تبليغاتX
من نوشته ها!!
اجتماع...فرهنگ...سیاست
....." من نوشته ها "یک ساله شد ومن یک سال دیگر هم روزهای عمر را خط زدم.اما چه زود گذشت........چه زودو......... در این مدت دوستان خوبی پیدا کردم که همیشه برایم عزیز خواهند ماند... اما امیدوارم در سال تازه دوستان دیگری به این جمع اضافه شوند. امیدوارم همه بتوانیم برای اعتلای کشورمان تلاش کنیم......بگذریم امشب شب تولد"من نوشته هاست"پس تولدش مبارک.مثل تولد همه وبلاگ هاکه به مبارکی جان ها می انجامد............
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


مردم راحت مي خوابند، چون باور دارند، آقا پليسه بيداره. مردم راحت كالاهاي موجود را در بازار مصرف مي كنند چون مطمئن اند از نظر بهداشتي بر توليد و نگه داري آن ها نظارت مي شود. مردم در مواجهه با اخبار و رويداد ها نيز از رسانه ها تاثير مي پذيرند چون به اين ايمان دارند كه دروازه باناني هوشيار با بهگزيني و سالم سازي اخبار اجازه ورود ويروس هاي آلوده و دشمن ساخته خبري را نمي دهند و اين وظيفه خبرنگاران را سنگين مي كند چنان كه آن وظيفه مسئولان بهداشتي و پليس را سنگين مي كرد از سوي ديگر خبرنگار، امانت داري است كه افكار عمومي امانت اوست و او بايد بسيار امانت دار باشد تا امانتي را كه خداوند به او سپرده است بيگانگان به چراگاه شيطان و يا برخي افراد به ظاهر خودي به زباله دان دروغ تبديل نكنند و سياهي نپاشند بر چهره سفيد افكار عمومي كه مي شود خدا را در آن ديد. پس امانت دار بايد بود، اين را به تاكيد به خود و همكارانم مي گويم تا تذكري باشد براي همه مان، از سوي ديگر، معتقدم وقتي سنگ اين ظرفيت  را دارد كه با تحمل مشقت به آينه تبديل شود و بازتاب دهنده صادق واقعيت ها باشد، خبرنگار هم بايد تحمل همه مشكلات و موانع را داشته باشد و با حفظ استقلال مومنانه خود بتواند، آينه صاف و صادق جامعه باشد تا هر حاكم و كارگزار و مسئولي بتواند عملكرد خود را در آن ببيند و از آن جا كه هنوز باور داريم مسئولان آن قدر زيبايي در چهره مسئوليتشان و مردم در چهره و رفتار و گفتار و كردارشان مانده است، ما آينه داراني مي شويم در مقابل مردم و مسئولان، چه براي زيبا  رويان، آينه بهترين هديه است و چنان كه براي زشت رويان زشت كردار هم اگر به واقع نظر كنند باز بهترين هديه آينه است تا ببينند خويش را و به اصلاح خود اقدام كنند. در اين ميان تنها زشت خويان و زشت روياني كه دشمن زيبايي اند از آينه بدشان مي آيد و اگر بتوانند با سنگ كينه همه آينه ها را مي شكنند آينه هاي صاف و صادق را والا آينه هاي غبار آلود و محدب و مقعر را كه واقع نما نيستند شايد دوست هم داشته باشند، حال آن كه خبرنگار آينه صادق است كه اگر صادق نباشد خبرنگار نيست چون نمي تواند امانت دار باشد. درصورتي كه خبرنگار در اولين قدم بايد امانت دار خوبي باشد تا نه سياه را سفيد بنمايد و نه سفيد را سياه بلكه هر چيز را همان طور كه هست بنماياند. نه كوچك تر و نه بزرگ تر، نه زيباتر و نه زشت تر. يادمان باشد، خبرنگار اگر چه عاشق جمال و كمال است، مشاطه جمال نيست و چهره  هاي زشت را آراستن هرگز كار او نخواهد بود. اما تلاش براي زيباسازي همگاني و بيدارسازي خفتگان و بانگ به رستاخيز برخاستن و ساختن و نواختن كار اوست. پس ما هم عهد مي بنديم چنين باشيم. جز به سرفرازي ملك و ملت نينديشيم و كلمه اي جز به صداقت بر صفحه كاغذ نبريم كه اگر هم نشد همه راست ها را بگوييم و بنويسم، حداقل هرگز دروغ از ما نشنويد و قسم مي خوريم كه هرگز دروغ نخواهيم گفت. هر كس مسئول كار خود و سخن خويش است. هر مسئول و مديري هر كارگزاري، ممكن است وعده اي بدهد كه با برآورده شدن دروغ بنمايد، اما خبرنگار نبايد دروغ بگويد. هر چندگاه يك مسئول براساس حساب و كتاب و زمان سنجي وعده اي مي دهد، گاهي اتفاقي مي افتد كه حساب و كتاب او را برهم مي زند و كار به انجام نمي رسد. او هم دروغگو نيست، هر چند وعده اش محقق نشده است و در رسانه هاي ما از اين قبيل خبرها به چشم مي خورد كه مصداق دروغ نمي تواند باشد. پس بازهم عهد مي بنديم، هرگز دروغ نگوييم. هرگز بر سر منافع ملي معامله نكنيم و تا جايي كه ما را توان فرياد است، سكوت روا نداريم و جايي كه سكوت شايسته است، به فرياد نابه هنگام آرامش جامعه را برهم نزنيم. عهد مي بنديم كه ديده باني صادق باشيم و به صراحت واقعيت ها را بگوييم و باز تعهد مي كنيم در حوزه دروازه باني خبر، اجازه ورود ويروس هاي فرهنگي را تا جايي كه مي توانيم ندهيم و ... حرف آخر اين كه هركس مي خواهد خوشش بيايد هركس مي خواهد بدش بيايد ما خبرنگار باقي خواهيم ماند. خبرنگار و عاشق جمال و كمال همه ايرانيان، پس جمال همه تان را عشق است و عشق است كمالتان.

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17050 ، تاريخ انتشار 870517


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:46  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

خبرنگاري به اندازه كافي سخت هست تا زيان آورش بشناسند و آن قدر زيان آور هست و طاقت سوز كه قانون، سختي آن را تاييد كند تا خبرنگاري در شمار «مشاغل سخت و زيان آور» قرار بگيرد. اما خبرنگاري حوادث، هم سخت تر است و هم زيان آورتر. هم زيان آورتر است و هم سخت تر. چه شايد خبرنگار سياسي با سياست مردان به چالش برخيزد و ورزشي نويس در هيجانات مسابقات قلم بچرخاند، اما خبرنگار حوادث با حادثه سروكار دارد و افراد حادثه ساز يا با مقتول يا با قاتل يا با جرم يا با مجرم و يا ... به هر روي از خبرنگار حوادث، انتظار خبر خوب و خوش داشتن مثل «انتظار سلامتي از ديوانه» است كه هيچ گاه ميسر نمي شود چه سلامتي روان و ديوانگي هرگز قابل جمع نيست و اخبار خوش با خبرنگار حوادث نيز هم. خبرنگار حوادث، لبخند كمتر مي بيند تا از آن بنويسد. آنچه او مي بيند و بر جان هموار مي كند تا خبر پاستوريزه شده اش را براي مخاطبان بنويسد، آه است و اندوه، داغ است و اشك، ضجه است و مويه، زخم است و ... كه جان را مي آشوبد و سلامت تن را با سلامت روان توامان از فرد مي گيرد. نگاهي به روزگار خبرنگاران حوادث حتي پس از عادي شدن بسياري از خبرها، باز هم نشانگر اين است كه تلخي كار، هرگز اجازه نمي دهد او كام شيرين داشته باشد. وقتي شما يك صحنه و يك جنايت را مي بينيد، تا مدت ها تصوير جلوي چشم شماست و شما نمي توانيد به راحتي لقمه اي از گلو پايين دهيد.

حالا تصور كنيد خبرنگار حوادث كه بسياري از روزها و شايد هر روز شاهد حادثه و صحنه اي دلخراش است چه مي كشد شما براي خانواده خود از زيبايي كارتان مي گوييد و خاطرات خوش خود را تعريف مي كنيد اما خبرنگار حوادث چه خاطره اي مي تواند براي گفتن داشته باشد كه خاطري را نيازارد؟ جنايت و خيانت جز زشتي چه دارد كه خبرنگار تعريف كند؟ بگذريم. بسياري از خاطره ها و روز ديده ها در خواب شب باز توليد مي شود و آن كه اهل هنر است جنس خوابش هم هنري است. آن كه اهل ادب است ادبي خواب مي  بيند و هركس به فراخور آنچه در روز با آن درگير است. خوابش هم صاحب فيلمنوشت مي شود.

اما خبرنگار حوادث، در خواب هم يا شاهد قتل است يا سرقت، يا جنايت ، يا خيانت و يا اين همه باهم. چه آنچه در روز ديده و در خاطرش نقش بسته است، در عالم رويا هم دست از يقه اش برنمي دارد و چه تلخ روزگار است خبرنگار حوادث كه چنين بيداري دارد و چنين خوابي... بگذريم. اين روزها كه از خبرنگار گفته و نوشته مي شود باز خبرنگار حوادث حاشيه نشين است. اصلا چه كسي حاضر مي شود از خبرنگاري تجليل كند كه قلمش بوي حادثه مي دهد و ذهنش كتابخانه سيار رويدادهاي تلخ است بازهم بگذريم اما شما با خبرنگار حوادث مهربان تر باشيد و يادتان باشد او براي تفريح سر حادثه نمي رود، براي تفريح و سرگرمي نمي نويسد، بلكه مي رود تا عبرت بگيرد و مي نويسد تا شما عبرت گيريد تا مبادا خداي نكرده آن حادثه در زندگي شما اتفاق افتد و شما را به عبرت ديگران تبديل كند. پس در واژه هاي خبرنگار حوادث به ديده عبرت بنگريد و پند گيريد. اين بالاترين تجليل از خبرنگار حوادث است و روزي كه جرم كمتر اتفاق افتد عيد اوست. بياييد تجربه عيدداشتن را به خبرنگاران حوادث هديه كنيم.صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17050 ، تاريخ انتشار 870517

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تجديدي كه نيستي تا همه تابستان عمر را به هزار رنج پشت سر بگذاري، پي آموختن و امتحان دادن، تو اصل درسي، خود امتحاني، تو همان مرحله اول، قبول شدي، تازه مدال هم گرفتي. مدال جانبازي و چه مدالي از اين بالاتر! من معتقدم تو و شهيد هر دو شاگرد اول عشقيد و شاگرد ممتاز معرفت. اگر «شهيد»، اول «جانباز» شد تا «شهيد» بشود شما هر روز «شهيد» مي شويد تا «جانباز بمانيد». جانباز كه باشد، هم شهيد هست. هم شاهد و هم شهود. آن وقت ميان زمين و آسمان هيچ فاصله اي نمي ماند كه فاصله را قنوت نماز و پرواز نگاهت پر مي كند. در همان نگاه اول. تو تجديدي نيستي، آنكه تو را تجديدي عشق بداند، رفوزه معرفت و مردودي زندگي است.تو نيمه ديگر شهيدي از سيب سرخ عشق و ترجمان و... منهم من ينتظر... و كجا مي فهمد مفهوم بلند انتظار را آنكه تو را تجديدي مي داند. تو تجديدي نيستي اما «تجديد شونده» هستي و «تجديد كننده» نيز هم. تو مدام عشق را، معرفت را، هويت را، عزت را، استقلال را تجديد مي كني در رگ جامعه، تو مجدو عزت و صاحب مجد و عظمت هستي تو جانبازي كه نامت به رفعت نام عباس گره خورده است و دستان قطع شده ات ديري است به امامت دستان آن پهلوان وفا، نماز پايداري مي خواند...

تو تجديدي نيستي. مردود كسي است كه تو را نمي شناسد والا مي فهميد «دود» هم نشان آتش است اگر اين را مي دانست، شايد براي يافتن يقين به سمت آتش به سمت نور مي رفت اما دريغا. دريغ كه او گرفتار خويش است.

تو تجديدي نيستي جانباز، مردود آن مسئولي است كه تو را قدر نمي داند. آن مقامي است كه نه تو را مي شناسد و نه الگويت عباس را. بلكه «ميز» را مي شناسد و «باد» را تا از هر طرف كه بوزد، او «گندم» خود را باد بكشد و «كاه» آن را هم گران تر از گندم بفروشد. مردود كسي است كه نمي فهمد «درد» يعني چه، نمي داند «زخم تركش» اگر تازه نماند، زخم زبان تا ابد تازه مي ماند. نمي داند «بوي باروت» چه رايحه اي دارد و «تير» چه طعمي. نمي داند خيلي چيزها را كه تو با همه جانت لمس كردي. نمي داند خيلي چيزها را، او مردود است حتي اگر مرده نباشد.

تو تجديدي نيستي جانباز! مردود كسي است كه «زهر» خنده هايش ، «زخمت» مي زند و زخم زبانش، نمك سودت مي كند، مردود كسي است كه جلوي ويلچرت سنگ مي اندازد اگر توي سرت نزند! مردود خيلي ها هستند كه نسبت به تو فقط با شعار احترام مي گذارند و يادشان نمي ماند كه تو را هم زندگي است. مشكلات است كه فقط با ياري اين و آن برطرف مي شود ام الله مردود كسي است كه جانباز را، اين جانماز خدا را اين عشق خدا را، اين خليفه خدا را حرمت نمي گذارد و...

تو تجديدي نيستي جانباز. تو قبول شدي همان لحظه اول مثل شهيد، والا خداوند تكليف دشوار يادآوري شهادت را بر شانه هاي زخمي تو نمي گذاشت. تو قبول شدي و تازه بايد مردم را هم تا مرحله قبولي، معلم باشي. بايد مثل كوه محكم، مثل پرچم در اهتزاز و مثل خورشيد در نورافشاني باشي تا نتوانند شيطان صفتان كوچه باور و جامعه را از شهيد و شهادت خالي كنند، تو مبعوث به شهادت هستي نه تجديدي شهادت!

صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17049 ، تاريخ انتشار 870516
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:51  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

اگر نگاهي ازلي و ابدي نداشته باشيم باز هم امام حسين(ع) دربازه زماني حيات مباركشان اسوه زندگي همه انسان هاست و اگر قرار باشد كه از سرمشقي، مشق بنويسم -كه بايد اينگونه باشد- زيباترين سرمشق ما امام حسين عليه السلام است و اين زندگي آنقدر زيبا و انسان ساز است كه در شناخت امام فقط به عاشورا بسنده كردن، كفران نعمت زندگاني آقاست چه اين درست كه عاشورا قله زيبايي و نهايت رستگاري است اما همه زندگي امام حسين(ع) در يك روز خلاصه نمي شود بلكه همه روزهاي حيات ايشان عاشوراست و درس دهنده و سرشار از زيبايي و آنقدر كه ما براي همه فراز و فرودهاي زندگي خود در اين حيات طيبه مي توانيم از آن الگو بگيريم. به باور من، تشيع به اين معناست كه ما در همه زندگي پا جاي پاي امام(ع) بگذاريم. چه در سكوت و چه در فرياد. چه در ايستادن و چه در نشستن، اصلا زندگي مسلمان مثل نماز است كه به جماعت مي خواند و رفتارش را با امام جماعت هماهنگ مي كند تا هارموني معرفي عبادت و عبوديت با هم در چشم و دل بنشيند. در نماز جماعت است كه نمازگزار شك نمي كند. تك نوازي ندارد و... در نماز زندگي مومن پيرو امام عادل هم، نه شك شكل مي گيرد،نه بيرون از دستگاه، نواختن معنا پيدا مي كند پس بايد به زندگي اجتماعي هم نگاهي نمازمحور داشت.نمازي كه امامش حسين(ع) باشد، فاصله زمين و آسمان را به صفر مي رساند، همانطور كه خود در پاسخ كسي كه از ايشان درباره فاصله زمين و آسمان مي پرسد، مي فرمايند: «به اندازه يك دعاي مستجاب است» و در نمازي كه امامش حسين(ع) باشد، دعاي مستجاب فراوان است. پس زندگي را اينگونه بايد اقامه كرد. زماني كه زندگي اقامه شود. عاشورا معناي روزآمد مي يابد، يعني لازم نيست براي رفتن به كربلا و حسيني شدن، حتما جنگي باشد تا جهادي لازم آيد، بلكه در زماني كه يزيديان باز توليد مي شوند و شكل جنگ را عوض مي كنند و به خط تحريم و تفرقه و توطئه مي روند مواجهه حسيني هم بايد بازكردن گره هاي توطئه و به هم گره زدن توان هاي مردم در هندسه وحدت و شكستن حلقه هاي تحريم با كار برنامه ريزي شده باشد. امروز آن شخصي حسيني تر است كه براي سرفرازي مرام و مكتب اباعبد الله از راحتي خويش دست شويد. با درست مصرف كردن آنچه هست، زمينه استفاده ديگران را هم فراهم آورد و به سهم خود در شكست طرح هاي فزون خواهان و باطل كرداران جهاني اثرگذار باشد. امروز، حسيني شدن، خوب كار كردن، درست توليد كردن، به قاعده مصرف كردن و مقتصدانه تلاش كردن است و حسيني ماندن نيز، بر مدار حكمت و عزت ومصلحت گام برداشتن. امروز براي حسيني شدن و ماندن نبايد جنگيد بلكه تا مي شود بايد جلوي جنگ و فتنه بيگانگان را گرفت و آنجا كه ناگزير زباني جز گلوله نماند، با همه وجود ايستاد اما تا آن روز، حسيني بودن يعني كسب علم، يعني اندوختن توشه براي امروز و فرداي كشور يعني نوآوري كردن و براي توسعه علوم نوپديد، از جان مايه گذاشتن، يعني در عرصه هاي اجتماعي، حضوري فعال داشتن و فعالان جامعه را برنامه دادن و برنامه ريزان جامعه را جهت دادن. امروز حسيني شدن يعني رفتار فردي و اجتماعي خويش را بر اساس مهندسي امام جامعه تنظيم كردن. يعني همه خوبي هارا به عمل درآوردن و پاسدار خوبي ها شدن و... امروز بايد حسيني شد و حسيني ماند تا كشوري سرفراز داشت كه سرفرازي فرداي ايران، مرهون حسيني شدن امروز همه ماست.صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17048 ، تاريخ انتشار 870515

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مي خواستم از خانه وحشت در مشهد بنويسم كه مشروح آن در صفحه بررسي حوادث امروز درج شده است، اما وقتي خبر رسيد كه باز هم حادثه تصادف با تانكر آب در مشهد قرباني گرفته است،مثل خانواده هاي عزادار به سوگ نشستم و گفتم سوگنامه اي بنويسم بر اين ماجرا، برتوجهي كه بايد جلب مي شد در حوادث پيشين و نشد، بر تدبيري كه بايد به كار مي رفت و نرفت، بر كاري كه بايد مي شد و نشد،سوگنامه اي بنويسم، براي آناني كه در شعله هاي آتش گرفتار آمدند، در حادثه تصادف با تانكر آب، آبي كه مايه حيات است و مي خواست حيات گل ها را استمرار بخشد اما حادثه اي به وجود آمد تا گل هاي يك زندگي پرپر شود.

گفتم بنويسم به فرياد و بپرسم به فرياد كه تا چند بايد تابوت قربانيان را بر دوش كشيم و تا كي بايد دل نگران حوادثي از اين دست باشيم، پس كي مي خواهد مديريت ها به تدبير تبديل شود و جلوي حوادث را بگيرد، پس كي قرار است با مدرنيزه سازي آبياري فضاي سبز، ديگر شاهد تانكرهاي آب در خيابان ها نباشيم تا با ديد نشان تنمان بلرزد كه باز فردا چه خبر خواهد شد؟ 

تا كي مي خواهيم اين گونه رانندگي كنيم كه مرگ مثل همزاد با ما همراه نباشد. تا كي وقتي كسي پا از خانه بيرون مي گذارد، تا لحظه بازآمدنش بايد دلشوره داشته باشيم. تا كي بايد رانندگي ما، باعث شرمندگي فرهنگ ما باشد؟

تا كي بايد ديگران به فرهنگ، ببخشيد، بي فرهنگي رانندگي ما بخندند؟ تا كي بايد رانندگي ما، عزرائيل را دستيار باشد در جان ستاندن نابهنگام از بندگان خدا؟ آيا وقت آن نرسيده است با انديشه همگاني و عزم ملي چاره اي بينديشيم؟

يادمان باشد آبياري فضاي سبز بايد سبز بماند نه اين كه از بي آبي بخشكد و زرد بميرد يا با خون شهروندان قرمز شود، بلكه بايد سبز بماند، پس براي اين بايد چاره اي انديشيد چه هر روز كه سيستم آبياري مدرن در همه فضاي سبز شهر ديرتر به بهره برداري برسد، بايد هزينه بيشتري از جان مردم پرداخت شود و حيف است زندگي ها چنين به پايان برسد تا بگويند، اينجا جان ارزان است و مبادا كه چنين باشد.

بلكه بايد شهر، خيابان، كوچه و ... معبر زندگي باشد، زندگي بدون شرمندگي. ام الله اين بار آرزو مي كنيم، هرچند آرزو بر ما مردمان انگار عيب است، آخر جوان كه نيستيم، با رنج پير شده ايم اما آرزو مي كنيم اين آخرين خبر تلخي باشد كه از تصادف با تانكر در خيابان هاي مشهد مي نويسيم و اميدواريم مسئولان با چاره سازي كار، ما را در درج خبرهاي خوب و خوش از جريان زندگي در شهر ياري رسانند. ما به روزي فكر مي كنيم كه صفحه حوادث سفيد چاپ شود تا همگان در آن خاطرات خوش بنويسند،چه مي شود اگر يك روزنامه يك صفحه سفيد داشته باشد تا مردم در آن خاطره بنويسند؟

من كه فكر مي كنم خيلي هم خوب مي شود هم كار خوبي است، هم خاطرات خوب براي نوشتن پيدا مي شود و روزي كه خبر حوادث نباشد و خاطره ها خوش باشد، خاطرها هم آسوده مي شود و آرامش هم تمام شهر را پرمي كند و اين تنها يك آرزو نيست اگر همه براي تحقق آرزو برخيزيم. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17047 ، تاريخ انتشار 870514

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:3  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


شهاب- پدرش وقتي مرد، او و پنج خواهر و برادرش روزگار سختي گذراندند. سخت، از يك طرف فقر دامنگيرشان شده بود و يقه شان را رها نمي كرد و از طرف ديگر مادرشان هم تعادل رواني نداشت. كسي را هم نداشتند كه به آن ها كمك كند، البته داشتند، هم عمو و هم دايي، هم عمه و هم خاله و هم پدربزرگ و هم مادربزرگ، اما كسي دستي به مهر بر سرشان نمي كشيد. آن ها در خانه اي كثيف، با مادري وسواسي و نامتعادل و در آغوش فقر و غم، روزگار مي گذراندند و روزهاي كودكي را به فرداگره مي زدند. او پسر سوم خانواده بود و يك برادر و خواهر از خود بزرگ تر داشت و در حسرت يك جرعه مهرباني مي سوخت، تا اين كه كميته امدادامام خميني(ره) آن ها را زيرپوشش گرفت و دست مهربان جمهوري اسلامي برسرشان سايه گستر شد و زمينه تحصيل آن هايي كه به سن مدرسه رفتن رسيده بودند، فراهم شد و ازآن پس او و برادران و خواهرانش، يك حامي خوب داشتند و قدر دانستند و درس خواندند و روزها به هفته ها و هفته ها به سال ها رسيد و او و خواهران و برادرانش بزرگ شدند و ... حالا درميان همه افراد فاميل و شايد همه اهل روستا، آن ها تنها خانواده اي هستند كه همه برادران و خواهران، تحصيلات عاليه دارند.

حال آن كه بسيارند افرادي كه با برخورداري از امكانات و مهر پدر و مادر راه به سوي تاريكي بردند و به بلاي اعتياد و جرم و زندان دچار شدند اما اينان امروزه راه را به سوي روشني چنان پيموده اند كه افراد فاميل مي خواهند گردشان، ميهمان روشني شوند، حالا، همان ها كه تحويل شان نمي گرفتند و از آن ها كناره مي گرفتند، مي خواهند دختران خود را به پسران بدهند و دختران را براي پسران خويش خواستگاري كنند. همين چند روز پيش بود كه يك راننده مي گفت مردجواني را در ايستگاه ايست و بازرسي ديده در لباس نيروي انتظامي و پس از پرس وجو فهميد اين جوان برومند، همان كودك يتيم و فقيراست كه كسي او را تحويل نمي گرفت.

او خوشحال بود كه در سايه پرعطوفت جمهوري اسلامي، اين استعدادها هدر نرفت يا به سياهي و تباهي گره نخورد بلكه به نور رسيدند اين بچه هاي يتيم...

راستي وقتي خدا مي خواهد كسي را بركشد و لب هايش را به خنده باز كند، اگر همه دست به دست هم دهند، نه مي توانند او را بر زمين زنند و نه لبخند را از لبش بربايند و باز اگر خدا در قامت فردي ارزش بزرگي نبيند، همه هم در كنار هم جمع شوند و تلاش كنند نمي توانند او را از زمين بلند كنند. اين يك واقعيت است اما يك نكته؛ اطراف ما يتيم و فقير كم نيستند كه به اسارت مشكلات درآمده اند. بياييم با آن ها مهربان تر باشيم. دستي به مهر بر سرشان كشيم و دستشان را بگيريم و تا بلنداي ياعلي(ع) بركشيم. يادمان باشد، يتيمان همه فرزندان مولا هستند و مگر نه اين كه امام را پدريتيمان مي دانيم، پس با فرزندان حيدر كرار به لطف رفتار كنيم. صفحه 10 حوادث ، شماره سريال 17047 ، تاريخ انتشار 870514

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


داشت به زندان مي رفت. شوخي، شوخي داشت قضيه جدي مي شد، آن هم به خاطر ٥٠٠ هزار تومان اجاره عقب افتاده خانه اش. حكم تخليه اجرا و خود او هم جلب شده بود. خبر كه رسيد، پي گيري كه كرديم، معلوم شد، مرد جوان، روزهاي تلخي را پشت سر گذاشته است با مادري پير و مريض و برادري معلول و دختري كه سال هاست در عقد دارد. اوضاع زندگي اش را كه فهميديم، هركدام از همكاران دست به جيب شدند براي مهرباني و پول به حساب دادگاه واريز شد. وقتي همكارمان خبر آزادي اش را به كلانتري كه در آن بازداشت بود برد، گفت: «مولا» درست كرد. حتم داشتم درست مي كند... جوان خسته و فقير كه روحي سترگ و همتي بلند داشت همكارمان را به خانه اي كه تازه برايش اجاره شده بود برد تا اگر هم نمك نشدند لااقل چايي با هم بخورند و آنجا بود كه مرد از خودش گفت و از اينكه تصادف مي كند و كتفش مي شكند و هم زمان مادرش هم مريض مي شود و او با كتف شكسته كار مي كند تا هزينه درمان مادر را بدهد و شكستگي ها كج مي جوشد و روزگارش هر روز تلخ تر و از پرداخت اجاره خانه هم باز مي ماند تا كار به محكمه و حكم تخليه و جلب  مي افتد و بازداشت در كلانتري و جايي كه همكار ما به سراغش رفت و ماجراي اين آشنايي آغاز شد....

اين جوان اهل كار است، اهل غيرت اما زمانه گاه سر نامرادي دارد تا پاي آدمي كه تنها گناهش فقر است، به كلانتري باز شود و انگار كم گناهي نيست اين فقر، اين نداري والا نبايد قصه چنين مي شد. همكار ما كه براي اين خانواده خانه اجاره كرده بود، مي گفت ديدم كه برادر جوان از كيسه نان خشكه تكه هايي برمي دارد و سق مي زند گفتم نانوايي همين نزديك است، چرا نان خشكه؟ اما رويشان نشده بود بگويند، وقتي پول نيست، نان هم نيست، وقتي پول نيست، هيچ چيز نيست و تلخ روزگاري است اين روزها...

راست مي گفت، اگر تلخ نبود، اين جوان پس از چند سال مي توانست با زن عقدي اش سر خانه خود برود. مي توانست، لحظه هاي شيرين داشته باشد.

مي شد.... البته مي شود، مطمئنم، همان لحظه اي كه همكار ما گفت، مرد جوان وقتي از كلانتري برگشت بر دست و پاي مادر مريضش بوسه زد، مطمئن شدم، كار درست خواهد شد. چون مردمي مهربان داريم كه قدر مهر و عاطفه و مردانگي را مي دانند و ....صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17045 ، تاريخ انتشار 870512

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


 

شكارچيان طلا
يكي به من بگويد، اين كه روز روشن، جلوي چشم ده ها نفر، افرادي با كلاشينكف و تبر و پتك به يك مغازه طلافروشي حمله كنند، چه معنايي دارد. آن هم در يكي از شلوغ ترين بازارهاي مشهد - بازار رضا- راستي چه معنايي دارد اين رفتار سارقان؟ آن ها دست از جان شسته اند يا امنيت شهر و تلاش امنيت آفرينان را بازيچه انگاشته اند كه چنين وقيحانه پنجه در چهره آرامش شهر مي كشند و در دل شهروندان بذر هراس مي كارند. هيچ فكر كرده ايم اين بذرها كه به بار بنشيند، چه خواهد شد؟ از كاشت باد كه جز برداشت توفان نتيجه اي به دست نمي آيد، از كاشت هراس نمي دانم فردا چه برداشت خواهيم كرد. راستي يك سوال ديگر ، چه عاملي باعث مي شود كه آدم چنين هار شود و به جان امنيت شهر بيفتد! راستي چه چيزي آن ها را به خيابان مي كشاند؟ گرسنگي، فقر، فزون خواهي، جسارت و ... چه چيزي. اما هرچه باشد اين عامل، دليل موجهي براي جنايت نمي تواند باشد. اهل ايمان و منطق ، در فقر نيز برخورداري و توانگري معنوي و معرفتي خود را نشان مي دهند؛ خردمندان عالم هم براي رسيدن به مطالبات افزون خود، تلاش مشروع خويش را بيشتر مي كنند تا بيشتر خواستن خود را با بيشتركاركردن پاسخ گويند. پس دست بردن به سفره ديگري و با تفنگ به داروندار مردم و آرامش آنان هجوم بردن، هيچ گاه قابل پذيرش نيست. حتي اگر گرسنگي، فرد را تا آستانه مرگ برده باشد چه مرگ هم مجوزي براي دزدي و چنگ انداختن در مال مردم نمي تواند باشد، هرچند وظيفه حكومت و آحاد جامعه آن است كه امكانات و ثروت چنان عادلانه توزيع شود تا گروهي از سوء هاضمه نميرند و بسياري از سوء تغذيه. بلكه همه ناني بر سفره شرافت خويش داشته باشند و امكان سالم زندگي كردن براي همه فراهم باشد تا فكر گناه و درازدستي هم به مخيله كسي نرسد. نه اينكه فضا به گونه اي باشد كه كساني جيب خالي و دل پرخود را دليل هر جنايتي بدانند وبه خود حق هم بدهند و به گاه محاكمه چهره حق به جانب هم داشته باشند چه حق هميشه به جانب حق است و عدل و داد، نه بيداد و درازدستي و ... اما يك نكته ديگر اين كه امنيت بايد چنان ملموس باشد كه كسي جرات كبريت كشيدن به خرمن اعتماد مردم و امنيت شهر را نداشته باشد. نه اين كه دو نفر در روز روشن، همه چيز را به بازي بگيرند، يعني بايد امنيت شهري به حدي باشد كه اگر كسي دست از جان شست بازهم نتواند امنيت و آرامش را به بازيچه بگيرد. بلكه قبل از درازدستي بر جاي خويش نشانده شود. اميدواريم با دستگيري هرچه زودتر سارقان مسلح كه روز روشن امنيت و آرامش را به رگبار بستند، هم ما و هم حتي خود سارقان بفهمند، در شهر قانون حاكم است و مردان قانون، قامت بسته به خدمت مردم، دمار از روزگار امنيت سوزان درمي آورند. صفحه 13 حوادث ، شماره سريال 17044 ، تاريخ انتشار ۱۰/۵/۸۷

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


صفحه 02 اخبار ، شماره سريال 17043 ، تاريخ انتشار 870508

مهم نيست، مبعث رسول مكرم اسلام صلي  الله عليه و آله را بيست وهفتم رجب بدانيم يا روز ديگري مهم اين است كه همه روزهامان، روز مبعث باشد و همه ما جان هاي برانگيخته داشته باشيم و به تجربه اي بعثت گونه رسيده باشيم. تجربه اي كه زندگي ها را بر اساس زندگي نبوي و سنت ها را بر اساس سنت نبوي بنويسد تا رفتار و كردار ما هم پيامبرگونه باشد تا آن وقت جامعه ما هم «مدني» شود بي آسيب هايي كه مدنيت ما را و تمدن ما را به چالش كشد. چه آسيب ها در جامعه اي رخ مي دهد، ريشه مي دواند و قد مي كشد كه بستر برايش فراهم باشد و در جامعه اي كه بعثت تجربه هر روز مردمانش باشد، جايي براي ناهنجاري ها و آسيب ها نيست. اصلا زشتي ها با زيبايي ها هرگز قابل جمع نيست و نمي توان هم اهل بعثت بود و هم چشم به ناپاكي گشود و دست به ناپاكي آلود. آنكه آلوده چشم و دست و دامن است بيگانه با بعثت است. پس براي اصلاح امور بايد به آسيب شناسي رفتارها پرداخت و با شناخت و رفع آن، جامعه را به سمت فهم تازه بعثت برد. تا هم بعثت از مظلوميت بدر آيد و انسان و جامعه نيز هم. چه وقتي گناهي شكل مي گيرد، ناهنجاري زاده مي شود، ظلمي اتفاق مي افتد آثار وصفي آن دامن همه را مي گيرد و آتشي است كه هم خشك را مي سوزاند و هم تر را خشك مي كند و مي سوزاند. پس براي اين كه آتش شكل نگيرد بايد بعثت را از غربت خارج كرد و خود هم از غربت خارج شد و به «قرب» رسيد در قرب نور است كه تاريكي نيست، زشتي نيست. در قرب نور است كه مي شود زيبايي ها را تعريف كرد. لذا معتقدم بايد «عيد مبعث» را به عنوان عيد اول شناخت چون همه اعياد اسلامي ذيل اين عيد قابل تعريف است و اگر بعثت شكل نمي گرفت هيچ عيدي وقوع نمي يافت چنانكه اگر خود انسان هم مبعوث نشود، نه خاطر انساني او بيدار مي شود و نه توان فهم زيبايي دارد تا به سمت زشتي ها رو نكند. پس هم بايد غبار مظلوميت از بعثت برگرفت و هم غبار از«مبعوث شدن انسان» برداشت و براي اين هم بايد هدف بعثت را فهميد همان هدفي كه پيامبر مكرم اسلام (ص) بدان تصريح فرمودند كه «اني بعثت لا تمم مكارم الاخلاق» پس وقتي هدف بعثت نبي، به كمال رساندن مكارم اخلاق است، درس ما نيز همين است. اخلاق خود را به كمال برسانيم، آنگونه كه پيامبر اسلام تعليممان فرموده است. اين اخلاق هم، همه شئون زندگي اجتماعي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي و... ما را در برمي گيرد و ما بايد در همه حوزه ها به كمال برسيم. اخلاق انساني در حوزه اقتصاد، درست توليد كردن، كاهش هزينه ها و افزايش كيفيت و فايده است پس كسي كه كم كاري مي كند، جنس نامرغوب توليد و غش وارد بازار مسلمانان مي كند، نمي تواند بهره اي از بعثت داشته باشد. يا آنكه در حوزه سياست و حكومت به جاي خدمت، قدرت را هدف مي گيرد و در قدرت هم خودسالاري و گروه سالاري مي كند و بسترساز رانت خواري ها و رشد ناشايستگان مي شود و جلوي ديگران مانع ايجاد مي كند، نمي تواند با بعثت نسبتي داشته باشد. آنكه در حوزه فرهنگ به قصور يا تقصير، بسترساز توليد و رشد زشتي ها و پلشتي ها و فرهنگ سوزي ها مي شود هم ميانه اي با بعثت ندارد و .... اما آنكه بر حق ملك و ملت مي ايستد و هوشمندانه توطئه هاي دشمن را به شكست مي كشاند، آنكه با توليد محصول خوب، پرچم كشور را به خانه ديگران مي برد، آنكه با تربيت صحيح دانش آموزان، سرمايه هاي انساني فرداي كشور را مي سازد، آنكه با اختراع خود، مانعي از سر راه انسان برمي چيند، آنكه در كار بالاتر از انجام وظيفه، ايثار مي كند و در رعايت حقوق، عدالت مي ورزد و صدق گفتارش را رفتارش گواهي مي كند، اهل بعثت است و مبعوث شده به خير نيز هم. اين افراد مي توانند امروز و فرداي خود و كشور خويش را بسازند، پس ما هر كداممان بايد براي بعثت خويش بكوشيم تا جامعه نيز جامعه مبعوث شدگان باشد و هركس به فراخور توش و توان خود براي خوب شدن جامعه تلاش كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


صفحه 12 اندیشه ، شماره سريال 17043 ، تاريخ انتشار 870508

ضروري ترين نياز بشر امروز، «بعثت» است و تا اين نياز برآورده نشود، انسان هرگز به كمال نخواهد رسيد. پس براي رسيدن به كمال در همه شئون آن نيازمند بعثت درخويشيم و باز توليد پيام بعثت رسول مكرم در رفتار خود و غفلت از اين هم فاجعه بار است چنان كه امروزه در جهان شاهد فجايع بزرگ هستيم كه نشانگر غفلت از بعثت و پيام آن است، حال آن كه اگر انسان بعثت را تجربه كند درخواهد يافت كه بايد جان را براي نزول قرآن فراهم كند و تا اين «انزال» در شب قدر انسان صورت نگيرد امكان صعود براي آدمي فراهم نخواهد آمد.

پس بعثت را بايد تجربه كرد نه اين كه آن را روزي دانست بسان ديگر روزهايي كه در تقويم ثبت شده است. اگر آن روزها سمبليك است تا مسئله اي را به يادمان آورد، اما اين بار ما خود مسئله اي هستيم كه بايد با فهم بعثت حل شويم. من معتقدم كه هر انساني تا بعثت را تجربه نكند، نمي تواند مسلمان شود چنان كه تا نزول وحي را در جان خويش جشن نگيرد، نمي تواند قامت بركشد و «قد» از ملائك بگذراند و «قدر» هم. حال آنكه اگر نزول وحي را در خويش احساس كند و آيات خداوندي دراو متبلور شود چنان خواهد شد كه ديگر نياز به كار خير انجام دادن نباشد چه او چنان خوب خواهد شد كه همه رفتار و كردارش منظومه اي از زيبايي ها شود چه از كوزه، همان برون تراود كه در اوست و از كوزه اي كه شراب طهوراي انسانيت دارد، جز طهارت و پاكي رفتارنمي تراود و از بذرگل، جز گل نمي رويد.

از انسان صادق، جز صداقت نمي توان ديد و از مهربان هم جز مهر ديده نمي شود و از اهل حق جز حقيقت رفتاري نمي توان مشاهده كرد واين حقيقت انسان مبعوث شده است و جامعه به چنين انسانهايي سخت محتاج است. من معتقدم، بعثت يك خط تميز است، تميز زيبايي از زشتي، خوبي از بدي، و ... و مي توان گفت هركس يا بعثت را تجربه كرده است و يا خوب نيست، زيبا نيست و هركسي به اين تجربه رسيده است، عين زيبايي و خوبي و نيكويي شده است. با اين معيار مي توانيم عيار ايماني خود و ديگران را بسنجيم، اگر كسي اهل صداقت گفتاري و رفتاري، رعايت حق الناس وحق  الله ترجمان رفتاري مهرباني، رفتن به سمت متجلي كردن شئون خداوندي در رفتار انساني، به عمل درآوردن زيباي زيبايي ها باشد و از هرچه كه «هارموني عبوديت» را به هم مي زند پرهيز كند بعثت چشيده اي است كه به مقام انسانيت هم رسيده است.

والا مايي كه بعضي هامان كه اگر دروغ كم بياوريم شايد سخني به صداقت بر زبان آوريم و تنها اگر همه راه هاي گريز را به رويمان ببندند شايد كار كنيم و اگر نتوانيم زيبايي ها را خراب كنيم، خودخوري مي كنيم و اگر نتوانيم جلوي موفقيت برادرمان مانع ايجاد كنيم از حسد مي سوزيم، مايي كه بعضي هامان رفتارمان به هرچه شبيه باشد به پيامبر شبيه نيست، مايي كه هيچ آيه اي در جانمان نمي تراود و آن چه سيل وار مي رود و همه چيز را خراب مي كند، وسوسه هاي شيطاني است، مايي كه بعضي هامان چنان زشت سيرت شده ايم كه جز كار شر از ما نزايد، چه مي دانيم بعثت چيست و چگونه انسان مبعوث مي شود و چه مي فهميم اين حقيقت را كه بعثت هرگز پايان نمي يابد، بلكه هر انسان بايد شايسته بعثت و مبعوث شدن هم بشود!؟ راستي چه مي فهميم م الله اگر مي فهميديم كه روزگارمان اين نبود كه تا همين جا آمد نهان هم رهين انفاس مبعوث شدگاني ديگر است و روشناي كوچه هم از چشم آن هاست والا اگر ما هم مبعوث مي شديم اين همه جرم وقوع نمي يافت، اين همه نازيبايي فوران نمي كرد بگذريم، من معتقدم براي فرار از زشتي ها و رهيافت به زيبايي ها، بايد به فهم تازه و روزآمد از بعثت برسيم. بايد شايستگي مبعوث شدن را براساس الگوي محمدي درخويش فراهم كنيم تا مبعوث شويم. اصلا شايد يكي از دلايل نيامدن نام ها در قرآن و ذكر نشانه ها اين باشد كه ما همه بايد صاحب نشانه شويم. همه ما آدم ها، بايد آن نشانه ها را درخويش بارور كنيم تا شايسته نام ها هم بشويم. بايد آيات خداوند را به رفتار درآوريم تا رفتارمان خداي گونه شود، آن وقت همه فقرها، همه زشتي ها، همه ناموزوني ها و ...از ميان برخواهد خواست و ما نيز در قامت زيبايي ها، روشنايي ها، موزوني ها و ...قد خواهيم كشيد. پس بياييد. دوباره به بعثت رو كنيم و دوباره مبعوث شويم.(ص-۱۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:23  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


صفحه 10 صفحه ویژه ، شماره سريال 17042 ، تاريخ انتشار 870507

" شهاب: دورادور شنيده بودم ازدواج كرده است. تعجب كردم آخر او هنوز يك دختر نوجوان بود كه به زحمت ١٤ سالگي را پر مي كرد. تازه ٢ خواهر بزرگتر هم در خانه داشت. حالا چرا او ازدواج كرده بود نمي دانم. اما اين را خوب مي دانستم ، كه معمولا اين زندگي هاي تازه شروع شده، ادامه خوبي ندارد چه رسد به آخر ، چه به آخر نمي رسد اين زندگي .....روزها گذشت اول به خوشي، اما .... خبرهاي تلخ هم يكي يكي از راه مي رسيدند و دهان به دهان مي گشتند. اول قهر و آشتي هاي بچگانه كه قبلا  با عروسك مي شد حالا با خانه و زندگي شكل مي گرفت. روز ديگر خبر مي رسيد كه در برابر مادرشوهرش ايستاده است به دعوا و سخت هم ايستاده است. از آن طرف گفته مي شد مادرشوهر هم از دخترك ١٤ ساله، توقع يك زن كامل را دارد. انگار يادشان رفته بود او را از عروسك هايش جدا كرده اند و از بازي هايش و هيچ آدمي يكباره بزرگ نمي شود پس نبايد توقع بزرگي هم داشت اما مادرشوهر داشت و پدرشوهر و خواهر شوهر و حتي شوهر جوانش كه خود هم از او چيزي كم نداشت! اين توقعات وقتي به زبان مي آمد، به كلمه تبديل مي شد مشكلات را شكل مي داد و كم كم كار از كلمه و متلك و... گذشت. خبر آمد، وقتي مادرشوهر روي عروس ١٤ ساله دست بلند مي كند، دخترك هم با چاقو به سراغش مي آيد و به تهديد چاقو در آسمان مي چرخاند... اين چاقو هر چند جان و حتي جامه اي ندريد اما رشته زندگي را بريد و خبر آمد، مهر طلاق زندگي به يك سال نرسيده را باطل كرد و دخترك به خانه بابا آمد تا پسرك هم راهي خانه پدري شود و انگار هر دو از يك بازي بر مي گشتند، يك بازي خسته كننده اما...

" دخترك افتاد پي درس، انگار از زندگي متلاشي شده اش درس گرفته بود كه اگر قرار است در امتحان زندگي موفق شود، حتما بايد درس بخواند و خواند. اوقات فراغت را هم به ورزش اختصاص داد، انگار مي خواست خود را براي مبارزه زندگي در فرداهايي كه مي آيد، آماده كند و آماده هم شد انگار، اين را در سال هاي بعد فهميديم كه او درسش را تمام كرد تا امتحان زندگي را با چشم باز برگزار كند. ورزش هم در كنار سلامت جسم، روح او را هم پيراست تا باروح و روحيه تازه به زندگي نگاه كند.

و سرانجام آن تجربه تلخ، به درسي شيرين تبديل شد براي دخترك ١٤ ساله اي كه امروز به زني ٢٤ ساله بدل شده است و خيلي پخته تر از سن و سالش زندگي نو يافته را مديريت مي كند. احترامش به خانواده شوهرش نمونه است و مهرباني كه به پاي شوهر مي ريزد هم زبانزد خاص و عام است. حالا او مادر دو كودك است كه كم كم بزرگ مي شوند و او بي آن كه بگويد، تجربه اش را در بزرگ كردن فرزندان به كار مي بندد. تازه او بر خانواده خود هم آنقدر تاثير گذاشته است كه در زندگي ديگر خواهرانش شاهد روزهاي تاريك نباشند بلكه با چشم باز انتخاب كنند تا شب هاشان هم مثل روز روشن باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

صفحه 12 اندیشه ، شماره سريال 17042 ، تاريخ انتشار 870507

بعضي هامان، ائمه را نه تنها امام زندگي نمي دانيم، بلكه از امامان هم فقط به تاريخ شهادت و سوگواري براي آنان دل بسته ايم. البته شايد در زبان، آنان را امام زندگي و دليل مسلماني هم بدانيم اما رفتارمان، صدق گفتارمان را گواهي نمي كند كه اگر مي كرد رفتار و كردار ما هم صادقانه بود و بر اساس رهنمودهاي پيشوايان معصوم شكل مي گرفت. آن وقت همه خوش خو مي شديم و بخشنده و بهشتي؛ چنان كه امام كاظم(ع) مي فرمايد:بخشنده وخوشخو در حمايت خداوند است و خدا او را تا بهشت همراهي مي كند.به باور من، اگر ما همين يك اصل را از امام كاظم ياد بگيريم، زندگي ما به كمال مي رسد و اخلاق ما نيز هم و رفتار ما اصلاح مي شود و آرامش در جامعه موج مي زند آن قدر كه نه تنها بدي نمي كنيم، كه بدي همسايه را هم تحمل مي كنيم تا او نيز به خود آيد و به خوبان بپيوندد.چنان كه امام تعليممان مي فرمايند كه  «حسن مجاورت، نيازردن همسايه نيست، بلكه صبر بر آزار همسايه است» و ما اگر امام كاظم(ع) را، امام زندگي بدانيم و بخواهيم زندگي را بر اساس هندسه معرفتي ايشان بنا كنيم، آن وقت با به عمل درآوردن فرامين ايشان، جامعه اي تهي از آزار و اذيت و سرشار از همراهي و همدلي خواهيم داشت تا همسايه ها، سايه هاي خويش را به مهر بر سر هم گيرند نه اين كه جز بدي واذيت، بهره اي نداشته  باشند. يادمان نرفته است كه در آموزه هاي اسلامي تا چهل خانه همسايه شمرده مي شود و از آن جا كه هرخانه، با چهل خانه ديگر همسايه است ما همه زنجيروار به هم وابسته ايم و بايد كه اين وابستگي را با دل بستگي همراه كنيم تا دل ها رابه دست آوريم و از تباهي رهايي يابيم، زيرا كه به فرموده امام كاظم عليه السلام، سه چيز، باعث تباهي است: ١ - پيمان شكني ٢ - رها كردن سنت نبوي ٣ - جدا شدن از جماعت مسلمانان و ما بايد، به پيمان خود وفادار باشيم، هم پيماني كه با خدا بسته ايم و در عهد الست بدان بلي گفته ايم تا غير خدا را نپرستيم و هم پيمان با اولياء  الله و هم پيمان با مردم كه اگر بر سر پيمان باشيم هم در ساحت دينداري، استواريم و هم در رفتارهاي اجتماعي، جايي در خور خواهيم داشت و در چشم ها هم عزيز خواهيم نشست؛ چه هيچ كس را نمي توان يافت كه از انجام پيمان دل خوش نباشد و زيبايي وفاي به عهد و پيمان ذاتي است كه هرگز زايل نمي شود، اما آن كه پيمان بشكند، عزت خودش هم شكسته است. آن كه از سنت هاي خداوندي و نبوي روي برتابد به سنت قهر و خشم خداوند گرفتار مي آيد و آن كه از جماعت اهل ايمان جدا شود طعمه گرگ هاي بي ايماني خواهد شد. پس هوشياري مومنانه رهاورد مكتب كاظمي است تا چشم ها را بگشايد و آن وقت چشم هاي به ايمان گشوده هرچه ببيند، زيبايي و ايمان خواهد بود، چه جهان جلوه جمال دوست و آينه رفتار و كردار ماست و ما هر كدام در اين عالم صورت خود را مي بينيم، زشت يا زيبا و چنين است كه حضرت زينب سلام  الله عليها، در كربلا صورت خود و حسين خويش را مي بيند و زيبا هم مي بيند، اما آل ابوسفيان و آل زياد، از آن جا كه زشت رو و زشت خو هستند در آينه جز زشتي نمي بينند و از اين روست كه آينه شكن مي شوند، حال آن كه اهل ايمان هر چه مي بينند، مثل خط و خال و ابروست كه در جاي خويش نيكوست و اين چشم هر آن چه ببيند، بايد كه دل ياد آن كند، آن وقت هم اين ديده را بايد بوسيد و هم دل را از پي ديده روان كرد كه زيبا، زيبا مي بيند و تماشاي زيبايي هم عين زيبايي است و اين هم عين ايمان است. عين همان زندگي كه امام كاظم معلم آن است پس زيبا ببينيم و هر روزه نيز رفتار و كردار خويش را به محك محاسبه بسنجيم و با حساب و كتاب هر روز از قطر نازيبايي ها بكاهيم و بر وسعت زيبايي ها بيفزاييم و چنان زندگي كنيم كه شايسته نام شيعه كاظمي باشد. آن گونه كه مرگي شهادت گونه و عزيز تقدير مان شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


دعواي زن و مرد بالا مي گيرد. زن كودكش را در يك محوطه رها مي كند و مي رود، به هر دليل ديواري فرو مي ريزد، آن هم درست روي كودك بيچاره و...

مرگ، نقطه پايان زندگي كوتاه كودك مي شود كه در لابه لاي قهرهاي بلند و دعواهاي پرصداي پدر و مادر گم شده بود. بنده خدا مي گفت وقتي از مادرش ماجرا را پرسيدم، آن هم پس از كلي تسليت و احتياط كه مبادا چيني نازك تنهايي او ترك بردارد، جوابي شنيدم كه مو را بر اندام آدم راست مي كرد. زن خيلي آرام و خونسرد گفت مرگ بچه باعث «خير» شد و حالا من و شوهرم آشتي كرديم! حرف در آشتي نيست كه اي كاش هيچ وقت قهر نمي كردند و اي كاش هيچ خانواده اي، رنگ قهر را نبيند و صداي دعوا را نشنود.

اگر هم شيطان آن ها را به دعوا و قهر واداشت، با نگاه رحماني آشتي كنند و مهرباني.

حرف دراين است كه نسبت به مرگ يك انسان كه از قضا فرزند آن هاست چنين بي احساس و سرد صحبت مي كنند حال آن كه سوگ يك كودك شيرين زبان به قاعده  بايد داغ باشد و طاقت سوز، اما انگار اين مادر، اين پدر،... بگذريم، براي احساسي كه مرده و عاطفه اي كه در تابستان هم -حتي- منجمد شده است، چه مي توان گفت و چه مي توان كرد؟ از اين سردي تابستاني!كه بگذريم، باز ماجرايي ديگر را شنيدم، كه نمي دانم چه بگويم و بر اين قصه پرغصه چه نامي بگذارم. فقط عرض كنم از همان لحظه اي كه خبر را شنيدم حالم دگرگون شد و هنوز هم به قرار نيامده ام. فرد مورد اعتمادي مي گفت: كار زن و شوهر به طلاق كشيد. آن ها يك كودك داشتند. هر كدام او را به ديگري پاس مي دادند و آن ديگري نمي پذيرفت تا سرانجام پدر يكي از زوجين سرپرستي كودك بيچاره را پذيرفت تا زن و مرد كه به كارد و خيار تبديل شده بودند، راحت تر از هم جدا شوند ام الله اما دعواي زن و شوهر، سر يك چيز ديگر بالا گرفت و هيچ كدام حاضر نبودند از آن دست بكشند، به نظر شما آن چيز، چه بود، فرزند ديگر؟ نه ! خودرو؟ بازهم نه، منزل؟ بازهم نه، هيچ كدام از اين ها نبود. بلكه مورد دعوا كه هر دو مي خواستند به هر قيمتي صاحب آن شوند، يك «سگ» بود بله يك «سگ» ! يعني پدر و مادري كه تحمل فرزند خود را نداشتند و آخر او را به شخص سومي سپردند، براي سگ، از هم يقه مي دريدند! حالا به نظر شما من حق ندارم افسوس بخورم؟ حق ندارم، حالم دگرگون شود؟ حق ندارم براي عاطفه هاي يخي، احساس هاي سنگي و مهرمادري كه به مهر ... تبديل شده است، سوگواره بسرايم؟ شما حالا چطور است حالتان با خواندن اين مطلب؟ هيچ از خود نمي پرسيد كه بر سر ما چه آمده است؟ مايي كه داعيه دار مهربان ترين قوم جهانيم و از تمدن چندهزارساله دم مي زنيم و ديگران را به مهرباني مي خوانيم مايي كه ... راستي چرا چنين شده ايم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ اين درست كه اين دو ماجرا بود و دو نمونه، اما گاه مشت ها، نمونه خروارند، هرچند خود همين دو مورد براي ما و جامعه ما بسيار است. مايي كه بايد نماد مهرباني و نمونه مردمداري باشيم. اما امروز، از آن مرگ، با چشم خشك مي گذريم، دريغ از گريه، و از اين زندگي، به هيچ مي گذريم و از فرزند هم، اما براي به دست آوردن يك سگ، چقدر خوي سگي ما غليان مي كند... راستي حالا، حالتان چطور است؟ (ص-۱۳)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

مي گفت، زن هم ١٠٠ است و مرد هم ١٠٠، هيچ كدام انعطاف ندارند و پايين نمي آيند از نظر خود؛ گفتم، آن كه در زندگي انعطاف نداشته باشد، سرش به صخره حوادث و دشواري ها خواهد خورد و آن كه از نظر خود به نفع حقيقت پايين نيايد جبر روزگار پايينش خواهد آورد. مي گفت: اصلا نمي توانند ارتباط منطقي برقرار كنند و زندگي شان تيره و تار است و انگار خورشيد مهر قصد طلوع در اين زندگي ندارد و... گفتم: خورشيد هست، مهر هم هست اگر دوطرف اندكي نگاه از خود برگيرند و به ديگري بيندازند و اگر اين نگاه اتفاق افتد، مباركي خويش را در قالب مهرباني و عشق نشان خواهد داد.

مي گفت زندگي شان به هم ريخته است و اصلا كلاف نيست و آن ها نمي توانند به هم تكيه كنند. گفتم: آهن را هم كه مي خواهند كلاف كنند، نيمي از اين مي برند و نيمي از آن تا با هم كلاف و محكم شوند . پس زن و مرد هم بايد هر كدام نيمي از توقعات و منيت هايش را به نفع ديگري كنار بگذارد، آن وقت خواهيم ديد كه زندگي چقدر محكم كلاف مي شود.

گفت سقف زندگي شان چنان سست است كه زلزله نيامده مي لرزد و آنان مشكل نيامده، دچار اشكال مي شوند. گفتم وقتي سقف، پايه هاي محكمي نداشته باشد، معلوم است كه بر خود مي لرزد. اگر ديوار ها محكم نباشد، سقف فرو مي ريزد و پايه هاي زندگي كه روابط زن و مرد است اگر لرزان باشد، سقف زندگي فرو مي ريزد. حال آن كه منطق حاكم بر روابط خانوادگي، هم به سقف قوام مي دهد و هم خود پايه ها زير سقف قرار بيشتري مي گيرد. پس مشكل اين است كه در يك زندگي، هر كدام يك «من» هستند و «ما» نشده اند. حال آن كه سقف زندگي روي «ما» شكل مي گيرد و تا اين من ها، ما نشوند، زندگي اصلا شكل نمي گيرد كه لرزان باشد يا نه. روزگارشان خوش باشد ، يا نه.

گفت نمي دانم چه كار كنم. حرف مرا گوش نمي كنند. گفتم به دست هركدام يك آينه بده شايد هم خوب باشد، يك دوربين روشن توي زندگي شان بگذاري تا رفتارشان ضبط شود بعد آن ها را بنشاني آن فيلم را ببينند تا دريابند رفتارشان چگونه است و تاكيد كردم اگر ما رفتار خود را ببينيم، در پي اصلاح برمي آييم، چنان كه وقتي در آينه نگاه مي كنيم، نازيبايي را برطرف مي كنيم پس مي توان اميد داشت آنان هم با ديدن فيلم زندگي خود در پي تغيير مثبت در رفتار خود برآيند شايد هركدام از زوج هايي كه گره مشكلات را با قيچي طلاق بازمي كنند اگر يك بار فيلم زندگي خود را مي ديدند به فكر اصلاح مي افتادند. شايد اگر اين فرصت را فراهم كنيم كه زوج ها به جاي ديدن خود، يكديگر را ببينند و زندگي خود را هم در آينه، اين همه آمار طلاق رشد نمي كرد. اگر فرصت خوب ديدن فراهم شود، به خوب شنيدن هم عادت مي كنيم و اين دو خوب، خوب گفتن را هم در پي مي آورد و رفتار خوب هم چهارضلع زندگي را تشكيل مي دهد تا ديگر سقف آرزوها برآن نلرزد... (ص-۱۳--۳/۵/۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:54  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


اين درست كه تو از آن سوي بام نيفتاده اي و تن و جان نيالوده اي به بد ديدن و بدخوردن و بدكرداري، اما داري از اين سوي بام مي افتي، حالا درپوشش رفتار مذهبي، پس باز هم از «متن زندگي» و متن مذهب كه براي مهندسي زندگي آمده است دور مي شوي حال آن كه هدف، زندگي كردن است براساس الگويي كه انبياء و ائمه مي دهند و باز توگاه به نام انبياء وائمه ازآن ها دور مي شوي... اين ها را به جواني گفتم كه پنداشته هاي مذهبي اش او را از زندگي دور كرده بود و پدر و مادرش به امان آمده از «زندگي گريزي» جوان خود مي گفتند با او صحبت كن! شايد نتيجه اي داشته باشد تا او كه به «تبعيدخودخواسته» از زندگي تن داده است و فكر مي كند در اوج تقدس و رفتار مذهبي است، به خود آيد و به «زندگي مذهبي» براساس «مذهب زندگي» روي بياورد. درست هم مي گفتند، مذهبي كه انسان را از زندگي بيرون كند، با حقيقت مذهب بيگانه است. من هم به آن جوان گفتم، رفتار زندگي گريز، به هرچه شبيه باشد به عرفان اسلامي شبيه نيست، چه عارف مسلمان در جامعه معرفت مي آموزد و معرفت مي آموزاند و به او كه از ازدواج گريزان بود گفتم، پيامبراسلام ازدواج كرد و ائمه نيز هم و گفتم علاقه آن ها به زندگي چگونه بود، پس جوان مذهبي هم بايد «همه زندگي اش» را براساس الگوي امامت و نبوت بنا كند، نه اين كه يكي را بگيرد و هزاران را فروگذارد. و بازگفتم، زندگي، يك بعد نيست بلكه داراي ابعاد است كه بايد هارموني داشته باشند تا زندگي مومنان شود و گفتم، گفت هاي ما ادامه داشت و او نيز از آن چه به اصطلاح «مرشدش» يادشان داده بود گفت و من در اين آموخته ها، با اين قرائت، عطرناب آموزه هاي دين را احساس نمي كردم هرچند ظاهر و پوسته، شكل مذهبي داشت و باز گفت وگوي ما با آن جوان ادامه دارد. ديروز هم از يك فرد مطلع شنيدم كه برخي جوانان به دام شكارچيان زندگي افتاده اند كه تحت پوشش جلسات مذهبي، جان هاي جوان را از باورهاي نادرست و خرافه و ... پر مي كنند و اين خطرناك است چرا كه وقتي فرزند خانواده به سمت گناه مي رود، اعضاي خانواده زود حساس مي شوند و تا مي توانند كار را چاره مي كنند اما وقتي در قالب مذهب، فرزند از حقيقت مذهب دور واز عرفان اسلامي تهي مي شود و در دام عرفان هاي دروغين مي افتد، كمتر خانواده ها احساس خطر مي كنند و گاه خوشحال هم هستند كه فرزندشان به جلسات مذهبي مي رود، حال آن كه بعد در مي يابند، در اين جلسات كه فقط نام جلسه مذهبي را يدك مي كشند جز خرافه، چيزي در جان فرزندشان ننشسته است و گاه فرزندشان به فردي منتظر «سيدخراساني» و ديگرمدعيان رابطه با امام زمان تبديل مي شود و پندارهايشان لباس عمل مي پوشد و او را از حقيقت انتظار و ظهور و ولايت و دولت يار غافل مي كند. و تاريخ بسيار سراغ دارد، پاك انديشاني خام را كه شكار پليدانديشان متظاهر قرار گرفته اند و ندانسته در راهي گام بر مي دارند كه برخلاف حقيقت دين و انتظار و... است و تنها باعث «وهن» مذهب و مذهبيان مي شود. به اعتقاد من بايد خانواده ها و متوليان امور فرهنگي در كنار دقت نظر درباره رفتار فرزندان و جواناني كه گام در بيراهه فساد مي گذارند، مراقب شكارگاه هايي كه با پوشش مذهب، به دنبال جذب جوانان است تا افيون خرافه را به جاي دين در زندگي شان جاري كند هم باشند چه گاه خرافه چون سراب كه عطش زده را مي كشد، مشتاق مذهب را هلاك مي كند با اين تفاوت كه زيان مضاعف هم دارد چه اگر جوان به بزهكاري و جرم روي كند تنها بر جان خويش زده است در صورتي كه، گرفتار شده در بند خرافات هم بر جان خويش مي زند و هم ايمان خويش و سراب خرافه، هيچ تشنه اي را سيراب نمي كند و حرف آخر اين كه مراقب فرزندانتان و فرزندانمان باشيم تا فريب متظاهران مدعي ارتباط با امام زمان را نخورند بلكه به گونه اي خودمان را و آنان را پرورش دهيم كه امام زمان به سراغمان بيايد. اجازه بدهيد، اين نكته را هم به صراحت بگويم كه من معتقدم همان گونه كه پشت جلسات فساد و تباهي، پشت باندهاي مواد مخدر و مشروبات، پشت گروه هاي سازمان يافته فسق و فحشا ، دشمن مكار و با برنامه ايستاده است، سرنخ بسياري از گروه هاي تخديركننده ذهن و انديشه مردم با خرافه هم در دست دشمن قرار دارد و اين دو لبه هاي يك قيچي اند براي بريدن زندگي و براي قطع ارتباط منطقي جوانان با مذهب. پس هوشيار باشيم، كه نايب هاي دروغين، وكلاي دروغين و سيدهاي خراساني دروغين در راهند. هوشيار باشيم و نسبت به مجالس به ظاهر مذهبي حساس باشيم و تلاش كنيم فرزندانمان در جلسات مذهبي حقيقي و شناخته شده كه الحمدلله بسيار هم هستند شركت كنند و راه بيابند و مسئولان هم با توسعه اين قبيل مجالس فضا را براي عقلانيت مذهبي و حقيقت خواهي جوانان فراهم كنند تا با وجود درياهاي نور، سراب هاي كور مجال جذب عطش زدگان را نيابند.(ص-۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


حالم به هم مي خورد از اين خبرهايي كه به جبر حرفه، بايد خواند. عقم مي گيرد از حروفي كه بايد در كنار هم شرح حادثه اي را رقم زنند كه همه از آن نفرت دارند. نمي دانم آيا تاكنون نقاشي حاضر شده است از جنايت، از خيانت از ... تابلويي بكشد؛ هيچ شاعري حاضر شده است از اين پلشتي ها شعري بسرايد؟ اما ما، خبرنگاران بيچاره حوادث هستيم كه بايد با شرمساري تمام از خبرهايي بنويسيم كه هر كدام براي شرمساري همه انسان ها كافي است. خبرنگار بد اقبال حوادث كم خبر نمي نويسد كه خودش پاره مي كند و به دور مي ريزد و چيزي كه شايد در ديگر گروه هاي خبري كم باشد اما اينجا زياد است. خبرهايي كه از بس كثيف است با آب دريا هم پاك نمي شود. خبرهايي از جنس «خيانت» كه به «جنايت» هم آلوده تر شده است. كاش مي شد چنين خبرهايي را نوشت. كاش چنين خبرهايي شكل نمي گرفت اما هست، متاسفانه، حادثه هست و خبر هم هست و گاه براي عبرت آموزي و هشياري گري بايد نوشت اما نه از سر تفنن و سرگرمي كه از سرهشدار چه اگر كسي اين خبرها را از سر تفريح بخواند، دور نيست كه زندگي خودش هم قصه تفريح ديگران شود، پس بايد عبرت گرفت از آنچه اتفاق مي افتد. از جمله خبرهاي زشت و پلشتي چون «خيانت هاي جنايت بار» بايد لايه هاي زيرين اين حوادث را واكاويد و چرايي هاي يك ماجرا را فهميد چه هيچ جنايتي به يكباره شكل نمي گيرد بلكه اين جنايت را آغازي است به اسم خيانت و خيانت از يك نگاه شروع مي شود، كلمه مي شود، لبخند مي شود. ديدار دوباره مي شود...شيطان جشن مي گيرد گناهي را كه عرش را مي لرزاند. جشن مي گيرد ماجرايي را كه انسان از آن نفرت دارد. آري جشن مي گيرد شيطان... و دريغا كه گاه برخي آدم ها نقش آفرين اين جشن هاي شومند. چنان  كه در خبري كه با تيتر «بي تفاوتي شوهر به همسرش، وي را به كام مرگ كشاند» روي خروجي خبرگزاري فارس قرار گرفته، از ماجرايي روايت شده است كه زن به خيانت دامن آلوده، به كمك مردي خيانت پيشه، شوهرش را كشته است با اين توجيه كه نسبت به او بي تفاوت بوده است آن هم به دليل «كار زياد». يعني مرد با همه وجود كار مي كرده است تا خانواده اش در آسايش باشند اما خانم چون احساس كرده است كه شوهرش چندان كه بايد به او توجه ندارد به سوي بيگانه ميل كرده است و با همدستي او شوي خسته از كار را از پا درآورده است غافل از اين كه آنچه او بي تفاوتي مي نامد، شايد اثر خستگي كار زياد مرد باشد. انگار نمي داند در اين روزگار گاه حقوق دو شيفته كاركردن هم كفاف زندگي را نمي دهد به خصوص اگر زن مثل او باشد. به هر روي اين خبر تلخ را هم خوانديم و كاش زن و مرد، به رشدي برسند كه به زندگي همه جانبه نگاه كنند و مرد بداند، زندگي همه اش در پول خلاصه نمي شود و چه بسا، آسايش هايي كه به آرامش بدل نمي شود بلكه گاه يك لبخند هزار بار بيشتر از ماديات آرامش آفرين باشد و زنان هم بدانند «توجه مرد» فقط صدقه و قربان رفتن وكلمات عاشقانه خواندن نيست بلكه تعهد او به خانواده و تلاش مدام او براي فراهم كردن امكانات آسايش خود بهترين «توجه» به خانواده است. كاش بدانند وقتي مردي با همه وجود كار مي كند، نبايد «نابكارانه» با بيگانه، سر و سري داشت و تيغ مرگ بر گردن شوهر كشيد...بگذريم. كاش هوشيار باشند همه خانواده ها و بدانند هيچ كس از راه باطل به حق نرسيده و با جنايت و خيانت به آرامش دست نيافته است، كاش بدانند.....(ص-۱۳)
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط غلامرضا بنی اسدی  |