سیاه و سفید(۶۵) یکی از پدیده های سیاه وخشن اجتماعی«زورگیری» است که در شمار خشن ترین جرایم قرار می گیرد و مقابله با آن نیز برخورد قاطع قانون و مردان قانون را می طلبد. مردم هم معتقدند استفاده از خشونت به عنوان پادزهر علیه این ویروس های اجتماعی و عقرب های جرار، لازمه پالایش جامعه است و صدالبته برخورد نهاد قضا و پلیس در قاطع ترین شکل هم درمانگری طبیبانه جامعه است و کسی پزشک جراح را به خشونت متهم نمی کند و پلیس قاطع هم نه خشن که دارای رفتار طبیبانه است و باید در جامعه از ارزش طبیب هم برخوردار باشد...البته این نگاه به پیش روست در مقوله زورگیری و دقیقا توجه به فصل پایانی آن ماجرا، والا فصل های پیش هم در این رمان سیاه وجود دارد که البته می توان سفید نوشت، اصلا باید سفید نوشت تا فردا برای خود مجرم و برای خانواده و برای جامعه سیاه نشود و یک اصلا دیگر؛ سفیدی جامعه ، خانواده و فرد آن قدر ارزش دارد که برایش هزینه کنیم و سهم هوشیاری را، تربیت را آموزش را و... در سبد مدیریت خانوار افزون کنیم تا اصلا چنین پدیده هایی شکل نگیرد.زورگیران نه از کره دیگر می آیند و نه از سرزمین دیگر، آن ها- متاسفانه- فرزندان همین جامعه، همین شهر، همین خانواده هایند ، میان ما زندگی می کنند در تعامل با ما هستند. این واقعیت پرسش همیشگی «چرا جلوی زورگیران را نمی گیرند؟» را با چالش مواجه می کند، چه اگر قرار باشد پلیس با آن ها برخورد کند - که باید قاطعانه این عمل را انجام دهد- نیازمند تعریف نقش برای ما هم است این ماییم که باید در مبارزه با زورگیران، ولو عضو خانواده خود ما باشند در کنار پلیس باشیم. اما آیا چنین است؟ آیا شده است که پدر و مادری بیایند و فرزند زورگیر خود را به قانون معرفی کنند و در ارتقای امنیت اجتماعی، سهم خود را بپردازند؟ آیا شده است، زن جوان که می داند همسرش درآمد آن چنانی ندارد، پول های بی حساب و کتابی را که وارد زندگی اش می شود چونان شعله های آتش ببیند و این بار برای مهار این نوع آتش به جای ۱۲۵، شماره ۱۱۰ را بگیرد، در این بحث تامل کنیم و به یادآوریم اگر نظام توانست پرونده جریان نفاق را جمع کند آن را مدیون جمعیت اطلاعاتی ۳۶ میلیون نفره ابتدای انقلاب بود که گاه پدر و گاه مادر، فرزند به نفاق گرویده خود را به دست قانون می سپردند و اجازه نمی دادند علف هرز،حتی اگر فرزند آنان باشد- باغستان جامعه را آلوده کند. حالا هم اگر می خواهیم مبارزه با زورگیران و سارقان و قاچاقچیان به نتیجه برسد، باید جمعیت اطلاعاتی ۷۰ میلیون نفری وارد میدان شود و با چشمانی باز و با رصد دقیق حوادث، مجرمان پرخطر را که با چاقو و زوربازو، مال و آرامش و سلامت مردم را تهدید می کنند شناسایی کند و با معرفی آنان به پلیس نقش خود را ایفا و سهم خود را در تولید امنیت بپردازد، در این باره بازهم خواهیم نوشت...
سیاه و سفید(۶۴)
انگار شرط کرده بود، هیچ خلافی را فروگذار نکند آقای راننده که ما را از ساری به تهران می برد. شاید هم خط ممتد را نمی دید و دیگر تابلوهای هشداردهنده را هم! شاید نمی دانست صحبت کردن با تلفن همراه و خوردن و آشامیدن هنگام رانندگی خلاف است!؟! آخر راننده حرفه ای بود و به قاعده صدها بار از آن مسیر آمد و شد کرده بود ولی... خط ممتد را مدام رد می کرد، به هر جا که می رسید و سبقت ممنوع بود، سبقت می گرفت، انحراف به چپ هایش با سرعت بالا انجام می شد، شاید اگر دیگر راننده ها هم مثل خودش فزون خواه و بی گذشت بودند، امروز این سطور رقم نمی خورد! آخر ما سرنشین خودروی راننده ای بودیم که مسیر ساری تا تهران را از جاده فیروزکوه با انواع تخلفات رانندگی طی کرد. امر به معروف و نهی از منکر و تذکر که هیچ، اعتراض ما هم کارساز نبود، چه وقتی دوست همراه و هنرمندم به زبان هنر می گفت چه وقتی تذکرات با یادآوری قانون جدی تر می شد، اما او چون«راننده حرفه ای »بود حاضر به پذیرش نبود! او با یک دست با تلفن همراه صحبت می کرد و با دست دیگر چای می نوشید و با پاهایش هم رانندگی می کرد در جاده باریک و دوطرفه شمال تازه خوردن و صحبت با تلفن همراه که تمام می شد، شروع می کرد به غرزدن که این هم شد جاده؟ و یا غرزدن به رانندگان جلویی که چرا مثل او پا روی قانون نمی گذارند و تند نمی روند...دوست هنرمندم تصمیم گرفت با نسخه برداری از رفتار آقای راننده، یک نمایشنامه بنویسد، من هم گفتم درباره این رفتار نادرست خواهم نوشت تا به مصداق «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان» باعث قانونمندتر شدن رفتار رانندگان شود که در طول سفر گران بهاترین امانت که جان انسان ها باشد، در دست آنان است و آنان اگر از همه خلقیات انسانی و نیکو فقط «امانت داری» را آموخته باشند، کافی است تا برای سلامت رساندن مسافران خود، احساس مسئولیت کنند و با رعایت قانون ضریب امنیت در رانندگی را افزایش دهند و کمبود فضای جاده یا شلوغ بودن مسیر هم هرگز دلیل تخطی از قانون نمی شود، چه بخواهیم یا نه، واقعیت این است که ظرفیت جاده ای ما امروزه همین است که داریم و همه هم باید از آن استفاده کنند پس باید با واقعیت ها کنار آمد، چه کسی در را برخلاف جهت باز نمی کند، یعنی نمی تواند باز کند، اگر می خواهد این کار را انجام دهد اول باید لولاهای در را تغییر جهت دهد و مهندسی در را عوض کند و الا تا در به حالت عادی است، باید به همان شکل باز و بسته شود این را هم همه می پذیرند، چنان که باید خود را با ظرفیت موجود جاده تطبیق دهیم، هرچند حق ما بسیار ، بسیار بیشتر از این است که هست. حق ماست که متناسب با سرمایه ملی، از جاده ها و حتی اتوبان ها برخوردار باشیم، حق ماست که متناسب با تولید خودرو، ظرفیت جاده افزایش یابد اما تا رسیدن به حق خود، نباید پا روی حقوق دیگران بگذاریم، چنان که چون دریافت حقوق ما، آخر ماه است، نمی توانیم قبل از آن از حساب کس دیگری پول برداریم...
هر کس نگاهی دارد و تحلیلی، من اما به «جشنواره بین المللی امام رضا علیه السلام» امید بسته ام و باور دارم با یک برنامه ریزی منسجم و درازمدت و هدف گذاری های کوتاه مدت می تواند به جشنواره اول در کشور تبدیل شود ودر اصلاح رفتارها و ارتقای فرهنگ جامعه نقش بی بدیلی ایفا کند.این البته بدان معنا نیست که برگزاری جشنواره کاستی ندارد که کاستی های آشکاری هم هست اما کدام کار است که کاستی و کدام دیکته است که غلط ندارد. اصلا هر کاری که انجام می شود در کنار قوت هایش ضعف هایی هم هست که به مرور زمان باید از آن کاست تا بر قوت ها افزوده شود و جشنواره امام رضا(ع) هم همین گونه است و در این جا قصد فهرست کردن کاستی ها را نداریم بلکه چشم می گردانیم به تماشای کارهای انجام شده که چونان «سپیداری» بلند، نگاه ها را به خویش جلب و صد البته جذب می کند. امروزه ما یک «یک» بزرگ داریم به نام «ایران که تمام قد به احترام امام رضا(ع) بر می خیزد» و به جشن شعر می افشاند و هنر می بارد و در کنار آن امروز «۲۰ کشور» دیگر هم به هجی کردن این رویداد عظیم می پردازد و من لااقل برای نیت این «۲۰+۱» نمره ۲۰ می گذارم اما کمیت و کیفیت قصه هنوز کار دارد تا به مرز ۲۰ برسد؛ چون به ۲۰ نرسیده شرط انصاف نیست کسی کارهای انجام شده را نبیند و مگر می شود خیزش عظیم روی داده در حوزه های مختلف هنری از شعر و قصه تا فیلم و مشاعره و رسانه و نامه و موسیقی و سفرنامه و پژوهش و... را ندید؟
فکر می کنم اگر کسی زبان به انتقاد می گشاید یا قلم به نقد می گرداند هم به دنبال این است که جشنواره هر چه زودتر به جایگاه بایسته خود برسد و در میان جریانات فرهنگی جامعه، اثرگذارترین باشد. حرف همه هم از منتقد تا مشوق این است که باید آثار مبارک جشنواره علاوه بر تاثیرگذاری در فضای هنری- پژوهشی کشور وارد زندگی مردم هم بشود تا به هدف غایی جشنواره که همان ترویج عملی فرهنگ رضوی است چند گام نزدیک تر شویم. والا اگر در این حوزه کوتاهی شود، فایده ها چندان از هزینه ها افزون نخواهد شد که چنین جشنواره ای به صرفه باشد. چه قرار نیست فقط آثاری تولید شود ولو کیفی، بلکه قرار است این آثار در کیفیت زندگی مردم اثر کند آن وقت خواهد بود که جشنواره در هر پرده خود، پرده ای از جلوی چشم آدمی کنار خواهد زد تا هر روز جمال دل آرای مولا علی بن موسی الرضا(ع) را زیباتر از پیش ببیند و هر روز بیشتر از روز قبل رفتاری رضوی داشته باشد.
سیاه و سفید (۶۳)
آمده بود به شکوه پیش مرد روحانی که؛ این زن ها با این پوشش نامناسب آدمی را به گناه می اندازند، دلخور بود از آن چه در خیابان می دید و می پرسید گناه را به حساب چه کسی خواهند نوشت. مرد روحانی، به آرامشش فرا خواند که، در نگاه اول که ناگهان و بی اراده به نامحرم می افتد، کسی مقصر نیست. گناه وقتی به پای فرد نوشته می شود که چشم از پی هوس برود... مرد اما به اصرار گناه را می خواست پای زنان و دخترانی بنویسد که «بدحجاب» بیرون می آیند یا به قول او «بی حجاب» مرد روحانی برایش توضیح داد. مرد اما نشانه های پذیرش در چهره اش نمایان نبود ولی رفت، سری تکان داد و رفت، شاید رفت تا پاسخ مورد علاقه اش را از کس دیگری بگیرد اما... با خود گفتم، حساس بودن به مسائل اجتماعی خوب است غیرت ورزیدن بر شرع و قانون هم خوب تر، اما کاش این حساسیت و غیرت ورزیدن نسبت به دیگر مسائل هم همه گیر شود. مثلا وقتی شنیدیم، فردی پشت سر شهروند دیگر «غیبت» می کند هم می خروشیدیم و پی جو می شدیم که گناه غیبت به حساب چه کسی نوشته می شود؟ تازه بالاتر؛ فقط نگران نوشته شدن گناه به حساب خود نبودیم بلکه نوشته شدن گناه پای دیگری هم ما را حساس می کرد. چه گناه مثل آتش است. شعله می کشد، فرقی هم نمی کند این آتش در خانه من برپا شود یا خانه دیگر، مهم این است که آتش وقتی شعله می کشد، دودش به چشم همه می رود خب اگر چشمی بگردانیم سیاهی این دود را بر در و دیوار جامعه نخواهیم دید؟ به راستی اگر گناهان رنگارنگ اجتماعی و فردی رخ نداده است، این سیاهی ها که چشم را می آزارد چیست؟ به گفته شاعر،
آتشی گر نامده ا ست این دود چیست
جان سیه گشته روان مردود چیست؟
بله، آتش آمده است، آتش دروغ، آتش تهمت، آتش غیبت، آتش نامردی، آتش پیمان شکنی، آتش نامهربانی، آتش قانون شکنی و... آمده است که اگر نیامده بود این همه آتش به جان نداشتیم و لحظه های زندگی مان مثل خشت های یک بنا سیاه نمی شد. آتش هر روز شعله می کشد، شاید بیشتر از بدحجابی که آن مرد بی حجابی اش می خواند و نسبت به آن حساس و بر رعایت آن غیور بود. اگر نسبت به این گناهان بزرگ که بنیان جامعه را هدف قرار داده اند حساس بودیم حداقل به «آتش نشانی» اخلاق، تلفن می زدیم و خود ما هم با کپسول های صداقت و اخلاق دینی برای مهار این آتش ها همت می کردیم ولی... تا وقتی فقط حجاب و بدحجابی برای ما اولویت اول باشد و پرداختن به دروغ و تزویر و ریا و نفاق و پلشتی و قانون شکنی و دزدی های گوناگون، اولویت نداشته باشد، نمی توان به ارتقای سلامت در جامعه دل خوش بود بماند که حتی نمی شود همین مسئله حجاب را حل کرد.
نمی شود یک سانتی متر روسری های عقب نشینی کرده را جلو کشید. مسائل اجتماعی، حلقه های یک زنجیرند، کنش ها و واکنش های آن ها به هم مربوط است. پس اگر می خواهیم حجاب درست شود اول باید نگاه خود را درست کنیم.
سیاه و سفید(۶۲) مشغول صحبت درباره رفتار های اجتماعی شهروندان بودیم، سخن به جنجال هایی که گاهی اتفاق می افتد که رسید پرسید: راستی چرا موقع جدل و دعوا، صداها بالا می رود؟ چرا با هم بلند صحبت می کنیم؟ چرا به گاه پرخاش، تن صدامان هر لحظه بالاتر می رود؟ گفتم، ندیده ای که وقتی یک فرد را در مسافت دورتر می خواهیم مطلع کنیم، بلند صدا می زنیم. این نشانه دور بودن طرف از ماست، خب، در دعوا هم اگر چه در کنار هم هستیم آن قدر که دست هامان به یقه همدیگر می رسد، به حقیقت از هم دوریم لذاست که فریاد بلند از ناخودآگاه ما بر می خیزد، حال آن که هر چه فاصله نزدیک تر باشد به معنا هرچه آدم ها به هم نزدیک تر باشند، صداها پایین تر می شود و گاه تا نجوای در گوشی و دو نفره هم کشیده می شود. اما هیچ گاه دو نفر را به گاه دعوا نمی بینی که صداشان پایین باشد چه به واقع دورند از هم. حالا این میان دو نفر است اما وقتی ماجرا میان بزرگ ترها کشیده می شود، گاه بستگان آن بزرگ ترها نیز از هم دور می شوند و بسته به بام و برف صاحب صداهای بلند، فاصله ها هم بیشتر می شود. قصه درباره جریانات و احزاب هم همین است اگر می خواهیم صداهای بلند آرام و گره ابروها باز شود و لبخندها بر لب ها بنشیند، باید آدم ها را به هم نزدیک کنیم، آن وقت همه از این قرابت لذت هم خواهیم برد، حتی اگر نقشی در آن میان نداشته باشیم، چه اگر در جمع هزار نفره هم دو تن با هم قهر باشند، کدورت قلب آن ها همه را می آزارد. این قهر و کینه و نامهربانی ولو میان دو نفر، مثل بوی بدی است که اگرچه دو تن به خود زده باشند همه را به عذاب خواهد کشاند مثل سیگاری که دو نفر می کشند اما همه اذیت می شوند و یا همان مثل معروف اجتماعی است، کشتی که هزار نفر در آن سوارند و اگر کسی بیاید و جای خود را سوراخ کند تنها او آسیب نخواهد دید بلکه همه سرنشینان کشتی غرق خواهند شد. قصه دل گیری و قهر و کینه در میان مردم هم همین است. گرهی که به ابرو و اخمی که بر چهره می نشیند، غبار نامهربانی را بر قلب همه می نشاند ... بگذریم که اگر یاد بگیریم بگذریم، خیلی از مسائل حل و مشکلات رفع خواهد شد، چه مشکلات همه از این است که «گذشت» در جامعه کم رنگ تر می شود، گذشت که کم رنگ شود «خودخواهی ها» پررنگ خواهد شد، این رنگ نازیبا، بر هرچه بنشیند، آن را نازیبا خواهد کرد و فرصت زیبایی را هم از ما خواهد گرفت چراکه به گفته ناپلئون «مغرور به صدای عقل و دین گوش نمی دهد » کسی که به صدای عقل و دین گوش نکند، به قانون و اخلاق هم ملتزم نخواهد بود، آن وقت نردبانی خواهد ساخت که فقط از آن بالا برود و پا پس نکشد، روشن است عاقبت بالا رفتن از این نردبان افتادن است. چه وقتی با غرور رفتار کنیم، مسیر رفتار ما، به نردبان این جهان شبیه خواهد شد و شاعر فهیم حرف آخر را زده است؛
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست...
و این سرانجام غرور است، عاقبت آدم هایی که با خودبینی و خودخواهی از یکدیگر دور و دورتر می شوند و صداهاشان بلندتر می شود.
معمولا کسی با «حیات» بازی نمی کند، همه زندگی را دوست دارند، اگر کسی پنجه به چهره زندگی کشد او را در شمار هوشیاران و صاحب خردان به حساب نمی آورند. صاحب عقل، نگهبان حیات و دوست دار زندگی است، آن که به تیغ و داغ و درفش به جنگ حیات خویش و دیگران می رود، دارای بیماری های گوناگون است؛ نه یک آدم سالم. حالا یک سوال؛ آیا کسی با «مایه حیات» بازی می کند؟ آیا کسی که چنین کند صاحب خرد است و می شود برای او شناسنامه سلامت صادر کرد و بر عقلانیت او مهر تایید زد؟ فکر می کنم این پرسش خیلی تامل برانگیز باشد. شاید هم بسیاری از ما توجه نداشته باشند که آب، این مایه حیات هم، نیازمند هوشیاری، مدیریت مصرف و بهینه سازی استفاده است و نباید، با مصرف بی رویه و اسراف و اشتباه در استفاده از آن به جنگ «حیات» رفت. این که آب را مایه حیات می دانند، یک تعارف و یک شعار تبلیغاتی نیست. به حقیقت آب مایه حیات و راز آبادانی جوامع است و یکی از دوگانه ای که خداوند در اختیار انسان قرار داده است تا با استفاده از آن و در کنار زمین به آبادانی همت کند اما آیا رویکرد امروز ما به استفاده از آب، آبادانی در پیش دارد یا نتیجه آن تخریب و نابودی خواهد بود؟ هم نابودی منابعی که به سختی تجدیدپذیرند و هم نابودی نعمت خداوند؟! خب کفر نعمت خداوند جز از کف بردن نعمت نتیجه دیگری نخواهد داشت، مطمئن باشیم، این سنت خداوندی است که شاکران نعمت را نعمت افزا شود و کفرورزان نعمت را به فقر نعمت مبتلا کند. پس اگر آب فراوان تر از این باشد که هست، حتی هزار بار، اگر ارزان تر از این باشد که هست، حتی هزار بار، بازهم نباید «بیماری مصرف بی رویه» در رفتارمان، نهادینه شود چه این بی رویه مصرف کردن که در ادبیات دینی از آن به «اسراف» تعبیر می شود گناه کبیره است که همواره باید از آن پرهیز کرد. ساده نگیریم این مسئله را، که گاه این مصرف به اسراف کشیده می شود و می تواند عدالت افراد را زیر سوال ببرد. چه در تعریف برخی شقوق عدالت می گویند، «مرتکب گناه کبیره نشود و بر گناه صغیره اصرار نکند» خب اسراف در حوزه فردی، گناهی کبیره است وقتی باعث بشود که دیگران از نعمت آب محروم بمانند، جنبه «حق الناس» هم پیدا می کند. پس نسبت به عملکردمان درباره مصرف آب نظر تازه و رفتارمان را اصلاح کنیم. یک نکته دیگر؛ بارها شنیده ایم و خوانده ایم که امام خمینی(ره) وقتی آب می نوشید و مقداری باقی می ماند روی لیوان را می پوشاند و وقتی دیگر نیمه مانده آب را مصرف می کرد، حالا آیا ما هم به این سیره زندگی پایبندیم به یادمان باشد پیروی از خط امام صرفا در حوزه سیاست نیست تا کسانی فکر کنند با گفتن شعارهای سیاسی «پیرو خط امام» می شوند. خط امام خط زندگی در همه شئون آن است. آن کس به خط امام نزدیک است که همه زندگی خود را براساس زندگی ایشان تعریف کند، پس حرمت آب را، مثل امام حفظ کنیم چنان که در دیگر حوزه ها باید پیرو آن عبد صالح خدا باشیم.
به فرشته می ماند این «نامادری مهربان تر از مادر»! نه، فرشته ها به او می مانند. او بالاتر از فرشته است، انسانی است زیبا خصال، زنی است که سواد چندانی ندارد اما خط های روشن معرفت را در مکتب اولیاءا... خوانده است. بگذارید این جور قصه را باز بخوانیم که یکی بود، یکی نبود... یک مرد بود و یک دختر کوچولو و یک زن به اسم مادر. بین مرد و زن که شکراب شد زن، با آب رفت تا شیرینی شکر هم از کام دخترک برود. زن مادری را که آغاز کرده بود در همان ماه های نخست تمام کرد و راه خود گرفت و رفت. مرد ماند و دخترک کوچولو. پس از چندی مرد ازدواج کرد، زن دوم که آمد، مادر شد برای دختر کوچولو تا بعضی ها بدانند، می شود نامادری بود اما مهربان تر از مادر. بله می شود. زن تا مدتی سعی کرد بچه نداشته باشد تا دختر کوچولو، احساس ناراحتی نکند، وقتی هم پس از چند سال بچه دار شد؛ هرگز بین آن دو تفاوت قائل نشد. حالا دخترک قصه ما بزرگ شده است و می خواهد عروس شود، پدر با دستمزد ۶۰-۱۵۰ هزار تومان نمی تواند جهیزیه ای برای دخترک فراهم کند اما مگر این «نامادری مهربان تر از مادر» مرده است که دخترک بی جهیزیه به خانه بخت برود؟ او بسته بندی می کند، کفش می بافد، تسبیح درست می کند و... هر کاری می کند تا با دستمزدش برای دخترک جهیزیه فراهم کند. خستگی هم نمی شناسد. شب و روز هم برایش فرقی نمی کند. او یک هدف دارد و آن آبرومندانه برگزار کردن عروسی دخترک است! نمی دانم مادر خونی دختر کجاست و چه می کند اما باور دارم مادر واقعی، این نامادری است، نه مادری که به هر دلیل او را رها کرده و رفته است. من این نامادری را می ستایم. او سواد چندانی ندارد اما معرفت او خیلی بیشتر از داعیه داران انسانیت است؛ او یک فرشته است. دخترک به یاد ندارد او جز به مامان جان و دختر گلم صدایش زده باشد، رو ترش کرده باشد، ابروهایش گره خورده باشد، بلکه او را در اوج مهربانی دیده است که خود یک لقمه کمتر از سفره فقیرانه اش برداشته تا دخترک یک لقمه بیشتر بردارد. حالا به نظر شما او یک الگوی مهربانی نیست؟ آیا نمی شود از همه خواست مهربانی را از او یاد بگیرند؟ کاش نه «نامادری ها» بلکه خیلی از «مادرها» هم از او یاد می گرفتند فرزندداری را... . با وجود زنانی چون اوست که من به توسعه سپیدی و مهربانی و روشنی در جامعه امیدوارتر می شوم و الا سیاهی هم در کوچه ها کم نیست، اما سفیدی آن قدر هست که به آن دل ببندیم و امید هم که فردا، روزگار بهتری خواهیم داشت. با دیدن این زن ایرانی مسلمان یاد آن نکته نغز می افتم که «هر نوزادی که متولد می شود حامل این پیام است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است». حالا هم با وجود مادرانی چنین مهربان و عاشق می توان گفت، چراغ امید در جامعه روشن است. چشم های آرزو را بگشایید می توان نوشت، در این دیار سیب هست، خورشید هست، آب هست، مهربانی هست، زندگی باید کرد.
حاشیه پررنگ تر از متن
- قسمت دوم سفر عشق از این جا آغاز می شد، همین جا که الان نشسته ایم با لباس رسمی ، دیروز ایستاده بودیم با لباس خاکستری، پرچم هایی بر دوشمان بود که در وزش نسیم می رقصید ... قسمت اول سفر اما از شهر و دیار هر خراسانی شروع می شد تا صحن امام خمینی(ره) آن روز ادامه می یافت و بچه ها می آمدند، از آقا نور می گرفتند بزرگ می شدند، می رفتند. یادش به خیر...
- امروز صحن به رواق تبدیل شده است با پنجره هایی رو به آسمان. با خود می گویم دیروز عصر جهاد بود و میان زمین وآسمان صحن مانعی نبود، قصه، قصه پرواز بود قصه پرهای باز، اما امروز، ماجرا عوض شده است. هزار «آه» از جنس نیاز باید «ناز» اقامه شود تا درهای آسمان برای لحظه ای باز شود،چنان که برای شوشتری و محمدزاده و... باز شد به هر حال تبدیل شدن صحن امام خمینی به رواق امام خمینی(ره) شرح حال خود ما و روزگار ماست.
-می نشستیم در میان مردم، روزگاری به یادم می آید که می ایستادیم کنار هم در کاروان های اعزام به جبهه، راستی از آن کاروان ها چند نفر پرواز کردند؟ چند نفر ماندند و ما خود امروز کجاییم؟ رویمان می شود به کاشی های در و دیوار رواق امام خمینی(ره) نگاه کنیم؟
-پیرمرد می آید. با عصایی در دست که باید قسمتی از وزن بدنش را تحمل کند من می توانم همین الان تصور کنم پیرمرد، «عصای دست» خود را در لباس شهادت پرواز داده است. می توانم تصور کنم، پسرش اگر بود نه الان تنها بود و نه چنین خسته قدم بر می داشت، می توانم تصور کنم، نه به چشم می بینم یک جوان زیر بغل پیرمرد را می گیرد و پسروار او را به کنار دیوار می برد و می نشاند و او هم پدروار شانه جوان را به مهر می فشارد.
-برای من تلخ ترین قسمت برنامه، اجرای گفت وگوی دختر با پدر شهیدش بود.
آنجا که می گفت «میترا که همیشه «سهمیه» را توی سرم می کوبید، برای پاس کردن خیلی از واحدهای درسی اش پیش من کلاس خصوصی می آمد...» بله، هیچ کس فکر نمی کند نگاه پدر به هزار سهمیه می ارزد، بودن پدر، کوه اعتماد و اطمینان است که پشت آدم قد می کشد، اما... خیلی ها نمی فهمند، فقط «سهمیه دانشگاه» را می بینند سهمیه ای که جای کسی را تنگ نمی کند، فقط یک صندلی کنارش می گذارد و همین! اما برخی ها خیلی... بگذریم!
-آی آقا! آی خانم! شهدا رفتند و کاری حسینی کردند من و تو، توانسته ایم، کاری سجادگونه و زینبی کنیم تا یزیدی نباشیم؟ به این فکر کرده اید آیا؟
- اجلاسیه، سرد به پایان آمد اما گرمای حضور شهید را که نمی شود نادیده گرفت که همیشه در آغاز است. بله، چشمی اگر به عشق وا می شد، حضور نورانی شهدا، پرشکوه تر از همیشه دیدنی بود.
سیاه و سفید(۵۹)
آدم که در خانه پدری خود میهمان به حساب نمی آید، بی معرفت ترین فرزند هم در خانه پدری احساس آرامش و حتی احساس مالکیت می کند، پدر هم همه فرزندانش را عزیز می شمارد، حتی بی معرفت ها شان را نیز. حالا ما همه، از زائر و مجاور، فرزندان معنوی شماییم ای امام عشق، بد هستیم یا خوب یک رابطه عمیق ما را به شما گره زده است، آن قدر که اگر هزار راه برویم و هزار جا، باز، به خانه بازمی گردیم، مخصوصا که می دانیم، صاحب این خانه چقدر کریم است می دانیم که به رویمان هم نخواهید آورد آقا که کی رفتیم و چرا رفتیم و کی و چرا برگشتیم. شما آن قدر بزرگوارید که به خود اجازه می دهیم، بی اجازه برویم و بی خبر بازآییم و از هر در هم که در آییم، دست به طلب دراز کنیم با این یقین که خالی بازنمی گردد. اصلا بگذارید این جوری بگویم آقا که من با یقین به کرامت شما هم خود می آیم و هم دیگران را به آمدن می خوانم و به همه هم گفته ام آقای ما آن قدر کریم است که هیچ کس دست خالی از حرمش برنمی گردد. گفته ام وقتی حاتم طایی، مردمان را از چند در اجابت می کرد، آقای من از هزار در هم که درآیی باز دستانت را پر خواهد کرد، نه به کوچکی دستان تو بل به بزرگی کرم خویش. ببخشید آقا من از طرف شما به خیلی ها وعده اجابت داده ام، از طرف شما خیلی ها را به خانه خوانده ام، حتی گفته ام، این جا خانه خودشان است، تعارف نکنند و بی تکلف بیایند و بمانند. گفته ام شما از دیدن آن ها خیلی خوشحال می شوید، گفته ام بیایند و پنجه در پنجره فولاد زنند و نرمی و لطافت مهر را بفهمند، حتی در گوش یادآورشان شده ام که تا حاجت نگرفته اند، از این جا نروند.
آقای من! به همه گفته ام، این جا هم دارالقرار است و هم دارالشفا. می شود این جا دلی را به قرار آورد و می شود دوای دردهای فردی و جمعی و اجتماعی را از شما گرفت. حالا هم مطمئنم شما همه مشکلات ما را رفع خواهید فرمود، نمی شود کسی از آن سوی کشور بیاید و دست خالی بازگردد. نمی شود به حضور شما بیاییم و باز جامعه ما ساز ناساز بنوازد! نه، گفته ام، در حرم شما آن قدر آفتاب می بارد که سنگ هم شهاب می شود و سراب، آب.
گفته ام اگر جامعه ما حرم محور شود، محرم هم خواهد شد. اگر مشهد محور شود، کام به شهد ولایت شیرین خواهد کرد، گفته ام... خیلی چیزها را گفته ام، خیلی ها را نه، همه را دعوت کرده ام به بانگ بلند که؛ مشهد خانه شماست و پدر چشم به راهتان، پس هر کس هستید و هر جا که هستید بیایید، بیایید و بهره خود و جامعه خود را برگیرید و بدانید راز تکامل اخلاقی و اجتماعی در خویشاوندی با آقا گشوده می شود. حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی ها آمده اند، اصلا قیامت به پا شده است از قامت های افراشته ای که آمده اند و چشم به زیارت شما روشن و سفره دل خویش باز کرده اند. حالا مطمئنم شما سفره آنان را خالی به آ ن ها باز نخواهید گرداند بل پر از عشق خواهد شد سفره و چقدر من به این سفره های پرغبطه می خورم...
این فقط من نیستم که انتخاب کرده ام، تو هم مرا انتخاب کرده ای آقای من. این درست که من «خاکم» اما می توانم ارزش کیمیا شدن داشته باشم. لذاست که مرا به حضور خوانده ای تا در شعاع مستقیم انوار تو باشم و در فضایی سلام بخوانم که همه به «تسمع کلامی» اعتقاد دارند و من هر روز ۵ بار از «ترد سلامی» سرشار می شوم، ۵ وعده، جام در جام عشق می نوشم و ۵ بار عشق در عشق عاشق می شوم. من «بلند اقبال» هستم، آقا که در تقدیر من تنفس در حرم و شعر سرایی در حریم شما نوشته شده است. من فرخنده فالم آقای من که در مشهد شما زندگی می کنم که هرگاه گم شوم و هر جا خود را گم کنم می توانم در حرم شما خود را پیدا کنم. من آن قدر «چشم آهوانه» دارم که هر روز ۵ وعده آن را به تماشای گنبد و گلدسته حرمتان، نه، به زیارت تماشای خودتان بفرستم و حتم دارم، این چشم ها بی اجابت عشق باز نخواهد گشت. این را که من، اصلا جز زیبایی نمی بینم نشان از آن می دانم که شمادر چشمانم نشانه گذاشته اید. این اشارت همان نشانه است که اجازه ورود غیراز زیبایی را به نگاهم نمی دهد. تازه من می توانم هر لحظه، کبوتر های دلم را به سمت حرم شما پرواز دهم، حتی می توانم گاه، دلم را آن قدر پاکیزه کنم که سعادت میزبانی شما را داشته باشد و باز این همه را از شما دارم. شمایی که مرا برای شفا انتخاب کردید، «درد ناگفته» را شنیدید، «دردنامه نانوشته» را خواندید و «خواهش های خاموش» مانده را اجابت فرمودید. من شفا یافته حضور حضرت شمایم، آن شب که چشمانم «خویش» را بر سر دستان مردم دید که شفا گرفته بود و باز من خود به دنبال آن «خود» شفا یافته خویش می دویدم لابلای آدم هایی که می خواستند پاره ای از لباسم را به نیت تبرک بر گیرند، من هم به همان لباس چنگ نگاه می زدم و خوب می دانم از آن شب، هر چه زیبایی است اثر شفای شماست و نازیبایی هایی که زندگی ام را خط می اندازد از آن «خود من» است و الا آن «خود شفا یافته» خود غزل شیدایی و «مثنوی» زیبایی است. آن خود قشنگ و شفا یافته گاه دست این «خود من» را می گیرد و تا حرم می آورد. آن خود بارها برای این خود من گفته است به حرم هم که می رویم نباید جز به آقا حتی به ضریح و پنجره و ... مشغول شویم. این آیت معرفت را هم خوانده است که:
چون که در خانه جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور، مشغول صاحب خانه باش
پس خود، ما را بپذیر ای امام عشق یا حضرت رضا(ع)! ما را بپذیر. چشم های شرمگین ما اگر چه زیبایی آهوانه نداشته باشد، خستگی یک پشیمانی را خواهد داشت دست هامان اگر به پرواز کبوترانه نیست، از زمین به سمت آسمان به حرکت در آمده است... پس می آییم و مطمئنیم برای آبی که از سقا خانه ما را سیراب خواهی کرد از نام و حتی ایمان ما نخواهی پرسید و همین کرم توست که نام و ایمان ما را به رضا می آورد، ای حضرت رضا...!