تحمل، صبر و خودداری، مهارت هایی است که در زندگی به آن ها بسیار نیازمندیم والا، بدون این که کبریت کشیده شود مثل دو سنگ چخماق در برخورد با هم و یا رویدادها آتش می گیریم. اگر نگاهمان در خیابان های شهر کنجکاو گشته باشد، کم ندیده است ماجراهایی که گاه از «هیچ» به یک «بلوا» بدل می شود. گاه در برابر یک رویداد تحمل نمی کنیم چند ساعتی را تا به پاسخ برسیم. رفتار ما به دانش آموزانی می ماند که در همان صفحه اول به بحث پیرامون پاسخ سوالات با هم به بحث و چالش برمی خیزند، حال آن که جواب در صفحه بعد به صراحت آمده است! این رفتار هنوز در زندگی ما جاری است و تا این جاری است، جریان زندگی زلال نخواهد بود. اگر از مهارت های زندگی برخوردار و اهل تحمل باشیم سوءظن، نگاهمان را به بد دیدن نخواهد کشاند و دیده نخواهیم آلود به این بیماری که بد فهمیدن و بد رفتاری هم از پی آن خواهد آمد، نتیجه «ضرب» این «بدی ها» در همدیگر، رقم خوردن «مغلطه در زندگی» همه ما خواهد بود. پس یادمان باشد ضرورت مهارت صبوری و بردباری در برابر رویدادها و حتی در برابر حوادث چه آن که بردباری ندارد دوبار ضرر می کند و آن که اصل صبر و بردباری است حداکثر یک بار. بگذریم، گاه یک شوخی، کلید یک بلوای جدی می شود. مثلا یک نفر به شوخی کلید را از جیب شما برمی دارد آن وقت شما مجبور می شوید برای باز کردن قفل، در را-حتی- بشکنید. حال آن که شوخی کرده است معلوم نیست از این اقدام خود حتی به اندازه یک لبخند بهره برده باشد. او فقط یک شوخی بی نمک کرده فقط همین اما نمک از زندگی افرادی شاید برده باشد! گاه، شوخی هم در کار نیست، یک لحظه غفلت، یک فراموشی جزئی خود فرد یا دیگری، کلید قفلی می شود که وقتی باز شد، «دروازه سوءظن» گشوده می شود. و این خیلی بد است که آدم نسبت به «وجه حسن» دیگران «سوءظن» داشته باشد. خب سوء ظن که از بزرگ ترین گناهان فردی و اخلاقی و اجتماعی و دینی است، در بسیاری از مواقع بسترساز گناهان دیگر هم شده است. خبرها از گناهان و بدرفتاری ها و هنجارشکنی ها و حتی جرایمی که از آتش سوء ظن برمی خیزد، کم در صفحات روزنامه نخوانده ایم. حال آن که اگر از مهارت خوب دیدن، خوب شنیدن، خوب مدارا کردن و خوب تحلیل کردن برخوردار بودیم صفحات روزنامه از خبرهای سیاه، سفید چاپ می شد. به باور من، ما همه باید برای رسیدن به مهارت مدارا، تمرین کنیم. باید در تعامل با همشهریان، با مسافرانی که در شهر ما، چراغ زیارت روشن می کنند، به معرفت مدارا برسیم. باید حتی در برابر آتش اگر افروخته باشد، آب باشیم و آتش را خاموش کنیم نه این که آتش افزا باشیم و به دیگر عبارت در تعاملات اجتماعی، «آتش نشان» باشیم، نه «آتش فشان». آن وقت هیچ چیز خاکستر نخواهد شد و در سرزمین مهیای مهربانی، درخت دوستی قد خواهد کشید.
هیچ از خود پرسیده ایم که سهم ما در عاشورا چیست و برای خود چه نقشی تعریف کرده ایم؟ این که نمی گویم تعریف کرده اند از این روست که کارگردان خلقت، نقش ها را تعریف کرده و انتخاب آن را به خود ما واگذاشته است لذاست که می بینیم مولا امام حسین علیه السلام در آخرین لحظات زندگی که همه یارانشان به شهادت رسیده اند و در آن دشت پربلا، جز سپاه دشمن نیست، پرشکوه ترین «دعوت» را آشکار می کند و «هل من ناصر ینصرنی» می خواند تا شاید آن روز از آن میان کسی به اصلاح نقش خود برخیزد و از سپاه تباهی و سیاهی به سپاه سفیدی بپیوندد و یا این که در عصرهای آینده، و از میان نسل های آینده افراد نقش خود را چنین رقم بزنند.چنان که از آن پس کم نمی بینیم کسانی که برای خود نقش حسینی قائل شده اند و لباس شهادت پوشیده اند و جاودانه شده اند و از آن جمله است، عاشورایی که در هفتم تیر سال ۶۰ در «سرچشمه» تهران شکل گرفت تا کسانی که در زندگی خود به همه یزیدهای هزار رنگ «نه» گفته بودند و در نقشی حسینی رودر روی یزیدیان ایستاده بودند. شهادت را یک بار دیگر به هفتاد و دو قرائت تلاوت کنند. در این میان، خراسانیان هم نقش پرشکوه یافتند و ما نیز روشنایی نگاه آن شهیدان را در زوایای زندگی خویش جاری می بینیم و در زلال اندیشه آنان جان می شوییم.در عاشورای سال ۶۰، ما شهید دکتر عبدالحمید دیالمه را پیک ایمان خود به شهادت کردیم که هم داروساز دردهای جسمی بود و هم دوای دردهای روحانی ما را با خود داشت. نسل میانسال ما هنوز شیرینی کلام روشنگر او را در کام و چراغ روشنگری او را در جان، روشن دارند.صدای معرفت آور و فریاد روشنگر او هنوز تازه است. شهید حجت الاسلام دکتر قاسم صادقی نیز دیگر سند آزادگی خراسانیان بود که در این عاشورا، پیوند ما را با امام حسین مستحکم تر کرد. او که خود تجسم وحدت حوزه و دانشگاه بود با خون خود هم پیوند این دو نهاد فرهنگ ساز را استحکامی افزون بخشید. دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد امروزه به تصویر آن عزیز مزین است و در حافظه خود کلام روشن اورا به یادگار دارد.دیگر سردار عاشورایی خراسانیان شهید علی اکبر دهقان نماینده آگاه و آگاهی آفرین تربت جام بود که جام جانش، چراغ روشنایی را حیاتی دوباره بود و...اینک ماییم، ما خراسانی ها که باید پس از ۲۸ سال در تعریفی دیگر هم نسبت خود را با جلودارانی که در عاشورای انقلاب تقدیم کردیم مشخص کنیم و هم نسبت خود را با عاشورای حسینی تعریف کنیم. راستی ما در دایره تقدیر، کجا ایستاده ایم و بر مدار کدام پرگار و کدام نقطه حرکت می کنیم راستی ما کجا ایستاده ایم؟
دانشگاه، پایان راه زندگی نیست، یکی از گذرگاه های رسیدن به زندگی بهتر است و الا به اندازه آدم ها راه رسیدن به موفقیت وجود دارد و مگر نه این که راه رسیدن به خدا به تعداد خلایق است؟ بهتر از رسیدن به دوست آیا در زندگی انسان اتفاقی می افتد؟
رفتن به دانشگاه پایان راه زندگی نیست . قرار نیست وقتی جوانی، در رشته دلخواه خود قبول نشد، همه رشته های زندگی را پنبه بپندارد و موی سر و رو سفید کند و پیرانه سر بر جوانی از دست رفته بگرید. بل باید از شکست ها هم پل پیروزی ساخت ، نرسیدن به نصاب رشته دلخواه که شکست هم نیست.خوب است پدر و مادر ها هم این نکته ظریف را دریابند.
دانشگاه پایان راه زندگی نیست. آغاز راه است راهی که باید به موفقیت برسد، پس پا به دانشگاه هم که گذاشتید، یادتان باشد ، تلاش تان باید صد چندان شود، چه رسیدن به دانشگاه هدف نیست ، هدف، دانش اندوزی نظری و عملی و تلاش برای رسیدن به تعالی در زندگی است. هدف را نباید گم کرد.
دانشگاه پایان راه زندگی نیست بلکه باید در آن کلیدواژه ها را برای رسیدن به زندگی بهتر یافت، با کلیدها، قفل ها را گشود و پس از گشوده شدن هر قفل، یک دروازه به سوی فردای بهتر باز کرد هم برای خود و هم برای کشور خویش که ایران فردا به بزرگانی نیاز دارد که از همین امروز، گام های خود را به سوی موفقیت شتاب می بخشند.
دانشگاه پایان راه زندگی نیست ، باید از کلاس درس دانشگاه به زندگی نگاهی نو داشت. باید در دانشگاه اندیشه آموخت و دانش و سپس با آن ها، زندگی خویش را چنان مهندسی کرد که از جمع آحاد، جامعه کمال یافته شکل بگیرد.
دانشگاه پایان راه زندگی نیست ، آغاز راه است. پس نباید خسته شد، نباید نشست، بلکه باید نفس تازه کرد و به راه افتاد که جاده پیشرفت هیچ گاه پایان ندارد. آن که در مسیر بنشیند هم از قافله عقب می ماند، پس باید رفت به سوی فرداهای روشن تر و بهتر، به سوی فتح قله های موفقیت، به سوی فردا....
یکم: خانه ای که پای بست آن مستحکم و دیوارهای آن قوام دارد و از سقفی قوی در برابر سرما و گرما و برف و باران برخوردار باشد شایسته این است که اهلش به فکر نقش ایوان باشند و به مبلمان و چیدمان آن بیندیشند والا خانه ای که از پای بست ویران است را نه به نقش ایوان حاجت است و نه این نقش و نگار، فرو ریختگی آن را به تأخیر می اندازد. لذا عاقلان همواره اول به فکر ساخت خانه ای محکم هستند و آنگاه به فکر نقش ایوان آن می افتند.قصه زندگی ها هم همین است. اول زندگی را بر پایه درست و با ساخت اصولی و با شناخت باید پی ریزی کرد آن وقت شکوه زندگی صد چندان خواهد شد و نقش های زیبا، زیباترش هم خواهد کرد.
دوم: کسی که مهارت رانندگی ندارد اگر پشت فرمان خودرو بنشیند فاجعه به بار خواهد آورد که هم خودش را از پای بیندازد و هم از دیگران جان و سلامت بستاند. کارگر فاقد مهارت هم کار را به سامان پیش نخواهد برد، پس قبل از آن که فرمان خودرو یا کاری را به کسی بسپریم باید از مهارت او در آن امر مطمئن باشیم. عقل حسابگر آدمی چنین اقتضایی دارد.
سوم: زندگی بدون مهندسی، با افرادی فاقد مهارت هم پر است از چالش ها و پرتگاه ها و تصادف های وحشتناک و کشنده که فقط گاهی خبرهایی از آن در رسانه ها امکان درج می یابد والا بسیارند از این حوادث که لابه لای زندگی ها رخ می دهند و دفن نمی شوند بلکه از انباشت خود زندگی را دفن می کنند و تازه خبری از آن ها هم همه گیر نمی شود. راستی زندگی های به طلاق رسیده و ویران آیا یک زندگی مرده نیست؟
چهارم: برخلاف آنچه برخی ها می پندارند عامل اصلی شلیک به زندگی ها و سم هلاک آوری که «وصل »ها را به «فصل» تبدیل می کند، «اقتصاد» نیست. بنا به گفته مدیرکل امور زنان استانداری خراسان رضوی ۶۰ درصد از طلاق ها در استان به دلیل نبود آگاهی از مهارت های انتخاب همسر و فقر آگاهی از هندسه زندگی است.واقعیتی که باید آن را پذیرفت، چه وقتی عامل ۷۰ درصد از تصادفات رانندگی نه خودرو نه جاده بلکه عامل انسانی است، در تصادفات زندگی هم ماجرا همین است، عامل اقتصاد، به اندازه خودرو نقش آفرین است و دیگر عوامل هم به اندازه جاده، اما عامل اصلی نبود مهارت های زندگی است والا اگر این مهارت وجود داشته باشد گذر از کوچه های دشواری، آسان است و افراد بزرگ از دشواری ها، آسانی، از کمبودها برخورداری و از «تنگ روزگاری ها»، گشایش ساخته اند.
پنجم: پس برای قوام نهاد خانواده باید چنان که فاطمه رحمانی می گوید: برای تحکیم بنیان خانواده، تعمیق باورهای دینی و توانمندسازی زنان در حوزه خانواده، تلاش کرد، تدابیری اندیشید و به کار بست تا طلاق روی نمودار معکوس هر روز به صفر نزدیک تر شود و زندگی ۲۰ بگیرد.
کشوری که نیاز به سازندگی دارد و برای خود سند چشم انداز می نویسد و می خواهد در افق ۱۴۰۴ به قدرت اول منطقه ای بدل شود نباید حتی یک لحظه را از دست بدهد به هیچ بهانه ای، بلکه همه بهانه ها را باید فروگذارد و بهای توسعه را با همه وجود بپردازد و برای عنصر زمان اهمیتی حیاتی قائل باشد.
کشوری که می خواهد در شمار قدرت های بزرگ درآید حق ندارد یک ثانیه را هم فروگذار کند، حق ندارد پلک بر هم نهد بلکه باید سویه فرهنگ را به سمت بیداری افزون تر و تلاش مداوم تر، علمی تر و دقیق تر تغییر دهد.
باید بیداری و کار به ارزشی بی بدیل تبدیل شود و هرکس به همان اندازه ارجمند شمرده شود که کار می کند به همان اندازه قدر بیند که در رقم زدن تقدیر فرداهای کشور نقش مثبت ایفا می کند، با چنین فرهنگی است که می شود همه آحاد جامعه را به سمت کار بیشتر و تلاش در راستای تحقق برنامه ها هدایت کرد و از ظرفیت وجودی و استعداد همگان بهره برد و به موفقیت هم رسید.
پس باید روز اول تیرماه را که بلندترین روز سال است قدر دانست و حتی بیشتر از بلندترین شب سال برایش برنامه داشت، چه تا نگاه جامعه در کنار بلندترین شب سال بلندترین روز سال را نبیند، نمی توان به افق های بلند رسید، نمی شود قله ها را به زیر گام کشید، نمی شود سرود سرافرازی شنید.
اگر خواهان این همه سعادت هستیم که هستیم باید بدانیم تا «خواستن» به «توانستن» تبدیل نشود، هیچ یک از رویاها جامه حقیقت نخواهد پوشید و برای این هم باید بیدار بود، باید بیداری را با هوشیاری و کار برنامه مند و تکاپوی مومنانه پیوند زد. باید «بایدها» و بایستگی های توسعه را جدی گرفت زیرا با جدی نگرفتن برنامه و کار، با شوخی های سخت و کشنده روزگار مواجه خواهیم شد، شوخی هایی که جدی جدی، کشور را از پیشرفت باز می دارد.
شوخی هایی که جدی، جدی به عقب ماندگی منتهی می شود. شوخی هایی که جدی، جدی تمدن ها را فرو می ریزد. پس این شوخی ها را جدی بگیریم، برنامه ریزی کنیم، نقشه راه را که همانا سند چشم انداز است، پیش رو داشته باشیم و گام هامان را برای رسیدن به افق ۱۴۰۴ محکم برداریم.
اول تیرماه، بلندترین روز سال است. این یادمان باشد و یادمان بماند که برای کشور در حال توسعه و آدم های در حال توسعه، طولانی بودن روز مهم تر از طولانی بودن شب است، هرچند طولانی ترین شب، یلدای ماست و حدیث مهربانی و عاطفه آن عالم گیر است و باید این مهربانی ها و همدلی ها در بستر فرهنگ و آداب و رسوم ملی تعمیق و ارتقا یابد، بلندترین روز سال هم از گرانیگاه های مهمی است که باید در نظر آید و با فرهنگ سازی برای آن به عید کار و تلاش افزون تر تبدیل شود.
امیدواریم روزی برسد که اول تیر به عنوان روز تلاش برای توسعه در تقویم رفتار و کردار ما رقم خورد و روحیه کار بیشتر در جامعه به ارزش تبدیل شود.
اما چمران، همواره در ساحت جهان وطنی خود و مبارزه علیه بیداد در همه جا، خود را یک مسلمان ایرانی می دانست و ریشه در هویت تاریخی ایران داشت و سرشاخه هایش در آسمان دیانت مشق می کرد. او آمریکا را برای تحصیل برگزید اما نه سودای قدرت و مقام نه سیاهی سواد او را به اسارت نبرد، بلکه این او بود که بر علم و بر دانش خود امیر بود و علم و آموخته های خود را، درخدمت اهداف بلند انسانی به کار گرفت. او می توانست در آمریکا بماند و غرق تنعمات و امکانات شود، اما او غواصی بود که همه دریا را به دنبال گوهر بی همانند عقیده و جهاد می گشت اما غرق دریا نمی شد. او مصر را و لبنان را و ... برگزید تا تجسم ابوذری دیگری باشد که در قرن چهاردهم، با لهجه آن عاشق پرشور سخن بگوید. او ربذه را نه به اجبار که به انتخاب برگزید و برای نجات نسل ابوذر از بیداد امویان هزار رنگ امروزین در کنار عالم مجاهد، امام موسی صدر با تشکیل حرکت محرومان لبنان و جنبش امل، گامی بلند برای احقاق حق شیعیان برداشت. درمبارزه با اسرائیل غاصب نیز درخط مقدم جبهه بود و در مبارزه با بیداد طاغوت ایران نیز هم.
او تدبیر عالمانه را با کلام شاعرانه و مشق هنرمندانه اش گره می زد تا پیام آور اسلام راستین و علوی در امروز جامعه باشد. آری، او میراث ماندگاری بود که ظرفیت های انسانی افراد را شکوفا می کرد و از نیروهای انسانی، منابع انسانی می ساخت تا برای همیشه بسان صندوق ذخیره معرفتی پشتوانه هویت ملی باشند و سرانجام نیز با نقش شهادت بر تابلوی زندگی خود بلندترین گام را در جاودانه سازی اندیشه خود برداشت و چنان ماندگار شد که برای همیشه می توانیم او را به مدد بخوانیم به خصوص در امروزهای این دیار که احتیاج به مردان از خودگذشته، ایثارگر، توانمند و انسان، بسیار احساس می شود. به باور من اگر ما منش چمران را پیش گیریم بسیاری از چالش ها شکل نمی گیرد و هر کنش و واکنش به فرصتی برای اعتلای وطن تبدیل می شود اما دریغ که ما چمران را نه یک الگوی انسانی، که یک «نام» می دانیم و «نام» همیشه نمی تواند گره گشا باشد و گره های امروز را فقط با منش چمرانی می شود گشود که به هنرهایی بزرگ آراسته بود و به بزرگ ترین هنر نیز هم که همانا هنر انسان بودن است. هنری که در جاودان یاد دکتر شریعتی هم، چشم را نوازش و دل را آرامش می داد و این هر دو، نشانه های آشکار فرهنگ اسلامی ایرانی بودند که به نماد پرچمی از این هویت تبدیل شدند.
این هردو، هجرت را تجربه کردند، پس از جشن بعثتی که در خویش گرفته بودند و هم جهاد و مبارزه را و هم پرواز را و هم این همه را معلم وار به ما آموختند و ما اگر این آموخته ها را به کارگیریم توان مجهز شدن به هنر انسانیت را خواهیم یافت.
مادر! تو هر روز در قلبم، در ذهنم و در باورم بزرگ می شوی آن قدر که می توانم با بوسه بر خاک پایت جشن بلوغ خویش را در بهشت بگیرم. می توانم از هر جا که قدم می گذاری چشمه ای از شیدایی جاری کنم. می توانم تا هر جا که افق چشمانت گسترده می شود، شکوه شکوفا شدن گل ها را به تماشا بنشینم.
مادر! هر وقت وضو می گیرم، هر وقت رو به قبله نگاهم را تا قاف عشق پرواز می دهم، هر گاه قدقامت می خوانم و به تکبیر، بزرگی می یابم و لبانم به فاتحة الکتاب، فتح معرفت می کند و به توحید، جشن موحد بودن می گیرم و در رکوع، به تسبیح و در سجده به عبودیت می رسم، تو را در لحظه لحظه این نماز جلودار خویش می بینم.اگر مرا شوق نماز است و حلاوت تلاوت آیات عشق، رهین نگاه مهربان توست. اگر حسین (ع) برایم عزیزترین است و روایتگر باران چشم هایم، از آن روست که تو مرا به عشق او دچار کردی. اگر به یاعلی برخاستن و به یامهدی ایستادن و به یا حسین رفتن را تجربه می کنم، تو این شیوه ام آموختی، ای معلم زندگی.اگر مرا نوری در جان و صداقتی در زبان و حلاوتی در کلام است، سوغات نیایش های توست و من هنوز و هرگز، پرواز دستانت را به گاه قنوت که قفل آسمان را باز می کرد از یاد نمی برم. من «یاد» را دفتر خاطرات واژه های نورانی تو می کنم تا هرگز در کوچه های تاریک گرفتار نشوم.
مادر! تو معلم معرفتی و روزی هزار بار «من علمنی حرفا فقد صیر نی عبدا» را بر من تمام کردی و من برای همیشه به بندگی تو افتخار می کنم که عبودیت خالق را به من آموختی.
مادر! تو معلمی. معلم! حتی اگر سواد خواندن و نوشتن نداشته باشی. تو معلم عشقی و من و ما و همه می دانیم که «حرف عشق در دفتر نباشد» و من و ما و همه ایشان دیری است، اوراق خویش به عشق شسته ایم که از بسیاری سوادها جز سیاهی نتراود چرا که نور فقط از کوزه نور می تراود و تو دریای نوری مادر!
مادر! هنوز صبح را با حسرت نوازش تو آغاز می کنم و سفره غذایم هم در حسرت نان و ریحان توست مادر و شب، چقدر دلم برای لالایی هایت تنگ می شود. این درست که موهای سرورویم سفید شده است اما با این همه هنوز طفل دبستان مهربانی توأم مادر!
مادر تو هر روز برایم بزرگ تر می شوی و من کوچکی خویش را بیش از پیش می فهمم هر چند کودک نباشم. اما کوچک در خانه توأم مادر.