قهر، قهر، تا روز قيامت. اين را بچه ها مي گويند اما قيامتشان تا دقايقي بعد است كه چشمانشان آشتي را نقاشي مي كند اما بعضي به اصطلاح آدم بزرگ ها گاه قهرشان تا قيامت هم ادامه مي يابد و گاه اصلا فرصت آشتي هم پيدا نمي كنند، حال آن كه جنس آدمي از آشتي است. از زيبايي است و مگر نه اين كه جنس انسان را خدا انتخاب كرده و از روح خود در آن دميده است. خب، حضرت جميل محب جمال كه به دنبال نازيبايي نمي رود. حضرت حق انسان را زيبا آفريده است پس هر چه زشتي است فقط از قامت ناساز بي اندام ماست و الا آن سازور جز به زيبايي سازمان نكرده است. درست مثل درخت كه فلسفه وجودي اش سرسبزي است و ثمره دادن.
حالا گاه خشكسالي آن را از ريشه مي خشكاند و يا سوز سرما، مثل سال پار كه درخت هاي بسياري خشكيدند و... بگذريم قهر، حشره موذي درخت انسانيت است و حيف است ملتي كه رمضان دارد و فرهنگش براساس آيين محمدي است و باور ملي اش هم سه گانه روشن پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك، شاهد حضور نازيبايي ها در جامعه و جان خويش باشد. باور كنيد من مردم و زنده شدم وقتي يك مادر از صاعقه نامهرباني فرزندانش چشمانش به باران نشست.
مردم و زنده شدم وقتي شنيدم خواهري، در گرفتاري خواهرش، ناهمدلي مي كند، وقتي خويشاوندي پيغام مي فرستد كه اگر مرده خويشاوند ديگر خود را در خيابان ببيند به چوب حراج مي كشد آن را، وقتي پدر پيري از فقر عاطفه فرزندانش مي نالد و از قهر و غضب آن ها كه قهر و غضب خدا را از ياد برده اند روزي هزار بار مي شكند، وقتي برادر، برادري نمي كند در حق برادر خويش و چقدر برادر يوسف زياد شده است و چقدر يوسف كم. اگر در خانه يعقوب ١١ نامهربان بودند به نام برادر اما لااقل يك يوسف بود تا به بوي پيراهنش جهاني را سرمست كند اما گويي برخي از ما برادران يوسفيم، بي آن كه يوسف داشته باشيم. و سخت روزگاري است اين روزها. اين مصرهاي وجود كه به جاي يوسف، از بت پراست مايي كه به ظاهر موحديم. اما كاش براي خدا و اخلاق خدايي هم در دل جايي مي گذاشتيم و عوض اين كه يگانه راهمان به همراهي شيطان برسد،جاده باريكه اي هم براي رسيدن به خدا براي خود نگه مي داشتيم.
كاش در اين رمضان كه فصل مهرباني و رحمت است، ما هم مهرباني مي كرديم و از سر رحم و مروت برمي آمديم تا روي مان بشود از خدا طلب مهرباني كنيم.
كاش يادمان مي افتاد كه خدا چقدر منتظر ماست و حتي مهدي فاطمه را هم به انتظار ظهور ما گذاشته است تا بفهميم و ظهور كنيم تا آن وقت مهدي موعود را هم حاضر ببينيم.
كاش يادمان باشد رمضان تنها لب فروبستن از طعام و شراب، نيست بلكه بازگشايي شريعه مهرباني به لب هاي عطش زده هم از فلسفه هاي رمضان است و طعام بر سر سفره هاي خالي گذاشتن نيز هم يادمان باشد. زلف بچه هاي يتيم، ديري است در انتظار نسيم دستان مهربان من و توست و چشمان نازشان براي ديدن لبخند من و تو لحظه شماري مي كند و سخت دل خواهيم بود اگر دست به نسيم و لب به خنده نسپاريم.
وقتي فرزندان مولاعلي چشم به راهند. يادمان باشد بيماران ملتمس دعا، آناني كه بيماري آنان را از فيض روزه داري محروم كرده است هم چشم به راه مايند و يادمان باشد دست هاي پدر و مادر هرمي دارد كه سرماي قطب شمال عاطفه ما را هم مي تواند ذوب كند. پس سري به «خانه پدري» بزنيم و به «زبان مادري» مهربان سخن بگوييم تا هم زبان و هم دل پيدا كنيم.
تا از اين برهوت سخن گفتن به «رومي» و پاسخ شنيدن به «زنگباري» نجات پيدا كنيم.
يادمان باشد همه اين دشواري ها از اين است كه الفباي مهرباني را گم كرده ايم و تا آن را پيدا نكنيم، امكان ره يافتن به شهر مهرباني را نخواهيم داشت و اين براي من و توي شهروند عادي تنها نيست براي مسئولان هم هست پس همه مهربان باشيم.
كم نخوانده ايم و نشنيده ايم از رفتار امام حسن مجتبي عليه السلام كه در برابر دشمن حتي چنان زيبا رفتار مي كندكه «زشت پنداري» او را هم در معرض «پندار زيبا» قرار مي دهد، مثل خورشيد كه حتي سنگ هاي تيره و كدر را هم به ميهماني نور مي برد. كم نخوانده ايم و نشنيده ايم كه گاه باطل باوري از «شام» مي آمد و بر در خانه مولا امام حسن، هر چه زشتي آموخته بود و شنيده بود را به امام و پدر بزرگوارش مولا علي عليه السلام نسبت مي داد و به قاعده اين انتظار را داشت كه از سوي امام مقابله اي همسان ببيند اما مگر از امامي كه سرشار از زيبايي است و جامعه و جان آدميان را زيبا مي خواهد مي شود چنين انتظاري داشت، او امام را نشناخته بود اما امام كه هم خود را مي شناخت و هم او را، با روي گشاده، در را هم بر او مي گشود و مي فرمود اگر بي پناهي، پناهت دهيم و اگر گرسنه اي سيرت كنيم و اگر نيازمندي، نيازت را برآوريم و...
اين رفتار امام مرد شامي باور را به فهم «صبح» و ايمان به روشني بر مي كشيد تا لب به قرآن خواني بگشايد كه خداوند خود بهتر مي داند رسالت خود را در كدام خاندان قرار دهد و ايمان خويش را چنين نشان دهد كه؛ پيش از اين شما و پدرتان بدترين مردم نزد من بوديد و اكنون بهترين مردم و... كم اتفاق نيفتاد از اين ماجراها كه كريم اهل بيت حتي «بدكرداري» برخي مردم را با كرامت باران گونه خود شست و هيچ گاه بدي را با بدي پاسخ نداد، چنان كه اين خاندان كرم هرگز خون را با خون نمي شستند و بد را با بد پاسخ نمي گفتند بلكه پاسخ بدي را با خوبي مي دادند چرا كه مبعوث به خير و خوبي براي همه بودند. اينان امام همه بودند و هستند و امام بر دشمن خويش هم امام است و فلسفه امامت هم به راه آوردن همه آناني است كه پا از راه خير بيرون گذاشته اند لذاست كه در مواجهه امام سجاد با يزيد هم شاهديم كه وقتي پسر معاويه از امام راه نجات مي خواهد حضرت زين العابدين علي بن الحسين عليه السلام او را به توبه فرا مي خوانند و چگونگي توبه را هم برايش باز مي گويند، هر چند او موفق به توبه نشود اما وظيفه و رسالت امام اين است كه همگان را به حق بخواهند و حتي دشمنان خود را هم به راه صلاح و سعادت رهنمون شوند. امام مجتبي عليه السلام هم با كرامت خويش فقر زدايي اقتصادي و فكري و فرهنگي و معرفتي مي كردند و بي آن كه رو ترش كنند در كام همه حق خواهان شيريني و حلاوت سعادت مي ريختند و من بر اين باورم كه ما، امروز، بيش از هميشه محتاج منش حضرت مجتبي هستيم و نيازمند ادبيات گفتاري و رفتاري حسن بن علي و اين راه و تنها اين راه است كه پويندگان خويش را به سعادت مي رساند. خوب است در اين لحظه هاي نوراني رفتار خويش را بازخواني كنيم تا ببينيم چقدر رفتار ما حسني است تا روزگار ما هم حسني باشد. آيا بزرگان ما، بزرگي از آن امام بزرگوار آموخته اند كه كوچكي برخي را نبينند؟ آيا رجال سياسي و «حزب مردان» روزگار ما حاضرند آن گونه كه امام مجتبي با دشمنان خويش رفتار مي كرد با هموطنان خويش رفتار كنند؟ آيا حاضرند از امام كه بر عهد خويش با دشمن پايدار بود بياموزند و بر عهد خود با دوستان و مردم خود وفادار بمانند؟ آيا اگر اين گونه بود شاهد اين همه وعده هاي به عمل درنيامده در ساحت هاي گوناگون بوديم؟ قصد ندارم در اين عيد مسعود، كامي را تلخ كنم اما معتقدم اگر ما رفتار امام را سرمشق زندگي اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي خود كنيم، به زندگي آرماني در آرمانشهر اجتماعي دست خواهيم يافت اما زماني كه رفتارمان علوي نباشد به شعار نمي توان بر آن لباس حسني پوشيد. نمي شود بر «ننگ رفتاري هاي» بعضي هامان، رنگ مجتبوي زد. پس بايد در زندگي، كردار و گفتار و پندار، نظر تازه كرد و نيكو هم تازه كرد نظرها را تا بتوان چنان سخن تازه اي گفت كه هر دو جهان تازه و معرفت و ايمان و عشق بي اندازه شود چنان كه در زندگي باورمندان منش امام حسن شده بود و شده است و خواهد شد. بگذريم، كامتان را شيرين و روزگار همه را حسني به دعا از خداوند مي خواهم اما معتقدم كليد اين زندگي، رفتار امام حسن است كه با دشمن هم به مروت چنان رفتار مي كند كه جوانمردي را به او مي آموزد. پس شايسته است با درس آموزي از اين مكتب، رفتار مردم با مسئولان و مسئولان با مردم به سمت بهتر شدن تعيين مسير كند و هر روز هم بهتر شود تا ديگر در جامعه شاهد پرخاشگري، رقابت هاي نازيبا، ناجوانمردي و حذف و تهديد و بدخواهي براي ديگران نباشيم و نه جناح ها را رخ در رخ هم و پنجه در چهره هم ببينيم و نه مردمان را دست بر يقه و خانواده ها را گره بر پيشاني، بلكه رقابت ها را همراه با رفاقت و در قالب «فاستبقوا الخيرات» و دست ها را به مهر بر هم و چهره ها را به لبخند زيبا ببينيم و آن وقت جامعه هم حسني خواهد شد...
" گفته مي شود ايران در مقام هاي نخست فراواني تصادف است. مقام اولي كه همه از آن فرار مي كنند و به گوي آتش مي ماند؛ اين مقام اولي كه هركسي سعي مي كند آن را به دست ديگري بدهد و خود را از شر آن وارهاند تا بتواند جان شهروندانش را از گزند تصادف محافظت كند.
" گفته مي شود ايرانيان در مصرف سوخت هم ركوردشكن هستند، چنان كه تصادف، آمار مرگ ومير و ميزان مصرف و هدررفت سوخت در ايران چندبرابر استاندارد خيلي از كشورهاست و گاه ميزان مصرف ما با كشورهاي پرجمعيت شانه به شانه مي زند.
" گفته مي شود آستانه تحمل مردم پايين است و در رانندگي پايين تر به گونه اي كه همان مردمي كه به گاه بيرون رفتن از در خود را عقب مي كنند و تعارف مي كنند تا ديگران زودتر بروند و ديگران را بر خود مقدم مي شمارند، در رانندگي خود را بر همه مقدم مي دانند و كمتر حق تقدم ديگران را رعايت مي كنند و حتي بعضي ها سر چهارراه هم اگر پليس نباشد، چراغ قرمز را تاب نمي آورند و ... در كل كمتر قانون پذير و عامل به آن هستند.
" گفته مي شود مدت حضور مردم در خيابان زياد است و انگار اين حضور بيش از آن كه بهره وري داشته باشد، باعث فرسودگي قواي جسمي و روحي مي شود.
" گفته مي شود اين مسائل و از اين دست مسائل؛ اما آن چنان كه بايد به چرايي اين ماجرا پرداخته نمي شود و هنوز پرسش ها پاسخ نگرفته است كه فضاي ترافيكي شهر چرا به گونه اي است كه به راحتي با حضور اندك خودرويي در خيابان قفل مي شود و چرا روزگار دوربرگردان ها اين است كه هر روز از تعداد آن كاسته و راه مردم دورتر مي شود تا در زمان افزون تر كه در خيابان هستند،با فرسايش بيشتر قواي روحي و رواني مواجه شوند و آستانه تحملشان چنان پايين بيايد كه يك بوق و ترمز به جنجالي مرگ آفرين تبديل شود و حوادثي شكل بگيرد تلخ تر از تلخ و... آيا به راستي به ترافيك و فرهنگ ترافيك هم انديشيده ايم.
"آيا نمي شود با ايجاد دوربرگردان هاي مهندسي شده از سوي متخصصان ترافيك هم راه ها را كوتاه تر كرد و هم به سلامت و افزايش ايمني خيابان كمك كرد؟ شهروندي اين را مي پرسيد و روزگار دوربرگردان ها را در بولوار وكيل آباد مشهد مثال مي زد كه راه را بسيار دور مي كند و هم به افزايش مصرف سوخت مي انجامد و هم روح و روان و جسم و توان رانندگان را فرسوده مي كند و آستانه تحمل را چنان پايين مي آورد كه خبرهايش فقط در صفحات حوادث روزنامه ها قابل درج است؛ يا به عنوان مثال عرض ورودي و خروجي ها ي تقاطع غيرهمسطح خيام كه هنوز افتتاح نشده است چنان ترافيكي دارد كه رانندگان، ترافيك ميدان امام حسين(ع) را از ياد برده اند!
"روزگار فضاي ترافيكي خوش نيست و با افزايش توليد خودرو ناخوش تر هم مي شود چه با توجه به افزايش خودرو، شاهد افزايش فضاي ترافيكي نيستيم و اين در كنار فرهنگ ترافيك كه هر روز ، بدتر از ديروز مي شود، مي تواند خيابان هاي شهر را به جبهه جنگ تبديل كند، جبهه اي كه در آن سلامت جسم و روان مردم قرباني مي شود، حال آن كه مي توان با مديريت فرهنگ ترافيك و فراهم سازي فضاي ترافيكي مردم را در رانندگي ايمن و توام با آرامش در شهرها و جاده ها ياري كرد.
"مي شود خود مردم نيز با رعايت قانون و مقررات از ظرفيت موجود به گونه اي استفاده كنند كه عوارض رانندگي در خيابان ها كاهش يابد...
يك خط، يك خط روي ماشين، يك سنگ روي شيشه، يك بوق، يك ترمز، يك نگاه، به جنايت ختم مي شود. تعجب نكنيد.
كليد بعضي از قتل ها و ارتكاب جنايت ها گاهي همين مسائل پيش پا افتاده است كه شايد خنده دار هم به نظر آيد اما سرانجامي گريه آور دارد.
پيشتر در خبرها خوانديم چون طرف چپ، چپ به من نگاه مي كرد درگير شديم و چاقو كشيدم و ... كشتمش چون بد نگاه مي كرد ... بي هوا دنده عقب مي آمد ... راننده اي كه در مسير مستقيم مي رفت با اين كه مي توانست ترمز كند، نكرد و با خودرويي كه دنده عقب مي آمد تصادف كرد، هر دو به اعتراض پايين آمدند و ... يكي با جك به ديگري حمله كرد و ديگري با چاقو و كار هر دو به بيمارستان كشيد ... روي اتومبيلش خط انداخت اين هم روي صورتش و باز در ماجرايي ديگر، خط انداختن روي خودرو به خط انداختن روي زندگي يك فرد انجاميد و ... اين همه نشان از تحمل ناپذيري ما دارد و جامعه اي كه آستانه تحمل مردمانش كم شود آمار وقوع جرايم و جنايت ها افزايش خواهد يافت.
حال آن كه بسياري از اين اتفاقات با اعجاز كلمه «ببخشيد» به خوشي ختم مي شود اما گويا ببخشيد گفتن به غرور برخي ها نمي سازد! گويا شيطان چنان در بعضي از ماها جا گرفته است كه خود را برتر از همه بدانيم و ببخشيد نگوييم، حال آن كه ببخشيد گفتن نشان مهارت زندگي است و اعجاز آن را بسياري آموخته اند؛ شما هم مي توانيد اين آموخته به تجربه رسيده را بيازماييد.
مي توانيد در مقابل اتفاقات با ببخشيدگفتن شاهد بخشيده شدن هم باشيد. حتي مي توان با تكان دست به نشان عذرخواهي و احترام به ديگري، احترام او را هم برانگيخت حتي به گاه عصبانيت و ... اگر ما به مهارت برقراري ارتباط و مهارت استفاده از كلمات آرامش آفرين برسيم، آن گاه شاهد كاهش جرم و مجرم خواهيم بود و در نتيجه آرامش و احساس آرامش در جامعه رونق خواهد گرفت.
اگر ما ياد بگيريم كه در حال عصبانيت سخن نگوييم و تصميم نگيريم آن وقت ضريب خطاي تصميم ها و گفته هاي ما پايين خواهد آمد و خطاهاي پيامد هم روي نخواهد داد. اگر ما ياد بگيريم به خود و به هم احترام بگذاريم بسياري از كلمات بر زبان ما جاري نخواهد شد.
كلمه اي كه جاري نشود، رفتاري هم وقوع نخواهد يافت... خوب است در لحظه هاي نوراني ماه مبارك رمضان با تمرين خويشتن داري و بالابردن آستانه تحمل، در مسير انسان شدن گامي فراتر بگذاريم، يادمان باشد كه هدف از روزه و رمضان نخوردن و نياشاميدن نيست بلكه نه گفتن به شيطان در همه اشكال آن است پس در مديريت گفتار و رفتار خود هم بايد به درجه اي برسيم كه بتوانيم به دعوت شيطان نه بگوييم و گرد ناراستي و نادرستي نگرديم، تا جامعه نيز از زيبايي و درستي و آرامش سرشار شود.صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17078 ، تاريخ انتشار 870620
سال هاي پيش، در دهه هفتاد، گذارم به مناطق محروم و مرزي خراسان جنوبي افتاد؛ در منطقه بندان، نهبندان و ... كودكاني ديدم از استعداد سرشار كه اگر مي توانستند از كوچه هاي فقر و محروميت به سلامت بگذرند، مي شد به فردايشان اميد بست كه در قامت پزشك، مهندس، كارشناس، دانشمند و ...در خدمت توسعه كشور قرار گيرند. آن روز، آن ها در مدارس روستايي، شانه به شانه فقر امكانات، درس مي خواندند و من اميدشان مي دادم فردا كه بزرگ تر شوند، خواهند توانست پا به دانشگاه هاي بزرگ كشور بگذارند و در پايتخت و ديگر دانشگاه هاي معتبر به تحصيل بپردازند و با شكوفايي استعداد خويش، گره از كار مردم بگشايند. گفته بودمشان كه مانعي در راه نيست و آنان خواهند توانست به مدد پشتكار و تلاششان پشت صندلي هاي دانشگاه شريف بنشينند. در دانشگاه تهران و شهيدبهشتي و ديگر كانون هاي علم درس بخوانند. اما تصورش هم برايم غيرممكن بود كه سال هاي بعد، با اجراي يك طرح، آن آرزوها را، نقش برآب و آن استعدادهاي درخشان را به جرم تهراني نبودن از ورود به دانشگاه هاي پايتخت محروم ببينم. چون با بومي گزيني دانشجويان كه ٨٠درصد ظرفيت دانشگاه هاي هر منطقه را به بوميان آن مناطق اختصاص مي دهد، عملا احتمال ورود به بهترين دانشگاه هاي كشور براي فرزندان مناطق محروم به آرزويي در اندازه محال تبديل مي شود و نتيجه اين مي شود كه در تلاش براي درست كردن ابروي اسكان و خوابگاه و سفر نرفتن دانشجويان و جلوگيري از ناهنجاري هاي احتمالي، چشم استعداد و عدالت تحصيلي را كور كرده اند.به راستي بايد پرسيد سطح علمي دانشگاه تهران و سيستان و بلوچستان و اصفهان و كردستان و مشهد و چهارمحال و بختياري و ... در يك سطح است كه همه بتوانند به يك اندازه از آن استفاده كنند تا بگوييم بومي گزيني، حقي را از دانشجويان ضايع نمي كند؟ آيا تا ارتقاي سطح علمي دانشگاه ها و رسيدن به اين آرمان حق داريم دانشجويان مستعد مناطق محروم را از تحصيل در دانشگاه هاي درجه اول محروم كنيم؟ آيا حق داريم دانشجويان را جز بر اساس استعداد و توانايي هايشان دسته بندي كنيم؛ آيا زاده شدن در مناطق محروم گناه است كه فرد به عقاب محروميت از تحصيل در دانشگاه هاي برخوردار گرفتار آيد؟...
آيا بومي سازي ٨٠درصد ظرفيت ها، باعث افت تحصيل در ميان دانشجويان و سرخوردگي در ميان افرادي كه با رتبه بالاتر علمي خود را پشت در دانشگاه و افرادي با رتبه پايين تر را روي نيمكت كلاس مي بينند، نخواهد شد؟ آيا اين افت و سرخوردگي، باعث مشكلات فرداي كشور نخواهد بود؟ آيا ... و خيلي آياهاي ديگر... اميدوارم مسئولان محترم و تصميم گيرندگان با بازنگري در اين تصميم و قانون، امكان تحصيل در دانشگاه هاي تراز اول را براساس توانايي علمي و استعداد ذاتي دانشجويان فراهم كنند تا مرزهاي جغرافيايي و منطقه اي چونان سدي رسوخ ناپذير در برابر جوانان اين مرز و بوم قد علم نكند، بلكه كليدهاي علم و دانش، درها را باز كند. يادمان باشد مسائلي چون، اسكان و در نزديكي خانواده بودن فرعي است كه نبايد اصل تحصيل را فداي آن كرد.
" يكم: شان نگارش اين يادداشت پاسخ به يك برداشت است از اين قرار؛ «متاسفم براي بني اسدي با اين نوع نگاهش. تا اين نگرش هست ما بايد در جا بزنيم به اميد روزي كه هر ايراني در كاخ زندگي كند» اين محتواي پيام يك شهروند بود كه پس از درج يادداشت «كاخ نشيني!» به تاريخ يازدهم شهريورماه جاري كه درد دل گونه اي بود با شهيد كاوه، دريافت شد. گفتم شايد دركنار فراوان مخاطبان گرانقدري كه پيام آن نوشته را دريافته بودند و در تماس با صاحب قلم و روزنامه ابراز لطف كرده بودند، باشند كساني كه مثل اين شهروند محترم برداشت متفاوتي داشته باشند. پس بايد آن سخن را كه حق مي دانيم دوباره خواني كنيم.
" دوم: صريح و روشن عرض مي كنم. من با ثروت و با توليد ثروت مخالف نيستم بلكه آن را در راستاي توسعه و به ظهوررسيدن شان خلاقيت خداوندي انسان مي دانم و باور دارم كسي كه با توليد ثروت مشروع به جامعه خدمت مي كند با كسي كه براي توليد علم و معرفت و فرهنگ مي كوشد، هم رديف اند چه وقتي نيت ها همسان و مومنانه شد، تلاش ها مقدس مي شود ديگر اين كه توليد ثروت از راه درست و با به فعليت رساندن استعدادهاي خدادادي، ارزشي همپاي ذوالفقار علي عليه السلام مي يابد كه درباره اموال حضرت خديجه (س) گفته شده است...
" سوم: با تنبلي و خفتگي به شدت مخالفيم و باورمان همان باور مولوي است كه حتي كوشش بيهوده هم به خفتگي و تنبلي و تن پروري ارجحيت دارد، چه اگر حتي همه رفتن ها هم به مقصد نرسد، بازهم بايد رفت چون براي رسيدن راهي جز رفتن نيست. پس با برجاي ماندن و درجازدن به شدت مخالفيم، همان طور كه در جازدن و همانندشدن ٢ روز يك نفر را غبن و ضرر مي دانيم، در جازدن هم عين خسران و زيان است.
" چهارم: من هم براي هر ايراني و حتي براي هر انسان يك كاخ بلكه بالاتر آرزو مي كنم اما نه كاخي كه بر كوخ هاي ديگران بنا شده باشد. نه كاخي كه خشت، خشت آن از حق اين و آن روي هم انباشت شده باشد. من با داشتن كاخ براي هر ايراني موافقم اما نه كاخي كه از انباشت حق اين و آن و آه و ناله و نفرين آن و اين شكل گرفته باشد. من براي هر ايراني كاخي آرزو مي كنم كه براساس حق و عدل بنا شده باشد، نه اين كه هزينه قدكشيدن كاخ فلان كس را خاكسترنشيني من و تو و ما بپردازد. من بالاتر از كاخ براي هر ايراني آرزو دارم، منتهي كاخي كه از راه باطل و فرصت خواري و ويژه خواري و باطل كرداري فراهم نيايد. خشت كاخ ايراني بايد از جنس توليد درست باشد و آهن آن از جنس استعداد آدمي و ... پس من با كاخ نشيني درست مشكل ندارم، مشكل من با اين نوع كاخ نشيني است كه برخي افراد به مدد رابطه و با استفاده از رانت هاي ويژه يك شبه به آلاف و الوف برسند. من با اين مخالفم كه «زبيريزاسيون» ريشه حق طلبي مردان مجاهد ديروز را بخشكاند. من با اين مخالفم كه اگر همه برابرند، برخي ها برابرتر باشند من با اين مخالفم كه ميلياردرشدن فلان فرد از ريال، ريال شهروندان فقير شكل بگيرد.
" پنجم: من با برخوردارشدن و كاخ نشين شدن همگاني مخالف نيستم بلكه معتقدم هركس بايد در برخورداري از فرصت ها برابر با بهره گيري از استعداد خود به حق خويش برسد من با اين كه بگويند همه به يك اندازه بايد بدوند و چوب جلوي شان باشد مخالفم بلكه معتقدم آن كه توان بيشتر دارد بايد زودتر بدود و زودتر به مقصد برسد و برنده شود.
اما آن چه مرا و نسل مرا آزار مي دهد اين است كه تو با همه توانت و استعدادت مي دوي اما به يك باره ، يك فرد مستظهر به قدرت هاي پشت پرده با بنز بيايد و با توي دونده مسابقه بگذارد و ببرد. من با ويژه خواري و كاخ نشين شدن از اين راه مخالفم و نمي توانم بپذيرم كه وقتي محمود كاوه، با بسيجي بي نام و نشانش از يك سفره نان مي خورد، برخي ها سفره هاي آنچناني داشته باشند درحالي كه سفره برخي مردم خالي باشد.
" ششم: من فقر پيدا را در جامعه كه شانه به شانه كفر مي زند برنمي تابم و باور دارم بايد با اعمال عدالت بيش از گذشته، فرصت ها را و ثروت ها راميان مردم توزيع كرد و همگان را براي به ظهوررساندن استعدادشان تجهيز كرد، آن وقت براساس عدالت همه به حق شان مي رسند، نه براساس فرصت هاي ويژه براي آدم هاي ويژه. من وقتي كوخ ها را مي بينم نمي توانم كاخ ها را بپذيرم، وقتي پاي خسته و زخمي هموطنم را مي بينم با مسئله اي به اسم خودروهاي چند صدميليوني مشكل پيدا مي كنم. وقتي افرادي براي استحمام خود با مشكل مواجهند نمي توانم بپذيرم اشتراك كارواش خودروي فلان ابن الوقت ٧٠٠هزار تومان باشد. وقتي سوء تغذيه بسياري از مردم را مي بينم، سوء هاضمه و پرخوري برخي را عين بي عدالتي مي دانم. وقتي ...
" هفتم: من با برخورداري و رفاه مردم مشكل ندارم، مشكل من اين است كه بعضي افراد، به قيمت فقر ديگران برخوردار و به قيمت خاكسترنشيني مردم كاخ نشين شوند و به قيمت همه عمر پياده بودن مردمان، خودروهاي چندصدميليوني سوار شوند.
" هشتم: من دست توليدگر كارآفرين را مي بوسم و جهاد برخورداران را به اموال مثل جهاد مجاهدان عزيز مي شمارم و باور دارم تا كارآفرين تكريم نشود كار ارزش گذاري نمي شود و بي كاري مثل بختك در زندگي مردم خودنمايي مي كند. پس كارآفرين صاحب حرمت است. توليدكننده عزيز است، سرمايه اي كه در راه رستگاري مردم به كار آيد صاحب كرامت و من همه اين ها را عزيز مي دانم. چون براساس تلاش و كوشش و بدون استفاده از رانت هاي باطل به وجود آمده است.
" نهم: من باز هم آرزويم را باز مي گويم و براي تحققش تلاش و دعا مي كنم كه روزي همه انسان ها از بهترين شرايط زندگي برخوردار باشند و هر ايراني در كاخ زندگي كند، در شهري كه حتي يك كوخ نباشد و همه از شرايط زندگي خوب، فراتر از حداقل ها برخوردار باشند.
آن كه بذري نكاشته، چشم به راه باران نيست... بلكه چشم هايي به راه باران به سوي آسمان است و دست هايي به دعا، باران را طلب مي كند كه پيش از اين بذري كاشته و دل به سبز شدن آن بسته است. اين چشم ها اگر شده به باران خويش، باران را از آسمان مي گيرند و اين دست ها اگر شده با قنوت خويش زمين و آسمان را گره بزنند، چنين مي كنند....
اگر بذري نكاشته ايم تاكنون، رمضان را فرصتي بدانيم براي افشاندن بذرهايي كه چون سبز شود شاد شويم و چون به بار بنشيند احساس سربلندي، ما را تا آسمان ببرد. بياييم و از اين فرصت بهره گيريم و بذر ايمان بكاريم و نهال مهرباني بكاريم تا وقتي به ميوه نشست، كام همه را شيرين كند. نور بكاريم تا چشم همه را و همه كوچه ها را روشن كند. آبي از ديده بيفشانيم تا چشمه هاي فردا شود و در جاري زلال خود عطش از لب ها برگيرد و تبخال هاي تشنگي را به زلال مهربان خويش بشويد. دستي به نيكي دراز كنيم تا در كنار ديگر دست ها، تعاوني جماعت مومنان را شكل دهد در اصلاح امور مسلمين و افكار خويش را در كنار هم سامان دهيم تا تعاوني افكار تشكيل شود و به رفتار ها و گفتار ها و حتي پندارها جهت مومنانه بدهد. يادمان باشد همان طور كه دريا از قطره ، قطره باران تشكيل مي شود و قرن ها از لحظه ، لحظه زمان، تشكيل هويت انساني هم از قطعه هاي كوچك رفتاري ما تشكيل مي شود و زماني مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم كه قطعات زيباي زمان را كنار هم بچينيم والا از مخلوط خوبي و بدي و يا چينش زشتي ها نمي توان به زيبايي رسيد. از قهر و كينه و كدورت نمي توان به تابلوي مهرباني دست يافت. نمي توان در درياي آرامش غوطه خورد. نمي توان زير باران لطف، قدم زد. نمي توان انتظار رحمت داشت وقتي رحمي در دل نمانده است، نمي توان از خدا خير فراوان طلب كرد وقتي خود براي بندگان خدا، جز شر نمي خواهيم. نمي شود... نمي شود، بذري نكاشته، انتظار مزرعه داشت و حتي براي رويش يك گل تلاش نكرد و منتظر بهار ماند. نمي شود خار كاشت و رويش گل را به انتظار نشست چه زندگي هر فرد، شكل يافته از پندار و گفتار و كردار اوست و تا اين خوب نشود، آن خوب نخواهد شد. پس براي خوب شدن، اين رمضان را فرصتي نيكو بشماريم و اول از همه نگاه خود را به رمضان نيكو كنيم و يادمان باشد، «سخت افزار» پنداشتن رمضان، كار را بر ما سخت مي كند و اگر رمضان را در همين نخوردن بدانيم، خوره جهالت همه جانمان را خواهد خورد حال آن كه پشت اين نخوردن، يك دنيا معناست. پشت پرده اعمال رمضان خبري هست راز آلود كه اگر گره گشايي شود و رمز گشايي، خواهيم توانست به نرم افزار رمضان دست پيدا كنيم تا زندگي ما را متحول كند و آن كه به رمضان نگاهي نرم افزارانه دارد، نگاهش هم لطيف است آن قدر كه گرسنگي او را به خويش نمي كشاند بلكه چندگاهي از خويش بيرون مي برد و به انديشه در امور مردم مي كشاند والا اگر قرار باشد اين نخوردن اضطراب افزا شود و ما را به حرص خوردن افطار بكشاند كه همان خوردن به. اگر قرار است روزه داري عوض اين كه ما را بسازد، ما را درهم بشكند پس چه حاصل از رمضان ؟ رمضان قرار است ما را بسازد قرار است ما چشم از خويش برگيريم و به خدا بيندازيم و در راه خدا، دست خلق را هم بگيريم و از پا افتادگان را با ياعلي گفتن همراه باشيم. قرار است چنان از روزه به فهم قيامت برسيم كه حضور قيامت را در همين دنيايمان احساس كنيم. قرار است چنان با نخوردن و نياشاميدن به مهارت «نه» گفتن به شيطان برسيم كه در همه عمر بلندترين نه را، شيطان از ما بشنود. قرار است فقط به خدا بله بگوييم و جز زيبايي مرتكب نشويم، قرار است با فهم رمضان، رازهاي عبوديت را بشكافيم و عبادت هامان را عابدانه ادا كنيم قرار است رابطه خود را با خدا چنان كنيم كه شايسته خليفة الهي است. قرار است ... اصلا قرار است هرچه زيبايي است در زندگي فراهم شود تا از غمزه سحر تا شكوه پرناز افطار را يك جا درك كنيم. قرار است عاشق شويم و كجا عاشق جز زيبايي مي تواند ديد كه ما را در چشم آيد؟ قرار است عاشق شويم و عاشق زيباست و عاشقي هم زيبا پس چنين مان تقدير باد....
ما در تاريخ انقلاب اسلامي نيز از اين روزها كم نداشتيم و شايد كم هم نداشته باشيم در فرداهايي كه پيش رو داريم و از آن جمله مي توان به واقعه ١٧ شهريور اشاره كرد كه با وجود تكرار ٣٠ ساله هنوز هم حديثي تازه است؛ چنان كه خون شهيد هرگز از تازگي نمي افتد. در ١٧ شهريور هم كه پس از هياهوي دولت آشتي ملي در متن جامعه خطي رسم شد تا يك بار ديگر همه نقش آفرينان را به دو گروه تقسيم كند؛ حق و باطل و هيچ گروه ديگري به رسميت نشناسد كه وقتي يكي به باطل آتش مي بارد و ديگري در پي حق جان مي بازد، نمي توان نسبت به اين مسئله و اين دو طرف بي اعتنا بود. در ١٧ شهريور مردم در جبهه حق بودند و حق را فرياد مي كردند و زيباترين جلوه هاي يك حضور ديني را به تماشا گذاشتند آن چنان كه در سوي مردم در هفده شهريور، جز زيبايي نبود و اگر كسي از مردم مي پرسيد از آن واقعه، شايد پاسخي مي يافت كه ترجمه نگاه زيبا بين حضرت زينب سلام الله عليها بود كه جز زيبايي نمي ديد چون جز زيبايي در وجود و نگاه و پندار نداشت و مردم حق بين نيز جز زيبايي در وجودشان نداشتند پس همه چيز را زيبا مي ديدند اما از آن سو، دژخيمان حكومت خودكامه بودند كه نقاب آشتي ملي را هم از چهره بر گرفتند و زشت ترين تابلو را جلوي چشم جهان گذاشتند تا همگان بفهمند از كساني كه جز زشتي در پندار و گفتار و كردار ندارند توقع زيبايي نمي توان داشت از كساني كه مرگ را دوست دارند، توقع زندگي حرف عبثي خواهد بود و آن ها، زشتي را شرمنده كردند، با گلوله هايي كه بر سر مردم باريدند، با زندگي هايي كه پرپر كردند، با خون هايي كه بر زمين ريختند اما غافل بودند كه اين خون ها، مثل بذر در زمين باور مردم فرو مي رود و به گاه بهار سر بر مي آورد و جلوه هايي از حق و حقيقت و زيبايي كه در جهان هست، ثمره همان بذرهاي روشن است و امروز هم ما وام دار بذرهاي روشن خون شهيدان هفده شهريوريم.باشد كه اين نور را قدر بدانيم و با زيبا زندگي كردن، دين خود را به زارعان زيبايي ادا كنيم.صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17075 ، تاريخ انتشار 870617
وقتي دزد با چراغ مي آيد بايد بيشتر مراقب بود و شايد بهتر است بگوييم بايد هوشيار بود كه وقتي كسي با چراغ مي آيد بفهميم دزد است يا خودي. امنيت سوز است يا امنيت ساز و اين قصه« فيوج» هايي كه با لباس پليس و يا تحت عنوان ماموران آگاهي از مردم زورگيري، سرقت و... مي كنند و آرامش يك شهر را بر هم مي زنند از همين قبيل است؛ يعني بايد هوشيار باشيم كه فرق مامور را از مامورنما باز بشناسيم.بايد هوشياري مضاعف كنيم تا دزدان نتوانند با سرقت عنوان مامور قانون،از ما سرقت كنند و بر قانون لگد بكوبند پس يادمان باشد گاه پشت چهره هاي مصمم و مطمئن با عنوان مامور قانون، گرگاني قانون شكن وجود دارند و؛
...اي بسا ابليس آدم رو كه هست
پس به هر دستي نبايد داد دست...
پس نبايد خواست آنان را گردن نهاد بلكه اول بايد هويت خود آن ها را به محك كشيد و دقيقا پس از اطمينان از هويتشان با آن ها همكاري كرد.
از طرف ديگر چنين رويكردي نيازمند تعامل پليس نيز هست؛ يعني ماموران واقعي و پليس هاي امنيت ساز وقتي در برابر شهروندي قرار مي گيرند كه از آن ها اوراق هويت مي خواهد با حفظ احترام او را به يقين برسانند تا اين به رويه اي معمول تبديل شود تا سارقان نتوانند با غصب عنوان پليس امنيت مردم و مالشان را يك جا سرقت كنند.
اگر رابطه نهاد پليس با مردم شفاف شود و پليس اول با معرفي و احراز هويت خود براي شهروند ، به اعمال قانون بپردازد، ديگران نخواهند توانست پشت اقتدار پليسي از نشان دادن ورقه اي كه هويت آنان را مشخص كند پرهيز كنند پليس بايد به مردم حق بدهد كه براي احراز هويت او، حتي با ١١٠ تماس بگيرند و اين را بگذارد به پاي هوشياري و احتياط مردم نه بي حرمتي به مجري قانون.
آن وقت با فهم و اعتماد متقابل خواهيم توانست هم اعمال قانون كنيم و هم جلوي اعمال غيرقانوني جاعلان نام مامور را بگيريم.
تا فيوج ها و مامورنماها نتوانند به نام قانون بي قانوني كنند و به نام مامور حرمت مامور و مردم را يك جا لگدكوب كنند.
خوب است مردم به اين نكته ظريف كه يك پليس مي گفت توجه داشته باشند كه در صورت مواجهه با چنين افرادي از آن ها كارت شناسايي و اوراق هويت بخواهند در چنين زماني ماموران حقيقي با خون سردي به پرسش شهروندان پاسخ مي دهند ولي ماموران قلابي از آن جا كه ترس لو رفتن دارند، بسيار عجول و ناشكيبا خواهند بود و با تامل در نوع رفتارشان مي شود آن ها را شناسايي كرد و... به هر روي بايد در شهري كه گرگ ها رها شده اند و گاه در پوشش نام هاي معتبر و آدم هاي معتبر مي روند بايد هوشياري افزون كرد و تنها با افزايش هوشياري است كه مي شود از وقوع جرايم گوناگون جلوگيري كرد و يا حداقل عوارض آن را كاهش داد.در ماه مبارك رمضان كه به قاعده آمار جرايم كاهش مي يابد، اگر هوشياري افزون كنيم، از آن چه هست هم باز با جرايم كمتري رو به رو خواهيم شد. اگر اخلاقيات و معنويات رمضان در جامعه بماند، بعد از ماه رمضان هم منحني جرايم رو به كاهش خواهد داشت...صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17074 ، تاريخ انتشار 870616
قصه قشنگي است، پلك ها را باز كردن و چشم را آب و جارو كردن به گاه سحر. قشنگ است خواب را پارو كردن و عاشقانه برخاستن و خواستن شيدايي و عشق را. قشنگ است به تكاپوي فراهم كردن زاد و توشه براي تقويت توان مومنانه براي يك روز پرچم ايمان شدن و به اهتزاز درآمدن. قشنگ است به بلندترين صدا به شيطان، به وسوسه هاي خناس زشت خو، «نه» گفتن و مهار سازندگي مومنانه را نشان دادن. قشنگ است به هر نفس، نفي شيطان كردن و به هر نگاه، عشق را باريدن و گل هاي عبوديت را جان بخشيدن و قشنگ است، همه خانواده بر سفره نشستن و سحر و سحوري را با هم نوش كردن و جان به شهدش شيريني بخشيدن. قشنگ است با موذن هم نوا شدن و به اذان لب معطر كردن و در زماني كه امام زمان(عج) نماز مي خواند، سجاده گستراندن و به سجده رفتن و قشنگ است اين عبادت ها را عابدانه به جاي آوردن. قشنگ است، روز با قامت و جاني روزه دار سر كار رفتن و به خدمت روزه داران كمر بستن.
قشنگ است نخوردن اما خواندن، نديدن اما ديدن، نگفتن اما گفتن. نشنيدن اما شنيدن به جان و به ايمان و اين همه شرح هر روز رمضان ماست كه به روزه، جان را روضه رضوان مي كنيم و به راز عبوديت و عبادت توأمان دست مي يابيم. قشنگ است اين روزها و شرح آن كه ما را به بي نهايت مي رساند.
قشنگ است روزه، زيباست رمضان و پرشكوه است رمضاني شدن و از روزها و شب ها، شيدايي برگرفتن و نور يافتن و جان روشن و تابناك كردن. قشنگ است در اين لحظه ها، دم را غنيمت شمردن و از جنگ با شيطان به گنج عبوديت رسيدن و با خلق خدا مهرباني كردن و مهربانانه به ديدار خويشان رفتن و از دست بزرگان و صورت كودكان بوسه برگرفتن و لب معطر كردن.
قشنگ است بر سفره هاي افطاري ميزبان ميهمانان شدن و به محبت، آنان را پذيرايي كردن و قشنگ است به ميهماني رفتن و فرصت ابراهيمي شدن را براي ميزبانان فراهم كردن و سعادت ميزباني از مومن روزه دار را به آنان بخشيدن.
قشنگ است، براي بچه ها از روزه و از رمضان گفتن و شوق روزه داري را در جانشان ريختن تا بي تاب، روزه كله گنجشكي بگيرند و براي بزرگ تر شدن و درك فيض رمضان لحظه ها را با عشق و در آرزوي روزه دار شدن بگذرانند و جان را براي جنون عشق مهيا كنند.
قشنگ است روزه داري و قشنگ است با روزه داران همنشيني كردن در جلسات قرآن، در مجالس خانوادگي، در ميهماني رفتن و ميهماني دادن و قشنگ است، سحرگاهان، بزرگان را به سلام بيدار كردن و كوچك ترها را با نوازش بر سر سفره آوردن و... قشنگ است همه لحظه هاي رمضان. پس قدر بدانيم اين لحظه هاي قشنگ را.صفحه 09 اجتماعي ، شماره سريال 17073 ، تاريخ انتشار 870614
ماه رمضان، ركود بازار جرم است و كاهش تبديل آدم هاي معمولي به مجرم و اين از آن روست كه بازار معنويت رونق مي گيرد و خوبي ها آن قدر فراوان مي شود كه كسي به زشتي فكر نكند؛ زيبايي ها آن قدر در چشم مي نشيند كه كسي به بدديدن ديده نيالايد؛ هرچند بزرگان اهل ايمان در اوج بازار گناه و فراواني زشتي ها هم ديده اي زيبابين دارند اما ما آدم هاي معمولي در فرصت سعد و سعادت بار رمضان مي توانيم بيش از گذشته ديده از نازيبايي ها تهي كنيم و به زيبايي ها دل ببنديم و اين يعني كاهش زشتي، كاهش جرم، كاهش مجرم، و باز اين يعني كاهش خبر حوادث و يعني دشواري تهيه صفحه حوادث كه چقدر هم شيرين است براي ما اين كسادي بازار خبر و بازار كساد جرم و حادثه و چقدر دوست داريم رمضان، اين فرصت عيد مانند را به سان آموزش و تمرين بگذاريم و بگذرانيم تا در بقيه سال با عمل كردن اين آموزه ها و آموزش ها باز هم از قطر جرم و شمار مجرمان بكاهيم تا باز هم بازار خبر حادثه كساد شود و ... يادمان باشد، در آموزه هاي اسلامي خوانده ايم كه هركس دو روزش چون هم بگذرد، مغبون و زيان ديده است و آن كه امروزش از ديروزش بدتر باشد، ملعون است و لعنت شده و تنها كساني مومن هستند كه امروزشان از ديروز و فردايشان از امروز بهتر باشد و مي توان گفت آن كه امروز مثل ديروز نسبت به جرم بينديشد، مغبون است بلكه بايد هر روز بيش از گذشته حتي از فكر جرم دوري جست و ذهن از آلودگي ها پاك كرد تا فردا را بهتر آغاز توانيم كرد. بايد هر روز رمضان را به فرداي بهتر گره بزنيم تا پس از رمضان هم روزهاي خوب تري داشته باشيم و شايد يكي از فلسفه هاي تكرار هر ساله رمضان اين باشد كه ما را به زيباترشدن يادآوري كند و اين كه هر روزمان از روز پيش و هر سالمان از سال پيش بايد بهتر باشد و باز يادمان باشد، فرداي بهتر و روزهاي خالي تر از جرم و خلاف و زشتي شكل نمي گيرد تا خود ما به خانه تكاني جان و آب و جاروكردن نازيبايي ها همت نكنيم. فردا بهار نمي شود تا خود ما بذر گل و سبزه و ريحان نكاريم، تا خود ما صداقت و مهرباني و جوانمردي را در پهنه جامعه نكاريم و نهال دوستي غرس نكنيم. فرداي زيبا را همين امروز بايد آغاز كرد چنان كه بهار هم از پي زمستان مي آيد. چنان كه ... رمضان را با خودسازي قدر بدانيم و حساس تر از هميشه در فرآيند امربه معروف و نهي از منكر مراقب آنچه در جامعه اتفاق مي افتد، باشيم. البته اين با تجسس و كاوش در امور خصوصي مردم فرق مي كند كه اين حرام است و آن ديگري واجب؛ بلكه با آن واجب بايد جلوي وقوع اين حرام و همه حرام ها را گرفت. بايد با آن واجب جلوي جرم و حتي ناهنجاري و خطا را هم گرفت، بايد در رمضان به مرحله اي برسيم كه از پس شيطان نفس و ابليس خناس و شيطانك هاي آدمي نما برآييم و از دام رفيق بد كه به بدي رهنمونمان مي شود، به در آييم و با خداي خويش و قرآنش و بندگان پاكش مانوس شويم، اين بهتر است پس بهترين باشيم.
هميشه از تو گفته ام، محمود! سردار رشيد سپاه اسلام ، از تو گفته ام كه «كاوه حق طلب» ايراني و كوه هاي كردستان را به نفس هاي خود رفعت بخشيده اي. هميشه از تو گفته ام و از رزم بي امانت در برابر «مار بر دوشان ضدانقلاب » و «ضحاكان بعثي» . از تو گفته ام و از شجاعت و حق طلبي ات از تو نوشته ام و نقشي كه در سرفرازي ايران داشتي، ام الله اما اين بار مي خواهم نه از تو كه با تو سخن بگويم.
مي خواهم جلوي چشمانت سفره اي بگشايم كه جز درددل در آن نيست. سفره اي كه پر است از درد، از داغ از... و چه راست گفت مولوي كه؛
...مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است...
و حالا ما سراسر درديم و خدا كند اين درد ما را از آتش دوزخ برهاند ، خدا كند...
بله آقا محمود! گفته شهيد حميد باكري را كه به خاطر داري و تقسيم بندي اش را وقتي گفت دعا كنيد شهيد شويد والا روزگاري مي آيد كه رزمندگان ٣ دسته مي شوند، يك دسته به گذشته خود پشت مي كنند و راه ديگر مي روند و يك دسته سكوت مي كنند و يك گروه هم مي بينند ماجراها را و دق مرگ مي شوند و سخت روزگاري است و چه خوب امروز را ديده بود، ديروز و حالا امروز ما چقدر حسرت مي خوريم كه ديروز از كاروان شمايان جا مانديم. شما فرمانده بوديد و پر كشيديد و ما نتوانستيم فرمانبرهاي خوبي باشيم و جا مانديم و چه تلخ است اين جا ماندن.
كاوه عزيز! ديروز تو الگوي بچه هاي بسيجي بودي. وقتي از يك بسيجي مي پرسيدند دوست داري مثل چه كسي بشوي، نام تو را با افتخار مي برد: مثل برادر محمود كاوه ، اما امروز رويم نمي شود از برخي جوان ها و نوجوان ها بپرسم اسوه والگويشان كيست. آخر ظاهرشان به هر كه بماند به تو نمي ماند، به باكري و صياد و شيرودي و خررازي و... هم نمي ماند.
ما كه ماهواره نداريم اما شنيده ام كه مي گويند اين جوان ها تيپ ماهواره اي مي زنند! تيپ هايي كه كفار مي تراشند براي ما و ما داريم شكل آن ها مي شويم و از ياد مي بريم اين آموزه دين را كه هركسي خود را شبيه قومي بيارايد، از آن هاست ولي اين نوجوانان، اين جوانان ندانسته در صف آن ور آبي ها ديده مي شوند.
تو آقا محمود از بچه هاي نازنازي ، يك شير مي ساختي كه كوه هاي كردستان در برابرشان سرخم كند اما امروز روزگار از ما بچه هاي كردستان هم آدم هايي ساخته است كه كاه در برابر توان ما كوه مي نمايد.
راستي چه بر سر ماآمده است؟ چقدر كوچك مي شويم بعضي هامان. مايي كه روزهايي سر بزرگي داشتيم و شانه به شانه كوه هاي كردستان مي زديم اما امروز در خيابان هاي فراموشي گم شده ايم.كاوه عزيز! ياد «سد مهاباد» به خير اما حالا سونا وجكوزي هاي آنچناني بعضي ها ، خنكاي آب سد را از تن خيلي هامان شسته است. يادت است ما با «لندكروز» و گاه حتي با «كاميون» از اين سو به آن سو مي رفتيم و حالا بعضي ها در همين كشور اسلامي كه بسياري براي به دست آوردن يك ليوان آب، گاه بايد از آبروي خود بگذرند، خودروهاي چند صد ميليوني سوار مي شوند.
اين را هم بگويم اگر اول انقلاب يك پاسدار فقط به اندازه هزينه غسل جمعه خود حاضر بود حقوق بگيرد يا به اندازه كرايه اياب و ذهابش، حالا نسلي شكل گرفته است كه ماهانه براي كارواش خودرويش ٧٠٠ هزار تومان مي پردازد.
بله ٧٠٠ هزار تومان يعني حقوق يك ماه و نيم يك معلم، يك خبرنگار ، يك پاسدار.محمود بزرگوار! آن روزها كري خواني بچه ها براي اجراي بهتر عمليات بود. گاهي هم در مسابقه تيراندازي كل مي انداختند اما امروز افرادي براي خودروهاي چند صد ميليوني خود كل مي اندازند. راستي رينگ كدام يك بهتر است و فرمان كدام يك؟ نمي دانم بر سر ما چه آمده است؟ اما مي دانم چرا. چرايي اش هم در چشم بستن بر راه شماست شمايي كه عشق بوديد. حقيقت عشق...
آپارتمان هاي چند صد متري، بله صدها متر، مساحت آپارتمان بعضي هاست كه كاخ شاهان را هم به بازي نمي گيرد. پيشتر مي گفتند پاي قد كشيدن هر كاخي، حق كوخ هايي پايمال شده است اما حالا پاي اين آپارتمان ها حق و آبرو و شخصيت خيلي ها دفن شده است اما آقا محمود! ناراحت نشو! برخي خودي ها هم كاخ هاي ميلياردي دارند!
فرمانده بزرگوار! گفتني ها كم نيست. تلخي ها كم نيست اما خوشحالي هم هست و ما را همين بس كه پرچم در دستان پاك مردي است كه تو قبل از انقلاب او را امام نماز خويش قرار دادي و امروز او فرمانده ماست و اميد به فردا، حق ماست وقتي او جلودار است وچون او هست، مي شود از دشت پرغبار هم گذشت و از طعنه خار مغيلان نيز هم.
طرح آمارگيري در راستاي طرح تحول اقتصادي دارد به آخرين روزهايش مي رسد و بر اساس اخبار اعلامي بيشتر خانوارها در آن ثبت نام كرده اند. اين كه اين طرح چيست و چقدر در گره گشايي از روزگار معيشتي مردم مي تواند موفق باشد يا خود بر گره ها مي افزايد مسئله اي است كه اهل نظر بايد بدان بپردازند و صاحب اين قلم را در اين ساحت نه توشي است و نه تواني تا قلمي بزند و سخني بنگارد. مسئله اقتصادي است و اهل اقتصاد دانند و كار با خسروان است كه صلاح مملكت خويش مي دانند و بايد خوب بدانند. آنچه در اين ميان توجه برانگيز بود براي من، ميزان صداقت شهروندان در بيان نوشتاري ميزان حقوق و ملك و درآمد و... بود كه بسياري، خيلي كمتر از آنچه دريافت مي كنند به عنوان حقوق و يا درآمد اول، مي نويسند و دريافتي هاي ديگر را هم اگر بنويسند بسيار كمتر از رقم واقعي آن مي نويسند. قيمتي هم كه براي ملك خود ذكر مي كنند چنان است كه اگر بفروشند و كسي بخرد خواهد توانست همان روز با دو برابر قيمت بفروشد. تازه بماند كه بسياري از املاك خود را اصلا نمي نويسند. به خصوص خانه هاي قولنامه اي و يا مغازه هايي كه كار تجاري مي كند اما پروانه تجاري ندارد و... در يك كلام؛ صادقانه نمي نويسيم و به صداقت پاسخ نمي گوييم. شايد اين مسئله به بحث اعتماد متقابل «ملت-دولت» برگردد و شايد به خلق و خوي ايراني كه پشت پرده را دوست تر مي دارد و شايد اين كه بسياري فكر مي كنند هر چه رقم را پايين تر حساب كنند، يارانه بالاتري دريافت خواهند كرد و شايد مسائل ديگري است كه ما نمي دانيم اما اين مسئله را از هر سو كه باز بخوانيم قابل توجه است و قابل تامل نيز هم كه مسئولان بايد تدبير كنند و اهل نظر به چاره جويي برخيزند چه از آماري كه بر اساس بي صداقتي گرفته شود، پاسخ صادقانه هم نمي توان انتظار داشت و وقتي صغري و كبري يك مسئله ناصادق بود نمي توان از آن نتيجه صادقانه گرفت.از سوي ديگر اين را مي شود پرسيد كه گيريم اين دروغ نويسي مقبول افتد و يارانه بر همين اساس بدهند، آيا آنچه مي گيريم مشروع خواهد بود؟ از امام علي عليه السلام نقل شده است كه از راه ناحق نمي توان به حق رسيد حالا آيا مي توان آنچه به دروغ به ما مي رسد را حق خويش بدانيم؟ آيا كسب مال از طريق ارتكاب فعل حرام دروغ گويي حلال خواهد بود؟ آيا به فرداي جامعه كه اين لقمه ها هم به لقمه هاي موجود اضافه شود انديشيده ايم كه چه خواهد شد و بر ما چه خواهد رفت؟اميدوارم در اين موضوع بيشتر تامل كنيم. از سوي ديگر اگر اين ناصادقانه نويسي ها به موضوع اعتماد متقابل ملت-دولت برگردد باز هم جاي تامل فراوان دارد كه دولتيان بايد به چاره برخيزند چه وقتي اعتماد از ميان برخيزد و بي اعتمادي جاي آن بنشيند نمي توان دل خوش بود. فكر مي كنم براي تعميق و توسعه اعتماد متقابل بايد بيش از پيش تلاش كرد اگر براي فرداي اين ملك دل مي تپد كه مي تپد پس انتظار مي توان داشت تا گوهر صداقت بيش از پيش رخ زيباي خود را نشان دهد البته برخي از افراد كه ناصادقانه مي نوشتند مي گفتند وقتي دولت خود صادقانه نمي گويد و معلوم نيست مي خواهد با اين طرح چكار كند چه انتظار دارد مردم صادقانه جواب بگويند؟ خب اگر مي خواهند يارانه را بدهند، به همه بدهند! براي همه حساب باز كنند و پول را واريز كنند!! به حرف اين قبيل شهروندان كار ندارم كه جاي بسي تامل دارد و به اين هم نمي پردازم كه گفته مي شود قانون براي دارايي مردم حرمت قائل است و آن را محرمانه مي داند. حرف من اين است كه نمي شود با رفتار و گفتار ناصادقانه انتظار صداقت داشت و نه با اطلاعات باطل به حق رسيد و نه مي شود با بي اعتمادي به توسعه كشور فكر كرد حرف من هشداري است به ملت و دولت كه تامل بايد كرد و تدبير و ... اين الف را گفتيم و بسنده بايد كرد كه در خانه اي كه كس است همان نقل الف بس است.
"احترام به مجري قانون، حرمت نهادن به قانون است و احترام به قانون حرمت نهادن به خود شخص است.اصلا از انسان هاي محترم جز رفتار محترمانه انتظار نيست؛ پس آن كه حرمت مي شكند از مجريان قانون اولا به قانون بي حرمتي مي كند و در مرحله دوم حرمت خويش را مي شكند.
"اگر مي خواهيم هم براي جامعه و هم خانواده و هم در برابر وجدان خودصاحب حرمت باشيم، بايد به قانون با عمل به آن احترام بگذاريم و با رعايت قانون حرمت گزار مجريانش باشيم. اين براي جامعه و خود ما بهتر است و نتايج بهتري هم دارد. والا زندگي در جامعه اي كه مردمانش با شكستن حرمت مردان قانون به قانون بي حرمتي مي كنند و حرمت خويش را مي شكنند نه زيبا خواهد بود و نه محترم؛ بلكه چنين جامعه اي همان ورطه اي است، كه نيازموده بخت، بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش.
"امن ترين و دلپذيرترين جامعه براي زندگي جايي است كه همه اخلاق قانوني و رفتار قانوني داشته باشند و قانون هم به اخلاق رفتاري آنان تبديل شود؛ آن وقت زشتي ها مجال بروز در اين رفتار را نخواهند يافت و ناهنجاري ها هم نمي تواند فربه و به جرم تبديل شود و جنايت بيافريند؛ بلكه «ناهنجاري »ها هم در تعامل با اخلاق گرايان قانونمند به «هنجار» تبديل خواهد شد و زندگي در چنين جامعه اي در نهايت زيبايي خواهد بود.
"كم نديده ام زماني را كه شهروندي متخلف پس از اخطار گرفتن از پليس عوض آن كه آن را امر به معروف و نهي از منكر بداند، ستيزگرانه با او درگير مي شود و اگر نتواند با مشت و لگد لااقل با گفتار زشت و ناپالوده او را هدف قرار مي دهد حال آن كه «آينه چون نقش تو بنمود راست /خودشكن آينه شكستن خطاست» اما خطاكردن و آينه شكستن انگار دارد به رفتارمعمول بعضي ها تبديل مي شود؛ تازه خود را در موضع حق هم مي پندارند حال آن كه «آينه چون نقش تو بنمود راست/ قدر بدان فرصت را، اين رواست» اما بعضي از ما مردم فقط خود را مي بينيم حال آن كه قانون براي حفظ حرمت و حقوق همه وضع شده است.
"تعداد ماموران قانون كه براي اجراي اين حق اجتماعي، جام شهادت نوشيده اند كم نيست، چه در مرزها و حتي در شهرها حال آن كه اگر احترام به قانون همه گير بود، مردان قانون قدر مي ديدند و بر صدر مي نشستند و با حضور خود جامعه را از شهود سرشار مي كردند نه اين كه خون سرخشان بر زمين بريزد و نه اين كه جامعه از فيض وجود و خدماتشان محروم بماند.
"احترام به قانون ايجاب مي كند در مبارزه با تخلف با مردان قانون همراه شويم حتي اگر متخلف برادر ما باشد و از همراهي و كمك به مجرم دست شوييم، حتي اگر او پدرمان باشد و اين رفتار عين عدل است و ظلم زماني شكل مي گيرد كه ما در دفاع از برادر و پدر مجرم خود پنجه در چهره قانون كشيم و سنگ بر جام حرمت مجريان قانون زنيم.
"يادمان باشد زندگي در جامعه قانونمند حق ماست، اين حق را فقط با رعايت قانون مي توان به دست آورد از قوانين راهنمايي و رانندگي گرفته تا ديگر قوانين ؛ پس به قانون و مجريانش و خودمان احترام بگذاريم.صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17069 ، تاريخ انتشار 870610
٠٠٠/٠٠٠/١٢٠ = ٤٠*٠٠٠/٠٠٠/٣ پس در مدت ٣ سال بايد يك صد و بيست ميليون متر مربع فضاي ترافيكي هم ايجاد شده باشد تا وضعيت ترافيك مثل سه سال پيش باقي بماند ام الله آيا به واقع اين ظرفيت ايجاد شده است؟ به گمان من اگر ايجاد شده بود شاهد اين ترافيك سنگين و تبديل شدن خيابان ها به پاركينگ خودروها ونيز تعميرگاه و نمايشگاه اتومبيل نبوديم و نيازي به اجراي طرح هاي موقت كنترل ترافيك هم نبود، اما...
آيا در كنار افزايش توليد خودرو به اندازه سي و شش سال جاده هم ساخته شده است تا هر روز شاهد خبرهاي تلخ از تصادفات فاجعه بار در جاده ها نباشيم؟ آيا پروژه هاي كلان جاده سازي يا دوبانده كردن جاده ها طبق برنامه پيش مي رود تا به فرداي بهتر در جاده ها اميد داشته باشيم؟ لااقل پروژه دوبانده كردن جاده مرگ كه به تازگي هفت قرباني گرفت و گزارش مبسوط آن چهارشنبه گذشته در همين صفحه چاپ شد، با ارفاق لاك پشتي به كار خود ادامه مي دهد تا بتوان به فرداي جاده نگاهي مطمئن داشت؟ اما از شواهد پيداست كه حالا حالاها بايد شاهد فاجعه ها باشيم و...آيا در كنار افزايش شمارگان خودرو به افزايش ايمني و امكانات هم توجه شده است؟
فكر مي كنم پاسخ اين پرسش را خود مردم و به خصوص مصرف كنندگان خودروهاي جديد بهتر از هركسي مي دانند ومي توانند بگويند، من اما جز واژه هاي انتقادآميز از لبان مصرف كنندگان خودروها نشنيده ام.كيفيت خدمات دهي پس از فروش در چه وضعي است؟ فكر مي كنم بازهم پاسخ را بايد از زبان مردم شنيد. پس بگذريم،اما سخن صاحب اين قلم اين است كه توسعه بايد همه جانبه باشد؛ توسعه كاريكاتوري كه به برجستگي يك عضو و لاغر شدن ديگر اعضا مي انجامد، به ضدتوسعه تبديل مي شود، توليد انبوه خودرو و فكر نكردن به فضاي ترافيكي، شهرها را به جولانگاه جنگ اعصاب بدل مي كند. استفاده كردن از اين خودروها كه انگار به جاي امكانات ايمني و رفاهي فقط سرعت بالا دارد، در جاده ها آمار مرگ و مير را بالا مي برد. ارتقاي سطح رانندگي و فرهنگ آن متناسب با خودروهاي جديد به فراواني حوادث مي انجامد، فراواني حوادث هم افزايش مرگ و مير را پيامد خواهد داشت. اما اگر متوازن كار كنيم و متناسب با افزايش خودرو به استانداردسازي فضاي ترافيك شهري و جاده اي و فرهنگ رانندگي بپردازيم، به سامان مندي رانندگي كمك خواهيم كرد و شايسته است همه دست اندركاران در اين زمينه همدست شوند و همداستان تا كتاب قصه هاي تلخ تصادف هرگز نوشته نشود تا خواننده اي داشته باشد.صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17068 ، تاريخ انتشار 870609
آمده بود مرد، خسته بود، هر چند نمي خواست اين خستگي را نشان دهد، اما چه مي شد كرد با خطوطي كه در چهره اش خستگي را نقاشي مي كردند. مثل خيلي از ما. حرفش هم مثل حرف خيلي از بازنشسته ها بود. او قدردان تلاش هاي انجام شده دولتمردان براي ارتقاي سطح رفاه عمومي بود اما گفتني هايي هم داشت كه به آرزوي شنيده شدن بيان مي كرد و از صاحب اين قلم مي خواست به حرمت قلمداري، آن را به گوش مسئولان برساند تا طرحي نو در اندازند و مشكلات را از بيخ و بن براندازند و... او به شكل فهرست وار اشاره مي كرد كه:١ - پرداخت پاداش سنوات پايان خدمت هر سال تا پايان همان سال انجام مي شد اما پاداش خدمت بازنشستگان سال ٨٦ تاكنون پس از كلي مسئله به شكل نصفه و نيمه پرداخت شده است و بسياري چون ما كه با حساب كردن روي مبلغ پاداش از اين و آن قرض گرفته بوديم، حالا نمي دانيم چه كار كنيم؟ اشك ما را كه به چيزي نمي خرند و قرض را هم با اشك و آبرو نمي توان پس داد.
٢ - سال ٨٧ دارد به نيمه مي رسد و تازه چند روز پيش بود كه وزير محترم رفاه از افزايش ٥/١٧ درصدي حقوق بازنشستگان سخن گفت. به راستي آيا نمي شد و نمي شود اين افزايش در پايان فروردين ماه انجام شود؟
٣ - آيا مي دانيد حقوق بازنشستگان و مستمري بگيران را پنجم هر برج به حساب بانك رفاه مي ريزند و بانك براي جلوگيري از شلوغي، براساس حروف الفباء، حقوق را پرداخت مي كند؟
بيچاره آن هايي كه حرف اول فاميلشان در آخر حروف الفباست مي گويند قرار بر «رفاه كارت» است، اما كي؟ آيا نمي شد فكر بهتري كرد؟
٤ - نظام هماهنگ، كارت منزلت، سفر كارت، همراه داشتن يك نفر در سفر و... وعده هاي شيريني است اما كدام كام تاكنون طعم اصلي شيريني را چشيده است؟ ما كه كاممان تلخ است كه تلخ!
٥ - گراني، تورم، اجاره خانه، بيماري، جهيزيه، وام، سود و... اجازه بدهيد چيزي نگويم. نگفته طاقت سوز مي شود، بگوييم مغز استخوان را هم مي سوزاند.نمي گوييم اما در حسرت كاسب هايي كه كالاي خود را با «توماني يك قران» سود مي فروختند، مي سوزيم. در حسرت «مدير مرداني» كه دست مردم را بگيرند و از اين روزگار گران بدر برند.
٦ - گفتني هاي روزگار تلخ ما بازنشستگان كم نيست اما براي اين كه كام شما بيش از اين تلخ نشود، به همين بسنده مي كنم اما اميدوارم دولتمردان پاك دست ما به همين بسنده نكنند بلكه با برنامه ريزي و تلاش، ما را هم به سمت پاكدلي رهنمون شوند.
٧ - بر كارهاي انجام شده چشم نمي بنديم و قدر مي دانيم آن را، اما كارهاي به سرانجام نرسيده، امان ما را بريده است. آرزو مي كنيم با تحقق وعده ها، روزگار فرداي ما به از امروز باشد. اگرچه مي گويند آرزو بر جوانان عيب نيست اما بگذار هر كس مي خواهد ما را عيب گويد اما ما در پيرسالي مي خواهيم روزگار خوش را آرزو كنيم. مي خواهيم از مسئولان بخواهيم در تحقق اين آرزوها ما را كمك كنند. مي خواهيم بگوييم، ما عمري به پاي اعتلاي وطن گذاشته ايم و در سربلندي ايران نقش آفريني كرده ايم. پس امروز شما براي سربلندي ما و اعتلاي هويت ما تلاش كنيد و يادتان و ياد همه ما باشد كه حي الي خيرالعمل پس به سوي كار خير بشتابيم.
سياه نمايي سپيدي ها ناپسند است چنان كه سپيدنمايي سياهي ها. پس نه بايد سياه نمايي كرد و نه سپيدنمايي بلكه آينه بايد بود و «واقع نما» و اين مي تواند تعريفي باشد براي رابطه رسانه ها و دولت. دولت بايد بتواند خود را تمام قامت در آينه مطبوعات و رسانه ها ببيند و به يقين آينه زنگار گرفته نمي تواند «واقع نمايي» كند بلكه گاه زنگار خويش بررخ آن كه مي خواهد خود را در آن ببيند مي نشاند و زشت مي نمايد او را بي آن كه حق او باشد. اما هيچ آينه اي هم در دنيا وجود ندارد كه نازيبايي را زيبا بنماياند. آن كه اين مي كند، مشاطه است و آراينده نازيبايي ها و چنين توقعي از آينه نيست. براي آينه فقط كاركرد «واقع نمايي» تعريف كرده اند، پس هركس در برابر آينه قرار مي گيرد جز اين توقعي نبايد داشته باشد. پس زماني كه دولت ها هزاران پروژه موفق را به بهره برداري مي رسانند نبايد «كوه» همت آنان را «كاه» نماياند و نه مشكلات «كاه» مانند پيش آمده را در قامت «كوه» فراديد گذاشت. بلكه دقيق و شفاف بايد كارهاي انجام شده را ديد و دست هاي ياري دولت را براي آباداني كشور و افزايش رفاه ملت محكم فشرد و گفت بايد كرد آن چه نيكو كرده اند دولتيان، اما آن جا را كه به فقر برنامه ريزي و مديريت دچار مي شوند و در پي كعبه ره به سوي ديگر مي برند هم بايد ديد و به هشدار و مشفقانه گفت كه با فقر مديريت به برخورداري و توسعه نمي توان دست يافت و با انتخاب راه نادرست به مقصد نتوان رسيد اين گفت ها، رسالت رسانه هاست كه شكل به روز شده امربه معروف و نهي ازمنكر است و جز اين هم از رسانه انتظار نبايد داشت. چه كار رسانه، اطلاع رساني واقعي است، نه تخريب و نديدن و نه تبليغ و زيبانمايي. با اين تعريف حق است كه تلاش هاي خستگي ناپذير منتج به نتيجه دولتمردان را ببينيم، به ديده منت بگذاريم و به مردم بگوييم و قدر بدانيم تلاش هاي مجاهدانه دولتيان را و از ديگر سو، با علت يابي برخي بي توفيقي ها به دولت كمك كنيم تا با اصلاح رويكرد خود، گام هاي بلندي به سوي موفقيت بردارد. براي رسانه هايي كه كاركرد رسانه اي حرفه اي و غير حزبي دارند فرقي نمي كند كه دولت احمدي نژاد باشد يا خاتمي يا هاشمي يا موسوي. فرقي نمي كند سويه فكري و عملي دولت اصول گرايانه باشد يا اصلاح طلبانه، رسانه ها كاركرد آينه اي خود را به منصه ظهور مي رسانند، آن گونه كه هر مدير و وزير و مسئول، به اندازه زيبايي رفتار و كردار و تدبير و عملكرد خود در آن جلوه كند و صادقانه بتواند در آن نقاط ضعف حوزه مسئوليت خود و فرود و فرازهاي كاري خويش را ببيند. اكنون كه در هفته دولت قرار داريم با درود به روان شهيدان رجايي و باهنر وهمه دولتمردان شهيد، آرزو مي كنيم رسانه ها به عنوان ركن چهارم مردم سالاري، صادقانه و مومنانه در كنار دولت براي اصلاح امور بكوشند و دعا مي كنيم دولتيان از ظرفيت اين آينه شفاف به بهترين شكل استفاده كنند و با منطبق كردن انتظارات خود مطابق با كاركرد رسانه، اهل قلم و اصحاب رسانه را به عنوان وجدان بيدار و فعال وچشم بيناي جامعه در كنار خود داشته باشند. چه آن كه مي خواهد زيبا جلوه كند بيش از هركس به آينه محتاج است و ما هم دولتمردان خود را زيبا و برازنده و پرشكوه مي خواهيم و حيف است دولتي كه در عرصه كار، شب از روز باز نمي شناسد و پاك دستانه براي بهبود اوضاع تلاش مي كند به اندازه تلاش خود در چشم مردم ننشيند، حيف است خود را در گرانيگاه ها از نقدهاي منصفانه محروم كند. حيف است اين فرصت هاي خوب از دست برود. پس كاري بايد كرد تا واقعيت ها نمايانده شود و اين وظيفه رسانه هاست در برابر دولت. دولتي كه مي خواهد در شان مردم ايران كار كند و كاري بكند كه نام ايران عزيز و پرشكوه شود و ايراني هم عزتمند جلوه كند و حرف آخر اين كه دولت را با همه وجود بايد حمايت كرد و نقد مشفقانه و منصفانه بهترين شكل حمايت رسانه اي از دولت و دولتمردان است و... عزيز باد نام ايران اسلامي و عزيز باد هركس براي سربلندي اين ملك خدايي تلاش مي كند.
يكم: دست به قلم داشت و گاهي مي نوشت، تلاشش هم براي كاهش جرم بود و بارها در نوشته هايش خوانده بودم احترام به قانون را، حرمت گذاري به انسان را و تحمل و مدارا را؛ تا جايي كه مي شناختمش رفتاري اين گونه داشت. اهل حرمت بود و احترام و مدارا و جز اين هم از او انتظار نبود اما هنگامي كه گفت عصباني شده است و زبان به پرخاش گشوده و حتي براي لحظه اي با خودرو به سوي يك شهروند خيز برداشته است، تعجب كردم، او و اين كارها؟ بهش نمي آمد اما خودش مي گفت چنين كرده بود. خودش مي گفت و تاكيد داشت آن لحظه متوجه هيچ چيز نبوده است جز خويشاوندش كه در بيمارستان بستري بود و او حتما مي بايست به ديدارش مي رفت.
دوم: ميانه سال مردي موتورسوار از حاشيه خيابان به آهستگي حركت مي كرد كه يك تانكر به سمتش رفت و دانسته يا ندانسته، چنان او را به حاشيه راند كه از جاده منحرف شد و در حاشيه بر زمين افتاد و در برخاستن اما در دست او سنگي بود كه راننده تانكر را نشانه رفته بود، با چشماني كه حامل پيغام خشم و نفرت بود و سنگي كه بايد اين پيغام را به صورت رسمي به راننده مي رساند...
سوم: يك موتورسيكلت و سه سرنشين در حركت بودند، يك عابر پياده در حال عبور از خيابان بود اما انگار شكل راه رفتن او موتورسوار را به زحمت انداخته بود كه هر سه ترك نشين زبان به دشنام مرد عابر گشودند و زشتي را روانه گوش هر شنونده اي كردند، مرد عابر پاسخ دشنام ها را نداد اما خشم در چشمانش توفان مي كرد. سه جوان سرنشين فحش بر دهان رفتند و مرد با نگاهي پر از نفرت آن ها را دنبال كرد. شايد روزي روزگاري يكي از آن ها را تنها گير آورد و...
چهارم: ترمز خودروي جلويي، بوق ممتد خودروي عقبي را در پي داشت و صداهايي كه بلند شد و واژه هاي زشتي كه در حال آمد و شد بود، گويي جاده دوطرفه بدفهمي و بدگفتاري جز بدرفتاري ايستگاهي نداشت كه راننده ها پياده شدند براي دعوا تا حجت قوي مشت ها و لگدها از پي فحش ها، غالب و مغلوب را تعيين كنند. غافل از اين كه، مي شد، صحنه آراي معركه اي زشت نبود، اما....
پنجم: آستانه تحمل مردم پايين آمده است و ذهن ها چنان پراكنده هست كه نتوان آن را مهندسي كرد تا در خيابان ها، درست و به جا و نيكو تصميم بگيرند تا حادثه آفرين نشوند. اما حوادث شكل مي گيرد از پي هم و گاه فقط در خيابان و در رانندگي نيست بلكه گفت و گوهاي معمولي گاه آغاز مي شود تا قمه اي بر فرقي بنشيند و پنجه بوكسي حوالي گيجگاه جواني فرود آيد و جنايتي شكل گيرد و به خبري عبرت آموز در صفحات حوادث تبديل شود و اين همه از پايين بودن آستانه تحمل حكايت دارد؛ حال آن كه اگر تحمل مردم افزايش يابد، منحني ارتكاب جرم و توليد حوادث رو به كاهش خواهد نهاد، اما...
ششم: بايد آستانه تحمل را بالا برد، بايد مهارت زندگي جمعي را فرا گرفت، بايد صبوري پيشه كرد و جواب ندادن و درگير نشدن را آموخت و دانست شجاعت هرگز در اقدامات تند و غيرعقلاني نيست، گاهي بايد حتي شنيده ها را ناشنيده گرفت و ديده ها را هم ناديده. اين خيلي بهتر است تا فردا پشيمان نشويم، چنان كه بسياري از مجرمان به افسوس مي گويند، كاش اندكي تحمل مي كرديم و تامل تا به اينجا نمي رسيديم....كاش....
هفتم: آستانه تحمل را بايد بالا برد، اين بهترين شكل مواجهه با مشكلات و معضلات است....صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17063 ، تاريخ انتشار 870603
در آستانه ماه مبارك رمضان رسم نيكويي است غبارروبي مساجد تا ميهمانان خداوند خانه خدا را پررونق تر از هميشه ببينند و در اين راه، دست هاي پاك در كارند تا غباربرگيرند از در و ديوار مساجد و اين نيكو رسمي است و زيبا آييني اما كار نيكوتري هم هست كه بايد به سنت تبديل شود و فرهنگ مدام و همه روزه ما باشد و آن غبارروبي از «مسجد دل» است، چه اگر جان را غبار نروييم، اگر دل را مهيا نسازيم، غبارروبي مساجد، چاره كارمان نخواهد بود و حداكثر حضور ما در مسجد، به گذاشتن يك آينه مخدوش و زنگارگرفته در تالار آينه مانند خواهد شد و در تالار آينه، حضور آينه زنگارگرفته چه جايگاهي دارد و كجا چشم را مي گيرد آينه اي چنين؟ آيا تماشاي اين آينه نفرت انگيز نخواهد بود؟ اگر نفرتي را برنينگيزد مطمئن باشيم، ترحم برانگيز خواهد شد. پس بايد از آينه جان غبارروبي كرد آن گونه كه هم بازتاب دهنده آيات الهي شود و هم خود به آيه اي و نشانه اي تبديل شود. حيف است آينه اي كه مي تواند بي غبار و «غماز» و «واقع نما» باشد چنين در غبار فرورود و زنگار پذيرد و دفتر مشق سياه شيطان شود؛ آينه ات داني چرا غماز نيست؟
چون كه زنگار از رخش ممتاز نيست!
كه اگر زنگار از رخ آينه ممتاز بود، آينه واقع نما و نمايشگر حقيقت ها مي بود اما حيف... كاش در آستانه ماهي كه بايد به ميهماني خدا برويم، جان جلا دهيم و زندگي چنان ساز كنيم كه به نماز مانند شود، آن گونه كه اگر همين الان صداي در بلند شود و پشت در امام زمان (عج) باشد، مشتاقانه او را به درون دعوت كنيم نه اين كه آشفتگي خانه و نازيبايي اش ما را از تماشاي رخ زيباي مهدي در خانه خويش محروم كند. بياييم خانه دل را چنان بياراييم كه شايسته ميزباني خدا باشد كه فرموده اند قلب مومن عرش خداست. پس دل چنان بياراييم كه به عرش مانند شود و براي اين اول بايد حسد و بخل و كينه و عداوت و قهر و كدورت و زشت انديشي و بدگفتاري و بدكرداري و ... را از جان بدركنيم تا با مهرباني، جوانمردي، عدالت، نيك انديشي و زيباگفتاري و زيباكرداري، خانه جان صفا دهيم. بايد از زيبايي ها چنان سرشار شويم كه از كوزه وجود ما جز زيبايي نتراود. بايد چنان زندگي كنيم كه امام زمان از تماشاي آن لذت ببرد. بايد ... بايد همه بايدها و بايستگي ها را در جان جاري كنيم و اين براي افراد با توجه به حوزه كاري آنان اگر چه در ظاهر متفاوت است، به حقيقت يكي است يعني هركس هرجا كه هست بايد كارهايش زيبا باشد. مسئول است، مدير است. كارفرماست، كارگر است، كاسب است و هرچه هست بايد زيباكردار باشد . مسئولان اما بايد عمق زيباكرداري شان به وسعت مسئوليت شان معنا بدهد.
بايد جامعه را چنان مديريت كنند كه شايسته جامعه مومنان شود و اين مي طلبد كه قبل از جامعه خود را مديريت كنند چه؛ «جان نايافته از هستي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش»
و زماني كه مسئولان، رياست پيشه كنند، نه روش مسئولانه، شاهد رويش زشتي ها در جامعه خواهيم بود حال آن كه ما به زيبايي محتاجيم آن گونه كه به هوا و آب به نيكي محتاجيم آن گونه كه به نان، پس مسئولان بايد پيش قدم شوند براي نيك رفتاري و مردمان هم همه بايد در اين راه با همه وجود گام بردارند و مسجدي شوند، آن وقت ٢ ركعت نماز و يك قنوت خواهد توانست درهاي آسمان را باز كند چه بر زيبا، زيبايي باريدن سزاست و نمي شود زشت بود و زشت انديش و زشت كردار و توقع زيبايي داشت، نمي شود بخيل بود و حسود و از آسمان كرامت خواست، پس اول بايد زيبا شد تا آن وقت با همه احترامي كه به طبيعت و قوانين آن قائليم و آن را سنت خداوند مي دانيم، آسمان به مهر بر زمين نگاه كند و زيبايي ببارد و از زمين زيبايي بجوشد و خشكسالي از ميان برخيزد و خشكسالي هاي معرفتي و معنوي و علمي نيز هم. پس حرف آخر اين كه اكنون كه مساجد را غبارروبي مي كنند ما هم از مسجد جان غبار برگيريم، تا شاهد تجلي زيبايي ها شويم و از آسمان هم زيبايي ببارد. صفحه 02 يادداشت روز ، شماره سريال 17062 ، تاريخ انتشار 870602