هیچ گاه، در هیچ جامعه ای، پلیس بدون حضور فعال و همراهی هوشیارانه مردم موفق نمی شود، نه در کاهش جرم، نه در برخورد با جرم و نه در اعمال قانون علیه مجرمان، پس اگر در جامعه ای مردم همه امور را به پلیس وابگذارند و خود را کنار بکشند، نباید انتظار داشتن یک جامعه ایمن و سرشار از آرامش داشته باشند، مگر می شود، آتش افروخته را به امید آمدن آتش نشان به حال خود رها کرد.
انسان عاقل لااقل به اندازه یک سطل آب، یک کپسول آتش نشانی، یک بیل خاک، برای فرو نشاندن آتش تلاش می کند. چنانکه در مواجهه با فوریت های اورژانسی نیز با همه وجود می کوشد به آسیب دیده کمک کند و وجود آتش نشانی و اورژانس را نافی فعالیت خود نمی داند و نمی گوید ما مالیات می دهیم پس فقط باید آتش نشانی و اورژانس به مقابله با حوادث برخیزند. پس همین ذهنیت و نظر صحیح در برابر فوریت های امنیت اجتماعی هم باید به وجود بیاید، تقویت شود و به جزئی از شخصیت ما تبدیل شود تا در برابر ناامنی های اجتماعی هم بی تفاوت نباشیم و الا در شهر بی خبری و بی تفاوتی تازه اگر پلیس و قاضی و... هم صد درصد توان خود را بگذارند کار به نتیجه نمی رسد، چه رسد وقتی ما خود به رفتار مردان قانون، بر اساس قانون انتقاد داریم و توقعمان اعمال مقتدرانه تر قانون از سوی آنان است و می خواهیم وقتی پنجه شان بر گلوی زورگیر و دزد و امنیت سوز می افتد، دشمنان آسایش مردم دیگر روی آسایش را نبینند، مادام که سر به راه شوند نه این که مقابله با اراذل و اوباش، فقط دردسرش برای کنش گران جامعه باشد، نه این که گاه حتی پلیس هم برای اعمال مقتدرانه قانون، دست و دلش بلرزد. آنکه باید همه وجود بر خود بلرزد و ترس جزئی از شخصیتش شود، کسی است که چاقو می شود و کنار گلوی مردم می نشیند به گاه زورگیری.
سنگ می شود بر شیشه آرامش مردم به گاه شرارت، فریاد نخراشیده می شود در گلویی نتراشیده به گاه عربده کشی.
آری چنین کسی باید از پلیس بترسد و لوازم اقتدار قانونمند پلیس باید همیشه فراهم باشد و امکان تعامل آحاد مردم با این نهاد برای اصلاح جامعه نیز هم. ...
دنیا دارد با «سینما»، فرهنگ خود را توسعه می دهد، تمدن سازی می کند، به تخریب تمدن های حریف می پردازد و... اما ما با سینمای خود چه می کنیم؟ یک سوال دیگر، اصلا ما «سینما» داریم؟ آیا همین که چند فارسی زبان بیایند و کنار هم فیلم بازی کنند، می تواند نشانگر «سینمای ما» باشد؟ آیا ما توانسته ایم از ظرفیت فیلم و سینما، چندان که باید استفاده کنیم یا همه آن چه هزینه کردیم چندان به فایده منتج نشده است؟ این پرسش هایی است که در ذهن آدمی شکل می گیرد اما پاسخ چیست؟ فکر می کنم اگر اندکی تامل کنیم به پاسخ می رسیم، البته در این مقال نمی خواهیم به این پرسش پاسخ دهیم فقط به بازخوانی صحبت های دردمندانه شهروندان می پردازیم که درباره «فیلم های کمدی» سخن گفتند، از جمله یک شهروند که در تماس با نگارنده گفت: «خدا را شکر، با پدر و برادرم به سینما نرفتم و در کنار شوهرم بودم والا نمی دانم چگونه باید دیالوگ های فیلم... را تاب می آوردم. نمی دانم اگر فرزندانم بودند چه پاسخی می توانستم به آن ها بدهم راستی سینمای ما به کجا می رود و ما را به کجا می برد این سینما که باید به سوی فرهنگ صحیح طی مسیر کند؟...» این شهروند می گفت: متاسفانه این فیلم و فیلم هایی از این دست با دیالوگ های خود، یک سکس پنهان را شکل می دادند و تصورش را هم به خیال بیننده می سپرند، اما آیا کسی برای این قبیل فیلم ها که در همین کشور، مجوز ساخت می گیرند، ساخته و اکران می شوند، به خود زحمت پاسخ گویی می دهد؟
شهروند دیگری هم می گفت به اسم طنز، هر هجو و کلمات ناپسندی را بر زبان می آورند در این فیلم ها، انگار وظیفه ای جز تخریب اخلاقیات و ادب و تعامل مردم را ندارند! مگر طنز جای این همه لودگی است؟ مگر نباید فیلم نامه ها برای ساخت مجوز بگیرند؟ مگر ... خب وقتی ارشاد به این قبیل فیلم های سخیف مجوز می دهد، پس به چه فیلم هایی جواز نمی دهد؟ این شهروند از روزگاری که سینما گرفتار آن است و از عاقبت بازیکنی که به تیم خودی گل می زند نگران بود و می گفت در این زمان که بیش از همیشه به یاری سینما نیاز داریم تا از فرهنگ خود دفاع کنیم حیف است که سینما ناخواسته یا ناآگاهانه یار دوازدهم حریف باشد. شهروند دیگری هم می گفت کاش سینماگران و متولیان امر، اندکی به دغدغه های رهبر انقلاب در این حوزه توجه می کردند، آن وقت سینمای ما در زمین حریف بازی نمی کرد. البته این به معنای ندیدن آثار گران قدر نیست بلکه توقع ما این است که سینما با همه ظرفیت خود در کنار ما باشد. شهروند دیگری هم به سریال «لاست» پرداخت و با انتقاد از خبر دوبله آن که هزینه یک صد میلیون تومانی برای اصلاح پوشش بازیگرانش هم دارد می گفت :این سریال هیچ حرفی برای گفتن ندارد پس شایسته نیست چنین هزینه هایی پای آن صرف شود... این ها البته گفته چند شهروند بود و ما قصد داوری نداریم. فکر می کنم مسئولان با تامل بیشتر و سینماگران با توجه بیشتر خواهند توانست به سمت اصلاح رویکردها بروند....
این درست که «فرعون» به قعر نیل عذاب رفت. اما او فرعون تاریخی بود، ما، هر کداممان فرعونی در خود داریم، کوچکی و بزرگی این فرعون بسته به این است که ما چقدر بزرگ می شویم یا کوچک می مانیم، چه هر چه جوهره بندگی مان قامت بکشد و رشید شود، فرعون درونمان کوچک خواهد شد و این نسبت معکوس است یعنی اگر مای عبودیت مان کوچک شود، فرعون، قامت کشیده و فربه خواهد شد و مار او ایمان ما را خواهد بلعید و ما را به نابودی خواهد کشاند، چه تکبر و فرعونیت عین نابودی است، هر چند فرد متکبر فکر می کند که هست و عزیز و قوی و نیکوست. این هست او درست معنای نیستی دارد، چنان که پهنای تکبر هر کس هم به وسعت «کمبود»های اوست، یادم نمانده است که این حدیث از امام باقر(ع) است یا امام صادق(ع)، فرقی هم نمی کند، کلام معصوم است که «کسی تکبر نمی کند الا به خاطر کمبودی که در خود احساس می کند». اگر شخصیت شناسان و روان شناسان و عالمان تعلیم و تربیت افراد متکبر را مورد مطالعه قرار دهند به فراست به این نکته خواهند رسید که چقدر میان تکبر و کمبودی که دارند تناسب برقرار است، هر چه این زیادتر باشد، آن هم افزون تر می شود، افزونی اولی هم نشانه زیاد بودن دومی است، پس مراقب رفتار خود باشیم تا به خوی فرعونی دچار نشویم، حتی اگر کمبودهایی داریم هم از راه درست به دنبال ترمیم آن باشیم والا پوشش ظاهری تکبر، حتی اگر به قطر فرعونیت هم برسد، باز چاره کار نمی شود بماند، که با عذاب خداوند همراه خواهد شد، چه خداوند نه با فرعون شوخی داشت و نه با فرعونیت به روز شده در رفتار ما، چه به فرموده یکی از علمای اخلاق، استاد فاطمی نیا، «ان ربک لبلمرصاد» فقط برای فرعون نیست، هر کس به اندازه خود «مرصاد» دارد و شاید بتوان گفت «مرصاد» هر کس به اندازه فرعونیت او عمیق و پرسنگلاخ و پرمانع است. پس هشدار که به دام شیطان غرور و تکبر نیفتیم تا از «مرصاد» الهی هم نجات پیدا کنیم. برای این هم باید مراقب رفتارمان باشیم، حتی اگر گاهی شیطان غرور در ما بیدار می شود و فرعون تکبر قدمی می زند، دل به هشدار الهی، «ولا تمش فی الارض مرحا» بیدار کنیم و اجازه ندهیم، رفتارهای متکبرانه آن گونه به خلق و خوی ما تبدیل شود که جزئی از شخصیت ما به حساب آید. چه با یک بار و دو بار انجام عمل، به اخلاق تبدیل نمی شود اما هر خویی که به تکرار انجام شود آن گونه که علمای اخلاق می گویند به «ملکه نفسانیه» تبدیل می شود و اخلاق فرد را تشکیل می دهد، و اخلاق هم خوب یا بد، به جزئی از شخصیت آدمی تبدیل می شود و نکته آخر در این باره این که؛ آدم متکبر و مغرور را کمتر کسی دوست می تواند داشته باشد و اصولا فطرت سالم «نازیبایی» ها را برنمی تابد و کبر و نخوت و غرور هم نهایت زشتی است. پس اگر به آموزه های دینی هم کسی باور نداشته باشد برای این که زندگی موفق داشته باشد و بتواند در جامعه به تعامل بپردازد، باید خود را از خوی فرعونی کبر و غرور خالی کند چه هیچ کس فرعون را دوست ندارد... .
قوی ترین دونده هم در خاک نرم یا در میان گل نمی تواند استارت خوبی بزند، قوی ترین آدم ها هم نمی توانند خود را از باتلاق برهانند، پس برای آغاز دویدن باید خاک سفت زیر پا باشد و برای طی راه هم نباید گذر فرد به باتلاق بیفتد. باتلاقی هم اگر هست باید هوشمندانه آن را دور زد و راهی امن جست تا به سلامت راه به مقصد برد. چه هیچ کسی نمی تواند پای به باتلاق بگذارد و امید سلامت داشته باشد این را عرض کردم تا بر این نکته تاکید کنم که نهاد خانواده برای رشد فرزند باید مثل زمین سفت باشد برای آغاز حرکت، مثل زمین مساعد باشد برای پرورش درخت و امن از باتلاق باشد برای رفتن. همین حالا هم اگر در رفتار آدم ها دقت کنیم به روشنی می توانیم دریابیم که هر کدام از چه زمینی آغاز کرده اند و چقدر پیش رفته اند. در مسیرشان نیز چه سنگلاخ ها و باتلاق ها و کمینگاه های خطرناک را پشت سر گذاشته اند. من در موفقیت هر فرد نقش نهاد خانواده را چه آن زمان که فرزند است و عضو خانواده و چه وقتی پدر و مادر است و سرپرست خانواده، بسیار پررنگ می بینم و معتقدم این که گفته می شود «پشت هر مرد موفق یک زن بزرگ قرار دارد» را باید این جور تعمیم داد که هر فرد موفق از خانواده ای سامانمند قامت می کشد. تحلیلگران معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی خراسان رضوی نیز بر این عقیده اند که نقش خانواده در ارتقای سلامت رفتاری اعضای خانواده و مخصوصا فرزندان به حدی است که حتی عوامل وراثت و آموزش هم نمی تواند جای آن را پرکند، براساس یافته های این افراد،در خانواده های هوشیار و حساس، کمتر جرمی فرصت بروز می یابد چه اعضای خانواده، همان طور که متوجه «تب کردن» یک عضو خانواده می شوند و «خار در پا خلیدن» او را از نظر دور نمی دارند و برای درمان تب و درد خار تلاش می کنند، نسبت به بیماری های رفتاری هم نیز حساس و کنشگر هستند لذا، مثلا اولین دروغ یک عضو خانواده، با نگاه پرسشگر و «آژیر سای» دیگر اعضا مواجه می شود که انگار «اورژانسی» بودن وضع طرف را خبر می دهند و به همین سرعت هم به یاری او می شتابند. اما در جاهایی که اعضا از «خانواده»، فهم «یک جانشین» دارند و چیزی به نام نهاد خانواده شکل نگرفته، نمی توان یک توفیق هدفمند و یک انسان قامت کشیده را شاهد بود. این جا، زمین گلی، اجازه استارت موفقیت را نمی دهد و باتلاق های سر راه، افراد را می بلعد پس برای این که شکار نشویم و برای این که هزینه های اجتماعی، کاهش و منافع وجود افراد برای خود و جامعه افزایش یابد باید به خانواده توجه ویژه کرد چه جوامع موفق را افراد موفق می سازند و اینان نیز در خانواده موفق پرورش پیدا می کنند.
برای رهیافت به فهم روش علوی باید مولفه های جامعه شکل گرفته ذیل حکومت ایشان را بازخواند تا فهمید راز ماندگاری روش مولا چیست و دانست که برای جاودانه شدن باید آن گونه شد، حتی اگر به تاریخ و ماندگاری هم دل نبسته ای باز برای زندگی امروز خود چه در حوزه فردی و چه اجتماعی باز به این روش محتاجیم آن گونه که زمین عطش زده به باران. پس باید برای فهم این فرازها تکاپوی بیشتری داشته باشیم. در این مختصر فقط به چند نکته اشاره می کنیم و آن این که در جامعه علوی، فرد ممکن است «فقیر» باشد، اما «حقیر» نیست چه ملاک ارزش گذاری مناسبات انسانی و تقواست نه میزان برخورداری مادی افراد، لذا هیچ سرمایه دار و برخورداری هم «کبیر» شمرده نمی شود و به دلیل ثروتش تکریم نمی شود، در جامعه علوی« ان اکرمکم عندا...اتقاکم»حقیقتا به عمل درمی آید و در هر جامعه ای که این حقیقت به واقعیت رفتاری تبدیل شود بسیاری از ناهنجاری ها از میان می رود و شاید طبقه ای متفاوت شکل نگیرد که با دیگر طبقه ها فاصله داشته باشد تا پدیده ای به نام فاصله طبقاتی شکل بگیرد، چه این پدیده معلول حقیرشمردن فقرای کوخ نشین و تکریم برخورداران کاخ نشین است در جامعه ای که حرمت افراد به مدد صفرهای حساب بانکی شان متغیر می شود، در جامعه علوی ارزش های انسانی حاکم است و میان پایین شهری و آن که اجاره یک ماه خانه اش به اندازه تمام خانه پایین شهری قیمت دارد فرقی نخواهد بود اما... اما آیا وضع جامعه ما چنین است تا ما بتوانیم خود را علوی بدانیم؛ من می بینم شما هم حتما می بینید که ملاک سنجش حرمت افراد چقدر «ضدعلوی» است پس بدانید این سنجش هم نمی تواند علوی باشد. وقتی ارزش افراد به «زر و ثروت» و زور و قدرت و میز و مقام باشد قصه همین خواهد بود که است. نام علی علیه السلام هم نمی تواند چونان اکسیر همه چیز را زیرورو کند، اکسیری که از سنگ خارا، گوهر شب چراغ می سازد، نام امام نیست بلکه راه و رسم و روش مولاست. آن چه ما باید در پیش گیریم هم این راه و روش است. همان که نقشه راه بهشت است و من باور دارم که اگر ما براساس مشق علوی، زندگی را مشق کنیم، زیبایی ها به فراوانی در زندگی ما تحقق خواهد یافت آن قدر که میان این دنیای ما با بهشت فاصله ای نباشد و به دیگر عبارت روش علوی، نقشه راه بهشت است در هر دو دنیا، کسی می تواند به تجربه بهشت برسد که آن راه و روش را در پیش بگیرد در هر کجای زمین و زمان که می خواهد باشد. من در صداقت کاری مردمان سرزمین های دور روش علوی می بینم و در عمل به عهد و پیمان و پرهیز از «ناسزاکاری» آن ها در عرصه تولید و تعامل با دیگران نیز نشانه های رفتار علی گونه می یابم، لذا معتقدم غدیر، به زبان های رفتاری جهان ترجمه می شود ولو ما در ظاهر و لفظ آن مانده باشیم.چنان که نتیجه های عملی تلاش حضرت رسول در ارتقای اخلاقی و اتمام مکارم اخلاق را درجوامعی می یابیم که حق هم را رعایت می کنند، به هم احترام می گذارند، علم می آموزند و به خدمت خلق در می آورند و...
آن روز که حضرت رسول در غدیر خم دست مولا علی(ع) را بالا گرفت و «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را به صریح ترین زبان بیان فرمود اشارتی بود برای ما تا راه و رسم مولا را در پیش گیریم.
دیروز نوشتم که در مدرسه حکومتی امام علی(ع)، حوزه مسئولان و حوزه اجتماعی مردم مثل خانه شیشه ای است و همه چیز در منظر همگان شکل می گیرد تا «رانت» ایجاد نشود و فرصت ویژه در اختیار کسی قرار نگیرد. امام با آهن گداخته، پاسخ ویژه خواهی برادر خویش، عقیل را، می دهند تا به مردم همه اعصار بگویند در برابر عدالت همه مساوی هستند و یادمان دهند تا نه «رانت» بدهیم و نه بخواهیم ،بلکه همه به عدالت تن دهیم تا جامعه ما به سوی رستگاری گام بردارد و هیچ کس نباید ذیل نام حاکم، خود را تعریف کند و به هزار نام و روش دراز دستی کند. به دیگر عبارت، وقتی حضرت رسول(ص) امام علی را به مردم نشان می دهند، یعنی روش این مرد باید سرمشق همه باشد، چه در زندگی شخصی و چه در زندگی اجتماعی، چه در جایگاه شهروند و چه در جایگاه حاکم. اصلا او الگوی زندگی است، چه وقتی به عنوان یک شهروند چاه حفر می کند، نخلستان می سازد و به مردمان - براساس وقف- هدیه می کند و چه وقتی به عنوان حاکم، فرصت ها را به عدالت میان مردمان قسمت می کند و براساس بهره گیری از فرصت ها و به کمال رساندن استعدادها، جایگاه ها را اختصاص می دهد.من در ماجرای تقسیم بیت المال که مولا در اولین روزهای حکومتشان به «سید قریشی» یا «عبد حبشی» به مولا و غلام به یک اندازه پرداخت کردند این را می فهمم که بستر رشد برای همه به یک اندازه مهیاست. ایشان نه سر دعوا با قریش و دیگران دارند و نه قصد برکشیدن یک گروه دیگر، بلکه بستر را به عدالت در اختیار همه قرار می دهند هرچند ابن عباس بماند و طلحه و زبیرها بروند. این درس همیشه است برای حکومت داران که بستر رشد را برای همه مهیا کنند این که هر کس چقدر بهره می برد، حرف دیگری است. وظیفه حکومت بسترسازی رشد همه است و حکومتی که داعیه دین دارد هم اولویت دارترین برنامه اش و محور همه کارهایش باید به کمال رساندن اخلاق باشد تا زیبایی ها فرصت بروز یابد، چنانکه در حکومت مولا علی(ع) شاهد هارمونی عبادت و عبودیت هستیم و حاکم مسلمانان به دیدار درماندگان می رود و میان خود و مردم حایل ایجاد نمی کند و مردم نیز میان خود و او فاصله ای نمی بینند و در تعامل با هم نیز تحت تاثیر مولا هستند چنانکه مالک اشتر، درشت گویی و استهزاء جوانان را به دعا و نماز برای هدایت شان پاسخ می دهد و این درسی است برای همه ما مخصوصا کسانی که قدرت دارند تا پاسخ ها را جز به زیبایی ندهند، هرچند فردی ناسزاکاری کند و ناشایسته رفتاری آنان بر مدار روش مولا بزرگواری و کرامت مداری کنند. این سرمشق همه ما نیز باید باشد تا با تعلیم از رفتار علوی، آرامش را در جامعه ارتقا بخشیم، یاری بینوایان را به روش نظام مند در آوریم و با پرهیز از نازیبایی ها و ناسپاسی ها به نهادینه شدن رفتار علوی کمک کنیم. آن وقت خود ما اولین بهره برداران جامعه غدیری خواهیم بود، جامعه ای که در آن درخت دوستی، جای نهال دشمنی را می گیرد و صداقت گفتاری و رفتاری اجازه بروز دروغ و دغل را نمی دهد، باغستان اعتماد هم شکل می گیرد که میوه های شیرین اخوت و برادری بر شاخه های درختانش می روید...
پیامبر مکرم اسلام(ص) راه را نشان دادند، هنگامی که کاروان بازگشته از حج را در «غدیر خم» فرو نشاندند، تا قبل از آن که هر کاروان به راهی برود، راه حقیقی و «صراط مستقیم» رستگاری را برای همیشه عصرها و نسل ها نشان دهند و نشانه گذاری کنند، لذا پرداختن به غدیر هم باید مطالعه عملی، آن راه، آن نشان و آن نشانه ها باشد، و الا فاصله زمینی ما با «خم» هزاران فرسنگ است و فاصله زمانی ما با «غدیر» قرن ها فاصله. اما با راهی که پیامبر نشان دادند، هنگامی که دست «علی» را به دست گرفتند و همه عشق خود را به واژه ها دادند که «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» تا کسی راه را گم نکند که راه ولایت عملی علی است و سپس به دعا این راه را استحکام بخشیدند «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» که خدایا! دوست بدار دوست داران علی را و دشمن بدار آنانی که با او دشمنی می کنند. یعنی آنان که با راه علی که صراط مستقیم ایمان است دوستی دارند را دوست و آنانکه بر سر این راه مانع ایجاد می کنند را دشمن بدار. و این دعا، همیشگی است، چنانکه آن «راه» نمایی همیشگی است و این یعنی ما دیروز و امروز و فردا مخاطب پیام و مشمول دعای پیامبر بزرگوار هستیم. این که در کدام تعریف می گنجیم و لطف دعای ایشان شامل حال ما می شود یا - خدای نکرده - ذیل نفرین ایشان قرار می گیریم بسته به عملکرد خود ما دارد. این که با دوست داشتن عملی امام ایمان وثیق خود را به پیامبر اکرم هم نشان دهیم و ژرفای توحید خویش را به تماشا بگذاریم یا به دشمنی با رفتار علوی، عمق کینه خود را به رسول ا... نشان دهیم.
چه وقتی حضرت رسول از میان آن همه دست علی(ع) را بالا می برند به این معناست که هندسه شخصیتی مولا علی را نزدیک ترین به شخصیت خود می دانند و تحقق اهداف بعثت را که همانا به کمال رساندن اخلاق انسانی باشد در ولایت ایشان می بینند و لذا «راه» را در پیروی از امام علی می دانند و این هرگز ربطی به خویشاوندی خونی امام علی با حضرت رسول نداشت که پیامبر پیش از این نشان داده بودند، که خویشاوندی خونی اگر با هم خانوادگی عقیدتی همراه نباشد، همان به که به «تبت یدا» بریده شود تا جا برای پر کشیدن خویشاوندان عقیدتی باز شود و سلمان ها به مقام «منا اهل البیت» برکشیده شوند.
پس حضرت رسول براساس فرمان خدا، شبیه ترین افراد به خویش را ولایت بخشید تا اهداف بعثت به تحقق نزدیک تر شود و در مدرسه تربیتی امام علی علیه السلام چه در سکوت ۲۵ ساله و چه در حکومت ۵ ساله، شاهد تلاش امام برای ارتقای اخلاقی جامعه هستیم و پالایش «ضد اخلاقی ها» از رفتار مردم، در این مکتب است که سوای آنچه به حوزه خصوصی افراد مربوط می شود و باید پوشیده بماند، دیگر رفتارها مخصوصا رفتار حاکمان باید در خانه شیشه ای باشد تا همه ببینند و « امر به معروف و نهی از منکر» جامعه را به خانه شیشه ای تبدیل می کند که همه باید مراقب رفتار خود باشند و همه نیز نسبت به رفتار خود و کردار همدیگر مسئولند و نمی توانند از زیربار مسئولیت شانه خالی کنند، چنانکه کسی نمی تواند بر رفتار عمومی خود چادر خصوصی بکشد تا رانت ها ایجاد شود. در این باره باز هم خواهیم نوشت.
بارورترین بذرها هم در سنگزار به بار نمی نشیند. ماهرترین مهندس هم برای رویاندن گیاه از زمین باید آن سنگ ها را در هم بشکند. یک مثال دیگر؛ برای ساخت راه باید گاه از دل کوه گذشت و چاره ای جز انفجار سنگ های بزرگ و کوه های بزرگ باقی نمی ماند حتی برای تواناترین مهندسان. قصه جامعه و اصلاح و سیاست و مدیریت هم همین است، گاهی کلمات زلال تر از باران هم دلی برای نشستن نمی یابد، گاه برای بیدار کردن مردم، اذان کافی نیست که از ماذنه ها فریاد شود، گلوی تفنگ ها هم برخی اوقات باید با گلدسته ها هم صدا شود و چنین می شود که میرزایونس، طلبه روشنفکر مدرسه محمودیه، کتاب و قلم را، درس و بحث را به امید روزی که بستر فراهم باشد وامی نهد و تفنگ برمی دارد تا در گیلان که درختانش هم- حتی- از جور ستم، روزگار سبز نداشتند، دین خود را به اسلام و انسان و ایران ادا کند. چه وقتی دختر دهقان برای عروس شدن هم- حتی- باید به ارباب باج بدهد، دیگر مردان غیرتمند را فرصت برجای ماندن نمی ماند، چنان که میرزا نماند، چنان که جنگل هم سکوت بر این همه بیداد را تاب نیاورد و نهضت جنگل شکل گرفت تا از مردم ستمدیده از قزاق و خان و روس، به جان دفاع کند و چنین بود که دست های آشنا با قلم و کتاب، با تفنگ هم قسم شد و حنجره آشنا با مباحث علمی، مسیل فریاد آزادی خواهی و سرافرازی شد و تاریخ ایران قسمتی از کتاب قطور خود را با احترام به نهضت جنگل اختصاص داد که به باور من از روشنفکرترین و متعهدترین نهضت ها بود و راهبرش میرزا کوچک خان هم از اصیل ترین و نجیب ترین و غیرتمندترین فرزندان ایران. چنان که همه این صفات در مرامنانه جمهوری گیلان که همچون قانون اساسی نهضت جنگل بود به روشنی به چشم می خورد که در این جا به فرازهایی از آن اشاره می کنیم؛در ماده اول، تفکیک قوا را به رسمیت می شناسد و قوه مجریه را موظف از تمکین مجلس می کند و از نقاط روشن در این ماده این است؛ کلیه افراد بدون فرق «نژاد» و «مذهب» از حقوق مدینهشهروندی به طور «مساوی» بهره مند خواهند بود.در ماده دوم که ذیل«حقوق مدینه» فهرست شده است «آزادی فکر، عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلامبیان » مورد تاکید قرار گرفته است و ازجمله نکات اجتماعی نیز می توان این مسئله ظریف را درنظر آورد؛ «هر یک از افراد ملت که به سن شصت سالگی برسد از طرف حکومت حقوق تقاعد بازنشستگی خواهد گرفت.»اما این نگاه کرامت مندانه، یک پیوست بسیار عمیق هم دارد؛ این افراد «در مقابل آن ترویج ادبیات و اصلاح اخلاق جماعت را عهده دار» خواهند بود. یعنی بزرگان هر خانواده همه تجربه خود را در راستای تربیت نسل نو به خدمت خواهند آورد، آن وقت جامعه نیز بهره شایسته خود را از این تجربه های مجسم خواهد گرفت و این یک معامله دو سر سود است که هم بازنشستگان احساس مفید بودن می کنند و هم نسل نو هم از پشتوانه ای غنی برخوردار می شود در مواد دیگر مرامنامه مترقی نهضت جنگل از آموزش رایگان و اجباری همگانی تا تبدیل «حبس مقصران با اعمال شاقه به مدرسه و دارالتربیة اخلاقی» و... ذکر شده است که حقیقتا نشانگر روشن اندیشی سران نهضت است اما افسوس که میرزا به آرزویش نرسید و افسوس بزرگ تر این که پس از ده ها سال، ما هنوز از این نهضت و مرام نامه اش از «میرزا کوچک» بزرگ چیزی که باید نمی دانیم، افسوس...
این درست که قرآن بر قلب نازنین «محمد امین» نازل شد تا او را به مقام نبوت برکشد اما مخاطب آیات قرآن همه ما هستیم و باید «بعثت» را در خویش تجربه کنیم والا در ساحت ایمان ره به جایی نخواهیم برد. مخصوصا حاجیانی که «غار حرا» را زیارت کرده اند و «خانه خدا» را هم شایسته تر خواهد بود «اخلاق» خود را نیز «نبوی» بنویسند، چنان که هر کسی آنان را ببیند یاد رسول ا...(ص) بیفتد اصلا همه ما باید چنین باشیم. باید هر کس مسلمانی را می بیند یاد پیامبر(ص) بیفتد و هر کس جامعه اسلامی را می بیند نیز یاد «مدینة النبی» اما... حال و روز ما چگونه است و حال و روز جامعه ما چطور؟ آیا خود ما از وضعی که داریم و برای جامعه خود رقم می زنیم راضی هستیم؟ من که راضی نیستم، نه از خود، نه از جامعه، چون اگر خود رفتاری رضایتمندانه می داشتم، جامعه من هم این نبود. من مشکل را از این می دانم که خود را مخاطب قرآن نمی دانیم و فکر می کنیم قرآن بر پیامبر نازل شد و تمام. حال آن که اگر تامل کنیم مخاطب قرآن همه ماییم مخصوصا در برخی آیات به روشنی بیشتر می توانیم این را درک کنیم، چندی پیش «استاد فاطمی نیا»- که خدایش حفظ کند- در این باره مثالی می زد روشن، که در آیه قرآن می خوانیم:به پدر و مادرتان اف- هم حتی- نگویید. خب اگر قرار بود مخاطب آیه فقط حضرت رسول اکرم(ص) باشد که بحث کلا موضوعیت نداشت چه حضرت ایشان پدر و مادر خود را در کودکی از دست داده بودند، یعنی چند ده سال قبل از آن که حتی به پیامبری مبعوث شوند، پس مخاطب آیه همه ما مردمان هستیم که آن روز و امروز و هر روز زاده می شویم، زندگی می کنیم و باز نسل های بعد. دیگر آیات قرآن هم این گونه است و ما همه باید خود را مخاطب آن بدانیم نه در لفظ بلکه در معنا و به واقع، آن گونه که «فضیل عیاض» خود را مخاطب آیه ای از قرآن یافت و از «رهزنی گمراه» به «راهنمای راه» تبدیل شد. ما هم باید چنین خود را مخاطب آیات قرآن بدانیم و بدان عمل کنیم آن وقت هم خود ما قامت خواهیم کشید و هم جامعه ما بستر سعادت خواهد شد تا همگان با شبیه سازی اخلاق خود به پیامبر مکرم اسلام، شبیه ترین افراد به حضرتش هم باشند، چه در روایتی از ایشان می خوانیم که «شبیه ترین شما به من خوش اخلاق ترین شماست» پس هر کس می خواهد به ایشان شبیه شود و اگر می خواهیم جامعه ای رستگار و سعادتمند داشته باشیم باید اخلاق خویش نیکو کنیم، اخلاق نیکو، زندگی خود ما را هم «طراوت» می بخشد و جامعه ما را نیز به جایگاهی می رساند که شایسته جماعت مومنان است، جامعه ای که در آن جز زیبایی مجال رویش نمی یابد و جز زیباباوران از کوچه هایش عبور نمی کنند...