بعضي وقت ها خانم هايي كه طعمه مي شوند و قرباني، خودشان مقصرند. خودشان سرصحبت را باز مي كنند يا به صحبت راننده جواب مي دهند، خودشان با او به خانه و خارج از شهر مي روند. خودشان ... اين ها صحبت هاي يك شهروند بود كه پس از درج يادداشت «باز هم قتل هاي عنكبوتي» كه روز دوشنبه هفته گذشته با محوريت قتل هاي عنكبوتي دركرج تحرير شده بود، با نگارنده درميان گذاشت و تاكيد داشت همين خنده هاي سبك سرانه، همين صحبت هاي ادامه دار، همين زود صميمي شدن ها و ... است كه مقدمات يك جنايت را فراهم مي كند. او مي گفت حاضر است موارد متعددي گواه بياورد براي حرف هايش كه سبك سري ها گاه به سردادن زيرآب و دشنه منتهي شده است روح گفته هايش اين بود كه در شكل گيري جنايت هايي از نوع قتل هاي عنكبوتي، گاه يك نگاه، يك كلمه، كليد فاجعه مي شود و ... تا حدودي درست مي گفت. گاه يك كلمه، كبريت مي شود براي خرمن زندگي و مي سوزاند همه چيز و همه كس را پس به كوچكي كبريت نبايد نگريست بلكه بزرگي حادثه اي كه خلق مي كند را بايد در نظر داشت و در كنار بررسي نقش قاتل كه جنايت بار و ضدانساني است سويه ديگر ماجرا را كه گاه غفلت قربانيان است، بايد درنظر آورد.
يادمان باشد ما در آموزه هاي ديني توصيه شده ايم كه مراقب نگاه هايمان باشيم و مواظبت كنيم كه نگاه آلوده، تيري از تيرهاي شيطان است به گاهي كه براي شكار انسان مي آيد پس مراقب نگاهمان باشيم و مراقب زبانمان نيز هم و هوشيار باشيم تا شكار شيطان و شيطانك هايي كه به بوي خون و جنايت عادت مي كنند نشويم و به خصوص بانوان اين ناموس هاي عزتمند ايران مراقب باشند كه شيطان، گرگ هايش را هار، رها مي كند تا عنكبوت وار به شكار پردازند، پس هوشياري مضاعف كنيد.
و مباد كه باز بانگ بر شهر خورد كه جنايت هاي زنجيره اي جديد شكل گرفته است. مباد كه بازخودرويي، تابوت آرزوها و عفت وحيات يك زن ايراني شود. مباد كه زن ايراني، به خانه اي پاي بگذارد كه هوايش به نفس شيطان آلوده است. مباد كه ...
من هيچ گاه اعتقاد ندارم كه نقش زنان بيشتر از مردان باشد در جرم اما به اين اعتقاد دارم كه در برخي گناهان، همراهي زن نيمه ديگر شكل دهنده جرم است. بگذريم كه گاه گرگ ها، به زور، به عفت بي گناهي، چنگ مي اندازند و به جانش هم. بگذريم از اين كه كم نبوده اند زناني كه به «عنف» مورد حرمت شكني قرار گرفته اند، اما در بسياري از مواقع نيز رويه زنان بوي همراهي مي دهد. ... بگذريم!
يك شهروند، يك روزي مي گفت، تا زني كنار خيابان با «وضع مشخص» نايستد، مردي با خودرو جلوي پايش ترمز نمي كند. اما اين قصه از سوي ديگر هم قابل بازخواني است؛ تا مردي داراي «وضع مشخص» نباشد، جلوي زني چنان ترمز نمي كند. باز بگذريم از اين كه مثل باند صدمتري هم پيدا مي شوند كه بانوان مسافر را مي ربودند و از اين دست حوادث كم اتفاق نيفتاده است كه مسافران، شكارهوس مسافربران شده اند پس براي جلوگيري از وقوع جرم بايد مومنانه هوشياري كرد و متقيانه، مراقب چشم و زبان بود و عزتمندانه، تن به گناه نداد تا شايسته نام زن و مرد ايراني بود.(ص-۱۳)
نه براي آن دنيا كه براي همين دنيا به امام علي محتاجيم. نه براي بعد از مرگ بلكه براي همين زندگي به الگوي زندگي علوي نيازمنديم. اگر ما را نه ايمان به «مبداء» باشد و نه به «معاد» اما قصدمان زندگي باشد باز نيازمند مولاييم كه اسوه بهترين شكل زندگي بودند و محتاج كلام هدايتگر شان كه همواره انسان را به سوي بهترين ها هدايت مي كردند. در اين نوشتار هم به فرمايش هايي اشاره مي كنيم كه هر انساني -با هر عقيده و مرام- بدان شايق است و اشتياق او هم به اندازه بهره مندي اش از انسانيت است و هر كه انسان تر، علوي تر و هر كه علوي تر انسان تر است...
امام علي «دوستي» را كليد زندگي خوب و «توانگري»را نه در برخورداري از مال و منال كه در فراواني دوستان مي دانند و ناتواني را نيز در فقر دوستي و به تاكيد مي فرمايند «ناتوان ترين مردم كسي است كه توان به دست آوردن دوستان را ندارد و ناتوان تر از او كسي است كه دوستي به دست آورد و او را از دست بدهد». ما نيز با دريافت اين حقيقت اگر در برخورداري از دوستان توانگر شويم، آن وقت جامعه به توانگري خواهد رسيد و از تعاون اين توانگران، آرامش و كمال و آسايش و رفاه فراوان توليد خواهد شد و ما را به جامعه آرماني نزديك تر خواهد كرد.
در فرازي ديگر از فرمايش هاي امام علي عليه السلام به نكته ظريف ديگري مي رسيم كه اگر بدان توجه عملي كنيم ديگر ايران، «جهان سومي» نخواهد بود. امام مي فرمايند «شهرها به حب و دوستي وطن آباد مي شود» و در شهرآباد و با مردمان آبادانديش و آبادگر، ديگرجهان سوم معنا نخواهد داشت. چه جهان سوم، چنان كه پروفسور حسابي دانشمند بزرگ ايراني وقتي در برابر سوال يك دانشجوي خارجي قرار مي گيرد كه مي گويد استاد! مي گويند شما از جهان سوم آمده ايد. جهان سوم كجاست؟ و آن دانشمند پاسخ مي دهد، «جايي كه هركس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هركس بخواهد خانه اش را آباد كند ، بايد در تخريب مملكتش بكوشد» اين در صورتي است كه اگر براي آباداني وطن از آبادي خانه خود چشم بپوشند، خانه خودشان آباد مي شود و به راستي اگر ملي انديشي و وطن خواهي جاي خودمحوري و خودخواهي را بگيرد و اگر همت ها در خدمت آباداني وطن قرار گيرد، خانه همه آباد مي شود چنان كه مولا علي عليه السلام نيز، دوستي وطن را راه و دليل آباداني شهرها مي دانند و شهرهاي آباد از خانه هاي آباد تشكيل مي شود.
پس مي توان گفت در جايي كه شهرها و خانه ها ويران است، عشق به وطن هم جز توهمي بيش نيست كه اگر افراد را عشق وطن در سر باشد، همت ساختن شهرها و خانه ها هم در بازوها فوران مي كند. من معتقدم ما براي رهيافت به حق خود در مسير توسعه و رسيدن به افق هاي ترسيم شده در سند چشم انداز و حتي فراتر از آن، نيازمند بازشناسي هويت خود براساس آموزه هاي علوي هستيم و باز بر اين گمانم كه همين يك كلام نيز كليد رسيدن به فرداي بهتر است تا با وطن دوستي كه باوري مومنانه است وطن خود را بسازيم تا زندگي و خانه خود ما هم ساخته و آباد شود.امام در جاي ديگر هم به نكته اي اشاره مي كنند كه توجه به آن باز ما را به تلاش بيشتر وا مي دارد و آن اين كه «فقر و تنگدستي و طول عمر را به خود تلقين مكن». چه آن كه فقر را ملكه جان كند توان برخاستن نخواهد يافت و دست تكدي دراز خواهد كرد و آن كه به طول عمر باور داشته باشد كار امروز را آن قدر به فردا واگذار خواهد كرد كه هرگز انجام نشود.
حال آن كه جامعه براي ساخته شدن به باور توانستن و توانگر بودن محتاج است ... پس خوب است در عيد ميلاد امام علي كه روز مرد هم هست كمر مردانه بربنديم براي رسيدن به فرداي بهتر و افق هاي روشن سند چشم انداز ايران اسلامي كه اين مومنانه ترين راه پيروي از مولاست.(ص-۴---۲۵/۴/۸۷)
" من هميشه پشت سرت راه مي روم پدر حتي زماني كه مرا جلو مي فرستي و از پشت سر نگاهت را احساس مي كنم و مطمئنم باز هم در حال شكر خدايي و به تسبيح او مشغول. چه بارها شنيده ام فرزند را نعمت خدا مي داني كه بر آن شكرها لازم است اما من همواره پشت سرت راه مي روم چه مي دانم تو خود در راه خدا گام مي نهي پس هر جا تو پا بگذاري صراط مستقيم است و پيمودن صراط مستقيم با تو عشق است، اي همه روشنايي!
" تو كه هستي پدر، هم دلم گرم است و هم پشتم و مگر مي شود پشت به كوه داشت و گرماي مهرش را احساس نكرد؟ مگر مي شود در بهشت نگاه تو بود و دلگرم نبود. بهشت من تويي پدر كه عشق را معرفت را، فتوت را و هرچه زيبايي است يك جا جمع كرده اي.
" پدر، بارها به دنبال هديه اي درخور تو بوده ام تا به مناسبت روز پدر پيشكش حضورت كنم اما باز به همان هديه اي مي رسم كه بايد براي مادر خريد؛ آينه! آري آينه و چه هديه اي از اين بهتر كه براي زيباترين ها، هديه اي ببريم كه بازتاب دهنده زيبايي ها باشد؟ به راستي اگر معرفتي باشد و فهمي آيا مي شود براي يوسف جز آينه هديه برد؟ آن كه جز اين هديه مي برد نه يوسف را شناخته است و نه از زيبايي فهمي دارد و آن كه براي پدر و براي مادر هم جز آينه برد قصه اش همين است.
" يادم هست سال هاي پيش در همين روز نوشتم كه «ايستاده ام به ياعلي كه تو آموختي ام پدر!» و امروز هم حرفم همان است و ايستاده ام بر همان عهد و پيمان و قدردان تو كه مرا با علي عليه السلام آشنا كردي. دهانت بوسيدني است پدر كه از همان كودكي راز برخاستن و ايستادن و ايستاده ماندن را در رمز «ياعلي» به من آموختي و من دانش آموز اين مكتب هنوز ايستادن را بي ذكر يا علي بي معنا مي دانم و راستي مگر مي شد ايستاد بي يا علي!
" پدر! تو راز حلال انديشي مايي و مگر نه اين كه هركس هر بذري بكارد همان را سبز شده خواهد ديد و تو لقمه هاي حلالي كه به زحمت به دست مي آوردي به زحمت در دهان ما مي گذاشتي و ما اگر بهشتي در خاطر داريم به بركت همان لقمه هاست. همان لقمه هاي بهشت آفرين والا از لقمه هاي حرام و آتش ناك كه جهنم شكل مي گيرد و براي ديدن جهنم نگاهي به اطراف كافي است تا ثمره لقمه هاي حرام را ببينيم و شعله هايش را تماشا كنيم و چه بسيار جهنم كه در كوچه ها برپا است اما تو بهشت را به ما هديه دادي.
" پدر! هر وقت لحظه هايم از زيبايي سرشار مي شود و لبانم در ترنم آيات وحي، زيبا و معطر مي شود، اولين نامي كه يادم را عبيرافشان مي كند نام تو و مادر است كه با زيبايي بزرگم كرديد و با قرآن آشنايم.
" من قدردان شمايم پدر و به تكرار مي گويم قنوت شما، فاصله زمين و آسمان را به صفر مي رساند و من مي توانم پرواز در آسمان را تجربه كنم. مي توانم با فرشته ها پرواز كنم. مي توانم از فرشته ها بالاتر بپرم، مي توانم آدم شوم، مي توانم ...
" پدر! همه بوسه هايم نذر دستانت، همه نگاه هايم پيشكش سيمايت و پيشاني ام به خاك گام هايت متبرك باد كه سجده را به من تعليم كردي و يادم دادي غير از خدا، بنده هيچ كس نشوم.
" پدر! با زيباترين شعرها و گل ها و آوازها، روزت مبارك.(ص-۹---۲۵/۴/۸۷)
از هر بچه اي كه بپرسيد، قوي ترين، مهربان ترين بزرگ ترين و صاحب همه ترين هاي خوب دنيا كيست پدر را نشان مي دهد و پدر در ذهن آنان از همه قوي تر كاراتر، زيباتر است چنان كه مي خواهند وقتي بزرگ شوند چون او بشوند و پدر گاه بدون آن كه بداند براي فرزندانش نقش مدل را دارد، خب اگر اين مدل بداند جايگاه خود را و شرايط را هم بفهمد و بتواند «ترين هاي» خوب را در خويش به كمال برساند، فرزندي كه براساس اين مدل پرورش پيدا مي كند هم خوب پرورش خواهد يافت اما اگر به هر دليل پدر، راه را به بيراهه گره زند، فرزندانش هم در همان بيراهه پا خواهند گذاشت و در «ترين هاي بد» گوي سبقت را از او خواهند ربود. لذاست كه در خانه اي كه پدر اهل جرم است، پسر از او پيشي مي گيرد و در جايي كه پدر اهل صلاح است، خانواده هم بر مدار صلاح و سلامت مي گردد و كم است كه در مزبله، گلي برويد و يا در گلستان خاري قد بكشد. به هر روي، هر بذري كه كاشت شود، به گاه «برداشت» همان محصول را خواهد داد. پس توجه بايد داشت به نقش تربيتي پدر كه به جد در پيش گيري از جرم موثر است و از ديگر سو، فرزندان نيز بايد بدانند، آن كه آنان را بيش از همه دوست دارد، بهترين دوست آنان هم است و پدر در اين وادي اولين است فرزندان هم بايد با دريافت اين واقعيت در رهيافت به حقيقت رهنمود پدر را غنيمت شمارند و نشود، چنان كه سرنوشت جوان خانواده كش دوباره تكرار شود. ماجرايي كه در همين صفحه مي خوانيد و من خود، سال هاي پيش با تيتر«رفاقت هاي كثيف» درباره اين ماجرا نوشتم و اكنون هم در آستانه روز پدر مي گويم اگر اين جوان و جوانان ديگر مي دانستند كه آن چه آنان در آينه نمي توانند ديد، پدرشان در خشت خام مي بيند و اگر درك كنند كه پدر جز خير و صلاح آنان را نمي خواهد، دست به اين جنايت ها نمي زدند. به راستي اگر مشق زندگي پدرهاي خوب سرمشق باشد، كسي كارنامه اعمال به گناه سياه نخواهد كرد و باز ...بگذريم، پدر قوي ترين و اثرگذارترين است در وادي كاهش جرم و محدودسازي نازيبايي ها در زندگي فرزندان كه گاه طبيبانه درمان فرزند را پر درد هم آغاز مي كند و در همين صفحه بارها خبرهايي خوانده ايم از پدراني كه وقتي از اصلاح فرزند نااميد شده اند براي اين كه شر وجود فرزند شرور به جامعه نرسد، آنان را تحويل قانون داده اند. در همين صفحه از پدراني گفته ايم كه براي اصلاح رفتار فرزندان، از جان خويش دست شسته اند و گاه تيغ ناجوانمردي فرزند ناخلف را به جان پذيرفته اند تا نگذارند او راه به جهنم برد اما دريغ كه بسياري قدر گوهر پدر نمي دانند و بر سر هوس، روي جنايتكاران را سفيد مي كنند. بگذريم، پدر را قدر بايد دانست، دوستي اش را، مهرباني اش را، راهنمايي اش را ارج بايد نهاد.(ص-۱۳--۲۵/۴/۸۷)
هر دردي را درماني بايد كه اگر ميسر نشود، به مرگ بيمار منتهي خواهد شدمرگي تلخ و باز هم تلخ! قصه جامعه هم همين است اگر ويروس يك بيماري شناسايي و كشته نشود، جامعه را خواهد كشت. نگويند مگر جامعه هم كشته مي شود كه اگر كشته نمي شد، شاهد اين همه كشته هم نبوديم. يادمان نرفته است آموزه هاي ديني را كه هركس يك نفر را بكشد انگار همه انسان ها را كشته است. پس وقتي همه انسان ها كشته شوند مگر جامعه اي هم مي ماند كه زنده باشد؟ براي زندگي بايد به دنبال «زندگي» بود و آن را از دل «مرگ» بيرون كشيد و مگر نه اين كه باز تعليممان كرده اند كه در قصاص براي اهل بصيرت و دانش، زندگي و حيات است؛ پس بايد از دل مرگ زندگي بيرون كشيد و اين را بارها گفته ام و نوشته ام در ماجراي قتل هاي عنكبوتي مشهد، در بحث كركس سياه، و... چند جنايتكار ديگر هم نوشتم و گفتم براي حراست از زندگي بايد اين افراد را كه خود را و خداي خود را از ياد برده اند و اول مرگ خويش و ايمان خويش را تماشا كرده اند و بعد آدم كشته اند به صورت علمي مورد مطالعه قرار داد و علت هايي را كه از افراد عادي، جنايتكاراني چنين «ددمنش» مي سازد بايد شناخت و چاره كرد والا مرگ معلول، هرچند كمترين حق اوست، چاره كار نيست كه اگر بود پس از حسن اورنگي، خفاش شب هاي تهران، بيجه، عنكبوت و كركس و عقرب و ده ها جنايت كار ديگر، باز شاهد آن چه اين روزها در كرج و ورامين هستيم نبوديم. اگر علت ها بازشكافي مي شد، شكافي براي رسوخ شيطان باقي نمي ماند. اگر با شناخت عوامل شكل دهي به اين شخصيت هاي ضدقهرمان، منفي و زشت سيرت براي رفع آن عوامل تلاش مي كرديم، روزگار «سفيد» بود تا نياز نباشد براي خبر جنايت ها صفحات سفيد كاغذ را «سياه» كنيم!
نمي دانم باز هم اين سخن چقدر اثر خواهد كرد اما باز هم مي گويم، اين دو عنكبوت را به مطالعه كارشناسان بگذاريد و كارشناسان هم با اين مطالعه، دين خود را به جامعه ادا كنند تا ديگر، شاهد اين همه ياغي گري نباشيم. در ماجراي قتل هاي عنكبوتي، يادم است در مطلبي با عنوان قتل هاي عنكبوتي ساندويچ هاي ميلياردي، سخن قاضي عادل عدليه را گواه آوردم كه از فقر شديد قربانيان حكايت داشت و گفتم تا وقتي كساني لقمه هاي ميلياردي برمي دارند و سفره بسياري تهي تر از پيش مي شود، بايد انتظار چنين زلزله هايي داشت. آن نوشته هنوز در ذهن خيلي ها مانده است كه از قضا در نمايشگاه خراسان كه در هفته گذشته برگزار شد، شهرونداني هنوز با آن نوشته به نويسنده آشنايي مي دادند و متاسفم كه امروز هم بايد آن گفته ها را بازگو كنم، متاسفم كه باز بايد بگويم دركنار مطالعه قاتل به زندگي مقتولان هم نگاهي داشته باشيد و چاره كنيد كار را قبل از آن كه به تكرار براي بعضي ها به عادت تبديل شود! بترسيم از روزي چنين كه خدا كند هرگز ما را پيش نيايد كه عادي شدن گناه و جرم، بسترساز گناهان بزرگ تر است و جامعه اي كه به گناه عادت كند سرانجام خوبي نخواهد داشت.
پس لطفا به زندگي فكر كنيد. براي توليد زندگي تلاش كنيد مطمئن باشيد اگر بذر زندگي بكاريم، زندگي خواهد روييد. به فكر مردم و سفره ها و جيب شان باشيد تا فقر، راه ها را به بيراهه و زندگي ها را به نكبت گره نزند. اين را گفتم تا پاسخي باشد براي شهرونداني كه ديري است صاحب اين قلم را به اين پيغام مي نوازند كه «مرده اي؟ يا زنده اي؟ صدايت خفه شده است يا قلمت شكسته و...» مي خواهم بگويم، من مردم، فداي سرتان، خفه شدم فداي فريادتان، قلمم شكست فداي قلم هاي نشكسته تان اما بياييد، همه به دنبال زندگي باشيم. من اگر مردم، يك نفر كم مي شود زندگي اگر بميرد، همه مي ميرند!..(ص-۱۳)
"يكم: موتورسواران را دوست داشتم وقتي كه آرپي جي بر دوش به شكار تانك هايي مي رفتند كه به شكار ما مي آمدند. با همه وجود دعا مي كردم از اين هماوردي، موتورسواران به سلامت و همراه با سربلندي برگردند. در نگاه من، موتورسواران قهرمان غيرت و غيرتمندان جبهه حق بودند كه دست از جان شسته، به دنبال مرگ مي دويدند.
"دوم: از موتورسواران بدم مي آمد. وقتي مي ديدم براي ترور ياران انقلاب موتور را روشن مي كنند. با همه وجود دعا مي كردم هرگز به مقصد نرسند. بلكه در اولين گام، مرگ آن ها را در آغوش كشد.
"سوم: بدم مي آيد هنوز از موتورسواراني كه در خيابان به نقاشي جرم مي پردازند، قداره مي كشند، كيف مي قاپند و مي گريزند. دوست دارم همان اول، حادثه اي آن ها را از حركت بازدارد. دوست دارم همان جا، زمين دهان باز كند و آن ها را ببلعد، دوست دارم... دوست دارم، هم پليس با سرعت عمل كند و موتورسواران كيف قاپ را سرجايشان بنشاند. دوست دارم، مردم حساس شوند تا وقتي موتورسواري كيف مردي، زني، پيري، جواني را قاپيد، همه او را تعقيب كنند تا آخر و بگيرندش و تحويل قانون بدهندش تا ادب شود، موتورسواري كه به جنگ مردم آمده است.
"چهارم: دوستش دارم. همان موتورسواري كه دوست مردم است همو كه در ميدان شهداي مشهد- يكي دو شب پيش - وقتي ديد موتورسواري كيف يك زن را قاپيد، به تعقيبش پرداخت و با پذيرش خطر، به جلويش پيچيد و راهش را بست و جوانمردانه، آن ناجوانمرد را گرفت تا پليس برسد. حساسيت او را عزيز مي دارم كه با يادآوري آموزش هاي سربازي كه در نيروي پليس گذرانده بود به شكار موتورسوار سارق پرداخت. كاش من، كاش تو، كاش همه ما در برابر آن چه در اطرافمان روي مي دهد حساس مي بوديم. كاش با كمك به يكديگر، آتش ناهنجاري هاي اجتماعي و اقدامات آرامش سوز و امنيت ستيز را فرو بنشانيم. كاش همان طور كه در برابر آتشي كه به خانه كسي مي افتد همه احساس مسئوليت مي كنيم، براي همكاري در برابر آتش كه به روح و روان مردم مي افتد بر اثر زورگيري و... هم همراه باشيم. مطمئن باشيد اگر ما، هر كداممان مقابله را با دزد و سارق وظيفه خود بدانيم، هيچ كس جرات سرقت و زورگيري و كيف قاپي نخواهد كرد.
"پنجم: من موتورسواراني را كه به آرامش و آسايش مردم مي انديشند و به گاه نياز در كنار مردم اند، دوست دارم.(ص-۱۳)
نمايشگاه « خراسان؛ قديمي و صميمي» به پايان رسيد و به ناچار همه از در خروجي، خارج شديم، اما هنوز در آغاز گفتنيم، پر انرژي تر از پيش و مصمم تر از گذشته با افق هاي تازه كشف شده در كلام مردم اهل نظر كه بايد پيموده شود و اين شرح حال ماست كه:
« گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغاك
هزار باده ناخورده در تن تاك است»
و ما مشتاقيم، هزار در هزار روز توفيق خدمت داشته باشيم براي همنوشي هزار در هزار باده اي كه ناخورده مانده است. بگذريم يك نكته ديگر هم هست كه بايد گفت و آن، اين كه براي ساخت يك فيلم، چه دست ها كه به كار نمي شود و چه انديشه ها نيز هم، اما آنچه ما بر پرده نقره اي سينما و تلويزيون مي بينيم فقط هنرنمايي هنرپيشگان است و بس. انگار نه انگار اين صحنه ها، پشت صحنه اي هم دارد از فيلم نوشت ها تا تداركات، تا كارگرداني، تا فيلم برداري، تا عكاسي، تا لباس و دكور و تدوين و... تا تهيه كنندگي. ما فقط « بازيگران» را مي بينيم و حتي « بازي گردانان» را هم نمي بينيم. حال آن كه تا يك فيلم ساخته شود، چه دست ها به كار مي شود و انديشه ها هم.
در ماجراي نمايشگاه ما نيز قصه همين بود و فقط اهل قلم به روي صحنه آمدند و حال آن كه براي توليد يك روزنامه ده ها انديشه و دست به كار است و هزاران تلاش مي شود تا آنچه روزنامه اش مي خوانيم به درخانه شما آيد، از خبرنگاران دور دست گرفته تا تلاشگران بخش هاي اداري، تا پرتلاشان واحدهاي فني تايپ و صفحه آرايي و ... تا مردان پرهمت قسمت چاپ كه عزم مومنانه به كار دارند. تا صبورمردان كم توقع ونجيبي كه شب تا به صبح كوچه به كوچه را مي گردند و خانه به خانه را هم تا روزنامه به موقع به دست شما برسد، موزعاني كه هرگز ديده نمي شوند اما كارشان ديده مي شود.
از سازمان آگهي ها تا حسابداري و... تا معاونت كوشا و ساعي شهرستان ها و تا همه قسمت هاي روزنامه. اين ها همه در تلاشي هماهنگ در كار توليد روزنامه مي كوشند اما در نمايشگاه فقط روزنامه نويسان آمدند تا آن حكايت زيبا كه حضرت حافظ مي فرمايد مكرر شود كه؛
«... در كار گلاب و گل، حكم ازلي اين بود
كان شاهد بازاري، و اين پرده نشين باشد...»
و ما نيز- روزنامه نويسان - شاهد بازاري شديم، تا همكاران مان پرده نشين شوند هرچند ماجراي دوستان ما، حديث حاضر و غايب بود كه؛
هرگزحديث غايب حاضر شنيده اي
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
و همكاران ما اگرچه به اقتضاي كار، سرپست خود مشغول خدمت بودند اما دلشان با شما مردم بود در نمايشگاه. آن ها هم مي خواستند صحبت هاي شما را از نزديك بشنوند و عطر حضورتان را استشمام كنند ولي ميسر نشد
اما اميدواريم روزي در نمايشگاهي بزرگتر، شاهد حضور همه بخش ها و قسمت ها در كنار هم باشيم تا شما با خدمات اين عزيزان هم بيشتر آشنا شويد. و مي ماند حرف آخر؛
به پايان آمد اين دفتر، حكايت همچنان باقي است...(ص-۱۲)
؛مي شود با چند گام كه شايد به ٢٠ هم نرسد، ٦٠ سال را پيمود، مي شود كوچك شد، كوچك و كوچك تر، موهاي سفيد را سياه كرد، موي از صورت سترد و نوجوان شد و رفت به ٦٠ سال پيش به اولين روز تابستان ١٣٢٨ رفت و عمر را دوباره آغاز كرد و آمد تا امروز، شايد در كمتر از ٢٠ گام شايد كمتر از چند دقيقه و دوباره، موي سفيد كرد، چين بر ابرو زد و حتي قامت خميده داشت به سان ٦٠ سالگان... اينجا دالان تاريخ نيست، آغاز نمايشگاه روزنامه خراسان است كه با عنوان «خراسان؛ صميمي و قديمي» در حوالي ميدان دكتر شريعتي برپاست، همان شريعتي كه روزگاري واژه هايش در همين روزنامه خراسان، روشني آفرين و كلماتش جاري مي شد. مثل چشمه، چشمه اي كه امروز به تلاش گذشتگان و امروزيان به «كاريز» تبديل شده است. تصاوير روزنامه هاي زمان هاي گوناگون كنار هم چيده شده است درست مثل آدم هاي نسل هاي گوناگون در كنار هم... و به زمان اكنون كه مي رسيم، تصاوير، گوياي اوضاع مختلفند، از شرح فقر و استعدادهاي زخمي تا نقش آفرينان وادي هاي مختلف تا چهره سياستمردان در قاب هايند و هر تصوير، حرفي است گفتني اما در سكوت، از اين هم كه بگذريم، قصه تازه آغاز مي شود، در ميداني كه هر گروه از تحريريه خراسان به تناوب پذيراي مهربان مردم هستند كه مي آيند به بزرگواري و سخن مي گويند به تكريم، حرف مي زنند به روشنايي نور و به زلالي مهتاب و ما چقدر خوشبختيم كه مخاطباني چنين فهيم داريم، مردماني از جنس آب و آينه و آيات روشن خداوندي. راوي غرفه روابط عمومي كه بروبچه هاي آگهي و اشتراك را هم در كنار خود دارد ابوالفضل واله است كه با زهير، جوان همكارش پاسخگوي مردمند و آنورتر رضا خدابنده لو... غرفه بعدي با مسئوليت عطش زدايي از لب هاي خسته و تشنه، حسين پورحسن را در خويش جاي داده است كه به كار توزيع شربت مشغول است و غرفه ديگر، كه با غرفه روبرويش در روزهاي گوناگون، گروه هاي گوناگون تحريريه را ميزبان است و آنسوتر، غرفه مدير مسئول و سردبير است كه آفتابي ترين غرفه هم هست، به روشني دل مردمي كه مي آيند، كنار آن غرفه تماشاخانه است و تماشاي فيلم آشنايي با روزنامه و عكاس هاي پرتلاشي كه لحظه به لحظه را با حضور شما ثبت مي كنند.
بروبچه هاي پرجوش و خروش جيم به سر دستگي صادق ملكي، نشان مي دهند جيم بي خود فراگير نشده است و بعد از غرفه ٢ تحريريه، تلاقي سنت و مدرنيسم را در يك لنگه در چوبي با كوبه اي از جنس «موس» شاهديم، اينجا غرفه بايت است كه چيدماني تخصصي دارد و با سعيد طباطبايي و حسين اكبري، وزن خاصي يافته است و اين همه كه در طرح زيباي قندهاري و يارانش خانه هاي قديمي حس نوستالژيك آدم را هم تحريك مي كند با نماي كاهگلي، نشان از اين دارد كه همه اهل يك خانه ايم و يك خانواده به اسم خراسان. چه ما كه قلمداران اين قبيله ايم و چه شماياني كه ما را جان جانانند و من چقدر از اين با شما بودن خوشحالم و منت دار شما كه امانت خراسان را از خويش مي دانيد. درست مثل جواني كه با حرارت از طراحي اتاق فكر در روزنامه مي گفت و مي خواست روزنامه با دريافت مدرن ترين آموزه هاي جديد ژورناليسم هرگز از نفس نيفتد تا آن جوان ديگر كه مي خواست باشگاه دوست داران خراسان راه اندازي شود تا آن ها هم به اين روزنامه كه ميراث فرهنگي اش مي دانند اداي دين كنند. از آن خانم ٥٦ ساله كه به يادمان مي آورد، زن ٥٦ ساله ايراني هرگز «پيرزن» نيست تا آن اهل قلم قديمي كه به تكريم قديمي ترها مي خواند و تا آن خانواده اي كه چند دهه روزنامه خراسان را صحافي كرده اند و تا مردمي كه از روز اول تا امروز صبحش را با خراسان آغاز مي كند، درست ٦٠ سال ب الله بگذريم در نمايشگاه علاوه بر مسئولان مختلف استان كه پراميد مي آيند و خستگي مي زدايند از جان اين قبيله، همكلامي مردم با صاحبان قلم به نام و نشان هم زيبايي خاصي دارد و گاه شاهد صنعت «آشنايي زدايي» هم مي شويم، آنجا كه مخاطبي، نويسنده موردنظرش را با آ نچه در ذهن تصور كرده است برابر نمي بيند و تعجب كنان مي پرسد فلان كس شمائيد؟ مثلا او نويسنده را مسن و جاافتاده و بلندقامت تصور كرده است اما با كسي روبرو مي شود كه سن چنداني ندارد و قد بلند هم نيست و اين همه زيبايي هاي نمايشگاه را صد چندان مي كند. كورش شجاعي، مدير مسئول و محمد سعيد احديان، سردبير هم بيش از همه ما، محل رجوع مردم و مسئولان هستند، بالاخره هر كه بامش بيش، برفش بيشتر و اينان هم اين برف ها را به اميد تبديل شدن به آب و جاري شدن براي مردم دوست دارند. اينجا نه مدير و نه سردبير و نه بروبچه هاي خراسان خسته نمي شوند هر چند، ساعت هاي زيادتري سرپايند اما سر از پا نمي شناسند و من حتم دارم با پايان نمايشگاه، ما چقدر افسوس خواهيم خورد و چقدر آرزو خواهيم كرد تا دوباره نمايشگاهي باشد تا بي واسطه و رودررو با شما خوبان سخن بگوييم و بيشتر سخن بشنويم و معلوم نيست ديگر چنين فرصتي باشد، پس تا همين پنجشنبه كه وقت هست، غنيمت شمريم و... لحظه ها را با ديدار، جاودانه كنيم.ما هنوز شما را چشم در راهيم.اما آخرين بخش، يادنويسي است بر پرده اي بزرگ كه ده ها خودكار از آن آويزان است براي يادهايي كه مي نويسيد و اين يادنويسي به در خروجي ختم مي شود، دري كه اگر مي توانستم آن را مي بستم تا همه با هم براي هميشه بمانيم.(ص-۱۲)