«يك دانگ آدم است و نه دانگ و نيم لباس» اين يك ضرب المثل فارسي است كه نشانگر اهميت دادن مردمان اين ديار به لباس و آراستگي است، چه اين پوشش است كه فرد را در چشمان افراد بزرگ و عزيز مي نشاند يا خرد و حقير.
اگر اندازه لباس بزرگ تر باشد، بر تن آدمي زار مي زند و اگر كوچكتر باشد، دربر آدم پاره مي شود. پس لباس بايد به اندازه باشد تا آدم را به نما آورد، بنماياند و در چشم ها بنشاند.
آدم كه به لباس تميز و شايسته آراسته شد، ديگر روي خاك و خاشاك نمي نشيند، مراقب چگونه نشستن و ايستادن خود هم هست و پوشش مناسب او را از رفتار نامناسب هم دور مي كند و به كردار مناسب فرامي خواند. اين نكته ظريفي است كه فردي دكمه اي مناسب يافت و به بهانه اش جامه اي مناسب هم دوخت ، ما هم بايد يك رفتار خوب را بهانه رفتارهاي خوب كنيم تا رفتار ما تابلوي زيبايي ها باشد.
شايد اين كه خداوند در قرآن، زن را لباس مرد و مرد را لباس زن مي خواند هم اشارتي مليح به اين واقعيت باشد كه آدم ها بايد در انتخاب همسر، زوجي مناسب برگزينند، تا زندگي مناسب داشته باشند و همان گونه كه جامه تنگ و گشاد، تناسب اندامي و رفتاري افراد را برهم مي زند، همسر «ناهمسر» نيز نظم زندگي و سلامت رفتاري را تحت الشعاع قرار مي دهد، آن چه در آموزه هاي ديني در بحث همسرگزيني «كفو» ناميده مي شود، همان تناسبي است كه به انسان مي دهد مثل لباس مناسب و اگر زوجين هم كفو نباشند، تناسب ها برهم مي خورد. زوجين بايد «هم سر» يكديگر باشند و برابر، تا بتوانند «همسر» شوند، همسري كه لباس ديگري است، هم در زمستان نداري و دشواري گرماده زندگي است و پوشاننده كمبودها و مشكلات و هم در تابستان برخورداري، مديري موفق و تدبيرگري كارآزموده براي زندگي.
اگر به زندگي ها نگاهي عميق تر داشته باشيم و رفتارها را مطالعه كنيم درمي يابيم، توفيق در خانه هايي را مي زند كه زن و مرد در آن لباس مناسبي براي هم و همسري شايسته براي يكديگر باشند و درست گفته اند كه پشت سر هر مرد موفق يك زن بزرگ قرار دارد و بي شك پشت سر هر زن موفق نيز يك مرد بزرگ مثل كوه ايستاده است و اين دو هستند كه «موفقيت » رامي سازند و نگه مي دارند.
جامه هايي كه بر قامت يكديگر سازمي آيند موجب مي شوند تا ساز زندگي با عقلانيت و معنويت و مهرباني بنوازد و هارموني موفقيت شكل بگيرد و بي توفيقي ها و ناهنجاري ها و نابساماني ها از ميان برخيزد، چه وقتي جامه مناسب بود، جان هم به تناسب مي رسد و جان به تناسب رسيده هم زيباست.
غلامرضا بنی اسدی -پدر و مادر شهدا، یکی، یکی از دنیا می روند، هم رزمانشان نیز هم، اما امکان برگزاری اجلاسیه کنگره سرداران و ۲۳ هزار شهید استان های خراسان گویا هنوز محقق نمی شود. نمی دانم وقتی اجلاسیه برگزار خواهد شد، تعداد خانواده ها و هم رزمان به آرزو رسیده بیشتر خواهند بود یا آنانی که حسرت دیدن برگزاری کنگره را با خود به خاک بردند؟ نمی دانم به عمر من قد خواهد داد تا از آن بنویسم و یا قلمداری که بعد از من خواهد آمد از آن خبر خواهد نوشت؟! واقعا نمی دانم وقتی دفاع مقدس، ۸ سال طول کشید، برای برگزاری کنگره سرداران چقدر زمان لازم است، راستی چقدر؟ استان های دیگر کار را به پایان برده اند و ما سال هاست در همان آغاز مانده ایم!
*صدایش آشنا بود و گرم، به گرمی صدای بچه های پاک جبهه، سوزی در کلماتش بود که جز از سینه های سوخته بچه های جنگ بر نمی خاست، می گفت اگر هنوز ذره ای از غیرت بچه های الحدید در قلم داری، قلندری کن و فریاد بزن بر خاموشی نگاه ها، بر دسته گل هایی که گاه دسته، دسته می روند از یادها آن گونه که »قزوه« به فریاد سرود. می گفت، چرا کنگره شهدا در دیگر استان ها برگزار شد و ما خراسانی ها که لشکرها و تیپ های ۵ نصر، ۱۵۵ ویژه شهدا، ۲۱ امام رضا(ع)، جوادالائمه(ع) ۶۱ محرم... ما صدها هزار رزمنده در کنار لشکر ۷۷ پیروز ثامن الائمه را در جبهه داشتیم هنوز باید در حسرت برگزاری یاد شهدا بسوزیم؛ راست هم می گفت، می سوزیم، اما نمی سازند آن هایی که باید. می سوزیم اما صدای سوختگان را کسی نمی شنود. می سوزیم و... یادمان می رود هر روز، بیش از دیروز، از دیروزهای سرخ ؟
*یادش بخیر، جوان بودم وقتی که خبرهای آغازین کنگره را می نوشتم جوان بودم و در آغاز راه، اما امروز که قلم به انتقاد می گردانم در تاخیر برگزاری اجلاسیه کنگره، موهایم هر روز سفیدتر می شود و سه چهار سالی بیشتر تا بازنشستگی فاصله ندارم! پس حق می دهید که نگران باشم، که آیا خواهم توانست از این کنگره بنویسم یا باید قلم به قلمداری دیگر وابگذارم؟!
*این رسمش نیست، به خدا این رسمش نیست، پدر و مادر شهدا، هر روز دارند می روند، از شمار هم قطاران شهدا، هر روز دارد کمتر می شود، اما... بگذریم، شما »آژانس شیشه ای« حاتمی کیا را دیده اید؟ ماجرای عباس، رزمنده جانباز و حاج کاظم، فرمانده گردان دیروز و راننده مسافربر امروز را به یاد دارید؟ آن جا، عباس، تکیه گاهی به نام حاج کاظم دارد من اما، روزگارم برعکس شد، وقتی که زنگ زد و از فرمانده گردان های زمان جنگ گفت و این که انگار آن ها امروز عباس هستند، اما مرا تاب و تحمل حاج کاظم نیست، او بچه خیبری بود و حاجی، من اما... خیلی اوقاتم تلخ است. دستانم خیلی احساس ناتوانی می کند. حتی واژه ها هم از من فرمان نمی برند. چه کار باید بکنم من، چه کار؟ راستی کسی بگوید برای عباس ها، این گل های پاک باغ دفاع مقدس چه باید کرد؟...
* او حرف هایش را زد، بی آن که اسمش را بگوید. من اسمم را هم می گذارم اما حرف ها آن قدر تلخ است که شاید بهتر باشد در صفحه ها نقش نبندد. خدا کند، نامه آخری که احمد کوهی در آژانس شیشه ای آورد، به دست من هم برسد. خدا کند. روح شهدای گردان الحدید مدد کند تا کاری بکنیم، تا آن ها راضی شوند از ما تا راهمان باز شود. خدا کند... .
خاک پای رزمندگان گردان الحدید.
كسي ديوار را از بالا به پايين نمي چيند، اين نشدني است. اين را مي توان به افرادي گفت كه تا مجرمي، جنايت مي كند سريع به سراغ آخرين حلقه هاي ساختارسازي انساني و اجتماعي ماجرا كه دستگاه پليس و قضا باشد مي روند و كم كاري ديگر حلقه هاي زنجيره را به حساب آن ها مي نويسند، حال آن كه ديوار را بايد از پايين چيد، آن هم روي فنداسيون و بر اساس طرح مهندسي شده و علمي نه روي هوا. ماجراي ساختمان فكري و تربيتي انسان هم همين گونه است، بايد از لحظه نخست تولد، نظام تربيتي آغاز شود و نوزاد، لحظه به لحظه بر اساس هندسه تربيتي، پرورش پيدا كند تا بزرگ كه شد داراي يك شخصيت قوام يافته باشد، نه چون افرادي كه مثل ديواري كه از بالا چيده شده، به سرانجام نمي رسند، بلكه آجر مرگ مي شوند بر سر اين و آن و گاه بر سر اهل خانه خود، چنان كه روز شنبه در همين صفحه خبر از ٣ پرونده خوانديم كه ٣ جنايت خانوادگي را روايت مي كرد كه يك عضو خانواده، سلاح گرم به دست گيرد يا تيغ بركشد به جان عزيزترين كسانش و قصه بشود «جنايت خانوادگي»، و اين يعني بالاتر از سياهي هم رنگي هست كه اگر نبود اين ماجراها اتفاق نمي افتاد. بالاتر از سياهي رنگي هست وقتي فلان جاني، چون خانواده را مانع رسيدن به هوس هايش مي داند، شرنگ مرگ در كامشان مي ريزد. بالاتر از سياهي رنگي هست وقتي فلان «ناجوانمرد» به خاطر «رفاقت كثيف»، خانواده اي را در خواب به مرگ مي رساند، وقتي يك جوان ٢٤ ساله، ٣ عضو خانواده اش را در اصفهان تيغ آجين مي كند، وقتي مرد ٦٠ ساله اي در اهواز نيز ٦ عضو خانواده خود را مي كشد و... بايد بپذيريم، سنگ بناي شخصيت افراد بر اساس منطق روي هم قرار نگرفته است بايد بپذيريم «تربيت»، ناساز است كه «ساز مرگ» پرصدا مي نوازد. بايد بپذيريم به جاي نهاد خانواده، رو به «يك جانشين» اجباري يا بر حسب عادت آورده ايم والا اگر «خانواده» وجود مي داشت، افراد چنين پرورش نمي يافتند كه دست به كار مرگ اين و آن شوند و مخصوصا كساني كه بر اساس طبيعت، عزيزترين كسان آدم شمرده مي شوند! اگر مهارت پندار، مهارت گفتار، مهارت رفتار را فرا مي گرفتيم، «بد پنداري» ها چنان ملكه ضمير و ذهن ما نمي شد كه جز به زشتي ها فكر نكنيم. «بد گفتاري ها» پندار نازيبا را به واژه تبديل نمي كردند و واژه هاي زشت به تيغ و دشنه و تفنگ تبديل نمي شد تا نفرت آلود به سمت زندگي انسان ها يورش برد و... متاسفانه ما در بحث فراگيري مهارت ها، جديت نداريم، لذاست كه هر روز شاهد خبرهاي تلخ از اين دست مي باشيم. متاسفانه خانه كانون هم انديشي، همدلي، حرمت، كرامت و مهرباني نيست والا جانياني چنين پرورش نمي يافتند. اگر در خانواده، به مهر به هم نگاه مي كردند، اگر واژه ها، حامل عاطفه بود، اگر ميان فرزندان، تفاوت قائل نمي شدند اگر عدالت به نگاه درمي آمد و همه به يك چشم نگريسته مي شدند، بسياري از اين ماجراها اتفاق نمي افتاد. اما... اجازه بدهيد اين اما را با خاطره اي از «كركس سياه» به پايان ببريم كه درباره رابطه اش با خانواده گفته بود، پدرش، موزها را ميان ديگر فرزندانش قسمت كرد و چوبه انتهايي خوشه موز را به سمت او پرت كرد كه اين هم سهم تو و او از آن روز هم اعتماد به نفس خود را از دست داد و هم به نفرت از خانواده رسيد و هم بزرگ كه شد، «قهرمان شوم» يك ماجراي تلخ شد.
پس به ياد داشته باشيم كه در خانواده بايد مهرباني و احترام حاكم باشد تا حكم به سلامت انسان ها شود.
" اين پرچم، نماد نفرت است. ستاره شش پري كه خورشيد را زخم مي زند، پرنده را به مرگ مي كشاند تا پرواز از يادها برود. آزادي خواهان دنيا، امروز اين پرچم را نماد نفرت، نشان ظلم و علامت نژادپرستي مي دانند و بر آن پاي مي كوبند.
" غزه پيروز است. حتي اگر همه اهل غزه به شهادت برسند. نگاه كنيد به سرتاسر جهان. ببينيد هرجا آزاده اي هست، قامت كشيده به حق خواهي، مظلوميت معصومانه كودكان غزه را فرياد مي كند. هرجا روشن انديشي هست قامت كشيده براي متجاوزان صهيونيست مرگ مي خواهد و مي خواند.
" محرم امسال، عاشوراي امسال، نشان داد كه درس عاشورا، يك درس شيعي تنها نيست بلكه مشق حق خواهي است، مگر نه اين كه امام حسين هل من ناصر ينصرني را در آخرين لحظه حيات سرود و جبهه تازه اي را به روي يزيد گشود؟ امروز هم هر شهيدي كه به خاك مي افتد، جبهه تازه اي به روي صهيونيست ها باز مي شود و هر كودكي كه «اصغروار» به شهادت مي رسد، به «دليل بزرگ» باطل بودن صهيونيزم بدل مي شود.
" امروز، فرياد جنگ نه، زنده باد غزه ، مرگ بر اسرائيل، ديگر تنها به زبان عربي و فارسي نجوا نمي شود بلكه به هر زبان زنده جهان و از گلوي آزادگان فرياد مي شود. امروز در آمريكا، انگليس، فرانسه، تركيه و در هر كجاي ديگر، حتي خود رژيم صهيونيستي، به همه زبان هاي زنده، غزه با عزت فرياد مي شود و جنگ و جنايت دژخيمان بانفرت.
" امروز غزه تنها نيست. فلسطين تنها نيست. هر روز يارانش بيشتر مي شود. امروز اين رژيم صهيونيستي است كه تنهاتر مي شود. حتي در خانه هاي پدري خود، در آمريكا، انگليس، فرانسه، آلمان، نروژ و... هر جاي ديگر.
" مهم نيست اوباما، با ما نيست، باغزه نيست، با مظلومان نيست. بگذار او به كار سخت يافتن يك سگ براي دخترش باشد كه از انتخاب وزير براي ايالات متحده سخت تر شده است. بگذار اوباما، سگ هاي رها و هار صهيونيزم را نبيند و براي سنگ ها نقشه بكشد، آزادي خواهان آمريكا اما، براي ياري غزه فرياد مي كشند.
" فرقي ميان اوباما و بوش نيست. چنان كه ميان اولمرت و شارون، اما اين بار مردم هستند كه فرياد مي زنند. مردمند كه پرچم صهيونيزم را و هر كه در جنگ با انسانيت در كنار اوست زير پا له مي كنند و به آتش مي كشند.
" امروز، پرچم فلسطين، عزيزترين روزهايش را تجربه مي كند، اين پرچم تنها نشان فلسطين نيست، نشانه حق خواهي و بيدادستيزي است. علامت آزادگي است نسيم اين روزها با كرامت به پرچم فلسطين مي وزد.
اين روزها، سالگرد عمليات كربلاي ٥ است، يادتان بود؟ يادتان است؟ يادمان خواهد ماند؟ مگر قرار نبود، خاطره هاي حماسه سازان دفاع مقدس را به «ياد» بسپاريم، پس چه شد كه رهگذر «باد» شده است آن يادها، ارزش ها، فرهنگ ها؟ چه شد كه چندان به ياد نمي آوريم آن مردها را، آن شهادت ها را، آن تاريخ را، آن سرمشق ها را، آن مشق ها را، آن روزهاي عاشورايي را، آن شب هاي قدر را. آن باران آيه ها را، آن رويش نشانه ها را، آن زيبايي ها را...؟ راستي چه شد و بر ما چه رفت كه امروز بعضي هامان را نه با آن آيات قرابتي است و نه با آن نشانه ها كاري نه با آن روزها و شب ها خويشاوندي؟ تلخ است، تلخ وقتي كه مي خوانيم مردم فلان كشور حاضر نيستند به فلان قيمت يك تابلوي نقاشي خود را بفروشند ولي ما نقش هاي ماندگار حماسه تاريخي ملت ايران را كه قرار است صندوق ذخيره معرفتي براي هميشه تاريخ اين ملك باشد بي بها و بي بهانه در مسير باد قرار مي دهيم و فراموش مي كنيم آن چه قرار بوده است براي هميشه به ياد بسپاريم. افسوس...افسوس... افسوس... افسوس كه از كربلاي ٥ چندان كه بايد به ياد نمي آوريم و يادمان مي رود در اين عمليات ٣٥ درصد ارتش عراق منهدم و نظريه هاي متخصصان شرقي و غربي جنگ كه به دفاع از صدام برخاسته بودند، با رزم بي امان ما باطل شد در اين عمليات جهان به قدرت رزمندگان ايراني ايمان آورد و دريافت موازنه قوا چنان به هم خورده است كه اگر بگذارند اين جنگ يك پيروز قاطع خواهد داشت و آن ايران خواهد بود... .
اين روزها سالگرد كربلاي ٥ و شهداي اين حماسه بزرگ است و بايد بزرگ بداريم اين حماسه را، بايد يادمان باشد سلامت امروز جامعه رهين از جان و از سلامت گذشتن دلاوران ديروز است. اگر امنيت در كوچه ها و خيابان ها موج مي زند، اگر سقف ها و ديوارها، حفاظ آرامش مردمند، اگر هر روز كارخانه اي قد مي كشد و سدي ساخته مي شود اگر مدرسه اي باز و دانشگاهي تاسيس مي شود و اگر زيبايي ها چون گل، يك به يك در اين ديار مي شكفند، همه و همه به بركت مرداني است كه ٨ سال با همه وجود خدا را فرياد كردند و به بركت دعاي اجابت شده شهادت، سرفرازي ايران را از خدا خواستند. پس قدر بايد دانست اين شهادت ها را و مخصوصا عمليات كربلاي ٥ را كه يكي از فرازهاي بي فرود دفاع مقدس بود و به قول كارشناسان، در اين عمليات جنگ ما با عراق با پيروزي ما پايان يافت و از اين پس، قدرت هاي شرقي و غربي مشخص تر به كمك صدام آمدند تا نگذارند ما پيروز نهايي و نظامي جنگ شويم هر چند نتوانستند جلوي سرفرازي پيروزمندانه ما را بگيرند. پيروزي در همين عمليات بود كه جهان كفر را به صدور قطعنامه ٥٩٨ كه بخش هايي را از حقوق ما به رسميت شناخت وادار كرد. آري كربلاي ٥ براي ما يك حماسه ماندگار است و براي كشور ما نيز هم و شايسته است تا با يادآوري اين حماسه، دگر باره به تاريخ سازان اين ديار احترام بگذاريم و با اجرايي كردن آرزوي شهدا در جامعه، اداي دين كه همانا سرفرازي مومنانه مردمان و برخورداري شان از بهترين شرايط زندگي و تنفس در بستر كمال انساني است، به اين بزرگان اداي دين كنيم.
ما ملت روضه ايم. باران چشمان ما، هزار بار از ابرها عطش زداتر است. ما كام نوزادان خود را با اشك بر حسين برمي داريم. ما را با عاشورا خويشاوندي عميقي است؛ از نوع خويشاوندي سلمان فارسي با حضرت رسول ا... ما اين خويشاوندي را در فرازهاي بي فرود تاريخ هم چون دفاع مقدس ثابت كرده ايم. پاي اين سند، امضاي خونين صدها هزار شهيد است و راستي اگر خويشاوند نبوديم چرا در راه حسين سر مي داديم، چرا تمام قد در برابر گلوله مستقيم تانك هاي ارتش مدرن شده يزيد دوران مي ايستاديم. چرا روي مين هاي خيانت ابن زيادها مي رفتيم . آري، ما خويشاوند و عاشق مولاييم ما در كودكي با اشك بر حسين آغاز كرديم و ايستادن را به همان ياعلي نخستين آموختيم. راز راست قامت ايستادن ما هم در عاشورا شكوفا شده است. هركس مي خواهد ما را بشناسد، عاشورا را مطالعه كند، هركس مي خواهد شاخص هاي هويتي شيعه را بشناسد، چشم به جمال بي مثال مولا حسين عليه السلام بگشايد، وفاي پرشكوه عباس را ببيند، حماسه اكبر را بخواند، گلوي خونين حجت بزرگ حقيقت، علي اصغر را به نظر آورد. قاسم را ببيند كه اگر چه هيچ زرهي اندازه قامت او نبود اما تن پوش شهادت، چنان بر قامتش راست مي آمد كه سروها را به تحسين وا مي داشت. «حبيب بن مظاهر» را ببيند كه چگونه جوان مي شود در نهايت پيري، «زهير» را نگاه كند كه« زهره آسمان عشق» است و زهره از دشمن مي تركاند. «حر» را ببيند كه تحريرگر آزادي است.«جون» را ببيند، روسفيدترين سياه تاريخ را كه هنگام رجزخواندن هم جز حسين بر زبان نياورد و به گاه شهادت هم اشك امام جاري شد تا روسفيد دو دنيا شود. هركس مي خواهد صبوري ما را بسنجد، برود و ماجراي حضرت زينب سلام ا... عليها را بخواند و بداند ما بر صراط مستقيم شهادت تا آخر ايستاده ايم. هركس مي خواهد نگاه ما را به جهان بداند، اين كلام حضرت زينب را بازبخواند كه «ما از خدا جز زيبايي نديديم» آري در منطق شهادت باوران، شهيد شدن، اوج يك زندگي زيباست و هرگز و هرگز و هرگز فردي تا زيبايي زندگي را نچشد شايستگي چشيدن شهد شهادت را نمي يابد.پس به احترام چراغ هايي كه به حرمت امام حسين عليه السلام در كوچه هاي شهر و در كوچه هاي جان ما روشن شده است و به حرمت زيبايي هايي كه از امام گرفته ايم بياييم و همه زندگي خود را غبارروبي كنيم و زشتي ها را از ميان برداريم تا زيبايي ها جاي آن را بگيرد. حيف است ملتي كه امامي چون حسين (ع) دارد همه زندگي اش زيبا نباشد. حيف است ملتي كه راز بزرگي چون علي اصغر دارد، در بن بست هاي زندگي اجتماعي و فردي گير كند. حيف است در سرزمين دل كه مي تواند گل برويد بر اثر غفلت ما خارها قد بكشند. يادمان باشد هر چه زيبايي در چشم و باور و زندگي ماست به حرمت امام حسين و جريان امامت و ولايت است و همه نازيبايي ها، بدي ها، نامردمي ها و... در بستر غفلت از فهم عاشورا شكل مي گيرد و ما را از شيعه مولا بودن دور مي كند و از ملت عشق هم جدا. پس هوشيار باشيم و رابطه خود را با امام خوبي ها ، عميق تر كنيم تا براي هميشه عاشورايي بمانيم چه دشمن هم از عاشورا مي ترسد و از آدم هاي عاشورايي لذاست كه با همه وجود سر راه آنان سد ايجاد مي كند، بمب منفجر مي كند والا با غيرحسيني ها و كساني كه با عاشورا نسبتي ندارند كاري ندارد. اين حسينيان هستند كه بي عدالتي را تاب نمي آورند و يزيدهاي جديد را نيز هم وكاظمين ديروز، شاهد بود كه حسيني انديشان خويشاوندي خود را با امام حسين با خون امضا كردند تا به زيبايي ها آري و به زشتي ها نه بگويند.
نگاهی به مراسم سنتی عزاداری در نوغاب و افضل آباد
عزاداری های سنتی در محرم، خود "سنت عشق" است و "رسم دلدادگی" ولی افسوس كه گذر زمان و درگذشت بزرگان گاه آن سنت های نیك را به حاشیه می برد.ذكرهای پرمعنا و مفهومی كه عاشقان اباعبدا... سینه به سینه منتقل كرده اند امروز كمتر سینه ای می یابد تا امانت را به او بسپارد چرا كه امروز، شكل جدید عزاداری دارد جا را برای عزاداری سنتی تنگ می كند طبل ها و سازها و... راه روستاها را هم پیش گرفته است.
هر چند هنوز هستند روستاهایی كه مراسم خاص خود را دارند و نه صدای طبل در آن شنیده میشود و نه چیز دیگر بلكه عشق در آن جا به روایت سنتی تلاوت می شود.
از جمله این روستاها، دو روستای نوغاب و افضل آباد است از توابع بخش مركزی شهرستان بیرجند در استان خراسان جنوبی.
در این روستا با حلول ماه محرم جامه ها سیاه می شوند و چشم ها بارانی،مردم شب ها در مساجد به برپایی مراسم می پردازند و سخنرانان و مداحان به بیان فضایل اهل بیت می پردازند، ذكری كه شب های اول بیشتر دل را هوایی می كند این ابیات است كه با لحن خاص آن منطقه خوانده می شود:
محرم آمد و آمد محرم
تمام قدسیان بگرفته ماتم...
بگریید ای عزاداران بگریید
بر آن شاهنشاه و یاران بگریید...
و به نوایی دیگر:
كو حسینم كو حسینم
كو حسین نور دو عینم
كو حسین ماه مدینه
كو حسین باب سكینه
***
و با آوازهای دیگر؛
لعنت بر آن كسان كه چنین روسیاه شدند
قوم یزید و دشمن آل عبا شدند
مردم خویشاوندی خود را با امام حسین(ع) با عزاداری نشان می دهند و چنان می گریند كه یادآور ناله های زنان مدینه در خانه حمزه سیدالشهداست كه چون حمزه گریه كننده نداشت زنان اول در خانه او اقامه عزا می كردند و بعد به سوگواری شهدای خویش می پرداختند.
روز پنجم و علم بندانعلم هایی كه از چوب سفیدار ها ساخته شده؛ مراسم نیز بدین قرار است كه شب پس از مراسم سخنرانی وسینه زنی، مردم به میدان وسط آبادی می آیند و مردم در دو دسته زنجیره انسانی تشكیل می دهند و با ریتم خاصی حركت می كنند و لبان خود را به این اذكار متبرك می كنند به این شكل كه دسته اول می گوید "حسن" و دسته دوم جواب می دهد "حسین" و سپس دم را عوض می كنند به این شكل كه گروه اول می گوید "حیدر" و گروه دوم پاسخ می دهد "علی" و پس از دقایقی ذكر این گونه ادامه می یابد
گروه اول: عباس یاور من
گروه دوم: كشته سرور من
گروه اول: در كربلا غریب است
گروه دوم: ای خاك بر سر من
حركت همچنان ادامه دارد تا ذكر عوض می شود
گروه اول: حسین شهید كربلا
گروه دوم: ما سر نخواهیم ای خدا...
و ذكر ادامه می یابد تا با ذكری تازه اوج بگیرد:
گروه اول: ای شاه بی یاور حسین
گروه دوم: ای كشته خنجر حسین ...
و سپس چاوش خوانان دل ها را به كربلا می برند و جوانی از آن میان علم را مثل پرچم برسر سوگواران عبور می دهد و شب این گونه در خاطر محرم ثبت می شود.
علم به روستای دیگر می رودمردم روستا جلوی خانه خود اسفند و نمك می آورند و نام حسین با ذكر صلوات فضای روستا را معطر می كند علم جلوی هر خانه ای كه قرار گیرد، فاتحه واخلاص درگذشتگان صاحب خانه و فاتحه سلامتی اهل خانه خوانده می شود و آنان هر نذر و نیازی كه داشته باشند انجام می دهند و در این میان نوخانمان ها، كه البته به علت مهاجرت جوانان به ندرت در روستا هستند، سال اول زندگی خود را با هدیه نذوراتی به علم متبرك می كنند.
علم خانه به خانه می رود عزاداران مخصوصا بزرگان روستا این اذكار را می خوانند.
روز عزاست امروز، جان در بلاست امروز
غوغای روز محشر در كربلاست امروز
و به در خانه بعدی كه می رسند می گویند: بر متابعان یزید پلید هر دمی صد هزار لعنت باد و جمعیت پاسخ می دهد، بیش باد و كم مباد و بزرگترهای ذكر خوان بر محمد و آل او صلوات می فرستند و جمعیت همراهی می كند وسپس از فاتحه خوانی كه گاه با پذیرایی از عزاداران همراه می شود علم به حركت در می آید و ذاكران می خوانند:
آن دم كه از سرزین افتاد سرور دین
گویند آل یاسین وا غربتاست امروز
و در فاصله های خانه ها اذكار ادامه می یابد كه:
گریید ای عزیزان در ماتم شهیدان
خونین قبا حسین است واحسرتاست امروز
فرزند شاه مردان، افتاد در بیابان
غلتان به خاك میدان ،این كی رواست امروز
من بی كس و غریبم ،كز یار بی نصیبم
كو مونس و طبیبم، كز ما جداست امروز...
علم می رود عزاداران هم، و چشم هایند كه با اشك لحظه به لحظه تازه و تازه تر می شوند این سال ها ،جوانان هم هیئت راه می اندازند و پشت سر علم به سینه زنی می پردازند...
در نوغاب علم گردانی در دو نوبت صبح و بعد از ظهر در روز تاسوعا به پایان می رسد اما در افضل آباد در صبح تاسوعا و صبح عاشورا مراسم برگزار می شود.
صبح روسیاهای صبح روسیاه زچه رو می شوی سفید
امروز می شود خلف مرتضی شهید
ای صبح دم مزن ،كاین صبح، شام ماست
بر سینه سنگ كوب كه قتل امام ماست
ای صبح دم مزن كه زمان بی شكیب شد
هنگامه شهادت شاه غریب شد....
عاشورا...اهل «بصر» و ظاهربينان تا كربلا هم با امام حسين(ع) آمدند، اما نهايت زمان ماندگاري شان تا شب عاشورا بود؛ اما اهل «بصيرت» تا آخر ماندند، حتي زماني كه امام فرمود اين سپاه با من كار دارد و من هم بيعت خود را از شما برداشتم تا هرجا كه مي خواهيد برويد، «به بصيرت رسيدگان» به اين حقيقت رسيده بودند كه حتي اگر امام بيعت خود را از آن ها بردارد؛ آن ها با بيعت خود كه نمي توانند كاري بكنند، تازه جهاني كه از زيبايي كمال يافته انساني در قامت مولاحسين تهي شود مگر جاي زندگي است؟ اصلا زندگي پس از امام، از مرگ تدريجي هم بدتر است براي آناني كه اهل بصيرت هستند، گويا صاحب دو چشم بينا را به دياري تبعيد كنند كه از خورشيد خبري نباشد، بر او چه مي گذرد؟ خب بر اصحاب حسين هم اين گونه مي گذرد؛ اگر دور از مولا باشند. آن ها ذائقه شان به زيبايي عادت كرده بود و از زشتي ها نفرت داشتند و تنفس در هواي يزيدي را تاب نمي آوردند حال آن كه امام نهايت زيبايي است. ايستادنش زيباست و نشستن او نيز هم. سخن گفتنش زيباست چنان كه سكوتش. اصلا زيبايي ها در نگاه امام است كه همه چيز را زيبا مي بيند و در برابر دشمن كه نهايت زشتي است هم حاضر نمي شود؛ جز به زيبايي اقدامي كند، چنان كه امام علي پيمان با پيمان شكنان را هم نمي شكند و با معاويه شمشير در شمشير نمي اندازد. امام حسن با معاويه بر سر پيمان خود مي ماند و خود امام حسين هم آن پيمان را محترم مي شمارد، هرچند حريف به هيچ عهدي پايدار و به هيچ صراطي مستقيم نباشد. امام نمي تواند جز زيبايي، پنداري داشته باشد، چه رسد به گفتار و كردار، لذاست كه در كلام هدايت گر امام سجاد هم مي خوانيم كه گويا براي يزيد هم جز خوبي نمي خواهند و راه توبه را به او نشان مي دهند. آري امام فقط زيبايي است چه آنگاه كه در آغوش فاطمه(س) است چه زماني كه در دامان مولاعلي قد مي كشد و چه به گاهي كه گلو به بوسه پيامبر متبرك مي كند چه آنگاه كه در بازي كودكانه خود با امام حسن نحوه درست وضو گرفتن را به پيرمرد آموزش مي دهند، چه زماني كه ولايت پذيري از امام حسن را به اوج مي رساند و چه وقتي كه با يزيد بيعت نمي كند و چه زماني كه به مكه مي رود و چه زمان حج ناتمام و چه به گاه قيام و جهاد و شهادت. اصلا فلسفه نهضت امام، توسعه زيبايي در جهان و جان آدميان است، پس نمي شود زشتي ها را حتي به اندازه يك غبار تحمل كرد و امام هم تحمل نمي فرمايد و يارانش نيز دچار همين امام عاشق و زيباانديش هستند و چون او تاب تحمل نازيبايي ها را ندارد و خوب مي داند اصولا نمي شود بيعت بايزيد را پذيرفت و لحظه اي باطل را تحمل كرد و اين هر قيمتي داشته باشد بايد پرداخت. حتي عاشورا تجسم اين واقعيت بود. همان عاشورايي كه تقدير هر روزه شيعه است، تقدير هرروزه انسان در هر زمين كه باشد، تقديري كه زيباست و انسان بايد زندگي خود را برپايه زيبايي رفتاري طراحي كند. يعني هرجا كه هست، هر كاري كه دارد خود را ملزم به انجام آن به بهترين شكل بداند و حتي بالاتر خود را در آن كار نماينده امام خويش بداند و كار را چنان انجام دهد كه اگر امام بيايد آن را تاييد كند. اگر ما به اين فهم برسيم زندگي ما امام گونه خواهد شد. اگر به اين فهم برسيم ديگر رفتارهاي زشت از فهرست رفتارهامان حذف خواهد شد، كارها به نهايت خوبي خواهد رسيد. پس «كل يوم عاشورا»، يعني تكليف هر روز ما زيبا زندگي كردن و پرهيز از نازيبايي هاست و كل ارض كربلا، يعني همه زمين ها، بايد تنفسگاه زيبايي ها و جايگاه تجلي رفتار امام گونه باشد. پس قرار نيست حتما جنگي درگيرد كه ما حسيني «شويم» بلكه بايد هميشه حسيني «باشيم». در همه شئون زندگي، در روابط اجتماعي، در كار، در خانه، در كوچه، در خيابان، در كوه و دشت و بيابان. آن وقت به نمازگزاراني تبديل خواهيم شد كه شايستگي اقامه نماز به امامت موعود منتظر را و نيز توان پاك سازي جهان از ظلم و بازسازي باورها براساس باور حق را خواهيم يافت...
تهور و بي باكي اگر با تدبير همراه شود، مي توان آن را شجاعت ناميد والا برخي بي باكي ها، جز توليد خطر نتيجه اي ندارد. تدبير بي شجاعت هم گاه به نقشه اي روي كاغذ تبديل مي شود كه پا به عالم واقع نمي گذارد اما عمل موفق نتيجه شجاعت عملي و تدبير نظري است. همان چيزي كه در وجود سردار دلاور اسلام، بابارستمي موج مي زد. او قهرماني پهلوان و پهلواني با تدبير بود كه قهرماني اش، نماد توانمندي بود و پهلواني، از اين نيرو در خدمت غيرت ديني و كمك به انسان ها بهره مي گرفت و چه كمكي بالاتر از اين كه آنان را از شر امنيت سوزان و ددان آدمي خوار نجات دهد؟ چه كمكي بالاتر از توليد امنيت و سوغات آرامش كه اوبه مردم هديه مي داد؟ اگر ياد من و تو و ما وخيلي هاي ديگر برود، از حافظه تاريخ شجاعت او و حماسه اي كه در گنبد، خلق كرد پاك نمي شود.
حتي اگر مردم گنبد، خود «خاطره »هاشان را درگذر زمان از ياد ببرند، در و ديوار شهر آن را به ياد خواهد آورد. كردستان هم شاهد است كه بابارستمي چه قهرمانانه براي نجات بانه و ديگر شهرهاي كردستان از چنگ ضدانقلاب مي جنگيد. روح شهيد چمران شاهد است كه بابا هم در غرب و هم در جنوب مردانگي و وطن دوستي را عملا تدريس كرد. او فراست و تيزهوشي و موقعيت شناسي را به كمال در عمل مي آورد و ازجمله، بارها، زاويه آتش دشمن را از روي نيروهاي خودي به مناطق بي خطر تغيير داد به اين شكل كه با شليك از منطقه ديگر و يا افروختن آتش در آن مناطق آتش دشمن را به آن سمت منحرف مي كرد تا نيروهايش از گزند آتش دشمن مصون باشند. او به تصميم گيري دقيق و به لحظه مشهور بود لذا متناسب با توان و نگاه دشمن عمليات خود را طراحي مي كرد. گاه تغيير لباس مي داد و گاه تغيير نشان. اما نشانه ها را هرگز اشتباه نمي گرفت و همين از او فرماندهي ساخته بود كه توجه رهبر انقلاب، حضرت آيت ا...خامنه اي را متوجه خود كرده بود. او در عمليات سوسنگرد هم با طراحي هاي جالب خود، نقش خويش را با موفقيت به پايان برد. او كار را به گونه اي سامان مي داد كه كار در اوج به پايان مي رسيد و اين باز براي يك آغاز ديگر قدم اول بود. آري او بزرگ بود، پهلوان بود، قهرمان بود، عزيز بود اما دريغا كه مردم آن گونه كه بايد او را نمي شناسند هر چند غربت، سهم سرداران و فرماندهان ديار غريب الغرباست اما باز در ميان اين فرماندهان، باز بابارستمي و فرومندي، غريب ترند. همين چند روز پيش بود كه جانباز صفايي از غربت دلاوران خراساني سپاه عشق مي گفت و از كم نشاني اين صاحب نشانه ها و صاحب علم ها، راستي عليمرداني را مي شناسي؟ حسين محراب را چطور؟ از علي حسيني خبر داريد از حسن آزادي، از چراغچي كه نورافزاي محفل هاي رزم بود از برونسي و كاوه و... چطور؟ آن ها دين خود را به دين و ميهن ادا كردند، ما اما آيا گوشه اي را از دين خود به آنان ادا خواهيم كرد؟
راستي وقتي روزگار آشنايي با شهدا و فرهنگ شهادت در زمان ما اين است آيا فرزندان ما از اين بزرگان نامي- حتي- خواهند شنيد؟ ... بگذريم. ما هنوز هم محتاج بابارستمي هستيم و محتاج بابارستمي ها. كاش اين احتياج را بفهميم و چاره كنيم.
دوست دوست تو، دوست توست. دوست دشمن تو، دشمن توست. دشمن دوست تو، دشمن توست... اين ها ضرب المثل هايي است با پشتوانه اي جامعه شناختي كه بخشي از ساختار فكري ما ايرانيان را شكل مي دهد و در زبان زيباي فارسي بيانگر نحوه تعامل افراد جامعه با يكديگر و حتي كشورها با يكديگر است.از اين منظر كنش ها و واكنش هاي عراقي ها در معرض رصد مردم ما قرار دارد تا ببينند به راستي حاكمان تازه عراق كه چون ما، زخم خورده صداميان و يارانشان بودند و آن روزگاران دشمن ما مشترك بود و دوست دشمن ما نيز هم؛ حالا كه جايگاه ها تغيير يافته است، با ما و با دشمنان ما- كه دشمن خودشان نيز بودند- چه مي كنند. آيا بازهم از دشمن ما ميزباني خواهند كرد و يا يادشان خواهد آمد كه دوست ما هستند و شايد كه دشمن در خانه دوست ما مسكن گزيند و دست در سفره كساني برد و لقمه برگيرد كه با ما دست دوستي داده اند. تازه چراغ برخي از اين خانه ها با برق ما روشن مي شود و خود عراقي ها و مسئولانشان مي دانند به گاه دشواري و مشكلات اول دستي كه به ياري شان دراز مي شود، دست مردم بلندنظر ايران است، سواي اين هم عراقي ها خيلي به ما بدهكارند، خيلي. يكي از قلم هاي آن، غرامت جنگي است كه بر ما و كشور ما تحميل شد و طبق قوانين بين المللي بايد پي گيري شود.بگذريم از اين كه نقش ايران در بازسازي عراق و حتي ارتقاي امنيت اين كشور هم، چنان چشم گير است كه در چشم افراد منصف، بزرگ بنشيند؛ با اين همه ما اكنون پس از اثبات برادري خود با عراقي ها، شاهد آن هستيم كه دشمن ما را ميزباني مي كنند.دشمني كه از روسياه ترين تروريست هاي تاريخ است و دستانش تا مرفق به خون ايرانيان بي گناه، آغشته است و شايد اگر در ميان عراقي ها چشمي حقيقت بين باشد بتواند سرخي خون هاي پاك را ببيند كه از دستان ناپاك تروريست ها مي چكد. تروريست هايي كه با خود عراقي ها هم دشمني را به نهايت رساندند و به عنوان سرپنجه هاي صداميان در سركوبي قيام عراقي ها نقش برجسته اي داشتند. تروريست هايي كه در هيچ جاي جهان و در قلب هيچ ملتي جايي ندارند، اما امروز در عراق زندگي توطئه آميز خود را سپري مي كنند. راستي عراقي ها براي اين سوال چه پاسخي دارند كه اگر دوست هستيد، دشمن ما در خانه شما چه مي كند؟ ما هنوز جنايت هاي اين فرقه نفرين شده را از ياد نبرده ايم، جاسوسي ها و وطن فروشي هاشان را، ترورهاي ناجوانمردانه شان را و... هرگز از ياد نبرده ايم و من هنوز لحظه اي را كه در عمليات مرصاد به روي ما آتش گشودند و تني چند از برادرانم را به شهادت رساندند از ياد نبرده ام. هنوز صداي نحسشان را در تنگه حسن آباد در ياد دارم. هنوز صداي انفجار گلوله ها و نارنجك ها و رگبارها را به ياد دارم. آنان آمدند و خانه ها خراب كردند و هنوز خرابي خانه آن ها ما را در آرزو مانده است، چنان كه خون يارانمان نيز بر شانه هامان سنگيني مي كند. هرچند آغوش ما هميشه به روي توبه كنندگان باز است و آن قدر بزرگ هستيم كه پذيراي از نفاق دست شستگان باشيم و فريب خوردگان را كمك كنيم.اما تاراندن دشمن ما از خانه، مطالبه ما از عراقي هاست و خواهان اجراي مصوبه دولت عراق مبني بر اخراج عناصر منافقين از عراق هستيم.اميدواريم اين پيام و خواست ما ايرانيان، صريح و شفاف به مقامات عراقي منتقل و به جد پي گيري شود تا اگر در دوستي صادق اند، دشمن ما را در خانه ميزباني نكنند. چه هنوز خون شهداي ما تازه است و داغ دل ما نيز هم.
حسين خون خداست،سرآغاز خوبي ها.او خوبي را براي همه مي خواست حتي براي دشمنانش،لذا سپاهيان تشنه حر را سيراب كرد،حتي پس از اين كه شنيد كوفيان مسلم را،قاصد او را،شهيد كرده اند.اما امام حسين(ع) امام خوبي هاست بگذار آن سوي ميدان دشمن زشت انديش باشد!
من با خود فكر مي كنم،چگونه مي شود كه كوفه، مركز خلافت امام علي(ع)،به اولاد او چنان ظلم كنند كه حتي خون امام حسين(ع) را بريزند.
راستي اگر آن ها امام را دوست نداشتند چرا برايش نامه نوشتند؟
چرا دعوتش كردند؛ چرا او را كشتند. چرا به آن ها آب ندادند،راستي آدم بزرگ ها وقتي روزه مي گيرند براي رسيدن به زمان افطار لحظه شماري مي كنند و خداخدا كه زودتر،اذان بگويند.
ولي كودكان امام حسين(ع) ٣ روز آب نداشتند و چقدر بد بودند كوفيان كه گل هاي امام حسين(ع) را لب تشنه گذاشتند و خود امام و يارانش را تشنه شهيد كردند.چقدر بد بودند آن ها كه سر امام و يارانش را از بدن جدا كردند،چقدر بد بودند كه خيمه هاي امام(ع) را آتش زدند.
چقدر بد بودند آن ها ...امام حسين(ع) كه خوب ترين بود اما تا آخر با آن ها جنگيد و تسليم نشد و دين خدا را با خون خود و جان عزيزانش ياري كرد تا امروز به دست ما برسد.كاش ما هم با كارخوب،زحمات امام حسين(ع) را بي پاسخ نگذاريم.
محمدعلي (شاهد) بني اسدي - كلاس چهارم
شهادت، يك انتخاب دوسويه است. هم بايد انتخاب بشوي و هم انتخاب بكني و تا اين دو انتخاب توأمان شكل نگيرد، شهادت هم شكل نمي گيرد. پس بايد كشش دوجانبه باشد و...
چه خوش بي مهربوني هر دو سر بي/كه يك سر مهربوني دردسر بي/اگر مجنون دل شوريده اي داشت/دل ليلي از او شوريده تر بي
و اين كلام باباطاهر كه حديث دلدادگي است را شايد بتوان در بحث شهادت هم باز تعريف كرد كه اگر عاشق شهادت شوريده سر به سوي آن مي رود معشوق هم عاشقانه تر گام بردارد و اين چيزي است كه در كربلا در اوج به تماشا گذاشته شد و دلدادگي دوطرفه مخصوصا در شب عاشورا، پيران متهجد را هم به مزاح واداشت؛ چه آنان حقيقت ماجرا را دريافته بودند، ماجرايي كه اگر آن را دريابيم، در فصل خشكسالي شهادت هم ما را تا شكوه يك شهيد برخواهد كشيد تا راوي قصه آينه و نور باشيم كه بازتاب دهنده آيات روشني هم هست. براي رسيدن به اين مرتبت فاخر، هم بايد به فهم تازه «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» برسيم و بفهميم كه هم حسين(ع) هست و هم عاشورا و هم شهادت، منتهي شكل مواجهه و زمان و زمينش فرق مي كند، اما شهادت همچنان سرنوشت اهل عشق است و حسين عليه السلام، امام هميشه زمان ها و الگويي موفق براي كمال انساني و جامعه انساني و شايد از ذهن دور نباشد كه بگوييم يكي از دلايل ماندگاري حضرت اسماعيل عليه السلام در ماجراي عيد قربان اين بود كه در تقديرش، رسول ا... را نوشته بودند و قرار بود انسان در عاشورا كمال عشق را به تماشا بگذارد. اگر در آن ماجرا اسماعيل جان مي باخت، عشق كمال خود را به تمامه نشان نمي داد، اما در كربلا، اسماعيل عشق، حسين نام داشت، قرباني هم نه يك نفر، كه هفتاد و دو عاشق بودند كه گفته بودند اگر هزار بار هم جان ببازيم باز هم جانباز كوي حسين هستيم. اين جا، اصغر، يك اسماعيل بزرگ است، بزرگ ترين دليل عشق، «دليل اكبر» بزرگي انسان است. اين «اصغر» كه بر دستان حسين، قهرماني را معنا مي كند. در كربلا، علي اكبر است كه شهادت را معنا مي كند و عباس كه براي هميشه علمدار عشق است و شايد اسماعيل ماند تا انسان براي هميشه الگوي آزادگي خويش را در قامت حسين تماشا كند و براي هميشه با انتخاب راه او به همه باطل نه بگويد و شايد از همين رو باشدكه انسان هاي آزادانديش با هر مرام و آيين به احترام نام حسين، برمي خيزند، «گاندي» راز نهضت و پيروزي خود را در فلسفه قيام امام حسين(ع) مي داند، با اين كه او نه تيغ جنگ بركشيده، بلكه پرچم سفيد صلح و مبارزه صلح آميز برافراشته است اما راه را متناسب با زمان و زمينه هايش از امام حسين گرفته است. در فلسطين هم در اوج محاصره از زبان فرماندهانش كم نام حسين فرياد نشده است. حزب ا... و رزمندگان ما هم با نام حسين و كربلا، قامت كشيده اند، چه آناني كه در انتخابي دو سويه شهادت را شاهدانه در آغوش كشيدند و چه آناني كه ترجمان«... و منهم من ينتظر...» هستند. امروز هم اهل غزه اگر مي خواهند عزت را با تمام وجود شاهد باشند بايد كربلا را فراراه خويش قرار دهند و شهادت را چنان انتخاب كنند كه شهادت هم آنان را انتخاب كند و ما نيز اگر خواهان زندگي سرشار از رستگاري و سعادت هستيم بايد به امام حسين عليه السلام اقتدا كنيم كه امام شهادت امام زندگي نيز هست.
«قاتل نامرئي»، مي آيد بي صدا، مي كشد بي صدا و در هيچ محكمه اي هم پاسخ گو نيست و باز هم مي ماند بي صدا هر چند غريو صداي عزاداران مقتول به آسمان برخيزد! قسمت تلخ ماجرا اين جاست كه اگر قرار باشد محكمه اي هم تشكيل شود، آن كه بايد در جاي متهم بنشيند و دادنامه بشنود در بسياري از مواقع خود مقتول است، گويا دو نقش توامان برعهده داشته است؛ هم قاتل و هم مقتول. حالا به قصور و تقصير يا هر دليلي، فرقي نمي كند، مهم فاجعه اي است كه اتفاق افتاده است، مهم جاني است كه ستانده و زندگي است كه پرپر شده است مهم ابري است كه بر باغ زندگي يك قبيله سايه سياه گسترانده است. اما ... راستي فكر كرده ايد چرا ما در برابر اين دشمن جان، چنين بي تفاوت هستيم؟ به گمانم، فكر مي كنيم، مرگ فقط براي ديگران است و قاتل نامرئي هم فقط به سراي ديگران راه دارد و او را از ما نشاني در دست نيست تا بجويد و به خانه ما در آيد و ما خود كه خبر خوانان حوادث هستيم، فردا روز خود به خبر حوادث تبديل شويم تا باز ديگران بخوانند و فقط بخوانند و باز پند نگيرند! راستي شما هم اين روزها صفحات حوادث روزنامه ها را خوانده ايد؟ خبرهاي قاتل نامرئي را چطور؟ هيچ به اين فكر افتاده ايد كه لوازم گازسوز خود را كنترل كنيد و لوله دودكش بخاري و آبگرمكن را وارسي كنيد تا مسدود نباشد؟ يادتان هست در خبرها، علت حادثه، مسدود بودن لوله هاي دودكش بوده است، آيا اين همه خبر كافي نيست براي اين كه قبل از وقوع فاجعه به علاج كار برخيزيم؟ بنابراين بايد توصيه هاي ايمني را جدي گرفت، بايد مهارت هاي زندگي سلامت را در خانه به عمل درآورد. بايد قبل از آن كه قاتل نامرئي پا به خانه ما بگذارد، ما امكان آمدنش را به صفر برسانيم، يادمان باشد اين قاتل با كسي شوخي ندارد. جدي نگرفتن توصيه هاي ايمني، مساوي است با خطرات جدي كه در بسياري از مواقع به مرگ فرد سهل انگار منتهي شده است تا خود مقتول، در نقش قاتل هم ظاهر شده باشد. پس لطفا خبرها را كه مي خوانيد، عبرت بگيريد تا مبادا خود به عبرت ديگران تبديل نشويد. بياييد از آن هايي كه به امتحان روزگار دچار شده اند تا درس بگيرند، تجربه بيندوزيم و بي آن كه در امتحان مردافكن روزگار خرد شويم درس بگيريم و ... حرف آخر اين كه خطر قاتل نامرئي را جدي بگيريم، توصيه هاي ايمني را نيز هم و از ابزار گازسوز استاندارد و سالم استفاده كنيم، اگر وسايل با مشكل مواجه است به افراد خبره مراجعه كنيم، يادمان باشد، ما همه كارها را نمي توانيم انجام دهيم و باز يادمان باشد اگر وسايل مشكل دارد، همين امروز اقدام كنيم و كار بهسازي آن را به فردا وانگذاريم كه خبرها گواهي مي دهد خيلي وقت ها، خيلي زود دير مي شود و فردايي در كار نيست پس اگر طالب فردا هستيم، همين امروز اقدام كنيم.
بنگاه هاي سخن پراكني و غول هاي تبليغاتي و رسانه اي جهان كفر، دارد افكار عمومي را بمباران مي كند.
امروز، رسانه هاي صهيونيست براي جهان فكر، سليقه، باور ، ذائقه و... توليد مي كنند و با مديريت افكار، حق خواهان جهان و به ويژه مظلومان غزه را كه براي حق آب و خاك، حق پرچم و حتي حق زندگي خود، فرياد برمي آورند به «تهمت تروريزم» درهم مي كوبد و جهانيان را، ساكنان بي خبر روي زمين را كه تنها جهان را از دريچه تنگ تلويزيون يا از واژه هاي رسانه هاي مكتوب دريافت مي كنند و مي خوانند و مي بينند با تصاوير مديريت شده و غيرواقعي با خود همراه مي كند و لذاست كه صداي مظلوميت حق خواهان فلسطيني آن گونه كه بايد به گوش مردم نمي رسد و دور از ذهن نيست كه افكار عمومي جهان هم آن گونه كه بايد با مظلومان و خونين جامگان غزه همراهي نداشته باشد كه اگر داشت دژخيمان رژيم صهيونيستي اين چنين ابتدايي ترين نيازهاي مردم از قبيل آب و غذا و دارو را از مردم دريغ نمي كردند.
اگر افكار عمومي، حقيقت نسل كشي نژادپرستانه صهيونيزم را مي فهميد، لااقل به تعداد حق خواهان و آزادانديشان جهان، فرياد به گوش مي رسيد، پس اين سكوت هاي طولاني و اين فريادهاي اندك، نشان اين است كه سكوت، سوغاتي جز مرگ براي ستمديدگان به همراه ندارد پس كاري بايد كرد.
بايد«نهضت انتفاضه كلمات» راه انداخت، بايد تصاوير واقعي فلسطين امروز را فرا ديد جهان امروز گذاشت؛ بايد پرده ها را كنار زد تاجهان ببيند كه گرگان آدم خوار و غاصب صهيونيست چه بر سر مردم صاحب خانه مي آورند، بايد كلمات را قاصد اين پيغام تلخ كرد كه فلسطين امروز از ستم سياه رو سياه ترين قوم زخم مي خورد، سرخ مي پوشد و مرگ را زندگي مي كند.
بايد به مردم گفت حقيقت ماجرا را. بايد به جهانيان، گفت، كودكان غزه، چگونه مظلومانه جان مي بازند بايد گفتشان در هيچ مرام و مكتبي، كودك، جرمي ندارد، نوزاد مجرم نيست پس چرا سرها بريده و تن ها دريده مي بينيم از كودكان، بي جرم و بي جنايت؟
چرا هر روز فلسطين خون مي گريد و هزاران چراي ديگر ...
پس بايد براي ياري مظلومان فلسطين «نهضت انتفاضه كلمات» راه انداخت در سراسر جهان مخصوصا در جهان عرب كه سكوت توام با تاييدشان تيغ صهيونيست ها را تيز مي كند و در آغاز هم بايد از همه ظرفيت رسانه اي ايران آغاز كرد و ما اهل رسانه، هركداممان بايد واژه هاي خود را به جهاد عليه صهيونيزم، اين «كافران حربي» واداريم تا فردا در همگرايي رسانه هاي آزادانديش و حقيقت طلب، چهره كثيف صهيونيزم را براي همه عريان كنيم تا حق خواهان جهان خود به تسويه حساب با اين قدرت هاي شيطاني برخيزند و حق مظلومان بازستانند.
" هر نمازي را اذاني است و نماز عشق را اذان، نام حسين (ع) است و عزاي حسين و عاشق اند مردماني كه چشم به نام حسين (ع) مي گشايند و پرشكوهند گونه هايي كه در باران اشك جان مي شويند.
" هر قومي را شناسه اي است و شناسنامه اي؛ شناسه ما هم عشق است و شناسنامه همه ما به نام حسين (ع) صادر شده است، فرقي نمي كند كوچك باشي يا بزرگ، حتي زن يا مرد، تمام مردم اين حوالي با نام حسين (ع) هويت مي يابند، همه با ياد حسين(ع) زندگي مي كنند.
" هر كس حسين (ع) را نفهمد كافر است، او حقيقت رسول ا... (ص) است و جان او نيز هم. «حسين مني و انا من حسين» را رسول ا... (ص) به حديث درآورد تا تازه بماند براي هميشه كه هر كس حسيني نيست، محمدي هم نيست و هر كس محمدي است، حسيني هم هست پس حتي نسيم اگر به پرچم حسين (ع) نوزد، كافر است. اگر فرات، از لبان حسين، لب ببندد كافر است...
" پرشكوه ترين روضه براي من روضه دو برادري است كه پشت به پشت هم داده بودند و جهاد مي كردند، حسين، ا... اكبر مي گفت و عباس، لااله الا ا... حسين انا ابن محمد المصطفي خواند و عباس با انا ابن علي المرتضي، پاسخ گفت، حسين انا ابن فاطمة الزهرا گفت، تا پاسخي از سوي عباس نيايد هر چند پاسخ اين سكوت را بي بي فاطمه با آغوش گشوده به سوي «پسرش» عباس به گاه شهادت داد.
" خيابان هاي شهر، «شارع عشق» است، شريعه نگاه هايي كه در حسرت نگاه عباس مي سوزد، گويا به جاي هزار فرات، لبان عباس، چشمان عباس و دستان عباس را صدا مي كند.
اين روزها اگر در خيابان ها قدم برداريد، بيش از هميشه ناله ذوالفقار را خواهيد شنيد، گويا زمين و زمان مي نالد!
ياس مي گويد حسين، احساس مي گويد حسين
ذوالفقار در حسرت عباس مي گويد حسين
" شهادت، يعني توقف ممنوع؛ يعني رفتن، يعني زيبا رفتن و... راستي وقتي صداي حسين عليه السلام به گوش مي رسد كه هنوز «هل من ناصر ينصرني» مي خواند.
مگر مي شود توقف كرد؟ پس در جاده عشق، توقف مطلقا ممنوع است.
" كربلا، يعني زينب، يعني شكوه زيبايي، يعني نهايت زيبايي و چه كسي مي تواند اين زيبايي را، اين شكوه را روايت كند، جز حضرت زينب (س)؟ اين صداي اوست كه در برابر باطل علي وار حق گويي مي كند كه «... و ما رايت الاجميلا»...
" «اميري حسين و نعم الامير» اين رجزي است كه يك عاشق در كربلا مي خواند، او از خود، نه نامي دارد و نه نشاني، هر چه هست حسين است و آن عاشق خود را با او معرفي مي كند، امير من حسين است و چه نيكو اميري است...
امر به معروف و نهي از منكر اگر چه خود ٢ قانون صريح و كاربردي است، بيش و پيش از آن كه ناظر به قانون باشد، ناظر به اخلاق و اخلاقيات فردي و اجتماعي است و هدف آن زشتي زدايي عملي از گفتار و كردار مردمان و زيبايي افزوني در اعمال آنان و جامعه آنان است.
برآيند جامعه اي كه آحاد آن آمر به معروف و ناهي از منكر باشند جامعه اي زيبا، سرشار از آرامش، عدالت محور، حقيقت محور و پرشكوه و از رأس هرم تا قاعده جامعه، كمال يافتگان خواهند بود.
به عبارت ديگر آن چه انبياي عظام الهي و ائمه اطهار انجام دادند، جز امر به معروف و نيكي ها و فراخوان عمل به زيبايي ها و از سوي ديگر تقواي پرهيز از زشتي ها نبود.
اگر جهاد هم روي مي داد، خود جلوه اي و شأني از امر به معروف و نهي از منكر بود. چه پيامبر همگان را به كردار نيكو فرا مي خواندند و نفس هاي پاك و فطرت هاي زلال، پذيراي كلام حق مي شدند و جهاد با آناني بود كه مي خواستند با مستضعف نگه داشتن مردمان، اجازه رسيدن پيام حق را به مردمان و يا لبيك آنان را به دعوت رسول خدا ندهند.
پس جهاد هم براي تحقق معروف ها و پرهيز دادن از منكرها بود. ديگر واجبات الهي هم از جمله معارف اند كه اقامه آن ها در تعريف امر به معروف مي گنجد، چنان كه پرهيز از گناهان و محرمات هم همان نهي از منكر است.
در بازخواني اين واجب درمي يابيم كه اجرايي شدن آن به حقيقت اصلاح همه امور را در پي خواهد داشت تا جامعه اي كه پي ريزي مي شود، بر پايه اي استوار امكان قد كشيدن و تشكيل بنايي رفيع را داشته باشد.
اگر در جامعه اي اين واجب اقامه شود، نظم اجتماعي چنان اخلاقمند خواهد شد كه ديگر كسي حتي پنهاني هم به جرم نزديك نشود و دور از چشم قانون و مردانش، باز هم حدود را رعايت كند.
به باور من اين كه امر به معروف و نهي از منكر ناظر به اخلاق است به اين خاطر است كه قانون، اگر مثل ديوار چين هم محكم باشد، سرانجام پاياني دارد، اما اين اخلاق است كه ديوار بازدارندگي اش هرگز به پايان نمي رسد و زماني كه اخلاق آحاد جامعه اصلاح شود، لاجرم زيبايي همه گير خواهد شد و زشتي امكاني براي ارائه و بستري براي رشد نخواهد يافت.
اما اين واجب، با اين كاربرد، بسيار مظلوم است. چه در ساير عبادات، فرد عابد عزيز مي شود در چشم ها، مثلا به حج مي رود تكريم مي شود، در صف نماز در چشم ها مي نشيند، اداي حقوق مالي او را به شكوه مي رساند و... اما آمر به معروف و ناهي از منكر، متأسفانه در چشم ها عزيز نيست، «عيسي به دين خود، موسي به دين خود» چنان در باور ما نهادينه شده است كه اجازه امر به معروف و نهي ازمنكر را نمي دهد و اين سخن ماست كه هركسي صاحب اختيار خود است به ديگران چه مربوط كه ما چه مي كنيم و... حال آن كه امر به معروف و نهي از منكر چنين چيزي را به رسميت نمي شناسد، بلكه همه شئون اجتماعي را در بر مي گيرد.
تبارشناسي عاشورا و كربلا به اسلام مي رسد، چنان كه تبارشناسي قهرمان كربلا، امام حسين عليه السلام نيز به رسول گرامي اسلام (ص) و روشن ترين شاخص اين بحث را مي توان همان روايت مشهور رسول اكرم دانست كه مي فرمايند «حسين مني و انا من حسين»، در نگاه به اين حديث، اگر «حسين مني» را به تبار خوني و نسبي تفسير كنيم، شكرانه نعمت اين حديث را به جا نياورده ايم، چه نسبت هاي خوني بر اساس آموزه هاي ديني به «تبت يدا» بريده مي شود به گاهي كه همخوني با همخواني اعتقادي همراه نباشد اما اين خويشاوندي اعتقادي و نسب معرفتي است كه ماندگار مي ماند، چنان كه سلمان فارسي ايراني را تا مقام «منا اهل البيت» بر مي كشد و او براي هميشه از اهل بيت رسول ا...(ص) به شمار مي رود، پس در بحث «حسين مني» اين نسبت خوني با همخواني عقيدتي همراه است و حسين چنان كه به نسب از پيامبر است به نسبت هم از اوست نوري است از جنس نور رسول ا... و رفتار امام (ع) ترجمان رفتار پيامبر(ص) آن چه مي گويد هم گفته هاي رسول ا... است حسين نيز چون جدش، نهايت زيبايي و تمامت خوبي هاست، و چنان «حسين مني» به رفتار درآمده است كه هر كس امام حسين را ببيند و يا در سال هاي بعد به مطالعه امام بپردازد به يقين مي رسد اين تبار را و درمي يابد كه حسين از پيامبر است با همه وجود و نه با نسب خوني تنها. قسمت دوم اين حديث كه همواره تازه مي ماند، «انا من حسين» است پيامبر هم خود را از حسين معرفي مي كند و اين تنها باز به اعتبار رابطه نسبي نيست كه در جامعه ما متداول است كه فرزند خوب، چونان نام نيك پدران خويش است بلكه منش پيامبر، آيين پيامبر، حقيقت دين او در رفتار امام حسين باز توليد مي شود و اگر حسين نبود، از پيامبر اگر چيزي مي ماند، نامي بود در غبار و نه آييني بي غبار و آينه سان. حسين عليه السلام در همه زندگي اش و نه تنها در عاشورا با همه وجود خود براي غبارزدايي از آيين محمدي تلاش كرد و فلسفه قيام خود را هم عمل به سيره جدش رسول ا... دانست چنان كه فلسفه زندگي خود را هم همين مي دانست و هر كس حسيني است در هر نقطه اي از زمان و زمين براي زندگي و مرگ خود فلسفه اي جز اين نمي شناسد و امام حسين عليه السلام در زندگي و قيام خود تلاش كردند تا پوستين وارونه اي را كه «باطل كاران» به نام دين بر قامت ناساز خودساز آورده بودند افشا كنند تا مباد بي خبراني آن را حقيقت دين بپندارند، لذاست كه يزيديان در مواجهه با سخنان ايشان همان كاري را مي كنند كه ابوسفيان ها با پيامبر اسلام كردند، آن روز، پنبه در گوش ها مي گذاشتند تا صداي پيامبر را نشنوند و اجازه شنيدن اين نواي حق را به ديگران هم نمي دادند و در عاشورا هم «پنبه ها»، در شكل طبل ها و هلهله ها باز توليد شد تا باز هم صداي پيامبر از حلقوم مطهر حسين به گوش مردم نرسد. چه اگر مردم صداي حق را بشنوند و برايشان از سلامت فطرت چيزي مانده باشد به حق رو مي كنند اما در كربلا، نگذاشتند سخن امام به گوش برسد، چنان كه نگذاشتند صداي پيامبر به گوش برسد، اما امام حسين با شهادت خود سخنان پيامبر را به زيباترين و ماندگارترين روش بيان كرد.
نهال هاي جوان را تاب ايستادن در برابر تندباد نيست، جنگل هم اگر شكل گرفته است از قامت كشيدن نهال ها در سايه درختان تناور است. اين درست كه درختان پير جاي خود را به درختان جوان مي دهند، اما تا درختان تناور نباشند جنگل هم شكل نمي گيرد. قصه جامعه هم قصه درختان است اگر نباشند پيران روشن ضمير كه ناديدني ها را مي بينند و نانوشته ها را مي خوانند و ناگفته ها را مي شنوند، شايد بسياري از توان نسل جوان به جاي اين كه به ظرفيت تبديل شود به ضدخود يعني تهديد تبديل مي شد و آن وقت نه كه به بنيان هاي جامعه كمكي نمي كرد، بلكه در تخريب آن هم نقش آفرين مي شد. اما وجود اثرگذار افراد باتجربه، توان جوان را به ظرفيت تبديل مي كند تا ظرف ها به گاه ساختن و توسعه و ... پرشود. پس شايسته است كه توان پيران و بزرگسالان در امر فعال سازي ظرفيت هاي جوان قدر داشته شود و خود پيران قدر بينند و بر صدر نشينند. از سوي ديگر نيز آموزه هاي ديني به ما تعليم كرده است كه به بزرگ ترها بايد به ديده تكريم واحترام نگريست چه آنان فرصت بيشتري براي عبادت خدا و رهيافت به وادي عبوديت داشته اند. بيشتر با ذكر خدا همراه و با پاكان زمين هم نفس بوده اند و باز از سوي ديگر، پيران را بايد حرمت گذاشت كه آنان خود هركدام سرمايه اي انساني اند كه تجربه خويش را به مدد درس ها و امتحانات روزگار به دست آورده اند و بايد اين نگاه و طرح در ذهن ما نهادينه شود تا همان گونه كه افراد از سرمايه مادي و ميراث بزرگان خويش بهره مي برند و برايش طرح و برنامه دارند، براي استفاده از سرمايه هاي معنوي، اخلاقي و فرهنگي آنان هم برنامه داشته باشند، براي ميراث خواهي پدر تنها نبايد نگاهي اقتصادي داشت بلكه علم پدر و معارف او را هم بايد آموخت و باز بايدمان به ياد آورد كه بزرگان به گاه كودكي ما، بزرگواري كرده اند و دست ما بگرفتند و پا به پا بردند تا راه رفتن آموختيم. در اين كار هم لذتي براي خود تعريف كردند كه گاه حتي خستگي را هم از تن آنان مي زدود. ما هم از همنفسي با بزرگان و مهرباني با آنان و تكريم شان براي خود لذتي تعريف كرديم كه هم خستگي را از جسم بزدايد هم از جان. غم ها را هم بتاراند تا خانه دل فقط سراچه شادي باشد. اگر از رفتار با بزرگسالان لذت ببريم، خود نيز به لذتي براي ديگران تبديل خواهيم شد. حقيقت توام با واقعيت، اين است كه فطرت انساني عاشق خوبي و زيبايي است، اين خوبي خواهي و زيبايي طلبي هم ذاتي انسان است. زشتي ها عارضه است اگر ما اين عارضه بيمارگونه را كنار بگذاريم آن وقت از احترام به بزرگان و بزرگسالان بيش از هميشه لذت خواهيم برد و طعم شيرين لذت را هم به آنان خواهيم چشاند. آن وقت امروز جامعه مهربان و فرداي جامعه معطر به گل هاي شكوفاشده خواهد بود.
رهگذر- چشم را باز بايد كرد وقتي برخي ها، انسانيت فرو نهاده گرگي مي كنند. مگر نشنيده ايم كه گرگ ها روبه روي هم مي خوابند آن هم با يك چشم بسته و يك چشم باز تا مبادا از آن ميان كسي چشم برهم نهد و طعمه ديگر گرگان شود. پس براي اين كه زنده بمانند يك چشم به نگهباني باز مي گذارند. نمي خواهم بگويم در جامعه گرگ زياد است و «گرگ بازار» شده است شهره حرف من اين است كه در جامعه ما، يك گرگ هم زياد است، خيلي زياد هر چند ديگر يك گرگ نيست بلكه گرگ هايند كه مي آيند به شكار، گاه در شكل زورگير، گاه سارق مسلح، گاه شكارچي عفت و گاه هم مثل اين مورد اخير؛ خام كردن ساده دلان و اخاذي از آن ها، فريب مردم و كلاه برداشتن از سرشان و يا كلاه گذاشتن سر مردم با وعده هاي طلايي كه خواب ها را هم طلايي مي كند!
ديروز در همين صفحه خوانديم كه يك جوان معتاد كه با سرقت مداركي از امور مشتركان مخابرات به منازل شهروندان مراجعه و با ادعاي اين كه شما در قرعه كشي همراه اول برنده جايزه سفر به سوريه شده ايد از آن ها اخاذي مي كرد، دستگير شد. براساس همين خبر، جوان معتاد در شگرد ديگري، با مراجعه به منازل و اين كه كنتور برق شما خراب است و بايد تعويض شود ٤٠ تا ٥٠ هزار تومان از آن ها مي گرفت و رسيد هم مي داد خب، اين شياد، بشقاب خود را سر ميز اعتماد مردم مي گذاشت و از سفره صداقت آنان ناجوانمردانه لقمه برمي داشت. حال آن كه اگر ما شهروندان با چشم باز مراقب بوديم و يادمان بود كه گرگ هايي هار در كوچه ها رها شده اند و پي شكار آدم هاي مهربان و ساده دل مي گردند، آيا يك معتاد مي توانست از ده ها تن كلاه برداري كند؟ آيا اگر مراقب باشيم باز هم اين همه آمار زورگيري هايي كه گاه رنگ خون هم مي گيرد روبه فزوني مي نهد؟ آيا... آيا... و هزار آياي ديگر كه هر كدام يك سوال است كه بايد برايش جواب پيدا كرد، اين صورت مسئله را نمي شود، پاك كرد فقط بايد راه حل را يافت. راه حلي كه بخش نخست آن را هوشياري ما شكل مي دهد، كه اگر مراقب باشيم آمار جرائم پايين مي آيد و جرائم انجام شده را هم قانون چاره مي كند. ما اما، بايد چشم باز داشته باشيم و به هر كس هم اعتماد نكنيم. چه اگر فرد مراجعه كننده مامور باشد، بايد كارت شناسايي معتبر داشته باشد. اگر مامور باشد، امروز جوابش را ندهيم، فردا مراجعه مي كند. اگر مامور باشد، مي توانيم هويت او را از اداره اش استعلام كنيم اما مسئله اين است كه ذوق زدگي ما و فزونخواهي مان گاه ما را به چاهي مي اندازد كه بيرون آمدن از آن دشوار است. اما اگر چشم ما باز باشد از ميان هزار چاه هم مي توانيم به سلامت عبور كنيم. پس چشم را باز بايد كرد در هنگامه اي كه نوادگان شيطان به شكار چشم هاي بسته مي روند.
" هر لحظه عمر، يك برگ درس، يك صفحه تجربه است و چقدر اين صفحات ارزشمند است و چقدر بزرگ اند آدم هايي كه به يك كتاب بزرگ تبديل مي شوند، يك كتاب گويا. يك دوست خوب كه آن چه با يك عمر زحمت به دست آورده اند، به آساني در اختيار جامعه مي گذارند.
" پيرمرد مي نشيند به تماشاي كبوترها و... در چشمانش مي تواني بخواني، حسرت پرواز را، حسرت روزهاي جواني را و... من اما معتقدم، آن كه حسرت ديروز را بخورد و يا در آرزوي فردا، هم آغوش تخيل شود، هرگز اكنون را در نخواهد يافت، آدم هايي موفق اند كه امروز را دريابند، پير باشند يا جوان فرقي نمي كند، مهم اين است كه از امروز درست و مومنانه استفاده كنند.
" پيران بزرگ سال، به بزرگ انديشي و كلان نگري هم مي رسند، پخته تجربه اند، لذا آن چه جوان در آينه نبيند، با هزار چشم متوجه نشود، آنان در خشت خام مي بينند و بي اشارتي هم حتي، آن را مي فهمند.
" جامعه اي موفق است كه از تجربه پيرانش آن چنان استفاده كند كه ديگر نياز به تجربه مجدد و هزينه هاي افزون نباشد. با استفاده از تجربه پيران مجرب، بدون اين كه در كلاس امتحان روزگار حاضر شويم، درس خواهيم گرفت. شنيده ايد كه مي گويند ما درس مي خوانيم كه امتحان بدهيم، اما روزگار امتحان مي گيرد تا درس بدهد، حالا با استفاده از تجربه ديگران مي توانيم، بدون زحمت و هزينه امتحان، درس بگيريم.
" بهاي اين خدمت را بايد با احترام به بزرگ سالان بپردازيم. بايد به ياد نسل نو بياوريم كه گذشته اين ملك، پر از احترام است به بزرگ ترها و كسي در نسل ديروز به ياد ندارد جواني روي حرف بزرگ ترش حرفي بزند
" پير باشي يا جوان، زندگي جاري است، مثل جويبار، مثل آب، چه كسي مي تواند بگويد اين آب روان پير است يا برنا؟ آب را به لحظه اكنون به گاه عطش بايد نوشيد و از توان جوان و تجربه پير، توامان بايد بهره گرفت تا جامعه به توسعه بايسته برسد.
" پير، آينه فرداي من و توست. هيچ عاقلي به آينه سنگ نمي زند، پس به احترام اينان كه مردان و زنان تجربه هستند از جاي بايد برخاست.
" مردان پير، پدربزرگ اند و زنان، مادربزرگ، يعني هر دو نماد مهرباني هستند و تجسم عاطفه، چشمانشان خدا نشان تر از هميشه است و دل شان نيز درياتر. و ما را بايد كه عاشقانه به آنان احترام بگذاريم و به پدر و مادر جز به لبخند و شادي، جز به تكريم و احترام سخن نگوييم. اين درس دين ماست.
شايد بتوان گفت: بچه هاي كربلاي ٤ از مظلوم ترين رزمندگان دوران دفاع مقدس اند و شهدايش هم مظلوم ترينند. اگرچه اين عمليات در مقايسه با عمليات هاي بزرگي چون والفجر ٨ و كربلاي ٥ و... چندان پيروزمندانه نبود اما پيروزي يك روي سكه عشق است. اين سكه روي ديگري هم دارد و آن شهادت است و خوني كه مثل بذر در زمين مي رود تا فردا در قامت پيروزي جلوه كند و قصه كربلاي ٤ و خون شهدايش، به خصوص غواصان دلاورش بذرهاي سرفرازي بودند كه خيلي زود به بار نشستند تا ما در كربلاي ٥ شاهد نخل تناور و پرشكوفه پيروزي باشيم. آري پيروزي كربلاي ٥ ثمره مجاهدت هاي غريبانه شهداي كربلاي ٤ بود، نتيجه خون هاي پاك دلاوران از جان گذشته لشكر ٥ نصر، ١٥٥ ويژه شهدا، ٢١ امام رضا، ١٧ علي بن ابي طالب، ٤١ ثارا...، ١٠ سيد الشهدا، ٢٧ محمد رسول ا...، ٨ نجف اشرف، لشكر ١٩ فجر... كه عاشورا را به خون روايت كردند تا «هل من ناصر »حسيني يك بار ديگر مردان حماسه را به خويش بخواند و كربلاي ٥ خلق شود. من اگرچه فيض هم نفسي و هم سنگري را با دلاوران كربلاي ٤ نداشتم، شرح رزم آنان را شنيده ام و خوانده ام و خوب مي دانم وقتي غواصان به خط مي زدند، با توكل و يقين فقط به رفتن و انجام تكليف فكر مي كردند، نه به باز آمدن. آنان رفتند تا ايران سرفراز بماند و ماند هم اين را مي شد در چهره مغموم ياران به جا مانده از كاروان شهداي كربلاي ٤ تماشا كرد.
يادم است آن روزها را در خرمشهر و آبادان و شلمچه چه خبر بود و خوب به ياد دارم قبل از عمليات كربلاي ٥ بزرگاني كه مي آمدند و فرماندهاني كه سخن مي گفتند با يقين تأكيد داشتند كه اين غم ها به زودي با پيروزي بزرگ تر از دل ها و ديده ها زدوده خواهد شد و خيلي زود تنها ١٦ روز پس از كربلاي ٤، آن حماسه بزرگ خلق شد، يعني ساعت ٢ بامداد ١٩ دي ماه ٦٥، و در اين عمليات كه شيوه هاي نوين جنگ در روز هم در آن به اجرا درآمد ٨٠ فروند هواپيماي دشمن توسط پدافند و تيزپروازان نيروي هوايي ارتش سرنگون، ٧٠٠ تانك و نفر بر منهدم و تجهيزات و ادوات دشمن نابود و ٨١ تيپ و گردان مستقل دشمن هم منهدم شد و براي يك بار ديگر قابليت هاي نظامي دشمن كه بسيار هم توانمند بود در برابر اراده معطوف به دعاي شهداي ما سرتسليم فرود آورد تا آبزرور چاپ پاريس بنويسد «براي اولين بار از آغاز جنگ، ناظران و كارشناسان غربي در مورد امكانات دفاعي عراق دچار ترديد شده اند» و بي بي سي هم اذعان داشت كه «موفقيت ايران در عبور از درياچه ماهي، يك بار ديگر توانايي اين كشور را نشان داد» و نيوزويك هم نوشت «تهاجم ايران، اين احتمال را كه يك طرف حقيقتا بر ديگري پيروز شود براي اولين بار مطرح ساخت».
آري در كربلاي ٥ ما ماشين جنگي عراق و يارانش را در هم كوبيديم و اين موفقيت رهين خون هاي پاك شهداي كربلاي ٤ بود.شهدايي كه به جان، راه را براي پيروزي هاي بعدي آماده كردند.
وقتي زندگي ها راحت تر از «كيك عروسي» با چاقوي «طلاق توافقي» برش مي خورد، وقتي چراغ يك زندگي با «دم » هاي ٢ آدم كه «بازدم» نفرت دارد خاموش مي شود، وقتي كه در بستر فراق و افتراق شيطان جاي مي گيرد و بستر فساد پهن مي شود، ديگر فراوان شدن جرم يك رويداد عادي خواهد شد كه چون جلبك آب روان حيات جامعه را تسخير مي كند. و راستي از آب آلوده، جز بيماري چه زايد براي مردمي كه مي خواهند با آن رفع عطش كنند؟ و از فرزنداني كه از ويرانه هاي يك زندگي قد مي كشند چه انتظاري مي توان داشت؟ هيچ فكر كرده ايم چند درصد مجرمان فرزندان طلاق اند؟ هيچ فكر كرده ايم چند درصد مجرمان از بستر خانواده هاي نابه سامان برخاسته اند؟ حالا با اين شتابي كه طلاق گرفته است، آيا حق نداريم بر سرنوشت فرداي فراواني جرم و مجرم نگران باشيم؟
آيا وقتي طلاق توافقي مثل يك بيماري واگيردار ميان زنان و مردان و مخصوصا زوج هاي جوان شيوع پيدا مي كند نمي توان سياهي فرداي جامعه را همين امروز ديد؟ آيا اين پديده كه از آن به «بيماري مدرن خانواده ايراني» هم تعبير شده است به فردا، بيماران فراوان را از پا در نخواهد آورد؟
راستي به اين پديده شوم تر «طلاق توافقي» كه ظاهري آرام دارد فكر كرده ايم؟ هيچ انديشيده ايم كه در ديگر طلاق ها حداقل يك طرف براي حفظ زندگي به هر دري مي زند و به هر خار و خاشاكي چنگ مي اندازد، اما در طلاق توافقي، ٢ طرف براي نابودي زندگي كلنگ برمي دارند، ٢ طرف ٢ لبه قيچي را مانند شده اند براي بريدن رگ حيات زندگي مشترك و روشن است اين زندگي ها چقدر زود نابود مي شود، ساده تر از شكل گرفتن آن زندگي.چند روز پيش از «ازدواج هاي خياباني» گفتيم كه به «طلاق هاي ميداني» منجر مي شود و حالا به هشدار مي گوييم طلاق توافقي امروز، بسترانداز جرم هاي توافقي و غيرتوافقي فردا خواهد بود و زماني كه زنگ طلاق براي زندگي به صدا درآيد زنگ خطر هم براي جامعه به صدا درخواهد آمد و حالا هم بايد صداي زنگ ها را شنيد، چرا كه به روايت «برنا» افزايش طلاق در زندگي هزاره سوم در ايران مرز هشدار را رد كرده است چنانكه يك مقام قضايي مي گويد و از سوي ديگر تحقيقات و مطالعات دفتر امور آسيب ديدگان سازمان بهزيستي نشان مي دهد كه آمار طلاق در ايران بين سال هاي ٧٩ تا ٩ ماهه سال ٨٦ فراز و نشيب هاي بسياري را طي كرده است.براساس آمارهاي به دست آمده از اين تحقيق تا سال ٧٩ رشد طلاق در ايران سيري آرام و تقريبا ثابتي را طي مي كرده است اما از سال ٨٠ طلاق با سير صعودي چشمگيري در ايران مواجه شده است. به طوري كه ميزان طلاق در سال ٨٠، ٤/٩ درصد، سال ٨١، ١٠/٣ درصد، سال ٨٢، ٦/١٠درصد، سال ٨٣،٥/١٠ درصد، سال ٨٤،٧/١٠ درصد، سال ٨٥، ١/١٢ درصد و در ٩ ماهه سال ٨٦ به ٢/١١ درصد رسيده است.
به اعتقاد بسياري از كارشناسان افزايش طلاق در ايران به خصوص طلاق توافقي كه به گفته اسحاقي معاون مطالعات و تحقيقات سازمان ملي جوانان دو سوم از طلاق هاي موجود در كشور را تشكيل مي دهد، يك هشدار جدي است براي جامعه، به خصوص كه اين نوع جديد از طلاق به آرامي به عنوان يك مد! در ميان افراد جامعه جا افتاده است و ما هم چقدر تابع مديم! بگذريم. طلاق توافقي زندگي ها را به مرگ مي كشاند و زندگي هاي از هم پاشيده بذر جرم در جامعه مي پاشند اين مسئله اي است كه اگر جدي گرفته نشود جامعه را با مسائل جدي مواجه خواهد كرد. با خطرهاي جدي هم...
سوزن پيشكش، اگر هزار قداره در جانم نمي نشست، روز پس از يلدا اين جوال دوز را به سوي جامعه هدف نمي گرفتم. پس اگر اندكي احساس درد كرديد سر بي دردي ام نگذاريد كه ايرانيان گفته اند «اول يك سوزن به خودت بزن، يك جوال دوز به ديگران». حالا به سلامتي «ديگران» مرا هزار قداره در جان نشسته است وقتي مي بينم مرد با همه شرمندگي، اول عذرخواهي مي كند تا مرا به مراسم شب چله اي دخترش دعوت نكند، اين هم از نجابت اوست. آخر، در خانه اي كه همه اش يك اتاق شايد ٢٠ متري است، با وجود ميهمانان عروس و داماد جايي براي ما نمي ماند. اما براي عروس هاي از ما بهتران در سالن هاي مجلل هتل ها مراسم چله اي مي گيرند. ديگري آمده بود تا چاقو و پيش دستي بگيرد براي مراسم شب چله باز انگار هزار دشنه، دشمن كيشانه در جانم نشست، وقتي ديگران مدرن ترين امكانات را دارند. مردم و زنده شدم وقتي بنده خدا دنبال يك لباس مناسب بود و باز گروهي يك لباس را دو بار نمي پوشند در دو مجلس، و خيلي ها، چند فرزندشان با يك لباس بزرگ مي شوند، تازه آن لباس هم دست دوم است. من هزار شمشير را آخته ديدم، وقتي، مرد براي خريدن يك هندوانه دست و دلش مي لرزيد. وقتي هندوانه ها، قبل از آن كه پاره شوند، شهر را به چند پاره تقسيم مي كنند و بهترين هايش به محلات از ما بهتران مي رود، در خنچه از ما بهتران مي نشينند و متوسط هايش، وسط جغرافياي برخورداري شهر را هدف مي گيرند و زخم خورده هايش در كناره ديگر ميوه هاي پلاسيده راهي مناطق محروم مي شوند، تازه همان ها هم در چشم برخي مردم به حسرت مي نشيند. آخر وقتي جيب برخي ها خالي است، دل و چشم انگار جز از حسرت از چيز ديگري پر نمي شود!
مي مانم با يلدا كه بايد نماد مهرباني باشد، بايد دل ها را به مهر به هم نزديك كند و صاحب دلان را شانه به شانه هم چنان گرم بنشاند كه از سرماي زمستان، با همه سوزش هم كاري برنيايد. بايد، دل ها را چنان با هم مهربان كند كه دست ها هم به گرماي آن مهر در هم گره بخورد و گره از كار فروبسته مردم بگشايد. اما چنين برخي را حسرت به جان مي گذارد، بگذريم، يلدا هم گذشت اما يادمان باشد كه ما پيرو ديني هستيم كه وقتي گرفتاري هست و گرفتاران هم، حق «خواب» نداريم و خوردن و آشاميدن هم به حلاوت ممكن نمي آيد، چه خورندگان به حلاوت و خوابيدگان به راحت را مسلمان شايد گفت كه اين فرموده در گوش جانمان مثل اذان فرياد مي شود «من اصبح و لم يهتم بامورالمسلمين فليس بمسلم».
هر اذاني براي اقامه نمازي است و بايد كه در صف اول كمك به همنوعان خود بايستم براي اين نماز اما... شايد فرياد به درد برآمده و شنيدني غزه را كساني نخواهند بشنوند و خيلي شايد هاي ديگر، اما مگر مي شود غريو «فريادهاي خاموش»، چشم هاي خسته را نشنيد كه در همين حوالي نيازمند مهر مردمان و تدبير مديران است؟ ما ايراني هستيم، ايراني. قومي كه به مهرباني نام بردار است اگر ما نامهرباني را زمين بگذاريم. به مهرباني شهره جهان است اگر نازيبايي ها را بشوييم، پس نشايد كه جز به مهر بنگريم و نشايد كه خود را ببينيم وقتي خداوند چشم ها را به گونه اي در جسم ما تدبير فرموده است كه نه خود بلكه ديگران را بايد ببينيم و من در عجبم از دست كاري ما در جهان كه نه ديگران كه خود را مي بينيم و اگر ديگران را هم ديديم به خاطر خود بود نه خدا و دريغا كه ما هر جا در نظم آفرينش دست برديم جز اين كه زيبايي ها را زخم زنيم حاصلي نداشت. دست هاي ما به گونه اي است كه با ديگران بايد دست بدهيم نه با خود، اما ما... نگوييم بهتر است! اميدوارم به مهرباني يلدا به ديگران مهرباني كرده باشيم، مخصوصا به بزرگ ترها حرمت گذاشته باشيم و نگاه پرعطش پدران و مادران را به لبخند مهرباني سيرابي بخشيده باشيم پس از اين هم به مردم فكر كنيم و يادمان باشد كه خداوند روزي نيازمندان را در اموال برخورداران قرار داده است و شايد دور از ذهن نباشد كه تدبير روزي مردم را هم در انديشه مديران. پس برخورداران به هر معنا در صف بدهكارانند شايد با پرداخت بدهي، حق خود را ادا كنند. شايد...
مراقب چاله و چوله خيابان باشيم كه در آن نيفتيم، يا مواظب موتورسوارهايي كه يا كيف مي قاپند و مي گريزند يا زورگيرهايي كه به مدد چاقو و قداره از مردم يقه مي گيرند و داروندارشان را چون حراميان و غارتيان به يغما مي برند. راستي مراقب چه بايد باشيم و مگر چند چشم داريم كه همه چيز و همه كس را بپاييم تازه چشم هم باشد كسي به اين فكر كرده است كه آسيب هاي رواني پيامد چنين فضايي چه خواهد بود؟
آيا افزايش استرس هاي زندگي و كاهش آرامش رواني و احساس امنيت، جز افزايش بيماري هاي روحي و رواني و ... پيامدي خواهد داشت؟ آيا كساني كه به اين فشارها و بيماري ها دچار شوند خواهند توانست قد بكشند و كاري درخور شان ايران و ايراني انجام دهند؟ و ... اين ها را مادري مي گفت كه هفته پيش زورگيران موتورسوار موبايل و كيف پسرش را به زور قداره گرفته و گريخته بودند، او مي گفت: چندي پيش هم پسر ديگرش شكار اين قبيل زورگيرها شده بود.
اين مادر تاكيد داشت بايد برخورد با اين قبيل جرائم مشهود به گونه اي باشد كه ديگر كسي جرات ارتكاب آن را نداشته باشد والا با اين اعمال قانون كه از بازدارندگي بايسته برخوردار نيست نمي توان بيش از اين انتظار داشت چه اگر اين انتظار منطقي بود ديگر نبايد شاهد اين ماجراها بوديم كه به گواه اخبار صفحات حوادث متاسفانه روبه فزوني دارد. اين شهروند معتقد بود، حضور نيروهاي آموزش ديده و سازماندهي شده بسيج و ديگر نيروهاي امنيت آفرين در كنار پليس مي تواند اقتدار انتظامي و امنيت عمومي را در پي داشته باشد.
از سوي ديگر شاهد كاهش حساسيت مردم نسبت به جرائم مي باشيم، يعني مايي كه اگر يك جا آتش ببينيم، بعضي هامان براي خاموش كردن آن با همه وجود وارد مي شويم اما همين بعضي ها هم نسبت به آتشي كه با زورگيري در خانه و خرمن امنيت جامعه مي افتد، چندان كه بايد فعال برخورد نمي كنند و شايد از همين رو باشد كه زورگيران هر روز وقيح تر از پيش پنجه در چهره امنيت عمومي مي اندازند، حال آن كه اگر مردم با پليس همراه شوند و يا به ياري فرد در معرض آسيب بشتابند، زورگيران ناموفق خواهند ماند و حضور مقتدرانه پليس هم آن قدر براي امنيت سوزان هراس انگيز خواهد بود كه براي مردم توليد هراس نكنند و نكته ديگر اين كه، شايد اگر ما نسبت به «جرائم خرد»، اين قدر بي تفاوت عمل نمي كرديم، «جرائم كلان» هم امكان وقوع نمي يافت. جرم هم مثل گناه است، كه معمولا از گناهان صغيره آغاز مي شود و سپس به گناهان كبيره ختم مي شود كه اگر از گناهان صغيره زشتي زدايي شده بود، كسي نمي توانست تن به زشتي فراوان گناهان كبيره بدهد اما... گناهان كبيره متاسفانه عادي شده است و طبيعي است جرائم گوناگون هم ديگر كسي را شگفت زده نكند! كاش شگفت زده مي شديم وقتي خبر دزديده شدن يك تخم مرغ را مي شنيديم تا الان شاهد شتردزدي هاي گوناگون نباشيم. كاش اولين زورگيري، چنان ما را بي قرار مي كرد كه ديگر جرم دومي اتفاق نمي افتاد اما... يادمان باشد، هم مراقب چاله ها باشيم و هم مواظب موتورسوارهاي زورگير و كيف قاپ. مراقب همه چيز باشيم!