاب» مرد روحانی برایش توضیح داد. مرد اما نشانه های پذیرش در چهره اش نمایان نبود ولی رفت، سری تکان داد و رفت، شاید رفت تا پاسخ مورد علاقه اش را از کس دیگری بگیرد اما... با خود گفتم، حساس بودن به مسائل اجتماعی خوب است غیرت ورزیدن بر شرع و قانون هم خوب تر، اما کاش این حساسیت و غیرت ورزیدن نسبت به دیگر مسائل هم همه گیر شود. مثلا وقتی شنیدیم، فردی پشت سر شهروند دیگر «غیبت» می کند هم می خروشیدیم و پی جو می شدیم که گناه غیبت به حساب چه کسی نوشته می شود؟ تازه بالاتر؛ فقط نگران نوشته شدن گناه به حساب خود نبودیم بلکه نوشته شدن گناه پای دیگری هم ما را حساس می کرد. چه گناه مثل آتش است. شعله می کشد، فرقی هم نمی کند این آتش در خانه من برپا شود یا خانه دیگر، مهم این است که آتش وقتی شعله می کشد، دودش به چشم همه می رود خب اگر چشمی بگردانیم سیاهی این دود را بر در و دیوار جامعه نخواهیم دید؟ به راستی اگر گناهان رنگارنگ اجتماعی و فردی رخ نداده است، این سیاهی ها که چشم را می آزارد چیست؟ به گفته شاعر،

آتشی گر نامده ا ست این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست؟

بله، آتش آمده است، آتش دروغ، آتش تهمت، آتش غیبت، آتش نامردی، آتش پیمان شکنی، آتش نامهربانی، آتش قانون شکنی و... آمده است که اگر نیامده بود این همه آتش به جان نداشتیم و لحظه های زندگی مان مثل خشت های یک بنا سیاه نمی شد. آتش هر روز شعله می کشد، شاید بیشتر از بدحجابی که آن مرد بی حجابی اش می خواند و نسبت به آن حساس و بر رعایت آن غیور بود. اگر نسبت به این گناهان بزرگ که بنیان جامعه را هدف قرار داده اند حساس بودیم حداقل به «آتش نشانی» اخلاق، تلفن می زدیم و خود ما هم با کپسول های صداقت و اخلاق دینی برای مهار این آتش ها همت می کردیم ولی... تا وقتی فقط حجاب و بدحجابی برای ما اولویت اول باشد و پرداختن به دروغ و تزویر و ریا و نفاق و پلشتی و قانون شکنی و دزدی های گوناگون، اولویت نداشته باشد، نمی توان به ارتقای سلامت در جامعه دل خوش بود بماند که حتی نمی شود همین مسئله حجاب را حل کرد.

نمی شود یک سانتی متر روسری های عقب نشینی کرده را جلو کشید. مسائل اجتماعی، حلقه های یک زنجیرند، کنش ها و واکنش های آن ها به هم مربوط است. پس اگر می خواهیم حجاب درست شود اول باید نگاه خود را درست کنیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17406 ، تاريخ انتشار 880813
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۶۲)                                                                                                  مشغول صحبت درباره رفتار های اجتماعی شهروندان بودیم، سخن به جنجال هایی که گاهی اتفاق می افتد که رسید پرسید: راستی چرا موقع جدل و دعوا، صداها بالا می رود؟ چرا با هم بلند صحبت می کنیم؟ چرا به گاه پرخاش، تن صدامان هر لحظه بالاتر می رود؟ گفتم، ندیده ای که وقتی یک فرد را در مسافت دورتر می خواهیم مطلع کنیم، بلند صدا می زنیم. این نشانه دور بودن طرف از ماست، خب، در دعوا هم اگر چه در کنار هم هستیم آن قدر که دست هامان به یقه همدیگر می رسد، به حقیقت از هم دوریم لذاست که فریاد بلند از ناخودآگاه ما بر می خیزد، حال آن که هر چه فاصله نزدیک تر باشد به معنا هرچه آدم ها به هم نزدیک تر باشند، صداها پایین تر می شود و گاه تا نجوای در گوشی و دو نفره هم کشیده می شود. اما هیچ گاه دو نفر را به گاه دعوا نمی بینی که صداشان پایین باشد چه به واقع دورند از هم. حالا این میان دو نفر است اما وقتی ماجرا میان بزرگ ترها کشیده می شود، گاه بستگان آن بزرگ ترها نیز از هم دور می شوند و بسته به بام و برف صاحب صداهای بلند، فاصله ها هم بیشتر می شود. قصه درباره جریانات و احزاب هم همین است اگر می خواهیم صداهای بلند آرام و گره ابروها باز شود و لبخندها بر لب ها بنشیند، باید آدم ها را به هم نزدیک کنیم، آن وقت همه از این قرابت لذت هم خواهیم برد، حتی اگر نقشی در آن میان نداشته باشیم، چه اگر در جمع هزار نفره هم دو تن با هم قهر باشند، کدورت قلب آن ها همه را می آزارد. این قهر و کینه و نامهربانی ولو میان دو نفر، مثل بوی بدی است که اگرچه دو تن به خود زده باشند همه را به عذاب خواهد کشاند مثل سیگاری که دو نفر می  کشند اما همه اذیت می شوند و یا همان مثل معروف اجتماعی است، کشتی که هزار نفر در آن سوارند و اگر کسی بیاید و جای خود را سوراخ کند تنها او آسیب نخواهد دید بلکه همه سرنشینان کشتی غرق خواهند شد. قصه دل گیری و قهر و کینه در میان مردم هم همین است. گرهی که به ابرو و اخمی که بر چهره می نشیند، غبار نامهربانی را بر قلب همه می نشاند ... بگذریم که اگر یاد بگیریم بگذریم، خیلی از مسائل حل و مشکلات رفع خواهد شد، چه مشکلات همه از این است که «گذشت» در جامعه کم رنگ تر می شود، گذشت که کم رنگ شود «خودخواهی ها» پررنگ خواهد شد، این رنگ نازیبا، بر هرچه بنشیند، آن را نازیبا خواهد کرد و فرصت زیبایی را هم از ما خواهد گرفت چراکه به گفته ناپلئون «مغرور به صدای عقل و دین گوش نمی دهد » کسی که به صدای عقل و دین گوش نکند، به قانون و اخلاق هم ملتزم نخواهد بود، آن وقت نردبانی خواهد ساخت که فقط از آن بالا برود و پا پس نکشد، روشن است عاقبت بالا رفتن از این نردبان افتادن است. چه وقتی با غرور رفتار کنیم، مسیر رفتار ما، به نردبان این جهان شبیه خواهد شد و شاعر فهیم حرف آخر را زده است؛

نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست...

و این سرانجام غرور است، عاقبت آدم هایی که با خودبینی و خودخواهی از یکدیگر دور و دورتر می شوند و صداهاشان بلندتر می شود.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17405 ، تاريخ انتشار 880812


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:13  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۶۱)


معمولا کسی با «حیات» بازی نمی کند، همه زندگی را دوست دارند، اگر کسی پنجه به چهره زندگی کشد او را در شمار هوشیاران و صاحب خردان به حساب نمی آورند. صاحب عقل، نگهبان حیات و دوست دار زندگی است، آن که به تیغ و داغ و درفش به جنگ حیات خویش و دیگران می رود، دارای بیماری های گوناگون است؛ نه یک آدم سالم. حالا یک سوال؛ آیا کسی با «مایه حیات» بازی می کند؟ آیا کسی که چنین کند صاحب خرد است و می شود برای او شناسنامه سلامت صادر کرد و بر عقلانیت او مهر تایید زد؟ فکر می کنم این پرسش خیلی تامل برانگیز باشد. شاید هم بسیاری از ما توجه نداشته باشند که آب، این مایه حیات هم، نیازمند هوشیاری، مدیریت مصرف و بهینه سازی استفاده است و نباید، با مصرف بی رویه و اسراف و اشتباه در استفاده از آن به جنگ «حیات» رفت. این که آب را مایه حیات می دانند، یک تعارف و یک شعار تبلیغاتی نیست. به حقیقت آب مایه حیات و راز آبادانی جوامع است و یکی از دوگانه ای که خداوند در اختیار انسان قرار داده است تا با استفاده از آن و در کنار زمین به آبادانی همت کند اما آیا رویکرد امروز ما به استفاده از آب، آبادانی در پیش دارد یا نتیجه آن تخریب و نابودی خواهد بود؟ هم نابودی منابعی که به سختی تجدیدپذیرند و هم نابودی نعمت خداوند؟! خب کفر نعمت خداوند جز از کف بردن نعمت نتیجه دیگری نخواهد داشت، مطمئن باشیم، این سنت خداوندی است که شاکران نعمت را نعمت افزا شود و کفرورزان نعمت را به فقر نعمت مبتلا کند. پس اگر آب فراوان تر از این باشد که هست، حتی هزار بار، اگر ارزان تر از این باشد که هست، حتی هزار بار، بازهم نباید «بیماری مصرف بی رویه» در رفتارمان، نهادینه شود چه این بی رویه مصرف کردن که در ادبیات دینی از آن به «اسراف» تعبیر می شود گناه کبیره است که همواره باید از آن پرهیز کرد. ساده نگیریم این مسئله را، که گاه این مصرف به اسراف کشیده می شود و می تواند عدالت افراد را زیر سوال ببرد. چه در تعریف برخی شقوق عدالت می گویند، «مرتکب گناه کبیره نشود و بر گناه صغیره اصرار نکند» خب اسراف در حوزه فردی، گناهی کبیره است وقتی باعث بشود که دیگران از نعمت آب محروم بمانند، جنبه «حق الناس» هم پیدا می کند. پس نسبت به عملکردمان درباره مصرف آب نظر تازه و رفتارمان را اصلاح کنیم. یک نکته دیگر؛ بارها شنیده ایم و خوانده ایم که امام خمینی(ره) وقتی آب می نوشید و مقداری باقی می ماند روی لیوان را می پوشاند و وقتی دیگر نیمه مانده آب را مصرف می کرد، حالا آیا ما هم به این سیره زندگی پایبندیم به یادمان باشد پیروی از خط امام صرفا در حوزه سیاست نیست تا کسانی فکر کنند با گفتن شعارهای سیاسی «پیرو خط امام» می شوند. خط امام خط زندگی در همه شئون آن است. آن کس به خط امام نزدیک است که همه زندگی خود را براساس زندگی ایشان تعریف کند، پس حرمت آب را، مثل امام حفظ کنیم چنان که در دیگر حوزه ها باید پیرو آن عبد صالح خدا باشیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17404 ، تاريخ انتشار 880811

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه وسفید(۶۰)


به فرشته می ماند این «نامادری مهربان تر از مادر»! نه، فرشته ها به او می مانند. او بالاتر از فرشته است، انسانی است زیبا خصال، زنی است که سواد چندانی ندارد اما خط های روشن معرفت را در مکتب اولیاءا... خوانده است. بگذارید این جور قصه را باز بخوانیم که یکی بود، یکی نبود... یک مرد بود و یک دختر کوچولو و یک زن به اسم مادر. بین مرد و زن که شکراب شد زن، با آب رفت تا شیرینی شکر هم از کام دخترک برود. زن مادری را که آغاز کرده بود در همان ماه های نخست تمام کرد و راه خود گرفت و رفت. مرد ماند و دخترک کوچولو. پس از چندی مرد ازدواج کرد، زن دوم که آمد، مادر شد برای دختر کوچولو تا بعضی ها بدانند، می شود نامادری بود اما مهربان تر از مادر. بله می شود. زن تا مدتی سعی کرد بچه نداشته باشد تا دختر کوچولو، احساس ناراحتی نکند، وقتی هم پس از چند سال بچه دار شد؛ هرگز بین آن دو تفاوت قائل نشد. حالا دخترک قصه ما بزرگ شده است و می خواهد عروس شود، پدر با دستمزد ۶۰-۱۵۰ هزار تومان نمی تواند جهیزیه ای برای دخترک فراهم کند اما مگر این «نامادری مهربان تر از مادر» مرده است که دخترک بی جهیزیه به خانه بخت برود؟ او بسته بندی می کند، کفش می بافد، تسبیح درست می کند و... هر کاری می کند تا با دستمزدش برای دخترک جهیزیه فراهم کند. خستگی هم نمی شناسد. شب و روز هم برایش فرقی نمی کند. او یک هدف دارد و آن آبرومندانه برگزار کردن عروسی دخترک است! نمی دانم مادر خونی دختر کجاست و چه می کند اما باور دارم مادر واقعی، این نامادری است، نه مادری که به هر دلیل او را رها کرده و رفته است. من این نامادری را می ستایم. او سواد چندانی ندارد اما معرفت او خیلی بیشتر از داعیه داران انسانیت است؛ او یک فرشته است. دخترک به یاد ندارد او جز به مامان جان و دختر گلم صدایش زده باشد، رو ترش کرده باشد، ابروهایش گره خورده باشد، بلکه او را در اوج مهربانی دیده است که خود یک لقمه کمتر از سفره فقیرانه اش برداشته تا دخترک یک لقمه بیشتر بردارد. حالا به نظر شما او یک الگوی مهربانی نیست؟ آیا نمی شود از همه خواست مهربانی را از او یاد بگیرند؟ کاش نه «نامادری ها» بلکه خیلی از «مادرها» هم از او یاد می گرفتند فرزندداری را... . با وجود زنانی چون اوست که من به توسعه سپیدی و مهربانی و روشنی در جامعه امیدوارتر می شوم و الا سیاهی هم در کوچه ها کم نیست، اما سفیدی آن قدر هست که به آن دل ببندیم و امید هم که فردا، روزگار بهتری خواهیم داشت. با دیدن این زن ایرانی مسلمان یاد آن نکته نغز می افتم که «هر نوزادی که متولد می شود حامل این پیام است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است». حالا هم با وجود مادرانی چنین مهربان و عاشق می توان گفت، چراغ امید در جامعه روشن است. چشم های آرزو را بگشایید می توان نوشت، در این دیار سیب هست، خورشید هست، آب هست، مهربانی هست، زندگی باید کرد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17403 ، تاريخ انتشار 880810

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:59  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

کنگره ۲۳هزار شهید استان های خراسان با حضور رئیس جمهور برگزار شد 
 

حاشیه پررنگ تر از متن

 

- قسمت دوم سفر عشق از این جا آغاز می شد، همین جا که الان نشسته ایم با لباس رسمی ، دیروز ایستاده بودیم با لباس خاکستری، پرچم هایی بر دوشمان بود که در وزش نسیم می رقصید ... قسمت اول سفر اما از شهر و دیار هر خراسانی شروع می شد تا صحن امام خمینی(ره) آن روز ادامه می یافت و بچه ها می آمدند، از آقا نور می گرفتند بزرگ می شدند، می رفتند. یادش به خیر...

- امروز صحن به رواق تبدیل شده است با پنجره هایی رو به آسمان. با خود می گویم دیروز عصر جهاد بود و میان زمین وآسمان صحن مانعی نبود، قصه، قصه پرواز بود قصه پرهای باز، اما امروز، ماجرا عوض شده است. هزار «آه» از جنس نیاز باید «ناز» اقامه شود تا درهای آسمان برای لحظه ای باز شود،چنان که برای شوشتری و محمدزاده و... باز شد به هر حال تبدیل شدن صحن امام خمینی به رواق امام خمینی(ره) شرح حال خود ما و روزگار ماست.

-می نشستیم در میان مردم، روزگاری به یادم می آید که می ایستادیم کنار هم در کاروان های اعزام به جبهه، راستی از آن کاروان ها چند نفر پرواز کردند؟ چند نفر ماندند و ما خود امروز کجاییم؟ رویمان می شود به کاشی های در و دیوار رواق امام خمینی(ره) نگاه کنیم؟

-پیرمرد می آید. با عصایی در دست که باید قسمتی از وزن بدنش را تحمل کند من می توانم همین الان تصور کنم پیرمرد، «عصای دست» خود را در لباس شهادت پرواز داده است. می توانم تصور کنم، پسرش اگر بود نه الان تنها بود و نه چنین خسته قدم بر می داشت، می توانم تصور کنم، نه به چشم می بینم یک جوان زیر بغل پیرمرد را می گیرد و پسروار او را به کنار دیوار می برد و می نشاند و او هم پدروار شانه جوان را به مهر می فشارد.

-برای من تلخ ترین قسمت برنامه، اجرای گفت وگوی دختر با پدر شهیدش بود.

آنجا که می گفت «میترا که همیشه «سهمیه» را توی سرم می کوبید، برای پاس کردن خیلی از واحدهای درسی اش پیش من کلاس خصوصی می آمد...» بله، هیچ کس فکر نمی کند نگاه پدر به هزار سهمیه می ارزد، بودن پدر، کوه اعتماد و اطمینان است که پشت آدم قد می کشد، اما... خیلی ها نمی فهمند، فقط «سهمیه دانشگاه» را می بینند سهمیه ای که جای کسی را تنگ نمی کند، فقط یک صندلی کنارش می گذارد و همین! اما برخی ها خیلی... بگذریم!

-آی آقا! آی خانم! شهدا رفتند و کاری حسینی کردند من و تو، توانسته ایم، کاری سجادگونه و زینبی کنیم تا یزیدی نباشیم؟ به این فکر کرده اید آیا؟

- اجلاسیه، سرد به پایان آمد اما گرمای حضور شهید را که نمی شود نادیده گرفت که همیشه در آغاز است. بله، چشمی اگر به عشق وا می شد، حضور نورانی شهدا، پرشکوه تر از همیشه دیدنی بود.

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17403 ، تاريخ انتشار 880810


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

سیاه و سفید(۵۹)
آدم که در خانه پدری خود میهمان به حساب نمی آید، بی معرفت ترین فرزند هم در خانه پدری احساس آرامش و حتی احساس مالکیت می کند، پدر هم همه فرزندانش را عزیز می شمارد، حتی بی معرفت ها شان را نیز. حالا ما همه، از زائر و مجاور، فرزندان معنوی شماییم ای امام عشق، بد هستیم یا خوب یک رابطه عمیق ما را به شما گره زده است، آن قدر که اگر هزار راه برویم و هزار جا، باز، به خانه بازمی گردیم، مخصوصا که می دانیم، صاحب این خانه چقدر کریم است می دانیم که به رویمان هم نخواهید آورد آقا که کی رفتیم و چرا رفتیم و کی و چرا برگشتیم. شما آن قدر بزرگوارید که به خود اجازه می دهیم، بی اجازه برویم و بی خبر بازآییم و از هر در هم که در آییم، دست به طلب دراز کنیم با این یقین که خالی بازنمی گردد. اصلا بگذارید این جوری بگویم آقا که من با یقین به کرامت شما هم خود می آیم و هم دیگران را به آمدن می خوانم و به همه هم گفته ام آقای ما آن قدر کریم است که هیچ کس دست خالی از حرمش برنمی گردد. گفته ام وقتی حاتم طایی، مردمان را از چند در اجابت می کرد، آقای من از هزار در هم که درآیی باز دستانت را پر خواهد کرد، نه به کوچکی دستان تو بل به بزرگی کرم خویش. ببخشید آقا من از طرف شما به خیلی ها وعده اجابت داده ام، از طرف شما خیلی ها را به خانه خوانده ام، حتی گفته ام، این جا خانه خودشان است، تعارف نکنند و بی تکلف بیایند و بمانند. گفته ام شما از دیدن آن ها خیلی خوشحال می شوید، گفته ام بیایند و پنجه در پنجره فولاد زنند و نرمی و لطافت مهر را بفهمند، حتی در گوش یادآورشان شده ام که تا حاجت نگرفته اند، از این جا نروند.

آقای من! به همه گفته ام، این جا هم دارالقرار است و هم دارالشفا. می شود این جا دلی را به قرار آورد و می شود دوای دردهای فردی و جمعی و اجتماعی را از شما گرفت. حالا هم مطمئنم شما همه مشکلات ما را رفع خواهید فرمود، نمی شود کسی از آن سوی کشور بیاید و دست خالی بازگردد. نمی شود به حضور شما بیاییم و باز جامعه ما ساز ناساز بنوازد! نه، گفته ام، در حرم شما آن قدر آفتاب می بارد که سنگ هم شهاب می شود و سراب، آب.

گفته ام اگر جامعه ما حرم محور شود، محرم هم خواهد شد. اگر مشهد محور شود، کام به شهد ولایت شیرین خواهد کرد، گفته ام... خیلی چیزها را گفته ام، خیلی ها را نه، همه را دعوت کرده ام به بانگ بلند که؛ مشهد خانه شماست و پدر چشم به راهتان، پس هر کس هستید و هر جا که هستید بیایید، بیایید و بهره خود و جامعه خود را برگیرید و بدانید راز تکامل اخلاقی و اجتماعی در خویشاوندی با آقا گشوده می شود. حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی ها آمده اند، اصلا قیامت به پا شده است از قامت های افراشته ای که آمده اند و چشم به زیارت شما روشن و سفره دل خویش باز کرده اند. حالا مطمئنم شما سفره آنان را خالی به آ ن ها باز نخواهید گرداند بل پر از عشق خواهد شد سفره و چقدر من به این سفره های پرغبطه می خورم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17402 ، تاريخ انتشار 880809


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 



 این فقط من نیستم که انتخاب کرده ام، تو هم مرا انتخاب کرده ای آقای من. این درست که من «خاکم» اما می توانم ارزش کیمیا شدن داشته باشم. لذاست که مرا به حضور خوانده ای تا در شعاع مستقیم انوار تو باشم و در فضایی سلام بخوانم که همه به «تسمع کلامی» اعتقاد دارند و من هر روز ۵ بار از «ترد سلامی» سرشار می شوم، ۵ وعده، جام در جام عشق می نوشم و ۵ بار عشق در عشق عاشق می شوم. من «بلند اقبال» هستم، آقا که در تقدیر من تنفس در حرم و شعر سرایی در حریم شما نوشته شده است. من فرخنده فالم آقای من که در مشهد شما زندگی می کنم که هرگاه گم شوم و هر جا خود را گم کنم می توانم در حرم شما خود را پیدا کنم. من آن قدر «چشم آهوانه» دارم که هر روز ۵ وعده آن را به تماشای گنبد و گلدسته حرمتان، نه، به زیارت تماشای خودتان بفرستم و حتم دارم، این چشم ها بی اجابت عشق باز نخواهد گشت. این را که من، اصلا جز زیبایی نمی بینم نشان از آن می دانم که شمادر چشمانم نشانه گذاشته اید. این اشارت همان نشانه است که اجازه ورود غیراز زیبایی را به نگاهم نمی دهد. تازه من می توانم هر لحظه، کبوتر های دلم را به سمت حرم شما پرواز دهم، حتی می توانم گاه، دلم را آن قدر پاکیزه کنم که سعادت میزبانی شما را داشته باشد و باز این همه را از شما دارم. شمایی که مرا برای شفا انتخاب کردید، «درد ناگفته» را شنیدید، «دردنامه نانوشته» را خواندید و «خواهش های خاموش» مانده را اجابت فرمودید. من شفا یافته حضور حضرت شمایم، آن شب که چشمانم «خویش» را بر سر دستان مردم دید که شفا گرفته بود و باز من خود به دنبال آن «خود» شفا یافته خویش می دویدم لابلای آدم هایی که می خواستند پاره ای از لباسم را به نیت تبرک بر گیرند، من هم به همان لباس چنگ نگاه می زدم و خوب می دانم از آن شب، هر چه زیبایی است اثر شفای شماست و نازیبایی هایی که زندگی ام را خط می اندازد از آن «خود من» است و الا آن «خود شفا یافته» خود غزل شیدایی و «مثنوی» زیبایی است. آن خود قشنگ و شفا یافته گاه دست این «خود من» را می گیرد و تا حرم می آورد. آن خود بارها برای این خود من گفته است به حرم هم که می رویم نباید جز به آقا حتی به ضریح و پنجره و ... مشغول شویم. این آیت معرفت را هم خوانده است که:

چون که در خانه جانانه مهمانت کنند

گول نعمت را مخور، مشغول صاحب خانه باش

پس خود، ما را بپذیر ای امام عشق یا حضرت رضا(ع)! ما را بپذیر. چشم های شرمگین ما اگر چه زیبایی آهوانه نداشته باشد، خستگی یک پشیمانی را خواهد داشت دست هامان اگر به پرواز کبوترانه نیست، از زمین به سمت آسمان به حرکت در آمده است... پس می آییم و مطمئنیم برای آبی که از سقا خانه ما را سیراب خواهی کرد از نام و حتی ایمان ما نخواهی پرسید و همین کرم توست که نام و ایمان ما را به رضا می آورد، ای حضرت رضا...!

صفحه 08 خانواده و سلامت ، شماره سريال 17401 ، تاريخ انتشار 880807
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۵۸)
امام خمینی، شهید فهمیده را رهبر خواندند و این نه یک تعارف سیاسی و یا کاری تبلیغاتی، بلکه یک حقیقت بود که امام با بلندنظری دیدند و به جامعه منتقل کردند، چه قرار نبود فهمیده یک تن باشد که از آغاز تا انجام عمرش بیش از ۱۳ سال نپایید بلکه او پرچم سرفرازی و سند عزتی بود که باید مدام در اهتزاز باشد و بازخوانی شود. او رهبر بود، این نکته ظریف باید ما را بدان اشارت دهد که پیروان این رهبر را بیشتر و بهتر بشناسیم مخصوصا پیروانی که در گروه سنی خود شهید قرار می گرفتند و با پیروی از این رهبر، خود به الگویی برای جامعه تبدیل شدند. امام خمینی، حسین فهمیده را در قامت یک اسوه و الگو فرادید ما گذاشت تا «جامه معرفت مان» را براساس این الگو بدوزیم و چون او شهادت باورانه، به تن کنیم .

فهمیده نقش خود را در اولین خط دفتر زندگی ما ایفا کرد اما آیا ما هم توانستیم با مشق گرفتن از این سرمشق، به خطی خوش دست یابیم؟ پاسخ این سوال را می شود نگفته از وضعیت جامعه فهمید! نگفته پیداست که اگر قرار است جامعه نمره قبولی بگیرد باید مسیر خود را اصلاح کند و در این اصلاح از چراغ های نورانی و الگوبرداری از اسوه های موفق استفاده کند و فهمیده ها هرکدام یک چراغ روشن اند و می طلبد هر استان با پژوهش دقیق، به بازشناسی و معرفی و الگوسازی فهمیده های خود بپردازد و آنان را از بدو تولد تا پرورش تا مدرسه تا زندگی و تا شهادت برای مردم معرفی کند. من از جانباز پژوهشگر، رضا محمودی شنیدم که اصفهان، آغازگر این جریان شده و پیرامون نوجوانان شهید خود کاوش کرده است امیدوارم این کاوش با توفیق همراه شود و صدها شهید حسین فهمیده در قامت الگو به جامعه معرفی شوند و خوب است بلکه در این شرایط از لازم بالاتر است که دیگر استان ها هم پرونده شهدا را از بایگانی بخواهند و حسین فهمیده های خود را در قالب الگوهای زندگی موفق به مردم معرفی کنند. یادمان باشد، هر شهید، یک منبع لایزال انسانی است و می تواند، جان های عطشناک را سیراب کند.

چشمه های شهید فراوان باشد، آن وقت آحاد مردم و جامعه عطش سوز شوند وگاه برای رسیدن به آب به سراب برسند و ما نتوانیم میان آن عطش و این آب زلال رابطه ای برقرار کنیم. این کفران نعمت است. پس برای شکر نعمت باید همین هفته، بسیج دانش آموزی و سالروز شهادت حسین فهمیده را «نوروز» نگاهی نو به مقوله نوجوانان شهید و همه شهدا کنیم و از مقلب القلوب و الابصار بخواهیم قلب هامان را با نور معرفت و چشم هامان را با بصیرت گره زند تا تدبیر شب و روزمان، عارفانه و احوال مان خوش باشد و نیکوترین سرنوشت ها برای ما مقدور شود برای این هم باید با شهدا آشتی و با توجه به ظرفیت بالایشان آنان را در قامت الگو معرفی کنیم مخصوصا شهدای نوجوان که راه صدساله را یک شبه طی کردند در این راه حق ویژه ای بر گردن ما دارند، برای ادای این حق هم باید فهمیده ها را بشناسیم و به جامعه معرفی کنیم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17401 ، تاريخ انتشار 880807


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

حرف هایی از سر حسرت
 
 

 «اگر نشد شهر را به جبهه بیاوریم، بکوشیم جبهه را به شهر ببریم» ، این یک شعار محوری بود در میان فرزندان دفاع مقدس، اما همان طور که این نسل «شیر جبهه و مظلوم شهر» خوانده می شدند، بازهم شهر در مقابل آنان مقاومت کرد! مقاومتی که تا امروز ادامه دارد والا اگر فرهنگ جبهه که فرهنگ برادری ، ایثار، جوانمردی، ولایت پذیری، عشق و زندگی خواهی، خانواده دوستی ، ایران خواهی، ایستادن بر باورهای دینی و اعتقاد عملی به عدالت و... بود، در جامعه جریان می یافت رگ های جامعه از این همه بی دردی، خودخواهی،خودمحوری که بسیاری از بالانشینان و پایین نشینان را فراگرفته پر نمی شد. اگر همه برادر می شدند، دیگر کسی برای بالاکشیدن خود پا روی شانه برادرش نمی گذاشت. اگر درس ایثار خوانده می شد، شاهد این فاصله های وحشتناک طبقاتی نبودیم. اگر فرهنگ جبهه تحقق می یافت، دست یافتن به افق های بالاتر و روشن تر از سند چشم انداز ایران در افق ۱۴۰۴ در دسترس بود و خیلی از قله های پیش رو، پیشتر فتح می شد نه این که گاه تپه ماهورها هم پیش راه ما «کوه» تداعی شوند! بگذریم، که حسرت روزهای دفاع مقدس آدمی را آتش می زند و گرمایی اگر هنوز در جامعه مانده است از هرم نفس هایی است که با تلاش برای تحقق آن فرهنگ در امروز جامعه به حسرت و گاه آرزو کشیده می شوند. پس بازهم بگذریم!

کنگره بزرگ داشت سرداران و ۲۳ هزار شهید استان های خراسان باید هم توان پیغام آوری سرداران و ۲۳ هزار شهید را برای جامعه داشته باشد و هم بتواند وضعیت امروز جامعه و افراد آن را با معیارهای شهدا عرضه کند. یعنی هم توان «پیام بری» داشته باشد و هم ظرفیت «پیام آوری» را و شاید یکی از فلسفه های جدی طراحی کنگره های شهدا در استان ها همین باشد، نه این که بیایند و با تجلیل از انسان های جلیل القدر که باید اسوه زندگی ما باشند، اسطوره هایی در فرادست بسازند که همین اول راه، افراد بگویند ما را توان چون آنان شدن نیست پس آنان به راه خود و ما هم به راه خود و حداکثر در سالگرد جنگ تحمیلی یک مراسم و عکس و پوستر و سخنرانی و تمام!نه. کنگره شهدا باید این «... و تمام» را که مثل نقطه پایان می ماند تبدیل کند به یک آغاز دیگر و یک بسم ا... دیگر. نقطه پایان را هم به نقطه، سرخط! شروع کند و... همین! والا از این همه هزینه، فایده ای عاید نخواهد شد، هرچند این هزینه فایده با هزینه فایده های اقتصادی بسیار متفاوت است. اما وقتی قرار است از شهدا گفته و از آن بزرگان هزینه شود باید فایده بزرگی چون ترویج اندیشه و فرهنگ شهدا باشد نه این که گروهی بخواهند به نام شهدا، توپخانه برای کوبیدن رقبا درست کنند. نه این که کسانی بخواهند با سنگ مزار شهدا برای خود خانه ای بسازند و قصه بشود غزل قزوه با این مطلع که «دسته گل ها، دسته، دسته می روند از یادها...» در خانه اگر کس است یک حرف بس است.والا در خانه ای که کسی نیست مثنوی خوانی هم جواب نمی دهد! پس کنگره باید و باید و باید ، فرهنگ شهدا را در جامعه باز تولید و به سهم خود در تولید پیام آنان نقش آفرینی کند، آن گونه که فضای بعد از کنگره با قبل از آن تفاوت آشکار داشته باشد.

کنگره باید با بازتولید فرهنگی که از افراد عادی و گاه عامی، افراد برجسته و عارف می ساخت و آنان را به چراغ راه تبدیل می کرد، در مهندسی فرهنگی جامعه گام های بلندی بردارد، تا امکان به فعلیت رسیدن استعدادها و ظرفیت های جوان ایرانی فراهم آید. حیف است استعداد شهاب شدن داشته باشیم و باز سنگ خارا بمانیم. کفران نعمت است که توان پروازمان باشد اما روی زمین چون مار و مور بخزیم. «نعمت زوالی» است ما که می توانیم کام از شهد شهادت شیرین داشته باشیم و در فرهنگ جبهه بهار سبز و مدام را تجربه کنیم، کام تلخ داشته باشیم و گرفتار پاییز. امیدواریم برگزاری کنگره به شیرین شدن کام مردم کمک کند.

کنگره باید به زمینه های پرورش افراد در قامت یک شهید و یک سردار هم عنایت داشته باشد و نسخه های تربیتی سرداران را چنان بازسازی کند و در اختیار همه بگذارد که مثلا هرکسی بتواند راز تبدیل شدن محمود کاوه را به دلاور کردستان باز بخواند و دریابد چگونه یک استاد بنا به نام عبدالحسین برونسی ، به مقامی از عرفان می رسد که رشک ملک را برمی انگیزد و...هرکدام از شهدا ظرفیت هایی داشتند که باید شناسایی شود تا امکان الگوگیری برای همه فراهم آید. چه قرار نیست ما به افسانه سرایی بپردازیم و شهدامان را از دست و دیده مردم دور کنیم بلکه می خواهیم چشم مردم را چنان باز کنیم که وضو بگیرند و برای دست دادن با شهدا، دست خود را دراز کنند. پس کنگره می تواند به عنوان یک حلقه وصل میان مردم و شهدا رابطه برقرار کند. رابطه ای که وقتی شکل گرفت، هم مشکلات را برطرف خواهد کرد و هم شکل جامعه را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

پرداختن به سرداران زنده دفاع مقدس شاید در ماموریت های کنگره تعریف نشده باشد، اما این نهاد می تواند زمینه اقبال را به این بزرگمردان قبل از شهادتشان فراهم کند. این درست که عماریاسر با شهادت خود جبهه حق و باطل را روشن تر از پیش کرد اما وجود و حضور او نیز ممیز حق از باطل بود، پس رزمندگان و فرماندهان دفاع مقدس که اگرچه فیض شهادت نصیب آنان نشد اما ماموریت حفاظت از حرمت شهیدان بر شانه آنان قرار گرفت و امروز در لباس های گوناگون و مشاغل مختلف به هدف واحد احیای ارزش ها می اندیشند هم باید در نظر آیند و کنگره با توجه دادن مردم به شهدا می تواند نگاه آنان را به فرهنگ شهادت و حماسه که پرچم دارانش هنوز زنده اند باز کند. حیف است، سندهای مجسم ایستادگی باشند و از سرچشمه زلال جاری باشند اما مردم برای فهم حماسه دفاع و تاریخ سرفرازی تشنه لب، کاسه پرسش های خود را به این سو و آن سو بگردانند تا گاه به اجبار به آب گل آلود هم بسنده کنند.

حرف ها اگر در قالب هنر بیان نشوند، جاودانه نمی شوند. جاودانه ترین معجزه الهی، هم در قالب هنرمندانه ترین کلمات شکل گرفته است پس باید بستر برای بیان هنرمندانه دفاع مقدس فراهم آید و اگر می خواهیم از این فرهنگ به عنوان حساب ذخیره معنوی برای امروز و فردای این کشور بهره گیریم- که صدالبته می خواهیم- پس باید هزینه های مادی و معنوی آن را هم بپردازیم.در احکام اسلام هم شاهد تشریع خمس و سهم امام برای کارهای فرهنگی هستیم. کاش برای ترویج فرهنگ دفاع مقدس که در راستای فرهنگ دینی مردم هم است، سهمی از بودجه ملی در ردیف مشخص و مدون درنظر گرفته می شد تا خدمت گزاران فرهنگ دفاع مقدس بتوانند بیش از پیش در راستای ترویج آن تلاش کنند.

کنگره با اجلاسیه باید به اوج برسد اما وظیفه تبیین افکار و اهداف شهدا نباید با پایان کنگره به نقطه پایان برسد، بلکه نقطه اوج اجلاسیه باید مقدمه ای باشد برای یک اوج دیگر. یعنی کنگره شهدا به هر نام و نشان باید تا همیشه ادامه داشته باشد، ما باشیم یا نه مهم نیست، مهم این است که فرهنگ شهدا، فرهنگ ایثارگری و فرهنگ حق خواهی همیشه و همه جا باید جریان داشته باشد.صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17400 ، تاريخ انتشار 880806

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۵۷)

 

 
دیروز در بازخوانی روایتی از امام رضا(ع) که ۱۰ سرفصل داشت به ۲ نکته پرداختم، اول امید خیر داشتن به آدمی و دوم؛ در امان بودن از بدی فرد که این ۲ نکته کلیدی اگر تحقق یابد و اگر آدم ها به آن متخلق شوند، خلق عالم، آ رامش و آسایش را به تجربه خواهند نشست. در ادامه این روایت تاکید شده است که انسان باید «خیر اندک دیگران را بسیار بشمرد»، آن وقت برای ادای دین به کار خیر دست خواهد زد و نیکی را با نیکی چنان پاسخ خواهد داد که خوبی کردن به رفتار همیشه اش بدل شود تا دیگر هیچ گاه حتی در برابر بدی هم جز به نیکی رفتار نکند. فراز دیگر که باز جامعه ساز و انسان پرور است و در تعامل اجتماعی آثار پربرکت دارد این است که «خیر بسیار خود را اندک بشمارد» و این می تواند توقع آدمی را چنان مدیریت کند که حتی اگر در برابر نیکی بسیار، باز پاسخ نیکی نگرفت از خوبی کردن خسته نشود و هرگز و هرگز و هرگز، خود را طلبکار نداند. اگرچه در واقع پاسخ خوبی خوبی است اما او با مدیریت توقعات خود می تواند حتی در زمان بدی کردن افراد هم خود را از فیض خوبی کردن محروم نکند. در این جا لازم می دانم نکته ای عرض کنم و آن این که نادیده گرفتن بدی، یک حق فردی است و هرگز به معنای اجرا نکردن حدود و عمل به قانون در برابر بدی هایی که شکل جرم و گناه دارند مخصوصا در حوزه اجتماعی نیست چه عمل به قانون و اجرای حدود خود عین خوبی است و با اجرای حدود و اعمال قانون، پاسخ طبیبانه به بیماری بدی و جرم داده می شود. پس این ظریف را باید در نظر داشت و آن چه از آن باید پرهیز کنیم این است که اگر فردی مثلا پشت سر ما غیبت کرد، ما زبان به غیبت آلوده نکنیم و جواب «های» را با «هوی» ندهیم نه این که اجرای قانون و حدود را تعطیل کنیم...در ادامه روایت می آموزیم که فراوانی حاجت دیگران نباید مسلمان را دلتنگ کند، بلکه حاتم وار اگر نیازمند از چند درهم درآید باز پاسخش را به نیکی بدهد و نکته بسیار قابل توجه در این روایت این است که «در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود» و این به یادآورنده روایت نبوی «اطلبو العلم من المهد الی الحد» است و تحریض کننده انسان بر «ز گهواره تا گور دانش بجوی» و روشن است که اگر آ حاد جامعه به جست وجوی دانش خستگی ناپذیر بکوشند، به آن دست خواهند یافت. به دانش که دسترسی پیدا شد بستر برای رشد و تکامل فردی و اجتماعی فراهم خواهد آمد. در جامعه تکامل یافته هم انسان ها کامل و بزرگ می شوند. در ادامه روایت، بر ترجیح فقر در راه خدا بر توانگری، خوار شمرده شدن در راه خدا بر عزیز شمرده شدن در همراهی با دشمن و گمنامی بر پرنامی تاکید شده است و نکته آخر و در حقیقت دهمین شرط اتمام عقل فرد مسلمان این است که احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است و این نیز داروی بی بدیل بیماری کبر و نخوت و غرور و حتی عجب است.

چه انسان اگر دیگران را برتر از خود بداند، تواضع خواهد ورزید، کبر و غرور، زمانی شکل می گیرد که خود را از دیگران برتر بدانیم آن وقت جامعه به بیماری غرور بدل می شود که امکان سعادت را از دست می دهد...خوب است در واپسین روزهای دهه کرامت، با بازخوانی روایات امام رضا(ع) راه رسیدن به فردای بهتر را در پیش گیریم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17400 ، تاريخ انتشار 880806


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:50  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 وجود امام زاده ها و زیارتگاه ها در مناطق مختلف حکم آب را دارد، همان گونه که آبادی ها بر محور آب شکل گرفته، بر محور وجود نورانی امام زاده ها و اوتاد و اولیا و... نیز آبادی های فراوانی شکل گرفته است. اگر آبادی های شکل گرفته بر محور آب،جنبه اقتصادی برجسته تری دارد، در آبادی های شکل گرفته بر محور امام زاده ها، معنویت و روحانیت برجسته تر می شود؛ چه در این بسترهاست که کنش ها و واکنش ها شکل می گیرد و در بستر معنویت هم معنویت و نورانیت جاری می شود و زندگی جریان زلال خدا را ادامه می دهد. رفتارشناسی مردمان ساکن در اماکن مذهبی هم نشان از این معنویت دارد و «مجاور شدن» هم فلسفه ای جز درک فضای روحانی این اماکن ندارد. معمولا هم افرادی به مجاورت می روند که از حیث معنوی نیز اهل هم جواری هستند. ... ماجرای شهدا هم از این سنخ است و به باور من هر شهید برای هر منطقه نقش یک امام زاده را دارد، وجود مزار او، به قبرستان ها احترام مضاعف می دهد و نورانیت نیز هم، به گونه ای که اگر افراد پیش از دفن شهید از قبرستان با ترس عبور می کردند پس از حضور شهید با آرامش در آن مکان وقوف می یابند و با اطمینان می گذرند... والدین شهید هم از یک خانواده معمولی تا یک خانواده مرجع ارتقا پیدا می کنند و مخصوصا در روستاها، خانواده شهید، کانون توجه اهالی و میزبان افرادی می شوند که از اداره های مختلف به روستا می آیند. این را دو دهه پیش از یک پیرمرد روستایی شنیدم که پس از شهادت فرزندش، به خانواده می گفت، از امروز، شما یک خانواده معمولی نیستید بلکه خانواده شهید هستید و خانه شما باید پناهگاه مردم و پایگاه نیروهای انقلاب باشد که از اداره های مختلف می آیند، پس بروید و خود را برای وضعیت تازه آماده کنید. در مطالعات شفاهی که داشته ام نیز دیده ام در بسیاری از روستاها، خانواده های شهید در حوزه های مختلف از جمله در رفع و رجوع مشکلات مردم نقش مرجع پیدا کرده اند و بسیاری از آداب و رسوم محلی نیز تحت تاثیر «شهید» هویت و شکل تازه گرفته است، از جمله در محرم و مراسم «علم بندان» که علم ها پس از بسته شدن به در خانه شهید برده می شود. ذکرهایی که در مراسم استقبال یا بدرقه علم ها می خوانند در کنار خانه شهید متفاوت می شود و حتی در روضه خوانی ها هم شاهد حضور متفاوت نام شهید هستیم. طی مراسمی که در قبرستان ها نیز برگزار می شود باز قبر شهید محور برنامه هاست. در مراسم عید نوروز نیز، دیدار با شهدا، به آغاز سال نو شکوهی ویژه می دهد و «حول حالنا الی احسن الحال» معنایی متفاوت می یابد. از دیگر نکات قابل توجهی که می توان در رفتار خانواده و خویشاوندان شهید یافت این است که آن ها روز به روز، مسیر تعالی را طی می کنند؛ با این باور که اول خود باید حرمت دار شهید باشند و بعد از دیگران بخواهند این حرمت داری را تداوم بخشند. من معتقدم بررسی نقش شهید در جامعه و جایگاه خانواده شهید به عنوان خانواده مرجع و نقش شهادت در اصلاح آداب و رسوم و... از سرفصل هایی است که باید به پژوهش گذاشته شود و پژوهشگران با بررسی دقیق و عالمانه نقش شهید در جامعه، دین خود را به این محورهای آبادی و آبادانی ادا کنند. این پژوهش ها مخصوصا نسبت به شهدای گمنام که مزار مطهرشان روزی، روزگاری، محوریت یک منطقه را شکل خواهد داد ضرورت بیشتری پیدا می کند... .

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17399 ، تاريخ انتشار 880805


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:9  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۵۶)

مسلمان، یک عنوان نیست که بشود افتخاری به هرکس داد، اگر چه مسلمانی خود افتخار بزرگی است. مسلمان، یک شعار نیست تا هرکس آن را فریاد کند، اگرچه مسلمانی خود بزرگ ترین شعار شعورمند و راز رستگاری انسان هاست، جامعه اسلامی هم باز یک مدال نیست که بر سینه برخی جوامع نشاند، بلکه دارای مولفه هایی است که تا پدید نیاید، جامعه اسلامی شکل نمی گیرد همان طور که تا سرفصل های مسلمانی و نقشه راه اسلام به عمل در نیاید، کسی را نمی توان مسلمان مومن نامید. ایمان نیازمند عقل است و به فرموده امام رضا علیه السلام «عقل شخص مسلمان تمام (کامل) نیست مگر ۱۰ خصلت را برخوردار باشد؛ ۱- از او «امیدخیر» باشد. ۲- از بدی او در امان باشند. ۳- خیر اندک دیگری را بسیار شمارد. ۴- خیر بسیار خود را اندک شمارد. ۵- هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. ۶- در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود. ۷- فقر در راه خدایش از توانگری محبوب تر باشد. ۸- خواری در راه خدایش از عزت با دشمنش محبوب تر باشد. ۹- گمنامی را از پرنامی خواهان تر باشد. ۱۰- احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است.» خب با دوباره خوانی مهندسی انسانی ارائه شده در این روایت می توانیم قدر و اندازه خود را مشخص کنیم و اگر منیت و خودخواهی بگذارد می توانیم نمره مسلمانی خود را بفهمیم، نمره ای که هیچ گاه تقلب بردار نیست وتا کسی این دوره ها را نگذراند به او نشان و مدرک نمی دهند! پس به خود نگاه کنیم که آیا از ما و کردار ما، از ما و از دست و زبان ما، امید خیر هست یا نه؟ آیا مردم از ما گمان نیک دارند و این گمان را به عمل درآورده ایم یا نه و باز به دقت در رفتارمان بنگریم که آیا مردم از بدرفتاری، بدکرداری، بدزبانی و شرور نفسانی ما در امان اند یا نه. آن وقت اگر پاسخ مثبت بود و مردم به خیر ما امیدوار و از بدی های ما در امان بودند، آن وقت می توانیم بارور شدن ۲ مولفه دینی و انسانی را در رفتار خویش جشن بگیریم تا جامعه هم بتواند به بلوغ رفتاری برسد و روشن است در جامعه ای که خیر افراد به هم می رسد و مردم شر ندارند و از بدی ایمن اند، بستر برای بروز استعدادها و تعالی توان ها و توسعه یافتن هنرها و تعمیق سلامت رفتاری فراهم می شود. آن وقت اگر خط و مرز قانون و مردان قانون هم نبودند باز جرمی اتفاق نمی افتد و خطایی، بر کتاب زندگی کسی خط سیاهی نمی اندازد و سفیدی رفتار آدم ها، کوچه ها را روشن می کند. در روشنایی این رفتار، آرامش، فصل زندگی را دل پذیرتر می کند. اگر از آسیب بدی ها در امان باشیم، امنیت هم به اوج می رسد. سلامت و بهداشت هم ارتقا می یابد، آموزش هم به کمال می رسد، چه دیگر از بدی مخلوط کردن فرآورده های ناسالم با سالم در امانیم و غذای سالم، به توسعه سلامت ما کمک می کند. از بدی کم کاری آموزشی و بدآموزی در امانیم لذا کار آ موزش به سامان می شود و می توانیم به شکوفا شدن استعدادها امید ببندیم... در این باره و دیگر سرفصل های این روایت باز هم خواهیم نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 تحمل نداریم، تحمل هم خانواده را، چه رسد به تحمل منتقد، چه رسد به تحمل مخالف! آن قدر از هم دور شده ایم که در دو قدمی هم فریاد می زنیم به شعار مرگ... . واقعا چه بر سر ما آمده است؟ چه شده که جلوی دوربین چند خبرنگار خارجی چنین هنرنمایی می کنیم؟ و از یاد می بریم جلوی نامحرم و غریبه، حجب و حیایی هم لازم است و ناسلامتی ما مسلمان و ایرانی هستیم! اما... . یک گروه مرگ بر دیکتاتور... و گروه دیگر مرگ بر منافق، آن یکی توپ تانک بسیجی... و این؛ کروبی خاک... آن قدر تلخ گذشت بر من روز جمعه در نمایشگاه، آن قدر سخت گذشت که قابل گفتن نیست حتی بیشتر از روزی که خبر شهادت شوشتری را شنیدم. خبر شوشتری با اشک سبک شد، اما تلخی این روز نه با بغض و نه حتی با اشک از میان نمی رود. بدون داوری ارزشی و جانب داری از این یا آن، من «اخلاق» را آن روز شهید شده دیدم و دریغا که از هر ۲ سو تیرها برای هدف گرفتن اخلاق در چله می شد. دریغ که از لب های مدعی نمازخوانی، گفتارهای دشمن شاد کن به گوش می رسید و دریغا که باز «بسیجی» قربانی دعوای نابخردانه پیاده نظام جناح های سیاسی شد و باز... بگذریم توهین به بسیجی آن قدر سنگین است که حرمت قلم اجازه بازگویی آن را نمی دهد. بگذریم. روز جمعه گذشته آقای کروبی به نمایشگاه مطبوعات آمده بود اما گروهی له و گروهی علیه او شروع به شعار دادن کردند، گروهی، «میرحسین» رابا یا حسین و گروهی با «مرگ» و باز یک گروه این شعار که «بسیجی واقعی، همت بود و باکری» و گروه دیگر؛ «بسیجی واقعی نورعلی شوشتری» غافل از این که میان همت و باکری و شوشتری فرقی نیست. غافل از این که هر ۲ گروه نه همت و باکری را می شناختند و نه شوشتری را، بسیجیانی از این دست حتی با دشمن کافرکیش هم جز بر مدار اخلاق رفتار نمی کردند و به اسیر بعثی زخمی که تا آخرین فشنگ خود را هم شلیک کرده بود، خون اهدا می کردند اما امروز کسانی دم از این بزرگ مردان می زنند که هم وطن، هم دین و هم خانواده خود را هم تحمل نمی کنند. همت ها و باکری ها و شوشتری ها نماد مهر و لطف بودند، اما برخی اینان از قهر و کینه لبریزند و خیلی از چیزهای دیگر. روز جمعه، بسیجی جانبازی به غیرت به خروش آمده بود که اینان کربلای ۵ را ندیده اند، بسیجی را نمی فهمند و... درست هم می گفت اگر کربلای ۵ را، بیت المقدس را، والفجر، خیبر و... را دیده بودند نه کسانی با ادعای نام بسیجی چنین بداخلاقی می کردند و نه آن گروه دق دلی خود را از اینان با توهین به بسیجی خالی می کرد... . باز هم بگذریم، به باور من روز جمعه اخلاق قربانی شد، عقلانیت شکست و ما جلوی دوربین خبرنگاران خارجی نشان دادیم از تحمل و عقلانیت و احترام فرسنگ ها فاصله داریم و باز متاسفانه این فاصله نه کمتر که بیشتر هم می شود و باز باکمال تاسف در پایان، ۲ طرف انگار از فتح خیبر برمی گشتند که لبخند پیروزی بر لب داشتند و چقدر تلخ بود این لبخندها اگر کسی به چشم عقل نگاه می کرد.

صفحه 04 سياسي 2 ، شماره سريال 17398 ، تاريخ انتشار 880804


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۵۵)                                                                                                         رابطه ما با آحاد جامعه چگونه است؟ در برابر اغنیا و فقرا چگونه برخورد می کنیم؟ سلام ما به هرکدام چه طعمی دارد و لب هامان و چشمانمان هنگام مواجهه با این دو طبقه چه حالتی دارد؟ آیا مثل آن مردی خواهیم بود که وقتی کنار فقیر نشست، دامن لباس خویش برچید و مورد عتاب رسول مکرم اسلام(ص) قرارگرفت و یا از آنانی هستیم که به جوهر ایمانی افراد و هویت انسانی آنان احترام می گذارند و ذهن به میزان برخورداری مادی او مشغول نمی کنند؟ رابطه ما با اغنیا و فقرای پست و مقام چگونه است؟ در برابر روسا چگونه دست ما تا سینه بالا می آید و قد ما تا کمر خم می شود و در برابر فرمان برداران، جور دیگر یا نه، رئیس و مرئوس و غنی و فقیر همه در ترازوی اعتقاد و عمل ما با ترازوی تقوا سنجیده می شوند؟ آیا مااز آن گروه هایی نیستیم که میزان غلظت سلام و علیک آنان به درجه افراد بستگی دارد؟ اگر چنین نیستیم، اهل ایمانیم و رفتارمان، رضایت حضرت حق را در پی خواهد داشت اما اگر قصه نه این است فردامان بسیار پرغصه خواهد بود، این را امام رضا علیه السلام واضح و روشن بیان می فرمایند: «کسی که فقیر مسلمانی را ملاقات کند و بر خلاف سلام کردنش بر اغنیا به او سلام کند، در روز قیامت در حالی خدا را ملاقات کند که بر او خشمگین باشد». با نظر و نگاهی دوباره به روایت رضوی درمی یابیم که خداوند بر همه خلایق خود غیور است و انسان را به خاطر انسانیت و شان خلیفة اللهی لازم الاحترام می داند نه به خاطر مال و ثروت و جاه و مقام، لذا از کسی که حرمت خلیفه های او را رعایت نکند خشمگین می شود.

خب حالا با این روایت امام رضا(ع) حساب ذخیره ما از خشم الهی پر است یااز مهر او. به یاد داشته باشیم مهر خداوند بر ما بسته به مهربانی و حرمت گزاری ما به دیگر انسان هاست مخصوصا احترام به اقشاری که به حیث ثروت و قدرت فرو دست اند پس با احترام به دیگران و کسب رضایت الهی، هم خود به آرامش برسیم و هم به توسعه حرمت انسانی در جامعه کمک کنیم، آن وقت ما خود اولین برخورداران از فضای توسعه حرمت و ارتقای اخلاق خواهیم بود و تعداد دوستان ما هم آن قدر زیاد خواهد شد که خوشی این جهان و سربلندی آن دنیا را فراهم آورد، چه امام رضا علیه السلام در روایتی دیگر از جمله شرایط خوشی را، زیادی دوستان و دیدار و اظهار دوستی با آنان برمی شمارند و این ما را بدان توجه می دهد که باید هر روز به فکر ازدیاد دوستان و افزایش «ثروت خوشی» باشیم و تا جایی که دست ما می رسد، به یاری دیگران همت کنیم تا در شمار آنانی قرار نگیریم که امام رضا علیه السلام آنان را در شمار «بدترین مردم» قرار می دهند چه در مکتب امام رضا «بدترین مردم کسی است که یاری اش را از مردم بازدارد و تنها بخورد ...» حال آن که افراد می توانند با یاری مردم و هم سفرگی با آنان خود را در فهرست بهترین مردم قرار دهند...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17398 ، تاريخ انتشار 880804


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:40  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۵۴)


یک آگهی تبلیغاتی پیشتر پخش می شد که یک فروشنده، فرش ایرانی می فروخت و در مقابل مشتری خارجی می گفت فرش ایرانی و در ظرف را برمی داشت و چلوکباب کوبیده را نشان می داد و می گفت «غذای ایرانی» و... یادتان مانده است این تبلیغ؟ خب، این غذای ایرانی، که به شناسه ای برای غذای ملی بدل شده بود پیشترها چه ویژگی هایی داشت که همه به آن اعتماد می کردند؟ امروز ماجرا چگونه است آیا شما به کباب کوبیده که در رستوران ها و کبابی های مختلف عرضه می شود اعتماد دارید؟ چند درصد رستوران ها کباب را آن گونه که باید تولید می کنند؟ راستی بر سر کباب کوبیده که روزگاری غذای ایرانی می خواندنش چه آمده است؟ بگذریم. قصد پرداختن را به کباب ندارم، قصه ماجرای دود کباب و بوی کباب هم نیست، ماجرای اعتماد را به کباب عرض کردم تا اشاره کنم به «تلخ واقعه ای» که روی داده است در حوزه فرهنگ عمومی و رفتاری ما. این را چند روز پیش به جوانی که از بوشهر آمده بود گفتم که روزگار فرهنگ عمومی ما، روزگار کباب کوبیده ماست، وقتی به جای گوشت، پیه و سیرابی و... وارد کباب می شود، نمی توان انتظار داشت اخلاق مردم سلامت بماند. این لقمه هاست که جسم را می سازد. این جسم است که جان را در خویش دارد. وقتی لقمه ای ناسالم وارد جسم شد، به آن آسیب می رساند، جسم که آسیب دید، جان هم در امان نمی ماند و نتیجه می شود این که دروغ، سکه رایج می شود و کلاه گذاری و کلاه برداری، «زرنگی» به حساب می آید و از زیر کار در رفتن و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن، «هنر» می شود.  آن وقت، «قیمتی گوهر» اعتماد جوانمرگ خواهد شد بی آن که کسی بر او سرشکی ببارد!برگردیم به قصه کباب، اگر کباب پزها- به مثل- از اجناس کاذب استفاده نکنند و به هزار توجیه، چربی و سیرابی و... وارد کباب نکنند و صادقانه به میزان استاندارد از گوشت مرغوب استفاده کنند، لقمه های دروغ وارد جسم کسی نمی شود و به دروغ رفتاری تبدیل نمی شود. نگوییم کباب، غذای غالب نیست، کباب را به مثل ذکر کردم والا غذای حلال، مسئله اصلی است و مادام که به جای غذای حلال، آتش بخوریم، جز سوختن چاره ای نخواهیم داشت. وقتی لقمه های حرام به رفتار حرام تبدیل شود، آرزوی داشتن جامعه ای سالم هم فقط در حد همان آرزو خواهد ماند و به مرحله تحقق نخواهد رسید. پس تا «کباب کوبیده ما» درست نشود رفتار و کردار ما هم درست نخواهد شد و تا این درست نشود هیچ چیز درست نخواهد شد، برای اصلاح کباب کوبیده، هم باید فرهنگ صلاح را در جامعه نهادینه کرد و نقشه راه را چنان نوشت و چنان عمل کرد که نازیبایی ها نتوانند این چنین به رفتار غالب ما تبدیل شوند و قصه چنین نشود که مردم اعتمادشان نسبت به هم آن قدر آسیب ببیند که دیگر برادر هم به برادر اعتماد نکند و چشم ها در چشم طرف مقابل، به دنبال فریب بگردند! باور کنید زندگی در فضای بی اعتمادی زجرآور است و در چنین جامعه ای زیبایی ها و مهربانی ها و لطافت ها هم به چشم نخواهد آمد. پس اگر می خواهیم از این فضا بیرون برویم، «کباب کوبیده» رفتارمان را اصلاح کنیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17397 ، تاريخ انتشار 880803
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 سیاه و سفید (۵۲)

 

 

کداممان وعده شفاعت از حضرت امام داریم؟ کسی هست که از روح ا... وعده شفاعت گرفته باشد؟ من که نشنیده ام، اما یک نفر هست که این بشارت را شنیده است، او سرلشکر شهید نور علی شوشتری است. وقتی عملیات مرصاد را با رشادت و درایت به پیروزی فرماندهی کرد، جاودان یاد حاج احمدآقای خمینی این پیغام امام را به او رساند که «در این دنیا که نمی توانم کاری بکنم اگر آبرویی داشته باشم، در آن دنیا قطعا شما را شفاعت خواهم کرد.» آری شوشتری چنین «برات» ارزشمندی از عبد صالح خدا، پیر روشن ضمیر و عارف عامل حضرت روح ا... داشت و در قلب آن عزیز هم صاحب چنین جایگاهی بود، جایگاهی که خیلی از داعیه داران حتی از درک آن عاجز بودند.

بله، شوشتری ما، صادق و صمیمی و پرصلابت بود، خاک جبهه خداباوری او را گواهی می داد و می دهد هنوز، چنان که خاک سیستان و بلوچستان هم از این پس او را در یاد خواهد داشت اما ما هم او را در یاد خواهیم داشت و یادش را در رهگذار یاد خواهیم گذاشت؛ هیچ از خود پرسیده ایم با کاوه با برونسی، با چراغچی و ... چه کرده ایم؟ هیچ برنامه ای برای الگوبرداری از شوشتری ها داریم در این وانفسایی که دشمن هم علیه ایران فیلم ۳۰۰می سازد و هم برایمان الگوهای دروغین می تراشد؟ چه کار داریم می کنیم؟ ما حواسمان است؟ ما الگوهای اجتماعی در قامت شهید فراوان داریم. باور همین که زیست اجتماعی هرکدام از آنان می تواند یک الگوی انسانی موفق از بهتر زیستن به دست دهد. اگر ما دست از اسوه های بدلی و الگوهای تقلبی بشوییم و دست شسته و معطر را به وضوی خود، به سوی الگوهای ملی خویش دراز کنیم، نه در تاریخ پرافتخار و نه در فصل معاصر خویش، چهره هایی برای الگوشدن کم نداریم اما چشم ما از بس به آن سوی دنیاست، خانه خود را نمی بیند! شده ایم مثل کوزه گری که از کوزه شکسته آب می خورد، حتی شده ایم مثل آن که سرچشمه زلال را رها می کند و به سراب دل می بندد! بله این وضعیت ماست و الا آن که از سرچشمه زلال آب می نوشد، جانی طربناک دارد و دلی روشن، ما اگر چنین بودیم روزگار ما این نبود! بگذریم. اما از این حقیقت نمی توان گذشت که چهره هایی چون شوشتری، بابارستمی، بابانظر، برونسی، با همه بی ادعایی و پزهای آن چنانی به حقیقت ظرفیت تبدیل شدن را به الگوهای ماندگار ملی دارند، حیف که ما در نگاه به آدم ها، به جای درک و معرفت به «مدرک» آن ها نگاه می کنیم و نگاه بیماری اخلاقی - اجتماعی جعل مدرک را هم به دنبال می آورد، حال آن که ما نیازمند الگوهای موفق اخلاق و درک و معرفت ایم و شوشتری و برونسی ... از سرآمدان نسل خود در این ساحت ها بودند. راستی، من مشهد نیستم، اما هرکس می تواند به مراسم تشییع شهدا برود. هرکس هم رفت از طرف من هم به بدرقه سردار شهید دستی تکان دهد. من سادگی و صفای شوشتری را خیلی دوست داشتم. پنجشنبه/۳۰مهر۸۸/۱۷۳۹۵/ص۹

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:48  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۵۳)
از هر کداممان اگر بپرسند دشمنت کیست، یک سیاهه بلند بالا می نویسیم و اگر بپرسند دوستت کیست باز یک فهرست دور و دراز ردیف می کنیم. در هر دو حالت، از کشورها تا آدم های کوچه و محله و محل کار را نام می بریم، اما به حقیقت از دشمن حقیقی غافلیم، چنان که دوست واقعی خود را هم در این فهرست به حساب نمی آوریم؟

راستی شما دوست و دشمن واقعی خود را می شناسید؟

چقدر با آن ها سروکله زده اید؟ باز هم آن چه شما در ذهن دارید مراد این قلم نیست. بگذارید در این روزها که ایران عزیز با ۲۰کشور جهان بی تاب جشن و ولادت امام رضایند و جشنواره های رضوی ایران را به کشوری با ۳۰پایتخت تبدیل کرده است، از محضر امام رضا علیه السلام بیاموزیم، دوست و دشمن را، آن جا که می فرمایند «دوست هرکس عقل او و دشمنش جهل اوست» فکر می کنم با شناخت این دوست و دشمن، آن فهرست های پیشین رنگ می بازد چه ما به حقیقت دوست و دشمن را در خویش همسایه داریم به گونه ای که گاه با دوست و گاه با دشمن خود همراه می شویم، حال آن که اگر به راستی خواهان رستگاری خود باشیم، جز با دوست خود که همانا عقل باشد همراهی نخواهیم کرد بلکه زندگی را به مهندسی عقل وا خواهیم گذاشت و اجازه نخواهیم داد، جهل ما آن قدر فربه شود که فضای زندگی ما را پرکند.

تا در کوچه و جامعه شاهد، افرادی باشیم که نه به اندازه علم و عقل که به اندازه جهل و بی خردی خویش حرف می زنند و عمل می کنند و چقدر این رفتار، فضای جامعه را آسیب پذیر می کند، حال آن که اهل عقلانیت، کمتر سخن می گویند و این خود نشانه دین فهمی و خردمندی آنان است چنان که مولا امام رضا علیه السلام می فرمایند «از نشانه های دین فهمی، حلم و علم است و خاموشی دری از درهای حکمت است. خاموشی و سکوت دوستی آور و راهنمای هرکار خیر است.»

فکر می کنم ما اگر در همه زندگی باهمین ۲کلید به سمت قفل های فرا رو برویم همه درهایی که به سوی سعادت گشوده می شود به روی ما باز خواهد شد.

اگر همین ۲ حدیث آقا را هر روز در جان خویش حدیث و در جامعه خود تازه تر از روز پیش به رفتار درآوریم، سعید خواهیم شد به حقیقت ...

یک ضرب المثل ایرانی هم آدمی را از پرگویی پرهیز می دهد و با احترامی که برای سخن گفتن قائل است، تاکید می کند «گر سخن نقره است، خاموشی طلاست» و به یادمان می آورد، خاموشی از جنس طلا، زندگی سازتر و پرقیمت تر است چه بسیاری از آدم ها، دوستان خود را با سخن نابه جا از دست می دهند، حال آن که احتمال از دست دادن دوست با سکوت خیلی کم است. پس بکوشیم به اندازه عقل و دانش خود سخن بگوییم نه به اندازه جهالت خود. این برای فرد و جامعه بهتر است ما هم در بهترشدن وضعیت جامعه نقش ایفا کنیم...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17396 ، تاريخ انتشار 880802


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 سیاه و سفید (۵۱)


خیلی راحت، خودرویش را پارک می کند و خیلی راحت تر می رود. انگار نه انگار که دوبله پارک کرده است و پارک دوبله هم خلاف است. وقتی تذکر می دهی متلکی می گوید و قدم هایش را تندتر می کند... چند قدم آن سوتر باز دیگری دوبله پارک می کند و می رود، تذکر می دهی، متلک می گوید، اعتراض می کنی، صدایش را بلندتر می کند که به تو مربوط نیست! ماجرای سوم را که می بینی معترض می شوی، می گوید دیگران دنیا را خوردند، اتفاقی نیفتاد، حالا ما یک خلاف بکنیم، آسمان به زمین نمی آید، زلزله هم نمی شود، پس نگران نباش!... خسته می شوی از این که پس از هر امر به معروف و نهی از منکر، متلک می شنوی. آن هم از کسانی که انتظار داری خود عمل کنند به نیکی و پرهیزکار از خلاف باشند، آخر یادت می آید نظر فقهی مرجع بزرگ جهان اسلام، حضرت امام خمینی (ره) را که می فرمود تخلف از مقررات راهنمایی و رانندگی شرعا حرام است. حالا می بینی که افراد اکثرا ندانسته، مرتکب یک حرام می شوند. حال آن که شاید اگر بسیاری از مردم بدانند تخلف ها گاه به حرام و گناه و عقوبت منتهی می شود مرتکب این اعمال نشوند. من معتقدم حتما اگر این نظر روشن هم نبود، باز تخلفاتی چون پارک دوبله عبور از چراغ قرمز و ... از آن جا که باعث تضییع حقوق دیگر شهروندان می شود، حرام و در صورت خسارت دیدن دیگران موجب «ضمان» بود. به دیگر عبارت، وقتی شما دوبله پارک می کنید، امکان استفاده دیگران را از خیابان سلب می کنید یا وقتی از چراغ قرمز رد می شوید، عملا امکان استفاده دیگران از فرصت چراغ سبز را غصب می کنید و این نمونه روشن تعدی به حقوق دیگران است. درازدستی به حقوق دیگران که صرفا بالارفتن از دیوار مردم و برداشتن مال از او نیست. این درازدستی اشکال گوناگونی دارد، یک شکل آن بازداشتن مردم از حق شان است، حالا در خیابان یا پیاده رو فرقی نمی کند.مغازه داری که با چیدن وسایلش در پیاده رو امکان استفاده مردم از این فضا را محدود یا غیرممکن می کند هم مرتکب تخلفی گناه آلود می شود که باید پاسخگو باشد آن که پیاده رو را با انبار و پارکینگ و ... اشتباه می گیرد هم باید پاسخ این اشتباه کرداری خود را بدهد. چنانکه عابر پیاده هم زمانی که چراغ سبز است برای خودروها، نباید با آمد و شد خود، حق خودروها را نادیده بگیرد و ... به هر حال تضییع حق مردم،گناه بزرگی است، حالا به هر شکلی که می خواهد باشد.اگر اهل مطالعه باشیم در خواهیم یافت که در دیگر کشورها هم نسبت به مقررات حساس هستند و به شدت مراقب هستند به قانون عمل شود و با متخلف هم به شدت و بدون چشم پوشی برخورد می کنند چه دریافته اند برای داشتن رفتاری قانون مند و جامعه ای امن برای زندگی راهی جز رعایت قوانین از سوی همه افراد نیست، پس برای حفظ اقتدار و نظم جامعه و آرامش همگانی با قانون شکنان قاطعانه برخورد می شود. پس ما نیز، حتی اگر نگاهی شریعتمدار به قانون نداریم، باز هم شایسته خواهد بود مثل کشورهای پیشرفته قانون را رعایت کنیم.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17394 ، تاريخ انتشار 880729


 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  |