X
تبلیغات
خبرنگار بهشت
اجتماع...فرهنگ...سیاست

 
این حرف درستی است که «این قبیل اقدامات، ارزش نظامی ندارد» اما انسان هایی که قربانی این ترورهای ناجوانمردانه می شوند از قربانیان حادثه تاسوکی تا بلوار ثارا... زاهدان، تا دیگر مردمی که قربانی این جنایات می شوند تا شهدای حادثه اخیر ارزش فراوانی دارند آن قدر که یک تار مویشان به جهانی برابر است. پس نمی توان با گفتن این نکته که «این قبیل اقدامات، ارزش نظامی ندارد» همه توان را برای پیشگیری به کار نبست. به «بی ارزشی این اقدامات» نباید نگریست بلکه به «ارزش بزرگان» و جان های نورانی باید توجه کرد که در این حوادث جان باختند. پس باید کار را چنان سامان داد که تروریست ها، حتی انتحاری ها نتوانند این قدر جلو بیایند و سرمایه های ملی و انسانی ما را قربانی کنند، سردار شوشتری آدم کمی نبود، صدامیان در حسرت کشتن او به مرگ رسیدند اما به آرزویشان نرسیدند هر چند خود آرزومند شهادت بود.

سردار محمدزاده هم از همین قبیل بود، بزرگ مردی که در مردانگی آوازه دار بود، ریش سفیدان طوایف هم عصاره یک طایفه بودند و سرمایه ای برای منطقه، پس در این حادثه ما سرمایه های گرانقدری از دست دادیم و من این را نشانه آن می دانم که شاید موضوع خیلی جدی گرفته نشده است والا نباید افراد بدون بازرسی و تفتیش به محل می آمدند و خیلی نبایدهای دیگر... اما با همه این ها، خون شهید بیداری آفرین و مظلومیت زدا و اقتدارآفرین است و مطمئنم این خون های پاک سیلی راه خواهد انداخت که سرزمین مظلوم سیستان و بلوچستان را از لوث وجود تروریست ها پاک خواهد کرد. اما غفلت نکنیم و نمی شود تحمل کرد سرمایه های انسانی ما به تاراج برود. آرامش یک ملتی خدشه دار شود و امنیت به حرف و حدیث دچار شود و کار به همین جا تمام شود ما در مقابله با تروریست ها «بی تجربه» نیستیم، ما گنده تر از این تروریست ها را در کردستان و دیگر مناطق سرجایشان نشانده ایم. شهید هم داده ایم،هزینه هم کرده ایم اما آنان را که مستظهر به پشتیبانی استکبار و دستگاه های جاسوسی دشمن بودند را درهم کوبیدیم، ما وجب به وجب خاک آن دیار را با مجاهدت پاکسازی کردیم شهید هم فراوان دادیم، «سیلی محکم ما» گوش بیگانه را نواخت. کردستان شاهد این مدعا است امروز هم باید کاری بکنیم کارستان، باید ریشه شجره خبیثه ترور و ناجوانمردی را از ریشه درآوریم و برای آن که سر بلندتر باشیم در مقابل ملک و ملت و تاریخ باید کار را تمام کنیم. باید بر پرونده  ترور در این منطقه، نقطه پایان بگذاریم، اما یک نکته؛ در این حادثه جان های تابناک از شیعه و سنی چراغ راه شدند، باشد که شجره طیبه وحدت از جریان زلال شهادت سیراب و شاداب تر شود تا مردمان در پناه این درخت به امنیت و آرامش برسند، هر چند خون این شهدا بر دل همه ما سنگینی می کند بر شانه من، تو، ما اما بر شانه های حکومت و طوایف که بزرگانشان قربانی شدند، بیش از همه سنگینی می کند. پس با نابودی تروریست ها این بار را سبک کنیم، علاوه بر این، دولت های حامی تروریست ها در این حادثه باید پاسخگو باشند، پس کجاست دیپلماسی فعال وزارت خارجه؟ چرا از ظرفیت دیپلماسی و مبادلات اقتصادی و فرهنگی برای تحت فشار قرار دادن پاکستان که به مامن این تروریست ها بدل شده است استفاده نمی کنیم؟ به باور این قلم، با پاکستان روشن و صریح باید اتمام حجت کرد و یک کلام و ختم کلام را گفت که یا جلوی این فتنه را بگیرد یا عواقب آن را بپذیرد و در اولین قدم، قطع رابطه سیاسی و اقتصادی می تواند چاره کار باشد...

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17393 ، تاريخ انتشار 880728


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۵۰)
همیشه تا بحث اخلاقیات اجتماعی و اصلاح الگوی رفتار پیش می آید برخی افراد که سر اصلاح ندارند، انگشت اشاره به سمت دیگران می چرخانند که؛  دیگران خود چنین هستند و چنان. حتی برای توجیه عملکرد غلط خود، غلط کاری دیگران را برجسته می کنند اما از یک نکته غافلند و غافلیم که اگر همه قرار باشد از روی هم بنویسند، «یک گام به پیش هم» ممکن نخواهد شد بلکه در جا خواهیم زد. اگر قرار بود آدم ها همه مثل هم رفتار کنند هنوز در عصر نخستین می ماندیم. اما قرار نیست بلکه قرار است آدم ها از اشتباهات هم پند گیرند و به سمت اصلاح امور بروند. برای اصلاح هم اگر همه منتظر هم بمانند کاری انجام نخواهد شد.

اگر به توان دیگران دل ببندند باز هم کار انجام نخواهد شد. کار زمانی به انجام می رسد که افراد به توان خود بنگرند و دست به زانوی خود بگذارند و برخیزند. ماجرای «بلدرچین» در مزرعه که سال ها پیش در دوره دبستان می خواندیم که یادمان نرفته؟ آن جا، صاحب مزرعه برای دروی مزرعه، هر روز به این و آن متوسل می شود اما جواب نمی گرفت. یک روز به امید یاری این و روز دیگر در آرزوی کمک آن می ماند و باز خبری نمی شد، جالب این که بلدرچین وقتی در مقابل نگاه پراضطراب جوجه هایش قرار می گرفت، می گفت آسوده بخوابید، خطری لانه ما را تهدید نمی کند و باز روز دیگر باز برنامه  صاحب مزرعه و باز تکرار سخن بلدرچین تا آن شب که صاحب مزرعه به زن و فرزندش گفت، داس ها را تیز کنید، فردا خودمان به درو خواهیم رفت! آن جا بود که بلدرچین جوجه هایش را فرا خواند که باید از این مزرعه برویم چون مرد فردا خود خواهد آمد و منتظر این و آن هم نخواهد ماند و چون مرد به خود نگاه کرد و برخاست پس تا درو نکند از پای نخواهد نشست.

حالا قصه اخلاقیات و اصلاح رفتارها هم همین است تا من اصلاح رفتارم را به تو گره زنم و تو به دیگری و همه منتظر باشیم تا دیگران رفتار خود را درست کنند بعد ما ، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. اما اگر ما، هر کداممان، خود به اصلاح خویش همت کنیم، کاری  خواهد شد کارستان. درست مثل این که هر کس اگر کاشتن درخت خود را به درختکاری دیگری موکول کند، هیچ باغی شکل نخواهد گرفت، بلکه باغ زمانی زمین را زیبا و فضا را معطر خواهد کرد که هر فردی درخت خود را بکارد.

پس بیاییم، هر کداممان کار خود را اصلاح کنیم تا حتی اگر دیگران عمل خود را به کنش گری ما موکول کردند، ما اولین نفری باشیم که مردم را به سمت زیبایی هدایت می کنیم. این اول بودن هم حلاوتی دارد که اگر به آن توجه کنیم، برای به دست آوردن آن با همه وجود خواهیم کوشید.

راستی هم ما که می توانیم با عمل خود سرمشق دیگران شویم، حیف است آنقدر بر جای بنشینیم و ایستادن خود را به قد کشیدن دیگران موکول کنیم که عملا توان ایستادن را از دست بدهیم. پس برای اصلاح رفتار خود منتظر اصلاح دیگران نباشیم و در مرحله بعد خود از جمله کسانی باشیم که با روشن کردن چراغ اصلاح، دیگران را هم به صلاح و اصلاح ترغیب می کنند. این بهتر است.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17393 ، تاريخ انتشار 880728


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 نام همه زنان «معصومه»، نام همه مردان «رضا»ست یا امام رضا!بی نام می شویم، بی نام! اصلا هر که عاشق است نباید از خویش نامی داشته باشد. نام عاشق، حضرت معشوق است و دیگر هیچ که اگر نه این باشد باید در خلوص عشق تردید کرد والا عاشق بر خویش نام ندارد، چنان که روایت پرشکوه جناب مولانا نیز به تایید این حقیقت می آید؛

گفت معشوقی به عاشق زمتحان

در صبوحی کی فلان بن فلان

مر مرا تو دوست تر داری عجب

یا که خود را، راست گویا ذاالکرب...

گفت: من در تو چنان ساری شدم

که پرم از تو زساران تا قدم

برمن از هستی من جز نام نیست

در وجودم جز تو ای خوش کام نیست...

اما عاشق اهل بیت(ع) همین نام را هم ندارد بلکه نام ها را فرو می گذارد تا جان بیابد و چنین می شود که می توان گفت: «نام تمام زنان معصومه، نام تمام مردان این شهر، رضاست» آری این روزها، زن های ما معصومه نام می گیرند تا از حضرت معصومه نشان بیابند و نشانه و بر اثر این نشانه ها به صاحب نشانه برسند و مردها همه رضا می شوند تا زندگی را با تأسی از امام رضا(ع) زیبا کنند.حضرت معصومه سلام ا...علیها، که به جاودانه نام فاطمه هم مفتخرند، «کریمه اهل بیت» نامیده می شوند و ترجمان کرامت و بزرگواری هستند و معلم درس کرامت. زنان ما نیز برای «معصومه» شدن نیازمند مشق از این سرمشق اند تا با پرهیز از نازیبایی ها معصومه شوند و با کرامت و داد و دهش، «کریمه» و با به عمل درآوردن زیبایی ها، «فاطمه» شوند.امام رضا علیه السلام هم تجلی رضا و رضوان، علم آل ا...، رأفت و مهربانی و... همه زیبایی ها هستند. مردان ما هم باید برای رضوی شدن، برای بارور کردن زیبایی ها در رفتار خود تلاش کنند و به میزان توفیق در این تکاپو، می توان آنان را «رضا» نامید و «رضوی» دانست. امام رضا(ع) بخشنده است، پس کریمان و بخشایشگران خوی رضوی دارند. امام رضا(ع) ضامن و پناه درماندگان است، آن که در خانه به روی درماندگان می گشاید، رضوی منش است و...اینک که در ولادت حضرت فاطمه معصومه(س) دهه کرامت را آغاز می کنیم و با برپایی جشنواره رضوی از گوشه و کنار، سمفونی عشق به گوش می رسد، خوب است با خودآزمایی بر مدار راستی آزمایی نسبت خود را با حضرت معصومه و امام رضا(ع) بسنجیم تا عیار ایمانمان مشخص شود، آن گاه برای بهتر شدن و «قربت» به این دو «غریب» بزرگوار بکوشیم...کوشش در راه رضوی شدن و معصومی شدن هم کوچه های جان را روشن می کند هم کوچه های جامعه را. وقتی مردم به خلق و خوی اهل بیت(ع) متخلق شوند، از زبان خلق جز ذکر عمل خالق بر نخواهد خاست و آن روز، از دست و زبان همه شکر عمل برخواهد خاست تا جامعه شاهد شکوفایی زیبایی ها در همه جا باشد و دیگر نه زشتی شکل  بگیرد، نه زشت کرداری مجال یابد، خط شیطان را در دفتر زندگی مردم رسم کند.جشنواره رضوی، این فرصت عزیز را، این زمان طلایی را قدر بدانیم تا بتوانیم بگوییم «نام زنان معصومه، نام مردان رضاست» یا امام رضا!

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17393 ، تاريخ انتشار 880728


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:52  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

 

دست های کوچک می توانند قفل های بزرگ را باز کنند. حتی می توانند قفل های آسمان را بگشایند. دست های کوچک، نه دست های کودک، که پاک از ریا و تظاهر است. دست هایی که خالی از آلودگی و سرشار از پاکیزگی است. کم قفل باز نکرده است از زندگی بزرگ ترها. این دست ها را مخصوصا وقتی به طرف آسمان بلند می شود باید قدر دانست. این دست ها را وقتی در مشبک های ضریح گره می خورد باید عزیز داشت. باید به زیارت های کودکانه با حرمت نگاه کرد و به کودکانی که به زیارت می آیند نیز هم چه آن که فصل سفید کودکی را به سرسبزی زیارت زینت بخشد، با بهار پیوند خواهد خورد و از جنس بهار خواهد شد و روشن است که هیچ بهاری پاییز را به خاطر نمی آورد و به دیگر عبارت بهار هیچ پاییزی را به یاد نمی آورد و بهار زیارت هم خزان جدایی را باور ندارد.

 

یک نکته دیگر؛ بزرگ ترها جایی بچه های خود را به میهمانی می برند که با صاحب خانه خویشاوندی یا صمیمیت افزون تری داشته باشند. گاه حتی بی دعوت هم دست بچه ها را می گیرند و می روند، شاید برای غذا هم بمانند، شاید عیدی هم بگیرند و خیلی شایدهای دیگر که طعم صمیمیت دارد. بردن بچه ها به حرم و آنان را تا رفعت زیارت برکشیدن هم نشان یک واقعیت است که افراد با امام رضا علیه السلام احساس خویشاوندی صمیمانه می کنند لذا بچه های خود را به حرم می برند. بچه ها هم گاهی مثل آب جاری می شوند در حوالی سقاخانه و گاه همپرواز کبوترانی

می شوند که هیچ آسمانی را بلندتر از آسمان حرم نمی یابند و در سماع گرد گنبد طلا، از حلاوت طواف سرشار می شوند. گاهی هم نگاه بچه ها آینه در آینه می شود در شبستان هایی که از روز سرشارند و این  سه گانه عاشقانه آنان را چند فرسنگ به بزرگی نزدیک تر می کند. بچه ها می آیند و سفیدی دلشان را پر از نور سبزی می کنند که از ضریح مقدس جاری است. می آیند و -حتی نشنیده از دیگران- می فهمند این جا بزرگی است که بزرگی می بخشد همه را. حاجت به شنیدن نیست و به گفتن هم یک نگاه کافی است تا بچه ها بفهمند در حرم یک اتفاق مبارک می افتد، همان یک اتفاق هم برای بزرگ شدن کافی است، می شود قصه »درخانه اگر کس است/ یک حرف بس است« و چون در حرم کسی هست، بزرگی هست حاجت به هزار حرف گفتن نیست همان یک حرف، همان یک نگاه، همان یک اتفاق برای تجلی مدام بهار در جان یک کودک کافی است.

... و کودکان در این فرصت سبز، سعید می شوند حتی اگر سید نباشند. قد می کشند حتی اگر کوتاه قامت باشند و بزرگ می شوند حتی اگر از جسمی کوچک برخوردار باشند.

پس این زیارت های کودکانه را قدر باید دانست، این زیارت ها، رابطه زمین و آسمان را حسنه می کند، رابطه آدمیان و فرشتگان را هم. پس هر وقت به حرم می رویم یادمان باشد در مسیر دعای یک کودک قرار بگیریم و آمین بگوییم به امید اجابت، مخصوصاً که دهه کرامت در پیش است......

(سه شنبه/۲۱/۷/۸۸-ش۱۷۳۸۸-ویژه۱۴۲۴-صفحه۷) 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۹)
اول: بچه ها، صادقانه تر می فهمند، بی ریاتر هم پاسخ می گویند و اگر ما بزرگ ترها، به دروغ و تظاهر و ریا تعلیمشان نکنیم، بذر دروغ از میان می رود و ریا و تظاهر از یادها می رود. بچه ها، راحت تر همه چیز را می گویند و راحت تر هم حقیقت ها را می پذیرند. بچه ها، کوچک نیستند، گاه حتی از خیلی افراد مسن کوچک مانده بزرگ ترند. حرف محکم را با عیار بالای صداقت باید از آن ها شنید که پیش ترها، بزرگ ترها به تکرار گفته اند، حرف راست از بچه بشنو!

دوم: درس کودکان، بزرگان را هم می تواند هدایت کند، ماجراهایی که بر آن ها می گذرد هم. از جمله ماجراها، بوی بد کینه است که به قلم «علیرضا فتحی پور» در وبلاگ «گاه نوشت» خواندم و حیفم آمد، شما آن را نخوانید، حیف است بخوانیم و به تامل نگاه باز نکنیم؛ معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آن ها بازی کند. او به آن ها گفت: فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارید و درون آن، به تعداد آدم هایی که از آن ها بدتان می آید، سیب زمینی بریزید و با خود به کودکستان بیاورید.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها ۲، بعضی ها ۳، بعضی ها تا ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی ناخوش سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: «از این که سیب زمینی ها را با خود یک هفته حمل می کردید چه احساسی داشتید؟» بچه ها از این که مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آن گاه معلم منظور اصلی خود از این بازی را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی را که دوستشان ندارید در دل خود نگاه می دارید و همه جا با خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

* سوم: بچه ها درس گرفتند و دل از کینه خالی کردند. ما چطور؟ آیا تاکنون بوی بد کینه را احساس کرده ایم؟ آیا برای پرهیز از این زشت زشتی آور زشت بو برنامه ای داریم؟ راستی بزرگ ترها و مخصوصا مسئولان برای خود و برای برون رفت جامعه از روزگار قهر و کینه به سمت مهربانی فکری کرده اند؟ امیدوارم پاسخ این پرسش ها مثبت باشد اما... .

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17392 ، تاريخ انتشار 880727


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۴۸)

 
«عقل سالم در بدن سالم است» این جمله از فراوانی تکرار به ضرب المثل تبدیل شده است با این رهنمود که هرکس می خواهد بر سلامت عقل خویش بیفزاید باید برای ارتقای سلامت بدن خود هم بکوشد. این شعار، یک مفهوم موافق هم دارد و آن این که ورزش به تنهایی هدف نیست، بلکه هدف دست یافتن به عقل سالم است که یکی از راه های رسیدن به آن برخورداری از بدن سالم است و چون هدف ارزشمند است، ورزش به عنوان وسیله رسیدن هم صاحب ارزش می شود تا جایی که یک روز در تقویم رسمی جمهوری اسلامی ایران را به خود اختصاص دهد. نام گذاری نمادین ۲۶ مهرماه به نام «روز تربیت بدنی و ورزش» هم خود توجه دهنده به ورزش است تا در راستای هدف ارزشمند عقلانیت گرایی به کار گرفته شود. البته سوای مقوله پرورش عقل در تربیت بدن که ارزش خاص خود را دارد، تبدیل شدن ورزش به یک رسانه هم جای تامل و بررسی دارد، چه امروزه، ورزش ظرفیت های تازه یافته است از جمله، ظرفیت رسانه ای که با تولید پیام های غیرمستقیم می تواند در خدمت اهداف از پیش طراحی شده باشد. سویه دیگر ورزش هم تبدیل شدن به صنعت است که از قضا، صنعتی موفق هم هست. پس اگر ورزش را فقط یک شکل هندسی مثلث وار بدانیم یک ضلع آن ورزش برای رسیدن به عقلانیت قرار گرفته در بدن سالم است، ضلع دیگر آن را کارکرد رسانه ای ورزش به خود اختصاص می دهد و ضلع سوم هم صنعت ورزش است. اگرچه اضلاع دیگری هم می توان برشمرد که شکل آن را از مثلث خارج خواهد کرد اما اگر به همین مثلث هم بسنده کنیم و آن را در هندسه جامعه مورد توجه قرار دهیم به این نتیجه خواهیم رسید که باید برای ورزش مخصوصا در بخش همگانی آن برنامه ای دقیق بنویسیم. البته ورزش قهرمانی هم از ورزش همگانی جدا نیست بلکه قله ورزش است و از طرف دیگر محرک عموم برای اقبال به ورزش، پس ورزش قهرمانی هم «نقشه راه» خاص خود را می طلبد که باید با برنامه ریزی و سرمایه گذاری به سمت تحقق آن حرکت کنیم. به هر روی، جامعه نیز برای ارتقای سلامتی بدن، برای افزایش توان بهره گیری از عقلانیت، برای تولید سرمایه و برای انتقال پیام و نیز برای مدیریت هیجانات و هدایت ظرفیت های هیجانی به ورزش مدیریت شده نیازمند است و شایسته است مسئولان برای این ظرفیت برنامه ریزی و بسترسازی کنند. بستر که فراهم باشد فراوانی افراد اقبال کننده به ورزش هم افزایش خواهد یافت. اگرچه برای پرهیز ما آدم ها از تنبلی هم باید با فرهنگ سازی ورزش را در سبد زمان و امکانات آن را در سبد هزینه های خانوار قرار داد تا به ورزش به عنوان پرکننده وقت اضافه نگاه نشود، بلکه به عنوان یکی از ضروریات زندگی در نظر باشد و برای این هم باید از مدارس شروع کرد. درس ورزش کم از ریاضی و علوم و زبان و... نیست چه اگر بدن سلامت نداشته باشد امکان فراگیری دیگر علوم کاهش خواهد یافت. پس درس ورزش را جدی بگیریم تا دیگر دروس هم به جدیت در ذهن ما بنشیند و به برنامه تبدیل شود.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17391 ، تاريخ انتشار 880726
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

حج رفتن هم ادبی دارد و هم آدابی؛ هم باید به ادب حاجی شدن مودب شد و هم آداب حج را به جا آورد، هر چند پیش از حج باید استطاعت آن را در خویش فراهم کرد. این استطاعت اگر چه در بضاعت مالی ظهور می یابد اما به آن بسنده نمی شود. به باور من کسی که به حج می رود، باید استطاعت «پیام بری» و «پیام آوری» داشته باشد.پس باید به دنبال استطاعت معنوی و معرفتی هم بود، سپس آداب حج را به ادب حج مزین کرد و حاجی شد.حاجی شدن در مشهد هم شبیه همان آداب را دارد و همان ادب را می طلبد. باید مستطیع شد به توانایی های معنوی، آن گاه آداب زیارت را به جا آورد و «مشهدی» شد و به فیض حاجی شدن دست یافت.ما چه مجاور و چه زائر آقا امام رضا(ع) آدم ها خوشبختی هستیم. اگر چشم به معرفت بگشاییم آن وقت هر بار که به زیارت حضرت رضا(ع) می رویم، به فهم دوباره حج خواهیم رسید. هر بار که در طواف ضریح، دل می گردانیم به اندازه یک بار حج-لااقل-بزرگ می شویم.زیارت امام رضا(ع) را حج فقرا خوانده اند و ضرب المثل شده است این که: حاجیان مکه روند و فقرا سوی توآیند

جان به قربان تو آقا که تو حج فقرایی

بله، زیارت آقا، حج فقراست. اما فقیرانی که اگر دست از دنیا کوتاه دارند در وادی معرفت چنان قامت کشیده باشند که شانه به شانه خورشید زنند. فقیرانی که استطاعت معنوی فهم زیارت را داشته باشند آن وقت سلام آنان از سوی آن که می خوانندش «تسمع کلامی» به «ترد سلامی» اجابت خواهد شد.برای پاسخ سلام گرفتن از امام رضا علیه السلام باید سلام را عارفانه و عاشقانه گفت، هم آداب زیارت را رعایت کرد هم ادب عاشقی را و برای این نه پست و مقام مهم است و نه جاه و جلال. بلکه این جا عطر سیب را و رایحه خوش حبیب را به کسی می بخشند که عاشقانه «امن یجیب» خوانده باشد.این جا تمنای چشم هایی اجابت می شود که به فهم تماشا رسیده باشد.چشم هایی که بتواند در هر نگاه چشمه های معرفت را جاری کند. چشمه هایی که هر کدام برای رفع عطش از قبیله ای کافی باشد.حاجی شدن در حرم رضوی از پی دو رضایت و دو انتخاب میسر می شود؛ رضایت و انتخاب زائر و قامت بستن به عمل زائرانه و سپس رضایت و انتخاب مولا که زائر را به گزین و او را به مقام حاجی مفتخر می کنند.و چنین است روایت عاشقانه زیارت و دهه کرامت هم فرصت سبزی است برای حاجی شدن و بهاری ماندن و جشنواره های رضوی هم، مبارک هنگامه ای است برای فهم بیشتر معارف امام رضا(ع) پس این فرصت را قدر بدانیم مثل فصل حج!

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17391 ، تاريخ انتشار 880726
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۷)
برای رسیدن به رحمت خدا، باید نگاه رحمت داشت و اندیشه و عمل رحیمانه هم. اصلا آدم هر چه را می خواهد باید پیشتر خود را از جنس آن خواسته کرده باشد والا وقتی بستر را فراهم نکرده باشد، کار چاره نمی شود. آن که می خواهد سهمی از باران داشته باشد باید بذری افشانده باشد والا برای او بهاری به ارمغان نخواهد داشت. پس اگر پی جوی رحمت خداییم، مهربانی پیشه کنیم، این را در کلام آفتابی امام صادق هم می خوانیم «کسی که بخواهد مشمول رحمت خداوند و وارد بهشت شود باید نسبت به یتیمان دلسوز و مهربان باشد» ما اما آیا دلسوز یتیمانیم و دستی به مهر بر سر یتیمی کشیده ایم؟ نمی خواهم به ملامت قلم زنم، نه، به گذشته کاری ندارم، حرف من از جنس امروز و فرداست پس همین امروز، با مهندسی رفتار و کردار خود، به سمت مهربانی عملی به یتیمان گام برداریم. چقدر خوب است آنانی که بضاعت دارند، با پذیرش سرپرستی یتیمان و یا کمک به آنان، کلام امام صادق را به عمل درآورند و از رحمت الهی برای خود چتری فراهم کنند که آنان را تا بهشت و حتی در بهشت همراه باشد. اگر حتی بهشت و قیامت و... را نمی خواهیم در معادلات مان به حساب بیاوریم باز هم مهربانی به یتیمان از آن جا که باعث توسعه مهربانی می شود و کمک به آنان به شکوفایی استعدادشان می انجامد و از مهربانی توسعه یافته و استعداد شکوفا شده هم همه جامعه بهره می برد، لازم است، مهربانی را، محبت را، دلسوزی را نسبت به همه و مخصوصا یتیمان تمام کنیم. من بر این باورم وقتی خداوند در مال اغنیا، سهمی برای نیازمندان قرار داده است، در آرامش و مهربانی توانگران عاطفه هم سهمی برای یتیمان و آنانی که از محبت پدر و مادر محرومند مقرر فرموده است و باز همان طور که اگر اغنیا، سهم فقرا را درست بدهند، فقر از جامعه رخت برمی بندد، اگر توانگران مهر و عاطفه هم، به مهر و رحمت برای یتیمان در دل خود سهمی در نظر بگیرند و ادا کنند، فقر عاطفه هم از میان می رود و چیزی به نام کمبود عاطفی و کمبود محبت باقی نمی ماند تا بستری برای ناهنجاری های متعدد شود بلکه زراعت مهربانی در جامعه، به فراوانی عاطفه تبدیل می شود، همان طور که از یک بذر گندم، چند خوشه می روید و از غرس یک شاخه کوچک درختی تناور شکل می گیرد، از یک لبخند، می تواند یک باغ عاطفه شکوفا شود و زمانی که همه با لبخند به روی هم نگاه کنند، دیگر قهر و عصبانیت و دلخوری و عصیان و دعوا و... نخواهند توانست، چهره زشت خود را در جامعه قاب کنند و در تعداد زیادی از آحاد جامعه تکثیر شوند. اگر با لبخند به جامعه بیاییم، با لبخند به خانه باز خواهیم گشت و خانه هم برای ما بهشت خواهد شد و باز فردا خواهیم توانست با لبخند کلید بهشت را به روی جامعه بگشاییم. پس به روی هم لبخند بزنیم، با هم مهربان باشیم و با یتیمان مهربان تر.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17389 ، تاريخ انتشار 880723


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:49  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۶)
تاکنون در چند پرسش نامه جلوی عنوان مذهب نوشته ایم شیعه جعفری؟ چند بار در پاسخ کسانی که از ما پرسیده اند چه مذهبی دارید، باز گفته ایم شیعه جعفری هستیم؟ اما هیچ به آن چه می گوییم فکر کرده ایم؟ آیا شده از خود بپرسیم «چقدر» شیعه ایم و آیا میان ما و امام جعفر صادق تناسبی هست که چنین خود را به ایشان نسبت می دهیم؟فکر می کنم اگر اعمال و رفتار و گفتار ما را فهرست کنند، سیاهه بلندی از سیاه کاری های ما خواهد بود، حال آن که ما خود را به کسی نسبت می دهیم که در فهرست اعمالش جز روشنایی نیست و برای ما هم جز روشنایی نمی خواهد و جز رسیدن به روشنایی جاودانه توصیه نمی فرماید. اما این سیه روزی ما از سیه کرداری ماست و همه به قول شاعر، هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست.شیعه بودن ما فقط برای پرسش نامه است والا روزگار ما بهتر از این می بود که است. باور کنید! اما دریغ که شیعه در میان ما بسیار اندک است، بسیار اندک و همان تفسیر «السابقون» قرآن است که «وقلیل من الآخرین» تکلیف ماجرا را مشخص کرد. خود امام صادق علیه السلام هم در گفت و گویی کوتاه با فردی که از فراوانی شیعیان می گفت، تکلیف را روشن کرده اند؛ یکی از دوستان امام صادق(ع)خدمت ایشان آمده بود و از منطقه خودش تعریف می کرد که در آن جا شیعه زیاد است.حضرت فرمود: آیا شیعه ها طوری هستند که ثروتمندانشان به خانه فقرا بروند؟گفت: نه، یک حالت عمومی نیست!فرمودند: آیا طوری است که اگر کسی قرضی داشت از مال خودشان قرض او را بپردازند؟ گفت: نه، به این عمومیت نیست.حضرت فرمودند: آیا اگر کسی لباس، خانه و یا غذا نداشت طوری است که ثروتمندان داوطلبانه آن ها را تامین کنند؟گفت: نه.با گفتن این پاسخ امام به زانوهایشان زدند و فرمودند: شما اسمتان را شیعه نگذارید. خب باز این ماجرا را از اول مرور کنیم، آیا بالانشینان ثروت و قدرت با فرودستان، میانه ای جز به خدمت گرفتن آنان دارند؟ آیا دست های نیازمند یاری، از حضور صاحبان ثروت و قدرت در همه اشکال آن پر برمی گردد؟ آیا به فکر هم نوعان خود می باشیم؟ نه، آیا به فکر هموطنان خود هستیم؟ نه، آیا به فکر همشهریان خود هستیم؟ نه، آیا به فکر خویشاوندان و همسایگان خود هستیم؟ پاسخ آیا جز یک «نه» آشکار است؟ چگونه خود را شیعه می دانیم وقتی برخی شیعیان براثر فقر و نداری و فشار زندگی بر ایمان خود بیمناک می شوند؟ چگونه خود را شیعه می دانیم وقتی نسبت به کم رنگ شدن ارزش های مورد تاکید ائمه در جامعه چندان که باید واکنش نشان نمی دهیم وقتی دروغ گویی و کلاه برداری زرنگی به حساب می آید؟ وقتی برخی ها، بی توجهی را به حقوق مردم «حق » می دانند؟ امام برای همیشه و برای همه، امام و اسوه است، نه این که ۱۳ ، ۱۴ قرن قبل افرادی در قامت امام آمده باشند و رفته باشند و از آن ها فقط کلامی مانده باشد. ما زمانی شیعه ایم که حضور همیشه زنده امام را احساس کنیم و احادیث آنان را در زندگی خود جاری ببینیم، آن وقت جامعه هم شیعه خواهد شد و زیبایی ها زمین و زمان را چنان پر خواهد کرد که آوازه اش ملائک را هم مشتاق زمین کند...
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17388 ، تاريخ انتشار 880721


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:40  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 به مدرسه نرسیده خسته شده بود. گفتم نرسیده خسته است، با این خستگی چه طور می خواهد درس گوش کند، بخواند و بفهمد. حق هم داشت خسته شود بچه. از راهی که می آمد برای یک بچه زیاد بود. فاصله او تا مدرسه شمس الشموس در ناحیه ۵مشهد، ۵۰۰متر بود و حالا به دلیل انتقالی این مدرسه به محل مدرسه حضرت زهرا(س) بیش از هفت صدمتر افزایش یافته است. خب حالا باید او بیش از هزار و ۲۰۰ متر را طی کند تا به مدرسه برسد اما آیا چیزی از درس خواهد فهمید؟ نمی دانم اما دوست دارم خیلی بفهمد تا فردا به سرمایه ای برای کشور تبدیل شود اما آیا...بنده خدایی می گفت اگر ما که مرد هستیم بیش از هزار و۲۰۰ متر را در ۲هزار قدم طی کنیم یک بچه کلاس اول باید حدود ۵ هزار بار قدم بردارد تا به مقصد برسد حالا آیا با برداشتن ۵هزار قدم، توان درس خواندن خواهد داشت؟ بگذریم. اولیای مدرسه می گفتند: برای ۴ماه به محل موقت می رویم و پس از بازسازی مدرسه طی این مدت برمی گردیم. از گوشه و کنار هم شنیدم که قرار است تا بهمن ماه دبستان شمس الشموس حتما بازسازی و تحویل شود. من هم امیدوارم کوچولوهای این منطقه، در عید انقلاب، از مسئولان نوسازی مدارس و آموزش و پرورش عیدی بگیرند و در مدرسه بازسازی شده خود درس بخوانند. به ویژه که زمستان، آمد و شدها را به شدت سخت تر می کند. پس باز هم امیدوارم وعده مسئولان محقق شود تا جشن دهه فجر را در این مدرسه در کنار کوچولوها برگزار کنیم.

صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17388 ، تاريخ انتشار 880721


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۵)                                                                                                        «پلیس اجتماعی» ، «جامعه پلیسی»، اگرچه از حروف یکسان فقط با جا به جایی دو کلمه شکل گرفته اند، مفهوم آن ها فاصله ای از زمین تا آسمان، از صفر تا صد، از سیاه تا سفید دارد و حتی از زشت تا زیبا. «جامعه پلیسی» نمادی زشت، سیاه و صفر است که شنیدنش ، فضای بسته، پر از خفقان و تندی و درشتی و... را به ذهن می آورد و این همه هم نمی تواند جز «نخواستن» را پیامد داشته باشد. در هیچ جامعه ای و در هیچ گوشه ای از جهان، کسی «جامعه پلیسی» را نمی پسندد لذاست که بسته ترین جوامع و پلیسی ترین کشورها هم سعی می کنند ظاهر ماجرا را حداقل طوری طراحی کنند که پلیسی به نظر نرسد این که چقدر می توانند موفق شوند تاریخ به گواهی می آید و در این نوشتار قصد پرداختن را به آن نداریم بلکه می خواهیم به «پلیس اجتماعی» اشاره کنیم که مفهومی مثبت، سفید، صد و زیباست و آحاد هر جامعه ای تشنه چنین پلیسی می باشند که به مثابه یک نهاد اجتماعی ، بر رفع موانع زندگی آرام و قانونمند می پردازد و در مواجهه با مردم، تعامل را به برخورد ترجیح می دهد و وقتی کار به برخورد رسید به اعمال قانون می پردازد وباز در حقیقت سویه دیگری از تعامل است نه «برخورد». پلیس اجتماعی مدل مطلوب در جامعه ما نیز است ، پلیسی که در اعمال قانون هم به راهنمایی می پردازد، در مواجهه با مجرم هم قانون را فرو نمی گذارد که اگرچه طرف، مجرم است و قانون پلیس را مکلف به دستگیری او کرده، پلیس باید میان شان انسانی او و شخصیت مجرمانه او تفاوت قائل شود. به دیگر عبارت پلیس ما باید از آموزه های دینی آموخته باشد که مامور اجرای حدود است اما حق ندارد پا از این فراتر بگذارد چه این خود تعدی و ظلم است و موجب ضمان.مامور مثلا در حوزه راهنمایی و رانندگی حق دارد متخلف را جریمه کند اما این جریمه باید جنبه آگاهی بخشی هم داشته باشد، چه او مامور «راهنمایی » و «رانندگی »است پس باید راه بهتر رانندگی کردن را هم بازگوید در عین این که شخصیت انسانی طرف را هم محترم شمارد.پلیس حق ندارد از کوره دربرود و در مقابل عمل بد افراد خلافکار از مسیر قانون گامی فراتر رود. چه از خلافکار نمی توان توقع کار صلاح و خیر داشت، اما پلیس باید به قاعده قانون رفتار کند. پیش از این هم گفته ایم و نوشته ایم کسی که لباس پلیس را می پوشد، آن هم در جمهوری اسلامی ایران باید از حیث ظرفیت به اندازه لباس پلیس بزرگ بشود و الا این لباس را نپوشد بهتر است. نمی شود لباس قانون پوشید و جز به قانون عمل نکرد و راه دیگر رفت چه اگر راه قانون مثل تیغ باریک و برا باشد باز مامور قانون حق تخطی ندارد لذاست که بر ماموری اگر خدای نکرده خلاف کند بسیار سخت تر می گیرند تا دیگر مردم. یاد زنده یاد رسول ملاقلی پور به خیر که در فیلم «نسل سوخته» از زبان رئیس کلانتری به درجه داری که مرتکب یک خلاف شده بود می گفت اگر پلیسی خلاف کند ۲ خلاف است. پلیس کادر باشد، ۳ خلاف. مسئولیت داشته باشد ۴ خلاف و... به تاکید می گفت باید پلیس مراقب باشد، مراقب آن چه می کند. آری پلیس اجتماعی باید مراقب همه چیز باشد و قبل از همه چیز مراقب شان اجتماعی خود.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17387 ، تاريخ انتشار 880720
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۴)
آن قدر گفته اند معتاد بیمار است که خودش هم باورش شده که باید بنشیند و همه نقش پرستار را برایش بازی کنند. آن هم بیماری که نمی خواهد از بیماری دست بشوید بلکه با آن زندگی می کند! بله همه چیز یک معتاد، اعتیاد اوست و برای آن حاضر است زن و فرزند و زندگی اش را هم قربانی کند. این را یک زن می گفت. زنی که همسر یک معتاد بود. زنی که مادر فرزندانی هم بود که می کوشید- با همه وجود- که وجودشان به این بیماری؟! آلوده نشود. او خیلی حرف داشت. حرف هایش هم خیلی پخته بود. او می گفت، آن قدر گفته شده معتاد بیمار است و به این چشم به او نگریسته اند که خانواده معتاد هزار بیماری گرفته و قربانی شده اند! او می گفت: ما هزار زحمت متحمل می شویم برای حفظ زندگی مان اما فرد معتاد حاضر نیست اندک زحمتی را تحمل کند. او اظهار تعجب می کرد در سرزمینی که مردانش از همه چیز خود می گذشتند و هزار زحمت را متحمل می شدند تا در دفاع مقدس از وطن و اعتقادات خود دفاع کنند و همین حالا هم در مرزها، تمام قامت جلوی دشمن و اشرار و قاچاقچیان می ایستند، آدم هایی هم پیدا می شوند که جز «بار» بر دوش مردم نیستند. او از بی مسئولیتی همسر معتادش می نالید و به هشدار می گفت خانواده هایی که گرفتار چنین افرادی اند باید هوشیارتر باشند و مسئولیت پذیرتر والا خطر و آفت بی مسئولیتی، نهاد خانواده را تهدید خواهد کرد. او از سردی فرد معتاد در زندگی و مسئولیت ناشناسی در قبال فرزندان می گفت که حتی گاه حاضر نمی شوند با فرزند خود تا مدرسه بروند. او گریزی به عوارض اجتماعی هم زد با این نکته که معتادان جز خود هیچ کس را نمی بینند از جمله همسر خود را حال آن که همسر آن ها هم احتیاج به دیده شدن دارد. او می گفت نمی خواهم بگویم همه کسانی که بزک می کنند و به خیابان می آیند همسری معتاد دارند. نمی خواهم انگشت اتهام به سوی مردم بگیرم اما اکثر کسانی که خود را به هزار رنگ در می آورند و به «خیابان» می آیند می خواهند دیده شوند. چون در «خانه» دیده نشده و محبت ندیده اند و کنش هایشان برای جلب توجه منطقی، با بی تفاوتی غیرمنطقی همسرشان مواجه شده است، پا به خیابان می گذارند. هر چند بسیاری دیگر هم هستند که انگیزه های دیگر دارند از این خودآرایی، اما «دیده نشدن در خانه» را به عنوان یکی از دلایل خودآرایی و در معرض تماشا گذاشتن برخی خانم ها باید جدی گرفت. این شهروند معتقد بود آنان که ایمان قوی دارند اگر هزار سال هم به چشم همسر خویش نیایند باز حاضر نیستند برای یک روز هم- حتی- به دید چشم های خیابانی بیایند. او زنانی را چون خود به خداباوری، به دلخوش کردن به فرزندان و... فرا می خواند. این همسر و مادر، نگاه مومنانه ای به زندگی داشت و نگاهی زیبا و متفاوت، حتی روزنامه خوانی اش هم متفاوت بود. او می گفت من با خراسان زندگی می کنم و ترتیب صفحات روزنامه هم برای من حاوی پیام است از جمله آگهی تسلیت ها که در آخر روزنامه چاپ می شود این پیام را برایم دارد که آخر زندگی دنیوی، مرگ است و باید طوری زندگی کرد که این آخرین مرحله با آرامش توام باشد. او می گفت همه روزنامه را می خوانم و صفحه تسلیت ها را با تامل بیشتر تا هم بدانم چند کبوتر پرواز کرده اند و هم به خود یادآور شوم اگر دشواری های زندگی را تحمل کنیم، پرواز سهم ما هم می شود. نگاهش را خیلی پسندیدم و قول دادم «در سیاه و سفید» باور «سفید»ش را تحریر کنم و دعا کنم لحظه های سیاه زندگی اش هم به مدد صبر و دل نورانی اش سرانجام به سفیدی بگراید. شما هم دعا کنید همسر معتادش و همه معتادان با ترک اعتیاد و بازیابی شخصیت خود، به زندگی سالم برگردند.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17386 ، تاريخ انتشار 880719


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

سیاه و سفید(۴۳)
آزمون راستی و ناراستی هرکس بسته به کار و شانی که دارد متفاوت می شود لذا نمی شود عیار صداقت و ناصادق بودن فرد را از روی زبان او سنجید و صرفا به گفتارش نمره داد. بله صداقت در گفتار یکی از شئون راستی است که فراگیرترین هم است اما صداقت مفاهیم و مصادیق متفاوت دارد، ازجمله وقتی از یک پزشک صادق، سخن به میان می آید، صرفا بحث صداقت گفتاری او نیست بلکه صداقت کرداری هم ملاک است. پزشک صادق کسی است که صادقانه علم و تجربه و مهارت خود را در خدمت به مردم به کار گیرد و برای درمان درد بیماران با همه وجود تلاش کند. این صداقت فعلی و افعالی از او چهره ای صادق می سازد که افراد را به احترام او تمام قد برمی خیزاند.

کارمند صادق کسی است که علاوه بر صداقت گفتاری، بازه زمانی تعریف شده را برای کار فقط با کار پر کند و وظایف محوله را هم چنان راست و درست انجام دهد که در شان یک شهروند مسلمان ایرانی است. کشاورز صادق هم، محصول تولیدی اش معرف میزان صداقت اوست.

او کالاهای مرغوب را با نامرغوب مخلوط نمی کند تا به بالاترین قیمت بفروشد بلکه در قبال هر کالا، درست قیمت خود آن را مطالبه می کند. مدیر صادق هم، صداقت گفتاری را به صداقت افعالی زینت می بخشد و از ظرفیت کارکنانش به بهترین شکل استفاده می کند و استعدادهای در اختیار را از قوه به فعلیت می رساند. شخصیت افراد را محترم می شمارد و در برکشیدن و بزرگ کردن افرادش چنان صادقانه عمل می کند که فردا، آن کارکنان هم بر مدار صداقت کار کنند و چنان قد بکشند و بزرگ شوند که در دست های خویش توان انجام کارهای بزرگ ببینند ، راننده صادق هم کسی است که صداقت گفتاری را با رعایت صادقانه قانون و مقررات ، کامل می کند و خود را در مسیر تکامل اخلاقی گامی به پیش می برد. صداقت خانم خانه دار هم به صداقت مدیریت کردن خانواده است و بهترین بهره برداری از «آن چه هست»...

به دیگر عبارت ما، در کنار صداقت گفتاری، که موضوعی تقریبا فردی تر است ، نیازمند ترویج صداقت رفتاری حرفه ای در میان آحاد جامعه از هر صنف و گروه و جایگاهی می باشیم تا بسیاری از مشکلات از میان برخیزد و شیرینی صداقت جای آن ها بنشیند، مطمئن باشیم زندگی در جامعه ای که افراد ملتزم به اخلاق فردی صادقانه و یا پیروان اخلاق مدرن که بازهم صداقت را محور قرار خواهد داد باشند، بسیار دلنشین تر و زیباتر، از همزیستی با کسانی است که صداقت را در حد زبان خلاصه می کنند صداقت زبانی مثل عبادت زبانی است که برای هر فرد در هر جامعه لازم است، هرچند کافی نباشد پس همان گونه که برای رسیدن از عبادت تا عبودیت باید تلاش کرد باید برای ارتقای صداقت زبانی به صداقت افعالی و حرفه ای هم کوشید.

چه صداقت اعتمادآفرین است ، اعتماد که آمد، آ رامش هم می آید. در بستر آرامش هم استعدادها شکوفا می شوند و در بهار شکوفا شدن استعدادها هم کام همه از شهد میوه های چنین درختانی شیرین می شود پس هرکس و هرکجا که هستیم برای شیرین تر شدن کام مردم، تلاش کنیم. کام مردم که شیرین شود، ما هم تلخ کام نخواهیم بود، بلکه ما نیز شهد صداقت را خواهیم چشید.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17385 ، تاريخ انتشار 880718


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 
قبل از آن که روزنامه را بازکنم، این پیامک را دریافت کردم که «آقاجان در صفحه حوادث امروز، (پنج‌شنبه ۱۶مهرماه) نوشته بود، بچه ۳ساله ای زنده زنده به علت بسته شدن پاهایش در خانه توسط مادرش در آتش سوخت دلم آتش گرفت! قانون با این زن چه می کند» سریع رفتم سراغ صفحه ۱۳ و خبر آن با تیتر «گره کور طناب کودک ۳ساله را در آتش سوزاند.» را خواندم، من هم مثل آن «شهروند مسئول» که پیامک زده بود، دلم آتش گرفت. فکر می کنم دل هایی که پنج شنبه با خواندن این خبر آتش گرفت با توجه به مهربانی و نوع دوستی مردم ما زیاد بودند. پنج شنبه خیلی دل ها توفانی و چشم ها بارانی بود. حق هم همین بود. من اما، قبل از آن که مثل آن شهروند و دیگران بپرسم قانون چه خواهد کرد می خواهم به یک نکته اشاره کنم که به نظرم مهم تر از برخورد قانون خواهد بود چه اگر قا نون برای متخلف اجرا شود، اما تخلف بماند، کار چاره نمی شود که اگر می شد تا حالا نه خلافی اتفاق می افتاد و نه جرمی تا مجرمی و متخلفی باشد در برابر قانون. پس اول باید تخلف ها فهرست و بازشکافی شود و دوم این که، وقتی ۳کودک در خانواده ای متولد می شوند که بزرگ ترین آنان ۳ساله است، مشخص می شود این خانواده، از برنامه «مهارت زندگی» بی بهره است. وقتی مسئولیت بچه ۲ساله و ۶ماهه بنابر آن چه خبرنگار ما می گفت به عهده کودک ۳ساله گذاشته می شده است درمی یابیم، جای «مهارت شناخت» هم در این خانه و خانواده خالی است و باز وقتی درخبر می خوانیم، پاهای بچه ها به پایه میز بسته شده است و باز از زبان همسایه ها می خوانیم که این کار هر روز بوده است، به فقدان یک مهارت دیگر در این زندگی می رسیم؛ نبود «مهارت آموزش و تربیت»! و نتیجه این می شود که شد... باید این نکات ریز اما کلیدی واشکافی شود تا فرداروز باز شاهد این قبیل خبرها نباشیم و هر دختر یا پسری قبل از ازدواج از مهارت های زندگی برخوردار شود تا زندگی کند و از لحظه، لحظه عمر خود لذت ببرد نه این که زندگی به عرصه جنگ بدل شود که از هر طرف که آسیب ببینند، جامعه آسیب می بیند. از اجرای قانون هم در شدیدترین وجه، جز تشفی خاطر چه کاری ساخته است وقتی کودکی سوخت و دل خیلی ها آتش گرفت، قانون چه می تواند بکند، ما باید به سمتی برویم که دیگر پای کودکی بسته نشود و مادری با ۳فرزند خردسال، این پای بستن را هر روز تکرار نکند. باید کاری کنیم که پدر و مادر کودک ها، پدری و مادری کنند برای فرزندان خود تا این حادثه و امثال آن تکرار نشود البته این که قانون، دقیق و سخت گیرانه در این باره باید اجرا شود حرف حقی است که قطعا به انجام خواهد رسید و عدالت اجرا خواهد شد. اما کاش مهربانی و تدبیر و مهارت زندگی را با محبت و عدالت شکل می داد که نیاز به اجرای عدالت قضایی نباشد!
صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17385 ، تاريخ انتشار 880718
 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۲)
از یک طرف امروز به نام «کودک» طلوع می کند و از طرف دیگر، این روز در هفته ای قرار دارد که به نام نیروی انتظامی نام گذاری شده است پس خوب خواهد بود رابطه این دو را در یک نگاه بررسی کنیم. نیروی انتظامی وظیفه تولید و حفظ امنیت را برعهده دارد که یکی از محق ترین و مستحق ترین بهره برداران این تولید ارزشمند کودکان هستند. یعنی کودکان مصرف کننده کالایی هستند که پلیس تولید می کند پس باید رابطه این دو حسنه باشد.

این رابطه حسنه و حتی حسنه تر شدن این رابطه هم، برای ارتقای آرامش عمومی مهم است اما آیا رابطه این دو این گونه است که بتوان به توسعه آرامش و اعتماد کودک به پلیس دل بست؟ من می گویم چندان که باید نه! بله، اعتماد کودکان به پلیس آن قدر شکل نگرفته است که باید. دلیلش هم ما بزرگ ترها هستیم، دلیلش را هم از زبان یک کارشناس می گویم که گفت؛ وقتی به بچه- البته برای پرهیز دادن از کاری که می کند- می گوییم، «لولو می خوردت» و برای هشدار افزون تر می گوییم، «پلیس می بردت» نمی توان انتظار داشت کودک به پلیس عشق بورزد! حتی نمی توان انتظار داشت کودک وقتی در معرض خطر قرار گرفت، پلیس را دوست خود بداند و به او مراجعه کند، حالا آن که پلیس مطمئن ترین دوست است اما مگر کودکی را سراغ دارید که با «لولو» دوست باشد تا توقع داشته باشیم، پلیس را حافظ خود و نگهبان آزادی و امنیت خود بداند؟! وقتی برخی خانواده ها بچه را از پلیس می ترسانند چگونه کودک چنین خانواده هایی با پلیس رفیق شود؟ گاهی حتی برخی خانواده ها ناآگاهانه، میان کودک خود با پزشک را به هم می زنند که «اگر فضولی کنی می بریمت دکتر تا آمپولت بزند» خب توقع دارید کودک عامل هراس خود را دوست داشته باشد؟ نمی شود این، پس باید برای به سازی نگاه کودک به پلیس اول، پلیس را آنگونه که هست با احترام در چشم و قلب کودکان نشاند و صد البته مقتدر نیز هم، تا کودک بتواند به او اعتماد کند. این اعتماد که شکل بگیرد کودک هرگاه در معرض آسیب قرار بگیرد، پلیس را خبر خواهد کرد و آن وقت پلیس در همه شهر و همه خانه ها و در میان خانواده ها به عنوان فردی مطرح خواهد بود که برای ارتقای قانونمداری تلاش می کند چه در زمان رانندگی که عامل کنترل بسیار خوبی است برای بزرگ ترها و چه در سایر مسائل که می تواند به جد موثر باشد و حتی بزرگ ترها را از ارتکاب خلاف بازدارد.

به هر روی وجود کودکان نعمت بزرگی برای خانواده هاست، خانواده های آرام هم بهترین یاوران پلیس هستند. پس با بازسازی نگاه کودک به پلیس و کمک به پلیس برای درک بهتر شرایط کودک به ارتقای امنیت در جامعه کمک کنیم و به ویژه پلیس خود به بهترسازی این رابطه بیندیشد، راه های تازه بیابد، با کودک ارتباط برقرار کند. به نظر حضور پلیس در مدارس و رابطه چهره به چهره در این راستا بسیار موثر است و ساخت پویانمایی های تلویزیونی نیز این اثرگذاری را افزون می کند تا کودک به یک پلیس یار تبدیل شود و پلیس را هم یاور خود ببیند.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17384 ، تاريخ انتشار 880716


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 هفته نیروی انتظامی مبارک آقای پلیس! جلوی زورگیری را بگیرید لطفا!  این اصلا در خور شأن شهری مثل مشهد نیست که زورگیران روز روشن در بالا و پایین شهر یقه مردم را بگیرند و هر غلطی دلشان می خواهد انجام دهند. این اصلا در شأن پلیس مقتدر نیست که اوباش به خود جرات دهند جلوی چشم همه، گوشی تلفن همراه را از دست جوان و پیرمرد چنگ بزنند. اصلا شایسته نیست بعضی ها به «زور بازو» و «قدرت چاقو» به خود جرات دهند به حقوق شهروندان تعدی کنند. ما می خواهیم پنجه اقتدار پلیس گلوی این بی هنران فزونخواه را چنان بفشارد که یا نفس به صلاح برکشند و یا نفس هاشان به شماره افتد که عبرت دیگران بشود تا بدانند شهر بی قانون و بی مردان قانون نیست که آن ها بتوانند جولان دهند.آقای پلیس! اصلا خوب نیست اراذل و اوباش آن قدر احساس امنیت کنند که به امنیت سوزی در کوچه و خیابان دست بزنند. بلکه خوب آن است تا تو چنان کوچه و خیابان را بر آنان ناامن کنی که جرات نکنند به امنیت و آرامش مردم نگاه چپ بیندازند.آقای پلیس!  تو در مقابل این زایده های اجتماعی و لکه های سیاه جامعه، محکم برخورد کن، مطمئن باش مردم، محکم و مقتدر پشت و یاور تو خواهند بود و حتی اگر متجاسر و زورگو خویشاوند خودشان باشد. مطمئن باش آن ها تو را که فرزند و برادرشان هستی از همه عزیزتر خواهند شمرد و در کنار تو و همدل و هم عمل تو خواهند بود.آقای پلیس! مطمئن باش وقتی تو برای امنیت مردم شب و روز نداشته باشی مردم هم شب و روز قدردان تو خواهند بود و قدردان هم هستند، حتی انتقادشان از تو هم از سرقدردانی است از سر محبت از سر این که تو را قوی تر از اکنون می خواهند، رابطه مردم حتی به گاه انتقاد، شرح کاسه شکستن لیلی از مجنون است که اگر او را با دیگران میل بود، کاسه مجنون را نمی شکست. اگر مردم را با دیگران میل بود از تو انتقاد نمی کردند.آقای پلیس! انتقاد مردم هم گوهری گران قدر است. آن را قدر بدان چنان که مردم تو را قدر می دانند. از میان انتقادها راه روشن را در پیش گیر و مقتدرانه بکوش تا آنانی را که می خواهند کوچه های زندگی مردم را تاریک کنند بر سر جای شان بنشانی.آقای پلیس! هفته نیروی انتظامی مبارک، لبت خندان، بازوانت پرتوان، محکم و مقتدر، جلوی زورگیری، زورگویی و زورخواهی را بگیر لطفا!

صفحه R08 جامعه (رضوي) ، شماره سريال 17384 ، تاريخ انتشار 880716
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۱)

 
یکم: گفتیم- دیروز- که قاچاقچی، مثل جنایتکاری مسلسل به دست است که با چشم بسته شلیک می کند و هر آن ممکن است ما یا عزیزان ما قربانی جنون جنایت قاچاقچی شویم پس باید در مقابل او خاکریزی بسازیم که ما را مصون بدارد. از آن جا که او در همه جای کشور، تکثیر شده است ما هم خاکریزهای امنیت آور را باید در پهنه کشور علم کنیم حتی در میان خانه خود، چه شاید قاچاقچی، پدر، برادر، خواهر و... یا خویشاوند نزدیک ما باشد. پس جبهه مقابله را با او باید از همین خانه شروع کرد و نه تنها اجازه نداد نهاد خانواده را به «خانه امن» خود و برنامه های مرگ آفرینش تبدیل کند بلکه اعضای خانواده با گشودن اولین جبهه برای مقابله با او، خانه را برایش ناامن کنند.

دوم: جنایتکاری که خودی و بیگانه نمی شناسد، از هر بیگانه و هر دشمنی پرخطرتر است و دفع شر او هم لازم تر پس شایسته است، افراد برای مقابله با قاچاقچیان از همه توان خود بهره بگیرند هم افکار عمومی را علیه آنان بسیج کنند و هم برای اصلاح آسیب زدایی جامعه با مسئولان اصلاح جامعه همکاری کنند.

سوم: پلیس، برادری خود را با ما ثابت کرده است و چه دلیلی برای این محکم تر از آن که او جان و جوانی اش را در کوه و دشت و مرزها و در کوچه و خیابان شهرها و روستاها هزینه می کند تا ما امنیت و آرامش داشته باشیم. پس خوب است ما هم دست گرم او را گرم تر بفشاریم این البته به معنای ندیدن نقاط ضعف پلیس نیست بلکه برای برطرف شدن نقاط ضعف و ارتقای توان پلیس هم باید او را کمک کنیم و مشخصا در حوزه موادمخدر باید در کنار پلیس و علیه قاچاقچیان سنگ تمام بگذاریم، حتی اگر قاچاقچی خویشاوند نزدیک ما باشد. چه ما در مکتب حق آموخته ایم، خویشاوندی عقیدتی هزار بار ارزشمندتر از خویشاوندی خونی است و در قرآن هم «تبت یدا ابی لهب» را می خوانیم که خویشاوندی حضرت رسول مکرم(ص) را با عمویشان قطع می کند و باز از لب معطر و مطهر حضرت رسول روایت خوانده ایم که سلمان فارسی را تا مقام «منا اهل البیت» برکشیده اند. پس ما هم با مشق نویسی عملی از این سرمشق باید بتوانیم، پلیس آگاه، صالح و سالم را خویشاوند خویش بدانیم و خویشاوند ناصالح و ناسالم و قاچاقچی را از خود برانیم و به سنت جاهلیت که همخونی را بر همه حقیقت ها و حق ها ترجیح می داد خط بطلان بکشیم.

چهارم : اگر مردم همراهی نکنند، یعنی اگر من، اگر تو، اگر ما، در مبارزه با موادمخدر، با سرقت، با زورگیری، با شرارت و با همه زشتی ها، در نقش یک سرباز ظاهر نشویم، باید در اعتقاد ما به جامعه سالم و پاک تردید کرد، چه هرکس می خواهد به جامعه سالم برسد، باید تلاش کند و هزینه های این تلاش و تکاپو را هم بپردازد. گاه پرداخت هزینه در اندازه خون یک شهید است و گاه به اندازه دل بریدن از رابطه خویشاوندی است. به هر حال، هزینه زندگی را در جامعه سالم باید پرداخت.

پنجم: اگر در همه حوزه ها هم به عملکرد پلیس انتقاد داشته باشید باز در حوزه مبارزه با موادمخدر و شرارت و سرقت و ناامنی و زورگیری باید در کنار پلیس باشید و باشیم. این به نفع همه ماست.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17383 ، تاريخ انتشار 880715
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۴۰)

 
یکم: تیم ۳ نفره، آب و آذوقه خود را برمی دارند و در کوله پشتی می گذارند. جیب خشاب ها را مرتب می کنند و به راه می افتند. مقصد سنگر کمین است در منطقه ای که هم تابستان آن عذاب آور است، هم زمستان تازه مواجهه با جانوران مختلف هم این مشکلات را چند برابر می کند اما آن چه سبزپوشان نیروی انتظامی را در سنگر نگه می دارد ، نه ابزار و امکانات بلکه اراده و ایمانی است عمیق که گاه پای این ایمان، جان خود را هم می دهند. هدف آن ها هم، جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور است تا فرزندان ایران سلامت بمانند از زهر مواد مخدر که سوداگران مرگ به سوغات می آورند. بچه ها زحمت می کشند، زحمت می کشند و زحمت می کشند در معرض هزار آسیب و خطر، لحظه ها را سپری می کنند. تابستان گرما و پاییز «تندباد » و زمستان «تندباران» است که امان آنان را می برد اما ایشان قسم خورده اند که امنیت ایران وحتی امنیت جهان را در برابر افیون انسانیت سوز مواد مخدر حفظ کنند. پس با همه وجود می ایستند و گاه به قیمت جان تمام می شود این ایستادن و جهاد مبارزه با مواد مخدر تاکنون کم شهید نداشته است...

دوم: در شهر و روستا، در کوچه و خیابان هم پلیس به کار مبارزه با مواد مخدر است و برخلاف دفاع مقدس که جبهه درگیری با دشمن در خطوط معدود و محدود و آشکار بود، این بار جبهه مبارزه با سلامت کشان مرگ آفرین به پهنه همه کشور است و باز خط مقدم این جبهه را سبزپوشان تشکیل می دهند که مبارزه را برای افزایش امنیت و جلوگیری از ورود مواد مخدر تعمیق می بخشند.

سوم: دفاع مقدس در مرزی به طول یک هزار و چند صد کیلومتر بود، اما جبهه مبارزه با مواد مخدر به طول همه مرزها و به عمق همه کشور گسترده است و این گستردگی اقتضا می کند، یک لشکر ۷۰ میلیونی هم در مبارزه ایفای نقش کنند ، به دیگر عبارت ما زمانی می توانیم به موفقیت قاطع در این جبهه امید ببندیم که همه آحاد ملت را برای مبارزه بی امان با ناامنی آفرینان بسیج کنیم والا به هر تعداد که از این لشکر کاسته شود از ضریب موفقیت مبارزه هم کاسته می شود.

چهارم: وقتی جبهه متفاوت شد، شکل مبارزه هم متفاوت می شود وقتی جبهه چندگونه شد، مبارزه هم چندوجهی می شود. پس در مبارزه با مواد مخدر که «مبارزه سخت» آن با نیروی انتظامی است، نهادهای فرهنگی باید متولی«مبارزه نرم»شوند و دیگر آحاد اجتماعی هم حداقل به عنوان سربازان جبهه نرم ایفای نقش کنند تا مبارزه به سرانجامی موفقیت آمیز برسد.

پنجم: هر قاچاقچی، یک جنایتکار است با تفنگی پر. فرقی هم نمی کند خویشاوند من است یا برادر تو. قاچاقچی با تفنگ پر، با چشم بسته به هر سو شلیک می کند اگر هوشیار نباشیم، هیچ معلوم نیست ما خود یا عزیزان مان در معرض این تهاجم قرار نگیریم و قربانی نشویم. پس برای حفظ سلامت خود هم که شده در برابر این دشمنان بی تابلو اما پرخطرتر از بعثی های سفاک هوشیار باشیم و بدانیم، سهل انگاری در این نبرد، شکست خفت بار در پی دارد... در این باره بازهم خواهیم نوشت.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17382 ، تاريخ انتشار 880714
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

صلای حی علی الرضا از گلدسته ها به گوش می رسد
 
 

* یکم: تا دهه کرامت ۲هفته مانده است اما آنانی که بر سر سفره کرامت مولا امام رضا(ع) «بزرگ» شده اند، همواره صلای حی علی الرضا را از گلدسته های جان خویش می شنوند که آنان را همواره و همیشه به سوی حضرت یار، خورشید همیشه ماندگار، تجسم نهج البلاغه و تفسیر ذوالفقار، سومین علی سلسله امامت حق، حضرت رضا(ع) می خواند. آن گونه که حی علی الصلوة مردمان را به نماز. قد قامت بستن نماز، صلوة است و آمدن به سوی امام رضا حج است و نماز. حج آنانی که فقیرند و تهی دست، اما توانگرند و دست فراز. فقیرند چون مالی ندارند، اما توانگرند چون دوستی چون امام رضا(ع) دارند. تهی دست هستند و دست شان از آلودگی های دنیا تهی است اما دست فرازند چون به فیض استلام ضریح مطهر مفتخر شده اند.

* تا دهه کرامت ۲هفته ای مانده است اما در سراسر ایران جنب و جوش غریبی به راه افتاده است برای بزرگداشت عید میلاد غریب الغربا به گونه ای که حتی اگر توان سفر نداشته باشی به گوشه گوشه ایران، خبرها، خود از گوشه، گوشه ایران مثل کبوترهای حرم امام رضا(ع) پرواز می کنند و به سویت می آیند و روایت می کنند که در هرگوشه این ملک، خبری در حال تولد است. این روزها، همه استان ها خود را مهیا می کنند تا از عید میلاد حضرت فاطمه معصومه (س) تا ولادت علی بن  موسی الرضا(ع)، به یک باره ایران را به مثابه یک کشور با ۳۰پایتخت فرادید بگذارند. کشوری که هر استانش تختگاهی است برای تجلی یک جلوه از خورشید هشتم و هر جا خورشید طلوع کند مشرق جان و خاستگه عرفان و منزل قرآن و هزار البته پایتخت ایران است. پایتختی که صاحب حرمت است همیشه و به ویژه در دهه کرامت.

* تا دهه کرامت ۲هفته ای مانده است اما در ایران ۳۰پایتخت شکل گرفته است و اهل معرفت از هرجا سفرای خود را با «نامه های استوار» چون «استوارنامه» به پایتخت می فرستند. نامه هایی استوار که استوارنامه های اهل ولاست در مازندران خوانده می شود. شاعران، شعرنامه های آذری خود را در ارومیه می خوانند. تهران پایتخت رسانه ای کشور امام رضاست و در تبریز، عارفان با «سفرنامه نویسی» دخیل عشق می شوند. اصفهان پایتخت جلوه های هنری است و اهل بیت شعر در بوشهر، درباره فضایل حضرت معصومه و امام رضا به «مشاعره» می پردازند، بیرجند هم، پایتخت «همایش پژوهشی فرهنگ و هنر رضوی» است و بجنورد، جشنواره تئاتر رضوی را برگزار می کند. زاهدان پایتخت «فضایل رضوی» و شیراز مرکز هنرهای تجسمی این جشنواره است. «کنگره سراسری شعررضوی» کرمان را پایتخت ذوق و شوق می کند و اراک هم در مورد «شناخت اخلاق و آداب رضوی» تکاپو دارد ...

هر استان، یک پایتخت است با خبرهایی که هر روز پرشمارتر می شود ........

صفحه 06 ايران ، شماره سريال 17382 ، تاريخ انتشار 880714
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 
یکم: لطفا با دقت بخوانید این اظهارات مهدی کلهر را به روایت ایرنا. «مشاور رسانه ای رئیس جمهور در خصوص ضرورت پرداختن به مسائل فرهنگی، گفت: مهندس بیژن زنگنه بعد از ادغام دو وزارت فرهنگ و هنر و ارشاد اسلامی، معاون فرهنگی وزارت جدید شد و در یک سخنرانی اعلام کرد که جوانانی که ما تربیت کردیم هم اکنون در جبهه ها می جنگند؛ من دو سال و نیم پست های معاونت فرهنگی، هنری و سینمایی را تجربه کرده بودم بعد از سخنرانی به وی گفتم این جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی شما نیستند، ظلم ستیزی این جوانان متاثر از فیلم های وسترن آمریکایی و ایتالیایی است. ۲۵ سال بعد جوان هایی را که با فرهنگ شما تربیت می شوند، خواهیم دید.»

دوم: شفاف در خبری که به شماره ۹۲۲۶۱ به تاریخ ۸مهرماه روی خروجی فرستاد نوشت: «در همین زمینه «احمد خورشیدی» دبیر کل جمعیت خدمتگزاران و سردار دوران دفاع مقدس ضمن اظهار تعجب از بیان چنین گفته هایی، اظهار داشت: به عنوان فردی که از ابتدا تا انتهای جنگ تحمیلی هم فرمانبری کردم و هم فرماندهی از شنیدن این سخنان دلم گرفت. وی با بیان این که اگر آقای کلهر این سخنان را گفته باشد باید مشخص شود که این خط و حرف را از کجا گرفته است، گفت: بهتر است ایشان تجدیدنظری در گفته های خود بکند و در زمینه هایی که هیچ تجربه ای ندارد وارد نشود. این سردار دفاع مقدس با اشاره به این که اظهارنظر کسی که حتی برای چنددقیقه در جبهه های جنگ تحمیلی نبوده فاقد ارزش و اعتبار است، افزود: چگونه ایشان به خود اجازه می دهد در رابطه با رزمندگانی که غیر از یاد خدا و امام و دفاع از مملکت و ناموسشان چیزی در ذهن نداشتند این گونه صحبت کند. وی عنوان داشت: من که به عنوان یک دانشجوی زمان شاه در جنگ تحمیلی شرکت کردم و در ۱۱ عملیات شرکت داشتم و برادر ۳شهید هستم می گویم که رزمندگان ما مخلصانه و نه تحت تاثیر فیلم های وسترن به جهاد در جبهه های جنگ رفتند. خورشیدی با بیان این که اگر گفته های آقای کلهر صحت داشته باشد بنده به عنوان سردار دوران دفاع مقدس از ایشان شکایت خواهم کرد، گفت: اگر این دولت نیز به شکایت من رسیدگی نکند، آقای کلهر بداند که به خاطر این حرف زننده اش ۲تا کشیده به من بدهکار است.»

سوم: جعفر محمدی نیز در سایت عصر ایران دو سوال از کلهر پرسیده به این شرح: «۱ - آقای کلهر که معتقد هستند ظلم ستیزی جوانان در ابتدای جنگ متاثر از فیلم های وسترن بود، از آن هشت سال جنگ، چند روزش را در جبهه حضور داشت تا با مشاهده رزمندگان و همسنگری و هم رزمی با آنها متوجه شود که ریشه ظلم ستیزی آنها تعلقات دینی و عرق ملی شان بوده است یا فیلم های وسترن آمریکایی و ایتالیایی؟! ۲ - اگر سینمای غرب، این قدر تاثیرات مثبت دارد که جوانان یک ملت مسلمان و شرقی را تا بدان اندازه تقویت می کند که هشت سال در برابر یک جنگ تحمیل شده از سوی قدرت های جهان مقاومت کنند و اگر سینمای آمریکا قادر است آن همه اخلاص و ایمان و فداکاری به جامعه تزریق کند، چرا همانند گذشته، درهای کشور را به سوی تولیدات بی سانسور هالیوود نمی گشاییم تا بلکه مشکلات معنوی جامعه امروز ما هم حل شود!»

چهارم: دیگر نمی شود سکوت کرد، نه نمی شود. هرچند با خود عهد کرده بودم، درباره بازیگران سیاست حتی کلمه ای هم ننویسم. اما عهدی که با خودم بسته بودم را شکستم به احترام عهدی که با یاران شهید هنوز استوار داریم و دارم و خیلی ها دارند که وقتی کسی با کلمات ناشسته و ناشایست به حوزه واجب الحرمه دفاع مقدس و شهید و رزمنده می پردازد، سکوت نکنیم، پس به حرمت آن عهد مقدس که قبل از عملیات ها تجدید می کردیم به فریاد می گویم به فردی به نام «مهدی کلهر» با همه سمت هایی که دارد: می گویم جبهه عزتمندانه دفاع مقدس را فرزندان معنوی روح ا... پرکردند، سنگر به سنگر و خاکریز به خاکریز. در جبهه «عاشورا» بود که باز تولید می شد و رزمندگان هم اول نقش خود را در عاشورا تعریف می کردند بعد وارد جبهه می شدند. بچه ها غسل شهادت می کردند. برای اطاعت از امر امامشان جان می دادند و چون و چرا هم نمی کردند. برای دفاع از خاک پرحرمت ایران از همه داشته های خود می گذشتند. اینان در کلاس درس ولایت پرورش یافته بودند، از دامن های پاکی راهی معراج می شدند که ایمان را، عشق به حقیقت را معنا می کردند، اینان از سینه حقیقت، شیر معرفت می نوشیدند. برای رساندن اینان تا برخاستن، هزار «یاعلی» تکرار شده است. اینان پرورش یافتگان مکتب رسول ا... بودند، نه پرورش یافته هالیوود و فیلم های وسترن. بسیاری از اینان حتی پا به سینمای ایران نگذاشته بودند، چه رسد به نشستن پای فیلم های آمریکایی و ایتالیایی؟! این را هرکس مهدی کلهر را می بیند به او بگوید. اینان ریشه بلند در فرهنگ اسلامی و ایرانی داشتند نه در فرهنگ هالیوود. این را کسی به «کلهر» بگوید کسانی که غیرت و شجاعت از هالیوود بگیرند، حداکثر مثل خود «تو» می شوند که بهره‌ات از جنگ بیان تحلیل های غلط پس از دو دهه از پایان دفاع مقدس است. تو آنقدر خام هنرپیشه های هالیوودی هستی که نمی توانی همت و باکری و صیادشیرازی و آبشناسان و شیرودی و کاوه و بروجردی و کشوری و بابایی و دوران را بشناسی. گفتن از دفاع مقدس معرفت می خواهد. پس لطفا ساکت باش. اگر گوش نمی کنی ساکت باش تا مردان حماسه، خود روایت کنند از دفاع مقدس. بگذار زخم خوردگان عشق خود بگویند از تبار عقیدتی خویش و ...

و حرف آخر: این تلخ نویسی را بگذارید به حساب تلخ کام شدن بچه های جنگ از حرف های کلهر. بگذارید به حساب زخمی که این حرف ها مثل نمک بر آن ریخته می شود، بگذارید به حساب قصد قربت یک بسیجی که هنوز در گذشته زندگی می کند و ادبیات سیاست نمی داند‌... والسلام.

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17381 ، تاريخ انتشار 880713
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۳۹)

 
دیروز از رفتارهایی گفتیم که برخی افراد به نام «شوخی» مرتکب دروغ می شوند و گاه فرد را تا آستانه سکته پیش می برند تا خود در حد انفجار بخندند! صدالبته همیشه این به اصطلاح شوخی ها، بی هزینه نیست که گاه به شدت هزینه بار می شود. هم برای فردی که مرتکب چنین رفتار ناشایستی می شود که در گام نخست او را از مقام شهروندی مسئول که رفتار و کردارش مسئولانه و به قاعده است تا حد یک فرد نامتوازن در رفتار که به راحتی «دروغ رفتاری» و «دروغ گفتاری» دارد تنزل می دهد. هزینه دیگر این «دروغ کرداری» را فرد بی تقصیری می دهد که در معرض شوخی پراکنی قرار گرفته است که البته باید هزینه این را هم از حساب آن کم کرد اما کمتر چنین اتفاقی می افتد که مثلا فرد بیاید به جای کسی که به سراغ خودرویش آمده، یقه فردی را بگیرد که او را به آن سو گسیل کرده است. متاسفانه ما اهل خط اول ایم به این معنی که همان اول یقه فردی را که جلوی ماست می گیریم حال آن که آن فرد خود قربانی «شوخ پنداری» یک «دروغ کار» شده است و ما و او هر دو باید یقه کسی را بگیریم که او را مضحکه و ما را عصبانی کرده است اما... و یا به مثل اگر کارمندی پس از شنیدن سخنانی چنان به خروش آید و به سراغ مسئول برود، باز نباید همه کاسه و کوزه ها را سر او شکست بلکه باید کسی را به محکمه برد که «شوخ سرانه»، دستمال بسته است به سر همکارش که بی دردسر داشتن و دردسر ساختن به کار خود مشغول بود اما رفتار این همکار هم نقش کبریت دارد، هم نقش هیزم و هم نقش بنزین، هم نقش باروت و سپس در مثل این جاها، آن قاعده فقهی و حقوقی جاری است که «سبب» را «اقوی» از مباشر می داند و مسبب هم بیش از مباشر باید پاسخ گوی اقدام اتفاق افتاده باشد. این قبیل «شوخ پنداری ها» از دیگر سو هم قابل بررسی است از جمله حقوق معنوی افرادی که مورد مضحکه قرار می گیرند و آسیب شخصیتی و روحی که می بینند هم از جمله «حق الناس» است که بر ذمه فرد مرتکب قرار می گیرد. پس در رفتار اجتماعی و نحوه تعامل خود با همکاران و دیگر آحاد جامعه، شوخی را با مردم آزاری و تحقیر افراد و تعدی به حقوق دیگران، خلط نکنیم، چه شوخی، یک استعداد و یک نعمت است که جمعی را شاد می کند، بی آن که به گناه دروغ آلوده شود یا به قیمت ناراحتی دیگران تمام شود. شوخ هم فردی شادی آفرین است که بدون تولید اندوه برای دیگران، یک جمع را به شادی میهمان می کند و از همین رو است که او را فردی خوش مشرب و مجلس آرا می دانند و دوست می دارند اما هیچ کس فردی را که به نام شوخ طبعی، قواعد طبیعی شوخی را با مردم آزاری و دروغ بر هم می زند، دوست ندارد بماند که چنین فردی در معرض نفرت عمومی هم قرار می گیرد. این را باید بدانیم که ارزش هر فرد برای مردم به اندازه نفعی است که جامعه از او می برد و این هم قاعده ای منطقی است. لذا هرکس می خواهد بداند نگاه جامعه به او چگونه است به عملکرد خود نگاه کند و ببیند چقدر برای دیگران مفید است و به همان میزان به خود امتیاز دهد. در کلاس جامعه، هزارآفرین را به کسی می دهند که بدون دروغ و مردم آزاری، لحظاتی شاد را برای دیگران فراهم کند...
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17380 ، تاريخ انتشار 880712
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:1  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۳۸)

 
* گفت «نبودی، رئیس آمد، کلی از کارت ایراد گرفت، از نبودنت هم که نگو، شاکی بود حسابی. دخلت آمده رفیق. من جای تو بودم، به فکر کار دیگری می افتادم همین حالا...» مرد وقتی حرف های همکارش را می شنود رنگ به رنگ می شود. از کارش که مطمئن است درست انجام شده اما از اخلاق رئیس مطمئن نیست. تازه با این تاکید همکارش حتما چیزی بوده وگرنه این جور به او نمی گفت. مرد نالید: «من که گفتم پاس می گیرم برای بیماری بچه ام. مگر به او نگفتی؟» گفت «چرا، اما رئیس گفت بیماری بچه اش مشکل خودش است و مسئله خودش، به ما مربوط نمی شود تازه، حرف های دیگر هم گفت که نشنوی بهتر است!» باز مرد بیچاره بیشتر به هم می ریزد و ... کت خود را برمی دارد و به سمت اتاق رئیس راه می افتد، هرچه همکارش صدا می زند هم انگار نمی شنود. در راه به آقای رئیس می رسد که خیلی آرام و محترمانه با او برخورد می کند و می گوید در جلسه ای که امروز در مرکز بود به نیکی از کار شما یاد شد و من می خواستم همین الان به اتاق شما بیایم و تشکر کنم... مرد وامی رود و ... پس حرف های همکارش چه بود؟ رئیس که چیز دیگری می گوید. آرام می شود و از رئیس تشکر می کند و به اتاقش برمی گردد تا دلیل رفتار همکارش را بپرسد که با انفجار خنده او روبه رو می شود که انگار می خواسته شوخی کند و او را سرکار بگذارد.

* سوئیچ ماشین را به دوستش داد و گفت تا تو در خودرو را - که نشان می داد- بازکنی من می آیم. دوست او بی خبر از همه جا، کیف او را هم گرفت و رفت به طرف خودرویی که دوستش گفته بود، همین که سوئیچ انداخت تا در را بازکند، آژیر خودرو به صدا درآمد و لحظاتی بعد، جوانی قوی بنیه یقه اش را گرفت و او را به خودرو چسباند که: روز روشن و سرقت خودرو؟ آن هم جلوی چشم من؟ مرد وارفت؛ گفت: اما این خودروی دوست من است اما جوان دستش را بالا آورد که جواب این «اما» را بدهد که مردم نگذاشتند، وقتی قضیه روشن شد معلوم شد، دوست مرد مثلا قصد شوخی داشته است؟...

* از این قبیل ماجراها فراوان اتفاق می افتد و گاه کار چنان گره برمی دارد که نه با دست که با دندان هم باز نمی شود، وقتی می پرسی که چرا چنین می کنید، می گویند شوخی کردیم. مثل آن بنده خدا که خبر نادرست تصادف پدر یک خانواده را به پسر داد و باعث شد پسر که به سرعت رانندگی می کرد تا به بیمارستان ادعایی برسد، خود تصادف کند و واقعا کارش به بیمارستان برسد. وقتی از راوی پرسیدند چرا چنین کردی گفت شوخی کردم. بله، شوخی و همین!

اما آیا میان شوخی و دروغ مرزی نیست؟ آیا می شود از «شوخی» لباسی دوخت و بر تن هر نوع دروغی کرد؟ آیا ما مجازیم به نام شوخی، دروغ بگوییم؟ گیریم این دروغ ها، زیان مالی نداشته باشد، چه کسی مسئول آسیب های روانی پیامد آن است؟ در این باره باز هم خواهیم نوشت...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17379 ، تاريخ انتشار 880711
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۳۷)
به هم ریخته بود جوان، از این که درگذر زندگی بارها بر زمین خورده است می نالید. می گفت انگار آسمان ها هم به رویم قفل شده است، انگار دعاهایم از زبانم بالاتر نمی رود. انگار سهم من از اجابت، هیچ است. انگار... همچنان از این انگارهای یاس آلود ردیف می کرد و با گفتن هر کدامشان، خود هم جامه ای از یاس می پوشید و در چهره اش هم انگار خطی اضافه می شد. می گفت سفر هم رفتم اما برای وضعیت روحی ام چاره ای نشد و... گفتم عزیز! باید سفر بروی اما سفر زمینی چاره کار نیست تو باید بار سفر بربندی و از خودت بیرون بروی. باید به فهم تازه ای از منطق هجرت برسی و بدانی که هجرت صرفا رفتن از یک سرزمین نیست بلکه رفتن از منطقی است که آن سرزمین را بر آدمی تنگ می کند والا رفتن از سرزمین به تنهایی کفایت نمی کند که اگر می کرد هر به سفر رفته ای «مهاجر» می شد. این بحث را به تاکید ادامه دادم که باید از خودت برون آیی و کاری بکنی و برای این هم نسخه شفابخش سهراب سپهری زنده یاد را برایش خواندم که «دیده را باید شست و جور دیگر باید دید» این جور دیگر دیدن که از یک دیده شسته شده برمی خیزد، آدمی را متحول می کند و به «احسن الحال» می رساند. «احسن الحال» خواستن از «مقلب القلوب والابصار» خاص سال نو نیست برای هر روز نوشدن باید به دنبال احسن الحال بود. گفت وگوی ما ادامه پیدا کرد و او از زمین خوردن نالید که به یادش آوردم «یا علی» گفتن و برخاستن را برای چنین روزهایی گذاشته اند پس باید برخاست پس از هر بار افتادن و این که اصلا برخاستن با افتادن معنا می شود. یعنی باید بیفتی و زمین بخوری تا بتوانی برخیزی. پرواز پرنده هم از زمین آغاز می شود و اگر جبر جاذبه زمین نبود معلوم نیست آیا پرواز معنا می یافت. پس پرواز با جاذبه و برخاستن با افتادن معنا می شود و به گفته استاد نقویان، تا «توپ قلقلی» را به زمین نزنی به هوا نمی رود. این قاعده و نیز سنت خداوندی است یوسف هم که باشی باید به «چاه» بیفتی تا به «جا» برسی. خردمندان روزگار هم از شکست، پل پیروزی می سازند پس به حکم عقل هم وقتی زمین خوردی باید برخیزی و با هوشیاری افزون تر راهت را ادامه دهی... او کمی آرام شد و رفت اما او یک نفر نبود، متاسفانه در جامعه و مخصوصا در میان جوانان کم نیستند کسانی که با اولین بن بست به ناامیدی می رسند و در اولین زمین خوردن انگیزه ای برای برخاستن در خود نمی بینند حال آن که این ناامیدی، این بی انگیزگی و... سم است هم برای فردی که می خواهد به فرداهای بهتر برود و هم برای جامعه ای که اینان باید قوای محرکه موثرش باشند پس باید این سم را هم از باور مردم و هم از جامعه زدود چه کشوری که می خواهد در افق ۱۴۰۴ از کشورهای برتر باشد باید از هم اکنون روح برتری طلبی را در آحاد خود تزریق و آنان را به افرادی شکست ناپذیر و ناشکستنی تبدیل کند...
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17378 ، تاريخ انتشار 880709


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۳۶)

 
چندی پیش عالمی بزرگوار، راه های اصلاح جامعه و برون رفت را از وضعیت موجود نشان می داد و به تفسیر «ارحمواترحموا» پرداخت این را زیاد شنیده ایم که رحم کنید تا مورد رحم قرار گیرید. اما ما فقط به «ترحموا» علاقه داریم و گوش مان شنوای «ارحموا» نیست، حال آن که «ترحموا» پیامد «ارحموا» است و تا رحم نکنی به تو رحم نخواهد شد. اما ما فقط می خواهیم به ما رحم بشود لذا همیشه نسبت به همه، موضع طلبکارانه داریم و روشن است نتیجه ماجرا چه می شود و وقتی خود به دیگران رحم نمی کنیم بماند که در نهایت بی رحمی رفتار می کنیم و قصه می شود پرغصه که گوشه هایی را از آن در تعامل های اجتماعی می بینیم. مثلا برخی پزشکان جراح، دستمزدهای آن چنانی و فراقانونی طلب می کنند و به بیمار به چشم یک کیسه اسکناس می نگرند و حاضر به رحم و رعایت حال او نیستند اما کار خود این قبیل افراد به دست دیگران گیر است مثلا برخی مهندسان که قرار است برایشان ساختمان بسازند و برخی کارگرانی که بار ساخت و سازها را به دوش می کشند، آن وقت مهندس پول بیشتری طلب می کند و کارگر، کار کمتری انجام می دهد و قطار رحم نکردن به دومین ایستگاه خود می رسد و باز به حرکت درمی آید تا کارگران و مهندسان توسط برخی بازاریان، نقره داغ شوند و اجناس را به قیمت گران بخرند و باز قطار اینان در ایستگاه برخی تولیدکنندگانی توقف کند که جنس درجه ۳ را به قیمت درجه یک به آن ها بفروشند و باز هم چنان این چرخه معیوب ادامه پیدا کند... حال آن که اگر آحاد جامعه هر جا که هستند به همین دو کلمه «ارحموا ترحموا» عمل کنند به دو کلید دست خواهند یافت که با یکی دروازه بهشت را به روی دنیایشان بگشایند تا دروازه بهشت آخرت هم به رویشان باز بماند و با دیگری دروازه جهنم را قفل کنند تا در قیامت هم بسته بماند. اگر این دو کلید به دست مردم افتد چه قدر خوشبخت می شویم همه ما. نه این که کلید به دست ما بیفتد، کلید در اختیار است، این ماییم که باید کلید را برداریم و به کار گیریم آن وقت همه گیرها برطرف خواهد شد و راننده به مسافر رحم خواهد کرد تا تعمیرکار به او رحم کند و باز تعمیرکار از پزشک شفقت و مهربانی خواهد دید و پزشک از بازاری. بازاری از کشاورز، درستکاری خواهد دید و... همه از هم رحم و مهربانی و پاک چشمی و پاک دلی خواهند دید و جامعه ای که از مردمانی چنین پاک دل شکل گیرد پاک خواهد بود و بستر پاکی نیز هم. وقتی مردمان بلندنظرانه به هم بنگرند دیگر «کوته نظری» فرصت بروز نخواهد یافت و آدم ها به قاعده «هر آن چه دیده بیند، دل کند یاد» یاد بلندنظری و کار بزرگ خواهند کرد و پیش از این خود بزرگ خواهند شد و از انسان بزرگ و فرهیخته و نیک اندیش، جز کار بزرگ و ماندگار و نیک اثر، انتظار نیست. پس همین امروز، همه کلیدهای «ارحموا ترحموا» را برداریم و دروازه های جامعه را به سوی بهشت بگشاییم.
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17377 ، تاريخ انتشار 880708
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:16  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 

یکم: هر نوشته شأن نگارشی دارد، این نوشته دو شأن نگارش دارد، از جمله این پیامک از یک شهروند مسئول که نوشته است آقای بنی اسدی! شما را قسم می دهم درباره ۴فقره درگیری خیابانی و چاقوکشی چند روز گذشته در مشهد که چندین مجروح داشته است بنویسید. شاید برای این چاقوهای غیرمتعارف که در بازار فراوان است چاره ای بیندیشند. شاید برای چاقوکشی که چهره ای زشت به شهر می دهد فکری بکنند، شاید...

دوم: باز هم پیامک که با یک مضمون از چند شهروند دریافت کردیم. چند سال پیش نوشته ای در روزنامه چاپ شد با عنوان «تیغ شیطان» به قلم آقای بنی اسدی که ضمن تشکر از نوشته های ایشان تقاضا می کنم مجدد چاپ شود و یا نسبت به ماجرای فراوانی چاقوکشی و چاقوهای زیادی که در بازار است مطلب بنویسند...

سوم: قانون منع حمل سلاح سرد و چاقوهای غیرمتعارف هنوز روی هواست و با وجود پی گیری پلیس و رسانه ها هنوز روی کاغذ حک نشده است چه رسد به زمینی و اجرایی شدن آن. اما ما باز هم می نویسیم و باز هم می نویسیم حتی برای هزارمین بار از باب آموزه دینی که ما را به «تذکر دادن» توصیه می کند تا جامعه منتفع شود.

چهارم: به احترام مخاطبان محترمی که به «تیغ شیطان» اشاره داشتند فرازهایی از آن نوشته را دوباره خوانی می کنیم؛«ایدز»  که «طاعون قرن» نام گرفته و دنیا علیه آن بسیج شده تاکنون چقدر قربانی گرفته است؟ جای دوری نمی رویم، در همین مشهد خودمان، تا به حال چند نفر «جان» بر سر این بیماری گذاشته اند؟ در ماجرای «وبا»، که در سال های گذشته همه را در «تب و تاب» فرو برد چه؟ چند نفر سر گذاشتند و برنداشتند آیا آمار این دو بیماری در شهری مثل «مشهد» یا مثلا «اصفهان» و «شیراز» و «کرمانشاه» از تعداد انگشتان دست ها، فراتر می رفت؟ اما وحشت از آن چنان در چشم و جان مردم نشست که همه خطر مرگ به وسیله این بیماری را تا سبزی های لای «لقمه نان» خود هم احساس کردند و حساس شدند و کوشیدند با نخوردن هر آنچه شائبه آلودگی دارد، از «شر» آن در امان بمانند. اما...آیا نسبت به شیوع رفتارهای نابهنجار که به پدیده ای مرگ آفرین تبدیل می شود هم یک صدم آن ماجراها حساسیت داریم؟ من به صراحت می گویم نه، گواه من هم همین صفحه حوادث روزنامه خراسان و صفحات حوادث سایر روزنامه هاست و البته صفحه حوادث هایی که روی کاغذ نمی آید اما در نگاه مردم می نشیند.

پنجم: اگر صفحات خبری خراسان و دیگر روزنامه ها را بخوانید، خصوصا اگر حوصله کنید و سری به صفحات حوادث بزنید، آن وقت به خبرهای سیاهی خواهید رسید که چاقو بر تن جامعه حک کرده است، خط هایی شیطانی، خط های سیاهی که از بس تکرار شده عادی به نظر می آید. حال آن که فاجعه ای رخ داده است، اصلا همین پدیده «عادی شدن جرم» هم خود یک فاجعه بزرگ است پس هوشیار باشیم.

ششم: فکر می کنم به ازای هر زخمی که با «چاقو» در جان کسی می نشیند، «آخ» باید از جان همه برآید و آه «مضاعف» هم از دل مسئولان که می بایست چنان برنامه ریزی کنند و عادلانه اجرا نمایند که چنین «خبر»هایی اصلا «تولید» نشود. در این مختصر اما روی سخن با خانواده هاست. تاثیرگذارترین نهادی که می تواند رفتارها را کنترل کند، به خصوص مادرها و همسرها که همیشه نقش «فرشته» را دارند هم در زندگی و هم در نگهداری زندگی. اما این فرشته ها چرا نسبت به «پنجه شیطان» که در قالب «چاقو» در جیب فرزند و شوهرشان است حساسیت نشان نمی دهند؟ چرا با سکوت و عدم فعالیت خود می گذارند «تیغ شیطان» در دست جوانانشان باشد؟ هیچ فکر کرده ایم که اگر «چاقو»  همراه افراد نبود به فرض هم که دعوایی رخ می داد، لااقل کسی «کشته» این جنایت نمی شد؟ هیچ به فردای تلخی که در انتظار قاتل است و به خانواده قاتل و مقتول فکر کرده ایم، اما جوان ها، اما مردان چاقو به دست، هیچ به «چاقوی» خود نگاه کرده اند که این تیغ شیطان «دو دم» دارد و درست همان زمانی که در پیکر حریف فرو می رود، در جان شما هم فرو می رود و درست به اندازه ضربه ای که به او می زنید، به خود هم ضربه می زنید؟ باور کنید همان دم که طرف به «قتل» رسید، شما هم «مرده اید» هر چند به ظاهر بگریزید اما خوب می دانیم و به تجربه دریافته ایم که هیچ قاتلی نتوانسته است از خون مقتول بگریزد، دستگیری قاتل هر که باشد وبه هر جا که رود، دیر و زود دارد، اما مطمئن باشید که سوخت و سوز ندارد. باور نمی کنید بروید مطالعه کنید، حوصله مطالعه ندارید از مردم بپرسید، خون مقتول بالاخره دامن قاتل ها را رها نمی کند. پس قبل از هر چیز اندیشه کنید و اندیشه کنیم همه که از شهروندی مهربان به قاتل تبدیل شدن یک عصبانیت راه است و دست به چاقو شدن. بیایید«تیغ شیطان» را دور بریزیم و عصبانیت های شیطانی را هم.

صفحه R01 اخبار (رضوي) ، شماره سريال 17377 ، تاريخ انتشار 880708


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:10  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه وسفید (۳۵)

 
به حرف که باشد ایرانی ترینیم. به شعار که باشد به فریاد خواهیم گفت «چو ایران نباشد، تن من مباد». به سخن رانی که باشد، چنان خواهیم گفت از ایران و ایرانی که گویی جز این نه می بینیم و نه می خواهیم ببینیم. اما عرصه عمل که پیش می آید، سر خیلی ها پایین می افتد. دفاع مقدس از آن عرصه هایی بود که خیلی ها، نمره شان از صفر هم کمتر بود. هرچند بزرگ مردان و دلاورزنانی بودند که برای همیشه آبروی ایران و ایرانی شدند اما خیلی ها هم... بگذریم. دانی و دانیم و دانند همه.

البته امروز قصد گفتن از آن حماسه و گلایه و شکایت از نامهربانی و نامهربانان با آن دوران عزت آفرین نیست. بلکه سخن از امروز است و از نگاه امروزی به ایران و ایرانی بودن. به باور من ایرانی امروز از همه ظرفیت ها برای سرفرازی ایران استفاده می کند اگر این نکند، در شعارش صادق نیست که اگر بود، به مثل، بازار ایران زیر بمباران کالاهای خارجی نبود.

هزینه اشتغال جوانان کشورهای دیگر را جوان ایرانی با خانه نشینی خود نمی پرداخت.

کارخانه های ایرانی، سایه تعطیلی را روی سر خود احساس نمی کردند تا عرصه برای تاخت و تاز مغول وار کالاهای خارجی فراهم شود. گفتم مغول وار چون این بار حمله نه با شمشیر که با کالاهای رنگ وارنگ و ابزارهای گوناگون انجام می شود و بیگانه بی تیغ کشیدن و خون ریختن پرچم خود را تا درون خانه ها هم به اهتزاز درمی آورد. می گویند آمریکایی ها مثلی دارند که هر جا وینستون و کوکاکولا هست، پرچم آمریکا در اهتزاز است. خب حالا به خانه خود نگاه کنیم، آن جا باد به پرچم چند کشور می وزد؟ راستی ما چه می کنیم؟

دست تولید گران ما به کار چیست؟ آیا سر آن نداریم که با کار درست و تولید درست تر و اقبال به مصرف کالای ایرانی، پرچم پرعزت ایران را اول در خانه خود و بعد در بلندای جهان برافرازیم؟ بله. این جا، یک معادله است که دو راه حل توأمان دارد؛ هم تولیدکنندگان ایرانی باید کالاهای مرغوب تولید کنند و هم ایرانیان باید با مصرف تولیدات داخل به اقتصاد ملی و به خود کمک کنند.

نمی شود کالاهای نامرغوب با قیمت بالا تولید کرد و توقع داشت مردم بخرند. از طرف دیگر فرهنگ خرید و فرهنگ مصرف ما باید به سوی کالاهای ایرانی سوق پیدا کند و به آن جایی برسیم که فقط زمانی کالاهای خارجی مصرف کنیم که کالای ایرانی نباشد. نه این که تنها وقتی دست به کالاهای ایرانی می بریم که پس از هزار بار جست وجو کالای خارجی نیافته ایم!

اگر این فرهنگ اصلاح شد، اگر روند تولید استانداردسازی شد، اگر مسئولان مسئولیت خود را در قبال تولیدکننده و مصرف کننده و در سطح کلان تر، ایران، به انجام رسانند، آن وقت خواهیم توانست با ساماندهی بازار، دوباره به رونق تولید ایرانی و وزش نسیم به پرچم عزیز ایران امید ببندیم. برای این هم نیازمندیم که «طرحی نو» در انداخته شود، طرحی همه جانبه که از روند تولید تا فرهنگ مصرف را نو کند و به بمباران بازار ایران توسط کالاهای خارجی نقطه پایان بگذارد تا از سر خط بنویسیم، اقتدار مدرن ایرانی را...

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17376 ، تاريخ انتشار 880707
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:20  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 هر پرنده ای برای پریدن به دو بال نیاز دارد و هیچ پرنده ای نمی توان یافت که با یک بال توان پریدن داشته باشد. به باور من «پرواز مردبزرگ»، شهید هاشمی نژاد، نیز از صحابی پرواز بود که دو بال قدرتمند داشت که در کلام گوهر شناس بزرگ انقلاب حضرت امام خمینی(ره) بدان تصریح شده بود. امام هاشمی نژاد را «جوانمرد فاضل» خواندند، تا چشم های کنجکاو، او را با دو بال جوانمردی و فضیلت ببینند که در ساحت های اندیشه و اخلاق و مبارزه و انسانیت پرواز می کند. پروازی که بر مدار شهادت در مسیر ولایت شکل گرفته و هیچ «حدیقفی» هم نمی شناسد. چه سیر کمال انسانی اگرچه موقف های مختلف دارد اما هرگز دچار توقف نمی شود حتی در بهشت هم با هر سلام خداوندی تازه تر و تکامل یافته تر می شود.هاشمی نژاد از آنجا که اهل فضل بود، وجودش روشنایی و نور داشت آنقدر که کوچه های باور را روشن می کرد و هنوز هم کلام زلال و قلم معجزه گرش به کار تولید روشنی است و از همین رو هم بود که طرفداران جهالت و تاریکی و شب پرستان سیه پندار و سیه کردار و سیه گفتار او را تاب نیاوردند تا به گمان خود این دریای نور را نابود کنند، غافل از این که نور، از میان نمی رود و نرفت هم. چه کسی پایان هاشمی نژاد را می تواند اعلام کند؟ پایان یافته کسی است که برای شهید و شهادت و فضیلت پایانی متصور باشد والا آن که اهل کلمه و کلام و فضیلت و روشنی است می داند حتی با از میان رفتن صاحب کلمه، کلمه از میان نمی رود. علم و فضیلت مثل پرواز است که حتی اگر رفتنی بودن پرنده را بپذیریم، باز هم پرواز به خاطر سپردنی است و هاشمی نژاد نه با جسم خود بلکه با اندیشه خود در دل و جان و جامعه صاحب موقعیت بود و هست هنوز والا اگر جسم هاشمی نژاد می خواست ماندگار شود می شد پندار منافقان را پذیرفت که هاشمی نژاد را کشتند، اما مگر صاحبان اندیشه زلال و نکونام مردان می میرند؟ «مرده آن است که نامش به نکویی نبرند» نه کسی که هرگاه کتاب نکو مردان را بخوانند و بنویسند ناگزیر باید فصلی برای هاشمی نژاد در نظر بگیرند. هاشمی نژاد بزرگ و اهل فضیلت، جوانمرد هم بود و روشنایی را برای همه می خواست لذا، فضل و دانش را جوانمردانه میان مردم قسمت می کرد و برای این هم مرزی قائل نبود بلکه معتقد بود هرچه دایره را وسیع تر بگیرد، افراد بیشتری در معرض افکارش قرار خواهند گرفت و او از «جوان» تا «پیر» را به میهمانی روشنایی خواهد برد. هاشمی نژاد، خود را «وقف عام» کرده بود و آگاهی بخشی عمومی را وجهه همت خود قرار داد تا هر جا که صدایش و کلامش می رسید، مردم را هوشیار کند تا پس از آن که از سیاهی ستمشاهی به در آمدند شکار سیاه دلان منافق نشوند بلکه در مسیر حق گام بردارند و...هاشمی نژاد اهل پرواز بود و پرواز را ادامه داد، هر چند زشت کرداری منافق برای به زیر کشیدنش، تیر در چله کمان کرد و اما پرواز سید فاضل پایان نیافت. بلکه هم منافق تروریست را به پایان رسانید و هم پندار نفاق را چند گام به پایان نزدیک تر کرد. آری انفجار نارنجک، جسم هاشمی نژاد را گرفت اما سید در جان مردمان اهل معرفت جاودانه شد.

صفحه R07 فرهنگ (رضوي) ، شماره سريال 17376 ، تاريخ انتشار 880707


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:14  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۳۴)
 

 
زیبایی قبل از آن که در بیرون جلوه گری کند در چشم آدم هاست و به دیگر عبارت، زیبایی قبل از آن که در جهان آدم ها باشد، در جان آدم ها وجود دارد. لذا آدم هایی که نگاهی زیبا و جانی زیباتر دارند، جهان را و آن چه را در آن است زیبا می بینند و نگاهشان شرح این بیت شعر است که:

... جهان چون خط و خال و چشم و ابروست

که هرچیزی به جای خویش نیکوست...

نگاه زیبا بین در جهان زشتی نمی بیند. بلکه آن را عارضه ای می داند که گاه چهره می کند اما باز می میرد چه در این جهان جایی برای زشتی ها نیست یعنی زشتی ها می آیند اما ماندگار نیستند، کف روی آب هستند حال آن که اصل آب زلال است و زلال نیز در جاری آب می ماند...

آدم هایی که نگاهی زیبا دارند، آدم ها را زیبا می بینند، دست یاری شان را می فشارند، اگر یاری بخواهند، برادروار پای به میدان کمک می گذارند و وقتی دست ها به یاریشان دراز می شود هم، زیبایی محبت را و لطف خداوندگار مهرآفرین را شاکرند. اینان از هر آن چه می بینند لذت می برند. لذت تماشای زیبایی ها، جانشان را پر از طراوت و تازگی و فرح می کند، لحظات فرحناک آنان هم به آرامش تبدیل می شود آرامشی دریاگونه که موج ها هم آن را زیباتر می کنند. آرامش که آمد، آسایش هم معنا پیدا می کند. وقتی هم که این آدم ها در جامعه فراوان می شوند باز آرامش و زیبابینی فراوان تر می شود. اصلا در اصلاح نگاه اجتماعی ، هر انسان زیبااندیش مثل «صفر» است که وقتی در کنار «عدد صحیح» قرار می گیرد قدرت آن را ده برابر می کند. به باور من هر آدم زیبااندیش در لطیف کردن فضای جامعه و توسعه نگاه اصلاح شده چنین نقشی دارد و مثل نور می ماند که روشنی از آن می تراود. برعکس نگاه زشت اندیش جز سیاهی و تباهی ثمری ندارد. به نظر من برای اصلاح هر جامعه اول باید نگاه آحاد آن را اصلاح کرد و آن «خودزیبای» هر آدمی را به او شناساند تا دیگر گرد زشتی نگردد. به راستی وقتی کسی با «کت وشلوار نو» روی خاک نمی نشیند، با «جامه سفید» نزدیک «سیاهی» نمی رود آیا با نگاه زیبا و ذهن زیبا و ... روی از زشتی ها برنخواهد گرداند؟ ما اگر می خواهیم افراد را به رعایت قانون ملزم کنیم اول نگاه زیبابین آنان را باید تقویت کنیم، باید زیبایی های قانون را فرا دیدشان بگذاریم، آن وقت حضور زیبا و اثرگذار قانون را در جامعه شاهد خواهیم بود.تازه زیبایی اخلاقی چنان زمین و زمان را بهار خواهد کرد که همیشه زیبایی وجه غالب پندار و گفتار و کردار مردمان باشد، یعنی جایی که قانون هم دسترسی ندارد و آن سوی مرز قانون هم جز زیبایی نباشد. این نتیجه بهار اخلاقی است. بهاری که پاییز را هیچ گاه به رسمیت نمی شناسد و همواره به شکوفاشدن گل می اندیشد...

پس پشت هر کردار زیبا، یک نگاه زیباست. اگر به توسعه زیبایی می اندیشیم باید به تکثیر و تعمیق نگاه زیبا توجه کنیم.صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17375 ، تاريخ انتشار 880706

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:2  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید (۳۳)

 
پشت هر کردار زشت که از آدم ها سر می زند یک نگاه نازیباست.

یک نگاه که انگار نمی خواهد زیبایی ها را ببیند. اگر می خواست می توانست و روشن است آن که نگاه نازیبا دارد همه چیز و همه کس را نازیبا می بیند، به همه کس شک دارد و جام عسل را کاسه زهر می بیند، اگر دستی برای یاری اش هم دراز شود، دست تعدی می شمارد و اگر کسی به مهر به رویش لبخند زند، برای آن لبخند، ترجمه تمسخر می نویسد.

اگر کسی نخندد به رویش باز آن را حمل بر قهر و کینه می کند. چنین آدمی در گلستان هم فقط خار می بیند، از «آب زلال» هم «زالو» نصیبش می شود و به گلویش فرو می رود. او از هیچ چیز لذت نمی برد و نمی تواند استعدادهایش را هم به فعلیت برساند و به فرض وجود بهره هوشی بالا- در مثل- رهاوردهایش گاه در حد هیچ است.

او نه می تواند از کسی راهنمایی بگیرد چون به دیگری اعتماد ندارد و فکر می کند همه می خواهند او را به بیراهه بکشانند و نه می تواند از دیگران کمک بگیرد چون می پندارد، دست یاری، شاید امین نباشد.

چنین آدم هایی هم خود عذاب می کشند و هم باعث عذاب دیگران می شوند. از آن ها امید خیر هم نمی توان داشت، چون نگاهشان به خیر باز نمی شود، مشخصه بارز این قبیل افراد آن است که وقتی کسی به حرکات غیراخلاقی و غلط آنان انتقاد کند، فورا نگاه خود را ترازوی سنجش همگانی می کنند که؛ همه چنین اند. مثلا وقتی دروغ می گویند و کسی ضمن پرهیز دادن آنان از دروغ به اعتراض می گوید چرا دروغ می گویید، می گویند: همه دروغ می گویند! و فورا به دروغ، دروغ هایی برای افراد و گروه های مرجع و مورد اعتماد جامعه فهرست می کنند تا به توجیه دروغ خود بپردازند!

وقتی اعتراض می شنوند که چرا کم کاری می کنید، باز همه را کم کار معرفی می کنند و وقتی می شنوند از زبان مردم که به نبود صداقت کاری و حرفه ای در کنار فقدان صداقت اخلاقی و مذهبی اعتراض دارند، باز نسخه تکراری «همه این گونه اند» را دوباره و چندباره خوانی می کنند و... این همه از نوع نگاه آنان برمی خیزد چون چشم هاشان از بدی پر است، همه را بد می بینند و در این بدبینی به بداندیشی و بدکاری می رسند که بدی کردن را در برابر مردم حق خود می بینند و اگر توانستند این که کلاه سر دیگری بگذارند یا کلاه از سر دیگری بردارند را هم حق خود و هم نشانه زیرکی خویش می دانند. وجود چنین افرادی به مراتب از هر نوع بیماری برای جامعه خطرناک تر است.

چه بیماری را می شود کنترل کرد اما بیماردلانی چنین را نمی توان کنترل کرد. مثل این ها و بیماری، در خوش بینانه ترین حالت مثل به خواب زده و خوابیده است که خوابیده را می شود بیدار کرد، اما «به خواب زده» به راحتی بیدار نمی شود که اگر می خواست بیدار باشد خود را به خواب نمی زد. به هر روی، زندگی با افراد بدبین بد است، از بد هم بدتر. امیدواریم، نه در ذهن خود بدی را راه دهید و نه بدبینان در مسیر زندگی شما قرار بگیرند.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17374 ، تاريخ انتشار 880705
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
در جنگ امیران و سرداران در چشم می نشینند و راه به دل ها می یابند و عزیز می شوند و از حافظه مردم به تاریخ می پیوندند و ماندگار می شوند تا هرکس تاریخ جنگ را بخواند، به احترام آنان کلاه از سر بردارد. پس از فرماندهان، افسران و سربازان و رزمندگان هستند که در اندازه تلاش و تکاپو و دشمن ستیزی خود باز در چشم ها با عزت می نشینند و در دل ها جایی به خود اختصاص می دهند، اما جنگ اگر چه توسط رزمندگان تعریف می شود، اما همه جنگ این نیست بلکه بسیارند آنانی که در جنگ نقشی بزرگ دارند، اما به چشم نمی آیند. در حماسه ماندگار دفاع مقدس هم ماجرا همین بود. امیران و سرداران و افسران و پاسداران و رزمندگان نمای بیرونی جهاد بودند، اما این جهاد مقدس، نمای درونی هم فراوان داشت و سرداران نادیده نیز هم فراوان. به راستی چه کسی می تواند بگوید نقش مادری که همه پسرانش را رخت رزم می پوشد و به آوردگاه می فرستد، کمتر از فرماندهی است که نیروهایش را در رزمگاه هدایت می کند؟ چه کسی می تواند بگوید نقش همسری که با همه نیاز به شویش او را از زیر قرآن رد می کند و به جبهه می فرستد، از خود آن رزمنده کمتر است؟ رزمنده از خود می گذرد اما همسرش از خود و از عشق خود؛ حالا قضاوت با شما کدامیک ایثارگرترند؟

این را عرض کردم تا از یک مادر در قامت یک سردار تجلیل کنم. مادری که نماد مادران فراوانی است در این مرز و بوم؛ مادرانی که دلی به وسعت دریا و روحی به بی کرانگی آسمان دارند. ماجرایش را چند روز پیش از رادیو شنیدم، حیفم آمد شما هم نخوانید؛ او مادر شهید محمد کریمی است، یک پسرش جانباز است و دیگری هم رزمنده  ارتشی، اما ماجرایی که برای من او را در قامت یک سردار بزرگ می دارد این است که وقتی پسرانش به خانه می آیند تا خبر شهادت محمد را بدهند او راهی مسجد است، خبر را که می شنود مصمم تر به مسجد می رود. نماز می  خواند و می آید تا خانه را مهیای پذیرایی از میهمانانی کند که تا ساعتی دیگر می رسند، وقتی شوهرش از مزرعه می آید، بدون این که به روی خود بیاورد و یا به او چیزی بگوید، وقتی می شنود چای بیاور، می گوید اول برو و غبارکار از تن بگیر تا چایی ات آماده شود پدر محمد که غبار از تن می گیرد، مادر، پیراهن سیاه را به او می دهد تا بپوشد. پدر می گوید از رنگ سیاه خوشش نمی آید. اما مادر به اصرار او را وامی دارد تا پیراهن سیاه بپوشد، سپس برای او چای و غذا می آورد و آهسته، آهسته او را مهیای شنیدن خبر می کند، خبری که پدر با شنیدنش، احساس می کند کمرش شکسته است. چشمانش هم به اشک می نشیند مثل ابرها پس از صاعقه ... مادر اما، هم پدر را، هم برادران را و هم خویشاوندان را چنان به صبر و شجاعت هدایت می کند که یک فرمانده کارکشته نیروهایش را به گاه رزم. مادر می شود محور شکیبایی خانواده و هنگامی که میهمان ها می آیند با آه و اشک و نزدیکان می آیند با توفانی در دل، او ساحل امن و امان و پرآرامش آنان می شود و مشعلدار بردباری آنان. حتی کسانی که آمده اند تا تسلایش دهند از او تسلا می گیرند. او می شود درس آموز حضرت زینب و تجسم یک درس عاشورا. او سواد چندانی ندارد، اما روشنایی معرفت همه وجودش را پرکرده است. از این رو راوی نور می شود برای همه. حالا به من حق نمی دهید مادری چنین بزرگ را در قامت یک سردار ببینم و مادران بزرگ دیگر را هم و بگویم دفاع مقدس ما در لایه های پنهانش چنین سردارانی دارد که راز ماندگاری آن حماسه اند. همان طور که گفته اند پشت هر مرد موفق یک زن بزرگ است، من می گویم پشت فرماندهان بزرگ ما و حتی پشت هر شهید و رزمنده، یک زن بزرگ است که کشور را مدیون خود می کند و ما همه مدیون مادران و همسران شهدا و رزمندگانیم...

و همین!

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17373 ، تاريخ انتشار 880704


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:38  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 
 
سیاه و سفید(۳۲)

 
جبهه شهر بود و رزمندگان شهروندان آن جامعه. همان طور که شهر جبهه، ویژگی های خاص خود را داشت تا «جبهه شهر» را از دیگر شهرها جدا کند، شهروندان جبهه هم ویژگی های ممتازی داشتند که آن ها را از شهروندان عادی متمایز می کرد. در «شهر جبهه» سنگر جای خانه را می گرفت. سنگر چندطبقه هم نداشتیم و سنگر ویلایی هم، تا برخی بالانشین و برخی پایین نشین باشند. آن جا از سرباز تا سردار، از رزمنده تا امیر، خانه هایی همسان داشتند. آن جا، مثل شهر نبود که مسئولان از حوزه کاری خود بی خبر یا نسبت به احوال مردم، نهاد و سازمان خویش بی اطلاع باشند بلکه فرماندهان از ریز امور آگاه و نسبت به سرنوشت نیروهای خود حساس و مسئول بودند. رابطه آن ها با نیروها عمیق و وثیق و دوطرفه بود، نه مثل برخی مسئولان که حتی در جاده یک طرفه هم با مردم مانع ایجاد می کنند. به نظر من اگر کسی بخواهد دلایل موفقیت های دفاع مقدس را بفهمد و چرایی و چگونگی خلق حماسه های ماندگار را دریابد، هرگز نباید به ساز و برگ نظامی ما نگاه کند که به بیراهه خواهد رفت بلکه باید نیروهای انسانی و روابط اجتماعی آنان را مورد مطالعه قرار دهد آن وقت درخواهد یافت که راز موفقیت چیست. من معتقدم این راز در وجوه تمایز رابطه نیروها در جبهه و در جامعه امروزی است. آن روزها و آن سرزمین ها، همه «برادر» بودند و هم را برادر خطاب می کردند.

این اخوت مذهبی و اخلاقی و اجتماعی گاه حتی از برادری خونی هم محکم تر می شد. برادری هم که استوار می شد، نیروها پشت به پشت هم می دادند و جانانه می جنگیدند آخر چه کسی سراغ دارد برادری پشت برادرش را آن هم در برابر دشمن، خالی کند؟ برادر که شدیم، باربردار هم و غمگسار هم نیز شدیم. آخر برادری اقتضائاتی دارد که فقط برادرها درک می کنند از جمله این که گاه باید برای برادر جان داد و ما می دادیم. نسل دفاع مقدس وقتی مردان را برادر و زنان را خواهر می خواند، برادری اش را اثبات کرده بود- بی آن که ادعای ارث و میراث داشته باشد- او جانش را - قیمتی ترین داشته اش را- به میدان آورده بود تا برادر و خواهرش امنیت داشته باشند. بچه های دفاع مقدس نسبت به هم نیز برادری را تمام می کردند، نه این که فقط برادر، برادر گفتن یک تعارف باشد. برادر گفتن آن ها سرشار از معرفت بود و چون برادر بودند آینه یکدیگر هم می شدند تا هرکس در آینه به نقد خویش بپردازد و عیب ها و نقص ها را برطرف کند وچنین بود که روابط انسانی در جبهه از عمق بیشتری برخوردار بود. اما آیا در جامعه امروز که گروهی برج نشین و عاج نشین اند و گروهی کوخ نشین آیا می توان از برادری حرف زد؟ نمی دانم، خدا کند بشود. اما نمی دانم تاریخ چنین برادری را به یاد دارد یا خیر؟ بگذریم، در جبهه همه هم را برادر خطاب می کردند به شهر هم که می آمدند باز برادر بودند اما آیا دیگران هم با آنان برادری کردند؟ بازهم بگذریم! جامعه امروز هم اگر خواهان سرفرازی است و مردم اگر می خواهند فردایی بهتر داشته باشند، خوب است دوباره برادر شوند باهم. آن وقت دست ها کنار هم قرار خواهد گرفت تا کارهای بزرگ به آسانی انجام شود... صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17373 ، تاريخ انتشار 880704

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:34  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۳۱)
در آموزه های دینی توصیه شده است که در امور مادی باید به پایین دست نگاه کرد و این را بنده خدایی می گفت و یادآور می شد باید آدم رفت و آمدهایش را مدیریت کند تا با کسانی نشست و برخاست نداشته باشد که داشته های آدم را حقیر به نظر آورد و قصه چشم و هم چشمی را به اوج برساند، آن وقت دیگر نمی شود خیلی چیزهای دیگر و توقعات زن و فرزند... را مدیریت کرد. ماجرا می شود مثل آبی که از سرچشمه می شود با یک «بیل» خاک آن را کنترل کرد اما وقتی جاری شد و سیل شد دیگر به «فیل» هم نمی شود بست. او می گفت: با این که رفت و آمد خوب است و مخصوصا وقتی به صله ارحام تبدیل می شود مورد تاکید اسلام هم است، وقتی این آمد و شد بین افراد و خویش و دوست اما در دو طبقه متفاوت اقتصادی اتفاق می افتد و چشم ها را به گونه ای دیگر و زبان را همراه آن گونه دیدن باز می کند شاید بهتر باشد مدیریت شده تر آمد و شد داشت و... گفتم خب این هم مورد تاکید آموزه های دینی ماست تا جلوی چشم و هم چشمی و فزون خواهی و مقایسه های آزاردهنده و حرمت شکن را بگیرد. پس نباید به هر جایی رفت. گفت من هم به این معتقدم اما وقتی با این مقوله جور دیگری درگیریم نمی دانم چه باید کرد این را گفت و به توضیح اضافه کرد وقتی تلویزیون همان امکانات را در خانه افراد می چیند و به خانه ما می آید و جلوی چشم قرار می دهد چه می توان کرد؟ نمی شود که جلوی چشم بچه را گرفت. این را که گفت یاد خبرهایی از این دست افتادم که پیشترها خوانده بودم از این قبیل که چون جهیزیه از فلان مارک تهیه نشده است میان عروس و داماد به هم خورده است. چون پدر عروس نتوانسته است یخچال فریزر ساید بای ساید مارک بهمان بخرد، خانواده داماد چه حرف ها که نگفته اند و یا... خانم یک برادر که کارمند بود در رقابت با جاری اش که زن پزشک بود، شویش را به کشیدن چک بلامحل واداشت و... شوهرش به زندان رفت و... بچه ها از شغل پدر راضی نیستند چون نمی تواند کالاهایی را که در تلویزیون تبلیغ می شود برایشان بخرد و... خب حالا به حرف آن شهروند محترم می رسیم که می گفت من رفت و آمد را به خانه دیگران مدیریت می کنم اما با این میهمان که آمده است به خانه و بیرون هم نمی رود چه کار کنم. با تلویزیون که در فیلم ها و تبلیغاتش امکاناتی نشان می دهد که تهیه آن ها از عهده من کارمند خارج است او می گفت سال ها پیش در یک مصاحبه استخدامی پیش بینی کردم، روند تبلیغات تصویری و ترویج خوی زیاده خواهی به جای نشان دادن رونق اقتصادی، به معضلات اجتماعی خواهد رسید. آن روز خندیدند مصاحبه کنندگان اما امروز اگر از آن ها هم بپرسی به ناهنجاری های پیامد مقوله تبلیغات پر هیاهو اشاره خواهند کرد. او می گفت سال اصلاح الگوی مصرف است اما انگار متولیان فرهنگ سازی قصد اصلاح الگوی ارائه شده خود را ندارند... راستی چرا؟
صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17372 ، تاريخ انتشار 880702


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:37  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

سیاه و سفید(۳۰)
«نان برکت خداست»، این باور مردم بود در سال های پیش حرمت این برکت را هم حفظ می کردند. جای نان حتی بالای کتاب بود و مردم فیض نعمت را با حفظ حرمت نعمت، شکر می گذاشتند و گویا خدا هم با این شکر، نعمت خویش را افزون می کرد و این باور، فرهنگ مردم شده بود که؛ «شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر، نعمت از کفت بیرون کند» لذا مردم اهل شکر نعمت بودند، مخصوصا نعمت نان که صاحب حرمت هم بود اما... این روزها، اگر به خیابان ها نگاه کنیم و کوچه ها، می توانیم نشان این نعمت و حرمت شکنی را روی زمین ببینیم، بله روی زمین، شما هم اگر نگاه کرده باشید تکه های نان را خواهید دید که از نانوایی تا خانه های شهروندان روی زمین ریخته شده است. انگار شهروندان چون آدرس نانوایی را فراموش می کنند می خواهند نشانه بگذارند برای وعده بعد! خب وقتی شکر نعمت این طور پاس داشته می شود، نمی توان انتظار داشت، روزگار ما سبز و بهاری باشد. نمی شود انتظار داشت خشکسالی، هشدارمان هم ندهد، حالا این که هوشیار هم می شویم یا نه، یک بحث دیگر است، اما خشکسالی می آید تا هشدارمان دهد که نعمت را شکر نگذاشته ایم.

شاید در این میان گروهی هوشیار شوند! و حرمت دار «نانی» باشند که باید قوت جان باشد تا جان به ایمان قوی شود. اما آیا واقعا نگاه ما به نان چنین است؟ آیا تولیدکننده نان می داند آن چه در دست دارد صاحب چه حرمت بزرگی است؟ آیا می داند باید برای تولید نان از همه توان و هنر و دانش خود بهره گیرد تا در مرحله تولید این برکت حرمت بیند و این نعمت شکرانه ای  یابد؟ هیچ شده است در کلاس ها نانوایان را توجیه کنند که نان با همه چیز متفاوت است و تولید نان مثل تولید دیگر کالاها نیست بلکه از هر تولید شدنی دیگر صاحب حرمت تر است پس باید نان را به گونه ای بپزند که شایسته باشد نه این که نیمی از نان به کیسه نمکی ها برود.

باور کنید اگر نانوا، حرمت گندم و آرد و نان را بداند، از کم کیفیت ترین  آرد هم بهترین نان را خواهد پخت، نه مثل امروز که نان نمی پزند بلکه آرد را به ضایعات بدل می کنند و این کفران نعمت است، نعمتی که برکت است و صاحب حرمت.

بنده خدایی می گفت:  قیمت نان که گران می شود باز هم کیفیت تغییر نمی کند، گفتم وقتی کسی حرمت نعمت را نداشته باشد دیگر برای چند تومان بالاتر هم به خود زحمت نمی دهد که نان مرغوب تولید کند. ما زمانی نان مرغوب خواهیم داشت که ذهنیت نانوایان ما هم به شکل مرغوب بازسازی شود و بدانند چه کار دارند می کنند و بدانند وقتی نان برکت است، کار تولید نان هم صاحب حرمت است، نه این که افراد چون جای دیگر کار نیافتند و سواد و دانش نداشتند به کار نانوایی بپردازند بلکه باید حرمت نان را بدانند و خوب تولید کنند تا شهروندان نیز حرمت داری و نان را درست مصرف کنند. یاد همه ما باشد قیمت نسبتا پایین نان اصلا به معنای کم ارزش بودن نان نیست بلکه نان پرارزش ترین کالا است که به قیمت پایین عرضه می شود اما باید شکر نعمت این برکت را با تولید مرغوب و مصرف درست به جای آورد.

صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17371 ، تاريخ انتشار 880701


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:6  توسط غلامرضا بنی اسدی  |