تبليغاتX
من نوشته ها!!
اجتماع...فرهنگ...سیاست


بعضي وقت ها خانم هايي كه طعمه مي شوند و قرباني، خودشان مقصرند. خودشان سرصحبت را باز مي كنند يا به صحبت راننده جواب مي دهند، خودشان با او به خانه و خارج از شهر مي روند. خودشان ... اين ها صحبت هاي يك شهروند بود كه پس از درج يادداشت «باز هم قتل هاي عنكبوتي» كه روز دوشنبه هفته گذشته با محوريت قتل هاي عنكبوتي دركرج تحرير شده بود، با نگارنده درميان گذاشت و تاكيد داشت همين خنده هاي سبك سرانه، همين صحبت هاي ادامه دار، همين زود صميمي شدن ها و ... است كه مقدمات يك جنايت را فراهم مي كند. او مي گفت حاضر است موارد متعددي گواه بياورد براي حرف هايش كه سبك سري ها گاه به سردادن زيرآب و دشنه منتهي شده است روح گفته هايش اين بود كه در شكل گيري جنايت هايي از نوع قتل هاي عنكبوتي، گاه يك نگاه، يك كلمه، كليد فاجعه مي شود و ... تا حدودي درست مي گفت. گاه يك كلمه، كبريت مي شود براي خرمن زندگي و مي سوزاند همه چيز و همه كس را پس به كوچكي كبريت نبايد نگريست بلكه بزرگي حادثه اي كه خلق مي كند را بايد در نظر داشت و در كنار بررسي نقش قاتل كه جنايت بار و ضدانساني است سويه ديگر ماجرا را كه گاه غفلت قربانيان است، بايد درنظر آورد.

يادمان باشد ما در آموزه هاي ديني توصيه شده ايم كه مراقب نگاه هايمان باشيم و مواظبت كنيم كه نگاه آلوده، تيري از تيرهاي شيطان است به گاهي كه براي شكار انسان مي آيد پس مراقب نگاهمان باشيم و مراقب زبانمان نيز هم و هوشيار باشيم تا شكار شيطان و شيطانك هايي كه به بوي خون و جنايت عادت مي كنند نشويم و به خصوص بانوان اين ناموس هاي عزتمند ايران مراقب باشند كه شيطان، گرگ هايش را هار، رها مي كند تا عنكبوت وار به شكار پردازند، پس هوشياري مضاعف كنيد.

و مباد كه باز بانگ بر شهر خورد كه جنايت هاي زنجيره اي جديد شكل گرفته است. مباد كه بازخودرويي، تابوت آرزوها و عفت وحيات يك زن ايراني شود. مباد كه زن ايراني، به خانه اي پاي بگذارد كه هوايش به نفس شيطان آلوده است. مباد كه ...

من هيچ گاه اعتقاد ندارم كه نقش زنان بيشتر از مردان باشد در جرم اما به اين اعتقاد دارم كه در برخي گناهان، همراهي زن نيمه ديگر شكل دهنده جرم است. بگذريم كه گاه گرگ ها، به زور، به عفت بي گناهي، چنگ مي اندازند و به جانش هم. بگذريم از اين كه كم نبوده اند زناني كه به «عنف» مورد حرمت شكني قرار گرفته اند، اما در بسياري از مواقع نيز رويه زنان بوي همراهي مي دهد. ... بگذريم!

يك شهروند، يك روزي مي گفت، تا زني كنار خيابان با «وضع مشخص» نايستد، مردي با خودرو جلوي پايش ترمز نمي كند. اما اين قصه از سوي ديگر هم قابل بازخواني است؛ تا مردي داراي «وضع مشخص» نباشد، جلوي زني چنان ترمز نمي كند. باز بگذريم از اين كه مثل باند صدمتري هم پيدا مي شوند كه بانوان مسافر را مي ربودند و از اين دست حوادث كم اتفاق نيفتاده است كه مسافران، شكارهوس مسافربران شده اند پس براي جلوگيري از وقوع جرم بايد مومنانه هوشياري كرد و متقيانه، مراقب چشم و زبان بود و عزتمندانه، تن به گناه نداد تا شايسته نام زن و مرد ايراني بود.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نه براي آن دنيا كه براي همين دنيا به امام علي محتاجيم. نه براي بعد از مرگ بلكه براي همين زندگي به الگوي زندگي علوي نيازمنديم. اگر ما را نه ايمان به «مبداء» باشد و نه به «معاد» اما قصدمان زندگي باشد باز نيازمند مولاييم كه اسوه بهترين شكل زندگي بودند و محتاج كلام هدايتگر شان كه همواره انسان را به سوي بهترين ها هدايت مي كردند. در اين نوشتار هم به فرمايش هايي اشاره مي كنيم كه هر انساني -با هر عقيده  و مرام- بدان شايق است و اشتياق او هم به اندازه بهره مندي اش از انسانيت است و هر كه انسان تر، علوي تر و هر كه علوي تر انسان تر است...

امام علي «دوستي» را كليد زندگي خوب و «توانگري»را نه در برخورداري از مال و منال كه در فراواني دوستان مي دانند و ناتواني را نيز در فقر دوستي و به تاكيد مي فرمايند «ناتوان ترين مردم كسي است كه توان به دست آوردن دوستان را ندارد و ناتوان تر از او كسي است كه دوستي به دست آورد و او را از دست بدهد». ما نيز با دريافت اين حقيقت اگر در برخورداري از دوستان توانگر شويم، آن وقت جامعه به توانگري خواهد رسيد و از تعاون اين توانگران، آرامش و كمال و آسايش و رفاه فراوان توليد خواهد شد و ما را به جامعه آرماني نزديك تر خواهد كرد.

در فرازي ديگر از فرمايش هاي امام علي عليه السلام به نكته ظريف ديگري مي رسيم كه اگر بدان توجه عملي كنيم ديگر ايران، «جهان سومي»  نخواهد بود. امام مي  فرمايند «شهرها به حب و دوستي وطن  آباد مي شود» و در شهرآباد و با مردمان آبادانديش و آبادگر، ديگرجهان سوم معنا نخواهد داشت. چه جهان سوم، چنان كه پروفسور حسابي دانشمند بزرگ ايراني وقتي در برابر سوال يك دانشجوي خارجي قرار مي گيرد كه مي گويد استاد! مي گويند شما از جهان سوم آمده ايد. جهان سوم كجاست؟ و آن دانشمند پاسخ مي دهد، «جايي كه هركس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هركس بخواهد خانه اش را آباد كند ، بايد در تخريب مملكتش بكوشد» اين در صورتي است كه اگر براي آباداني وطن از آبادي خانه خود چشم بپوشند، خانه خودشان آباد مي شود و به راستي اگر ملي انديشي و وطن خواهي جاي خودمحوري و خودخواهي را بگيرد و اگر همت ها در خدمت آباداني وطن قرار گيرد، خانه همه آباد مي شود چنان كه مولا علي عليه السلام نيز، دوستي وطن را راه و دليل آباداني شهرها مي دانند و شهرهاي آباد از خانه هاي آباد تشكيل مي شود.

پس مي توان گفت در جايي كه شهرها و خانه ها ويران است، عشق به وطن هم جز توهمي بيش نيست كه اگر افراد را عشق وطن در سر باشد، همت ساختن شهرها و خانه ها هم در بازوها فوران مي كند. من معتقدم ما براي رهيافت به حق خود در مسير توسعه و رسيدن به افق هاي ترسيم شده در سند چشم انداز و حتي فراتر از آن، نيازمند بازشناسي هويت خود براساس آموزه هاي علوي هستيم و باز بر اين گمانم كه همين يك كلام نيز كليد رسيدن به فرداي بهتر است تا با وطن دوستي كه باوري مومنانه است وطن خود را بسازيم تا زندگي و خانه خود ما هم ساخته و آباد شود.امام در جاي ديگر هم به نكته اي اشاره مي كنند كه توجه به آن باز ما را به تلاش بيشتر وا مي دارد و آن اين كه «فقر و تنگدستي و طول عمر را به خود تلقين مكن». چه آن كه فقر را ملكه جان كند توان برخاستن نخواهد يافت و دست تكدي دراز خواهد كرد و آن كه به طول عمر باور داشته باشد كار امروز را آن قدر به فردا واگذار خواهد كرد كه هرگز انجام نشود.

حال آن كه جامعه براي ساخته شدن به باور توانستن و توانگر بودن محتاج است ... پس خوب است در عيد ميلاد امام علي كه روز مرد هم هست كمر مردانه بربنديم براي رسيدن به فرداي بهتر و افق هاي روشن سند چشم انداز ايران اسلامي كه اين مومنانه ترين راه پيروي از مولاست.(ص-۴---۲۵/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


" من هميشه پشت سرت راه مي روم پدر حتي زماني كه مرا جلو مي فرستي و از پشت سر نگاهت را احساس مي كنم و مطمئنم باز هم در حال شكر خدايي و به تسبيح او مشغول. چه بارها شنيده ام فرزند را نعمت خدا مي داني كه بر آن شكرها لازم است اما من همواره پشت سرت راه مي روم چه مي دانم تو خود در راه خدا گام مي نهي پس هر جا تو پا بگذاري صراط مستقيم است و پيمودن صراط مستقيم با تو عشق است، اي همه روشنايي!

" تو كه هستي پدر، هم دلم گرم است و هم پشتم و مگر مي شود پشت به كوه داشت و گرماي مهرش را احساس نكرد؟ مگر مي شود در بهشت نگاه تو بود و دلگرم نبود. بهشت من تويي پدر كه عشق را معرفت را، فتوت را و هرچه زيبايي است يك جا جمع كرده اي.

" پدر، بارها به دنبال هديه اي درخور تو بوده ام تا به مناسبت روز پدر پيشكش حضورت كنم اما باز به همان هديه اي مي رسم كه بايد براي مادر خريد؛ آينه! آري آينه و چه هديه اي از اين بهتر كه براي زيباترين ها، هديه اي ببريم كه بازتاب دهنده زيبايي ها باشد؟ به راستي اگر معرفتي باشد و فهمي آيا مي شود براي يوسف جز آينه هديه برد؟ آن كه جز اين هديه مي برد نه يوسف را شناخته است و نه از زيبايي فهمي دارد و آن كه براي پدر و براي مادر هم جز آينه برد قصه اش همين است.

" يادم هست سال هاي پيش در همين روز نوشتم كه «ايستاده ام به ياعلي كه تو آموختي ام پدر!» و امروز هم حرفم همان است و ايستاده ام بر همان عهد و پيمان و قدردان تو كه مرا با علي عليه السلام آشنا كردي. دهانت بوسيدني است پدر كه از همان كودكي راز برخاستن و ايستادن و ايستاده ماندن را در رمز «ياعلي» به من آموختي و من دانش آموز اين مكتب هنوز ايستادن را بي ذكر يا علي بي معنا مي دانم و راستي مگر مي شد ايستاد بي يا علي!

" پدر! تو راز حلال انديشي مايي و مگر نه اين كه هركس هر بذري بكارد همان را سبز شده خواهد ديد و تو لقمه هاي حلالي كه به زحمت به دست مي آوردي به زحمت در دهان ما مي گذاشتي و ما اگر بهشتي در خاطر داريم به بركت همان لقمه هاست. همان لقمه هاي بهشت آفرين والا از لقمه هاي حرام و آتش ناك كه جهنم شكل مي گيرد و براي ديدن جهنم نگاهي به اطراف كافي است تا ثمره لقمه هاي حرام را ببينيم و شعله هايش را تماشا كنيم و چه بسيار جهنم كه در كوچه ها برپا است اما تو بهشت را به ما هديه دادي.

" پدر! هر وقت لحظه هايم از زيبايي سرشار مي شود و لبانم در ترنم آيات وحي، زيبا و معطر مي شود، اولين نامي كه يادم را عبيرافشان مي كند نام تو و مادر است كه با زيبايي بزرگم كرديد و با قرآن آشنايم.

" من قدردان شمايم پدر و به تكرار مي گويم قنوت شما، فاصله زمين و آسمان را به صفر مي رساند و من مي توانم پرواز در آسمان را تجربه كنم. مي توانم با فرشته ها پرواز كنم. مي توانم از فرشته ها بالاتر بپرم، مي توانم آدم شوم، مي توانم ...

" پدر! همه بوسه هايم نذر دستانت، همه نگاه هايم پيشكش سيمايت و پيشاني ام به خاك گام هايت متبرك باد كه سجده را به من تعليم كردي و يادم دادي غير از خدا، بنده هيچ كس نشوم.

" پدر! با زيباترين شعرها و گل ها و آوازها، روزت مبارك.(ص-۹---۲۵/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:25  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

از هر بچه اي كه بپرسيد، قوي ترين، مهربان ترين بزرگ ترين و صاحب همه ترين هاي خوب دنيا كيست پدر را نشان مي دهد و پدر در ذهن آنان از همه قوي تر كاراتر، زيباتر است چنان كه مي خواهند وقتي بزرگ شوند چون او بشوند و پدر گاه بدون آن كه بداند براي فرزندانش نقش مدل را دارد، خب اگر اين مدل بداند جايگاه خود را و شرايط را هم بفهمد و بتواند «ترين هاي» خوب را در خويش به كمال برساند، فرزندي كه براساس اين مدل پرورش پيدا مي كند هم خوب پرورش خواهد يافت اما اگر به هر دليل پدر، راه را به بيراهه گره زند، فرزندانش هم در همان بيراهه پا خواهند گذاشت و در «ترين هاي بد» گوي سبقت را از او خواهند ربود. لذاست كه در خانه اي كه پدر اهل جرم است، پسر از او پيشي مي گيرد و در جايي كه پدر اهل صلاح است، خانواده هم بر مدار صلاح و سلامت مي گردد و كم است كه در مزبله، گلي برويد و يا در گلستان خاري قد بكشد. به هر روي، هر بذري كه كاشت شود، به گاه «برداشت» همان محصول را خواهد داد. پس توجه بايد داشت به نقش تربيتي پدر كه به جد در پيش گيري از جرم موثر است و از ديگر سو، فرزندان نيز بايد بدانند، آن  كه آنان را بيش از همه دوست دارد، بهترين دوست آنان هم است و پدر در اين وادي اولين است فرزندان هم بايد با دريافت اين واقعيت در رهيافت به حقيقت رهنمود پدر را غنيمت شمارند و نشود، چنان كه سرنوشت جوان خانواده  كش دوباره تكرار شود. ماجرايي كه در همين صفحه مي خوانيد و من خود، سال هاي پيش با تيتر«رفاقت هاي كثيف» درباره اين ماجرا نوشتم و اكنون هم در آستانه روز پدر مي گويم اگر اين جوان و جوانان ديگر مي دانستند كه آن چه آنان در آينه نمي توانند ديد، پدرشان در خشت خام مي بيند و اگر درك كنند كه پدر جز خير و صلاح آنان را نمي خواهد، دست به اين جنايت ها نمي زدند. به راستي اگر مشق زندگي پدرهاي خوب سرمشق باشد، كسي كارنامه اعمال به گناه سياه نخواهد كرد و باز ...بگذريم، پدر قوي ترين و اثرگذارترين است در وادي كاهش جرم و محدودسازي نازيبايي ها در زندگي فرزندان كه گاه طبيبانه درمان فرزند را پر درد هم آغاز مي كند و در همين صفحه بارها خبرهايي خوانده ايم از پدراني كه وقتي از اصلاح فرزند نااميد شده اند براي اين كه شر وجود فرزند شرور به جامعه نرسد، آنان را تحويل قانون داده اند. در همين صفحه از پدراني گفته ايم كه براي اصلاح رفتار فرزندان، از جان خويش دست شسته اند و گاه تيغ ناجوانمردي فرزند ناخلف را به جان پذيرفته اند تا نگذارند او راه به جهنم برد اما دريغ كه بسياري قدر گوهر پدر نمي دانند و بر سر هوس، روي جنايتكاران را سفيد مي كنند. بگذريم، پدر را قدر بايد دانست، دوستي اش را، مهرباني اش را، راهنمايي اش را ارج بايد نهاد.(ص-۱۳--۲۵/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:17  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

 هر دردي را درماني بايد كه اگر ميسر نشود، به مرگ بيمار منتهي خواهد شدمرگي تلخ و باز هم تلخ! قصه جامعه هم همين است اگر ويروس يك بيماري شناسايي و كشته نشود، جامعه را خواهد كشت. نگويند مگر جامعه هم كشته مي شود كه اگر كشته نمي شد، شاهد اين همه كشته هم نبوديم. يادمان نرفته است آموزه هاي ديني را كه هركس يك نفر را بكشد انگار همه انسان ها را كشته است. پس وقتي همه انسان ها كشته شوند مگر جامعه اي هم مي ماند كه زنده باشد؟ براي زندگي بايد به دنبال «زندگي» بود و آن را از دل «مرگ» بيرون كشيد و مگر نه اين كه باز تعليممان كرده اند كه در قصاص براي اهل بصيرت و دانش، زندگي و حيات است؛ پس بايد از دل مرگ زندگي بيرون كشيد و اين را بارها گفته ام و نوشته ام در ماجراي قتل هاي عنكبوتي مشهد، در بحث كركس سياه، و... چند جنايتكار ديگر هم نوشتم و گفتم براي حراست از زندگي بايد اين افراد را كه خود را و خداي خود را از ياد برده اند و اول مرگ خويش و ايمان خويش را تماشا كرده اند و بعد آدم كشته اند به صورت علمي مورد مطالعه قرار داد و علت هايي را كه از افراد عادي، جنايتكاراني چنين «ددمنش» مي سازد بايد شناخت و چاره كرد والا مرگ معلول، هرچند كمترين حق اوست، چاره كار نيست كه اگر بود پس از حسن اورنگي، خفاش شب هاي تهران، بيجه، عنكبوت و كركس و عقرب و ده ها جنايت كار ديگر، باز شاهد آن چه اين روزها در كرج و ورامين هستيم نبوديم. اگر علت ها بازشكافي مي شد، شكافي براي رسوخ شيطان باقي نمي ماند. اگر با شناخت عوامل شكل دهي به اين شخصيت هاي ضدقهرمان، منفي و زشت سيرت براي رفع آن عوامل تلاش مي كرديم، روزگار «سفيد» بود تا نياز نباشد براي خبر جنايت ها صفحات سفيد كاغذ را «سياه» كنيم!

نمي دانم باز هم اين سخن چقدر اثر خواهد كرد اما باز هم مي گويم، اين دو عنكبوت را به مطالعه كارشناسان بگذاريد و كارشناسان هم با اين مطالعه، دين خود را به جامعه ادا كنند تا ديگر، شاهد اين همه ياغي گري نباشيم. در ماجراي قتل هاي عنكبوتي، يادم است در مطلبي با عنوان قتل هاي عنكبوتي ساندويچ هاي ميلياردي، سخن قاضي عادل عدليه را گواه آوردم كه از فقر شديد قربانيان حكايت داشت و گفتم تا وقتي كساني لقمه هاي ميلياردي برمي دارند و سفره بسياري تهي تر از پيش مي شود، بايد انتظار چنين زلزله هايي داشت. آن نوشته هنوز در ذهن خيلي ها مانده است كه از قضا در نمايشگاه خراسان كه در هفته گذشته برگزار شد، شهرونداني هنوز با آن نوشته به نويسنده آشنايي مي دادند و متاسفم كه امروز هم بايد آن گفته ها را بازگو كنم، متاسفم كه باز بايد بگويم دركنار مطالعه قاتل به زندگي مقتولان هم نگاهي داشته باشيد و چاره كنيد كار را قبل از آن كه به تكرار براي بعضي ها به عادت تبديل شود! بترسيم از روزي چنين كه خدا كند هرگز ما را پيش نيايد كه عادي شدن گناه و جرم، بسترساز گناهان بزرگ تر است و جامعه اي كه به گناه عادت كند سرانجام خوبي نخواهد داشت.

پس لطفا به زندگي فكر كنيد. براي توليد زندگي تلاش كنيد مطمئن باشيد اگر بذر زندگي بكاريم، زندگي خواهد روييد. به فكر مردم و سفره ها و جيب شان باشيد تا فقر، راه ها را به بيراهه و زندگي ها را به نكبت گره نزند. اين را گفتم تا پاسخي باشد براي شهرونداني كه ديري است صاحب اين قلم را به اين پيغام مي نوازند كه «مرده اي؟ يا زنده اي؟ صدايت خفه شده است يا قلمت شكسته و...» مي خواهم بگويم، من مردم، فداي سرتان، خفه شدم فداي فريادتان، قلمم شكست فداي قلم هاي نشكسته تان اما بياييد، همه به دنبال زندگي باشيم. من اگر مردم، يك نفر كم مي شود زندگي اگر بميرد، همه مي ميرند!..(ص-۱۳)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:47  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

"يكم: موتورسواران را دوست داشتم وقتي كه آرپي جي بر دوش به شكار تانك هايي مي رفتند كه به شكار ما مي آمدند. با همه وجود دعا مي كردم از اين هماوردي، موتورسواران به سلامت و همراه با سربلندي برگردند. در نگاه من، موتورسواران قهرمان غيرت و غيرتمندان جبهه حق بودند كه دست از جان شسته، به دنبال مرگ مي دويدند.

"دوم: از موتورسواران بدم مي آمد. وقتي مي ديدم براي ترور ياران انقلاب موتور را روشن مي كنند. با همه وجود دعا مي كردم هرگز به مقصد نرسند. بلكه در اولين گام، مرگ آن ها را در آغوش كشد.

"سوم: بدم مي آيد هنوز از موتورسواراني كه در خيابان به نقاشي جرم مي پردازند، قداره مي كشند، كيف مي قاپند و مي گريزند. دوست دارم همان اول، حادثه اي آن ها را از حركت بازدارد. دوست دارم همان جا، زمين دهان باز كند و آن ها را ببلعد، دوست دارم... دوست دارم، هم پليس با سرعت عمل كند و موتورسواران كيف قاپ را سرجايشان بنشاند. دوست دارم، مردم حساس شوند تا وقتي موتورسواري كيف مردي، زني، پيري، جواني را قاپيد، همه او را تعقيب كنند تا آخر و بگيرندش و تحويل قانون بدهندش تا ادب شود، موتورسواري كه به جنگ مردم آمده است.

"چهارم: دوستش دارم. همان موتورسواري كه دوست مردم است همو كه در ميدان شهداي مشهد- يكي دو شب پيش - وقتي ديد موتورسواري كيف يك زن را قاپيد، به تعقيبش پرداخت و با پذيرش خطر، به جلويش پيچيد و راهش را بست و جوانمردانه، آن ناجوانمرد را گرفت تا پليس برسد. حساسيت او را عزيز مي دارم كه با يادآوري آموزش هاي سربازي كه در نيروي پليس گذرانده بود به شكار موتورسوار سارق پرداخت. كاش من، كاش تو، كاش همه ما در برابر آن  چه در اطرافمان روي مي دهد حساس مي بوديم. كاش با كمك به يكديگر، آتش ناهنجاري هاي اجتماعي و اقدامات آرامش سوز و امنيت ستيز را فرو بنشانيم. كاش همان طور كه در برابر آتشي كه به خانه كسي مي افتد همه احساس مسئوليت مي كنيم، براي همكاري در برابر آتش كه به روح و روان مردم مي افتد بر اثر زورگيري و... هم همراه باشيم. مطمئن باشيد اگر ما، هر كداممان مقابله را با دزد و سارق وظيفه خود بدانيم، هيچ كس جرات سرقت و زورگيري و كيف قاپي نخواهد كرد.

"پنجم: من موتورسواراني را كه به آرامش و آسايش مردم مي انديشند و به گاه نياز در كنار مردم اند، دوست دارم.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:12  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

نمايشگاه « خراسان؛ قديمي و صميمي» به پايان رسيد و به ناچار همه از در خروجي، خارج شديم، اما هنوز در آغاز گفتنيم، پر انرژي تر از پيش و مصمم تر از گذشته با افق هاي تازه كشف شده در كلام مردم اهل نظر كه بايد پيموده شود و اين شرح حال ماست كه:

« گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغاك

هزار باده ناخورده در تن تاك است»

و ما مشتاقيم، هزار در هزار روز توفيق خدمت داشته باشيم براي همنوشي هزار در هزار باده اي كه ناخورده مانده است. بگذريم يك نكته ديگر هم هست كه بايد گفت و آن، اين كه براي ساخت يك فيلم، چه دست ها كه به كار نمي شود و چه انديشه ها نيز هم، اما آنچه ما بر پرده نقره اي سينما و تلويزيون مي بينيم فقط هنرنمايي هنرپيشگان است و بس. انگار نه انگار اين صحنه ها، پشت صحنه اي هم دارد از فيلم نوشت ها تا تداركات، تا كارگرداني، تا فيلم برداري، تا عكاسي، تا لباس و دكور و تدوين و... تا تهيه كنندگي. ما فقط « بازيگران» را مي بينيم و حتي « بازي گردانان» را هم نمي بينيم. حال آن كه تا يك فيلم ساخته شود، چه دست ها به كار مي شود و انديشه ها هم.

در ماجراي نمايشگاه ما نيز قصه همين بود و فقط اهل قلم به روي صحنه آمدند و حال آن كه براي توليد يك روزنامه ده ها انديشه و دست به كار است و هزاران تلاش مي شود تا آنچه روزنامه اش مي خوانيم به درخانه شما آيد، از خبرنگاران دور دست گرفته تا تلاشگران بخش هاي اداري، تا پرتلاشان واحدهاي فني تايپ و صفحه آرايي و ... تا مردان پرهمت قسمت چاپ كه عزم مومنانه به كار دارند. تا صبورمردان كم توقع ونجيبي كه شب تا به صبح كوچه به كوچه را مي گردند و خانه به خانه را هم تا روزنامه به موقع به دست شما برسد، موزعاني كه هرگز ديده نمي شوند اما كارشان ديده مي شود.

از سازمان آگهي ها تا حسابداري و... تا معاونت كوشا و ساعي شهرستان ها و تا همه قسمت هاي روزنامه. اين ها همه در تلاشي هماهنگ در كار توليد روزنامه مي كوشند اما در نمايشگاه فقط روزنامه نويسان آمدند تا آن حكايت زيبا كه حضرت حافظ مي فرمايد مكرر شود كه؛

«... در كار گلاب و گل، حكم ازلي اين بود

كان شاهد بازاري، و اين پرده نشين باشد...»

و ما نيز- روزنامه نويسان - شاهد بازاري شديم، تا همكاران مان پرده نشين شوند هرچند ماجراي دوستان ما، حديث حاضر و غايب بود كه؛

هرگزحديث غايب حاضر شنيده اي

من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

و همكاران ما اگرچه به اقتضاي كار، سرپست خود مشغول خدمت بودند اما دلشان با شما مردم بود در نمايشگاه. آن ها هم مي خواستند صحبت هاي شما را از نزديك بشنوند و عطر حضورتان را استشمام كنند ولي ميسر نشد

اما اميدواريم روزي در نمايشگاهي بزرگتر، شاهد حضور همه بخش ها و قسمت ها در كنار هم باشيم تا شما با خدمات اين عزيزان هم بيشتر آشنا شويد. و مي ماند حرف آخر؛

به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است...(ص-۱۲)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:41  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

؛روايت ٦٠ سال در ٢٠ گام

؛مي شود با چند گام كه شايد به ٢٠ هم نرسد، ٦٠ سال را پيمود، مي شود كوچك شد، كوچك و كوچك تر، موهاي سفيد را سياه كرد، موي از صورت سترد و نوجوان شد و رفت به ٦٠ سال پيش به اولين روز تابستان ١٣٢٨ رفت و عمر را دوباره آغاز كرد و آمد تا امروز، شايد در كمتر از ٢٠ گام شايد كمتر از چند دقيقه و دوباره، موي سفيد كرد، چين بر ابرو زد و حتي قامت خميده داشت به سان ٦٠ سالگان... اينجا دالان تاريخ نيست، آغاز نمايشگاه روزنامه خراسان است كه با عنوان «خراسان؛ صميمي و قديمي» در حوالي ميدان دكتر شريعتي برپاست، همان شريعتي كه روزگاري واژه هايش در همين روزنامه خراسان، روشني آفرين و كلماتش جاري مي شد. مثل چشمه، چشمه اي كه امروز به تلاش گذشتگان و امروزيان به «كاريز» تبديل شده است. تصاوير روزنامه هاي زمان هاي گوناگون كنار هم چيده شده است درست مثل آدم هاي نسل هاي گوناگون در كنار هم... و به زمان اكنون كه مي رسيم، تصاوير، گوياي اوضاع مختلفند، از شرح فقر و استعدادهاي زخمي تا نقش آفرينان وادي هاي مختلف تا چهره سياستمردان در قاب هايند و هر تصوير، حرفي است گفتني اما در سكوت، از اين هم كه بگذريم، قصه تازه آغاز مي شود، در ميداني كه هر گروه از تحريريه خراسان به تناوب پذيراي مهربان مردم هستند كه مي آيند به بزرگواري و سخن مي گويند به تكريم، حرف مي زنند به روشنايي نور و به زلالي مهتاب و ما چقدر خوشبختيم كه مخاطباني چنين فهيم داريم، مردماني از جنس آب و آينه و آيات روشن خداوندي. راوي غرفه روابط عمومي كه بروبچه هاي آگهي و اشتراك را هم در كنار خود دارد ابوالفضل واله است كه با زهير، جوان همكارش پاسخگوي مردمند و آنورتر رضا خدابنده لو... غرفه بعدي با مسئوليت عطش زدايي از لب هاي خسته و تشنه، حسين پورحسن را در خويش جاي داده است كه به كار توزيع شربت مشغول است و غرفه ديگر، كه با غرفه روبرويش در روزهاي گوناگون، گروه هاي گوناگون تحريريه را ميزبان است و آنسوتر، غرفه مدير مسئول و سردبير است كه آفتابي ترين غرفه هم هست، به روشني دل مردمي كه مي آيند، كنار آن غرفه تماشاخانه است و تماشاي فيلم آشنايي با روزنامه و عكاس هاي پرتلاشي كه لحظه به لحظه را با حضور شما ثبت مي كنند.

بروبچه هاي پرجوش و خروش جيم به سر دستگي صادق ملكي، نشان مي دهند جيم بي خود فراگير نشده است و بعد از غرفه ٢ تحريريه، تلاقي سنت و مدرنيسم را در يك لنگه در چوبي با كوبه اي از جنس «موس» شاهديم، اينجا غرفه بايت است كه چيدماني تخصصي دارد و با سعيد طباطبايي و حسين اكبري، وزن خاصي يافته است و اين همه كه در طرح زيباي قندهاري و يارانش خانه هاي قديمي حس نوستالژيك آدم را هم تحريك مي كند با نماي كاهگلي، نشان از اين دارد كه همه اهل يك خانه ايم و يك خانواده به اسم خراسان. چه ما كه قلمداران اين قبيله ايم و چه شماياني كه ما را جان جانانند و من چقدر از اين با شما بودن خوشحالم و منت دار شما كه امانت خراسان را از خويش مي دانيد. درست مثل جواني كه با حرارت از طراحي اتاق فكر در روزنامه مي گفت و مي خواست روزنامه با دريافت مدرن ترين آموزه هاي جديد ژورناليسم هرگز از نفس نيفتد تا آن جوان ديگر كه مي خواست باشگاه دوست داران خراسان راه اندازي شود تا آن ها هم به اين روزنامه كه ميراث فرهنگي اش مي دانند اداي دين كنند. از آن خانم ٥٦ ساله كه به يادمان مي آورد، زن ٥٦ ساله ايراني هرگز «پيرزن» نيست تا آن اهل قلم قديمي كه به تكريم قديمي ترها مي خواند و تا  آن خانواده اي كه چند دهه روزنامه خراسان را صحافي كرده اند و تا مردمي كه از روز اول تا امروز صبحش را با خراسان آغاز مي كند، درست ٦٠ سال ب الله بگذريم در نمايشگاه علاوه بر مسئولان مختلف استان كه پراميد مي آيند و خستگي مي زدايند از جان اين قبيله، همكلامي مردم با صاحبان قلم به نام و نشان هم زيبايي خاصي دارد و گاه شاهد صنعت «آشنايي زدايي» هم مي شويم، آنجا كه مخاطبي، نويسنده موردنظرش را با آ نچه در ذهن تصور كرده است برابر نمي بيند و تعجب كنان مي پرسد فلان كس شمائيد؟ مثلا او نويسنده را مسن و جاافتاده و بلندقامت تصور كرده است اما با كسي روبرو مي شود كه سن چنداني ندارد و قد بلند هم نيست و اين همه زيبايي هاي نمايشگاه را صد چندان مي كند. كورش شجاعي، مدير مسئول و محمد سعيد احديان، سردبير هم بيش از همه ما، محل رجوع مردم و مسئولان هستند، بالاخره هر كه بامش بيش، برفش بيشتر و اينان هم اين برف ها را به اميد تبديل شدن به آب و جاري شدن براي مردم دوست دارند. اينجا نه مدير و نه سردبير و نه بروبچه هاي خراسان خسته نمي شوند هر چند، ساعت هاي زيادتري سرپايند اما سر از پا نمي شناسند و من حتم دارم با پايان نمايشگاه، ما چقدر افسوس خواهيم خورد و چقدر آرزو خواهيم كرد تا دوباره نمايشگاهي باشد تا بي واسطه و رودررو با شما خوبان سخن بگوييم و بيشتر سخن بشنويم و معلوم نيست ديگر چنين فرصتي باشد، پس تا همين پنجشنبه كه وقت هست، غنيمت شمريم و... لحظه ها را با ديدار، جاودانه كنيم.ما هنوز شما را چشم در راهيم.اما آخرين بخش، يادنويسي است بر پرده اي بزرگ كه ده ها خودكار از آن آويزان است براي يادهايي كه مي نويسيد و اين يادنويسي به در خروجي ختم مي شود، دري كه اگر مي توانستم آن را مي بستم تا همه با هم براي هميشه بمانيم.(ص-۱۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:56  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

به گمانم، حضرت حافظ در اين بيت كه مي گويد« عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

در پي بازگويي اين نيست كه نسبت به خير و شري كه اطراف ما اتفاق مي افتد، بي توجه باشيم.

حافظ چون «زاهد مدعي» را «مدعي زهد» مي داند، به طعنه اش مي نوازد والا بخواهيم يا نخواهيم گناه دگران بر ما مي نويسند حتي اگر خود از گناه دامن پاك داشته باشيم چنان كه وقتي آتش شعله مي كشد، هيچ مميزي در كار نيست. خوب و بد را با هم مي سوزاند چنان كه خشك و تر را نيز هم؛ چه ما يكان، يكان در كنار هم بسان جزاير جدا از هم زندگي نمي كنيم تا كنش ما بي واكنش بماند و به خود ما مربوط بشود بلكه ما، در كنار هم يك جامعه را تشكيل مي دهيم و در جامعه كه زنجيروار به هم وصل است ، كنش يا واكنش هر حلقه به ديگر حلقه هاي زنجير مربوط است و نمي توان گفت هركس مي تواند ساز خود را بنوازد چه جامعه داراي يك هارموني خاص است و نظم ويژه و همگرايي همگاني را مي طلبد.

پس فقط يك راه مي ماند براي كسي كه مي خواهد به كسي كاري نداشته باشد و ديگران هم به او كاري نداشته باشند و آن اين كه بار خويش بردارد و خانه جايي بنا كند كه شانه به شانه خانه كسي نباشد و پشت به پشت خانه كسي هم ندهد و الا در جامعه كردار هركس به ديگران هم مربوط مي شود لذا بايد همگان نسبت به آنچه روي مي دهد حساس باشند.

اين حساسيت مي تواند در كاهش رفتارهاي مجرمانه و پرخطر، فراگيرترين و اثرگذارترين نقش را ايفا كند و در توسعه، تعميق و گسترش رفتار سالم و آرامش اجتماعي نيز جايگاه اول را داشته باشد.

اين حساسيت تا بدانجا كارساز است كه اسلام سلامت جامعه را رهين حساسيت و مسئوليت مي داند كه در قالب امر به معروف و نهي از منكر انجام مي پذيرد و با امر به معروف و نهي از منكر آگاهانه و نقش آفريني همگاني است كه جامعه زنده و كشور پالايش شده از بدي ها و سرشار از زيبايي ها مي شود و مجرمان عرصه را چنان بر خود تنگ مي بينند كه به حاشيه رانده و يا اصلاح شده وارد جامعه مي شوند و صد البته اين حساسيت نبايد تنها در تار موي دختري و آستين كوتاه پسري خلاصه شود بلكه بايد همه منكرها و اقدامات مجرمانه را دربرگيرد تا هيچ كسي در هيچ جا به خود اجازه هيچ نوع جرمي ندهد بلكه هرگاه شروع به اقدام مجرمانه كرد يك جامعه را در برابر خود ببيند كه اگر چنين شود نه شاهد اختلاس فلان و نه شاهد سرقت فلان خواهيم بود نه خبر از جنايت خواهيم خواند و نه كسي جز به حرمت و كرامت به زن و مرد و دختر و پسر خواهد نگريست.

اگر جامعه حساس باشد ، مرزهاي عقيدتي، اخلاقي، معنوي و فرهنگي، چونان مرزهاي جغرافيايي مشخص، محكم و دست نيافتني خواهد شد.

اگر حساسيت باشد، حسگرها، قبل از وقوع جرم، آن را كشف خواهند كرد وآن وقت زندگي در چنين جامعه اي گوشه اي از بهشت را به ياد خواهد آورد. آيا نمي خواهيم بهشتي باشيم.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:11  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

یكم: سال ها پيش- يادم هست - كه بنده خدايي نامه اي نوشته بود به مرحوم گل آقا، كه پدرم امسال مرد و نه كسي پرده اي نوشت، نه تماسي گرفت و نه كسي به تعزيت آمد تا تسلاي دل داغدار ما باشد اما سال قبل كه مسئوليت داشتم، عروس خاله نامزد دختر خاله ام مرد، خسته شدم از بس آمدند و رفتند و چاپلوسانه گريه هم كردند پرده نوشتند ده تا ده تا، دسته گل هاي آنچناني آوردند.

اما امسال كه پدرم مرد از هيچ كدام آن ها خبري نبود! گل آقا، جواب طنز داده بود كه مثلا پدر شما بايد پارسال مي مرد اما تلخ نيشتر را زده بود روي دمل تملق و چاپلوسي بعضي افراد كه تا طرف صاحب ميز است، خاك كفشش را هم تميز مي كنند اما يك قدم كه اين سوتر آمد، جواب سلامش را هم نمي دهند و طرفه بازاري است بازار تملق!

دوم: چندي پيش كه يكي از بستگان يك مقام نه چندان مطرح استاني فوت كرده بود، چه آگهي ها كه چاپ نشد و چه دسته گل ها كه كنار هم چيده نشد به قيمت چندين ميليون تومان و چه فراوان آدم هايي كه آمدند به تسليت يا بهتر بگوييم به تملق و خودنمايي و شايد هم ناني بود كه به قرض آورده بودند تا فردا چند برابرش را با امضاي او بستانند. نان آورده بودند تا اگر آجر هم شد به قول شاعر، به قيمت افزون تر بفروشند. اما بازار تملق، چاپلوسي، ريا و تظاهر بيداد مي كرد و از حضور برخي ها، چنان بوي تظاهر بلند بود كه نفس كشيدن در فضا را سخت مي كرد. اما...

سوم: يك دانشمند عالم مي ميرد، اما چندان كه بايد نامش بر زبان ها نمي نشيند و كسي دسته گلي نمي آورد هر چند او خود باغبان باغ در باغ گل بوده و به بركت هر روز حياتش، حيات بيماري را پر از نور سازندگي كرده و با هر دانشجو كه پرورده، راهي به سوي فردا گشوده است. ام الله انگار نه كسي آمده است و نه كسي رفته است. انگار فقط صاحبان مقام و ثروتند كه شايسته احترامند اما عالمان را كه منابع انساني هر كشورند، حرمتي نشايد!

بگذريم، پروفسور فريدون افتخار شاهرودي پدر علم ژنتيك جانوري ايران و چهره ماندگار و عضو پيوسته فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي هم به رحمت خدا رفت. انگار فقط خدا اين بندگان دانشمند خود را قدر مي داند و ارج مي گذارد و ما بندگاني كه «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق» را بسيار بر زبان مي آوريم، به گاه عمل نه سپاس گزار تلاش خلق علم انديش هستيم و نه سپاس گزار خالقي كه اين بندگانش را چون چراغ فرارويمان قرار داد. بگذريم، اين هم گذشت، افتخار شاهرودي هم به تاريخ اهل علم پيوست اما ما با اين روش به جايي نخواهيم رسيد و تا در بر اين پاشنه مي چرخد كه فقط اهل مقام و ثروت در چشم عزيز بنشينند و عالم و دانشمند را كسي نبيند، روزگار ما هم اين خواهد بود.

به اين مهم نمي پردازم كه بسياري از تبريك و تسليت ها و تاج گل ها و... از كيسه من و شماست، باز هم بگذريم!(ص-۹)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:58  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

اگر هر روز بامدادان «شما» منتظريد تا «روزنامه خراسان» به دستتان برسد تا صبحانه «جسم» با صبحانه «جان» همراه باشد، امروز، عصرگاه، ما اهل قلم خراسان در نمايشگاه «روزنامه خراسان» شما را چشم در راهيم تا توفيق رفيق شود و «جان» به «جانان» برسد. چه اگر اصحاب قلم جان باشند، شما «جانان» هستيد و جان زماني عزيز است كه به جانان برسد و ما آن مبارك لحظه ها را انتظار مي كشيم تا «نگار آسا» از در درآييد و كلبه ها يا به قولي غرفه هاي ما را معطر كنيد و معطر است هر لحظه اي كه با نفس شما همراه باشد. آري از امروز شنبه تا پنج شنبه ما در نمايشگاه روزنامه خراسان مي خواهيم در هم كلامي با شما، خود را براي گام نهادن به راهي تازه مهيا كنيم. مي خواهيم مستقيم تر از هميشه سخنان و پندها و هشدارها و هوشيارباش هاي شما را بشنويم. مي خواهيم با دغدغه هاي شما -هرچند خود از آن جدا نيستيم- بيشتر و بيشتر آشنا شويم. اصلا مي خواهيم شما را از نزديك زيارت كنيم، سلامي عرض كنيم و احوالي بپرسيم و باز، اصلا مي خواهيم با شما باشيم. امروز، بروبچه هاي گروه حوادث از سجادپور دبير گروه، تا علي  توپ ريز، قديمي ترين حوادث نويس تا كرماني و ارجمند كه جوانند و پركار و تا غلامرضا تديني راد كه در امتداد تاريكي، به روشني مي انديشد در غرفه حوادث مي نشينند تا در كنار مديران و مسئولان و نيز دبيران و اعضاي ديگر گروه هاي كاري تحريريه و روزنامه خوش ترين ايام عشق را با خوانندگان تجربه كنند. پس زياد منتظرمان نگذاريد. تازه، بروبچه هاي جوان و پرشور «جيم» و «بايت» هم منتظر مخاطبان خاص خود هستند در غرفه هاي خاص خود، پس شما كه مي خواهيد با اهل قلم خراسان از نزديك آشنا شويد، از همين امروز به نمايشگاه بياييد به نشاني حدفاصل ميدان شريعتي (تقي آباد) و چهارراه دكترا، از ساعت حدود ١٧تا٢١ ....

(ص-۱۳) 
تاریخ انتشار : 5/04/87 شماره سریال 17023
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:24  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

"يكم: يكي از دلايل بروز و توسعه ناهنجاري ها، ناآرامي ها، ناشكيبايي ها و شكل گيري گناه و عصيان و... اين است كه ما، «امامت» را در زبان خلاصه كرده ايم ولي نه دلمان سراي ايمان به امامت است و نه در عمل بدان مومنيم حال آن كه «امامت» عين ايمان است كه بايد نيت را روشن كند و دل را هم و آن گاه زبان را و بيان را مسيل بازگويي اين ايمان كند و در آخر، اين دونيكي  را در رفتار خويش ملكه كند. و اين درست ايمان به امامت است كه ما -شيعيان- آن را از اصول دين مي شماريم.

"دوم: هر امام با ولادت خويش، پيغام آور اين حقيقت است كه انسان نبايد گم شود بلكه خداوند با ارسال هر رسول و با ولادت هر امام، راه حقيقي را به انسان مي نمايد تا از بيراهه، بازگردد و به راه آيد. راهي كه به سوي حق و حقيقت است. و باز مي توان گفت خداوند، نه از انسان نااميد نيست كه با فضل خود با قرار دادن هاديان راه، اميد را به انسان هم هديه مي كند.

"سوم: امام باقر عليه السلام كه بنا به قولي، فردا مبارك روز ولادت اوست، نيز چونان پدران و پسران معصوم خود چراغ هدايتي است براي بشريت. چرا كه نه در مكاني خاص و نه در زماني خاص خلاصه نمي  شود بلكه در هميشه زمان و همه زمين دليل راه و حجت ايمان به خداست و اين ما هستيم كه هر كدام به ظرفيت و جودي خود بايد از اين آفتاب، جام برگيريم و جان روشن داريم. به باور من امام به مثل عين خورشيد است و هركس به همان اندازه اي مي تواند بهره گيرد كه فرصت چشم گشودن داشته باشد. پس يادمان باشد در مطالعه عملي ائمه چشم بگشائيم، و پس از ديدن، پاي به راه شويم و به مقصد برسيم والا از ديدن تنها، كار چاره نمي شود. بايد ديد، بايد عاشق شد و با عاشقانه زندگي كردن، عشق آن خوبان را هم برانگيخت و ترجمان حديث قدسي «من طلبني و جدني و...» شد.

"چهارم: براي رهيافت به زندگي مومنانه با مهندسي عصمت كه سرشار از آرامش، آسايش، عبادت و عبوديت و بستر كمال انساني است بايد آموزه هاي ائمه را به عمل درآورد و به حقيقت اگر ما هر روز، خود را به يك روايت متخلق كنيم در پايان سال، جامعه پر از انسان هاي اخلاقي خواهد شد و در جامعه اخلاقي و در جمع انسان هاي اخلاق گرا، بداخلاقي ها فرصت بروز نمي يابد و در جامعه اي كه بداخلاقي نباشد و جايش را به خوش اخلاقي بدهد، بستر براي كمال انساني فراهم است و مبارك جامعه اي است آن جامعه.

"پنجم: از امام باقر عليه السلام، پنجگانه اي نقل شده است كه اگر به عمل درآيد، جامعه، رستگاري را با همه وجود شاهد خواهد بود. ايشان مي فرمايند تو را به چند چيز سفارش مي كنم: ١- اگر مورد ستم واقع شدي ستم مكن. ٢- اگر به تو خيانت كردند، خيانت مكن ٣- اگر تكذيبت كردند، خشمگين مشو ٤- اگر مدحت كردند، شاد مغرور مشو ٥- اگر نكوهشت كردند، بيتابي مكن. البته روشن است كه در برابر ستم و خيانت بايد ايستاد و آن چه امام مي فرمايند اين است كه با ستم به جنگ ستم وبا خيانت به مبارزه با خيانت نمي توان رفت چه با هيچ زشتي  نمي توان با زشتي درافتاد و اميد صلاح و اصلاح داشت. بلكه در برابر ستم و خيانت و هر نازيبايي بايد زيبا رفتار كرد. در برابر ستم، عدل ورزيد، در برابر خيانت، حق را و امانت داري را احيا كرد و بدين گونه رفتارها را اصلاح كرد.

" ششم: اين فرموده امام باقرعليه السلام هميشه در يادمان باشد كه «خداوند در روز قيامت در حساب بندگانش، به اندازه عقلي كه در دنيا به آن ها داده است دقت و باريك بيني مي كند »پس هركس به اندازه عقل خود بايد در اصلاح رفتار خود بكوشد و اين كه بگوييم، چون او بد كرد پس بدكرداري، سزاوار اوست و بد را با بد جواب دادن. منطق ديني ندارد، او به اندازه عقل خود بد كرد، تو به بزرگي عقل خود بزرگواري كن و نيكو پاسخ بده تا بدي از ميان برخيزد.

" هفتم: ائمه، امام زندگي هستند. پس زندگي خود را به قاعده امامت زيبا كنيم تا زينت آنان باشيم نه آن كه زشتي كردار ما، آن بزرگان را شرمگين كند.

" هشتم: در زندگي مومنانه گناه نيست، در جامعه مومنانه، زشتي نيست. در دل مومن هم غير از خدا و جود ندارد. پس همه جا محضر خداست و نشايد كه او را معصيت كنيم.

(ص-۲)تاریخ انتشار : ۱۳/04/87 شماره سریال 17022
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:19  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

" او كه آمد، خراسان، خورشيد خود را يافت و از آن پس خراسان شد خانه خورشيد، شد كاشانه روشني، شد كعبه اي كه راز نماز را شكوفا مي كرد. شد مظهر همه زيبايي ها كه از هر گوشه اش چشمه اي مي جوشيد، پر از زيبايي بود. او كه آمد، همه زيبايي ها شناسه خراساني گرفتند و شناسنامه خراساني نيز هم و از آن پس «هرچيز يا زيبا بود و يا خراساني نبود» چه امام خراسان خط تميز زيبايي از نازيبايي و حق از باطل بود. " او كه آمد، زمين صداي گام هاي پراطمينان حضرت موسي را شنيد، چنان كه از ديگر سو فرعون تمام قد در قامت مردي از جنس حيله و هوشمندي، قد كشيد تا زمان دگرباره مردي را ببيند كه از معاويه هم «پيچيده انديش تر» و زيرك تر بود و مثل فرعون مقتدر و چون همو، ساحر فراوان در اطراف خويش داشت، هرچند اين سحره، طناب و بند نداشتند، كلامشان در قالب پند، بند بر باور مردم مي افكند. اما او كه آمد، كلامش حجت حق شد و چونان عصاي موسي كه بندها را فرو بلعيد، گفتارهاي باطل به مناظره آمده را درهم شكست، او كه آمد، سخن كه به حجت قوي بيان داشت و سحره در هم شكستند و بسياري شان به خداي ابن موسي الرضا مومن شدند تا مامون فرعون شده اين بار فتنه اي ديگر در چله كند. " او كه آمد، خراسان شد، خانه خورشيد و از آن پس طالبان روشنايي از هر سو به اين سو مي آمدند، آن گونه كه مشتاقان حج به مكه مي روند و شايد از همين روست كه زيارت او را با حج مقايسه كرده اند كه اگر حج از آن توانگران است، فقراي مالي كه به توانگري معرفتي رسيده اند را هم حجي است در خراسان كه انسان را به صاحب حج مي رساند. " او كه آمد، خاك خراسان، عبيرافشان شد و نفس كشيدن در هوايش رشك برانگيز فرشتگان و چشمه هايش، سراينده معرفت و چنين است كه مكتب معرفتي خراسان شكل گرفت تا هميشه مردمان را به حريم مولاعلي بن موسي الرضا آورد و تا روز دهم تير كه هم زمان با ورود مولا امام رضا به خراسان است «روز خراسان» نام بگيرد و زينت تقويم ها شود. زينت همه زمان ها. "او كه آمد، شد «روز خراسان»، اگرچه پس از چندين قرن تقويمي آن را ننوشته بود اما در دل هر عاشق تقويمي است كه به خط عشق در آن به يادگار مي نويسند روزهاي خدا را و روز ورود امام رضا (ع) به خراسان هم روز خراسان بود هر چند حالا تقويم ها هم به گواهي روز خراسان خواهند آمد و روز دهم تيرماه شد «روز خراسان». "او كه آمد، خراسان بزرگ شد و پهنه آن شد يك مدرسه، مدرسه رضوي، مكتب رضوي با آموزه هاي ناب آن ناب ترين مرد و حق است كه با رسميت يافتن «روز خراسان» در تقويم ها، منش و روش «خورشيد خراسان» هم به رفتار همگاني تبديل شود تا حظ ما از اين روز، فيض و سعادت رضوي شدن باشد. نه دلخوش شدن به يك نام كه اگر يك نام، نامه رهايي و برائت از آتش مي بخشيد، جد و جهد و جهاد و تلاش و عبادت و عبوديت فلسفه اي نمي يافت. پس بايد روز خراسان بهانه اي باشد براي آغاز پرداخت  بهاي رضوي شدن كه همانا گذشتن از خويش است و رسيدن به او. "او كه آمد، خراسان از قطعه اي جغرافيايي در گوشه زمين به جغرافياي معرفت در همه زمان ها تبديل شد و ما اهالي خراسان شديم قبيله اي كه از زادن تا مردن مكتب نشين خوبي هاييم و صد البته از اين مكتب بايد بهره اي مومنانه و عارفانه ببريم تا شايسته آفتاب نشيني ديار امام رضا(ع) شويم و شايسته است مسئولان و مردم همه در راه تثبيت «روز خراسان» و ترويج و توسعه فرهنگ خراساني تلاش كنند تا بتوانيم دين خود را به مكتب رضوي ادا كنيم.(ص-۲)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:29  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

تفرج اگر به گشايش روحي نينجامد كه تفرج نيست بلكه از حبس بدتر است. تفريح اگر به فرح نينجامد كه عذاب است نه شادماني و نه راهي براي آرامش اعصاب مردم كه در طول ايام بيقرار و فرسوده مي شود. پس بايد براي تفريح و تفرج مردم برنامه داشت و براي به آرامش رسيدن آن ها تلاش كرد و از اين منظر، سلامت فضاي تفرجگاه ها و تفريحگاه ها يك ضرورت است كه نهادهاي مسئول بايد بدان «توجه ويژه» داشته باشند نه اين كه وقتي مردم خسته از هزار گرفتاري، پي جوي آرامش، سري به اين مناطق مي زنند، مشكلات و گرفتاري هاي ديگري هم بر فهرست گرفتاري هاي قبلي شان افزوده شود و اعصاب آن ها با سوهان دوباره مواجه شود. وقتي خانواده ها به تفريح مي روند بايد به فرح، به شادماني برسند، بايد گره هايي كه مشكلات هر روز بيشتر بر پيشاني شان مي اندازد، باز شود. بايد زن و دختر مردم بتوانند به راحتي نفس بكشند. بايد بتوانند بي هراس از مزاحمت  اين و آن، فرش خود را پهن كنند اما ... آيا سري به تفريحگاه ها و تفرجگاه ها زده ايد؟ حضور گروهي جوانان و موتورسواران را كه به شكار آرامش مردم آمده اند، ديده ايد؟ هراس از اين حضورهاي آرامش آشوب را در چهره خانواده ها چطور؟ آيا اين چهره ها، دليل موجه براي اقدام وفق قانون و اعمال قانون از سوي نهادهاي مسئول عليه امنيت آشوبان نيست؟ ... بارها و بارها خانواده ها در تماس با گروه حوادث روزنامه خراسان با شرح آنچه بر آن ها رفته و آرامش آنان را قرباني كرده است، خواستار حضور نهان و آشكار پليس براي حراست از حق آرامش مردم شده اند. آن ها مي گويند، حضور برخي افراد كه جز مزاحمت كار ديگري -گويا- ندارند، زحمت افزاي خانواده ها مي شود و گاه به درگيري ميان آنان با مردم منجر مي شود حال آن كه حضور پليس در اين اماكن، زمينه ناپرهيزي افراد خاص را از بين مي برد و با ارتقاي آرامش و امنيت، احساس امنيت و آرامش را هم به مردم هديه مي دهد و عملا باعث پيش گيري از جرم مي شود. هم جرم مزاحمت و هم جرايمي چون سرقت و ... كه برخي اوقات خانواده ها را از آمدن به تفريح و تفرج پشيمان مي كند. مردم معتقدند، تا وقتي كه برخي افراد هنوز به كمال فهم و رعايت قانون نرسيده اند و براي خود حق انجام هركاري را قائلند و به هر كاري هم دست مي زنند، حضور پليس مي تواند برنامه آن ها را برهم بزند تا عموم مردم و به خصوص خانواده ها طبق برنامه خود تفريح كنند، بي آن كه شاهد وقوع حادثه و جرمي باشند.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:5  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


هر فرد را تولدي است و مرگي اما بهشتي، دو مرگ داشت و يك «احياء» اضافه بر تولد و مرگ معمول مردمان. افراد عادي متولد مي شوند، زندگي مي كنند و مي ميرند و نقطه، پايان! اما بهشتي دو مرگ ديگر را هم تجربه كرد. اول از سوي خود او كه به باور مومنانه «موتواقبل ان تموتوا» رسيده بود و با فهم مرگ، زندگي مي كرد آن گونه كه هر لحظه براي لبيك گفتن به «ارجعي الي ربك» حاضر بود و مهندسي زندگي خود را اين گونه تعريف، طراحي و اجرا كرده بود تا لحظه اي درنگ نكند لذا به «كمال نترسيدن از مرگ» رسيده بود و... اما دوم؛ ما، خود او را كشتيم. با تيرهاي طعنه، بازخم هاي توهين با شمشيرهاي تهمت! او را هر روز ترور مي كرديم بر اساس طرحي كه دشمنان مهندسي كرده بودند و چه فراوان بوديم ما كه دانسته يا ندانسته پشت خاكريز دشمن و يا حتي چندگام جلوتر به سوي بهشتي تير مي انداختيم. يادمان كه نرفته است سال هاي ٦٠-٥٩-٥٨ را. چقدر بهشتي در چشم ما مرد. چقدر شكست او كه همه تلاشش «شكستن بت ها» بود؟... اما اين پايان كار نبود. بلكه درست همان جايي كه دشمن با انفجار بمب در حزب جمهوري اسلامي مي خواست بر بهشتي و پرونده و زندگي اش، يك جا نقطه پايان بگذارد، ماجرا تبديل شد به نقطه، سر خط! بله، نقطه، سرخط! سر خط را هم با عنوان شهيد بهشتي شروع كرديم تا بزرگ مرد مقتدر اما مظلوم تاريخ ايران در خطي قرار گيرد كه هرگز به نقطه نمي رسد، حتي اگر همه تيرهاي طعنه و نامردي را در چله كنند، شايد به اندازه «ويرگولي» ما را از باز فهمي بهشتي باز دارد و نه بيشتر. چه «خط سرخ شهادت، خط آل محمد و علي است» و اين راه روشن را هيچ شيطاني نمي تواند به نقطه پايان و بي بازگشت برساند. آيت ا...دكتر بهشتي در زندگي مجدد و احياء شده خود جاودانه شده است. اما اين نكته را به ياد مي بايد داشت كه اين تجربه با بالاترين هزينه ها به دست آمده است پس بايد آن را قدر بدانيم تا ديگر دست هاي ناپاك به كمك افكار ناپاك و واژه هاي ناپاك، «بهشتي انديشان» را هدف نگيرند. يادمان باشد كه مومن از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود و مباد كه باز سرمايه هاي انقلاب به تير تاراج دشمنان گرفتار آيند و باز ما هم «هوراكشان» در صف خدنگ باران بهشتي انديشان باشيم. مباد كه باز براي بزرگان، مرگي ديگر را رقم زنيم كه اين مرگ ها را جز شهادت، به احياء پيوند نمي زند. پس هوشيار باشيم و سرباز بي جيره و مواجب يا با مزد جبهه دشمن نشويم. «غصه بهشتي» بايد براي ما تجربه اي شود تا «قصه هايي» از آن دست در «امروز» اين ملك شكل نگيرد كه بعد با هزار غصه خوردن و اندوه كشيدن نتوان كار را چاره كرد و باز يادمان باشد، كه اگر چه بهشتي با شهادت احياء شد، ما براي هميشه از نعمت وجود او محروم مانديم و جاي خالي او را هنوز و تا هميشه احساس مي كنيم كه فقدان هر عالم، ثلمه اي بر اسلام است كه نمي شود آن را چاره كرد. پس به دست خويش، «ثلمه افزاي» اسلام و نظام و كشور نشويم و باز يادمان باشد حتي اگر به جاي درخت تناور و پرثمر، نهالي هم بكاريم و از باد و باران گزند نبيند، سال ها بايد صبر كرد تا به ثمر برسد حال آن كه ما گاه درخت پرثمر را از ريشه  در مي آوريم، بي آن كه حتي نهالي هم به جاي آن بكاريم. گاه خانه خود را خراب مي كنيم بي آن كه توان بهتر ساختن يا حتي ضعيف تر ساختن را داشته باشيم و نتيجه مي شود خرابه نشيني ما پس به آن چه مي خوانيم، مي شنويم و بازگو مي كنيم بينديشيم مبادا، زهر كلام ما، در كام برادرمان بچكد و تير طعنه ما، قلب ياران انقلاب و بزرگان كشور را كه بزرگ تر از هر سرمايه ملي براي كشورموثرند بدرد. خدا كند تامل در «غصه بهشتي» ما را از فرو غلتيدن در گره هاي قصه هايي از اين دست وا رهاند.(ص-۲--۶/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:45  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


بهشتي را عزيز مي داشتم و در قلب كوچكم، جاي بزرگي به آن بزرگ مرد داده بودم كه فردايي پرشكوه براي اين ملك و ملت مي خواست. براي من بهشتي، اسوه اي بزرگ بود و در دوردست كه براي چون او شدن بايد راه هاي بزرگ و پرسنگلاخ را و وادي به وادي پر از خار مغيلان را پشت سر گذاشت و از همان كوچكي و كودكي مي دانستم، بهشتي به سادگي بزرگ نشده است و براي بزرگ شدن هم بايد زحمت كشيد و باز از همان كودكي حس مي كردم، بهشتي، سرمايه اي فراملي است. شخصيت بزرگي كه نه تنها ايران كه جهان به چونان او بزرگاني محتاج است ومديون نيز هم اما گروهي نه تنها اين دين را ادا نكردند، بلكه احتياج خويش را هم ناديده گرفتند و آن بزرگ را به تير و سنگ و تيغ نواختند، قصه شده بود صحراي كربلا، كه نيزه دار با نيزه مي زد و شمشيردار با شمشير كماندار با تير و آن كه اين سه نداشت با سنگ و شايد هم كساني را كه سنگي به مشت نيامد با فرياد و چنين بود كه بهشتي كه به گواه امام مظلوم زيست و مظلوم رفت و خار چشم دشمنان اسلام بود در ميان اصحاب انقلاب شبيه ترين شد به امام حسين عليه السلام، سيدالشهداي همه تاريخ و بهشتي شد سيدالشهداي انقلاب. آن روزها كه به بهشتي ناجوانمردانه هجوم مي بردند، اگرچه در ميانشان ناآگاه و جاهل كم نبود، اما فراوان بودند كساني كه بلنداي قامت و رفعت معرفت و انديشه بهشتي، ذهن كوچكشان را پر از حسد كرده بود و آنان چون نمي توانستند مثل بهشتي قد بكشند كوشيدند، آن قامت افراشته را در هم بشكنند به سنگ خدعه، تير طعنه، تيغ جنايت و نيزه خيانت. ام الله اما حقيقت اين است كه آن چه نيزه در پهلو و تير درچشم و تيغ در جان و سنگ بر پيشاني شد، ايران بود كه از نعمت چون بهشتي بزرگي محروم ماند و پس از شهادت او و ديدن جاي خالي اش همه دريافتيم كه چه فاجعه اي به بار آمده است و از ميان مخالفانش پرشمار بودند كه خود را تيغ در جان يافتند و فهميدند، با دريغ سايه بهشتي، هيچ سايه اي شكل نگرفت و تازه فهميدند، سربازان پياده نظام و بي جيره و مواجب كه بودند و چه افسوس ها كه نخوردند اما دريغ كه در حسرت پر شدن «ايران از بهشتي» مانديم و نديديم هرچند فكر آمريكا را هم خوانده بوديم. اما دريغ!بگذريم، آن روزها گذشت و از نبود بهشتي كم ضربه نخورديم، اما بايد مي كوشيديم حداقل چند گامي در مسير پر شدن «ايران از بهشتي» برمي داشتيم تا لااقل اگرنه پر از بهشتي، لااقل چند بهشتي قامت مي كشيدند و كارمان را بسامان مي كردند؛ ام ..... بگذريم. اين روزها كه جاي خالي بهشتي و ياران شهيدش را مي بينم آرزو مي كنم، راه بهشتي شدن پررونق شود تا اگرنه امروز، لااقل، فردا و فرداها به مدد نفس و تدبير بهشتي ها، ايران، بهشتي ترين فصل حيات خود را تجربه كند تا كوچكاني چون ما و كودكاني چون فرزندان مان در سايه سار انديشه بلند او آرام گيرند و با نوشيدن جام از چشمه هاي انديشه اش، جان را جلا دهند.(ص-۱۲-اندیشه--۶/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:42  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

با دزد جماعت كه نمي شود صحبت كرد كه اگر صحبت ها كارساز مي شد، او الان دزد نبود. چه براي صحبت هاي كليدي كه دروازه ها را به سوي روشني باز مي كند، جناب دزد گوش شنوايي ندارد! او دست ناپاكي دارد كه پندارهاي ذهن ناپاكش را به ناپاك ترين وجه اجرا مي كند. به او نمي شود چيزي گفت ، حرفي زد، صحبتي كرد، او به فرزندي شيطان رفته است و از ديگر سو نمي شود براي هرفرد يك مامور مراقب گذاشت كه حتي اگر مي شد باز درست نبود چه تلاش ما بايد ارتقاي سطح فرهنگ و تبديل جامعه به خانواده فرهنگي باشد. پس فقط مي ماند يك راه و يك صدا و آن هم اين كه مادر عزيز و پدر گرامي لطفا براي حفظ امنيت و سلامت دختركان خردسال خود، از آويختن طلا به سرودستشان پرهيز كنيد. به خصوص كه كودكان بدون اطلاع والدين تا در خانه مي روند و آن جا هم گاه شكار دزدان مي شوند و هم طلا مي بازند و گاه زيبايي گوش خود را هم با طلا از دست مي دهند و در كنار اين، زخمي دردناك بر روحشان مي خورد و در ذهنشان كابوسي شكل مي گيرد كه شايد هيچ گاه آن ها را رها نكند، پس لطفا شما رها كنيد اين چشم و هم چشمي  را. رها كنيد اين خودنمايي را. حتي اگر خود بچه به گريه از شما طلا مي خواهد، باز هم حرفش را نپذيريد، چه قديمي ها مي گفتند «بچه بگريد بهتر است كه مادر و پدر بچه» چه گريه كودكانه را با يك بستني مي شود فرو نشاند و همچنان كه دليل گريه اش آسان است، خاموش كردنش هم آسان است اما مادر و پدر و به خصوص پدر همانطوركه دير به گريه مي افتند، از گريه افتادن چشمانشان هم دشوار است پس مراقب باشيد و مراقب باشيم. به خصوص كه خبرها از سرقت طلاهاي خردسالان دارد افزون تر مي شود يا لااقل اخبارش بيشتر به دست ما مي رسد، از جمله همين باندي كه تاكنون طلاهاي ٦٠دختر خردسال را ربوده اند يا خبرهايي كه پيشتر خوانده ايم كه گاه به خاطر ربودن گوشواره، گوش دختركان معصوم را هم مي درند و براي هميشه آرامش ذهني او و خانواده اش را بر مي آشوبند. پس جدي بگيريد اين هشدار را كه دخترك خردسال را با طلا نبايد به كوچه هايي فرستاد كه دزدهايش بلايند و به خردسالان هم رحم نمي كنند بلكه آنان را طعمه هايي آسان مي شمارند كه به راحتي مي شود طلايشان را ربود حالا يك بار با يك شكلات و پفك و يك بار هم با وعده بستني و يك بار آرام ويك بار با خشونت و دريدن گوش و زخم زدن ... پس خانواده ها بايد مراقبت افزون كنند تا امنيت و آرامش افزون شود. نگوييد پس نقش امنيت سازان و امنيت بانان كجاست. آن ها هم نقش خود را دارند اما قبل از وقوع جرم كه نمي شود كسي را به عنوان مجرم دستگير كرد. نقش آن ها زماني آغاز مي شود كه جرم و حادثه اتفاق افتاده باشد و آن ها از آن پس به شكار مجرم مي پردازند اما مگر دستگيري مجرم، زخم جرم را التيام مي بخشد؟ مگر آن لحظه ها از ذهن كودك پاك مي شود؟ مگر... بله پليس بايد سارق را بگيرد كه معمولا مي گيرد اما بعد از آن كه سرقت انجام شود، حال آن كه مراقبت ما جلوي انجام سرقت را مي گيرد. پس مراقب باشيم.(ص-۱۳--۶/۴/۸۷)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:39  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


اين روزها، مادر محور گفتن ها و شنيدن هاست اين روزها، مادر، كانون ديدن ها و تجليل هاست. اين روزها، نقش مادر در خانه و زندگي، در جامعه و ... بيش از هر روز بازخواني مي شود و فرازهاي بلند شخصيت مادر و زن چنان به چشم مي آيد و با كرامت در ديده مي نشيند كه از هشداردادن و يادآوري وظيفه مادري و همسري نوشتن، بسان نواختن خارج از نت است، خارج از دستگاه و خارج از قاعده، اما چه مي شود كرد كه صفحه حوادث خارج از دستگاه زندگي و بيرون از موسيقي حيات است؛ چنانكه خود حوادث هم اول پنجه در رخ زندگي مي كشد. پس درباره موضوعي خارج از دستگاه و در صفحه اي خارج از دستگاه مي شود خارج از دستگاه نواخت. مي شود فرياد برآورد براي بيداري چشم ها مي شود با مادرها، صحبت كرد، آن هم جور ديگر با اين شرح كه مادر! مراقب فرزندانت باش به خصوص مراقب دخترت باش، مراقب رفتار و حجابش. مراقبش باش و به يادش بياور او دختر ايران است و بايد مثل پرچم در اهتزاز سند غرور ايران و هويت ايراني باشد. به يادش بياور كه دختر ايران بايد قانونمندترين و متشرع ترين باشد. بگو كه پوشش خود را براساس شرع و قانون و عرف ساز آورد و زندگي خود را هم تا از جمع اين سازها، خوش آهنگ ترين آوازها، گوش ها را بنوازد. بگذار يك حرف ديگر هم بگويم، مادر و همسر ايراني! لااقل از چند مجرم كودك آزار خوانده ام كه ديدن دختركان ١٠-٩ ساله كه با پوشش نيمه برهنه به خيابان مي آيند، آن ها را به سمت ارتكاب زشت ترين جنايت ها كشانده است. پيشتر در خبرهاي حوادث كم نداشتيم كه جوانكي ماهواره بين پس از ديدن برنامه هاي ضداخلاقي، به شكار دختركان ١٠-٩ساله پرداخته است و شده آنچه همه از آن هراسانيم. حال آن كه اگر پوشش مناسب اندام دخترك را از چشم هيز اين قبيل جوانك ها مي پوشاند، شايد آن فجايع رخ نمي داد وكودكي طعمه ددي نمي شد. آناني كه در امر پيش گيري از جرم مطالعه مي كنند هم بر اين باورند كه يكي از راه هاي پيش گيري، تحريك نكردن است و در آموزه هاي اسلامي هم داريم كه نگاه تيري است از تيرهاي شيطان چه هنگامي كه دختر و زني جوان از حجاب خوب بي بهره باشد يا دختركي ندانسته و معصومانه اندام او به تماشاي بيماردلان گذاشته شود، بيمار چشم بيماردل به بيماري جرم هم مبتلا مي شود و فاجعه شكل مي گيرد. نمي خواهم بگويم همه عوامل جنايت هاي اخلاقي درهمين نهفته است اما مطمئن باشيد بدحجابي و بدپوششي از عوامل موثر در توليد جرم است كه اگر نبود اين قدر در آموزه هاي ديني و اجتماعي و ... بر پرهيز از نگاه و حفظ حجاب تاكيد نمي شد. پس آي مادر، آي زن، آي بانوي ايراني، با حفظ حجاب با سلامت پوشش، براي ارتقاي سلامت جامعه تلاش كن.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:18  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 


براي دستانت مي نويسم مادر كه شبيه دستان فرشته هاست، نه، چه مي گويم؟ فرشته ها در اوج زيبايي بايد در حسرت شبيه شدن به تو بمانند چرا كه تو مادر، مظهر شأن خداوند مهربان هستي و كجا فرشته مي تواند مظهر شأن خداوند شود؟ فرشته، فرشته است. با همه زيبايي اش، اما اين انسان است كه امانت دار خداوند است و بايد مظهر شئون خداوندي شود و امانت به مقصد رساند. پس اين انسان است كه بايد صفات خدايي را در خويش به ظهور برساند تا مظهر شئون خداوندي هم بشود و تو، مادر نسخه زميني متن كتاب مهرباني خداوندي. دست هاي مهربان تو، حلقه وصل آسمان و زمين است و تو خويشاوندي افلاك را سرالاسراري.براي چشمانت مي نويسم مادر كه افق، تا افق را روشن مي كند و هر فرزند تا جايي مي تواند بپيمايد كه چشمان مادرش آن را روشن كرده باشد. اصلا فرزندان بزرگ از دامن مادران بزرگ قد مي كشند، چنان كه پشت سر هر مرد موفق، يك زن بزرگ قرار دارد. چنان كه شهيد ابوترابي از دوران سخت اسارت روايت مي كرد كه تنها كساني تا آخر ايستادند كه در دامن پرمهر و پرايمان مادري بزرگ پاگرفته و قد كشيده بودند. اينان بودند كه اسارت را به آزادي بدل كردند تا در حصار شيطان هم بشود آزادانه خدا را عبادت كرد و به عبوديت رسيد. براي لب هايت مي نويسم مادر، كه هرگاه گشوده مي شود، زمين عطر عبادت و تسبيح مي گيرد. تو لب كه مي زني مادر، گويي آيات خداوند در جان من تازه مي شوند، تلاوت مي شوند و مرا شوق بعثت و برانگيخته شدن به قيام مي خواند به برخاستن و عبادت كردن و عبوديت ورزيدن. من ايمان خود را مديون توام كه در دامن خويش، دنياي فرداهايم را علوي و فاطمي نوشتي. من اگر امروز با نام حسين بي قرار مي شوم و با ياد مهدي قرار مي گيرم، به اين دليل است كه تو به راه مستقيم ولايت رهنمونم شدي و دستم بگرفتي و پا به پا بردي تا شيوه راه رفتن در جاده عشق به ولايت به من بياموزي.براي تو مي نويسم كه همه واژه هايم مديون اشارت هاي توست. براي تو كه مي دانم هنوز پس از هر نماز برايم هزار دعا در چله دستانت داري براي تو كه يقين دارم، هيچ قنوتي، هيچ سجده اي، هيچ نيايشي را خالي از دعا براي رهيافت من به حقيقت به پايان نبرده اي. من همه واژه هايم را، كه امانتي است الهي، براي نقاشي تصوير پرشكوه تو مادر بر صفحه كاغذ مي بارم تا در بهار يادها خاطر تو، پرخاطره تر از هميشه در قلب ها قاب شود كه تو شايسته ماندگاري هميشه اي.براي تو مي نويسم مادر! مي نويسم كه روزت، هميشه فاطمي باد!(ص-۹)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

قلمم شكسته است و واژه هايم ناتوان، من نمي توانم فاطمه را، سلام  الله عليها، شرح كنم. فاطمه را خدايش مي تواند شرح كند در واژه اي به عظمت «كوثر». و من چه مي دانم كوثر چيست؟ راستي عظمت كوثر را مگر مي توان بيان كرد. من خيلي توانا باشم، مي توانم جامي برگيرم از اين دريايي كه راز خلقت جهان و سرالاسرار روشنايي است. فاطمه را بايد رسول  الله تعريف كند كه «فداها ابوها» مي خواند و بر دستان كوثر بوسه مي زند. فاطمه را بايد مولا علي شرح كند كه مكتب خويش را رهين حضور پرشكوه فاطمه در كنار ولايت است. آري فاطمه خورشيدي است بي همانند كه مرا تاب نگاه كردن به او هم نيست. من نمي توانم به تماشاي خورشيد بپردازم و شرح كنم «شرابه»هاي آن را، هر چند «مادح خورشيد، مداح خود است» من نمي توانم . باور كنيد! شرح خورشيد، كلامي به شيوايي نهج البلاغه مي خواهد و حتي بالاتر، كه از زهرا گفتن كلام خدا مي خواهد تا در «كوچك ترين» سوره قرآن، «بزرگ ترين» راز معرفت را بيان فرمايد. من نمي توانم از فاطمه بگويم، ام الله اما از خود كه مي توانم بگويم. مي توانم با صداي بلند به همه بگويم كه من، اين «من آشفته حال» اين عاشق امي، اين زخمي خسته دل، اين خسته بي قرار خود را فرزند فاطمه مي داند، بي آن كه شجره نامه اي سيادت او را ثبت كرده باشد اما باور دارد كه شجره طيبه اي هست كه به اندازه همه عاشقان آل  الله برگ دارد و بر هر برگ نام عاشق نوشته شده است و آن درخت فاطمه است و من و ما و هركس حسين را سلام ا...عليه از سرخود «دوست تر» دارد مي تواند خود را فرزند فاطمه بداند. هركس خود را در كوچه هاي تاريخ در كنار زينب احساس مي كند مي تواند بي بي را مادر صدا كند، هركس ساعت چشمانش به طلوع آن جمعه مقدس تنظيم شده است، مي تواند خود را فرزند فاطمه بداند و براي اين هم اول بايد ديده دل از زشتي ها بپالايد و از روشني ها سرشار كند والا هركسي را كه در كنار حسين و زينب و مهدي راه نمي دهند. همراه بايد تاب پيمودن راه را داشته باشد. بايد عشق همراهي داشته باشد و اين عشق با هيچ عشقي در جان جمع نمي شود. اين همان «عشق برتر» است و ياري نكوتر، كه همه عشق ها را از دل به در مي كند. اين همان عشق الهي است و هركسي عاشق است، فرزند فاطمه است. فاطمه اي كه مادر زيبايي هاست و شايسته است تا در مبارك عيد ميلادش كه روز مادر و زن هم نام گرفته است به يك شاخه گل و هديه بسنده نكنيم بلكه كام جان را به معارف حضرت فاطمه هم شيريني و حلاوت بخشيم و لااقل هرسال، در اين روز، يك درسي از زندگي بي بي بياموزيم و به عمل درآوريم تا يك گام به فاطمي شدن نزديك تر شويم. لااقل هرسال يك خلق خوب به اخلاق خود اضافه كنيم و از جمع اخلاق نازيبابكاهيم تا فردا روزي آن قدر زيبايي در اخلاق ما باشد كه باعث شرمساري ائمه نباشيم.

آنقدر زيبايي ذخيره كنيم تا فردا بتوانيم به چشمان زيباي مهدي فاطمه، زيبا نگاه كنيم.... من از فاطمه نمي توانم گفت. فقيرم و حقير. از آن بزرگ، خداي بايد بگويد كه گفت انا اعطيناك الكوثر...(ص-۲)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:28  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

در عرصه پيش گيري از جرم و در وادي اصلاح رفتار افراد، نهاد خانواده نقش اساسي دارد و اساسي ترين نقش در اين نهاد را هم مادر برعهده دارد. پس مي توان گفت مهم ترين عنصر پيش گيري از جرم و قوي ترين عامل حراست از سلامت اخلاقي جامعه، مادر است و در جامعه اي كه مادران هوشيار باشند و خود را هم در قبال خانواده و جامعه مسئول بدانند، آمار جرم و به تبع آن مجرم رو به كاهش مي گذارد. چه مادر هوشيار و بصير و مومن فرزند مومن پرورش مي دهد و صاحب  تربيت صحيح نيز كار ناصحيح انجام نمي دهد. اگر مادر هوشياري مضاعف كند، در فرآيند اصلاح جامعه هم خود مي تواند نقش آفريني بكند و هم فرزنداني كه پرورش مي دهد مي توانند نقش آفرينان تاثيرگذار در فرآيند اصلاح امور باشند. از سوي ديگر، غفلت مادر نيز در توليد جرم و افزايش بزهكاري و فراواني تبديل انسان هاي عادي به مجرم بسيار موثر است. اگر زندگي مجرمان را بازخواني كنيم، در خواهيم يافت مادر در زندگي آن ها، نقش كنترل كننده و پيش گيرانه نداشته است و اگر خود تسهيل كننده كار مجرمانه آن ها نباشد لااقل در وادي غفلت و پرده پوشاني جرم گرفتار بوده است و الا اگر هوشياري پيشه مي كرد و چشم مومنانه مي گشود، فرزندانش به مجرم تبديل نمي شدند. پس همان گونه كه نقش مادر در پيش گيري از جرم برجسته است، درتوليد جرم هم بايد برايش نقش برجسته اي در نظر گرفت حالا به قصور يا تقصير در نفس شكل گيري جرم فرقي نمي كند. مردان موفق زنان بزرگ دارند. يعني پشت موفقيت هرمرد، دست ، دل وهمراهي يك زن هم هست. مردان سالم و صالح، زناني اهل سلام و صلاح دارند لذا گرد خلاف نمي گردند، دستشان پاك است، مثل دلشان ،مثل نگاهشان لذا در خانواده اي كه زن، به خوبي ايفاي نقش مي كند، نقشي كه بر دفتر خاطره مي خورد، زيباست. حال آن كه اگر زن، خوب نباشد، زندگي هم خوب شكل نمي گيرد چه بسيارند زناني كه با هشدار و هوشيارباش هاي خود، مردان و فرزندان خويش را به راه مي آورند و من خود زياد شنيده ام و خوانده ام كه در برخي خانواده ها، اگر مرد، لقمه اي شبهه ناك روي سفره گذاشت، زن برداشت و بيرون گذاشت و با پذيرش گرسنگي خود و فرزندانش نگذاشت لقمه اي كه حق آن ها نيست آتش را به درون جانشان برد و مرد وقتي اين رفتار زن را ديد و نقش كنترل دروني را فهميد، ديگر هرگز گرد خلاف نگشت و باز شنيده ام زناني بوده اند كه در جاسازي موادمخدر، پنهان كردن كالاي دزدي، فرار دادن مجرم و... در كنار شوهر خود بوده اند تا اين فرضيه شكل بگيرد كه «پشت سر هر مرد مجرم زن بي ايماني است» .حال آن كه اگر زن جان پاك مي داشت، مرد هم جرات حرام جاني نمي يافت. بگذريم، اين روزها روز مادر و هفته زن است و من نقش مادر و زن را در كنترل اجتماعي ، در پيش گيري از جرم در اصلاح روابط اجتماعي، بالاتر و اثرگذارتر از هر نهاد و نيرويي مي دانم و باور دارم اگر ما خانواده ها را ، مادرها را، زن ها را احساس كنيم هزينه سلامت نگه داشتن جامعه بسيار كمتر و تعاملات هم منطقي تر خواهد شد. پس شايسته است با مبارك باد گفتن روز زن و مادر ، از آن ها بخواهيم هوشيارتر و مومنانه تر رفتار خانواده را زيرنظر داشته باشند و نقش خويش را در اصلاح امور به انجام رسانند.(ص-۱۳)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:26  توسط غلامرضا بنی اسدی  | 

امروز بلندترين روز سال است. يادتان هست. يادتان بود اصلا؟ يادمان هست و مي ماند در يادمان آيا؟ مايي كه براي بلندترين شب سال اين همه برنامه ريزي مي كنيم، هزينه مي پردازيم، مراسم مي گيريم و خيلي كارهاي ديگر كه بسيارشان چون صله رحم، چون ديدار با بزرگان، چون هم نشيني هايي كه دل ها را به هم نزديك مي كند زيباست و گاه چشم وهم چشمي ها، اسراف ها و تبذيرها و دل هايي كه ترك برمي دارد و ... از نازيبايي هايي به وجود مي آيد كه رنج مي دهد انسان را و همه در بلندترين شب سال اتفاق مي افتد اما بلندترين روز سال ياد كسي نمي ماند.

راستي چنددرصد مردم به اين فكر مي كنند و چقدر مسئولان خود توجه دارند تا توجه بدهند؟ رسانه هاي فرهنگ ساز كجاي اين ماجرا ايستاده اند؟ حال آن كه اگرچه به همدلي و مهرباني سخت محتاجيم اما نيازمان به بيداري افزون تر است. اصلا كشوري كه مي خواهد گام هاي بلند بردارد، كشوري كه نياز به سازندگي و تلاش دارد، جامعه اي كه راه نرفته فراوان درپيش دارد و طرح ها و پروژه هاي برزمين مانده و بر كاغذمانده و بر ذهن مانده زياد دارد مگر مي تواند، نسبت به بيداري به زمان سازندگي، به هنگامه تلاش بي توجه باشد؟

مگر مي توان چشم ها را روي هم گذاشت و راحت خوابيد؟ مگر كارها به سامان مي شود، وقتي ما خودبيداري سامانمند نداريم؟ باور كنيد و باور كنيم و باور كنند همه كه تا در برپاشنه خواب بچرخد اميد به فرداي بهتر، به توسعه فراگيرتر، به سامانمندي زندگي و ... اميدي عبث خواهد بود.

اگر مي خواهيم به قله ها صعود كنيم، اگر مي خواهيم به فرازهاي بي فرود برسيم، اگر مي خواهيم با گام هاي بلند به آنجايي كه حق ماست و شان ماست برسيم، بايد بيدار باشيم. اگر نمي خواهيم كه گرگ هاي هار قدرت هاي ستمگر پاره مان كنند بايد بيدار باشيم.

اگر مي خواهيم دزد به خانه مان نزند، بايد بيدار باشيم. اگر مي خواهيم زندگي مان سلامت باشد بايد بيدار باشيم اگر مي خواهيم همه زيبايي ها را يك جا در اين خاك جمع كنيم و خدا را بندگي كنيم، بايد بيدار باشيم و اين مي طلبد حتي لحظه ها را قدر بدانيم و برايش برنامه داشته باشيم و برنامه ها را به اجرا درآوريم.

بايد بلندترين روز سال را پيش از بلندترين شب سال گرامي بداريم كه ما سخت محتاج بيداري، فرصت و كار هستيم، نيازمند كار و بازهم كار. پس بيداري را پاس بداريم.(ص-۹--تاريخ انتشار : 1/04/87 شماره سريال 17011
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:33  توسط غلامرضا بنی اسدی  |