بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده کردم بدين پارسي
را اين جور بخوانيم که رنج سي ساله فردوسي نه تنها زبان فارسي را نجات داد که روحيه دلاوري و شجاعت اسلامي ايراني را نيز ارتقا بخشيد. هنوز اين بيت نوراني و غيرت افزاکه در زمان دفاع مقدس هم حرکت آفرين بود، بسيارمان را در ياد مانده است که؛
اگر سر به سر تن به دشمن دهيم از آن به که کشور به دشمن دهيم
و بي مناسبت نخواهد بود اگر در کنار اين کلام فردوسي، يادي بکنيم از امام قهرمان و غيرتمندمان، حضرت روح ا... که مي گويند وقتي يکي از فرماندهان نظامي -به گمانم تيمسار ظهيرنژاد- نقشه جبهه را پهن کرده بود و توضيح مي داد که فلان مناطق را گرفته ايم و فلان منطقه از ايران هنوز در دست دشمن است، امام دست خويش بر نقشه گذاشت و فرمود آقاي ظهيرنژاد -يا فرماندهي که توضيح مي داد- من ترجيح مي دهم دستم قطع شود اما به اندازه يک دست هم از خاک ايران جدا نشود. اين البته قريب به مضمون است اما عين حقيقت است. امام هرگز اجازه نمي داد يک وجب از خاک ما در اختيار دشمن قرار بگيرد اجازه هم نداد و نسل ما رستم وار بر دشمن تاختند تا او را از اين خاک برانداختند و درس آموخته از مکتب نبوي و علوي همچنان راست قامت ايستاده اند...
چنان که اگر فردوسي امروز بود در شرح قهرماني هاشان «شجاعت نامه» مي سرود و باز مي تواند، شاهنامه او را هم شرح اين رشادت ها دانست که کلام ويژگي هاي بزرگي دارد و آن را در گوش همه زمان ها و زمين ها مي شود خواند.
و حرف آخر؛ کلام فرودسي، هسته غيرت داشت. هر شعرش، بمب هسته اي سرفرازي بود، براي ايران، پس شاهنامه را به ياد شهيدان و در بزرگداشت دانشمندان و قهرمان امروز خوانش بايد کرد...
تنها ساختمان ها و بناها نيستند که به معماري نياز دارند، تنها کارخانه ها و سازه ها نيستند که نيازمند مهندسي اند که از قضا زبان، به عنوان معيار انساني و تميزدهنده آن از ديگر موجودات بيش از هر چيز ديگر به معماري و مهندسي نياز دارد و رفيع ترين کاخ ها و بلندترين برج ها و باروها در ساحت انساني با کلمات شکل مي گيرد و در اين رهگذار، حکيم ابوالقاسم فردوسي، از بلندآوازه ترين معماران کلام و مهندسان انديشه است که نامش با مانايي زبان پارسي و آوازه ديارش با فرهنگ ايراني چنان عجين است که نام بردن از هر يک، ياد ديگري را هم تداعي مي کند و کيست که زبان به قندزبان پارسي شيرين کند اما به ياد حلاوت فردوسي پاکزاد نيفتد؟ کيست که تاريخ و فرهنگ ايران زمين را بخواند و به احترام حکيم فرزانه توس، برنخيزد؟ و اين نيز يکي از رازهاي ماندگاري کلمه و کلام است که در رهگذار تاريخ، شاهان و حاکمان فراوان آمده اند و همه هم رفته اند، آن چه اما مانده است «شاهنامه» است و در طول اعصار و قرون بناهاي زيادي سر به فلک کشيده اند اما جز ويراني، سرانجامي نداشته اند ولي بنايي که فردوسي بزرگ پي افکنده است، نه تنها از باد و باران گزند نديده است که هر روز بيشتر قامت مي کشد و چشم ها را به تماشا مي خواند و چه پرشکوه گفت خود حکيم که؛
... پي افکندم از نظم کاخي بلند / که از برف و باران نيابد گزند...
و گزندي نيافت نيز و ما پس از قرن ها، زير اين بناي امن زبان و فرهنگ خويش به سلامت داريم و تاريخ هفت هزارساله ايران را نيز روايت و نمايندگي مي کنيم.
فردوسي، نه تنها معمار سخن بلکه معمار انديشه و فرهنگ هم بود و بنيان هاي کلام او ريشه در آموزه هاي رفيع ديني دارد تا جايي که بزرگان او را در شمار بهروان جدي از کلام خداوند و نهج البلاغه دانسته اند و زبان پاک و نگاه شسته و پيراسته او را نيز مي توان برخوردار از روشنايي کلام حق دانست که با وجود عظمتي که براي دلاوران ايران قائل است هرگز حتي دشمن را به بدنامي و هتک و دشنام ياد نمي کند جايي که مي خواهد از سرانجام نبرد رستم و اسفنديار بگويد؛
...ببينيم تا اسب اسفنديار / سوي آخور آيد همي بي سوار
و يا باره رستم جنگجوي / به ايوان نهد بي خداوند روي...
و اين خود درس روشن قرآن مجيد است؛ «اي کساني که ايمان آورده ايد، براي خدا، حق گفتن را به پا خيزيد و به عدالت گواهي دهيد و دشمني با گروهي ديگر وادارتان نکند که عدالت نورزيد. عدالت ورزيد که به تقوا نزديک تر است و از خدا بترسيد که او به هر کاري که مي کنيد، آگاه است» ماعده، آيه۸
آري فردوسي پاک زاد و پاک نهاد و پاک زبان در برابر افراسياب هم مروت روا مي دارد و همواره با معماري کلام و نظم در سخن و رفتار، چهره انساني را ترسيم مي کند که تجسم عمل به وصيت مولا علي(ع) است که مي فرمايد: «اوصيکم به تقوي ا... و نظم امرکم» و اهل نظم زبان به تقواي طهارت مي دهد، آن گونه که فردوسي داد و در خاک پاي نبي و وصي قامت مي کشد به جاودانگي آن گونه که حکيم سخن بدان رسيد و هر که مي خواهد به اين ساحت بلند ره يابد، بايد همان راهي را برود که خداوندگار شاهنامه رفت و ايران نيز به چنين فرزنداني احتياج دارد، در همه ادوار و امروز به آنان محتاج تر است. در روزگاري که بمب هاي دروغ، فريب، نيرنگ و ريا از هر سو مي بارد و بناي اعتقادي و اخلاق جامعه را هدف گرفته است به فردوسي و شاني نياز دارد که پي اندازند از نظم کاخي بلند، که از دروغ و فريب گزند نبيند و حتي سياوش سان از آتش تهاجم به سلامت بگذرد...
چشم هایم
به دست توست مادر
که زمین را
به آسمان
گره می زند
به فصل قنوت
و اجابت می شود
به مهربانی خداوند
تا ترجمه کند
مهر را
به همه زبان هایی که
فرزندان می خوانند
و می فهمند
چشم هایم به دست های توست مادر
که باران آسمان
و جوشش چشمه های زمین را
درس زلالی
و جاری شدن می دهد
دست های تو
کتاب مهر خدایند
که هر خط
هزار درس می دهند
و هر درس زندگی ساز می شود
چشم هایم به دست های توست مادر
که وقتی باز می شود
مهربانی
به اندازه همه زمین
در همه زمان
وسعت پیدا می کند
و جغرافیایی معرفت
شکل می گیرد
مادر!
ای زیباترین نام
چشم هایم به دست های توست
که اشارت هایش
حق را نشان می دهد
و چشم هایت
که چشمه تعلیم است
و من در نگاه
به چشم هایت
که معلم زندگی است
درس می آموزم
چگونه زیستن را
و حتی چگونه مردن را
پس به احترام
بر زمین می افتم
تا خاک پایت را
که خداوند بزرگ
پاک آفریده است را
ببوسم
بوسه باران کنم
که بهشت را
به من نشان می دهد
بهشتی که
پر از سلام خداوند است
و من می توانم
هر لحظه در این سلام
سلامت را
و سعادت را
و بزرگی را
و مهربانی را
جشن بگیرم
و شکرانه این بشکوه نیز
سجده ای است
بر خاک
- به شکر خداوند-
که آدمی را
تا افلاک بر می کشد
و من
افلاک نشین
خاک بوی گام های توام مادر
ای ترجمه مهر خداوندی ....
وقتی حروف الفبا را
تحریر کردند
حرف اول «زن» را
از اول «زندگی» گرفتند
و دومین حرفش را نیز
تا زن
با زندگی
هم معنا شود
و زن
زندگی است
در این دنیا
که لحظه هایش را
خشت بنای زندگی می کند
تا خانواده
در اوج
رفعت تعالی را
حس کند
و به بندگی برسند
و از آن تا اوج آزادی
و آزادگی
یک نفس
پرواز کنند
که زن را
توان باز کردن پرها
و پرواز دادن است
و او را دامنی است
پاک
گره خورده با معراج
که مردان را
به اوج می رساند
چنان که پیش از این
چنین کرده است
و هیچ مردی
به بزرگی نرسیده است
مگر آن که کودکی
و کوچکی خود را
با عصای دست زنی
به نام پرشکوه مادر
پا به پا رفته
و شیوه راه رفتن آموخته است
و هیچ شهیدی
جان پرشکوه نکرده است
مگر آن که
از جان زنی
به نام پرشکوه مادر
شهد ننوشیده باشد ...
زن زندگی است
از جان
تا جهان
و تا جنان
وقتی
بر صراط مستقیم فاطمه
- سلام ا... علیها -
عارفانه گام بر می دارد
و کوثر می شود
و جاودانه
تا باطل باورانی که
حقیقت را
پیامبر را
ابتر می دانستند
هم بفهمند
کوثر
در قامت فاطمه
قد می کشد
و در نسل فاطمه
جاودانه می شود
و زن
این جاودانگی را
نسل به نسل
و عصر به عصر
باز می خواند
و به فرزندان خویش
می آموزد
که زندگی
بر صراط مستقیم فاطمه(س)
جاودانگی است
ابتر کسی است
که فاطمه را
سلام ا... علیها
نمی شناسد
و لب هایش
- هرگز -
از کوثر
جرعه ای ننوشیده است
ابتر کسی است که
زنده است
و زندگی نمی کند ....
روزانه يک ميليون و ۵۰۰ هزار سفر درون شهري در مشهد با اتوبوس انجام مي شود، حالا اگر ميانگين اين سفرها را ۱۰ دقيقه در نظر بگيريم، با رقم تأمل برانگيز ۱۵ ميليون دقيقه زمان مواجه خواهيم شد، يعني ۲۵۰ هزار ساعت، يعني يک سرمايه عظيم زماني که به مثل آن را با طلا مقايسه مي کنند و بارها شنيده ايم و خوانده ايم که «وقت طلاست» حرف درستي هم است. طلا هم که خيلي ارزش دارد و به گاه فروش نيز ما به ازاي آن قابل توجه است. حالا بايد پرسيد وقت طلا گونه شهروندان مشهدي، هزينه چه مي شود؟ و آيا نمي شود براي اين وقت برنامه ريزي کرد؟ يادم هست چندي پيش در يک نشست در اين باره به برخي مسئولان شهري تذکر دادم و گفتم: به اتوبوس و فرصت سفر، به مثابه يک رسانه نگاه کنيم و با توليد پيام هاي متناسب به ازاي «طلاي وقت مردم»، گوهر ارزشمندتر دانش و روش درست شهروندي بياموزيم، مسئولان البته در آن جلسه، از اين نگاه استقبال کردند اما... فکر مي کنم همين ۳ نقطه خيلي چيزها را برساند و يکي از آن چيزها اين که کاري نشده است و ما همچنان روزانه، ۲۵۰ هزار ساعت زمان قيمتي تر از طلا را که سرمايه اي تجديد ناشدني است به هيچ تبديل مي کنيم، حال آن که مي شود و بايد براي اين زمان برنامه ريزي کرد، از جمله برنامه ها مي تواند اين باشد که هر روز يک آموزه، يک حديث، يا يک مطلب کوتاه از امام رضا(ع) يا درباره ايشان، به مردم آموخت و شناخت آحاد جامعه را نسبت به حضرت شمس الشموس(ع) ارتقا داد. حيف است، در کنار آفتاب بود و کور زندگي کرد. کفران نعمت است تشنه لب از کنار دريا گذشتن، پس بياييد و بياييم از وقتي که در اختيار داريم، براي شناخت بهتر امام و درس گرفتن از حيات طيبه ايشان براي زندگي خودمان کاري بکنيم و در ازاي طلاي زمان و سرمايه تجديد ناپذير وقت، سعادت و فلاح دو جهان به دست آوريم و ديگر اين که وقتي مردم ديگر کشورها و ديگر ديار شناخت شان نسبت به آثار باستاني، مفاخر و مواهب ديارشان آن قدر کامل است که هر کدام مي توانند هم بلد شهر خود باشند و هم سفير آن، ما نبايد همه دانسته ها و داشته هايمان از امام رضا(ع) در اندازه يک نشاني دادن از حرم باشد بلکه ما مشهدي ها بايد آن قدر در مورد امام(ع) بدانيم و دانسته ها را به عمل دربياوريم که نه تنها نشاني حرم را بدانيم و بگوييم که خود به نشانه اي سر راه کساني تبديل شويم که مي خواهند در فرهنگ رضوي، جان، تابناک و جهان خويش را بر اساس هندسه معرفتي حرم بنا کنند. آري هر مشهدي بايد يک نشانه از فرهنگ رضوي و يک شاخص براي شناخت امام باشد و براي اين خيلي بايد کوشيد و هيچ زماني را نبايد از دست داد و ماجراي زمان سفر و اتوبوس مي تواند آغازي باشد بر اصلاح نگاهمان تا هم ارزش زمان را بدانيم و هم به ازاي آن ارزش والاتر شناخت معصوم را به دست آوريم و از آن در ذهن و زندگي خود چراغي بسازيم که هيچ گاه، دچار سياهي و تباهي و گمراهي نشويم، بلکه همواره هم سالک راه حق باشيم و هم دليلي براي ديگران که ما را ببينند و راه را بيابند و همه رضوي شويم...
حرف آخر همان حرف اول است؛ روزانه ۲۵۰ هزار ساعت- حداقل- زمان در اختيار مديران شهري است و شايسته است با برنامه ريزي از آن براي ارتقاي دانش و اخلاق شهروندان استفاده کنند...
خراسان رضوي - مورخ پنجشنبه 1391/02/21 شماره انتشار 18115 /صفحه ۶/جامعه
هیچ سروی
به بلند بالایی تو سراغ ندارم شهید
که هر سرو
در برابر باد
لااقل سر شاخه هایش تا می خورد
اما تو چنان قامت راست می کردی
که توفان می شکست
و شکست سهم دشمن بود
هر جا
نام تو به میان می آمد
و خودت به میدان
و ا...اکبر
که پیروزی
مترادف نام مردی بود
که عشقی بزرگ به حسین داشت
به نام عبدالحسین
و عشقی بزرگ تر
به بی بی فاطمه زهرا(س)
که می شد او را
«عبدالزهرا» هم نامید
و پسر زهرا(س) نیز هم
که همه شهدا
فرزندان بلافصل عقیدتی بی بی هستند
که اگر نبودند
زیر باران بمب و گلوله
قامت نمی کشیدند
و برای احیای راه حسین(ع)
جان نمی باختند
اگر این نسبت نبود
نام بی بی زهرا(س)
به رمز
راز پیروزترین عملیات ها نمی شد
ورق بزنیم تقویم دفاع مقدس را
از بیت المقدس
تا والفجر ۸
تا کربلای ۵
و تا ...
هر جا رمز
نام زهرا بود - سلام ا...علیها -
غیرت چنان به جوش می آمد
که جز شکست
برای دشمن رقم نمی خورد
و تو عبدالحسین
عبدالحسین برونسی
خود یک رمز بودی
از یک راز
که هر که حلال اندیش
حلال گفتار
و حلال کردار باشد
و از حرام روی بگرداند
لیاقت می یابد
خود را فرزند اعتقادی زهرا(س) بداند
و بی بی نیز او را بپذیرد
چنان که تو را پذیرفت
و در همه زندگی
سایه پر مهر چادرش
بر سرت بود
از شهر تا جبهه
تا سخت ترین عملیات ها
تا عبور از میدان مین
تو هر جا رفتی
مادر پناهت بود
به مهربانی
به غیرت
و مگر غیرت فاطمی
تو را به یاری حسین(ع) نخوانده بود
پس مگر می شود
مادر حسین(ع)
تو را تنها بگذارد؟
نه، تو تنها نبودی
حتی وقتی
تنها به شهادت رسیدی
و پیکرت سال های سال
تنها در میان رمل ها ماند
تو همواره
زیر سایه مهر مادر بودی
و شک ندارم
فرشتگان
به اذن بی بی
زائر مزارت بودند
برونسی بزرگ
در رفتنت
رمزی بود به نام هجرت
در طریق حسین
و در باز آمدنت
رازی به نام رجعت
در مسیر فاطمیه(س)
و ما در تابوتت
عطر یاس فاطمی را
استشمام کردیم
بویی از بهشت ...
بزرگي تو
و معلمي
کار تو کشف ستاره هاست
نه در آسمان
که در زمين
تا شکوفا شوند
و بر آسمان هم حتي
نور بيفشانند
آن چنان که فرشته ها
به تماشا
پنجره آسمان را بر زمين بگشايند
و هرکدام از ستاره هاي تو
نشانه اي باشند
براي راهي روشن
به مقصدي روشن تر
* بزرگي تو
معلمي
و کشف ستاره ها
هنري است که خداوند
- به عشق و حکمت-
در نگاه و زبان و دست تو قرار داده است
و تو را
به رسالت عشق
مبعوث فرموده
تا در شهر و روستا
و حتي
کوهها و بيابان هاي دور
در ميان عشاير
از ييلاق
تا قشلاق
به کشف ستاره ها بپردازي
و آنان را بپردازي
آنقدر که هرکدام
خود چراغي شوند
فرا راه امروز و فردا...
* بزرگي تو
و معلمي
کشف ستاره ها کار توست
و رمز طلوع صبح
نيز از چشمان تو مي تراود...
فقط برای آن هایی که معلمی را عشق می دانند نه شغل
الف ... ب،پ»...
به هر حرفی که می آموزی
معلم
بینایی می بخشی
و بصیرت نیز
که کور
فقط آن نیست که نبیند
آن که نخواند و نفهمد
کورتر از کور است
که کوری چشم را
به بینایی جان
می توان درمان کرد
می توان راه را یافت
می شود رفت
اما کوری جان را
بی سوادی را
نفهمیدن را
سخت تر می شود درمان کرد...
الف...ب... پ
به هر حرف که می آموزی
معلم
نور می افشانی
به هر کلمه
خورشید نقاشی می کنی
و آدم ها را
به صبح می رسانی
و صبح تنها آن نیست
که خورشید از مشرقش طلوع می کند
صبح حقیقی
با بیداری جان
و طلوع خورشید دانش
رقم می خورد
الف....ب...پ
به هر حرفی که می آموزی
معلم
و زیبا شدن را
خوب شدن را
خدایی شدن را
می آموزی
تا زندگی
چند گام به تعالی
به اعتلا
به حقیقت
نزدیک تر شود
درس تو
هم زمزمه محبت است
و هم دست گرفتن
و پا به پا بردن
و شیوه درست رفتن
و درست زندگی کردن آموختن
از این روست
که تقویم زندگی
بچه های خوب
جمعه دارد
اما تعطیلی ندارد
گریز ندارد
بلکه هروله دارد
به سوی کلاس
الف...ب...پ
به هر حرف که می آموزی معلم
بهتر رفتن را
تعلیم می کنی
لذاست که تا خورشید چشمانت
طلوع می کند
و از لبانت نور می تراود
راه فلاح و رستگاری
باز است
افتادن هم اگر باشد
برخاستنی
به دنبال دارد
... و ما ایستادگان کلاس درس توایم
معلم
ای خدا را نشانه
ای معرفت را
دلیل جاودانه
ای عشق را
حجتی عارفانه
ای معلم
ای آفتاب بی غروب زمانه...