سايت هاي خبري و خبرگزاري ها را رصد مي كنم. خبر حوادث خيلي كم است و اين خود يك خبر خوشحال كننده است براي من براي شما و براي همه، كاش روزي برسد كه هيچ خبر حادثه اي نباشد، يعني حادثه اي رخ ندهد تا از آن خبر بنويسند كاش روزي برسد كه هيچ جرمي روي ندهد، هيچ كس عنوان مجرم نگيرد، بر هيچ كسي هم جرم واقع نشود و آن روز، چقدر خوب خواهد بود، اگر رخ دهد اما تا آن روز، من به همين روزهايي كه خبر حادثه كم است دلخوشم و دوست دارم و دعا مي كنم اين روزها در تقويم ما روزافزون شود. دعا مي كنم، يك روز، صفحات حوادث روزنامه ها سفيد چاپ شود تا دانش آموزان بر آن، زندگي سرشار از آرامش وعشق را نقش كنند. دعا مي كنم روزي برسد كه دادگستري ها و دادسراها و كلانتري ها، حتي يك مراجعه كننده نداشته باشند. چنان كه آرزو مي كنم همه پزشكان بي كار شوند و مردم با درست مصرف كردن و درست زندگي كردن، نياز به پزشك نداشته باشند و در حوزه اجتماعي نيز بر اساس فرهنگ ايراني-اسلامي، چنان انساني لحظه ها را پشت سر بگذارند كه سرشان به بلنداي آسمان در فراز باشد و دست و دل شان مثل آب چشمه پاك باشد و نگاهشان زلال و هيچ كس را سروكار با پليس و قضا و ... نيفتد. دعا مي كنم كه روزي پليس و قاضي و ... هم بي كار شوند و اين اگرچه يك آرزو است به آرزو دست به دعا برداشتن بر كسي كه طالب آرامش و سلامت مردم است، عيب نيست كه حسن هم است و اين دعا زماني اجابت خواهد شد كه براساس سنت خداوندي، ما خود، هركداممان همه صلاحيت ها را در خويش بارور و همه رذيلت ها را از ذهن و ضمير و دل و جان و جسم پاك كنيم. اين دعا زماني اجابت خواهد شد و آرزوها سبز كه ما هركداممان، به سلامت برسيم و از جمع آحاد سالم و قانونمند و صلاحيت مدار است كه جامعه سالم و قانونمند و جامعه صالح شكل مي گيرد. پس به فكر اصلاح خود باشيم در گام اول و در گام دوم، دست ديگران را بگيريم واز فقر فرهنگي و اخلاقي نجاتشان دهيم. يادمان باشد، كمك به فقير اقتصادي تنها وظيفه ما نيست. ياري رساندن به فقيران فرهنگي ولو به اندازه يك جمله خوب نيز وظيفه ماست. نگوييم با يك جمله من و تو چه خواهد شد كه دشت از رويش تك تك گل ها جامه بهار مي پوشد و دريا و اقيانوس هم حاصل جمع قطره هاست و زمين و كوه نيز از جمع ذرات خاك شكل گرفته است، پس قطرات كلمات و گل هاي جملات را كم نگيريم كه فراوان ارزش دارند. قدر بدانيم اين ارزش ها را و به اندازه يك كلام و يك لبخند به هم كمك كنيم. آن وقت آرامش و روشني، بسترساز رشد اخلاقيات خواهد شد و خبرگزاري ها، لينك هاي حوادث را پاك خواهند كرد و روزنامه ها نيز صفحات حوادث را سفيد چاپ خواهند كرد به سفيدي دست و دل مردمان خوب كه ايمان را به عمل درآورده اند...
" ديروز، سايت ها و خبرگزاري ها را در جست وجوي اخبار حوادث رصد كردم. خبرها كم بودند و اين خوشحالي مرا فراوان كرد و خدا كند اين خوشحالي كامل شود و ...
يادمان باشد، اين بي خبري و كم خبري، خود يك خبر خوب است. يك خبر بسيار خوب! (ص-۱۳)
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
سربازي براي ما يك عشق است هرچند وظيفه نيز هست اما همه وظيفه ها كه «پرتكلف» و دشوار نيست. وظيفه هايي هم براي انسان نوشته شده است كه از آغاز تا پايانش عشق است و در هر قدمش انسان را به تعالي افزون تر مي رساند و به فهم من سربازي براي ايران اسلامي از اين مقوله است، وظيفه اي عاشقانه كه اگر درست بدان بپردازي، به بلوغ سربازي و شهادت هم خواهي رسيد و نام ايران را بلندآوازه تر از پيش خواهي كرد و اينگونه است كه «ارتش جمهوري اسلامي ايران» در چشم بزرگ و در قلب عزيز مي نشيند و همگان را در برابر خاكي پوشان خداباور به فروتني مي كشاند.فروتني كه سرشار از سرفرازي هم هست چه وقتي ايران به مدد جان فشاني سربازان خود سربلند است، ايراني هم سر به آسمان مي سايد و اين را نيز رهين فرهنگ سربازي است. سربازي كه راز عزت ارتش هم هست ارتشي كه در عاشوراي هشت ساله، ده ها هزار شهيد داد، تا بيداد در اين ملك از مردم دادنستاند و خاك پاك ايران، اين بيشه بي همانند و جاودانه شيران، شغالان و روبهان را تاب نياورد و باز عزت مضاعف ارتش نزد مردم، به اين حضور سراسر حماسه و دلاوري برمي گردد. آري مردم ارتش را عزيز مي دارند چون ارتش هم در كنار سپاه عزيز و پرتوان و بسيج غيرتمند و جهادگران پرتلاش، عزت ايران را به جان نگهبان شدند.
ارتش ما سواي مكتب نظامي، داراي يك مدرسه اخلاقي و مكتب معرفتي هم هست و اين همان چيزي است كه آن را از ساير ارتش هاي دنيا متمايز مي كند چه در ديگر ارتش ها، قهرمان نظامي و فرماندهان تراز اول يافت مي شوند اما به يقين حضور اسوه هاي اخلاق و فرماندهان عارف و پهلوانان قهرمان در هيچ كجاي دنيا به اندازه ارتش ما نيست و نمي توان امثال صياد شيرازي، آبشناسان، كشوري، شيرودي، بابايي، ياسيني، ستاري و... را سراغ گرفت. اينان اسوه هاي مردانگي و اخلاق و خاص ارتش ما هستند و اين وظيفه ارتش و ارتشيان را هم سنگين تر مي كند چه بايد به تكثير اين اسوه ها به تعداد پرسنل خود همت كند و درست به اندازه توفيق در پرورش نسل اين شجاعان خود را موفق بداند. اين يك حقيقت است كه ما نمي خواهيم ارتش ما رزمنده صرف تربيت كند بلكه مي خواهيم انسان هاي مجاهدي را بپرورد كه اگر به جنگ هم مي روند براي نگهباني از صلح باشد. اگر مي جنگند، مصلحانه بجنگند و قدرت «سلاح»، آن ها را از «صلاح و اصلاح» دور نكند بلكه مصلحانه سلاح بردارند و چنانكه مولا علي مي فرمايد بر سلاح شان هم بصيرت حمل شود تا هم خود بصير باشند و هم چشم ديگران را به واقعيت ها بگشايند.ارتش ما امروز بايد با بهره گيري از اين بصيرت ، به نوآوري و تحول اقدام كند هم در حوزه سخت افزار و هم در حوزه نرم افزار. هم بايد به مدرن ترين تجهيزات روز مجهز شود و هم به ناب ترين خصايل اخلاقي متخلق و در كنار اين ها بايد با بازخواني فرهنگ غني انساني، نظامي، اخلاقي دفاع مقدس، پرده هاي روشن آن حماسه ماندگار را فراديد بگذارد و بگويد كه ارتش در آن حماسه و در عاشوراي ٨ ساله در همراهي با لشكر حسيني چه جان فشاني ها كرد. چيزي كه تاكنون به اندازه اي كه بايد گفته نشده است و اين بيش و پيش از هركسي از خود اميران و افسران و رزمندگان ارتش انتظار است كه با بيان واقعيت هاي سرشار از حقيقت دفاع مقدس نقش ارتش را روشن تر از اكنون، تبيين كنند و خصال مردان پهلوان خويش را بازگويند تا در مقابله با «ناتوي فرهنگي» و جنگ نرم دشمن نيز ، در قامت اميراني سرفراز ايفاي نقش كنند.چرا كه امروز هم محتاج حضور اين اسوه هاي روشني هستيم حتي بيش از دوران جنگ..(ص-۲--۲۹/۱/۸۷)
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
تاريخ انتشار (ص-۶)29/01/87 شماره سريال 16959
حق حيات به گردن ما دارند، مردان زندگي آفريني كه اينك در قامت يك جانباز، درس ايستادگي مي دهند. اينان سندهاي افتخار ايران هستند و شاگردان ممتاز مكتب جهاد و شهادت. اينان را بايد قدر دانست و بر صدر نشاند. بايد منت دار اينان بود. بايد دستشان را بوسيد. اينان حق حيات دارند بر ما، حق آزادي و آزادگي بر اين ملك و اين ملت، پس شايسته نيست با آن ها جوري رفتار كنيم كه در شأن شان نباشد. البته آن ها براي خود شأن خاصي قائل نيستند، آن ها اصلا خود را نمي بينند. آن ها همان روزي كه عاشقانه خدا را ديدند و عاشق شدند از خود رها شدند اما ما كه مي دانيم آن ها چه قدر و منزلتي دارند، لااقل به فهم خود عمل كنيم و بيش از امروز حرمتشان را پاس بداريم. روي سخنم با يك سازمان و يك نهاد و چند ارگان نيست. مخاطب اين واژه ها همه آناني هستند كه در اين ملك نفس مي كشند و اين آزادانه نفس كشيدن را مديون آن آزادي آفرينان هستند، بگذريم.چند روز پيش چند تن از فرماندهان ارتش و سپاه مستقر در مشهد با حضور در آسايشگاه جانبازان امام خميني پارك ملت و ويلاشهر، با سرفرازترين يادگاران دفاع مقدس ديدار كردند، با آن ها گفتند و از آن ها شنيدند و شكوه عظمت پيشكسوتان خود را هزار بار بيشتر يافتند از آنچه از دور هويدا بود، چه اگر از دور با ديدن چهره يك جانباز، علم اليقين حاصل آيد به حماسه اي كه خلق شده است با همنفسي و همكلامي با نسل حماسه مي شود به حق اليقين دفاع مقدس رسيد و نفس به نفس مرداني داد كه همنفس مردان خدا بودند و فرشتگان نيز هزار در هزار عاشقانه دم به دم اينان مي دادند و آري، اين چنين بود برادر كه ايران ماند و سرفراز ماند. سرفراز ماند و سربلندي را به ديگر ملت ها تعليم كرد... بازهم بگذريم كه جانبازان از همه چيز در راه خدا گذشتند و ما هم از آن ها ياد بگيريم كه از همه چيز در راه خدا بگذريم و با خدمت به جانبازان شكرانه آزادي را به جا بياوريم كه شكر نعمت، نعمت افزون مي شود و مباد روزي كه به عقوبت كفران نعمت همنفسي با جانبازان گرفتار آييم، كه سخت خواهد بود آن عقوبت و تلخ خواهد بود آن روزگار... بازهم بگذريم. روز ارتش است امروز و اگرچه همه روزها را روز ارتش مي دانيم و اما اينك صادقانه مي گوييم، برادر ارتشي ام، روزت مبارك و ناب ترين لبخندهاي ملت نثار قامت بلندت كه بلندي نام ايران را نقش كردي.
|
|
چه امتيازي به اين مطلب ميدهيد؟ |
| ضعيف |
|
بسيار عالي |
| لطفا نظر خود را درباره اين خبر مرقوم فرماييد: |
|
| |
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
دهكده صلح
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
نشسته اي اما ايستاده ات مي بينم، تو ايستاده اي هرچند در چشم ها و دل ها نشسته اي، اصلا تو معناي ايستادني اي ايستاده مرد، اي كوه بر صندلي نشسته، اي جانباز، نام تو، ياد تو، كليد فتح فرداهاست، فرداهايي كه زمين به امامت صالحان، مزرعه صلح خواهد شد و دهكده دوستي ها
درياي قطره تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
دريا قطره اي است از صبوري تو و خورشيد اشارتي است از نوري كه تو را در جان پرشكوه مي شود. توفان در نگاه تو آرام مي گيرد و آب ترانه عشق مي خواند، اي صبوري مرد عاشق، اي سهي سرو بر جا نشسته.
درس ايستادگي
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
ديروز شما درس ايستادگي مي داديد و كلاس عشق را معلم بوديد و امروز هم هستيد. پس آمده ايم تا از نگاه شما عشق، از دلتان صبوري و از دستانتان توانايي و از لبخندتان اميد برگيريم. ديروز استاد بوديد و امروز هم استادتريد و ما هنوز شاگرديم در كلاس شما
شكلات
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
شكلات براي شما مرداني كه مشكلات را در راه خدا، شيرين تر از عسل به جان مي خريد. كمبودها را به بود عشق از ياد مي بريد و با ياد خدا، نفس هاتان را به حراست از ايران مي گماريد. ما را به شهد نگاهتان به شيريني كلامتان ميهمان كنيد.
مرد بزرگ
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
به چه مي انديشي مرد، مرد بزرگ. مرد بزرگي ايران. نكند، تصاوير شهدا را در ياد زنده مي كني و اكنون چشم در چشم آن ها هستي. اگر قصه چنين است غصه ها را بازگو و بگو هم شفايمان دهند و هم شفاعت كنندما را كه ديري است در خويش اسير شده ايم. بگو مرد بزرگ، بگو ما بر آنان سخت محتاجيم حتي بيش از گذشته.
طرح عمليات
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
ديروز، دور هم جمع مي شديم تا طرح عمليات را بازبخوانيم، مي نشستيم تا نقشه ها را زير و رو كنيم و طرحي چنان دراندازيم كه وقتي برخاستيم، دشمن را براندازيم و امروز، هم اگرچه جبهه عوض شده است و شكل جهاد هم، اما آمده ايم طرح عمليات را بريزيم براي روشن تر شدن كوچه هاي اميد...
رفتن
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
وقتي رفتيم، نيت آمدن نداشتيم، اما باز كه آمديم همه لحظه هامان پر از رفتن است و چه زيبا گفت رهبر فرزانه انقلاب كه اگر شهيد، يك بار شهيد شد، جانباز هر روز يك بار شهيد مي شود و ما، پس از هزار بار شهادت، باز منتظر شهادت ديگريم و چشم به راه شهادت آخر...
هديه اميد
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
شيرين كامي ملت ايران در پيروزي بر دشمن، هديه تو بود.امروز، تو كامت را شيرين كن تا خاطرات تلخ برخي نامهرباني ها از ياد برود. آخر قلب دريايي شما بزرگ تر از آن است كه به سنگ فراموشكاري ما برآشوبد. شما توفان قهر دشمن را آرام كرده ايد. شيريني را بردار به اميد فرداي شيرين تر.
حضور سبز
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
صف به صف فرشته ها، تو را به تماشا مي آيند، هر روز و هر ساعت و هر دقيقه، صف به صف شهدا، هر روز تو را به عيادت مي آيند و عطر عيدي كه تو را در جان مي شود نشان از آن حضور سبز دارد، حضور سبز سرخ در نگاه آبي شما
دست زخمي تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
دست تو زخمي است، همين ديروز به بوسه ملائك خدا نشان شد اما قلب من خسته از آهن وآدم مي خواهد با نگاه تو قبله را تماشا كند...
ديروز تو ايستادي، ما خوابيديم اما امروز كه بيداريم به نگاه تو مثل چراغ نيازمنديم، پس سوي نگاهت را به ما ببخش اي مرد بزرگ!
كتاب خاطرات
تاريخ انتشار 29/01/87 شماره سريال 16959
كتاب خاطرات بود مرد و دنياي خطرات را هم به چشم ديده بود. درياي آرامش و اميد بود و او بايد اما آرامش را به ديگران هم هديه مي داد. و روحاني ارتشي و سپاهي و بسيجي در كنار هم در كلاس جانبازي درس مي آموختند كه يك تاريخ مجسم بود پر از ياد امام و خاطراتي كه تاريخ شدند.
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
پدر، مادر، شما هم متهميد. نگو كه نمي دانستي كه اين را «عذر بدتر از گناه» مي دانستند. نگو كه گناه نمي دانستي اين كار را كه كوچك شمردن گناه، خود بزرگ ترين گناهان است. نگو كه تو بي تقصيري و ديگران بايد چاره كار مي كردند كه وقتي خودت كاري نكني از ديگران هم كاري ساخته نيست.
" پدر، مادر، شما هم متهميد. اين تنها دختر و پسر جوان نيستند كه بايد نامشان در رديف متهم نوشته شود و در جايگاه متهم پاسخگوي پرسش هاي قاضي باشند؛ شما هم متهميد حتي اگر قاضي شما را به جايگاه متهمان نكشاند و به پرسش نگيرد؛ لااقل يك محكمه هست به نام وجدان كه شما را سخت به پرسش مي گيرد و محكومتان مي كند، حتي اگر حكم را نپذيريد، اين محكمه عادلانه حكم مي دهد و امكان فرجام خواهي هم نيست.
" پدر، مادر شما هم متهميد. اگر دختر و پسر شما در پارتي هاي شبانه و مختلط دستگير مي شوند، شما هم بايد سردي دستبند را روي دستان خود حس كنيد، چه اگر ديروز درست دست شان مي گرفتيد و پا به پا مي برديد و شيوه درست راه رفتن مي آموختيد امروز، چنين در چاه و چاله سرگردان نبودند و اگر چراغ روشن مي كرديد بر سر چاله ها و چاه ها و كمينگاه هاي گرگ ها، امروز جوانان تان دست و پا شكسته خوراك ددان دوست نما نمي شدند.
" پدر، مادر، شما هم متهميد. اگر شما ما را از رفيق بد پرهيز مي داديد اگر به ما مهارت «نه » گفتن را مي آموختيد ما امروز، بله گويان دعوت گرگ ها و همنشين بدان روزگار نبوديم. اگر ما را دريافتن دوست و رفيق خوب كمك مي كرديد امروز ما هم خوب مي شديم و رفيق خوب براي كساني كه دنبال دوست خوب هستند.
" پدر، مادر شما هم متهميد! اين درست كه مردان قانون مرا دست گير كردند و فردا دادنامه عليه من خوانده خواهد شد و قاضي مرا محاكمه خواهد كرد، من اما، امروز، همين حالا، شما را متهم مي كنم. شما كه اگر درست تربيتم مي كرديد، شايد من امروز به جاي متهم، در جايگاه پليس، دادستان، قاضي، پزشك، جامعه شناس و ... گره گشاي مشكلات جامعه بودم و درمانگر ناهنجاري هايي كه چون زخم در پيكر جامعه مي نشيند.
من از آن ها چيزي كم ندارم. يك چيز را تو كم گذاشتي و آن هدايت بود.
والا حمايت بدون هدايت هرگز آدم را به مقصد نمي رساند كه اگر مي رساند، همان روزي كه خودروي آخرين مدل را زير پايم انداختي، راهي كوچه موفقيت مي شدم نه اين كه از پارتي هاي شمال شهر، سردربياورم و يا گذرم به فلان «خلاف خانه» باشد.
" پدر، مادر، شما هم متهميد! شما چنان كه نگران سلامتي جسماني من بوديد به فكر سلامتي جانم نبوديد كه اگر بوديد، همان گونه كه جسم از بيماري ها مصون ماند و يا درمان شد، جانم هم از بيماري هاي رنگارنگ اخلاقي و پلشتي هاي پنداري پاك مي شد و حالا چنين درخود احساس نازيبايي نمي كردم.
" پدر، مادر، شما هم متهميد! اين درست كه مرا به عنوان خلاف كار گرفته اند، اما نقش شما هم در ارتكاب بزه و جرم كمتر از من نيست؛ چه اگر شما كه وقتي شايعه «وبا» پيچيد، برگ سبزي را از لاي لقمه ام چنگ مي زديد.
در برابر «بلا»هاي اخلاقي هم آن گونه مراقب بوديد. امروز به «بلا» دچار نمي شدم، چنان كه ديروز به «وبا» دچار نشدم.
" پدر، مادر، شما هم متهميد! البته من نمي خواهم زحمت هاي شما را ناديده بگيرم، نمي خواهم نمكداني كه يك عمر از آن نمك محبت خورده ام بشكنم.
نمي خواهم گناه خود را به گردن شما بيندازم. نمي خواهم خطاي خود را كوچك كنم. فقط مي خواهم به يادتان بياورم كه شما هم در پرورش و تربيت من «كوتاهي» كرديد و الا ناهنجاري ها اين گونه در رفتارم «بزرگ» نمي شد.
مي خواهم هشدارتان بدهم كه اگر مي خواهيد رفتار خواهر و برادرم، كپي رفتار من نشود رفتار شما با آنان مثل رفتارتان با من نباشد.
براي آن ها «حمايت » را با «هدايت» همراه كنيد و دست شان را بگيريد تا شيوه درست راه رفتن را بياموزند. براي آن ها رفاقت و دوستي را به نهايت برسانيد تا من و شما فردا آن ها را در آغاز كوچه رفاقت با نااهل نبينيم.
" پدر، مادر، شما هم متهميد! براي رفع اتهام، دوباره دستم را بگيريد و راه درست زندگي كردن را يادم بدهيد، من هنوز در برابر شما كوچكم، پس بزرگواري كنيد و دست فرزند كوچك خود را بگيريد.
(ص-۱۳)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:29  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي خواهيم باسواد باشيم، پس «ابزار سواد» را به خانه مي بريم، چه مي گويند امروزه هركسي زبان انگليسي و كامپيوتر، ببخشيد رايانه نداند بي سواد است و مگر مي شود ما بي سواد باشيم؟ خب از زبان، فاكتور مي گيريم اما رايانه را كه مي توانيم به خانه ببريم و بگذاريم جلوي ديد همه تا بدانند همگان كه ما زبان روز دنيا را مي دانيم و باسواديم! درست مثل گذشته كه قفسه كتاب هايمان هارموني خاصي داشت از حيث رنگ و خيلي هم زيبا بود. بگذريم از اين كه لاي آن ها بازهم نمي شد اما كتاب داشتيم تا نگويند اهل كتاب نيست اما ... روزگار عوض شده است حالا «رايانه» آمده است تا «يارانه» فكر ما باشد ولي غافليم از اين كه اگر غفلت از كتاب، هزينه بر نبود، اما غفلت از اين «تازه وارد» مي تواند هزينه هاي سنگيني داشته باشد. وقتي كه دختر و پسر آدم با دنياي مجازي آشنا مي شوند وارد «چت روم ها » مي شوند و كار به جاهايي مي كشد كه از دنياي مجازي به دنياي حقيقي هم ادامه پيدا مي كند. كم نبوده اند دختراني كه پس از دوست يابي اينترنتي، خانه و كاشانه فرو گذاشته اند و به سوي دوستي رفته اند كه بيش از هر دشمني خطرناك است و سرانجام هم قرباني شان كرده است. داستان دختران فرار، دختران خيابان را كه باز مي خوانيم فقط آغاز سقوط را در رايانه وچت و .. نشان مي دهند و مي گويند دروازه هاي تاريكي با چند كليد صفحه رايانه باز شد و زندگي ما را رنگ جهنم زد و ... چه تلخ است وقتي مي خواهد آدم باسواد جلوه كند اما سياهي خطوط جلوي چشمش را مي گيرد حال آن كه سواد بايد به دانش و دانش هم به شور تبديل شود، والا سواد به معني سياه خواني خطوط به اندازه مدرك بدون درك مي ارزد و نه بيشتر. بگذريم، قصد بازخواني قصه دختران و پسران فرار كه آغازش محيط هاي مجازي اينترنت بوده است، نداريم كه بازخواني تلخي ها، كام را دوباره تلخ مي كند و جام گرداني تلخ، تلخي جان را هم در پي دارد، بلكه مي خواهيم بانگ به هشدار برآوريم كه چشم را بايد باز كرد. رابطه با رايانه و دنياي مجازي بايد منطقي باشد. خود و فرزندانمان بايد ياد بگيريم كه از اين دريچه مي شود بزرگراهي به سوي موفقيت يافت و نوترين دستاوردهاي علمي بشري در هر حوزه را يافت و خواند و بهره برد. مي شود راه دشوار و پرهزينه پژوهش را كوتاه و ارزان و آسان كرد؛ مي شود پيام هاي مثبت فرهنگ اسلامي-ايراني را به جهان رساند و مي شود به بهشت رسيد اما غفلت، اما بد استفاده كردن از اينترنت مي تواند پنجره را تغييرجهت دهد به سوي يك جهنم واقعي كه عقل و دين و دنياي آدمي را تباه كند؛ پس به هوش بايد بود و هوشياري افزون بايد كرد كه از چاقو طبيبانه استفاده كرد و جان ها را نجات داد و حيات آفريد نه چون جاهلان و خلافكاران و قاتلان پيكرها را زخم زد و مرگ را در جان آدمي نشاند. يادمان باشد، اينترنت، مثل چاقوست اما پرخطرتر؛ چه كسي در برابر چاقو دچار غفلت نمي شود اما اينترنت مي كشد قبل از آن كه متوجه شوي. بگذريم گاه چت روم ها، افرادي را از ري و رم به هم مرتبط مي كند، چنان كه در خبرها داشتيم، مرد مصري را به خانه دختر تهراني كشاند و چنان كه دست اين را در دست آن مي گذارد و تنها زماني كه طشت رسوايي طرفين بر زمين مي افتد، همه باخبر مي شوند كه چه شده است و پي جويي چرايي ماجرا، نگاه ها به رايانه اي مي افتد كه آرام و بي صدا گوشه خانه چمباتمه كرده است... باز هم بگذريم اما نگذاريم رايانه كه مي تواند رفيق شفيق و معدن روشني باشد، براي ما نقش شيطان را داشته باشد. نگذاريم رابطه منطقي ما با اين ابزار، غيرمنطقي شود... نگذاريم...(ص-۱۳)
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:7  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگر هر فرد را به اندازه كاري كه مي كند و اثري كه مي گذارد ارزش گذاري كنيم براي بزرگمرداني چون صيادشيرازي بايد نمره بيست گذاشت. چه آنان كاري كردند كارستان آن هم در سخت هنگامه اي كه دنياي باطل مي خواست و مي كوشيد هيچ كاري از دست ما برنيايد. آنان اثري گذاشتند جاودان آن هم در زمانه اي كه بي اثرمان مي خواستند و چنين بود كه صيادها جاودانه شدند در بلنداي نام ايران و «مانا» شدند در كنار اسطوره هاي ملي و اسلامي اما در قامت اسوه. اسوه هايي كه بايد تجديدپذير و تكثيرشدني باشند تا امروز و فرداي اين ديار نيز سربلندي خويش را با آنان بيمه شده بيابد. من در قامت سپهبد شهيد ارتش اسلام، امير دلاور ايران، علي صياد شيرازي سرفرازي ايران را مي بينم و سربلندي ايراني را، او با بودن خويش بود استقلال ميهن و نبود دشمن را رقم زد و اجازه نداد بيگانه بدخواه در كتاب تاريخ اين ديار رقم مغلطه زند بلكه ايستاد تا خصم از پا بيفتد و افتاد هم در همه جبهه ها كه اگر نه اين بود قصه نيز اين نبود. دشمن آمده بود بماند. آمده بود بنشيند. آمده بود صاحب خانه شود اما صياد و صيادها چنان كردند كه مكر دشمن نقش بر آب شد و تكاپويش گذر شب پره در پيش آفتاب. او و يارانش در ارتش و سپاه و بسيج، دشمن را از اين خاك تاراندند و گران سنگ ترين سوغات را براي ايران و ايراني به ارمغان آوردند و ارزش گران سنگ يافتند. آن ها امنيت را در باران ناامني و هجوم ددان آدمي خوار ايجاد كردند و به خون پاس داشتند تا ما همه ما ايرانيان بتوانيم در امان باشيم و امنيت امروز كه رشك برانگيز ديگران است ثمره همان مجاهدت هاست و صياد ما نه تنها با زندگي مجاهدانه اش امنيت آفريني كرد بلكه با شهادت خود هم بر عمق امنيت افزود و هم يك بار ديگر ثابت كرد اگر انسان حسيني باشد نه كربلا جاي دوري است و نه عاشورا در زمان هاي دور چه او پس از عمري حسيني زيستن روز ٢١فروردين را عاشوراي خويش يافت و خيابان تهران را كربلاي خويش و باز در اين ساحت هم اسوه اهل معرفت شد چنان كه در جبهه با ايجاد فرماندهي مومنانه در جنگ و نوآوري هاي شگرف در شيوه نبرد در چشم ديگر فرماندهان و رزمندگان به عنوان اسوه قد كشيد. اسوه شجاعت، مردم داري، فرماندهي، طراحي نقشه نبرد و مهندسي عمليات و بدين گونه در توليد، تعميق و نگه داشت امنيت نقشي ماندگار ايفا كرد به گونه اي كه در همه نوآوري ها، اختراعات كه در دامن امن جمهوري اسلامي شكل گرفته است مي توان نشان آن امنيت آفرين را يافت پس به جا خواهد بود بگوييم، نقش صيادشيرازي و همه شهدا در پيشرفت هاي هوا- فضا موشكي، سلول هاي بنيادي، شبيه سازي، پزشكي، مهندسي، علوم انساني و ... از خود طراحان و مجريان طرح ها اگر بيشتر نباشد، كمتر هم نيست چه اگر امنيت نباشد نه امان است و نه امكان نوآوري و خلق و توليد و كشف و نه امكان هيچ چيز ديگر. و به جاست ثمرات پيشرفت هاي هسته اي را كه ديروز، جشن گرفته شد را هم به روح بلند صياد شيرازي و همه شهداي ايران تقديم كنيم، كه قدمت ايستادگي آن ها در برابر دشمن، سرفرازي ايران اسلامي را در پي داشت و باور داشته باشيم، روح صياد و همه شهدا، در كنار ماست و در موفقيت ها دعاگوي ما و در گذرگاه هاي سخت نگران ماست پس به حرمت نگاه شهدا، نگذاريم عزت و اقتدار ايران آسيب ببيند بلكه با همدلي و همراهي در جاده نوآوري با شكوفاكردن طرح هاي تازه به پيش برويم كه اين خواست شهيدان است باور كنيم فرمانده صياد شيرازي امروز به همه ما، فرمان به پيش رفتن مي دهد، پس به پيش عزت مندان ايران! (ص-۴)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:6  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
امنيت گوهر گران سنگي است كه نمي شود اجازه داد برخي بچه هاي بازيگوش آن را بازيچه بپندارند و با آن بازي كنند.
اين گوهر آن قدر عزيز و ارجمند است كه به پايش صدها هزار تن از بهترين فرزندان اين مرز و بوم فدا شده اند، پس نمي شود چشم پوشيد از جنايت آناني كه مي خواهند به امنيت ايران خراش اندازند. امنيت براي جامعه مثل سلامتي است براي بدن كه بايد به هر قيمتي حفظ شود و همان طور كه تا سلامت نباشد، كمال هم حاصل نمي آيد و اين سلامت اعم از روحاني و جسماني و معرفتي است، تا امنيت هم نباشد نه توسعه اخلاقي ممكن مي شود نه توسعه اقتصادي، عمراني، اجتماعي و ... پس امنيت را چون سلامت بايد عزيز داشت و دانست كه بزرگ ترين نعمت امنيت و سلامت است هرچند متاسفانه قدرشان مجهول است، حال آن كه وقتي از دست بروند، آدمي درمي يابد كه چه از دست داده و آن وقت حاضر است از همه چيز خود بگذرد تا دوباره آن را به دست آورد اما معلوم نيست بتواند كه گفته اند شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است پس قبل از آن كه خداي نكرده سنگي در بلور امنيت بنشيند، بايد كاري كرد و دست هاي سنگ به دست را قبل از پرتاب از حركت بازايستاند!
مردم هم از اين اقدامات هرچند قاطعانه تر باشد، بيشتر حمايت مي كنند و عمليات هاي گسترده عليه اشرار هم همواره مورد حمايت افكار عمومي بوده است و ما خود نيز شاهد بوده ايم كه مردم در تماس با روزنامه، خواهان برخورد قاطع قانون و مردان قانون با شرارت پيشگان بودند؛ چه اين قبيل افراد با رذالت و شرارت هاي خود، امان مردم را مي برند و ترحم بر اينان و مدارا با آن ها، ستم مضاعف بر مردم و تحمل زخم آجين شدن آرامش جامعه است.
حال آن كه با دفع اشرار جامعه نفس مي كشد در هواي تازه و مي تواند بي هراس از اينان، به كار سازندگي كشور انديشه كند. پس شايسته است حالا كه مردان امنيت و قانون، كار مبارزه با امنيت سوزان را در شرق كشور شروع كرده اند، با ادامه و تعميق اين مبارزه هم مرزها را از لوث وجود آن ها پاك كنند و هم امنيت را به عمق جامعه بياورند و با اهل شرارت به زبان خودشان سخن بگويند كه اينان جز زبان گلوله را نمي فهمند كه اگر آن ها را زبان ديگر بود مرام ديگر هم بود، حال آن كه آنان دست به سلاح برده اند پس براي صلح و نگهباني ازصلاح، بايد پاسخ اينان را قاطعانه با سلاح داد...
يادمان باشد، سلاح، نماد احقاق حق هم مي تواند باشد وقتي كه مردان حق آن را به دست مي گيرند وبراي پاسداري از حق عليه ناحق به رزم قامت مي بندند.
پس پرتوان باد سلاح هايي كه در شرق كشور، راه شهدا را ادامه دادند و با درهم كوبيدن اشرار، ياد حماسه آفريني هاي فرزندان ايران در غرب و جنوب كشور را هم در يادها زنده وثابت كردند دفاع از ايران را باهمه وجود باور دارند و از هرجا كه دشمن پا، پيش بگذارد، پاهايش را قطع مي كنند و دستانش را نيز هم، آن گونه كه در سه دهه گذشته در غرب و جنوب كشور كردند و چنان كه امروز در شرق كشور صفحات حماسه رارقم مي زنند. پس پرتوان باد رزمشان.(ص-۱۳)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:3  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
يكم: به جاي افسوس خوردن بر خاموش شدن بايد شمعي افروخت و اين سنت مومنان است كه از قبيله روشني هستند و نور را مي فهمند لذا وقتي پس از غروب خورشيدي در حوزه علم ثلمه اي پيش مي آيد، عالمي ديگر چراغ راه مي شود، و نور مي دهد اما كم هم نيستند كساني كه راه شمع افروختن نمي دانند و به گريه افسوس خويش بر نبود نور و بسط تاريكي نشان مي دهند حال آنكه بايد به يادشان آورد كه چاره تاريكي كار نه افسوس خوردن كه افروختن شمع است، پس بايد شمعي افروخت، بايد به فراوان شدن روشني كمك كرد. اين بهترين شيوه چاره كردن كار تاريكي است.
دوم: مرتضي آويني هنرمند متعهد و متفكري بود كه نبودش هنوز باورمان نشده است چنان كه به گاه بودن بعضي ها باورش نداشتند اما مسئله امروز شهادت آويني نيست. نبود آويني هاست. آويني هايي كه بايد شمع شوند تا نور هنر متعهد، تاريكي را بتاراند و جان ها را روشن كند. پس با درك اين واقعيت براي حقيقت هنر و فراگيري هنر حقيقي بايد كاري كرد.
سوم: آويني يك مدل بود اما قرار نبود و نيست كه مدل ها در موزه خاطرات بمانند بلكه بايد از روي آن ها نوشت ، توليد كرد، پرورش داد و اين اصلا خوب نيست كه هر سال در سالگرد آويني بناليم كه آويني رفت و ما را ديگر مرتضي نيست مگر نه اينكه قرار بود رفتن مرتضي آويني در قامت يك شهيد، آمدن هزاران آويني با چشمان سرشار از شهود را پيامد داشته باشد، پس چه شد كه امروزه در فراق مرتضي درحالي مي سوزيم كه انگار ديگر آويني نخواهد آمد؟
چهارم: هر شهيد در هر حوزه اي «بايد» به عنوان يك مدل مطرح باشد و اهالي آن حوزه و مسئولان «بايد» براي تكثير آن مدل، برنامه داشته باشند و براي اجرايي كردن آن برنامه هم تلاش كنند و اين تلاش ها هم بايد با پرورش امثال مدل به نتيجه برسد چه با حضور افرادي اينگونه است كه سلامت جامعه تامين و تضمين مي شود و حضور اينان است كه شمع را مانند مي شود كه در كنار هم خرمني از نور تشكيل مي دهند.
پنجم: اينكه تعدا دبر آويني ها افزوده ايم، نشانگر اهتمام ما به راه آويني و حتي مي توان گفت عيارسنج صداقت ما در اين راه است. درست به اندازه اي كه طالب روشني هستيم. اگر آويني ها را پرورده ايم و شمع ها را افروخته ايم مشخص مي شود به راه مرتضي ايمان داشتيم و تلاش كرده ايم اما اگر نتيجه نه اين است، ماجرا هم نه آن است.
ششم: به امروز فكر كنيم و به فردا و آويني ها را پرورش دهيم و بستر را براي رشد و بالندگي آن ها فراهم كنيم تا روايت فتح را چنان بخوانند كه فتح فرداها را در پي داشته باشد.(ص-۷)
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:8  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
پرده اول: دل بچه را نشكن، جوانند و هزار آرزو دارند. با خريد يك موتورسيكلت كه آسمان به زمين نمي آيد. بگذار دلشان خوش باشد و جواني كنند.
ناسلامتي تو پدري به قيافه پسرت نگاه كن چقدر گرفته است. اصلا وقتي با حسرت به همسالانش كه با موتور ويراژ مي دهند، نگاه مي كند نگاهش كرده اي؟ چطور دلت مي آيد حسرت به دلش بگذاري؟ پدر در پاسخ اين فرد به ظاهر خيرخواه مي گويد: گواهينامه ندارد، مرد بلافاصله جواب مي دهد: خب مي گيرد تازه اين همه موتورسوار مگر همه شان گواهينامه دارند؟ گواهينامه يك برگه كاغذ است... پدر مي گويد: شهر شلوغ است و هزار خطر و باز مرد مي گويد مگر براي همه نيست؟ تازه پسرت سر به راه است و مراقب. پدر مي گويد: درسش لطمه مي بيند، موتور كه باشد، هر روز راهي كوچه و خيابان مي شود. مرد مي گويد: از قضا براي درسش هم خوب است، يك ساعت كه تفريح كند خيلي بيشتر درس را مي فهمد... پدر سرانجام تسليم مي شود و مرد با خوشحالي خود را به پسر و مادرش مي رساند كه ديديد پدر آقا پسر را مجاب كردم و پسر مي خندد و مادر دعا مي كند...
پرده دوم: جوان همه زندگي اش شده است موتور و موتورسواري منحني درس رو به پايين است. حالا مادر كه روز اول موتوردارشدن پسرش، از شوق سرخ شده بود حالا از عصبانيت سرخ مي شود. پسر اما همچنان به كار موتورسواري است. وقت و بي وقت ... تنها يا با ٢ رفيق ديگر. سه تركه ... تك چرخ هم مي زند گل پسر، اگزوز موتور را هم دستكاري كرده است تا مبادا كسي از صدايش آزار نبيند... حالا مادر مي بيند در و همسايه پنهان و آشكار، پدر و مادر مردم آزار را به لعن و نفرين مي نوازند و او هيچ نمي تواند بگويد. اويي كه از گل نازك تر گفتن پدر را هم به پسرش تاب نمي آورد اما جواب همه را كه نمي تواند بدهد، تازه منصفانه كه فكر مي كند مي بيند حق با مردم است...
پرده سوم: پسر به هيچ صراطي مستقيم نمي شود. قانون را رعايت نمي كند. به دنبال گرفتن گواهينامه نيست. فكر مي كند به سرگذاشتن كلاه ايمني كسرشان است. از تك چرخ زدن لذت مي برد. وقتي لايي مي كشدو كنار گوش رانندگان بوق كاميوني يا گاوي و سگي مي زند، احساس بزرگي مي كند. اذيت كردن عابران هم كم لذت بخش نيست. اما ... يك روز، در يك خيابان، پرده چهارم رقم مي خورد...
پرده چهارم: پسرجوان با دو ترك نشين لايي كشان از ميان ماشين ها با سرعت مي گذرد، هر سه مي خندند، سرعت موتور را زياد مي كنند، تك چرخ مي زنند. ناگهان موتور از زيرپايشان در مي رود و هركدام به سويي مي افتند ... سرها بدون كلاه ايمني راحت مي شكند و ... ماشين ها روي ترمز مي كوبند... در خيابان حادثه اي اتفاق افتاده است خون داغ ٣ جوان روي آسفالت سرد مي پاشد... دقايقي بعد يك پارچه روي يك جوان كشيده مي شود و رهگذران با انداختن سكه اي، اسكناسي ... از كنار آن به افسوس مي گذرند... دو جوان ديگر اما هنوز زنده اند و در راه بيمارستان و ...
پرده پنجم: پدر سياه پوش است. از چشمان مادر كه روز اول موتوردارشدن پسر اشك شوق مي جوشيد، حالا اشك غم مي بارد ... دفتر و كتاب پسر حسرت مي خورند آن مرد كه پدر پسر را براي خريد موتورسيكلت مجاب كرده بود، حالا در برابر چشمان غمبار خانواده بي جواب مانده است...
يك سوال: خانواده ها به اين مي انديشند، آنچه به ظاهر قصه مي نمايد، روزي ممكن است غصه آن ها را هم رقم زند؟ آيا هيچ به فكر اين افتاده اند كه بر نحوه موتورسواري فرزندانشان نظارت كنند؟ آيا اين همه غم هوشيارمان نمي كند كه براي موتورسواران متخلف كاري بكنيم؛ بنده خدايي مي گفت دو سه روز پيش مشغول رانندگي بودم كه ناگهان يك موتورسيكلت با ٣سرنشين بي توجه از بريدگي بولوار به اين سو آمدند، اول مي خواستند به يك پيكان بخورند اما خود را به سمت من كشيدند و به خودرو كوبيدند و نتيجه اين شد كه يك نفرشان مجروح شد و برجاي ماند، دو نفر ديگر بي توجه به حادثه و رفيق خود با موتور گريختند. يكي از جوان هايي كه در محل حادثه بود، مي گفت: به من مي گويند سامان پلاتيني! چرا كه بر اثر تصادفات مكرر با موتورسيكلت پاهايم پر از پلاتين است.
و ... شهروند ديگري هم قصه پرغصه اي داشت از موتورسواران و ... كم هم نيست اين قصه ها وقتي بخش اعظم قربانيان حوادث رانندگي شهري موتورسواران هستند و اين قصه ها فقط زماني بي غصه مي شود كه فرهنگ استفاده از موتورسيكلت در رفتار موتورسواران نهادينه شود و الا بازهم از اين قصه هاي پرغصه خواهيم داشت.
حرف آخر: فكر مي كنم بازهم بايد نهاد خانواده هنر خويش را در كنترل رفتار جوانان موتورسوار نشان دهد تا زندگي به سلامت ادامه داشته باشد... (ص-۱۳)
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بعضي ها، «پزشك» هستند اما «طبيب»،نه! چنان كه بعضي ها، مدرك مهندسي دارند اما مهندس نيستند و برخي ها هم در كار رسانه عمر به پايان مي برند اما به آغاز كار خبرنگاري هم نمي رسند. چنان كه بعضي افراد هرگز پليس نمي شوند حتي اگر به جاي ٣٠ سال، ٣٠٠ سال خدمت كنند!
در ديگر حوزه ها و مسئوليت ها هم ماجرا همين است، دليل مسئله هم چيزي است كه ما در حوزه رسانه به آن «شم» مي گوييم؛ شم خبري كه تا كسي از آن برخوردار نباشد، نمي تواند خبرنگار خوبي بشود.
در بحث «پزشك» و «طبيب» هم ماجرا همين است يعني وقتي فرد فقط به كلاس پزشكي و چشم و هم چشمي كار دارد و با هزار تقويت كننده و محرك چون كلاس خصوصي، كلاس كنكور، معلم خصوصي و... مي خواهد وارد دانشگاه پزشكي شود و يا خانواده اش آرزوهاي خود را در پزشك شدن او جست وجو مي كنند و اصلا به اين نمي انديشند كه خود فرد در چه گرايشي استعداد و به اصطلاح شم چه كاري را دارد، ماجرا اين مي شود اين كه مي بينيم در جامعه كم نيستند پزشكان تحصيل كرده و حتي فوق تخصص اما كم هستند طبيباني كه درد را بفهمند و درمان را نيز بدانند و نتيجه نيز آ ن مي شود كه داني و دانيم و دانند همه، كه با عرض معذرت، درمان صورت نمي گيرد چنان كه شايد و بايد؛ حال آن كه افرادي كه «شم طبابت» دارند با اولين نگاه «درد» را تشخيص مي دهند و «درمان» هم مي كنند و از قضا بلند آوازه هم مي شوند اما آن ديگران نه، و اين كه مردم از هم مي پرسند «دكتر خوب سراغ نداري؟» روايت غير مستقيم جست وجو به دنبال دارنده شم طبابت است حال آن كه همه در يك كلاس نشسته اند و دكترا گرفته اند اما يكي را هوش پزشكي هست و درمان گري مي كند و ديگري را نيست و گاه دردي هم بر دردها مي افزايد.
حال آن كه اگر اين فرد مثلا پي علاقه و استعداد خود مهندسي مي خواند، چه ها كه نمي كرد.
يا توجه كنيم به اين كه برخي افراد فقط پي كلاس كار به دنبال مهندسي مي روند و چه طرح ها كه به مشكل نمي خورد حال آن كه اين افراد مثلا مي توانستند يك پليس خوب بشوند و آن كه قدرت پليس و قاضي و... او را به آن مسير كشانده است اما استعدادش در پزشكي است، اگر به راه خويش مي رفت چه دردها را كه درمان نمي كرد و اين زنجيره همچنان ادامه دارد.
من معتقدم بايد فرزندانمان را از همين اول باتوجه به استعداد و شمي كه دارند در مسير صحيح تحصيلي قرار دهيم و چشم را بر هم چشمي ببنديم و به روي واقعيت ها باز كنيم تا هر فرد، به سان «كليد» قفل گشا شود نه گره افكن در كار مردم و باز باور دارم همچنان كه كسي با ادبيات خواندن «شاعر خوبي» نمي شود بلكه ذوق و قريحه و استعداد شاعري بايد داشته باشد، هر كس بدون داشتن استعداد پزشكي، پزشك نمي شود حتي اگر هزار سال هم پزشكي بخواند و اگر شم خبرنگاري نداشته باشد، خبرنگار نمي شود و اگر هوش سياست ورزي نداشته باشد سياست مدار نمي شود، تدبير نداشته باشد، مدير نمي شود.
استعداد مهندسي نداشته باشد، مهندس نمي شود، شم پليسي نداشته باشد، پليس نمي شود، توان قضاوت و ظرافت ذهن خواني نداشته باشد، قادر به كشف و باز كردن گره هاي پرونده نمي شود.
پس بايد هر كس با شناخت استعداد و علاقه اش راه تحصيل خود را برگزيند، اين هم به نفع اوست با شكوفا كردن استعدادش و هم به نفع جامعه است تا از اين استعداد شكوفا شده بهره برد نه اين كه استعدادش شكوفا نشده همانند معدن كشف نشده باشد و كشور با وجود نياز مبرم از آن بي بهره بماند پس...
شايسته است با شناسايي استعدادها و رصد كردن توان افراد، هر فرد را به سمتي كه توان آن را دارد هدايت كرد تا به حقيقت استعداد فرزندان ايران كه وديعه گران سنگ الهي و سرمايه ملي و حتي جهاني است، شكوفا شود و با شكوفايي اين استعدادها در حوزه هاي مختلف، همه كشور از عطر آن سرمست شود.
يادمان باشد اگر ما را هزار كليد در دست است اما باز كردن هر قفل كار يك كليد است و ٩٩٩ كليد ديگر براي آن يك قفل كاري از پيش نمي برد و اگر نظم قفل را در هم نريزد و در آن نشكند، آن را باز هم نخواهد كرد و باز در عرصه هاي پزشكي، مهندسي، خبرنگاري، خلباني، معلمي، خياطي، بنايي و... ماجرا همين است. پس نوآوري كنيم تا شكوفايي پديد آيد.(ص-۹)
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:48  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
نابرده رنج، گنج ميسر نمي شود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
اين بيت يك ضرب المثل ايراني است كه با هدف نهادينه سازي فرهنگ كار وتلاش، وارد باورهاي مردم شده است.
فرهنگ ايراني همچنين بر نفس «كار كردن» هم تاكيد دارد و از تنبلي و تن پروري و خفتگي پرهيز مي دهد؛ چنانكه از زبان «مولانا» مي خوانيم كه «كوشش بيهوده به از خفتگي»... روشن است كه كار بايد با فايده باشد اما اگر قرار باشد بين «كار بي نتيجه» و «بي عملي» قرار بگيريم «كار بيهوده» ارجح است و اين همه نشانگر روح تلاش خواهي است كه هيچ كشوري بدون آن ساخته نمي شود و ما هم اگر سر «نوآوري» و «شكوفايي» داريم كه بايد چنين باشد، بايد فرهنگ كار سالم را ترويج دهيم و از كسب درآمد به جز از راه صحيح و با تلاش عالمانه و منطقي بپرهيزيم... اين يك سويه ماجراي توسعه است و سويه ديگر آن پرهيز از فزون خواهي خيال انگيز و به دور از عقل است؛ چه همان طور كه در اول مطلب اشارت رفت، « نابرده رنج گنج ميسر نمي شود»اما اگر «شبه گنجي» هم به دست آمد از راه درست نيست و حتي شايد با «ناحق كردن» حق ديگران شكل گرفته باشد و شايد به شكل «دزدي پنهان» به دست آمده باشد و شايدهاي ديگر.
چنان كه در قالب شركت هاي هرمي روي مي دهد، يعني انباشت مال ديگران از روي «فريب» يعني «دزدي پنهان» و حالا چه كسي دوست دارد، ناني كه به خانه مي برد از سفره ديگري برداشته باشد؟ چه كسي مي تواند اين لقمه را از گلو پايين دهد؟ بگذريم... از اين گنج نماهايي كه پس از مغلوب شدن انسانيت فرد در جنگ با شيطان پديد مي آيد، هيچ خانه اي آباد نشده است كه اگر مي شد، كشورهاي توسعه يافته از آن استقبال مي كردند نه اين كه با هزار زحمت براي آباداني كشور خود تلاش كنند و نه اين كه اين نسخه ها فقط در كشورهاي غيرتوسعه يافته و در مسير توسعه پيچيده شود و ... بگذريم صحبت هاي قاضي «جاويدنيا» با خبرنگار ما كه ديروز در همين صفحه با تيتر«آغاز موج جديد فعاليت شركت هاي هرمي درمشهد» چاپ شد واز شيوه هاي تازه فريب شكارچيان اقتصادي پرده برداشته شد، آن قدر تامل برانگيز هست كه خواهان هوشياري همگاني شويم و هم هوشياري مضاعف كنيم تا كسي به دام اينان نيفتد و مسئولان نيز علاج كنند اين واقعه منحوس را قبل از آن كه قربانيانش پرشمارتر شوند، آن گونه كه در سال هاي پيش اتفاق افتاد و ناهنجاري هاي فراواني برجاي گذاشت.
بگذريم، نه كسي بي رنج و بي تلاش به گنجي مي رسد و نه از آسمان بر سر كسي سيم و زر مي بارد.
بلكه بايد گنج ها را با رنج كشف كرد و با كار به مزد رسيد و اين براساس سنت هاي الهي است، پس سنت هاي الهي را پاس بداريم.(ص-۱۳)
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:11  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
مي گويند ايران كشور چهارفصل است؛ مي گويند ايران كشور جاذبه هاي طبيعي و چشم نواز و روح انگيز است؛ مي گويند آب و هواي سواحل شمال ايران كم نظير است؛ مي گويند ايران بهشت آثار باستاني است؛ مي گويند ايران جزو كشورهاي تراز اول برخوردار از جاذبه ها و ظرفيت هاي گردشگري است؛ مي گويند اگر اين ظرفيت ها فعال شود، كشور از اتكا به درآمد نفت بي نياز مي شود؛ مي گويند با فعال سازي اين ظرفيت ها، تنور اشتغال چنان گرم مي شود كه نان امنيت كاري و آرامش هم در آن پخته مي شود. مي گويند... چيزهاي ديگري هم مي گويند از جمله اين كه سفر براي آرامش روح موثر است و بسياري آن، افراد خام و بي تجربه را به افراد مجرب و پخته تبديل مي كند و مي گويند جهان ديدن بهتر از جهان خوردن است و مي گويند بايد پاي به راه شد و رفت و نشانه هاي خدا را ديد و در توحيد و ايمان خويش ثابت قدم شد و بايد سرنوشت ديگران را ديد و تجربه اندوخت و عبرت گرفت و مي گويند... اما براي سفر، به حداقل هايي هم نياز است از جاده تا خودرو تا سوخت، تا اماكن اقامتي به گونه اي كه فرد فارغ بال از مشكلاتي كه يك سال با آن دست و پنجه نرم كرده است چند روزي به واكاوي پيرامون و تدبر در آفرينش و تجربه اندوزي از ديگران بپردازد، نه اين كه در سفر مشكلات چند برابر شود و در باز آمدن افزون شود. بايد فرهنگ بهتر استفاده كردن از كمترين امكانات، چنان در رفتار ما نهادينه شود كه وقتي ظاهر و باطن توان ما همين جاده است از آن به بهترين شكل وايمن ترين شيوه استفاده كنيم تا با مخاطرات تصادف خاطره تلخ نكنيم. بايد خودروها از استاندارد سفر برخوردار باشند و ما نيز با استفاده درست از آن، امكان وقوع مشكل را به حداقل برسانيم.
بايد مكان مناسب اقامت براي همگان مهيا باشد تا بتوانند زير سقف آن، سقف آرزوهاي خود را ارتفاعي بيش از پيش بنا كنند و ... بايد ناوگان حمل و نقل عمومي منظم باشد و خيلي بايدهاي ديگر كه براي يك زندگي لازم است. فراهم شدن شرايط براي اين بايدها هم نيازمند عزم ملي مسئولان و مردم است نه اين كه اين همه كار را برعهده آن ديگري بگذارد و آن شانه از زير بار خالي كند. بلكه همه آحاد جامعه و نهادهاي متولي در كنار هم همدل و هم راه باشند، تا سفر، شكل بگيرد و مسافر، سفره دل از خاطرات ناخوش تهي كند و دفتر زندگي اش با خاطرات خويش ورق هاي پرشمار داشته باشد.(ص-۶)
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
بزرگ ترين آسيبي كه مي توان در مواجهه با افراد و نهادهايي كه با حوادث سروكار دارند، يافت پديده عادي شدن حادثه است. مثلا بيمار و بيماري براي پزشك به دليل تكرار، عادي مي شود يا جرم به دليل كثرت در چشم پليس و قاضي، فوق العادگي خود را از دست مي دهد و خبرنگاران حوادث هم در همين قاعده، گاه خبرهاي حادثه را با همه تلخي اش مثل ساير خبرها نگاه مي كنند و ارزش خبري ماجرا را گاه با فراواني قربانيانش مي سنجند كه البته از نظر حرفه اي درست هم هست ام الله اين اما در كار همه وجود دارد از جمله اين اماها اين است كه پزشك بايد بداند اگر چه بيمار و بيماري براي او عادي است اما بيمار در وضع فوق العاده قرار دارد و بيماري هم برايش فوق العاده است. پليس هم بايد توجه داشته باشد كه خطر، جرم و جنايت بر كسي كه وارد شده است، هرگز فوق العادگي خود را از دست نمي دهد. آن كه زخم خورده است با همه وجود درد را احساس مي كند و «دزد زده»، آرامشش بر باد رفته است، حتي اگر براي پليس يك سرقت معمولي باشد كه ارزش گزارش نويسي هم نداشته باشد و كسي كه دعوا به محكمه مي برد، مضطري است كه دست نياز به سوي «قاضي» دراز كرده است تا حق خويش را به مدد «فرشته عدالت» بستاند.
برايش همان پرونده اي كه در چشم قاضي معمولي مي نمايد به شدت فوق العاده است و در حوزه كاري خبري حوادث هم همين است. عناصر تشكيل دهنده خبر با حساسيت فوق العاده با آن مواجه مي شوند و اين كار خبرنگار حوادث را سخت مي كند چه مدام بايد در حالت فوق العاده به سر ببرد و هرگز خبري را عادي نبيند و هر چند واژه هايش از فرهنگ نامه اي است كه ديگر همكارانش از آن مي نويسند اما او روح فوق العادگي را بايد بيش از همه در واژه هايش جاري كند. آري، كار خبرنگار حوادث فوق العاده است و هرگز عادي نمي شود و گروه حوادث روزنامه خراسان نيز همواره واژه ها را با حساسيت و با فهم «فوق العادگي» شرايط كنار هم مي چيند تا ازكنار هم نويسي كلمات سياه رنگ، سفيدي هوشياري و عبرت پديد آيد چه اخبار حوادث براي «سرگرمي» نوشته نمي شود حتي اگر قصه وار هم روايت شود براي اين است كه چشم ها را باز كند و «گرمي سر» را به نفع هوشياري مضاعف از سر بپراند. پس با دقت افزون تر بايد صفحه حوادث را نگاه كرد. در خبرها تامل كرد و از آنچه ديگران تجربه كرده اند، درس گرفت. قبل از آن كه ما را بر سركلاس امتحان بنشاند روزگار...
حرف آخر اين كه، خبرنگار حوادث، فوق العادگي حادثه را از ياد نمي برد، شما هم حوادث را فوق العاده و عبرت آموز بخوانيد.(ص-۱۳)
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:15  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
اگرچه چندان اهل سفر نيستم اما دلم براي زيارت شلمچه پر مي زند و سال هاست در حسرت خرمشهر و آبادان و فكه و هور و اروندو... مي سوزم و گاه حتي بي تاب مي شوم. بعضي وقت ها مخصوصا وقتي كاروان راهيان نور، خاطره اعزام سپاهيان محمد(ص) را در يادها زنده مي كند بي تاب و بي تاب تر مي شوم. ام الله اما شما كه غريبه نيستيد، نمي توانم بروم. نمي توانم هم سفر مسافران روشني شوم. درست مثل آب فرات كه نمي توانم بنوشم و كم نبوده زماني كه زائران كربلا، آن آب را سوغات آورده اند و من حتي تاب نگاه كردن به آب را هم نداشتم و سهم من از اين سوغات، آبي بود كه مرا در چشم، چشمه سان مي جوشيد. حكايت من و مناطق عملياتي همين است. من هنوز نمي توانم به جبهه بروم. آخر مناطق عملياتي براي من هنوز جبهه است با همان قداست. براي من حج است و حج هم استطاعت مي خواهد كه حالا در پاهاي خسته و زخمي خود احساس نمي كنم. اين درست كه روزي با«حاجي ها» در هور و شلمچه و خرمشهر و... فرصت هم نفسي بود مرا. اما امروزه- با هزار شرمندگي- هم قفسي با اهل دنيا زمين گيرم كرده است با هزار بند و با هزار ميخ و مرا تاب هم نفسي با پاكان نيست.من به مناطق عملياتي كه هنوز جبهه اش مي دانم نمي روم، چنان كه نمي توانم از فرات آب بنوشم. من كه در كربلاي حسين، تيغي به ياري امام حق نمي كشم و فريادي به لبيك بر نمي آورم، من كه با هزار فرسنگ فاصله فقط تماشاچي كربلايم، چگونه مي توانم از آبي بنوشم كه به دستان عباس متبرك شده است؟ من كه زندگي ام اين است چگونه فرياد يا حسين برآورم كه بزرگي گفته است« يا چنان باش كه مي نمايي و يا چنان بنما كه هستي» و من در اين ميانه از آن چه هستم شرمنده ام و... بگذريم! راستي من، مني كه عهد با شهيدان را شكسته ام، مني كه به زمين دل بسته ام، مني كه خيلي راحت ارزش هاي شهادت آفرين را از ياد برده ام، مني كه دروغ مي گويم، به جاي مديريت رياست مي كنم، مني كه در كار كم كاري مي كنم، در عبادت ريا مي ورزم، در عبوديت هر چه غيرخداست را بندگي مي كنم، مني كه بت خويش را مي پرستم و بت ديگران را نيز هم، مني كه با مردم نامردمي مي كنم. مني كه حق ديگران را مي خورم، مني كه باطل خواري و باطل انديشي و باطل گويي بر باورهايم چنبره انداخته است، مني كه تملق مي گويم و با جهت باد، قبله ام عوض مي شود، مني كه... چه نسبتي با شهدا دارم كه به مشهدشان بروم؟ من به جبهه نمي روم و در عجبم از كساني كه چون من هستند و اهل ضجه، چگونه به خود جرأت مي دهند به ميان حاجيان بروند و لبيك اللهم لبيك عشق بخوانند؟!البته شايد رفتن بعضي هامان براي شفا باشد براي اين كه از اين بيماري هاي دنيايي عشق كش و معرفت سوز شفا يابيم و همين مرا هم به فكر سفر به كربلاي جبهه ها مي اندازد، شايد فردا روزي من هم با سرافكنده و با هزار شرمندگي، رفتم، شايد به خاك مقدس شلمچه به گاه سجده دخيل بستم. شايد... اما خدا كند شهدا هم بپذيرند مرا، بپذيرند ما را و دست مان را بگيرند تا به مدد دست و نفس آن ها، دوباره قد كشيم و دوباره جان نو كنيم در بهشت باور شهدا و خدا كند چنين شود كه هوايي چنينم آرزو است.
خدا كند كه از اين «رفتن»ها، فرصت«آمدن» هم شكل بگيرد و اين آمدن ها مصداق سفر چهارم معرفت باشد كه خلقي را به سوي خالق رهنمون شود و شهد شهادت را دگرباره به همه بچشاند كه امروز به شهادت و شهود محتاجيم حتي خيلي بيشتر از ديروز.خدا كند شهدا هم با ما به كوچه اجتماع برگردند تا اجازه ندهند دشمن، شكارمان كند. خدا كند دوباره از هم قفسي با زمينيان و اهل دنيا، به هم نفسي با شهدا برويم.
خدا كند... (ص-۶--۱۵/۱/۸۷)
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
جاده هم ماجرايي دارد مثل سفر، مثل مسافر، مثل خودرو و مثل رانندگاني كه با جاده خويشاوند مي شوند.
خويشاونديي كه اگر با حرمت گذاري دو طرف همراه باشد، با سلام و سلامت همراه خواهد بود اما اگر راننده ، حرف جاده را نفهمد آن وقت مرگ، بساط خود را در جاده پهن خواهد كرد و بوسه هاي جان ستان خود را بر گونه اهل سفر خواهد نشاند اما اگر خودروها استاندارد باشد و جاده نيز هم و اگر رانندگان با هوشياري و حرمت داري قانون و رعايت احتياط، ظرفيت جاده و خودرو را در نظر داشته باشند، آن وقت پس از هر سفر، سفره شادي پهن خواهد شد و به سلامت آمدگان از جاده ها زندگي را رونق افزون آغاز خواهند كرد و كاش چنين باشد هميشه و كاش جاده هاي پر تردد شمال ايران، پر از شور زندگي باشد. چنان كه مرد مسافر مي گفت، در جاده هاي مازندران و گلستان و ... به سمت مشهد، خودروها انگار زنجير شادي تشكيل داده بودند و در پي هم مي رفتند و شلوغ بود جاده و سر و كارت به پمپ هاي بنزين كه مي افتاد بايد ساعت را از مچت باز مي كردي تا گذر زمان را متوجه نباشي، چون گاه كار از يك ساعت مي گذشت و به چند مي رسيد زماني كه بايد در صف بنزين مي ايستادي... مرد مسافر حضور پليس را مقتدرانه و كارساز مي دانست كه به ياري رانندگان مي آمد تا ترافيك مثل آب روان باشد.
او به يك نكته ديگر هم اشاره مي كرد كه نگارنده خود در سفر از خراسان جنوبي به رضوي شاهد آن بوده است.
او البته بر اين ماجرا، نام همدلي و همكاري گذاشته بود، من اما با او مخالف بودم و نام ماجرا را تعاوني خلاف و تعاون بر خلاف مي گذارم، چه رانندگان با چراغ دادن و اشارت هاي دست، به هم مي فهماندند كه آن سوتر، پليس ايستاده است، پس مراقب باشيد و من مي ديدم، رانندگاني كه سرعت از حد قانون بسيار فزون داشتند، دقايقي سرعت خود را پايين مي آوردند تا مثلا پليس آن ها را جريمه نكند، غافل از اين كه با اين ظرفيت جاده، سرعت بالا جريمه هايي دارد كه گاه مرگ مي گيرد، بدون اين كه رسيد بدهد و قبض صادر كند.
من دوست تر داشتم، مردم به جاي اين كه هم را نسبت به پايگاه پليس هوشيار كنند «تعاونو اعلي البرو التقوي» را مد نظر قرار دهند و با امر به معروف و نهي از منكر، احترام به قانون را به ياد هم آورند و در گرفتاري ها كمك كار هم باشند.
حتي دوست تر دارم، پليس را در كنترل تخلفات ياري گر باشند و به پليس علامت دهند كه فلان كس تخلف كرد نه به افرادي كه با تخلف بيش از همه با خويش دشمني مي كنند بگويند مراقب پليس باشيد! من يك نكته تلخ ديگر هم ديدم؛ كمتر بودند و بسيار كمتر رانندگان متخلفي كه در برابر اعمال قانون روي ترش نمي كردند.
كمتر بودند كساني كه بپذيرند وقتي خلافي مرتكب شوند بايد هزينه اش را هم بپردازند.
كمتر بودند و بسيار كمتر كساني كه وقتي جريمه مي شدند، پس از بهانه تراشي هاي اوليه، رفتاري منطقي داشته باشد و... كاش با رعايت قانون به خود احترام مي گذاشتيم آن وقت سفر هم شور بيشتري مي داشت. آن وقت همه چيز زيباتر مي شد...
و باز هم يك نكته؛ مسئولان از كاهش آمار تصادفات و مرگ و مير در جاده ها خبر مي دادند و خدا كند اين خبرهاي خوش، هر روز بيشتر شود. كاش هر روز، منحني زندگي در جاده از منحني مرگ شتاب گيرد.
كاش روزي برسد كه آمار تصادفات به صفر نزديك شود و همه جاده هاي ايران به شعار جهاني، «جاده ايمن تصادف ندارد» نزديك شود.(ص-۶)
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط غلامرضا بنی اسدی
|
آي مردم! چشم بايد شد براي ديدن بهار، بهاري كه هزار در هزار بر لحظه، لحظه زمان مي بارد. چشمه بايد شد براي وضودادن لب ها كه هزار در هزار، جويباران را به انتظار نشسته اند. نماز بايد خواند، پس از اذان زمان كه زمين را قد قامت الصلاة مي خواند تا برخيزد و دوگانه اي بگذارد در آستان يگانه اي كه زيبايي ها را، هزار در هزار، عيدانه نوروز به نگاه ها بخشيده است. آي مردم! زمين بيدار شده است و زمان نيز هم. زمين «جامه» نو مي كند و زمان «جام». حيف نيست كه ما خواب بمانيم وقتي خورشيد عشق، «جان » ها را «جهان آشوب» مي خواهد؟ حيف نيست زمين و زمان جان و جامه نو كنند و ما، اما، كهنگي هاي نازيبا، جانمان را به گروي كينه و حقد و حسد و قهر ببرد؟ حيف نيست هر«تار» و «پود» جامه برخي ها مان از خانه اين و آن آمده باشد. حيف نيست وقتي درختان لباس خود مي پوشند و برگي - حتي- از درخت ديگر، به زور يا تزوير نمي ستانند، ما، بعضي هامان در جامه مان، هزار دست و هزار حق و هزار نگاه باشد؟ حيف نيست وقتي كبوتران، «دانه» خود مي خورند ما براي لقمه ديگران «دام» بگذاريم ؟ ... حيف نيست؟... به زمين نگاه كنيد و به زمان نيز هم. آيا خواندن «كتاب طبيعت» ما را به بازخواني «كتاب خويش» وا نمي دارد؟ آيا چشمه هاي كوهساران، چشم ما را بر كوه هايي از كينه كه گاه درونمان به «خورشيد مهر» اجازه «طلوع» نمي دهد بينا نخواهد شد؟ آيا پرواز كبوتران ما را به فكر پاهاي سنگين و سنگي ما وانخواهد داشت؟ راستي كم از كبوتريم ما، كه توان پركشيدن مان نيست؟ " آي آدم ها! طبيعت را بايد ديد، بايد خواند همنوا با «آبشاران» با «هزاران» به «روزگاران» و حيف است وقتي همه چيز دارد آغاز مي شود، ما در پايان خويش گرفتار باشيم. پس آدم ها، آي آدم ها، طبيعت را بايد خواند، بايد فهميد، بايد به فلسفه از پي هم آمدن ليل و نهار و تابستان و پاييز و زمستان و بهار عارف شد و به خداي زمان عاشق. پس عاشق باشيد آدم ها، آي آدم ها! عشق بايد خواند! " آي آدم ها! نوروز در راه است، راه را آب زده ايد آيا؟ خانه از غبار تكانده ايد آيا؟ چشم از گناه شسته ايد آيا؟ دل براي مهر، زيبا كرده ايد آيا؟ عاشق شده ايد آيا؟ زمان عاشقانه به زيارت رفتن را معين كرده ايد؟ راستي آدم ها! يادتان هست بوسه بر دست «پدر و مادر»زدن چه حلاوتي دارد؟ اگر يادمان رفته است، نوروز، فرصت خوبي است تا با دل پاك و چشم پاك و نيت پاك به خانه شان برويم و سر خم كنيم در برابر آن ها كه سربلندي خود را مديون آن هاييم و به بوسه بر دستان شان جان خويش را جلا دهيم. " آي آدم ها! نوروز در راه است. ايمان تازه كنيد، پول هاي نو را آماده كنيد و پيش از آن دست هاي نو، دل هاي نو، چشم هاي نو و لبخندهاي نو را تا وقتي نهال اميد كودكان در باغ خانه شما مي شكفد، نگاه شما آن نهال را به شكوفه، لباس بهار بپوشد. يادتان باشد آدم ها، بچه ها را عزيز بايد داشت مثل نهال، مثل چشمه، مثل گل و عيدي بايد داد مهربانانه، چنان كه خورشيد مي دهد، همه را. " آي آدم ها! نوروز در راه است. به ياد آناني كه ديري است اگر چه سال از پي سال گذرانده اند، روزي نو نكرده اند و جامه نيز، باشيد. هستند حسرت به دلاني در گوشه، گوشه شهر و روستايمان چشم به راه پس جاي دوري نمي رود اگر لذت پوشيدن يك پيراهن، يك شلوار، يك كفش را به آنان هديه كنيم. جاي دوري نمي رود، باور كنيد. يادتان باشد، آدم ها، هرچند جنگل هاي انبوه به نظر مي آيد، اما تك درخت قد كشيده و در كوير هم براي خود قصه اي دارد و حكايتي، او را هم بايد ديد. و آدم هاي تنها را نيز هم. پس وقتي دور هم جمعيد، اهل فاميل يادتان باشد، شايد همسايه شما، همان درخت تنها باشد كه هيچ درختي را خوشايند نيست، در خانه او را هم بزنيد به مهرباني، به احوال پرسي و بازهم مطمئن باشيد جاي دوري نمي رود!
" آي آدم ها! از طبيعت بياموزيد، مهرباني را، شكوفاشدن را، جاري شدن را، كتاب خويش را هم بخوانيد تا بفهميد وقتي از در و ديوار بانگ ياحق برمي آيد، حاشا اگر انسان خاموش باشد و حاشا وقتي همه براي انسان، سرگشته و فرمان بردارند، آدمي از خداي خويش فرمان نبرد به عبوديت، تا او را عيدانه «كن فيكون» بخشند. " آي آدم ها، «كتاب نوروز» و بهار و طبيعت را بايد خواند، «كتاب خويش» را هم بايد خواند و «كتاب خدا» را نيز هم و خدايي بايد شد آدم ها، خالي از همه زشتي ها و سرشار از همه زيبايي ها پس يادتان باشد آدم ها، نوروز در راه است، آب بايد زد راه را ...(ص-۲-۲۸/۱۲/۸۶)
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:0  توسط غلامرضا بنی اسدی
|